هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۹:۰۵:۴۱ شنبه ۱ آذر ۱۳۹۹

گریفیندور

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴:۴۶ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۵۰:۴۹
از سال 2021 کریسمس مبارک!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 115
آفلاین
- هی، تو آگلا، بیا دلقک خیاری شو!
- ولی من...
- گفتم بیا.
- اما نوبت جاگ...
- میای یا حلالتون نکنم؟

همان لحظه بود که آگلا با اردنگی بلاتریکس به وسط زمین اومد. سپس بلند شد تا سریع دلقک خیاری شده و برود و باز هم با تماشای تام، تخمه بخورد.

- هی، تو جاگسن. نرو، شما دوتا باید با هم دلقک خیاری بشید.

و هر دو از سر نفرت نگاهی خشمگین بار هم کردند.

- اما...
- نچ، وگرنه حلالتون نمیکنم.

و هر دو با اردنگی محکم بلاتریکس به وسط زمین رفتند. وقتی آمدند شروع کنند...

- هی، شما دوتا. باید به هم بسته بشید و بعد اجرا کنید.

و سپس هر دو با فریادی گفتند:
- چی؟ عمرا!
- خب، منم حلالتون نمی...

و هر دو با طنابی که زاخاریاس داده بود توسط بلاتریکس با محکم ترین حالت ممکن به هم بسته شدند.


There are
My
Best
Friends

Only Griffindor


پاسخ به: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۲۱:۰۱:۰۶ جمعه ۳۰ آبان ۱۳۹۹

مروپ گانت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۰:۵۹ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 407
آفلاین
خلاصه:

در اثر انتقام مودی، مدیرا میرن اون دنیا و سر از برزخ در میارن. حالا برای اینکه بتونن برن بهشت باید از اعضایی که با تصمیم گیری هاشون بهشون ظلم روا داشتن حلالیت بطلبن. لینی یه طومار از اسامی این اعضا از جیبش در آورده و حالا مدیرا سراغ اولین نفر این لیست یعنی زاخاریاس اسمیت رفتن. زاخاریاس برای حلال کردن مدیرا ازشون خواسته که دلقک خیاری بشن.

* * *


-آقو من همیشه یه استعداد دلقک خیاری شدن خاصی توی چشم های این خرو بزرگوار می دیدم. اونقدر استعداد داره که میتونه بجای همه مدیرا دلقک خیاری بشه حتی...ها ها ها ووی ووی ووی!

حسن مصطفی یقه تام که سعی داشت پشت بقیه مدیران پنهان شود را گرفت و به سمت زاخاریاس هول داد. ظاهر زاخاریاس اصلا ناراضی به نظر نمی رسید!
-خب جاگسن...چه خبرا؟
-سلامتی.

لبخند شیطانی بر صورت زاخاریاس جا خوش کرد.
-یالا...دلقک خیاری شو!
-تو قصر به این بزرگی آینه نداری یعنی؟

لبخند شیطانی زاخاریاس تبدیل به لبخندی خشونت آمیز شد.

-چرا حالا حتما باید تبدیل به دلقک خیاری بشه؟ یعنی گزینه ای تخریب کننده تر سراغ نداری؟ می خوای چندتا گزینه بهت پیشنهاد بدم؟

چشم همه به اگلانتاین افتاد که با یک بسته تخمه آفتابگردان به تماشای شرایط بغرنج تام نشسته بود.




پاسخ به: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۱۱:۳۹:۰۲ پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۵۶:۵۴
از وقتی که ناظر بشم پدر همتونو درمیارم.
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 333
آفلاین
سه مدیر هاگوارتز در حال رفتن از قصر بودند که زاخاریاس گفت:
-هی! چخه. بیاید اینجا.

حسن مصطفی برگشت و به زاخاریاس گفت:
-نمیخندوما. یعنی له هستما. پسو جون! این دلقک خیاریو به درد ما نمیخوره. ما میریم تا یک الگوی مناسب پیدا وکنیم. عیح عیح عیح عیح.
-بیاید اینجا وگرنه حلالتون نمیکنم.

روح مودی شاهد حرکت های مدیر ها بود تا در صورت حلالیت نگرفتن عذابی بی پایان به آنها بدهد. پس سه مدیر ایفای نقش به سمت زاخاریاس رفتند.زاخاریاس بر تخت پادشهای تکیه زد و عصای خود را محکم بر زمین کوبید:
-بی نظارتای بی چشم و رو. چند ساله دارید جلوی پیشرفت منو میگیرید. همه در های پیشرفت منو بستید. فکر کردید میذارم راحت از اینجا در برید. حالا روتونو برگردونید تا الگوی مناسب رو نشونتون بدم.

همین که مدیران رویشان را برگرداندند، زاخاریاس خیاری شد و روی زمین ایستاد.
-حالا برگردید تا الگوی مناسب رو نشونتون بدم.

مدیران برگشتند و خیاری در وسط دیدند اما زاخاریاسی انجا نبود. لینی با تعجب گفت:
-زاخاریاس؟ کجا رفتی؟
-من... لحضه ای از قصر بیرون رفتم. پشتیبان خیار باشید تا به حرفه دلقکیتون آسیبی نرسه.

خیار روی زمین قلتید و گفت:
- من خیار باهوشم. قشنگ مثل خرگوشم. وقتی کاری ندارم. سر به سرت میزارم. خیار چه قدر قشنگه. چقدر خوش آب و رنگه.

خیار از روی حلقه های آتشین میپرید و توپ های رنگی بالا میانداخت. برای مدیران این کار ها عار بود اما ناچار بودند برای حلالیت گرفتن اطاعت کنند.
-حالا روتونو اونور کنید تا من برگردم.

مدیران اطاعت کردند و زاخاریاس دوباره روی تخت ظاهر شد. لینی گریه کنان گفت:
-دلت میاد پیکسی به این ظریفی رو دلقک کنی؟ من اینقدر کوچیکم که نزدیک بود له شم زیر دست و پای خیار.
-ساکت. از همین حالا کارتون رو شروع کنید. مروووووپ!

مروپ گانت با جعبه ای پر از میوه وارد کاخ شد و گفت:
-شروع کنم عزیزای مامان؟

گویا زاخاریاس بسیار در این کار جدی بود و راه فراری نبود.



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۱:۵۱:۰۷ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

ملانی استانفورد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۲۴:۳۴
از اینور
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 213
آفلاین
-تازه ما جلز ولز کردن و اعتراض پیش از موعد هم بلد نیستیم.
-دلقک خیاری شدن جرئت میخواد، جسارت میخواد، ما نداریم.
-به ظرافت پیکسی بودن دقت کردی؟ ظرافت در حدی که نزدیک بود محو بشم.

زوپس نشینان با حربه ی مظلومیت و معصومیت درتلاش بودند تا از مهلکه ی دلقک شدن گریخته و حلالیت را ستانده و بدون دوشواری به کامفورت زون خودشان برگردند. اما چیزی تمرکز آنهارا بهم زد.
خیار چنبری جلز ولز کنان جلوی پای آنها به زمین افتاده و قصد جلب توجه داشت.
-امیدوارم مدیریت مدرسه بهترین تصمیمو بگیرن.

مدیران از قیافه های مظلوم تبدیل به قیافه های متعجب و گاهی پوکرفیس شدند. شوک وارده عمیق و کاری بود.

-با تشکر.

خیارچنبر با بیحالی به اطراف خزید. بی توجه به وضع موجود چندبار دیگر هم تشکر کرد و درانتها تنها مایع لزجی از خود به جای گذاشت.
گروهی از اعضای به شدت کدر شده پشت سر خیار به راه افتادند و با بی اعتنایی نگاهی به مدیران انداختند.

-دلقک خیاری اینجوریه؟
-بیشتر به نظرم کمدی درام بود!
-درام سوزناک؟
-به هرحال ما الگوی خوبی برای دلقک خیاری بودن نداریم و اینجوری اصلا نمیتونیم.


?see

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۳:۴۹:۰۰ جمعه ۷ شهریور ۱۳۹۹

ماروولو گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۳۵:۰۱ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۵۴ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
از من بپرس اصیلم اون لخت و پتی مشنگ پرسته نه عیب نداره چیه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 113
آفلاین
- شما ذوقمو کور کردید! شما جلوی رشد و ترقیمو ...

- شما؟

روح مودی وسط حرف زاخاریاس پرید. مشخص نبود روح قاتل مدیران، بین ارواح مدیران چه می‌کرد! آیا او همیشه از خودشان بود و مدام به پروپایشان می‌پیچید که مردم خیال کنند آزادی بیان وجود دارد؟ آیا او از آن اپوزیسیون‌نماها بود که در بیت زوپس مشفول بخور بخور هستند و بعد به عنوان نفوذی می‌فرستندشان آزکابان و آن جا هم به بهانه‌ی «آقا رو می‌خوایم ببریم دیوانه‌سازا ببوسنش!» می‌بردند گوشه‌ای و یَک پرس چلوکباب سلطانی می‌گذاشتند جلویش؟

- این جا فقط من سوال می‌پرسم.

- آره! ولی به شرط این که تو خود زاخاریاس باشی. از کجا معلوم؟ شاید خودتو زاخاریاس جا زدی تا از حلالیت ما سوء استفاده کنی! بذاری تو رزومت واسه مدیریت و نظارتای بیشتر!

لینی با تایید حرف مودی افزود: «راست می‌گه! ممکنه! مثلا بروسلی و پسرش هم یک‌جور کشته شدن! »

- باید احراز هویت بشی. حسن؟ از آقا یه سوالی بپرس که جوابشو فقط خودش بدونه!

- ها! تو برای گرفتن نظارت بهم گفتی حاضری برام چی بشی؟

- دلقک خیاری!

لینی با حیرت پرسید: «تو واقعا جنین پیشنهادی به حسن دادی؟ باورم نمی‌شه! تازه بروسلی و پسرش هم یک‌جور کشته شدن! »

- هاااااااا داد! لِه لِهُم کرد!

- به من می‌خندین؟ حالا که این‌جوریه همتون باید دلقک خیاری من بشید تا حلالتون کنم!

- نه نمی‌خندوم له له هستوم!

لینی باور نمی‌کرد برای یک حلالیت به این خفت بیفتد! تازه این اولین نفر بود ...

- چطور دلت میاد یه پیکسی به این ظرافت رو به دلقک خیاری تبدیل کنی؟ اونم وقتی بروسلی و پسرش یک‌جور کشته شدن؟



پاسخ به: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۳:۲۸:۰۰ جمعه ۳۱ مرداد ۱۳۹۹

مروپ گانت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۰:۵۹ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 407
آفلاین
خلاصه:

در اثر انتقام مودی، مدیرا میرن اون دنیا و سر از برزخ در میارن. حالا برای اینکه بتونن برن بهشت باید از اعضایی که با تصمیم گیری هاشون بهشون ظلم روا داشتن حلالیت بطلبن. لینی یه طومار از اسامی این اعضا از جیبش در آورده و حالا مدیرا سراغ اولین نفر این لیست رفتن.
* * *


-کجا می تونیم نفر اول این لیست رو پیدا کنیم؟

لینی بال بال زنان در حالی که طوماری را جلوی مردک چشم فرشته ای نگه داشته بود این سوال را از وی پرسید.

-اونجا...کاخشون اونجاست.

فرشته به کاخ بزرگی در همان نزدیکی اشاره کرد. کاخی با آجر هایی از مرواید که تابلوی بزرگی بر سر درش نصب شده بود. با جوهری طلایی بر روی تابلو نوشته بود:
-ناظر برزخ؟ نفر اول لیستمون ناظر برزخه؟!

مدیران به سمت کاخ مذکور به راه افتادند. از دروازه های طلایی اش گذشتند و وارد کاخ شدند. مردی با چهره ای جذاب و هوش ربا بر روی تخت پادشاهی اش نشسته بود.

-زاخاریاس؟!
-چطو شده؟! نه نه نمیخندوم...یعنی داغونما...له له هستم!
-سلام. این جانب مافلدا هاپکرک، مدیر [نه چندان] مخفی سایت، بدینوسیله استعفای خود را، به دلیل مورد تایید نبودن و آسیب‌زا تشخیص داده شدن عمده‌ی تصمیمات اتخاذ شده‌ی اخیر مدیریت، علی‌الخصوص برخی عزل و نصب‌های ناظران، به اطلاع مدیریت و همچنین اعضای محترم جادوگران می‌رسانم. با آرزوی موفقیت برای تیم مدیریت و اعضای با ‌صلاحیت نصب نشده.

زاخاریاس عینک آفتابی اش را برداشت و از بالای بینی پر ظرافتش نگاهی به تیم مدیریت و مافلدا در حال فرار که حسن گوشه ردایش را گرفته بود تا سر جایش بماند انداخت.
-که نمی ذاشتین ناظر شم نه؟

چه سالها که به امید این روز با شکوه، صبر و بردباری پیشه نکرده بود!


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۳۱ ۳:۳۸:۴۳



پاسخ به: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۰:۲۷:۳۵ شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۴۸:۲۶
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 520
آفلاین
- ولی بچه ها... چجوری می‌خوایم بهش بگیم حالا؟

فرشته ی بی‌کمالات که پست قبلی را به خود استراحت داده بود، دوباره ظاهر شده و دست به چانه به مدیرانِ زوپس نشین خیره شد.
- مگه قراره بهش بگین؟

واکنش عادی ای که از یک شخص عادی هنگام مواجهه با شگفتی ای می‌بینیم چیست؟ مسلما شوکه شده و از محلی که شوک به او وارد می‌شود، چند قدمی دور خواهد شد. اما فنریر فرد عادی ای نبود، او به محض شنیدن صدای فرشته، بی اختیار هوسِ فرکباب کرد.
آها... شاید بگویید فرکباب چیست. خب درست هم می‌گوئید... والا خود ماهم دقیق نمی‌دانیم، به ما گفتن اینو بگو، ماهم می‌گیم.
بگذریم... آری دیگر، هوس فرکباب کرد و به سمت فرشته پرید. اما همانطور که می‌دانید فرشته معنوی‌ست. جسم نیست. پس فنریر با کله بر روی زمین فرود آمد و باز هم چون آدم عادی ای نبود آسیب خاصی، به جز افتادن چند دندان و ترکیب شدن جمجمه ش با استخوان فک، ندید.

اما بی توجه به تمام این فعل و انفعالات، لینی در معنای حرف فرشته سِیر می‌کرد.
- اگه قرار نیست بهش بگیم... خب قراره چیکار کنیم؟
- از اول می‌دونه. به واقع از اول داشته مجازات هاتون رو تعیین می‌کرده.
- ها ها ووی ووی ووی... لهِ له می‌شیم!

اما در پس خنده ها و شوکه شدن هایشان، هر یک از مدیران به مجازات و سرنوشتی که در انتظارشان بود فکر‌ می‌کردند و هر لحظه به مظلوم عالم نزدیک تر می‌شدند.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۳۱ ۰:۳۰:۴۶

آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۱۹:۴۱:۱۷ پنجشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۹

مروپ گانت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۰:۵۹ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 407
آفلاین
لینی طوماری عظیم را از جیب کوچکش به زور بیرون کشید.
-فقط مسئله اینه که اول سراغ کدومشون بریم؟

بقیه زوپس نشین های عالی مقام هم به طومار مذکور که با گشایشش نصف حجم برزخ را اشغال کرده بود، نزدیک شدند. هزاران شناسه مورد ظلم واقع شده در آن به چشم می خورد!

-این عضو تازه وارده چطوره که به زور فرستادیمش گروه دیگه؟ همین که با کلاه گروهبندی دیکتاتورمون مورد ظلم قرارش دادیم.

انگشت لینی به شناسه فردی به نام "مظلوم عالم" اشاره می کرد.

-ها ها ها ها ها ها ووی ووی ووی...دهنمون آسفالته! این مظلوم عالم اولویت اول تا صدمش ریونکلاو بود...کلی هم اشک، ناله و فغان کرد و خودشو به در و دیوار ایستگاه کینگزکراس کوبید ولی به زور فرستادیمش به هافلپاف. بنده مرلین آخرش توی همون ایستگاه خودسوزی کرد.

فنریر و لینی نگاهی به همدیگر انداختند و آب دهانشان را قورت دادند. باید هر چه زودتر به سراغ حلالیت طلبیدن از مظلوم عالم می رفتند!




پاسخ به: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۲:۴۷:۱۸ چهارشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۹

محفل ققنوس

مودی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۱۱:۳۷ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲:۲۰:۳۱ شنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۹
از کدوم سرویس جاسوسی پول میگیری؟
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 38
آفلاین
سوژه‌ی جدید


خورشید بی‌مروّت تابستان، با تمام وجود بر آسمان هاگزمید می‌تابید. بیشترین سهم آن، به کاربران عضوی می‌رسید که چرخدستی به دست، از یک حجره به حجره‌ی دیگر می‌رفتند و بار اعضای ایفا را جا به جا می‌کردند. اعضای ایفا اما در سایه‌ی تاپیک‌های خود نشسته بودند و بی‌بهره از اشعه‌ی سوزان، فقط گرمایش نصیبشان می‌شد. تاپیک‌ها اما تحت مالکیت آن‌ها نبود؛ ناظران انجمن برای تاسیس هر حجره از آن‌ها کمیسیونی گرفته بودند تا در طول یکی دو سوژه، اجازه‌ی فعالیت و کسب روزی در آن حجره‌ها را داشته باشند و خودشان اکنون در خانه نشسته و اندک سهمی از تابش خورشید نصیب سقف خانه‌ی کولردارشان می‌شد. چرخه‌ی عدالت جادوگران اما به همین‌جا ختم نمی‌شد؛ پاکدست‌ترین مدیران تاریخ، در خوابگاه زیرزمینی زوپس سکنی گزیده بودند و ذره‌ای از آفتاب را نیز برای خود نمی‌خواستند.

- بچه‌ها رایزنی کردم با گالیونای بلوکه شده‌ی تو کانادا یه چندتا ژنراتور خورشیدی خریدم. از این به بعد می‌تونیم روزا برق دهکده رو قطع کنیم، ذخیره کنیم واسه شبمون.

فنریر بدون این که کلامی حرف بزند، بلند شد و کلید قطع سراسری برق جادوگران را زد و بعد برگشت پشت پلی استیشنش.

- کاش یه فکری هم برای ایفای نقش می‌کردیم. واقعا از ریخت آواتار کنت الاف خوشم نمیاد. یکی در کودکی با چنین آواتاری بهم تعرض کرده. یه قانونی تصویب کنیم از ایفای نقش بندازیمش بیرون. ضمنا ... هکتور رو هم از نظارت خلع کنیم. نمی‌دونم چه پدرکشنگی‌ای می‌تونم باهاش داشته باشم ... ولی به نظر میاد که دارم. احتمالا گیاهان مورد نیاز برای معجوناشو تو زون من می‌کاره.

فنریر که در تمام این مدت مشغول فشار دادن همزمان آر دو و مربع بود، برگشت و خیلی کوتاه گفت «موافقم» و دوباره به آر دو و مربع پرداخت.

- تصویب شد؟

- نه ... لینی هم باید رای بده. لینی ...

در همین هنگام بود که در باز شد. چند راس بز به صف وارد شدند و اگر دقت می‌کردی، لینی را هم می‌دیدی که در ابتدای صفشان پرواز می‌کرد.

- باز تو دام و طیور اهالی رو دزدیدی؟

- ندزدیدم ... خودشون دوست دارن پشت سر من راه بیفتن.

بوم!

صدای نزدیک به انفجار و لرزش شدید خوابگاه مدیران، ولوله‌ای بین اعضای حال، سابق، رسمی و غیررسمی آن به پا کرد. هاگرید چتر صورتی آبپاشش را برداشت و شروع به تیراندازی در جهات تصادفی کرد.

- واهاهاهاهای! الان می‌میریم! یه شارژر به من برسونید. تصویر کوچک شده


- می‌میریم؟ یکی بگه دقیقا چند دقیقه‌ی دیگه! باید زمانبندی دقیقی داشته باشم. یالا! اگه جواب ندین مرحله‌ی اول کارهای پیش از مرگم رو با خودتون شروع می‌کنما!

اما رودولف همانطور که در تمام عمرش اذعان داشت، شانس نداشت! او تصمیم گرفت پیش از مرگ به آرزوهای عریانش جامه‌ی عمل بپوشاند. پاشنه‌ی همت را بالا کشید، شال کمرش را سفت شل کرد و ... عه! مرد! نارو خورد!

انفجار دوم بسیار مهیب تر از اولی بود و باعث شد جز خاکستر چیزی از اعضای خوابگاه باقی نماند.

- این تازه سیلی اول بود! مودی انتقام سختی از شماها و هر کس دیگه‌ی که توی اون قانون مسخره دست داشته می‌گیره!

- بگیرید خودنشور رو!

مودی توپ و راکتش را غلاف کرد و مجبور به گریختن از چنگال مردمی شد که همگی دچار سندروم استکهلم بوده و عاشقانه مدیران را دوست داشتند.

تصویر کوچک شده


اما کیگانوس که مرگخوار نیست؟ نویسنده که مادی‌گرا نیست! پس مجبورید در ادامه‌ی سوژه عقاید او در رابطه با زندگی پس از مرگ را بپذیرید.

- اصلا نگران نباشید دوستان! همان‌طور که بارها بهتون گفتم، آتش جهنم اعضای شورای آسمانی زوپس را نمی‌سوزاند. به زودی سوار بر بال فرشته‌های باکمالات به صورت وی آی پی می‌ریم بهشت.

- در پایان ... همین اتفاق خواهد افتاد.

فرشته‌ای که اثری از کمالات در او دیده نمی‌‌شد، حسن را تایید رد.

- در پایان؟

- توقع ندارید عدالت سرور در حق شما اجرا نشه که؟

- خوب اگر می‌ریم بهشت پس ...

- در پایان! اما کو تا پایان؟ فعلا بهتره فکر برزختون باشید. حالاحالاها همینجا مهمونید.

- آهان یعنی معطل شدن باعث می‌شه پاک بشیم و بعد بریم بهشت؟ خوبه. روح بودنم خوبه. چه درهایی از چشم چرونی که به روی آدم باز نمی‌کنه.

- درسته. شما قبل از رفتن پاک می‌شید. اما خوب، در این مدت هر کسی که در دوران مدیریت شما و با تصمیماتتون بهش ظلمی شده، ازتون انتقام خواهد گرفت. اگر من بودم، ترجیح می‌دادم خودم سراغشون برم و رضایتشون رو بگیرم. خودشون که گیرتون بیارن، حلالیتشون شرط داره. شرطشم درد داره.

فرشته چشمکی زد و ناپدید شد و مدیران گیج و بهت‌زده را تنها گذاشت.


ویرایش شده توسط مودی در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۲۸ ۲:۵۲:۴۱

تیزترین کارِ قُرون این‌جاست! بزترین آگاهِ اعصار.


پاسخ به: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۱۸:۱۳:۱۴ پنجشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۹

محفل ققنوس

مودی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۱۱:۳۷ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲:۲۰:۳۱ شنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۹
از کدوم سرویس جاسوسی پول میگیری؟
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 38
آفلاین
پست پایانی


آرسینوس که مرزهای کیگانوس بلک بودن را در این سوژه پشت سر گذاشته بود، باقی کابینه را زده بود زیر بغلش و از خوابگاه مدیران دور می‌شد. ناگهان نکته‌ای به ذهنش رسید و با خود گفت:

- ولی کیگانوس که مرگخوار نیست؟ ولی آرسینوس که نمی‌دوئه؟

آرسینوس نمی‌دوید. او پرواز می‌کرد. پس شروع به اوج گرفتن کرد و بالا و بالا تر رفت. آن قدر بالا که گابریل گفت: «از این جا به بعد من تقارنم رو از دست می‌دم. خودت ادامه بده آرسینوس.» و آرسینوس ادامه داد. آرسینوس حتا وقتی در آسمان پنجم به الهه‌ی هَوَلیوس رسید، پاسخی به سوال «آرسینوس تو با کسی هستی؟» نداد و نگفت که «ناسازگاری داشتیم، هر دومون اذیت می‌شدیم.» اما درست چند قدم مانده به آسمان هفتم بود که آرسینوس ناگهان تبدیل به فنریر گری‌بک شد. اما فنریر که پرنده نیست؟ آرسینوس و باقی کابینه همگی سقوط کردند و مردند.

اما بشنوید ازبلاتریکسی که توهم زده بود و همه چیز را ارباب می‌دید. آن شب رودولف خسته و درمانده، به سراغ همسرش آمد.

- دیگه خسته شدم بلا! دیگه به این جام رسیده. هرچی عکس ساحره‌های باکمالات کمالات با ساحره چسبوندم، از رو دیوارا کندن. تو هم که بعد این همه سال زندگی مشترک فقط کروشیوت به ما رسیده. من می‌رم ولی این زندگی نیست.

- ارباب؟

بلا، رودولف را هم ارباب می‌دید. رودولف صدای بلا را نمی‌شنید. فقط قلب‌هایی که در چشمانش شکل گرفته بود را می‌دید. او سال‌ها منتظر این لحظه بود.

ادامه‌ی سوژه در نمایشنامه‌ی هری پاتر و فرزند نفرین شده.

پایان


تیزترین کارِ قُرون این‌جاست! بزترین آگاهِ اعصار.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.