هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: مغازه‌ي لوازم جادوي سياه هوكي
پیام زده شده در: ۱۴:۰۳ دوشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۰
#84

آلبوس سوروس پاترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۸ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲:۱۳ جمعه ۱۴ دی ۱۳۹۷
از لرد سیاه اطاعت میکنم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 388
آفلاین
برای تصمیم گیری بیشتر فعلا قفل شد...

فکر نکنم با بودن کوچه ی ناکترن و مغازه ی بورگین و بارکز به اینجا نیاز باشه...

فعلا قفل شد...



Re: مغازه‌ي لوازم جادوي سياه هوكي
پیام زده شده در: ۱۸:۰۷ جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۸
#83

زاخاریاس اسمیتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۸ شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۳:۴۵ سه شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۰
از آواتارم خوشم میاد !!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 350
آفلاین
گوی پیشگویی مرلین!

روز سردی بود و ابر های سیاه صورت آسمون رو خشمگین جلئه میدادند!صاعقه های پی در پی کوچه ی دیاگون رو روشن میکردن و قطره های باران بر روی سر ساکنان این کوچه میباریدن!

پروفسور گرابلی پلنک به همراه همکارش توی مغازه ی لوازم جادویی نشسته بودن و با حیرت به قطرات باران نگاه میکردن!باورشون نمیشد؛کوچه ی پر رفت و امکد دیاگون مثل قبرستون خلوت بود!

ناگهان در وسط ساعقه ها پسری مو طلایی با کاپشن سفیدش ظاهر میشه و به طرف مغازه میاد.از پشت ویترین به لوازم جادویی نگاه میکنه و طولی نمیکشه که برق گوی پیشگویی مرلین چشم های آبیش رو میپوشونه!

آروم و آهسته در مغازه رو باز میکنه و کاپشنش رو در میاره.پروفسور گرابلی در حال جمع و جور کردن مغازه بود و ایوان روزیه هم با تعجب به زاخاریاس نگاه میکنه و بعد از دو سه دقیقه بلاخره زاخاریاس سکوکت رو میشکنه:

-سلام!خسته نباشید.من خواستم...

در حین صحبت زاخاریاس گوی جادویی مرلین یک بار دیگه هم نورانی میشه و در چشمان زاخاریاس و ایوان موج میزنه.برای یک لحظه ایوان روزیه کنترل خودش رو از دست می ده و سرش گیج می ره و طولی نمیکشه که بیهوش میشه!

زاخاریاس به سرعت به سمت ایوان روزیه حرکت میکنه و اون رو بلند میکنه.گرابلی هم از ترس زبونش بند اومده بود.معلوم شد که از دست زاخاریاس هم کاری ساخته نیست!

بلاخره گرابلی مجبور به صحبت کردن میشه!

-سلام!چی میخواستی؟

-ا......راستش.....من این گوی رو میخوام!

-واقعا؟.....نخر!...طلسم مرلین روی این زده شده!ازت خواهش میکنم...

زاخی یه کم چونه ش رو خاروند و با اطمینان کامل دوباره درخواست کرد!

-خوب خانم گرابلی....من باید ایونو بخرم!فهمیدید؟

-باشه!ولی بدون که خودت مورد نفرین قرار میگیری!

زاخاریاس مقدار زیادی پول رو از جیبش برمیداره و بعد از این که گوی رو میگیره،کاپشنش رو برمیداره و میان صاعقه ها ناپدید میشه....

چند روز بعد:

ایوان روزیه هنوز هم بیهوش روی زمین ولو شده و گرابلی در حال اشک ریختن بالای سر گرابلی بود.آیا واقعا دچار نفرین مرلین شده بودن؟...


ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در تاریخ ۱۳۸۸/۳/۲ ۱۱:۲۰:۱۷

[b][color=000066]Catch me in my Mer


Re: مغازه‌ي لوازم جادوي سياه هوكي
پیام زده شده در: ۱۷:۱۹ دوشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
#82

پروفسور گرابلی پلنک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۹ سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۴۰ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳
از این به بعد آواتار فقط مردونه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 621
آفلاین
توجه.......توجه

فروش لوازم جادویی آغاز شد.


وسایلی که تصاویر تصاویر آنها در زیر اطلاعیه آمده است، به فروش میرسند.

برای خریداشیا کافی است یک پست با ارزشی برابر با قیمت اشیای جادویی بزنید.

*این وسایل با قیمتی معادل 3000 گالیون یا کمتر به فروش میرسند و هر امتیاز در هر پست معادل 100 گالیون است.

*وسایلی که به فروش میرسند از کمیاب ترین اشیای دنیای جادویی هستند و برای خرید آنها کافی است یک پست در باره ی مراجعه به مغازه و درخواست خرید آنها ارسال کنید.
لبته این پست میتواند به صورت های دیگر هم باشد اما حتما باید به وسیله ای که قصد خرید ان را دارید مربوط باشد.

*اگر مایلید که یکی از این اشیا را داشته باشید کافی است در ابتدای پست خود نام آنرا ذکر کنید تا توسط فروشندگان ، پست شما امتیاز دهی شود.

* قیمت هر وسیله در ویرایش بعدی اعلام خواهد شد.

این وسایل به ترتیب عبارتند از:

سنگ مرگ

ابر چوبدستی اصل

نامه جادویی سالازار اسلایترین

گوی پیشگویی مرلین

نشان ارواح خبیث

توضیحات:

ابر چوبدستی اصل توسط تاریخدانان به تازگی پیدا شده است.

نامه جادویی سالازار قدرت جادویی شما را چند برابر میکند.

نشان ارواح خبیث امکان کنترل کردن ارواح خبیث را به شما میدهد.


ویرایش شده توسط ایوان روزیه در تاریخ ۱۳۸۸/۲/۲۸ ۱۷:۲۸:۰۰

[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخØ


Re: مغازه‌ي لوازم جادوي سياه هوكي
پیام زده شده در: ۱۱:۴۸ جمعه ۲۸ فروردین ۱۳۸۸
#81

كينگزلی  شكلبوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۲ شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۹:۳۱ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۱
از ن، لايه ای كه زمين را فرا گرفته!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 842
آفلاین
هوكی با عصبانيت دوده ها را از صورتش كنار زد و به سمت پنجره رفت. پنجره را گشود و نسيم ملايمی صورتش را روشن كرد. اتاق كم نور و گرفته اش روشن شد. هوكی زير لب گفت:
-بارتی بابا، حاليت ميكنم.

دندان غرچه ای كرد و به سمت ميز كارش رفت. تمام پرونده های ضروری وزارتخانه را دوده پوشانده بود. هوكی با عصبانيت از اتاقش بيرون رفت تا به سمت مغازه اش در كوچه ی دياگون برود. پرسی بلافاصله جلوی هوكی سبز شد و گفت:
-جناب وزير، هر كاری دارين بگين من براتون انجام می دم.

-گمشو از جلو چشمام پرسی! خسته شدم از بس واسم پاچه خواری كردی.

پرسی با چشمهاي گرد شده اش هوكی را نگاه كرد. هوكی بدون آنكه چيزی بگويد از كنار پرسی رد شد و زبانش را برايش تكان داد. هوكی از آنكه از شر معاون پاچه خوارش خلاص شده بود راضی شد و به سمت آسانسور حركت كرد. وقتی وارد آسانسور شد انگشتش را بر روی دگمه ای كه روی آن نوشته شده بود طبقه ی اول فشار داد. آسانسور غيژی صدا داد و صدای بيروح زنی گفت:
-طبقه ی اول، مبارزه با مواد مخدر.

هوكی خشمگينانه اطرافش را نگاه كرد و گفت:
-اين زنه هم آخه صدا داره؟ اين بليز اومد بهش بگم صدای خودم رو جايگزين اين صدا كنه!

آسانسور در مدت چند دقيقه به طبقه ی اول رسيد و هوكی با سرخوشی از آن خارج شد. داشت با شادی از وزارتخانه خارج می شد كه پرسی جلويش سبز شد.

هوكی:

پرسی:

ستونهای وزارتخانه شروع به لرزيدن كردند و پرسی بر زمين افتاد. نعره ی هوكی كل شهر را به لرزه درآورده بود. هوكی با عصبانيت پرسی را نگاه كرد و نعره زد:
-آخه چرا اين پسره بايد همه جا جلو چشام سبز بشه؟

هوكی نگاه خشنش را روی ستونهای وزارتخانه انداخت كه همچنان می لزيدند. ستونها لحظه به لحظه به زمين نزديكتر می شدند. آنها داشتند فرو می ريختند. هوكی ستونها را نگاه كرد و در كنار پرسی غش كرد و بر زمين افتاد.



Re: مغازه‌ي لوازم جادوي سياه هوكي
پیام زده شده در: ۴:۵۶ جمعه ۲۸ فروردین ۱۳۸۸
#80

بتی  بریسویت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۲۹ پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۵:۳۴ سه شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۸
از بین سؤالام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 63
آفلاین
هوکی به کنار شومینه ،جایی که لرد سیاه ازش خارج شده بود رفت.

لرد:برگه ی پیام من کجاست ؟

هوکی :کدوم ارباب؟

_برگه ای رو که نارسیسا بهت داد!

هوکی نگاهی به شومینه کرد و بعد آب دهانش رو به سختی قورت داد.لرد سیاه نگاه هوکی را دنبال کرد و گفت:کروشیو !تو پیام منو انداختی دور! چطور جرات کردی؟ کروشیو !چطوربه خودت اجازه دادی؟آو...

_ارباب رحم کنید

_کروشیو.این دفعه زندگیت رو بخشیدم ولی بخشش دیگه ای وجود نخواهد داشت.

_ممنون ارباب .از بزرگواریتون ممنونم.

لرد سیاه بر روی صندلیی وزیر نشست.در همین هنگام هوکی غیب و ظاهر شد و ظرفی پر از شیرینی و چای را برای ارباب آورد.(چون نمی خواست بقیه بفهمم لرد سیاه در اتاق او هستش.)

لرد سیاه در یک لحظه تمام شیرینی های رنگارنگ را با گفتن یک ورد تبدیل به زغال کرد و گفت:می خوای اربابت رو چاق کنی ؟ مگه نمی دونی من تو رژیمم؟!

_نه ارباب !من هرگز روحمم خبر نداشته الان براتون از نوع رژیمیش رو میارم.

چند لحظه بعد هوکی(برای این که صندلیهاش خراب نشن و هم برای این که به لرد سیاه بر نخوره)روی زمین نشسته بود و لرد سیاه هم درحال خوردن بیسکویت های رژیمی بود.

_ارباب من یک سوال داشتم . چرا از شومینه آمدید ؟

_کروشیو . اربابت رو سین جین می کنی!چطور جرات می کنی!

_نه ارباب فقط می خواستم مزیت این کار و بفهمم. چون مغز من از درک این جور چیزا عاجزه.

_هیچ مزیتی نداشت فقط می خواستم امتحان کنم .

_ارباب نظرتون چیه ؟ مزخرفن مگه نه ؟

_خیلی هم خوب بود از این به بعد همه از شومینه برای رفت و آمد استفاده باید بکنن.

بعد از کمی سکوت هوکی پرسید:ارباب با من کاری داشتین؟

_نه! من دارم چای می نوشم ،صدات نکردم!

_به طور کلی می گم،از آمدنتون به این جا. کاری هست من بتون برای ارباب عزیز و دوسداشتنی انجام بدم؟

لرد سیاه به ظرف خالی بیسکویت و استکان خالی نگاهی کرد و گفت: چون کارم تموم شده و میخوام برم و چون گفتی ارباب عزیز و دوست داشتنی جوابت رو می دم؛ آمدم این جا چون شنیده بودم بیسکویت های رژیمی داری و می خواستم تست کنم و ببینم چطورن و چون حالا خوشم اومده باید هر روز برای عصرونه ی من یک بسته از این بیسکویتا بیاری...


_ارباب زیادیشم بده.


_کروشیو !وسط حرفم دیگه نپر. همین که گفتم. بعدشم می خواستم به خاطر این که برگه ی پیام منو انداخته بودی توی شومینه تا بسوزه کروشیوت کنم . و بهت بگم که دوباره رای گیریو برگزار کنی .

_ارباب چرا دوباره؟

_به خاطر این که هم تنبیهی برای تو بشه و هم بارتی بابا هم که تازه اومده و قراره انتخاب شه بتونه شرکت کنه.

_هر چی شما بگید ارباب؛راستی ارباب حالا که این جایید می شه بگید توی پیامتون چی بوده؟

_برگ رو رونسوز کرده بودم. خودت برو بینش،در واقع بارتی بابااینو برات فرستاده.

بعد از این که لرد سیاه از طریق شومینه روانه ی خانه ی ریدل شد،هوکی آتش شومینه را خاموش کرد و بعد از کمی جست و جو،کاغذ سفیدی که به دقت تا خورده بود را یافت . وقتی تای برگه را باز کرد برگه ترکید و همه ی اتاق را پر از دوده کرد.

هوکی:


این شناسه رو دوست داشتم . امیدوارم همه از این شناسه خاطره خوبی به یاد داشته باشن.

فعلا بای


Re: مغازه‌ي لوازم جادوي سياه هوكي
پیام زده شده در: ۱۶:۵۱ پنجشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۸۸
#79

آلتیدا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۷ یکشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۱:۱۱ جمعه ۲۶ تیر ۱۳۸۸
از یه گوشه دنج
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 91
آفلاین
روز بعد
هوکی صندوق بزرگی به عنوان صندوق رای جلوی در مغازه روی میزی گذاشته بود و خودش پشت آن نشسته بود . او خطاب به جمعیت جلوی مغازه فریاد زد :

- نوبتی بیاین و رایتون رو بدین ! هل نده آقا ... با شما هم هستم خانم ! ...

نفر اول که پیرمرد ریشو و خشنی بود به سمت صندوق رفت و خاست کاغذ مچاله ای را که در دستش بود توی صندوق بیندازد . اما هوکی مانعش شد :

- د...این جوری که نمیشه ! فقط مشتری های مغازه من حق رای دادن دارن ! اگه میخوای رای بدی باید اول از مغازه من خرید کنی !

مرد با چشم های درشت و ترسناکش به این شکل به هوکی خیره شد . هوکی با دیدن هیکل عضلانی و تنومد او به سرعت لبخندی تصنعی به لب آورد و گفت :

-خوب...در مورد شما دوست عزیز .... فکر کنم بتونید رای خودتون رو بدید . نفر بعد !

نفر بعدی زنی با ردای با شکوه ارغوانی بود که کلاه شنلش را پایین کشیده بود و چهره اش دیده نمی شد . طره ای از موهای بورش از زیر کلاه بیرون زده بود . او چوبدستی اش را به شکل تهدید آمیزی به سمت هوکی نشانه رفته بود . هوکی اول به چوبدستی و بعد به زن نگاه کرد . زن به او خیره شد و دستش را به سمت صندوق دراز کرد . هوکی آب دهانش را قورت داد و خواست چیزی بگوید اما با دیدن خالکوبی روی دست زن منصرف شد . زن کاغذی را که به دقت تا خورده بود توی صندوق انداخت و لبخندی به لب آورد :

-خوش حالم که سر پستت هستی هوکی . مطمئن باش ارباب از کسانی که بهش کمک می کنن حمایت می کنه . این از طرف لرد سیاهه . شاید به دردت بخوره .
هوکی لرزید و به نارسیسا خیره شد که به آرامی از میز دور می شد و به سمت جمعیت می رفت .

-نفر بعد !

آخر _روز بعد ، دفتر وزیر

هوکی خسته و کوفته از در وارد شد ؛ صندوق رای را توی آتش شومینه خالی کرد، با عصبانیت خودش را روی کابینه پرت کرد و غرولند کنان به آتش خیره شد :
-اه ! اینم از رای گیری ! اینم از نقشه لرد سیاه ! من که زورم به هیچ کدومشون نمی رسه ! باید دالاهوف یا اوری رو می فرستاد کمکم ....ببین... هیچی نفروختم ! منو باش واسه این کار از وزارت مرخصی گرفتما .... اصلا چرا ارباب یکی دیگه رو واسه این کار نذاشت ؟! منو چه به این کارا .... هی روزگار .... ای وای ! ارباب !

صدای جیغ هوکی پنجره ها را لرزاند و عنکبوت هایی که گوشه دیوار تار تنیده بودند فراری داد . هوکی وحشت زده به طرف شومینه دوید .


ویرایش شده توسط آلتیدا در تاریخ ۱۳۸۸/۱/۲۷ ۱۶:۵۴:۲۸

نمی گویم فراموشم نکن هرگز
ولی


Re: مغازه‌ي لوازم جادوي سياه هوكي
پیام زده شده در: ۱۵:۳۴ شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۸
#78

كينگزلی  شكلبوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۲ شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۹:۳۱ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۱
از ن، لايه ای كه زمين را فرا گرفته!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 842
آفلاین
عيد نوروز آمده است، برای آنكه گرد و خاك اين تايپيك را بتكانينم سوژه ی جديد می دهيم:

نسيم ملايمی در كوچه ی دياگون می وزيد. خورشيد در آسمان در ميان چند ابر گرفتار آمده بود. صدای آشنايی از جلوی مغازه ی لوازم جادوی سياه به گوش می رسيد. هوكی صاحب مغازه داشت صحبت می كرد:
-بله دوستان، ساكنين دياگون، هر كی از اين مغازه خريد ميكنی، همتون اينجا جمع شين.

عده ای زيادی جلوی مغازه جمع شدند و مشتاقانه به هوكی، صاحب مغازه چشم دوختند. هوكی سرش را خاراند و منتظر ماند تا تمام سامنين دياگون برسند سپس ادامه داد:
-همونطور كه می دونين، الان من وزير سحر و جادو هستم. كينگزلی شكلبوت كله تاس يه زمانی وزير بود اما خوب تو انتخاباتی كه شكل گرفت شما به من رای دادين. ممنونم، ممنونم از همتون كه به من رای دادين. چون اين مغازه مشتری های زيادی داره نمی خوام غفل بشه. بالاخره من وزير سحر و جادو هستم و كارهای مهمتری دارم. می خوام نفرات ديگه ای مغازه رو اداره كنن...

-آقا ما بيكاريم...

-بذار ما بيايم...

-اگه من بيام مغازه فروش خوبی می كنه...

هوكی برای آنكه صدای مردم را بخواباند صدايش را كمی بلندتر كرد و ادامه داد:
-ببخشيد، جمله ی بهتری گيرم نمياد. خفه شيـــــــن! ببينين همونطور كه از رفتارتون مشخصه ما بيكار زياد داريم و می خوايم اين موضوع رو زودتر حل كنيم اما هميشه رای اكثريت موضوع رو معلوم ميكنه. شما تا آخر اين هفته به جلوی اين مغازه مياين و رای خودتون رو اون جا ميندازين. بايد از اين سه تا باشه. 1- كينگزلی شكلبوت،وزير سابق، 2- پرسی ويزلی و بليز زابينی معاونان وزير وقت يعنی بنده، 3- از افراد معمولی انتخاب شود.

ادامه دارد...



Re: مغازه‌ي لوازم جادوي سياه هوكي
پیام زده شده در: ۱۹:۰۲ یکشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۶
#77

 استن شانپایکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۲۴ چهارشنبه ۹ خرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱:۱۸ سه شنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 440
آفلاین
شب سردی بود
سکوت کل کوچه ی دیاگون رو در بر گرفته بود اما خدا می دونست که امشب قراره چه بلبشویی اینجا راه بیفته
داولیش ، مامور وزارت سحر و جادو ماموریت داشت تا یک ساعت مغازه ی لوازم جادوی سیاه رو زیر نظر بگیره چون وزارت بو برده بود که قراره امشب یه چیز گرون قیمت به مرگخوارا فروخته بشه
ماموریتش این بود به محض اگاهی از نحوه ی تبادل و نوع جنس و کراییش برای مرگ خوارا مامورایه دیگرو خبر کنه تا با هم دستگیرشون کنن
سردی هوا کم کم داشت در وجود داولیش نفوذ می کرد ولی امید به دستگیری مرگخوارها و ترفیع گرفتن با عث می شد تو این هوا هم دووم بیاره
یک ساعتی از کشیکش می گذشت که صدایی عجیب اونو وادار کرد که پشت یکی از دیوار ها مخفی بشه
درست حدس زده بود دو مرگخوار به طرز مرموزی از کوچه رد شدن و یکراست به سمت مغازه ی هوکی رفتن
داولیش بلافاصله پس از اونها به راه افتاد همین که وارد شدن داولیش از گوش گسترش یابنده ای که از مغازه ی ویزلی ها خریده بود استفاده کرد تا از کارشون اطلاع پیدا کنه
ما براش 1000 گالیون میدیم فکر کنم منصفانه باشه و دوتایی خندیدن
هوکی گفت : من کمتر از دوهزارتا نمی دم
بالاخره با 1500 گالیون راضی شد
و صدای پاش اومد که دور شد
داولیش حدس زد که رفت تا وسیلرو بیاره بنابراین سرشو بلند کرد که داخل مغازرو ببینه کارکوف و دالاهوف داشتند می خندید.
بعد از چند دقیقه هوکی اومد با یه وسیله ی استوانه ای طلایی تو دستش که بوی تندی می داد
کارکوف رو به دالاهوف گفت خودشه
و دالاهوف هم اروم گفت اره خود پریکانته
داولیش که متوجه نقشه ی شوم مرگخوارها شده بود بلافاصله با گالیون هایه ارتباطیش بعقیه افراد وزارت رو با خبر کرد .
هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که صدایه پایه چند نفر تو کوچه طنین انداز شد
داولیش که هول کرده بود خواست بره یه گوشه قایم شه که افتاد و باعث شد مرگ خوارها متوجهش بشن همین که سرشو بالا اورد نور چندین چوب دستی برای لحظه ای کورش کرد نمی تونست اونا رو تشخیص بده ولی از صداشون فهمید که دالاهوف و ایگور از مغازه بیرون اومدن
همین که ایگور چوب دستیشو بالا اورد تا کاره داولیشو یسره کنه چندین نور قرمز رنگ به طرف مرگخوارا روونه شد که باعث شد دو تاشون بیفتن بعغیه ی مرگخوارا که نمی دونستت اوضاع از چه قراره با سرعت به تمام اطرافشون ورد هایه مرگبار می فرستادن که باعث شدن دو تا از افرادشون کشته بشن درگیری بالا گرفت ایگور توسط ورد ویلیامسون بیهوش شد بعقیه ی مرگخواراهم یا گیج شدن یا بیهوش شدن البته مافلدا یکی از جادوگرای خودی نیز به دلیل طلسم نابخشودنی دالاهوف جونشو از دست داد این وسط فقط سر داولیش بلایی نیومد .


ٌٌدر حال پاشیدن بذر


Re: مغازه‌ي لوازم جادوي سياه هوكي
پیام زده شده در: ۱۵:۱۴ یکشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۶
#76

پرسی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۸ سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۱:۲۱:۵۷ یکشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۹
از تو میپرسند !!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 3757
آفلاین
به فرمان لرد سیاه ، گروهی از مرگخواران وی برای خرید شی افسون های پریکانت که برای لرد سیاه ارزش زیادی داشت به مغازه جادوی سیاه هوکی مراجعه می کنند . هوکی جن خانگی آزاد پیری است که عمر خود را به پای فروش اجناس سیاه و مغازه خود ریخته است ؛ بیشتر خریداران و مراجعان وی طرفداران جادوی سیاه و مرگخواران هستند ، البته وزارت سحر و جادو رسیدگی مستقیمی به اجناس هوکی دارد .

- برو تو ویزلی !

دالاهوف با لحن خشنی این را گفت و بعد از پرسی وارد مغازه شد ، پشت سر او شش مرگخوار دیگر به ترتیب وارد شدند . هوکی با تعجب زیرزیرکی آنها را نگاه کرد ؛ در واقع هیچ گاه این تعداد مشتری به مغازه او پا نگذاشته بودند ، آن هم مرگخوار !!!

از طرفی باید سریعتر به خانه ریدل ها بازمی گشتند و از طرفی باید سریعتر آن جا را ترک می کردند ، تا با اعضای محفل ققنوس یا وزارت مواجه نشوند . به همین خاطر اسنیپ با صدای بم و کشداری گفت : هوکی میدونی که ، به دستور لرد سیاه برای خرید شی افسون های پریکانت به اینجا اومدیم ، با چه قیمتی به توافق رسیده بودیم ؟
هوکی با شنیدن نام لرد سیاه ناخودآگاه لبش را گاز گرفت و شمرده گفت : بله ، بله ... ما با 400 گالیون به توافق رسیده بودیم .

اسنیپ با حالتی عصبی روغن مویش که بروی بینی اش سرازیر شده بود را پاک کرد و با عصبانیت نگاهی به دالاهوف انداخت و زیر لب گفت : 400 گالیون ؟؟؟ احمق !! و با صدای بلندتری ادامه داد : درسته ... ویزلی ، پول ها رو بده بهش .

پرسی با دست پاچگی کیسه نسبت بزرگی را که سنگین می نمود از داخل ردایش در آورد و روی میز مقابلش گذاشت ؛ لحظه ای بعد هوکی در حالی که بسته کوچکی را در مشتش داشت ، به سمت اسنیپ آمد ، در گوش او چیزی گفت و بسته را به دستش داد . اسنیپ با ظرافت خاصی بسته را باز کرد و نگاهی به درونش انداخت و لبخندی از روی رضایت به لسترنج زد .

- او .. او ! این همه مرگخوار باید برای کار مهمی به اینجا اومده باشن ...

بلاتریکس که گویا کاملا آماده بود ، برگشت و فریاد زد : کروشیو ؛ کینگزلی شکلبوت که تصور این را نمی کرد ، طلسم را دریافت کرد و در حالی که می نالید با سر به پیشخوان پشتی خورد و روی زمین افتاد .
یکی از کارآگاهان جوان وزارت با عصبانیت چوبدستی اش را بیرون کشید و گفت : تو نباید این کارو ... و با دیدن پرتوی سبز رنگی که از طرف دالاهوف به سمتش می آمد ساکت شد و بدون اینکه بتواند عکس العملی نشان دهد با صدای تالاپی روی زمین افتاد .

رودولف فریاد زد : اسنیپ تو برو ، باید اون رو به ارباب برسونی سریعتر و با بی توجهی یکی از آرورها رو نشانه گرفت و ادامه داد : آواداکداورا . صدای افتادن آرور روی زمین در صدای پاقی که حاکی از آپارات اسنیپ بود گم شد .

پرسی که با دهان باز اتفاقات را نگاه می کرد ، به سرعت چوبدستی اش را بیرون کشید و گفت : شما سریعتر بیاید و فریاد زد : آواداکداورا ؛ پرتوی سبز رنگی با عصبانیت وارد قلب یکی از آرور های آماده دفاع شد و او با دهان باز روی زمین افتاد ، مرده بود .

دقایقی بعد

7 یا هشت تن از آرور های وزارت سحر و جادو کشته و یکی از آن ها بیهوش روی هم افتاده بودند که آمیکوس هم با صدای پاق ضعیفی غیب شد و آنها را به حال خود گذاشت


چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری


Re: مغازه‌ي لوازم جادوي سياه هوكي
پیام زده شده در: ۲۱:۰۵ چهارشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۶
#75

بارتی کراوچ(پدر)


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۲ پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۹:۱۲ پنجشنبه ۵ مهر ۱۳۸۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 68
آفلاین
شبی تاریک بر کوچه ی دیاگون سایه افکنده بود.درنگاه اول کوچه خالی به نظر می رسید.اما در کنج شمالی کوچه، ،اندکی دورتراز هیاهوی هم اکنون خاموش آن ، سایه هایی در چهره ی سیاه تاریکی حرکت می کردند.سایه هایی که گاه به وسیله ی حرکت ناموزون پرده ها ،خش خش ردایی ناپیدا و یا حرکتی ناملموس رقم می خوردند.مغازه ای مملو از لوازمی سیاه و خوف انگیز منبع بوی تعفنی بود که همچون دستی پهنه ی تاریک و مجهول آن زمان کوچه ی دیاگون را ترسناک تر می کرد.

خش خشی از سوی سایه ای تاریک در کنج کوچه بلند و به دنبال آن صدا ،موج ردای سیاه رنگی در تاریکی دیده شد.مردی با کلاهی لبه دار و بلند آرام آرام در تاریکی به سوی مغازه ای مملو از لوازم سیاه می رفت.درواقع همان مغازه ای که منبع آن بوی نفرت انگیز بود و به هوکی یک جن خانگی تعلق داشت.

در مغازه با صدای غژغژی گشوده شد و لحظه ای بعد مرد یسیاه پوش پشت آن ناپدید شد.به محض داخل شدن مرد،هوکی آرام و لرزان جلو آمد.مرد با صدایی عمیق که گویی از جایی نزدیک نای اش خارج می شد با تحکم به هوکی گفت:

_اگه دستات بلرزن و اونا بفهمن که چه اتفاقی داره می افته ،اولین کسی که کشته میشه خودتی.مطمئن باش ،جن.

_ب..ب..بله ...حق با ش..شماست...

_خب..زر زر کردن کافیه..میری اون جا پشت میزت ،شمع رو هم خاموش می کنی..فهمیدی؟

جن سری تکان داد و به پشت میزش رفت.کراوکر مامور سازمان اسرار بود و حضور او در آن جا خارج از حیطه ی کاری مکتوب وزارتخانه قرار داشت . دلیل حضور او در آن جا ماموریتی فوق سری از سوی یکی از تشکل های مخفیی بود که در سایه ی وزارتخانه حضور داشت.

او در یکی از کنج های مغازه ی به هم ریخته همچون دود در تاریکی نا پدید شد و منتظر ماند....

اندکی بعد صدای قدم هایی شمرده به گوش رسید و در مغازه برای دومین بار در آن شب باز شد و سه هیئت شنل پوش را به داخل راه داد.صدای کلفتی از سوی سیاه پوشان خطاب به هوکی ناپیدا گفت:

_اونو بیار ،جن خونگی.....کجایی؟..

او در حالی که چوبش را در می آورد با خود زمزمه کرد:

_این جا چرا این قدر تاریکه؟....لوموس...

روشنایی چوبدستی او هوکی را که در گوشه ای کز کرده بود روشن کرد.مرد چوبدستی اش را تکان داد و کیسه ای روی میز شلوغ هوکی پدیدار شد:

_بیا بی خاصیت....اگه زنده ای فقط به خاطر لرد سیاهه ..وگرنه اون به کسی در برابر خدمت پول پرداخت نمی کنه....حالا قبل از اینکه دهنتو برای تشکر باز کنی ..اونو بده ما....فهمیدی ،جن؟...اونو بده به ما!

او جمله ی آخر را با فریاد گفت.هوکی به نشانه ی تشکر سری تکان داد در حالی که بشدت می لرزید لحظه ای پشت میز ناپدید شد.کراوکر هنوز منتظر بود....آن چه چیزی بود که لرد سیاه برای دریافتش چیزی پرداخت می کرد؟...اما قبل از هرچیزی او باید ماموران دیگری را خبر می کرد...او دستش را چرخش آرامی داد .گویی از کسی سوالی کرده بود.در فضای میان انگشتان باز و خرچنگ مانندش که دورانی کرده بود رشته هایی از آتش و هوا پدیدار شد آرام آرام تنیده و به شکلی شبیه کاغذی در آمد و به همان صورت که پدید آمده بود ،ناپدید شد....نور کم آن(پیامی که کراوکر با روشی خاص فرستاده بود)توجه مرگخواران را جلب کرد هرسه در حالی که چوبدستی در دست داشتند برگشتند و هیئت سیاه را دیدند.در همین حین که گویی زمان کند شده بود ،هوکی از زیر میز بیرون آمد شیئی طلایی در دست داشت.همه ی کسانی که در آن لحظه در مغازه حضور داشتند جز خود هوکی آن را شناختند ،طلسمی مخوف و باستانی...


ناگهان گویی زمان برای جبران کند ی بی موردش در ثانیه ای قبل ،سرعتش را بیشتر کرده بود.در طول مدت زمانی شاید کمتر از یک ثانیه ،فضای تاریک اتاق از نور انواع طلسم ها روشن شد .هوکی جیغ کشید و شئ طلایی را رها کرد.مرگ خواران چچوبدستی ها را تکان می دادند و حین طلسم کردن کراوکر قصد گرفتن آن سئ را داشتند.ناگهان اتاق از مه غلیظی پر شد صدای فریاد های به همراه صداسی شکستن شیشه ها و خرد شدن میز به گوش رسید.صدای پاق از محوطه ی بیرون مغازه به گوش رسید .اما این چند پاق خفیف در برابر آشوب درونمغازه هیچ بودند.

آرام آرام مه غلیظ فرو نشست....در پشت میزی که هوکی پشت آن نشسته بود اکنون مرگخواری نقش زمین بود.و کمی آن ظرف تر جسد بی جان خود هوکی بر روی آوار خود نمایی می کرد قفسه ها خراب شده بودند.کمد ها آتش گرفته بودند.وسایل و ساعت ها شکسته بودند.و شئ طلایی بر روی کف مغازه آرام قل می خورد.

اندکی ؟آن طرف تر در بیرون در مغازه چندین مرد شنل پوش دور دو مرگ خواری که معلق و برعکس در هوا آویزان بودند نگاه می کردند.یکی از مردان شنل
پوش که کلاه لبه دار سیاهی نیز به سر داشت بدون توجه به جسد کراوکر در جلوی درب ورودی رو به مرگخواران گیج گفت:

_لرد باید افراد بهتری رو می فرستاد...ویلیام! برو اون وسیله ی طلایی رو بردار ...(به شئ طلایی که اکنون به نزدیکی در ورودی مغازه رسیده بود،اشاره می کرد)

سپس چوبدستی اش را رو به دو مرگ خوار گرفت و با تلالو نور سبز رنگی به زندگی آنها پایان داد و این بار هم بی هیچ توجهی به جسد کراوکر که مامور خودش بود رو به دو سیاه پوش دیگر گفت:

_وزیر خواسته قبل از رسیدن کارآگاهها از اینجا بریم.

سپس بی هیچ حرف دیگری ناپدید شدند.نگاه خیره ی جسد کراوکر رو به آسمان تیره بود.


ویرایش شده توسط بارتی کراوچ(پدر) در تاریخ ۱۳۸۶/۵/۳۱ ۲۱:۱۹:۳۹

... و سرانجام هیچکس باقی نماند.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.