هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۲:۰۳:۴۵ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۲۶ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۳:۲۰:۳۹ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از کجا به نظرت؟🤔
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 145
آفلاین
نفر بعدی همینطور که دستکش‌هایش را عوض می‌کرد، وارد شد.

- خب... بفرمایین!
- همین الان بگم که تا الان بیست تا مریض ویزیت کردین، بعد از منم بیست تا ویزیت می‌کنین ها!
- خب بعدش بیمارستانو چیکار
کردن کنیم؟
- خب... خب می‌تونی توی دفترچه‌ت یادداشت کنی از ارباب بپرسیم!

رابستن لایکی برای گابریل فرستاد و چون نمی‌دانست لایک فرستادن یعنی چه، این را هم یادداشت کرد.

دلفی سری به تاسف تکان داد و توی برگه، گیر دادن‌های اضافی را نوشت.
- خب گابریل، برامون افکارت رو بیرون بریز...
- عمرا همچین کاری نمی‌کنم. حیف نیست جای به این تمیزی چیزی توش ریخته بشه؟
-

دلفی پشت سر هم توی برگه‌اش مواردی را نوشت و به گابریل نگاه کرد که به سمت لکه‌های نامعلومی هجوم برده و به جان دیوار افتاده بود، نتیجتا بینایی قوی را هم اضافه کرد و برگه را روبرویش گرفت.

- این چیه؟
- ویزیت شدی. ۵۰۰ گالیون. خدافظ.
- ولی من که بیمار نیستم!
- چی؟ پس اینایی که نوشتم چیه؟ اصلا چرا همون اولش نگفتی و وقتمون رو گرفتی؟ شد شونصدتا!
- من گفتم! باید توجه می‌کردین.
- راست گفتن میشه دلفی... گفت.
- کجا آخه؟
- من گفتم طبق تعداد مریضای قبل از من، بعد از من باید بیست مریض دیگه‌م ویزیت بشن.
- خب؟
- طبق اصول بنیادین، برای ایجاد تقارن بین دو چیز مشابه باید میانشون چیزی متفاوت قرار بگیره. اینو نمیدونستین؟ واقعا که. من فک کردم می‌دونین. متاسفم، میخواستم اینجا مستخدم بشم ولی کنسل شد.

دلفی بغضش را خورد و با چشمان اشک آلود گابریل را از پنجره انداخت پایین و گفت:
- بعدی!


نزدیک ارباب بشین، شفافتون می‌کنم!




تصویر کوچک شده


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۲۱:۰۷:۰۲ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲:۱۶:۱۱ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1115
آفلاین
خلاصه: قانونی وضع شده که همه باید برای گرفتن گواهی سلامت به بیمارستان مراجعه کنن و هر کسی که بیماری روحی یا جسمی داشته باشه، با توجه به شدت بیماریش باید هزینه پرداخت کنه. ولی واقعیت اینه که بودجه سنت مانگو تموم شده ومی‌خوان اینجوری کسب درآمد کنن.
شفادهنده‌ها (مجمله دلفی و رابستن) ملت رو معاینه می‌کنن و مشکلات جسمی و روحی برای ملت تولید می‌کنن و هزینه‌اش می‌گیرن.

نکته: تا الان فنریر گری‌بک، مهمان، آلکتو کرو، بلوینا بلک، گادفری میدهرست، دروئلا روزیه، دورا ویلیامز و گریگوری گویل و لینی وارنر و سلینا مور و ادوارد و کریس چمبرز و دیانا کارتر و ملاقه و کلاه و کراب و بانز و هری پاتر و لیسا تورپین ویزیت شدن.

------------------------------


_بیمار بعدی!

در اتاق باز شد و یک مرد بسیار جذاب و خوش چهره وارد شد..شفاگر که محو جمال و جلال و جبروت مرد تازه وارد شده بود، گفت:
_ببخشید...شما رو تا حالا ملاقات نکرده بودم..اسمتون؟
_رودولف هستم!
_
_چیزی شده؟
_رودولف هستی؟ نیستی ها...هستی؟
_هستم به مرلین!
_نکنه عمل کردی؟ هوم؟ چطور اینقدر خوش چهره شدی؟ و خوش صدا؟ و کلا اینقدر برازنده! معجون تغییر قیافه خوردی؟
_از اول همینجوری بودم!
_بابا بسه دیگه، اینقدر اعتماد به نفس نداشته باش...یا عمل کردی، یا دروغ میگی! رودولف میلیون‌ها سال نوری با برازنده بودن و خوش چهره بودن فاصله داشت!
_بیا این کارت شناساییم اصلا!

شفاگر کارت را از دست مردِ رودولف نام گرفت و روی آن را خواند...
_خب...عکست که خودتی...جلوی نام هم زده رودولف...راست میگی...نه! وایسا ببینم، جلوی نام خانوادگیت نوشته "اسپلمن"...ببینم اصلا این کارت چیه؟ اسمپلمن کیه؟
_چطور من رو نمیشناسی؟ این کارت عضویت در "کنفدراسیون بین المللی جادوگران" هست...من نویسنده‌ی کتاب "اوراد و طلسم ها" هستم...توی تاپیک "لیست شخصیت های کتاب های هری پاتر"، در بخش اولش روزنامه ها اسمم اومده!

شفاگر گوشِ رودولف اسپلمن را گرفت و کشید! همانطور که گوشش را میکشید، او را از اتاق بیرون انداخت!
_همون یه دونه رودولف توی دنیای جادوگری داریم، واسه هفت پشتمون کافیه...بعدی!


ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۱ ۲۱:۲۷:۰۸
دلیل ویرایش: خلاصه



پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۲:۵۱:۳۴ یکشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۷:۵۵:۰۱ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 430
آفلاین
-بعدی بیا تو.

دلفی خیلی منتظر ایستاد ولی کسی نیامد.
- بعدی آوادا خوردی؟

بالاخره دختری در چهارچوب در ظاهر شد.
- نمیخوام. نمیام!

سپس رویش را از دلفی برگرداند.
دلفی لبخند زد. البته لبخندش از روی مهربانی نبود؛ بخاطر تصور گالیون هایی بود که لیسا قرار است به او بدهد.

- حالا تو اومدن کردن کن. بعدش نیا کردن کن.

رابستن سکوت بین دلفی و لیسا را شکست.
لیسا کم کم جلوتر آمد.
- نمیخوام. الان میخوای بهم هزار تا مریضی نسبت بدی. دوست ندارم! قهرم!

دلفی درحالی که سعی داشت لبخند مهربانش تبدیل به لبخندی شیطانی نشود، بیماری "خود درگیری" و" خود باهوش پنداری" را در کاغذش یادداشت میکرد.
- خب چرا قهری؟

لیسا با چشمان گرد شده و حتی از حدقه در آمده به دلفی نگاه کرد.
- یعنی تو نمیدونی من یه عضو اضافه یه اسم قهردون دارم که باعث قهرم میشه؟ نگو که نمیدونستی.
- اوه چه جالب. این تو خانوادتون ارثیه؟
- نه!

در همین حین دلفی "داشتن عضو اضافه" و "انعطاف شدید چشم" را نیز اضافه کرد.
- خب میشه ۳۰۰ گالیون ناقابل!
- ۳۰۰ گالیون؟ ندارم که من. چند وقته مرگخوار نیستم دیگه حقوقم رفته. چند ترمی هم که توی هاگوارتز درس دادم پولش انقدر نمیشه که!

دلفی فکر کرد.
- پس داری شبیه پاتر میشی و خود بدبخت بینی هم گرفتی. هوم... پس شد ۴۵۰ گالیون! بیرون حساب کن.
- من شبیه کله زخمی ام؟ قهر باهات!

و از اتاق خارج شد.


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۸:۳۱:۰۹ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۵:۰۱:۴۱ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 113
آفلاین
_ببینید...ببینید چجوری باهام صحبت میکنید!سریع تر برم؟ آره دیگه اگر من الان یه بچه یتیم بیچاره نبودم که اینطوری باهام صحبت نمیکردید! اگر من الان آقازاده وزیر سحر و جادو بودم که باهام اینطوری صحبت نمیکردید! تا کی نفرت؟ تا کی بی عدالتی؟ اونم از اون یکی جملتون که میگید زودتر هزینه رو پرداخت کنید!بله دیگه اگر الان بابام زنده بود از جیبش میداد ولی حالا که زنده نیست میگید من پرداخت کنم! میخواید بگید من بی پدرم؟ من یتیمم؟ آره من یتیمم!

رابستن که در این موضوع شک داشت با تایید آخرین جمله هری پاتر شک ش بر طرف شد!

دلفی دیگر فهمیده بود که پسر برگزیده برای دق دادنش برگزیده شده است و به همین سادگی ها هم دست بردار نیست بنابراین اگر همینطور ادامه پیدا میکرد بقیه مریض هایش را از دست میداد.
_ببینید آقای پاتر... وقت شما تموم شده و مریض های دیگه منتظرند.
_آره دیگه هیچکس واسه یه بچه یتیم وقت نداره...همیشه ما بچه یتیما رو با توهین و ارعاب از خودتون میرونید انگار ما آبله اژدهایی داریم! من...
_آواداکداورا.

رابستن که حوصله اش سر رفته بود در حالی که چوبدستی اش را پایین می آورد با خونسردی گفت:
_پسر برگزیده چقدر پر حرف هستش بودش...سرم خورده شد میشه...دیگه تحملشو نداشتم نداشت.

دلفی هم تعجب کرده بود و هم همکارش را تحسین میکرد؛ سپس به رابستن که در حال کشیدن جسد به سمت پنجره و پرتابش به بیرون بود، چشم دوخت. هردو نفس راحتی کشیدند و خود را جمع جور کردند تا منتظر مریض بعدی بمانند.

شپلق


شیشه پنجره شکست و بر زمین ریخت، دلفی و رابستن به سمت شیشه های شکسته رفتند تا ببیند چه اتفاقی افتاده است، فریادی از پایین به گوش میرسید.
_آره دیگه تا دیدید پول ندارم و یتیمم زدید کشتینم! ولی خیال کردید...حالا درسته که من یه یتیمم ولی یه یتیم خوش شانس هستم! پولتونم نمیدم شیشه تونم شکستم!

دلفی که از این مریض پولی کاسب نشده بود بسیار سرخورده شد و منتظر مریض بعدی ماند تا تلافی ویزیتی که از هری پاتر نگرفته بود را سر مریض بعدی در بیاورد.




پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۶:۲۹:۳۳ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۲ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5582
آفلاین
-نکَن!

دلفی با تعجب رو به هری پاتر کرد.
-چرا؟

و چشمانش رابست و نفسش را حبس کرد و آماده شنیدن دیالوگ طولانی بعدی شد.

-چون شبیه ولدمورت می شی!

دیالوگ طولانی نبود...ولی برای دلفی گیج کننده بود. شبیه لرد سیاه شدن خیلی هم خوب بود. ولی دلفی هرگز این موضوع را به زبان نمی آورد. برای یک بار هم که شده شانس آورده بود و هری پاتر توضیح اضافه ای نداده بود.

-خب بپرس چرا؟

دلفی با عجله سرش را تکان داد.
-نه...نه...واقعا لازم نیست دربارش توضیح بدی. من بطور کامل درکت می کنم.

-واقعا؟ درکم کردی؟ کسی تا حالا منو درک نکرده بود. می گن تنها کسایی که آدمو درک می کنن پدر و مادرشن. منم که ندارم. آخه می دونی؟ وقتی بچه بودم اسمشو نبر هر دوشونو جلوی چشمم کشت. انگار همین دیروز بود. کاملا یادم میاد. اول بابامو تو طبقه پایین کشت، بعد از پله ها بالا اومد. مامانم سعی کرد جلوشو بگیره. ولی بهش گفت بکش کنار دختر! فکرشو بکن. جلوی من با مادرم اینجوری حرف زد.

دلفی نمی خواست سوالی بپرسد...ولی نتوانست جلوی خودش را بگیرد.
-مگه طبقه پایین هم چشم داشتی؟ بالا بودی که. چطوری دیدی؟

-فیلمشو دیدم. فکرشو بکن...کی ممکنه فیلم مرگ پدر و مادرشو ببینه؟ اونم تو سینما.

دلفی گزارش مفصلی نوشت.
-آقای پاتر...اگه کل مشکلاتتونو عنوان کردین، می شه اینو پرداخت کنین و هر چه سریع تر از این جا برین؟


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۹ ۱۶:۴۸:۰۰

زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۲۳:۲۱:۵۷ پنجشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۸

اسلیترین

کریچر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۷ پنجشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۰:۵۶:۵۹ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸
از میدان گریمولد، خانه شماره 12
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 74
آفلاین
یک لحظه دلفی از سوالش پشیمان شد اما کار از کار گذشته بود!

-اصلا بچه ایی که پدر و مادر بالا سرش نباشه همش مشکله! هنوز یازده سالم بود دیدم پروفسور از اونور کله اش یه ولدمورت زده بیرون! من فقط یازده سالم بود ولی مجبور شدم بجنگم باهاش. خیلی ترسیده بودم! همین نویسنده پست که دو برابر من سن داشت همچین چیزی دید یه هفته شبا تو جاش بارون میومد! دوازده سالگی با هیولای باستانی جنگیدم ... سیزده سالگی با یه لشگر دیوانه ساز جنگیدم ...چهارده سالگی اسممو انداختن تو جام آتش ...پانزده سالگی باباخواندمو جلوم کشتن ...شونزده سالگی بردنم غار دوزخیا...هفده سالگی مردم! اگه پدر و مادر بالا سرم بودن که نمیذاشتن اینجوری بشه! نمیذاشتن دامبلدور بزرگم کنه که بعد بکشتم عین خوک دست پرورده. من چرا بچگی نکردم اصلا؟ چرا زنگ ملتو نمی زدم فرار کنم؟ چرا رو صندلی آمبریج پونز نذاشتم؟ چرا نمی رفتم از پنجره رو سر ملت تف کنم؟ بنظرتون الان دیر شده؟ سن فقط یه عدد نیست مگه؟ برم تف کنم رو سر ملت؟

دلفی فقط میخواست موهایش را بکند...تک تک اش را!


تصویر کوچک شده

وایتکس!


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۹:۳۱:۰۹ یکشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۲ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5582
آفلاین
-سلام!

دلفی به پسر برگزیده ای که وارد اتاق معاینه شده بود نگاه کرد و آرزو کرد که ای کاش هرگز وارد نشده بود.

-گفتم سلام! اشتباهی ازم سر زده که جواب سلاممو نمی دین؟ حق دارین خب. پسری که پدر و مادر بالای سرش نباشه نمی تونه درست سلام کنه. تو اون اتاق زیر پله فضای زیادی برای تمرین سلام کردن نداشتم. پدر و مادر هم که نداشتم...صبح به صبح به خودم توی آینه سلام می کردم. تازه آینه شکسته بود. پدر و مادر نداشتم برام آینه بخرن. تا میومدم بگم سلام، یه عنکبوت از سقف اتاقم آویزون می شد و تمرکزمو به هم می زد. این بود که درست یاد نگرفتم. پدر و مادر هم که...

-سلام!

دلفی با صدایی بلند تر از حد معمول سلام کرد که ادامه داستان بی مزه هری پاتر را نشنود.
و اولین بار بود که دلفی از پرسیدن سوال بعدی، می ترسید!
-خب...چطور بگم...ببین هری. یه سوال ازت دارم. خیلی خلاصه و کوتاه و بدون اشاره به پدر و مادرت جواب بده. آیا مشکل روحی و روانی خاصی داری؟

-بله...پدر و مادرم مردن!
-بجز این!
-آخه خیلی مردن! نمی دونین که چطوری مردن...
-مطمئن باش می دونیم. اینو یادداشت کردم. مشکل دیگه ای نداری؟


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۰:۵۶:۳۳ شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹:۲۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۴۹:۲۳ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 194
آفلاین
-آره...مگه کسی هست که تو رو ندیدن کنه؟

بانز با شنیدن این حرف رفت تو خیالات خودش!
بانز تو خیالاتش، خودشو کنار اربابش می دید که داشت بهش، نشان زیباترین مرگخوار رو می داد...کراب هم اونجا بود، خیلی عصبانی...اون داشت برای کنترل عصبانیتش ماتیک مورد علاقشو می خورد!

بانز خیالات عجیبی داشت.

-چرا جواب ندادن می کنی؟ دکتر دلفی توی لیستش، مشکل شنوایی رو هم اضافه کردن بشین!
-ها؟ چی؟ نه نویس دکتر...به مرلین زنم مریضه، بچم رو گازه، بابام بیکاره...
-"یک پنجره کم داشتن" هم اضافه کردن شو!
-چی رو بنویسم راب؟
-یک پنجره کم داشتن!
-ینی چی یک پنجره کم داشتن؟
-خودمم ندونستم دونم...بعدا از ارباب پرسیدن می شم!

بانز حوصله ی بحثای اونا رو نداشت، اون فقط می خواست بدونه که چقد خوشگله.
-راب اینا رو ول کن...از من بگو...چه شکلی هستم؟
-از تو گفتن کنم؟ خب دونستن می کنی...لباسات که خیلی قشنگن...کفشتم خوبه، ولی می تونست بهتر باشه!
-نه نه...تیپم نه...قیافم!
-کدوم قیافه؟ من که چیزی ندیدن می کنم!
-ینی چی نمی بینی؟ تو الان داری به چشمام نگاه می کنی.
-نه من دارم به عینکت نگاه کردن می کنم.

بانز پاک یادش رفته بود که عینک زده ولی اون نمی تونست تسلیم بشه!
-خب از کجا فهمیدی عصبی شدم؟
-دستکش پوشیدن کردی...دیدم مشت شدن می شه...گفتم که حتما داری ابراز خشونت کردن می شی!

دلفی در این حین داشت به لیست مواردی رو اضافه می کرد مثل فراموشی و دیگر چیز ها.
بانز دوباره نا امید شد.

-1000 گالیون!

بانز انقد حالش بد بود که پولاشو نشمرد و فقط ریخت رو میز!

-این همش 10 گالیونه...بقیش؟
-فردا میام می دم...الان حالم گرفتس!

بانز داشت به سمت در خروج می رفت.

-راستی دلفی...به لیستش دماغ خارج از استاندارد رو اضافه کردن شدی؟
-ها؟ چی می گی؟ ولش کن مهم نیست که چی می گی...بعدی!

بانز در آخرین لحظات لبخند رابستن رو دید و نتونست چیزی بگه چون بعدی وارد شده بود!


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۲۱ ۱:۰۲:۵۵

تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۵:۴۹:۳۴ پنجشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۸

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸:۵۱ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
ولی رابستن نمیترسه!

بانز خیلی زود یادش میاد که مشت هاش چه گره کرده و چه گره نکرده، دیده نمیشن و کلا کسی از مشت نامرئی نمیترسه. تو اون لحظه دلش میخواد خشمگین و ترسناک به نظر برسه، ولی نمیتونه.

بانز تو زندگیش دچار چالش های زیادی میشه که آدمای عادی باهاشون سروکار ندارن!
شایدم واقعا مشکلات روحی غیر قابل حل شدنی داره.


-نامرئی مشکلات زیادی داشت. یکیش هم خشم فروخورده بود. رابستن نمیدونه خشم فروخورده یعنی چی. اینو یه گوشه یادداشت میکنه که بعدا از ارباب بپرسه.

رابستن اینو میگه و تو دفترش یادداشت میکنه. بعد هم ادامه میده:
-از کی شروع کردن کردی به ابراز خشم با خشونت فیزیکی؟

بانز به فکر فرو میره. اون که خشونت فیزیکی نشون نداده بود. فقط قصد انجامشو داشت.
نگاه خیره ی رابستن رو میبینه که دقیقا به چشماش دوخته شده.

با صدایی که بهت و حیرت ازش میباره میپرسه:
-تو...منو...میبینی؟


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۲۲:۰۶:۵۵ سه شنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸:۱۶ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 459
آفلاین
اما باز هم مانند رول قبلی کریس،کسی نیامد،رابستن که در اولین تجربه دکتری اش شکست خورده بود،روی صندلی نشست و دستش را روی پیشانی اش گذاشت.
-هی روزگار...با من چیکار کردن کردی ...

دلفی پوکرفیس به رابستن نگاه کرد.
-رابستن؟حالا شکستت اونقدرا هم سنگین نیست که بخوای افسرده شی،پاشو به کارت ادامه بده!
-مگه دیدن نمیکنی؟هیچ بیماری برای من اومدن نکرد!
-هی من اینجام!

سرهای دو دکتر به سمت منبع صدا برگشت،صندلی که فرو رفته بود،درحالی که کسی رویش ننشسته بود.
-تو روحی؟
-نخیر!به کجای من خوشتیپ میخوره روح باشم؟بانز هستم،خیر سرت تو خونه ریدل مرگخواریم!

دلفی و رابستن که تازه دوهزاریشان افتاده بود سعی کردند لحنشان را صمیمی کنند.
-سلام بانز!چخبرا؟خوش میگذره؟

بعد از دقایقی که از بانز پاسخی شنیده نشد،رابستن اولین مشکلی که به نظرش رسید را گفت.
-بانز تو اولین مشکلت ندیده شدنت میباشه!

بانز به نشانه اعتراض بلند شد و دستش را مشت کرد،هرچند که رابستن این حرکت را نمیدید و به صحبتش ادامه داد.
-این خیلی مشکل بزرگی میباشه،دلفی باید سیصد گالیون گرفتن کنه ازت،جزو بیمارهای خاص محسوب شدن میشی...

واقعا داشت به بانز توهین میشد،خیلی ها بانز را مسخره میکردند،اما تاحالا کسی او را بیمار خطاب نکرده بود،بانز خواست کتش را در بیارد و برای دست به یقه شدن سمت رابستن برود،اما متوجه شد لباس نپوشیده است،پس بدون هیچ عمل اضافه ای،با مشت های گره شده به سمت رابستن رفت.


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.