هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۱۲:۰۲:۱۸ چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۵۹:۱۴
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 238
آفلاین
اما باید سوارشون میکرد پس از اتوبوس پایین پرید و با فشردن خودش به پشت هاگرید، سعی در وارد کردن هاگرید به اتوبوس را
داشت .
اما یک تنه برای وارد کردن موجودی مثل هاگرید که نصف اتوبوس را میگرفت اصلا کار آسانی نبود!
رودولف برگشت و نگاهی به جادوگران بیرون اتوبوس انداخت.
-خب بیاین کمک کنین ظالما تنهایی این غول بیابونی رو بندازم تو؟
ملت جادوگران نیز انگار علاقه ای به کمک کردن نداشتند.
اما به شدت معتقد بودند جای حرام ،ماندن ندارد.
پس پشت رودولف شروع به هل دادن کردند.
ساحره ها هم برای کمک دستای هاگرید را میکشیدند.

پس از دقایقی سخت بلاخره موفق به انداختن هاگرید در اوتوبوس شدند اما فشار این جابجایی برای اتوبوس زیاد بود و کم کم کج شد و روی یک طرفش افتاد که از شانس خوب، رودولف که از این سو برای دید زدن بانوان ساحره به آن سوی اتوبوس تغییرمکان داده بود اتوبوس رویش افتاده بود!
-مر..لین...تو جا خوردی
...هاگرید هم جا گرفت اما...همین یک جابجایی جانم را گرفت!

حالا ملت جادوگران و ساحره ها در منطقه ای حرام، اتوبوسی کج شده به همراه راننده ای له شده گیر افتاده بودند.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۱۳:۳۳:۱۷ سه شنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

ابیگل نیکولا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۱:۳۸ جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۱:۰۴:۵۶ شنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۸
از همین طرفا!
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 40
آفلاین
خلاصه:حوزه ی هاگزمید تور رایگانی برای زیارت مرلین با اتوبوس شوالیه گذاشته، رودولف با کلک راننده ی اتوبوس شده و همه جا رو به مرلین ربط میده. اتوبوس برای افطار وایساده بود ولی تراورز فتوا داد که مرلینگاه رفتن حرامه، و رودولف مشغول برگردوندن مسافرا به اتوبوس شوالیه...
..........................


با تهدید رودولف ملت در سفر به صف وایساده تا وارد اتوبوس شن.
- جادوگرا ته اتوبوس، ساحره هام جلو در حد امکان نزدیک راننده!

صف دو قسمت شد و ملت جادوگر به سمت در عقب رفتن.
- برو کنار دختره! من اول صف بودم!
- نخیر من اول بودم تو اومدی جلوی من!
- این همه کمالات از کجا میاد اخه!

- اقا ما کیک ضیاد خوردیم از در اتوبوس رد نمی شیم!

این صدا از در عقب و هاگریدی که بین درهای اتوبوس روی هوا گیر کرده بود می امد.

- آقا بیا اینو از لای در اتوبوس درار مام می خوایم بریم تو!
- اقا من مرلینگاه لازمم نمیشه برم!؟
- مرلینگاه حرام است!

برگردوندن مسافرا به اتوبوس سخت تر از چیزی بود که رودولف فکرشو میکرد!


BOOM!

No! I'll not smile, but I'll show you my teeth.

شناسه قبلی:اشلی ساندرز


پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۲۲:۰۹ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵

نیوت اسکمندر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۰ سه شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۲:۰۷:۱۹ پنجشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۸
از دپارتمان جانور شناسی یو سی برکلی
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 144
آفلاین
ملت بدبخت جادوگرنما که از شنیدن این حرف جا خوردند،در همان حال به یکدیگر نگاه کردند و همهمه ای شد.تراورز که دید آسلام مرلینی دارد به زیر سوال می رود تسبیحش را برداشت و دور گردن وینکی انداخت و گفت:

-این جن مرلین ستیز حرام است.

سپس پس از اینکه او را به 24 روش سامورایی خفه کرد رو به رودلف کرد وگفت:

-این بود آسلام،این بود آسلام مرلینی...

ملت جادوگرنما و رودلف گریه کردند.تروارز که سادیسمش اوت کرده بود و جو گرفته بودش،ادامه داد:

-ای ملت جادوگرنما،به بند تنبون مرلین استفاده نکردن از مرلینگاه حرام است.

جمعیت در پوکر فیسی عمیقی فرو رفته بودند،برای اینکه تروارز تند تند فتوا میداد و فتوای قبلی اش را نقض میکرد.باروفیو که شیر گاوش از این سخنان ارزشی خشک شده بود گفت:

-مرلینم اینقدره فتوا ره عوض نکرده ره.

-استفاده از گاوت حرام است.

مرلینم تصمیم گرفت به مناسبت فتوا صادر کردن تراورز آهنگی بسراید.سریع میکروفن را از ردولف گرفت وبه روی صحنه پرید و گفت:
-جادوگران تقدیم میکند.پرودوس بای مرلینم....

ردولف برای اینکه از آسلام حفاظت کنه و نگذارد مرلینم بخواند ابتدا کنسرتش را لغو کرد و تصمیم گرفت از مرلینفطار برود سپس قمه اش را در آورد و گفت:

-یا با پای خودتون سوار اتوبوس میشین یا کاری می کنم که با چوب دستیتون غذای چینی بخورین.




ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۴ ۲۲:۱۷:۴۰


پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۱۸:۵۱ دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۵

گریفیندور، مرگخواران

وینکی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۰:۰۸:۰۱ سه شنبه ۵ شهریور ۱۳۹۸
از پروپاگاندا
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 511
آفلاین
و ملت دویدند و رفتند سمت مرلینگاه و مرلینی شدند و همه جا را مرلین کردند و پلاکارد در دست گرفتند و شعار دادند و اعتصاب کردند. البته هیچ کدام از این ها ربطی به سوژه نداشت ولی ملت خیلی جوگیر هستند و علاقه زیادی به مرلین کردن دارند.
خلاصه، ملت شعار دهنده از مرلینگاه زدند بیرون و هی شعار دادند، هی شعار دادند و بیشتر شعار دادند و عده ای هم آن وسط تخم گذاشتند و قدقد کنان به شعار دادن ادامه دادند. آخر سر مردم طوری شعار دادند که خود شعار ها هم شعار دادند!

-توپ، تانک، مسلسل؛ وزیر ما شد پرپر!
-آدمایی که خستن، جادوگرانو بستن!
-من تو دهن شما میزنم!
-گل بکارین! 🌹 +
-ننه م گفت: ازت عاصیم! من گفتم که افتخار جادوگرای فارسیم!
-چی‌ بگم؟ همه چی‌ رو به راهه؛ سه تا آلبوم دیگه توی راهه!
-داداش سس داری؟

ملت شعار دهنده و روزه دار، برگشتند و پس از اینکه گوینده روزه ندار را زیر مشت و لگد گرفتند، به شعارهایشان ادامه دادند.
ملت، همینطور شعار دادند تا اینکه وقت افطار شد. بالاخره هر قدر هم که خفن و شاخ و "آره ما شعار میدیم. هه!" باشید، تسلیم شکمتان می شوید و در حالی که به جای پلاکارد، قاشق در دست دارید به هم حمله می کنید و یکدیگر را می خورید.

-مغزش واسه منه!
-چه جیگری!
-ریه هاشو من میخورم.
-اینجا رو! ریش دامبلدور توی شیکم هاگریده!
-وینکی، جن سپید دندان!

جن خانگی، از آسمان در سوژه پرید و همه را به مسلسل بست. بعد هم بازمانده ها را به همدیگر چسباند و آنها را برد و گذاشت توی اتوبوس شوالیه! پشت بندش هم ملت و اتوبوس را دزدید و در رفت. اما چند کیلومتری نرفته بود که غریزه جنی او فعال شد و با سرخوردگی، گروگان هایش را برگرداند و به صاحبانشان تحویل داد.

و تراورز و رودولف در پوکرفیسی عمیق فرو رفتند و به جنون روبرویشان نگاه کردند. پس از یک پوکرفیس طولانی، تراورز فتوا داد:
-استفاده از مرلینگاه حرام است!


mērī Arbab
īlon jorrāelagon ao ñuha āeksio


!smoke ROLE every day


پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۱۶:۱۳ پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۵

گریفیندور، محفل ققنوس

روبيوس هاگريد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۵ جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۴۳:۱۴ یکشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۸
از شهری که کودک نداشت...
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
پیام: 401
آفلاین
مردی از آن پشت مشت های اتوبوس، ملت را کنار می زد. مرد غمی بزرگ در دل داشت و هیچ در معده نداشت... مرد باید صدای خودش را به گوش مسئولین آسلام میرساند. این شد که با یک حرکت فنر مآبانه، از عقب پرید جلوی تراورز و مثل این فیلم دعوایی های شمشیری، یک دستش را مشت کرد و به زمین تکیه داد و سرش را هم انداخت رو به پایین و شروع کرد به صحبت کردن.

-گـــــــوشنمهــــــ!
-صبر کن برادر الان وقت افطار میشه.
-حــــــاجیـــــــ دوروخ نگـو. ماه تازه داره کلفت میشــــــه. کلی مونده تا هلال ماه رؤیت بشه... هنوز بیست و اندی روز مونده حاجی.
-بیست و اندی روز مونده به تموم شدن ماه رمض آن، چه ربطی به افطار داره؟
-عه! مگه اینطور نی که باس تا روز آخر هیچ نخوریم؟
-نه مسلمن.
-ممنون حاجی، زندگی من رو تغییر دادی اصن... حقیقتاً این هکتور اومد سر مارو کلاه گذاشت به ما معجون فوروخ که تا آخر ماه دووم بیاریم. دو روزه کیک از گلوم پایین نرفته.خواب خوش ندارم. دس بزن... نه حاجی دس بزن همه جام مث کیک نرم شده. تحلیل رفتم.

اما مدیونید اگر فکر کنید که تراورز به درددل های هاگرید گوش کرد! هاگرید خودش هم به درددل های خودش گوش نکرد. یعنی گوش که چرا، ولی توجه نمی کرد. به هر حال مسیری که گذرانده بودند به لطف شیرین کاری های رودولف بسیار پر هیجان بود و ملت از دم مرلینگاه لازم شده بودند و خب، هم تراورز از ملت است و هم هاگرید. پس در حالی که ملت نعره ی "مرلینگاه مرلینگاه ما داریم می آییم" سر می دادند، چاه های مرلینگاه داشتند خودشان را برای موج عظیمی از هیجانات دل و روده ی ملت آماده می کردند.


ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در تاریخ ۱۳۹۵/۳/۲۰ ۲۰:۳۳:۲۰

تصویر کوچک شده



میشه قسمت کرد جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین تر بیا روی سطح برای روز بهتر...



پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۱۰:۳۵ پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۵

گریفیندور، مرگخواران

وینکی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۰:۰۸:۰۱ سه شنبه ۵ شهریور ۱۳۹۸
از پروپاگاندا
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 511
آفلاین
-رودولف؛ اتوبوس پرنده!

مسافران اتوبوس برگشتند و با تعجب به جنِ گوینده نگاه کردند. جن که بسیار شرمسار و قرمز شده بود، خودش را دست به دست کرد و از اتوبوس به بیرون انداخت.
درون اتوبوس، مسافران در حالیکه در هوا شنا می‌کردند به نواختن موسیقی مشغول شدند.
-دیشـب اومـدم خونتون نبــودی؛ راستشو بگو کجا رفتـه بودی؟ :hungry1:

از جلوی اتوبوس رودولف همراهی کرد:
-به خدا رفته بودم سقا خونه دعا کنم؛ شمعی که نذر کرده بودم واسه تو ادا کنم! تصویر کوچک شده


اتوبوس، پروازکنان به مسیرش ادامه می‌داد و هر لحظه بیشتر به زمین نزدیک می‌شد. مسافران و راننده اتوبوس، بدون توجه به وضعیتی که در آن قرار داشتند به رقص و پایکوبی مشغول بودند.

-دروغ نگو، دروغ نگو، تو رو...

شمپخس!

موج حاصل از برخورد اتوبوس به زمین به حدی بود که علاوه بر ناتمام گذاشتن شعر رودولف، زندگی عده ای از مسافران را هم ناتمام گذاشت!
تراورز، سرش را از میان چند جسدی که بر رویش افتاده بودند بیرون آورد و گفت:
-برادر؛ صد دفعه به شما گفتم این آهنگ های آستاکباری رو توی اتوبوس پخش نکن. عذاب مرلینی میاره!

رودولف شرمسار شد.
-بله. ببخشید حاجی! برم سمت اون مرلینگاه عمومی که بشوره ببره؟
-برو برو. وقت افطار هم هست.

رودولف بی توجه به بازماندگانی که گول قیافه جدیدش را خورده و او را با یک ساحره باکمالات اشتباه گرفته بودند، به سمت مرلینگاه تغییر مسیر داد.

درون مرلینگاه/مرلینفطار

مرلینگاه عمومی که به دلیل پذیرایی از روزه داران مرلینی، تغییر کاربری داده بود و به مرلینفطار تبدیل شده بود، شلوغ‌تر از همیشه بود.

-بفرمایین پذیرایی کنین از خودتون! عه... لا مرلین الا المرلین! نکن آقا! نکن! بیا پایین از رو سرِ برادر روزه دارِ ما!

مسافرانی که از اتوبوس شوالیه به رودولف چسبیده بودند با نارضایتی از سر و کول ساحره خیالی‌شان پایین آمدند.

-ما هم باکمالات شدیم.
-شیر گاومیشه ره بنوش، گاومیش شی!


mērī Arbab
īlon jorrāelagon ao ñuha āeksio


!smoke ROLE every day


پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۹:۳۷ چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۵

لوئیس ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۴ سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۲:۰۰ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵
از سرعت خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 244
آفلاین
اتوبوس به شدت شلوغ بود! شدیداً هم شلوغ بود!هر کسی در هر نقظه ای از اتوبوس برای خودش آهنگ میزد و... قر تو کمر فراوونه!
همینطور گذشت و گذشت و گذشت تا بالاخره رودولف چوبدستی مدل 2016 و میکروفن دارش را در آورد و خطاب به جمعیت درون اتوبوس نعره زد:

- در همین لحظه، اگه به سمت چپتون نگاه کنین لباس فروشی دسته یک رو میبینید که قدمتش به اندازه ساخته شدن چوبدستیه!

در یک آن سر ها 90 درجه چرخید و از صدای شکسته شدن قلنج آن همه آدم یک آهنگ یک دست و مشتی بیرون آمد.البته،چیزی از لباس فروشی دسته یک باقی نمانده بود.ولی اگر چند تکه سنگ و چوب را قسمتی از آن حساب بنین،بله،یک چیزهاییش هم باقی مانده بود!.رودولف ادامه داد:

- و اما ربط اون به مرلین.مرلین کبیر،اولین بند تمبون خودش رو از اینجا خریداری کرده!

صدای همهمه و دست و جیغ و هورا و... مانند بمبی که دارای حسگر حساس به مرلین باشد منفجر شد. هنوز تشویق ها کامل به پایان نرسیده بود که رودولف گفت:

- و اینگونه بود که اصطلاح بند تمبون مرلین رواج یافت.

و باری دیگر هم صدای دست و جیغ و هورا بلند شد.رودولف باز هم ادامه داد!:

- و اما اینجاست که میرسیم به بخش تفریحی تور سفرمون.یه جاده سر پایینی واستون دارم با شیب 90 درجه! برای افزایش حال هم دستاتون رو ببرین بالا.

جمعیت درون اتوبوس یا نشستند یا خودشون رو به جایی بند کردند تا از لذت این سراشیبی بی نسیب نمانند.رودولف اعلام آمادگی کرد و گفت:

- همه آماده؟! بزنید که رفتیم!

واقعاً عجیب بود که فقط یک سراشیبی اینقدر روی مردم تاثیر می گذاشت.همه از جاهایشان کنده شدند.بدون هیچ زمینه سازی ای فقط از جا کنده شدند.رودولف هم که انگار نه انگاز که اتفاقی افتاده باشد.همینطوری گاز می داد!
فکر کردید این حداکثر این سفر ـه؟! نخیر! کور خوندید!




پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۲۲:۵۶ یکشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۵

تراورزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۱۶ دوشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۶:۴۹ جمعه ۱۱ تیر ۱۳۹۵
از تبار مشتای آهنیم، زنده تو شهر دزدای پاپتیم
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 484
آفلاین
*سوژه ی نو*


ملت با ایمان جادوگر که جهت عبادت مرلین، گرفتن نذری، مشاوره گرفتن، پارتی جور کردن و باقی ماجرا ها به سمت حوزه می‌رفتند با پارچه‌ای عظیم و گل منگلی که بر سر در حوزه قرار داشت مواجه شدند. معمولا پارچه هایی که بالای حوزه نصب می‌کردند سیاه بود اما این بار گویا داستان کمی تفاوت داشت. یکی از حضار عینکش را بر چشمش گذاشت و مشغول خواندن نوشته ی پارچه شد.
- تور تابستانه ی زیارت مرلین توسط اتوبوس شوالیه.

ملت در تعجب بودند که اصلا مرلین کجاست که به زیارتش بروند؟ چرا زیارت اصلا؟ حتی چرا تابستانه؟ و ملت برای پاسخ گرفتن به درون حوزه هجوم بردند.

درون حوزه:

- حاجی، مرلین کجائه که بخوایم بریم زیارتش؟
- مجانیه آقا؟
- کیک حم به ملط میدن عثلا؟
- راهیان نوره؟ نمیریم که؟ :worry:
- دو دیقه ساکت. حاجی می‌خواد حرف بزنه.

تراورز که از دیدن شوق و ذوق مردم به وجد آمده بود، سرفه‌ای کرد و گفت:
- نمی‌دونم مرلین کجاست، ولی خب زیارتش از واجبات آسلامه. من باب همین موضوع یک تور تفریحی- فرهنگی تابستونه گذاشتیم که بریم زیارتش. ممکنه شهید هم بشیم ولی مهم اینه که این سفر مجانیه و قراره که ...

بقیه سخنان گهربار تراورز در میان همهمه ی جمعیت که از مجانی بودن زیارت خشتک می‌دریدند گم شد.

- مفتیه دادا، پاشو شلوارک و اینات رو جمع کن بریم. شاید مرلین تایلند باشه.
- خیلی وقته دلم می‌خواست برم جوج بزنم با نوشابه.

درون اتوبوس شووالیه:


- پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت، برگشتنی یه دختری خوشگل و با محبت. :hungry1:

رودولف که به مدیریت سایت قانع نشده بود و می‌خواست راننده اتوبوس هم باشد، به کمک مدارک جعلی و تهدید به بلاک توانسته بود اتوبوس شووالیه را صاحب شود به سمت حوزه در حال حرکت بود. این شروع حماسه سازی این مسافران بود.


every fairytale needs a good old-fashioned villain

حاجیت بازی رو بلده

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...


پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۱۹:۳۰ چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۵

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۱۴:۲۱
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1111
آفلاین
رپست پاینی!


یک سال بعد!

بنا به اتفاقاتی که به وقوع پیوسته بود،جدیدا وزارت سحر و جادو دستورات صادر کرده بود!

ویلبرت نیز برای اطلاع از این دستورات،در دفتر خود نشسته بود و منتظر بود تا دستورات جدید را مطالعه کند!
دستیار او آقای سیمپسون با روزنامه ی پیام امروزی که در دست داشت،وارد دفتر ویلبرت شد...
_کاراگاه!
_کارگاه؟!چته جوگیری؟کارگاه چیه؟!
_عه!راس میگی...چیزه...روزنامه رو اوردم!

ویلبرت با اشتیاق نیم خیز شد...روزنامه را از دست سیمپسون گرفت و شروع به خواندن قسمت اطلاعیه های وزارت شد...

نقل قول:
اطلاعیه بسیار مهم!
به آحاد جامعه جادوگری اطلاع رسانی میشود که با توجه فجایعی که به دلیل کتاب های وحشی صورت پذیرفت،زین پس بودن هر کتابی در کتابخوانه ممنوع است!
وزارت سحر و جادو به هر شهروندی که کتاب خود را تحویل دهد،یک تبلت مشنگی،جهت مطالعه کتاب ها به صورت پی دی اف اهدا میکند!


وبلرت با تعجب به دستیار خود خیره شد...
_سیمپسون؟!
_بله؟!
جمع کن بریم..کار و بارمون ورشکست شد...حالا با این کتابا مجرم شناخته نشیم خودش خیلی هست...بیا بزنیم توی شغلای کاذب!


پایان!


ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۵/۳/۱۲ ۲۰:۴۱:۲۱



پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۲۱:۲۰ یکشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۳

جفری هوپر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۵:۲۷ یکشنبه ۸ تیر ۱۳۹۳
از شما بهترون!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 17
آفلاین
ویلبرت پیاپی سر تا ته یا ته تا سر اتوبوس رو هی میرفت هی میومد، هی میرفت هی میومد! در حالی که خون جلوی چشماشو گرفته بود زیر لب دامبلدور و جد و آباش رو یاد میکرد:
- آی آلبوس! .... آی پرسیوال! ... آی ولفریک! ... آی دامبلدور! .. آی هر چارتاتون با هم! ... یه کتاب دزدی بهتون ... یا بهت نشون بدم... حالا اون به کنار من الان دست خالی برم هاگوارتز؟ .... من الان به آلبوس چی بگم؟ ... الان منتظره کتاباس! ... الان .... الان ... آلبوس؟(آلبوسه هاگوارتز مد نظرشه) .... آلبوس؟(این یکی آلبوس دزد مد نظرشه) ....
ویلبرت دیر، ولیکن بالاخره متوجه توطئه شد. شخصی که نامه در جیبش پیدا شده بود به وضوح نمیتوانست از افراد دامبلدور باشه، چرا که خود ویلبرت قصد داشت کتاب هارو برای اون ببره! ... ویلبرت همچنان در حال تفکر بود که ناگهان ارنی متوجه صدایی از انتهای اتوبوس شد. آروم آروم در حالی که حالت دفاعی به خودش گرفته بود، به انتهای اتوبوس رفت! تا انتها رفت و هیچی ندید. بعد که از حالت دفاعی خارج شده یه لبخند زد و با خیال راحت گفت: فکر کردم کسی این پشته! ... ترسیده بودما!
شخصی مجهول الهویه پشت یکی از صندلی ها و مقابل ارنی: آره منم ترسیدم!
ارنی:
شخص مجهول اهویه:
ارنی که قبلا متوجه حضور کسی نشده بود با این حرف تا مرز قبض روح شدن رفت ولی پاسپورتش باطل شده بود برگشت!
ویلبرت دوان داون به سمت ارنی رفت و دست شخص رو گرفت و از پشت صندلی که قایم شده بود بیرون کشید.
ویلبرت: بگو ببینم؟ ... تو کیستی؟ ... اصلا تو چیستی؟ .... این شاخ و برگ چیه ازت آویزونه؟
شخص که به مشخص هم یه دختر بچست هم یه گل رز (یکی بیاد بگه چه جوری یکی هم دختربچست هم گله؟) با گریه گفت: منو به ننم ندین! ... منو به بابامم ندین! ... تورو مرلین من تازه از خونه فرار کردم! ارباب منو میکشه بفهمه برگشتم خونه! ... من هی گفتم نمیام باهاتون ماموریت! ... هی گفتم من نمیخواستم باهاشون بیام! .... نمیخواستــــــــــــــــم!


در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند.

هدایت







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.