هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدرسه هاگوارتز

لیگ کوییدیچ


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۱۹:۵۸:۵۲ پنجشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۱

هافلپاف، محفل ققنوس

پیکت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵:۴۹ یکشنبه ۸ خرداد ۱۴۰۱
آخرین ورود:
امروز ۶:۵۳:۵۲
از ریش پروف!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 25
آفلاین
خلاصه:
لرد ولدمورت توهم زده و همه رو به شکل سبزیجات میبینه. محفلیا از وضعیت لرد سوءاستفاده میکنن و ازش آش درست میکنن تا بفروشن. ولی مرگخوارا، لرد-آش رو به زور نجات میدن.
لرد اما به گفته ی خودش آش مسئولیت پذیریه و میخواد که خورده بشه، ولی با تلاش مرگ‌خوارا، یادش میاد که لرد ولدمورته. برای برگردوندنش به حالت قبلی، لینی پیشنهاد میده که یه قالب شکل لرد بسازن ولی قالب می‌شکنه. یه کتاب از یه محفلی بهشون میرسه که می‌تونه مشکلشونو حل کنه، ولی بلاتریکس مخالف اینه که لرد رو با کمک یه محفلی نجات بدن.

تصویر کوچک شده


مرگ‌خوارا دیگه انرژی این رو نداشتن که دنبال راه حل جدیدی بگردن. اصرار و التماس هم بی فایده بود و بلاتریکس حاضر نبود کمک یه محفلی رو قبول کنه. چاره ای برای مرگ‌خوارا نمونده بود، جز اینکه به آخرین راهکارشون رو بیارن و رامودا رو جلو انداختن، که آسمون چشماش، همیشه آماده بارش بود. رامودا با چشمای اشک آلودش، به بلاتریکس زل زد.
- بلا، من این مدت که ارباب رو ندیدم، آسمون چشمام خشک شده، مرلین می‌دونه تو که نزدیک ترین بودی بهش، الان چه حسی داری. نمی‌خوای ارباب از راه نادرست برگرده، حتی اگه به قیمت این باشه که دلت براش تنگ بشه.

بلاتریکس سعی کرد واکنشی نشون نده.

- یادته ارباب اینجا مینشستن و با خوش قلبی به هکتور کروشیو میزدن؟ یا وقتی که بانو نجینی رو میذاشتن روی پاشون و نوازش میکردن و ما حین تغذیه ایشون مورد عنایت نیش هاشون قرار می‌گرفتیم و ارباب میخندیدن؟ چه روزهای زیبایی بود.

بلاتریکس دیگه تحمل شنیدن نداشت. کم کم داشت حالت چهره رامودا رو به خودش می‌گرفت ولی خودش رو جمع و جور کرد.
- خیلی خب، هر کاری می‌خواین بکنین، فقط منو قاطی نکنین.

مرگ‌خوارا از درون هورا کشیدن و رامودا رو، که هنوز میخواست ادامه بده، کشیدن و با خودشون بردن. کتاب رو برداشتن و سریع مشغول کار شدن.

* * *


- خب این یکی میگه یه نفر به تیکه هایی که تا الان سر هم کردیم عشق بورزه بگیره... لینی تو عشق بورز.
- چرا من؟

نیازی به جر و بحث نبود چون رامودا سریع خودشو به قالب رسوند و با فرمت شروع کرد به ناز و نوازش قالب.

- حالا میگه این یکی تیکه رو باید همه در آغوش بگیرن. بلا...
- من چیزی رو در آغوش نمی‌گیرم.
- مگه نمی‌خوای ارباب برگرده؟
- بیا.

وقتی کار در آغوش کشیدن قطعه تموم شد، اونو سر جاش گذاشتن و قالب تقریبا کامل شد.

- حالا فقط مونده با نور درون بهش ریپارو بزنیم.
- مگه با چوبدستی ریپارو میزدیم درست نمیشد؟
- کتاب اینجوری ننوشته بود.

مرگ‌خوارا با ته مونده نور درونی که داشتن، چوبدستیشونو برداشتن و ورد رو اجرا کردن، و با این کار، قالب کاملا ترمیم شد.
حالا فقط مونده بود لرد-آش رو داخل قالب بریزن.


یه بوتراکلِ جذاب


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۹:۴۰ دوشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۰

رابرت هیلیارد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۸:۲۲ یکشنبه ۲ آبان ۱۴۰۰
از بغل ریش بابا دامبلدور!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 80
آفلاین
اما بلاتریکس هنوز اخم هایش در هم رفته بود، این یعنی چه که مرگخوارانی با این ابهت از محفلی های پیاز خور کمک بگیرند...
-اون کتاب رو بندازید زمین!
-نه بلا! چرا؟ ما نیاز به کمک داریم اونم کمک کرد دیگه!
-ما نیاز به کمک داریم اما نه از یک محفلی!
مرگخواران به فکر فرو رفتند، تازه فهمیدند چه رخ داده است و متوجه وخامت اوضاع شدند...
-عه حالا چی کار کنیم؟
-احمقا من رو مسخره می کنید؟ اون کتاب رو بندازید اونور، شما با این کار غیرت مرگخواریتون رو زیر پا گذاشتین، واقعا بی غیرتین، بی غیرتتتت!
-بلا الان مشکل ما غیرته یا تبدیل کردن آش-لرد به لرد؟
بلاتریکس کمی فکر کرد و باز هم فکر کرد و بعد گفت:
-مطمئنم ارباب نمی خواست به دست یک محفلی نجات پیدا کنه!
مرگخواران کمی فکر کردند، آنها اگر لرد را نجات می دادند می دانستند دیگر نمی میرند، اما اگر بهش می گفتند که یک محفلی راه حل را گفته یا حتی دست یک محفلی به کتاب خورده لرد باز هم قصد جان آنها را می کرد، مرگخواری از میان مرگخوارانی که در حال فکر بودند گفت:
-خب به لرد نمی گیم، یا دروغ می گیم!
بلاتریکس که لحظه به لحظه داشت عصبی تر می شد، گفت:
-مگه ما به ارباب دروغ می گیم؟


بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven


پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۱۴:۲۱ یکشنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۰

میوکی سوجی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۴ یکشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۹:۵۹:۵۷ پنجشنبه ۲۳ دی ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 86
آفلاین
لینی با بدن کوچک له شده و بغض به مرگخواری که با پا رفته بود رویش نگاه کرد و جواب داد:

_نظر خودت چیه؟ باید خوب باشم؟ چرا همیشه من بدبخت له می‌شم؟ هرچی بلا هست باید سر من بیاد؟
_آخی...

در همین لحظه آش_لرد عصبانی شد و گفت:

_تا فردا بهتون مهلت می‌دهم من را از آش شدگی نجات دهید وگرنه خودمان دست به کار خواهیم شد و در آخر شما را خواهیم کشت.
_نه ارباب

مرگخواری ها با نگرانی هرکدام گوشه‌ای نشستند و زانوی غم به بغل گرفتند که ناگهان صدایی ناآشنا به گوششان رسید:

_ای بابا حالا اینکه زانوی غم نمی‌خواد پاشین از ابهت مرگخواریتون خجالت بکشین
_تو کی‌ای؟

شخص ناآشنا از سایه بیرون آمد و در همان لحظه میوکی محفلی نمایان شد.

_یه محفلی اومده اینجا و ما نفهمیدیم؟ چجوریییی؟
_جوش نزنین دیگه صدای گریه زاری هاتون رو شنیدم گفتم بیام ببینم چه خبره که شمارو دیدم

مرگخواری ها با حرف آخر میوکی دوباره یاد اربابشان افتادند و گریه زاری را شروع کردند.

_باز اینا رفتن سراغ گریه زاری... خب، ببینین من محفلیم نباید بهتون کمک کنم ولی این کتابه که می‌تونه؟

سپس از ردایش کتابی با نام «راهکار های جادویی برای چسباندن قالب شکسته به هم» بیرون آورد و به مرگخواران داد

_منم شخصی که قالبتون رو شکست رو درک می‌کنم... اما ای فرزند بدان و آگاه باش دست و پا چلفتی بودن عیب نیست چه اشکالی داره حال این کتاب را بگیرید و مشکل رو حل کنید! اینجوری دیگه منم بهتون کمک نکردم کتابه بهتون کمک کرده.

میوکی بعد از اتمام دیالوگش برای اینکه بیشتر از این پیش مرگخواری ها نباشد به آرامی در سایه محو شد و بیرون رفت.
مرگخواری ها به کتاب و میوکی محو شده نگاه کردند. سپس کتاب را برداشته و با خوشحالی باز کردند.


حالا امضا به چه دردی می‌خوره؟


پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۱۳:۵۴ جمعه ۸ مرداد ۱۴۰۰

رابرت هیلیارد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۸:۲۲ یکشنبه ۲ آبان ۱۴۰۰
از بغل ریش بابا دامبلدور!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 80
آفلاین
مرگخواران شروع کردند به هق هق گریه کردند و بعد آش-لرد با شنیدن صدای آنها گفت:
-چی شده؟! چرا هیچ کس جواب ما را نمی دهید؟! بلا چه شده؟!
صدای لرد که در میان صدای هق هق مرگخواران گم شد، تا اینکه دوباره لرد سعی کرد داد و فریاد کند و سوالش را بپرسد و گفت:
-چهههههه شدههههههه؟!
اما باز هم مرگخواران که هنوز داشتند گریه می کردند چیزی نفهمیدند، تا اینکه لینی گفت:
-چی کار کنیم؟! چرا انقدر دست و پا چلفتی بازی در آوردید؟!
-ساکت شو لینی. هر چقدر بقیه مقصرند تو هم بیشترش رو مقصری چون ایده اش رو دادی، فقط مای وفاداریم که بی تقصیریم...
-چرا من؟! من مگه انداختم، شما ایده به این خوبی رو زدین نبود کردین، شما...
شترق!
یکی از مرگخواران با پا رفت روی لینی و بعد با نگرانی گفت:
-لینی... خوبی؟


بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven


پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۱۲:۱۰ جمعه ۸ مرداد ۱۴۰۰

مرگخواران

آلانیس شپلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۹ چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۴:۱۱:۱۲ پنجشنبه ۹ تیر ۱۴۰۱
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 128
آفلاین
- مرگخواران بی عرضه ی ما! ما گفتیم نمی خواهیم آش بمانیم، ولی هنوز آشیم. چرا؟

مرگخواران که در حال آوردن قالب بودند که ناگهان ایستادند.
- ارباب، راستش ما این مدت در حال حل مشکل آش بودن شما کردیم، پس غر نزدید.

مثل اینکه بعضی از مرگخواران از آش بودن لرد سواستفاده کرده بودند.

- خیلی ناراحتیم که آشیم و ارباب نیستیم. اگر بودیم یک آوداکداورا نصیبت میکردیم.

مر گخوار مورد نظر سعی کرد از صحنه خارج شودف قالب را ول کرد و بیرون رفت. ول کردن قالب هم مساوی بود با شکستنش.

- نههههه!!
- وای!
- ای بابا!!
- چه وحشتناک!

- مرگخواران ما؟ صدای چه بود؟ دارید چه می کنید؟ چرا ناراحتید؟








پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۲۲:۴۳ دوشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

لوسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۶ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۹:۲۱:۲۱ شنبه ۱۵ مرداد ۱۴۰۱
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 251
آفلاین
-من یه فکری دارم!
-بگو!
-میتونیم به لرد الکل بزنیم!
-و این دقیقا چه فایده ای داره گابریل؟
-ارباب تمیز میشن!

بلاتریکس ترجیح داد سکوت کنه.

-من میگم بیایم یه قالب فلزی بسازیم بعد اش ارباب رو پوره رقیق کنیم و بریزیم تو قالب،بعد یکی از معجون های هکتور رو...
-
- داشتم میگفتم...یکی از معجون های سفت کننده هکتور رو بریزیم داخل اش ارباب بعد با قالب بزاریم فريزر!

دهن همه از اینهمه دقت نظر و هوش لینی باز مونده بود! هرچی باشه لینی ریونی بود.
-خب ایده ی لینی یک... ایده ی لینی تایید شد!

خب شما برین فلز بیارین،ابزار با شما،هکتور برو معجون سفت کننده بیار نظارت هم به عهده ی خودم!

مرگخواران شب و روز کار کردند تا قالبی بسیاررررر زیبا و برازنده برای ارباب ساختن.


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۱۸:۳۷ دوشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۵۵:۲۴
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
پیام: 1436
آفلاین
- خب ارباب حالا حسابی شما رو هم میزنم...جسارتا البته...تا نمک حسابی به خوردتون بره.

روونا همان طور که با ملاقه ماکسیم آش لرد را هم میزد این جملات را بر زبان آورد. در همان زمان آش لرد قیافه ای متفکر به خود گرفته بود:

- روونا؟ مطمئنی اینی که ریختی نمک بود؟ نمک پودره، اینی که تو ریختی محلول بود!

بلا سریعا روونا را به کناری هل داد و خودش ملاقه را بدست گرفت و مشغول هم زدن آش شد:

- ارباب محلول آب و نمک بود که هرچی سریع تر شوری لازم به همه قسمت‌ها برسه.

- شوری لازم برای چی باید به همه قسمت‌های من برسه بلا؟

بلا همان طور بی توجه مشغول هم زدن بود:

- خب برای اینکه شما خوشمزه بشین و ما...دور از جونتون...شما رو بخوریم.

تکان شدیدی که آش لرد به دیگ داده بلا را از جا پراند:

- منو بخورین؟! چه جسارتی کردین بی مقدارها؟ من لرد ولدمورت کبیر رو بخورین؟ زودتر من رو از این وضع مسخره دربیارین یا خودم همه تون رو میخورم موجودات ناسپاس!

ماکسیم در حالی که دست هایش را زیر چانه اش قلاب کرده بود و چندین قلب بالای سرش شکل گرفته بود گفت:
- معجون اثر کرد! ارباب از توهم بیرون اومد!

اش لرد تکان دیگری به دیگ داد و گفت:
- خودتو جمع کن خرس گنده، این اداهای عشقولانه به هیکلت نمیاد! محض رضای من یکم شبیه مرگخوارها رفتار کنین...و در ضمن، جرات کردی بگی من توهم زدم؟ هرچه زودتر منو از این وضع خلاص کنین تا همه تون رو تبدیل به آبگوشت بزباش نکردم بزدل‌های دست و پا چلفتی!

مرگخوارها دوباره دور هم حلقه زدند:
- خب خوشبختانه توهم ارباب از بین رفت، فقط الان یکی بگه برای برگردوندن ارباب به حالت اول باید چه خاکی توی سرمون بریزیم!

لرد حرف رودولف را تصحیح کرد:
-...باید زودتر چه خاکی تو سرتون بریزین؟ چون دیگه دارم کم کم عصبانی میشم!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۲۳:۳۵ شنبه ۱۵ خرداد ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

لوسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۶ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۹:۲۱:۲۱ شنبه ۱۵ مرداد ۱۴۰۱
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 251
آفلاین
این شد که آش_لرد رو ول کردن و شروع کردن به همفکری.

فکر کردن و فکر کردن و فکر کردن تا بالاخره ایده ای به ذهن روونا رسید.
-آها! بیاین از روش بوعلی سینا استفاده کنیم!

اما مرگخوارا که بوعلی سینایی نمی‌شناختند!
برای همین روونا مجبور به‌ توضیح بیشتر شد.

-بابا بوعلی سینا دیگه،همون دانشمند ایرانی...
قصه مربوط به سوژه هم اینه که یکی از بزرگان بیمار شده و فکر میکنه گاو شده، میگه منو بکشین باهام آش بپزین بعد...
و کل ماجرا رو تعریف میکنه.

- خب... فکر خوبیه روونا. ولی ارباب فکر نمیکنن گاو شدن،توهین کردی!
-خب بلا... این داستانه بود دیگه... خطاب به لرد نبود که...

-جا افتادیم! هرچه سریعتر کسی آمده و ما را بخورد!

مرگخوارا روونا را جلو انداختند. روونا هم داروی "ضد توهم" را از جیبش در آورد و آماده شد.

قاشقی از آش_لرد رو برداشت و وانمود کرد که داره میخوره.
-اومممم...ارباب بهتون برنخوره ها! ولی نمکتون کمه! برای این که ما خوش مزه بشید و کامل،باید نمک بزنم
-هرچه سریعتر نمک بزن!
-بله چشم ارباب

و داروی "ضد توهم " را داخل آش_لرد ریخت...


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۱۳:۱۷ پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

اركوارت راكارو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۴ سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۳:۵۰:۱۴ دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۱
از سی سی جی!
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 122
آفلاین
- ارباب مطمئنین تیکه هایی از لیسا تو اون آش نیست؟

به نظر می آمد به لرد برخورده است.
- خیر آشی هستیم بدون ناخالصی و هنوز منتظر جا افتادن و خورده شدنیم.

مشکل فرعی حل شده بود اما مشکل اصلی" آش بودن" لرد، نه تنها حل نشده بود بلکه لحظه به لحظه بدتر هم می شد.
لینی که از شدت نگرانی سرعت بال زدنش را بیشتر کرده بود، گفت:
- چیکار کنیم؟ اگه آش رو نخوریم ارباب ناراحت می شن اگه بخوریم هم دیگه اربابی نخواهیم داشت.
لینی به نکته مهمی اشاره کرده بود.

- می تونیم یکی رو داوطلب کنیم که یه ذره از آش بخوره و بگه بد مزه ست، اونوقت دیگه مجبور نیستیم همه رو بخوریم.

پلاکس با دست روی پیشانی اش کوبید.
- آخه آی کیو ارباب تو آش پخشن اگه یه ذره هم بخوره یه تیکه ای از ارباب رو خورده؛ تازه اگه بگیم آش ارباب بدمزه ست ناراحت می شن.

مروپ با ناراحتی به پاتیل حاوی آش لرد خیره شد.
- چقدر به عزیز مامان گفتم میوه بخور برات خوبه، اینم شد آخرو عاقبتش!
مروپ همانطور به پاتیل خیره شده بو و افسوس می خورد و اصلا به این نکته توجه نداشت که، میوه نخوردن ربطی به آش شدن ندارد!

- داریم حسش می کنیم! کم مونده جا بیافتیم و آشی لذیذ شیم؛ بعدش افتخار می دیم که یکی از شما مارو نوش جان کنه!

مرگخواران با نگرانی به یکدیگر خیره شدند؛ تا زمان جا افتادن کامل آش فرصت کمی داشتند که نقشه درست و حسابی بکشند.



پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۲۰:۲۲ دوشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۰

مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۱:۰۴:۴۸ دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۱
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 309
آفلاین
خلاصه:
لرد ولدمورت توهم زده و همه رو به شکل سبزیجات میبینه. محفلیا از وضعیت لرد سوءاستفاده میکنن و ازش آش درست میکنن تا بفروشن. ولی مرگخوارا، لرد-آش رو به زور نجات میدن.
لرد اما به گفته ی خودش آش مسئولیت پذیریه و میخواد که خورده بشه و به همین منظور دستور میده که مرگخوارا روی شعله بذارنش که جا بیفته. اما شعله ای که از قضا سخنگوئه، از آش لرد خوشش نمیاد و او نو پرت میکنه رو زمین. مقداری از آش حاوی لرد هم روی زمین میریزه و میره لای کاشی های خونه! ( )
مرگخوارا میترسن اون مقدار آشی که رفته لای کاشی ها، قسمت مهمی از لرد، مثل قلب یا کبدش بوده باشه. و تصمیم میگیرن آش ریخته شده رو جمع کنن. ولی چون نمیتونن لردو از لای کاشی ها جمع کنن، تصمیم میگیرن خونه ی ریدل ها رو کج کنن که لردِ آشی ای که داخل کاشی مونده بریزه داخل پاتیل و به باقی لرد بپیونده!
***


مسلما نقشه ای بهتر از آن، برای نجات یک ارباب که بین کاشی های خانه گیر کرده باشد وجود ندارد. این را هر مرگخواری که در آن لحظه در جمع حضور داشت، میدانست.
بعد از یک تلاشِ بی اثر در هل دادن خانه ، آنها باز هم دست از کوشش نکشیده بودند و امیدوارانه در حال چیدن یک نقشه ی جدید و تنظیم جایگاه هرکس در نقشه بودند.
اما بالاخره صبر راوی به سر آمد و تصمیم گرفت در روند داستان دخالت کند.
-اِهِم... عذر میخوام...

مرگخواران دست از کار کشیدند دستشان را سایه بان چشمانشان کردند و با اخم به جایی در آسمان، که احتمالا صدای پر طنین و آسمانیِ راوی از آنجا به گوش میرسید نگاه کردند.
راویِ مذکور خود را جمع کرد و با دستپاچگی ادامه داد:
-ببینید من اصلا قصد دخالت ندارما... ولی شماها واقعا فکر میکنید میتونید یه خونه رو بلند کنید و باقی مونده ی لرد رو بریزید تو پاتیل؟! باور کنید موفق نمیشید.

مادا ماکسیم پشت چشمی نازک کرد و جواب داد:
-آهای راوی! ما خودمون خوب میدونیم تو آسمونی و خیلی مقدسی و باعث نوشته شدن این پست ها میشی... ولی ببین تا الان که ما رو تو این بدبختی گذاشتی و مجبومون کردی این کارا رو بکنیم. پس لطفا دخالت نکن تو کارمون!

دختر بچه راویِ آسمانی و مقدس که چیز دیگه ای برای گفتن نداشت، آخرین حرفش را از پشت لپ تاپش فریاد زد:
-باشه ولی همینجا می‌مونم و می‌بینم که نمی‌تونید این کار رو بدون جرثقیل انجام بدید.

دقیقه ای بعد، مرگخواران تا سه شمردند و طبق استراتژی جدیدشان، شروع به هل دادن خانه ی ریدل ها کردند. خانه به سمت راست کج شد. بعد به سمت چپ تلو تلویی خورد و بالای سر پاتیل حاوی لرد قرار گرفت و آشی که لای کاشی ها گیر کرده بود، قطره قطره داخل پاتیل چکید.
سپس خانه ی ریدل ها، به همان سرعتی که از جا بلند شده بود با صدای گرومپ مهیبی سرجای خود قرار گرفت.
راوی به سرعت صحنه را ترک کرد و نوری که تا چند لحظه پیش فضای را پر کرده بود از بین رفت.

از آن طرف، لردِ داخل آش، که حالا احساس رضایت میکرد از جایی داخل پاتیل دستور داد:
-خب... حالا که آشی شدیم تکمیل و ذراتمان سر جای خودشان قرار گرفتند، سرِ حرفمان هستیم. ما نیاز دارم که جا بیفتیم و خورده بشیم. وگرنه با همتون قهر میکنیم.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.