هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: فروش استثنايي چوبهاي جادويي با 10%تخفيف
پیام زده شده در: ۱۳:۵۰ دوشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۰

آلبوس سوروس پاترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۸ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲:۱۳:۴۰ جمعه ۱۴ دی ۱۳۹۷
از لرد سیاه اطاعت میکنم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 388
آفلاین
فعلا برای تصمیم گیری بیشتر قفل شد....

مغازه ی الیواندر از نظر من برای فروش چوبدستی کافیه...



Re: فروش استثنايي چوبهاي جادويي با 10%تخفيف
پیام زده شده در: ۱۲:۳۶ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۸

ترورس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۱ دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۶:۱۸ چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۳۸۹
از این سبیل ها خوف نمی کنی یابو !
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 209
آفلاین
لرد : من 300 گاليون ميدم!
دامبلدور : من 400 گاليون ميدم!
لرد : من 500 گاليون ميدم !

در همين لحظه دامبلدور اهي كشيد و رو به مغازه دار گفت : خب من ديگه بيشتر از اين ندارم.

مغازه دار كه از غيمت چوبدستي اش تعجب كرده بود با خوش حالي كله لرد را بوسيد و گفت : شما لرد بزرگ صاحب اين چوب خواهيد بود!

لرد كه از خوشحالي ميخنديد و رو به دامبلدور شكلك در مياورد !
لرد : خب پشمك گفتم نمي توني كل منو بخوابوني !
مغازه دار : خب سرورم ، پولش رو بديد!

لرد رويش را از دامبلدور برگرداند و با نيشي باز به مغازه دار چشم دوخت ، دستي به بدرون جيبش برد و تازه اين موقع بود كه فهميد بيشتر از 70 گاليون نياورده ؛ لبخند شادي روي لبان ولدي خشكيد و از سر در ماندگي نگاهي به مغازه دار كرد!

مغازه دار : يعني شما پول نداريد اقاي ريدل ؟!

دامبلدور كه خوشحال بود تمام جيبهاش را خالي كرد روي ميز و ديد كه خودش هم بيشتر از 70 گاليون و سه نات بيشتر نداشته !

ولدمورت : من 70 گاليون دارم!
دامبل : من سه نات بيشتر دارم ، پس مال منه!

مغازه دار كه به شكل ناگهاني شيفته دامبلدور شده بود گفت : بله حتما الان براي شما بسته بنديش مي كنم !

- انو براي من بسته بندي كن !

در همين لحظه مردي سياه پوش در حالي كه كلاهي بر سر داشت وارد مغازه شد و به سمت پيش خوان امد .

- من 2000 گاليون ميدم ، سريع اون چب رو بده !

مرد پولش را روي پيشخوان گذاشت و چوب را همين طور بدون بسته بندي از دست مغازه دار گرفت و بيرون رفت.

لرد : اون كي بود ؟!
دامبل : نمي دونم ، كلاهش نمي گذاشت شكلشو ببينم !
مغازه دار : ولي مرد شريفي بود!

دامبلدور و ولدمورت سريع به سمت خانه هايشان اپارات كردند.

محفل

دامبلدور روي صندلي اشرافيش نشسته بود و با صورتي بر افروخته به بقيه نگاه ميكرد .
دامبلدور : اون مرد بايد پيدا شه ، حتما ، من چوبمو ميخوام !

خانه ريدل

ولدمورت در حالي كه به شدت عصباني بود دور مرگخواران چرخ ميزد و فرياد ميكشيد !

ولدمورت : من ميخوامشون ، هم اون مرده رو هم اون چوب رو ؛ اگر نتونيد برام پيداش كنيد كشته ميشيد ؛ من زود تر از اون پشمك بايد پيداش كنم!


خدا يكي ؛ زن يكي ، يكي !

"تا دنیا دنیاست ابی مال ماست / ما قهرمانیم جام تو دست ماست"


Re: فروش استثنايي چوبهاي جادويي با 10%تخفيف
پیام زده شده در: ۱۱:۴۲ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۸

لودو بگمنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین
خانه شماره 11+1 گریمولد!


تمام اهالی خانه هنوز خواب بودند. فقط جیمز روی مبلی نشسته بود و یویو صورتی اش را در دست گرفته بودو با آن بازی میکرد که ناگهان دامبلدور درست جلوی او ظاهر شد و یویو درست به دماغ او برخورد کرد.دامبلدور بدون توجه به یویویی که توی صورتش خورده بود با سرعتی سرسام آور چوبدستی را کشید و بلند گفت: اکسیو گالیونز ... اکسیو ناتز ... اکسیو سیکلز!

تمام سکه های اهالی خانه از جیبشان درآمد و یکراست به طرف دامبلدور رفت. دامبلدور کیسه بزرگی را بالا آورد و باز نگه داشت تا همه سکه ها داخل آن بروند.
دامبلدور کیسه را که به شدت سنگین شده بود با یک حرکت چوبدستی تا حد پر سبک کرد و سپس در دست گرفت و به سمت کوچه دیاگون آپارات کرد.


خانه ریدل!


لرد وسط هال خانه خالی ریدل ظاهر شد. هیچ کس در خانه نبود بنابراین همه افراد را احضار کرد.
مرگخوار ها یکی یکی دور لرد ظاهر شدند و با تعجب به او نگاه کردند. چه چیز باعث شده بود وسط ماموریت همه را احضار کند؟
لرد سبزی های داخل سبد را با طلسمی به آشپزخانه فرستاد و گفت: همه تمام سکه هاتونو بریزید این تو! لازمشون دارم!

مرگخوارها با تعجب یکدیگر را نگاه کردند و جیب هایشان را خالی کردند.
- نمام سکه هاتونو ریختید؟
ملت مرگخوار همه جواب دادند: بله ارباب!
به لرد ولدمورت دروغ نگید! همشو بریزید!
تمام مرگخوار ها بدون استثناء دوباره از جیب هایشان پول درآوردند و در سبد ریختند.
- پرسی
پرسی بار دیگر مقداری پول در سبد ریخت و سپس لرد بدون گفتن کلمه ای به سمت کوچه دیاگون آپارات کرد.


کوچه دیاگون!


تق تق

لرد و دامبل در یک زمان کنار همدیگر ظاهر شدند و به داخل مغازه هجوم بردند!
- من چوبدستی قدرتمند رو میخوام!
- من میخوام چوبدستی قدرتمند رو بخرم!

-بله؟

- گفتم من چوبدستی قدرتمند رو میخوام!
- عرض کردم بنده چوبدستی قدرتمند رو میخرم!!

- میشه تک تک صحبت کنید؟!

- بله! من چوبدستی رو میخوام!
- بعله! من خریدار چوبدستی قدرتمن هستم!

مغازه دار که از با هم صحبت کردن لرد و دامبلدور عاصی شده بود رو به ولدمورت گفت: شما بگید.
ولدمورت پوزخندی به دامبلدور زد و رو به مغازه دار گفت: من چوبدستی قدرتمند رو میخوام!
- و امر شما چیه؟
- بنده هم خریدار چوبدستی قدرتمند هستم!
- قیمت چوبدستی 50 گالیونه! کی میخره؟
- من 52 گالیون میدم!
- من 55 گالیون میدم!
- من 63 گالیون میدم
- من 70 گالیون میدم!

مغازه دار که دید نانش در روغن است بدون هیچ حرفی عقب ایستاد تا لرد و دامبلدور خودشان قیمت را به 300 گالیون برسانند!

.
.
.


هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


Re: فروش استثنايي چوبهاي جادويي با 10%تخفيف
پیام زده شده در: ۲۱:۳۴ یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸

مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۱:۵۵
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4763
آفلاین
سوژه جدید!

دامبلدور با خوش حالی مقداری سکه برداشت و از خانه ی گریمولد خارج شد.

در سمتی دیگر ولدمورت نیز زنبیلی را که تعدادی سکه درون آن ریخته بود برداشت و از خانه ی ریدل خارج شد.

در همان لحظه جایی دیگر جمعیت زیادی از جادوگران و ساحرگان در مقابل فروشگاه چوبدستی فروشی ایستاده بودند و به اعلامیه ای که بر روی آن نصب شده بود خیره شده بودند.

مردی که به نظر صاحب فروشگاه می آمد ، بر روی سکویی ایستاده بود و در حال توضیح دادن اطلاعات درون اعلامیه بود.

دقایقی بعد:

دامبلدور وارد تعاونی مشنگی بزرگی شد. با تعجب از در ورودی آن که خود به خود باز شد گذشت و وارد شد. ابتدا نگاهی به مردم انداخت و با نگاه کردن به لباس های مشنگیش با خود فکر کرد که خوب توانسته است لباس های آن ها را بپوشد.

سپس بدون کوچک ترین توجهی به انتهای تعاونی رفت و چند دقیقه بعد به همراه کیسه ای در دست از آنجا خارج شد.

ولدمورت نیز در سویی دیگر از مغازه ای که از آن خرید کرده بود خارج شد و وارد خیابان شد.

دامبلدور با دیدن ولدمورت بلافاصله به سمتش رفت و گفت: اوه سلام تام. این موقع روز تو یه خیابون مشنگی چی کار میکنی؟

ولدمورت زنبیلی را که در دست داشت به دامبلدور نشان داد و گفت: سبزی خونه ریدل تموم شده بود ، مرگخوارا هم فرستاده بودم واسه ماموریت خودم اومدم سبزی بخرم. تو اینجا چی کار میکنی؟

دامبلدور کیسه اش را بالا گرفت و گفت: شنیدم شامپوی جدیدی اومده که نرم کننده س و به موی آدم حالت میده. منم رفتم یکیشو خریدم واسه ریشام استفاده کنم.

هر دو دستشان را بر پشت یکدیگر انداختند و به سمت کوچه ی دیاگون رهسپار شدند.

ساعتی بعد:

لرد ولدمورت و دامبلدور نگاهی به جمعیت اندکی که در حال پراکنده شدن از اطراف اعلامیه بودند انداختند.

یکی از ساحرگان گفت: حتما الکیه ، اصن چنین چوبدستی رو به راحتی در معرض فروش میذارن؟

ساحره ی دیگری گفت: وقتی پولت نمیرسه بخریش واسه چی بهونه میاری. هیچ کس این قدر پول برای خریدش نداره حتما برای این رو کرده این چوبدستی رو که پز بده بگه هیچ کس توانایی خریدشو نداره.

و هردو از آنجا دور شدند.

دامبلدور عینکش را کمی تکان داد ، به سمت اعلامیه رفت و شروع به خواندن آن با صدای بلند کرد:

فروش استثنایی چوبدستی قدرتمند که بعد از ابرچوبدستی قدرتمندترین چوبدستی در جهان است با ده درصد تخفیف به فروش رسانده میشود. لازم به ذکر است که از این چوبدستی تنها یک عدد موجود است ، پس برای خریدن آن فرصت را از دست ندهید!

دامبلدور و ولدمورت نگاهی به یکدیگر کردند و در یک لحظه هر دو غیب شدند.




فروش استثنايي چوبهاي جادويي با 10%تخفيف
پیام زده شده در: ۱۰:۳۶ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۷

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۶ دوشنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۷:۱۲ پنجشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۴
از جايي به نام هيچ جا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 788
آفلاین
چون یه مدتی پست نخورده و ملت هم حوصله ی خوندن ندارن، خلاصه ای میگم که اگه میخوان ادامه بدن، کارشون سخت نباشه:

خلاصه ای از این سوژه

سالها قبل کوییرل چوبدستی های قلابی به جادوگران مینداخته و وقتی کار و بارش گرفت و صاحب یک عدد منوی مدیریت شد، در دکان چوبدستی فروشی خودشو بست و دل به منویش بست. حالا بعد از سالها، چوبدستی ها، یکی یکی در دستان صاحبانش، با عملکردهایی آروم خرد میشن. از این رو جادوگران در مقابل مقر سازمان ملل تجمع می کنند و دست به راهپیمایی می زنند. سازمان ملل توجهی نمیکنه، تا اینکه پرزیدنت Ahmadinejad در حین سخنرانی در مقر سازمان ملل، تقاضای رسیدگی به اعتراض جادوگران رو ارائه میکنه.

ارتش بین المللی سازمان به خوابگاه مدیران حمله می کنند و مدیران را به همراه منوی مدیریت دستگیر می کنند. اما هویت کوییرل مشخص نمی شود. از این رو.............:


ادامه:


سازمان ملل، مقر بازرسی

مدیران در حالیکه از دست هایشان از سقف اتاق تاریک و کم نوری آویزان بودند، در تلاش بودند تا با تکان دادن و تاب دادن، خودشون رو رها کنند. اندک نور شمعی کمی بر اتاق تاریک روشنایی بخشیده بود و شمعی که سرچشمه نور بود، روی میز بزرگی قرار داشت که پشت آن یک کله سیفیت میفیت نمایان بود. از مقابل کله دودهایی با طرح و نقش اسکلت بر هوا نقش می بست:

کله سیفیت 180 درجه چرخید و در مقابل سردسته مدیران آویزان، یعنی عله نمایان شد. دو سوراخ در جای دماغش به چشم می خورد که به مانند قطار، دود از آن بیرون میزد. چشمان ریزی داشت که در آن همچو نایت کلاب، رقص نور قرمز و سبز در جریان بود. ابرو مبرو هم خبری نبود.(مرتیکه ابرو بر میداره )

دهان عله به شعاع دو متر گشوده شد و در جایی در نزدیکی زمین قرار گرفت.(نکته انحرافی: یه توله مورچه به همراه مامانش در این لحظه وارد دهان باز عله می شوند). چشمان از حدقه بیرون زد تا جایی که شیشه عینکش خرد شد و چشمانش در میان فریم عینک قرار گرفت. لرد سیاه در مقابلش با لبخندی شیطانی نمایان شد.

کت و شلواری سیاه بر تن کرده بود در روی سینه اش، گل رزی نمایان بود. آنیتا که هنوز متوجه لرد نشده بود، چشمش روی گل رز زوم کرد و به آن ابراز علاقه کرد و سعی داشت آن را استشمام کند.

طی حرکتی انتحاری گل رز تبدیل به نجینی شد که خیزی برداشت و جایی در یک میلی متری صورت آنیتا نمایان شد و نیشش را گشود.
- جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ

لرد با صدای سرد و ترسناکش صورتش را به صورت عله نزدیک کرد و گفت:

- خب بازرسه رو هم که کشتم..خودم بازرس شدم....منوی مدیریت هاتون... سریع...زود باشین همین حالا بدین به من...

مدیران آویزان همگی با هم منوی های مدیریت را که درون حلق خودشون جا داده بودند، در مقابل لرد تف کردند. لرد در حالیکه ذوق زده شده بود، روی زمین خم شد و منوهای مدیریت را درون گوش، سوراخ بینی و جورابش قایم کرد. سپس از مقابل عله کنار رفت و به سمت کوییرل آویزان حرکت کرد.کوییرل چشمانش را بسته بود و دعای کمیل می خواند. عمامه بنفشش جر خورده بود و قسمتی از کله کچل و سیفیتش نمایان شده بود.

لرد: حیف من که روزی تو کله تو بودم...بشکنه این دست که نمک نداره... باید بمیری...به مردم چوبدستی انداختی...

کوییرل: چی میگــــــی؟ ! کار عله ست...معجون تغییر شکله یا لرد...کوییرل این مونالیزای فعلیه...اینهاش...

و با چشمانش به مدیر آویزون کنارش اش اشاره کرد که در رویایی امضای قرار داد با مدیر خبر ماگل نت بود. مونالیزا چشمانش را باز کرد و با لبخندی دیوانه وار به چهره لرد خیره شد. با کمی تامل ابروانش را بالا انداخت و گفت:

-خود نامردشه...

و با چشمانش به مدیر آویزون کنارش اش، یعنی شبح شفاف و سیفیت، بارون خون آلود اشاره کرد. لرد نعره اش کشید. از دیوار اتاق تاریک گچ به شکل پودر مانندی روی زمین ریخت. طناب عله از دیوار کنده شد....


"Severus...please..."
تصویر کوچک شده


Re: فروش استثنايي چوبهاي جادويي با 10%تخفيف
پیام زده شده در: ۰:۲۹ چهارشنبه ۱۷ مهر ۱۳۸۷



نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۷ جمعه ۱۶ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۰:۴۳ جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۸۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 47
آفلاین
بلافاصله بعد از منفجر شدن در چند نارنجك دود زا به داخل آپارتمان پرتاب ميشه.يكي از نارنجك ها درست از بالاي سر عله رد ميشه و بعد از جدا كردن عمامه كوئيرل از سرش داخل گلدان عتيقه مرلين بزرگ ميشه.دود از درون گلدان فواره ميزنه بيرون و روح مرلين رو در اون دنيا شاد ميكنه!

دوووووووم!...هيچ كس از جاش تكون نخوره،تو موجود كچل دو صورت هممون جا كه هستي بمون،هي تو داري چيكار ميكني؟فكرش رو هم نكن...اگه دستت به اون منو مديريت بخوره گلدون مرلينت رو ميشكنم...همه بخوابن زميـــــــــــــــــــــــن!

تصوير اسلوموشن به سبك قيلم هاي پليسي-حادثه اي:
صحنه به عله كات ميخوره كه روي زمين دراز كشيده و با حسرت به منو مديريت زل زده...صحنه به كوييرل كات ميخوره كه داره عمامه اش رو از زير پاي يكي از مامورها گروه ضربت ميكشه بيرون...تصوير به يكي از مامور هاي گروه ضربت كات ميخوره كه بخاطر كشيده شدن عمامه از زير پاش با مغز ميوفته زمين...تصوير به يك عدد پاي چكمه پوش كات ميخوره كه با شدت به سمت صورت كوييرل در حركته!

چند ثانيه بعد درون آپارتمان مديران همه چيز تحت كنترل گروه ويژه است.دود از بين رفته و كم كم صداي سرفه هاي و لعن و نفرين مديران به گوش ميرسه.
عله با عصبانيت ميگه:مغز فندقي هاي بي ريخت.من مديرم،وبمسترم.حال همه تون رو ميگيرم!

يكي از مامورهاي وسيله بلندي رو كه در دست داره به پهلوي عله ميزنه و جريان چندين هزار ولت رو از بدنش عبور ميده.عله بعد از چشيدن مزه خشم نيروهاي ويژه حافظ صلح سازمان ملل دست از شاخ بازي برميداري و اميدوار ميشه چيزي در مايه هاي امداد غيبي به كمكش بياد!

چند نفر از مامورهاي خفن در حالي كه دوتا مدير ديگه رو بازداشت كردن به داخل اتاق ميان و اونها رو در حالي دستهاشون رو بستن روي زمين ميندازن.
سردسته مامورهاي اول كلاه ضد طلسم و بعد ماسك ضد دود رو از صورتش برميداره و به مديرها ميگه:خيلي خب.زود تند سريع بگين ببينم كوييرل معروف كويي هفت خط كيه.

كوييرل با ترس و لرز نگاهي به اطراف ميكنه و بعد از ديدن تصوير خودش كه داره مستقيما از تلويزيون بخش ميشه شروع به سوت زدن ميكنه.
عله نوك دماغش رو با فرش كف آپارتمان ميخارونه و ميگه:كوييرل نيم ساعت پيش رفت.ما نميدونيم كجا رفت.

مردم كه دارن گزارش رو به صورت مستقيم از تلويزيون ميبينن:دروغ ميگه احمق.كوييرل همون عمامه ايه است ديگه خنگول.اوناش ديگه...!
فرمانده تيم خفن ويژه با دقت نگاهي به اطراف ميندازه و بعد از اعلام دستور جمع كردن دوربين ها با صداي آرومي ميگه:باشه.اگه نميخواين حرف بزنين موردي نيست.ما خودمون ازتون حرف در مياريم.فقط مسئله جالب اينه كه بازپرس هاي ما توي ابوغريب(ابوقريب؟)آموزش ديدن!



Re: فروش استثنايي چوبهاي جادويي با 10%تخفيف
پیام زده شده در: ۱۷:۱۰ سه شنبه ۱۶ مهر ۱۳۸۷

اسلیترین، مرگخواران

مورفین    گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۷ شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۰:۳۳ شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۶
از ت متنفرم غریبه نزدیک!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 810
آفلاین
عله روی مبل راحتی جلوی تلویزیون لم داده بود و اخبار تماشا می کرد:

...جمعیت معترض با پرتاب سنگ به شیشه های دفتر ریاست سازمان ملل خواهان رسیدگی هر چه سریع تر مسئولین مربوطه به این موضوع شدند...

- کویی! بدو بیا! اخبار داره از همون برنامه ها که دوست داری نشون میده.
- از همونا که پلیسا با شیلنگ مردم رو خیس می کنن؟
- آره!
- آخ جوووووون! دوست دارم!

عله و کوییرل با علاقه ادامه ی خبر را دنبال کردند:

...گفتنی است؛ اعتراضات به کیفیت چوبدستی های عمامه نشان همچنان ادامه دارد. به همین جهت و به دستور اینترپل جادوگری 12 گروه از نیروهای ویژه به محل اختفای مظنونین درجه یک این پرونده فرستاده شده اند. هم اکنون تصاویری از استقرار این نیروها در محل اختفای مظنونین را مشاهده می کنید...

تصویر تلویزیون گروه انبوهی از نیروهای S.W.A.T را نشان میداد که پشت در کوچک آپارتمانی ازدحام کرده بودند و سعی در نصب بسته ای کوچک به روی در داشتند.

-وا! کویی! اینجا چقده آشناست.
-اوا، راست میگیا! خونه ی اقدس خانومشون نیست؟
-اقدس خانوم کیه؟
- مادر شوهر خواهرزاده ی مونالیزاست دیگه!
- آهاااا! حالا یادم اومد! همون که بچه اش گیر داده بود، میگفت عمو عله منم ناظر! منم ناظر!
- نه بابا! اونکه بچه ی زن داداش بارون بود!اقدس خانوم اونیه که گفت بزنیم جاریش رو بلاک کنیم.
- آهان! گرفتم کیو میگی! نه بابا! این خونه ی اونا نیست. خونه ی اونا آیفون تصویری داشت. این خونه ی یکی دیگه است.

نیروهای S.W.A.T بسته را روی در نصب کرده و از آن فاصله گرفتند.

- ولی این خونه خیلی آشناست ها عله!
- آره. راستی! گفت اینا دنبال چی میگردن؟
- حواسم نبود! نمی دونم گفتش چوبدستی... عمامه... یه همچین چیزی...

فلش بکی سریع از کلماتی درهم ریخته در ذهن عله جریان یافت:

نقل قول:
بدو!بدو! چوبدستی ارزون... فقط 29 گالیون... حساب 113 کینزگراس شعبه اسکان!...


- میگم عله! خونه ی خان دائی ناپلئون نیست؟
- نه، کویی! خونه ی خودمونه!

جمله ی آخر عله با انفجار بمب بسته ای روی در و یورش گله ای نیروهای S.W.A.T به داخل آپارتمان مدیران همراه بود.


ویرایش شده توسط مورفین گانت در تاریخ ۱۳۸۷/۷/۱۶ ۱۷:۲۸:۵۲
ویرایش شده توسط مورفین گانت در تاریخ ۱۳۸۷/۷/۱۶ ۱۷:۳۳:۰۷


هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


فروش استثنايي چوبهاي جادويي با 10%تخفيف
پیام زده شده در: ۱۳:۲۴ سه شنبه ۱۶ مهر ۱۳۸۷

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۶ دوشنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۷:۱۲ پنجشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۴
از جايي به نام هيچ جا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 788
آفلاین
نیویورک، مقابل دروازه سازمان ملل متحد

ملت با چهره های مختلف بومی- جنگلی و شهری و دهاتی در حالیکه پلاکارد هایی بر در داشتند نعره می زدند. مرد عریان آمازونی ای جلو جمعیت پرید و روی خود نفت ریخت. سایرین نفری یک کبریت روش انداختند.

صدای آژیر ماشین آتش نشانی به گوش می رسید که مشغول خاموش کردن مرد عریان در حال اشتعال بود. شعله های آتش مرد به سمت آسمان شلیک شد و شعار آتشینی بر آسمان نقش بست:

نه آستاکبار، نه آزادی، فقط مرگ بر کوییرل آسلامی!

کوفی عنان، دبیر کل سازمان ملل در حالی که از پشت پنجره های مقر به صحنه خیره شده بود، موی مصنوعی سفیدش را در آورد و به احترام مرد بومی سوخته اشک می ریخت:

مردم در حالیکه یکصدا شعار می دادند، تکه های خرد شده چوبدستی خود را از بالای نرده های مقر، به داخل پرتاب می کردند.

صدای آژیر ماشین های سیاه رنگ مقر به گوش می رسید که جمعیت مردم را کنار زدند و در مقابل دروازه مقر متوقف شدند. گروه ضد شورش سیاه پوش در حالیکه شیلنگ های آبی بر دست داشتند به سوی جمعیت حمله ور شدند. فشار قوی شیلنگ های آب ملت را به عقب می راند. عده ای محکم از نرده ها گرفته بودند و به جهت آب تنی،مشغول در آوردن لباس های خود شدند.

درب لیموزین سیاه رنگ باز شد. مردی کوتاه قامتی با کاپشن خاکستری رنگ و ریش سیاه، در حالی که تسبمی روی لب داشت از لیموزین پیاده شد. در حالیکه از کنار جمعیت رد می شد با صدایی بلند گفت:

- هل...هلو...وان دقیقه پلیز اجازه بدین...مموت میخواد سخنرانی کنه...مموت میخواد اسپیک بزنه...

ملت: پرزیدنت Ahmadinejad ؟

دروازه مقر کنار رفت. مموت به همراه برو بچز خودش در حالیکه از پله های مقر بالا می رفت. ایستاد و برگشت. به مردم نگاهی کرد و دستانش را تکان داد. سپس به همراه افرادش به داخل مقر حرکت کرد.

ملت: Hey foe...Come here. i show you sup.. terrorist


درون مقر

دبیر کل سیاه پوست، در حالیکه روی صندلش اش لم داده بود، با صدایی طنین انداز گفت:

- وان مینت مستر پریزیدنت... هاری آپ پلیز...

- باشه باوووو...تنک یو کاکا...

مموت رو به سایرین حاضر در مقر کرد و پشت میکروفون گفت:

- و اما مورد آخر...خواهشمندم که به خواسته و شکایات تظاهر کنندگان مقابل مقر هم رسیدگی کنید...گویا خواهان همکاری ارتش سازمان برای منهدم کردن چیزی به نام منوی مدیریت و دستگیری فردی به نام کوییرل هستند... وسلام...نقطه...گود بای...

---------------------------------------------------------------------

افراد گارد بین المللی یکی یکی به جمع تظاهر کنندگان مقابل درب می پیوستند تا مقدمات تفتیش خوابگاه مدیران را فراهم کنند.


ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در تاریخ ۱۳۸۷/۷/۱۶ ۱۴:۰۳:۰۸

"Severus...please..."
تصویر کوچک شده


Re: فروش استثنايي چوبهاي جادويي با 10%تخفيف
پیام زده شده در: ۱۱:۵۰ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۷

محفل ققنوس

جیمز سیریوس پاتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۵۰ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۳۷ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 1532
آفلاین
سوژه ی جدید :

دهکده ی هاگزمید – خوابگاه مدیران :

صحنه بسیار شلوغه و هر مدیری به یه سمت میره ، در گوشه ای از کادر دوربین مونالیزا به پشت روی زمین واژگون شده و کسی صداش رو نمیشنوه تا کمکش کنه .

عله در حالیکه جای زخمشو گرفته از سمت چپ کادر وارد میشه و در حالیکه جیغ میکشه از سمت راست کادر خارج میشه . در کنار تخت هر مدیر ، یک منوی مدیریت قرار داره و لیلی اوانز که به نظر میرسه منوی خودشو گم کرده یواشکی منوی بارون رو برمیداره که در نتیجه نصف سایت رو بلاک میکنه !
و اما در میان این شلوغی ها ... در گوشه ی تاریکی از خوابگاه ، کوییرلی بی نوا در حال ورق زدن آلبوم عکس ، گریه میکنه ، زاری میکنه !

« هیععع... چه دورانی بود ، چوبدستی قالب ملت میکردم ، هییییعع... عله اومد منو از شغل شریفم جدا کرد ، و من گولاخ شدم ، یک گولاخ به تمام معنا ، یک مدیر با منوی مدیریت ! یوهاهاهاها ! الان سه سال از زمانیکه من چوبدستی قلابی نثار ملت میکردم میگذره و هیچکس دیگه به یاد نمیاره که این کوییرل گولاخ روزی چوبدستی بهش انداخته ! یوهاهاهاها ! من خیلی خفنم ! »

همان لحظه :

آمریکا – ایالات متحده :

چلق !!

دو نیمه ی چوبدستی به دو طرف خانه پرتاب شد .
پدر : جیـــــــغ ! خانم ! پسرت چوبدستیمو شیکست !

ژاپن _ ساپورا :

چینگ !

پدر : چیــــــنگ ! چانگ ! چیگنت چوبینگ شکستینگ !

آفریقا – جنگل های آمازون :


گومب !!

پدر : گوووووومبا ! گومب ! چومبا گومبا گومبی گومبا !

دوربین به سرعت عقب میره و عقب میره و عقب میره و عقب میره و از اتمسفر میگذره و به فضای بی کران میرسه و کره ی زمین رو نشون میده .

مردم روی زمین ، با لهجه ها و زبان های مختلف :

- چوبدستیم شیکست ! کوییییییییییییییرییییییییییل !!


ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در تاریخ ۱۳۸۷/۷/۱۵ ۱۱:۵۱:۲۹


Re: فروش استثنايي چوبهاي جادويي با 10%تخفيف
پیام زده شده در: ۷:۱۰ یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۶

لاوندر براونold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۴ چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۷:۴۳ شنبه ۲۱ مهر ۱۳۸۶
از تو دفتر ِ مدیر ِ مدرسه!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 544
آفلاین
- بدو بدو که آتیش زدم به مالم!هوی الاغ...بدو بیا..چوب جادوگری، یکی بخر دوتا ببر!()...
البوس اینا!که از روبروی مغازه ی چوبدستی فروشی " حاج مرلین بوقی و پسران" ! رد میشدند؛ با شنیدن صحبت های مردی که دم مغازه بود،خشکشان زد.
البوس دستشو از ریشش بیرون کشید.(لازمه بگیم،دچار مشکلاتی چون:گرفتن انگشترش به ریشش و کنده شدن چند تار از ان.2:دردش اومد.)بعد از اینکه یک چوبدستی رو خوب توی دستاش چرخوند،گفت:
-چند میدی؟
-ده درصد تخفیف داره.آتیش زدم به مالما!
البوس سرشو درحالی که داره تکون میده؛ به سمت ملت محفلی برمیگردونه.
-امشب تولد تام دعوتیم؛ چطوره از اینا واسه اش بخریم چونکه تو بوق بوق بوق بوق!(ناظر بی تربیت!سانسورش کرد!افشاسازی بودا!!)
ملت محفلی:
آلبوس شیش هفتا چوبدستی مفت و مجانی میخره،چندتاشو زاپاس!نگه میداره و بقیه اشم؛ میده به تام که عقده ای نشه.

خونه ی ریدل ها،تولد تام کوچولو
از داخل خونه ای قصر مانند با دیوار های خاکی رنگ؛ صدای فریاد:
تولد..تولد..تولدت مبارک.
به گوش میرسه و تام؛ که با خوشحالی روی زمین،کنار میز و کیک تولد صورتی رنگش نشسته داره دس دسی میکنه!
لرد:
بلا سر کچل لردو بوس میکنه و میگه: الهی فدات شم ارباب..ایشالا چندسالت شد که زودتر بمیری؟
لرد:چیزی حدوده..صد و هشتاد...صد و نود..
ملت:
رابستن به لرد چشمکی میزنه و میگه:خوب موندی ارباب!
رودولف غرولند کنان:اره..چون زن نداری ارباب!
بلا:.
بعد از اینکه لردی کیکو میخوره؛ وبه هیچ کس؛ حتی البوس، قطره ای از اون رو نمیده، به سراغ کادو ها میره.
-گلاب گلابه هاگزمیده()ماشالا!تولد تام تامیه ماشالا! تامی جونم تو هاگوارتزه ماشالا!منتظره بلا جونه ماشالا!بلا جونم ماچش کن!یک ماچ ابدارش کن!
بلا که سرخ شده به سمت لرد میره که لرد اونو بوس کنه، و لرد:
-کروشیو!
و با این حرکت ثابت میکنه از کادوی بلا که یک کتاب با نام:" هری پاتر و مرگ ابدی! ()"بوده خوشش اومده.
دوباره همون شعر با نام رودولف تکرار میشه.لرد کادوی اونو باز میکنه چیزی شبیه کلاه گیس حامد(!) از توش میفته بیرون. لرد اونو روی سرش میذاره و به حالت : به ملت نگاه میکنه.
آلبوس که حسودی اش شده بود:بهت نمیاد تام!
لرد که عصبانی میشه میگه:
-نذار بگم اسم اصلی تو هم جریه ها!
لاوندر که پشت سر آلبوس نشسته میگه:
-ببخشید من دخالت میکنما؛ ولی الان گفتید اسمشون چیه!
خلاصه که کادوهای بوق لرد؛یکی از یکی مزخرف تر؛پاره میشه تا اینکه، چشم لرد به اخرین کادو میرسه و اونو بر میداره.
-این چیه؟ مداده؟
لرد بسته رو پاره میکنه و چوبدستی رو بیرون میکشه.
لرد:وای..جری..خیلی عالیه!!مهشره!نمیدونستم اینقدر خوش سلیقه ای. با این میتونم فقط ادم بکشم؛چوبدستی عزیزم..اسمتو میذارم بلقیس؛ به یاد بلقیس عزیزم...
البوس:اسم اون یکی چیه؟
لرد:عقدس!
لرد چوبدستی اش رو به سمت بلا میگیره تا یه کروشیو ی دیگه بهش بزنه؛ ولی وردش تبدیل به استیوپفای میشه و بعد؛ به خودش برمیگرده. ملت مرگخوار نیمی اشون میپرن طرف لرد،نیمی بغل البوس اینا که غیب میشن و ابری از غبار در هوا باقی میذارن.(نگو سیگارت خورده بوده به ریش آلبوس!)

----------------------------------------------------



[font=Tahoma][size=large][b][color=3300FF]نیروی جوان > تفکر جوان > ایده های نو > امید ساحره ها و ج�







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.