هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۹:۵۳:۵۱ جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۳۲:۵۸
از این ستون تا اون ستون 23 متر و 12 سانتی متره!
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 324
آفلاین
سلام پروف!
پست دوم هم ارسال شد.
هم‌تیمی: اما دابز


Nobody knows me I’m cold/Walk down this road all alone
It’s no one’s fault but my own/It’s the path I’ve chosen to go

Eminem -


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۶:۴۹:۳۴ جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۴۶:۱۹
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 190
آفلاین


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۶:۰۴:۱۱ جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۴:۳۰:۲۷
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 402
آفلاین
سلام پروفسور!
تکلیف آوردم. همگروهیم، رکسان هم تو راهه.


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲۲:۴۵:۳۵ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۴۷:۴۵
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 143
آفلاین
سلام پرفسور!

بفرمایید.
همگروهی: تام جاگسن.


تصویر کوچک شده

من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۷:۴۰:۵۸ دوشنبه ۲ دی ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

سر کادوگان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۹ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۰۶:۲۰
از این تابلو به اون تابلو!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 255
آفلاین
درود بر تو فرزند! همین که اسم هم تیمیت رو گفتی کفایت می‌کنه!


تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲۱:۳۹:۴۰ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۴۵:۲۵
از غار زیر سایه ارباب!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 253
آفلاین
سلاااام پروفسور!
خوبین؟
نگفتین یکیمون باید پست اون یکی رم باید بذاره یا نه، ولی واس خودمو گذاشتم (به دلیل امتحانا و اینکه مجبورم با گوشی بیام و نمیشه!) و بعد همگروهم میذاره.: )
من و سوروس اسنیپ همگروهی هستیم.=))
اینم تکلیفم!:))


ویرایش شده توسط ربکا لاک‌وود در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۲ ۲۱:۳۵:۰۴

تصویر کوچک شده

...My Dark Great Lord...
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۴:۲۱:۱۰ یکشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

سر کادوگان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۹ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۰۶:۲۰
از این تابلو به اون تابلو!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 255
آفلاین
تدریس جلسه سوم ماگل شناسی

صدای زنگ در راهروهای هاگوارتز پیچید. دانش آموزان دسته دسته به سمت کلاس‌ها راه افتادند. بعضی‌ها آن زنگ امتحان داشتند و کتاب در دست، از آخرین لحظات باقی مانده استفاده می‌کردند تا وردی را حفظ کنند یا نحوه‌ی هم زدن معجونی را مرور کنند، یک عده‌ هم در پیچ و تاپ راه پله‌های مرتب جا به جا شونده، طبقه را اشتباه رفته بودند و با عجله سعی داشتند قبل از تاخیر خوردن، راهشان را به سمت کلاسشان پیدا کنند. یک عده مادر مرده هم کلاس ماگل شناسی با استاد منتخب گریفندور داشتند!

عده‌ی مذکور همه روی نیمکت‌هایشان نشسته، قلم پر در دست و کاغذ پوستی در مقابل، به میز خالی رو برویشان خیره شده بودند. چند دقیقه‌ای به همین منوال گذشت تا درست وقتی که زمزمه‌های منحل شدن کلاس بین دانش آموزان پیچید، شوالیه‌ی زره پوشی سوار بر یک اسب کوتوله، شمشیر به دست داخل یکی از تابلو‌های آویزان به دیوار پرید!
-درود بر شرف پاک تک تک شما همرزمان با غیرت!

همه‌ی دانش آموزان از جا پریدند و چند تایی از صندلی‌شان به پایین افتادند. همه منتظر استاد سوجی، پرتقال متین و مودب بودند و کسی انتظار شوالیه‌ی عربده زن را نداشت!
- استاد سوجی کسالت داشت و طبق معمول، هر وقت هر کسی از مسولیتش کنار میره و جایگزینی نیست، سر وقت من میان!

نگاه نگرانی بین دانش آموزان رد و بدل شد. احتمالاً کادوگان راجب آن دفعه‌ای صحبت می‌کرد که چون کسی حاظر به پذیرفتن نگهبانی در ورودی تالار گریفندور نبود، تابلوی بانوی چاق با تابلوی سر کادوگان تعویض شده بود، و کادوگان سیریوس بلک چاقو به دست را که آن موقع هنوز مضنون اصلی قتل پتی گرو به حساب می‌آمد را به داخل تالار راه داده بود!

-خب! میریم سر مبحث اصلی! به من بگید ما از ماگل ها چی می‌دونیم؟
- مشنگن؟
-جادو بلد نیستن؟
-ما ازشون برتریم؟
-با دست غذا می‌پزن؟

-دقیقا غلطه! دقیقاً هیچی! ما هیچی از ماگل‌ها نمی‌دونیم! بنده خودم در طی عمر شریفم در رکاب حضرت مرلین، در ارتش شاه آرتور ماگل زاده شمشیر می‌زدیم و دلاوری می‌کردیم! ولی خود ما هم زیاد ماگل ها رو نمی‌شناسیم که بخوایم ماگل شناسی تدریس کنیم. حالا به من بگید وقتی یه چیزی برای ما ناشناخته است چیکار میکنیم فرزندان؟
-راجبش کتاب می‌خونیم؟
- از هرمیون می‌پرسیم؟
-حمله! به سمتش حمله می‌کنیم همرزمان! خودمان را در دل موقعیت قرار می‌دیم و با چشم خودمون یاد میگیریم!
- الان باید به دل یه ماگل حمله کنیم؟

کادوگان آهی کشید و از این تابلو به اون تابلو، به سمت تخته سیاه رفت. شمشیرش را بیرون کشید و در حالی که دل‌ های همه از صدای ناشی ریش ریش می‌شد، با آن شروع به نوشتن کرد:

تکلیف این جلسه:
دو به دو با هم گروه های دونفره تشکیل بدید و به تاپیک متروی لندن برین. هر گروه یک پست دنباله دار دو پستی مینویسید (هر نفر یک پست) و توی این دو پست، به دنیای مشنگ‌ها میرین، یک زوج مشنگ رو می‌کنید تو گونی ، خودتون رو به جای اون زوج جا می‌زنید و یک روز رو در دنیای مشنگی زندگی می‌کنید و چیز یاد میگیرید.

*زوج در اینجا به معنی هر دو نفر مشنگ حقیقی و یا تخیلیه که همیشه اسمشون تداعی اسم همدیگه است، برای مثال لورل و هاردی، شرلوک هلمز و دکتر واتسون، رستم و سهراب، برادران رایت. اینکه چجوری مشنگ ها رو توی گونی می‌کنید و یا دست به سرشون میکنید و اینکه چجوری خودتون رو جاشون جا میزنید، چه اتفاقاتی براتون میفته و کجاها میرید بسته به خودتونه. اینکه چقدر از داستان توی پست نفر اول باشه و چقدرش توی پست نفر دوم هم اختیاریه و الزاما طول پست ها نباید برابر باشه. بیشتر راجب اتفاقات و عجایب یک روز زندگی مشنگی از دید یک جادوگر بنویسید.

*نمره‌ی هر شخص به صورت انفرادی به خود اون شخص داده میشه، اما برای شرکت در کلاس به هم تیمی نیاز دارید، چون پست های تک نمره داده نمیشن.

*از اونجایی که موضوع این کلاس یاد گرفتن تفاوت‌هاست، گروه هایی که اعضاشون از دو گروه متفاوت گروه های چهارگانه هاگوارتز یا دو گروه متفاوت محفل و مرگخواران باشند، به ازای هر تفاوت، هر کدوم یک نمره‌ی تشویقی اضافه کسب میکنن.

-حمله!



ویرایش شده توسط سر کادوگان در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۰ ۴:۳۵:۵۱

تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲۲:۵۰:۵۸ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸

ریونکلاو، محفل ققنوس

ریموند


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۵۴:۲۰
از اون شاخاش
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
پیام: 272
آفلاین
1- به نظرتون به جز قابلیت پرواز و نامرئی شدن، با جادو چه قابلیت‌های دیگه‌ای میشه به خودروهای ماگلی اضافه کرد؟ (5 نمره)

آخ پروفسور، یعنی من عاشق این سوال شدم.
نمیدونی چه دل پری دارم از این ماشینای ماگلی، البته این ماشین ها هیچ موشکلی چی؟ ندارن!
اصل مشکل خود راننده هان، البت بغل دستیاشونم هستن، یا مثلا پشت خط تلفنیای راننده، یا جونورای ریز میزه ای که کیلویی سوار این فینگیلی های اغلب سفید میشن و از مدرسه میرن خونه!

خو حالا چی بشه که بهتر بشه؟ الان میگم!

یَک) یه لوله جادویی و کوچولو از اگزوز و بکشن تو صورت راننده، بعد بهش بگن حالا الکی گاز بده، حالا برو مبدل کاتالیستیت و بردار تا ماشینت نفس بکشه، حالا برو معاینه فنیت و بپیچون و...
البت راننده ی محترم ما میتونه پنجره ماشینش و بکشه پایین و از هوای لذت بخش بیرون تنفس کنه که دقیقادهمون همون تأثیر و داره، حتی خرج کمتری هم رو دست وزارت جادو میذاره!

دِو) نمیشه یه طلسم کوچیک بزنیم به ماشینایی که این پوست از تخمه گرفته تا پرتقال:) و که از شیشه میپاشن توی خیابون دیگه نپاشن؟
مثلا همشون بره تو یقه ی پیراهن اون ماگل منگلی که این کاری میکنه؟ مخصوصا ته سیگاراشون و!

سه) اصل موشکِل من همینه که آقو یه بلایی سر ماشینا بیاریم که مورچه های روی زمین و له نکنن.
والا خسته شدیم از بس آب میوه ی مورچه، پیشی، هاپو، گونگیشک و...( البت که گوزن حتی) رو از رو زمین جمع کردیم!
(#حامی حقوق بی حقوقان باشیم!(اَنیمالز))

چُهار) آیا نباید کاری کرد که اون ماشینی که شیش صبح از کنارت رد میشه و آب زیر لاستیک هاش و تا موهات(شاخام:() بالا میاره، راننده اش هم بی نصیب نشه؟

پنج) نمیشه انیشتین و زنده کنیم قانون پایستگی انرژیش و لغو کنه ماشینا مون همینجوری بدون سوخت برن جلو؟

شیش) ...
میترسم برگه کم بیارم مگه نه هنوز هست:)


2- طی یک رول، تلاش کنید یک وسیله‌ی مشنگی جدید رو با جادو ترکیب کنید تا کاراییش بیشتر شه یا قابلیت‌های جدیدی بهش اضافه بشه. (15 نمره)


-خب عرضم به حضورت آرتی که، تو این دنیای بزرگ یه جای خعلی خعلی دور افتاده و پرت و پلا از بقیه جا ها وجود داره که به بوی بدش معروفه.
البت اون جای پرت، الکی الکی بو نمیده ها، یا مثلا فاضلاب خونه هاش بالا نزده و کوچه هاش آشغال دونی نیست.
خلاصه آره آرتی جونم، پشت سر اون جای پرت و پلا حرف در نیار گناه داره.
اصل ماجرای این شهر بو گندو اینجاست که مردمش از آب میترسن و سالی یه بارم چی؟

مسئول سیبلو و بالا دست آرتور که لپ سرخ و یخ زده ی آرتور رو میکشید ادامه داد
-حموم چی؟ آره، نمیرن!
حالا اینکه بوی بد این شهر چه ربطی به تو داره رو من نمیدونم ولی پروژه شوماست دیگه، ببینم چیکار میکنی!
فقط تا آخر هفته وقت داری آرتی، حواست و جمع کن که دوباره گند چی؟ نزنی! چی؟ خدافففظ! چی؟...

پشت سر سیبلیو آرتور که مثل بید مجنون از سرما میلرزید حتی نا نداشت که حرف زدن سیبیلو رو مسخره کنه!
ولی هر چی بود خوشحال بود که یک هفته رو میتونست خارج از این اتاق یخ زده و داغون اداره بگذرونه، حتی اگه قصد سیبیلو از قطع کردن سیستم گرمایشی اتاق آرتور یا فرستادنش به این ماموریت بی ربط و بی فایده صرفا اذیت کردن آرتور میبود هیچ وقت موفق به قول خودش چی؟ نمیشد.
( زیرا آرتور آن پهلوان پهلوانان عاششششق کارش بود!)

اما!

شیش روز از فرصت یک هفته ای آرتور میگذشت و تحقیقات آرتور بی نتیجه مونده بود، البت به یه نتایجی هم رسیده بود منجمله اینکه مردم اون شهر بوگندو بیشتر از اینکه بخوان از آب بترسن حس و حال حموم رفتن و نداشتن، کلا هر کاری میکردن ها ولی پای حموم رفتن که وسط میومد انگار قراره سخت ترین کار دنیا رو بذارن جلوشون هیچکی زیر بار این مسئولیت نمیرفت!

در این لحظه های سخت آرتور همچنان مات و مبهوت جلوی ماشین لباسشویی داغون و قدیمی ای که دور از چشم مالی تو زیر زمین خونه روشن میکرد نیشسته بود و گردنش و همراه با لباس چرکی که تو ماشین میچرخید میچرخوند!

به ناگه برقی در چشمان آرتور جهیدن گرفت و از پلکان عمودی مغز خاک خورده اش بالا رفت و لامپ بالای سرش را روشن نمود.:|

آرتور سرا سیمه ماشین لباسشویی و رو زیر بغل زد و راهی کوچه دیاگون شد، البته یکم کمرشم درد گرفت ولی خب شور اشتیاق آرتور مثل مسکن عمل میکرد و هر چی به مغازه ی مورد نظر نزدیک تر میشد چراغ بالای سرش پر نور تر میشد!

پاقققق

آرتور خیلی با هیجان و با کوبیدن در مغازه وارد شده بود و چندی بعد با همون شور و هیجان از مغازه خارج شد!

اگه کنجکاوین بدونین مغازه چی بود باس بگم که به زودی میفهمین! شایدم نفهمین!

آرتور ماشین لباسشویی و محکم توی یه پارچه گنده بسته بود و این بار راهی معجون فروشی هکتور شد، معجونی روغنی و بد رنگ هم زد زیر اون بغلش و اینبار راهی شهر بو گندو شد!

سردر شهر بو گندو!

آرتور که تمام راه تا شهر بو گندو رو با جاروی داغون و کول کردن لباسشویی و معجونی سنگین به دست پرواز کرده بود نای نفس کشیدن هم نداشت، اما باز هم با شور و اشتیاق مخصوص خودش وسط میدون شهر معرکه ای گرفت و مردم و به سرعت دور خودش جمع کرد!

-آهای آرتور چه برایمان آورده ای؟
-اکسیری آورده ام از دیاگون زمین، از بین برنده ی بوی بد بدن، همراه با آنزیم های پاک کننده ی چربی! مطابق با استاندارد های شست و شوی عمه خانوم!

در این لحظه ی با شکوه، آرتور پارچه ی سفید رنگ روی ماشین لباسشویی رو برداشت و همزمان هم فریاد ها بود که به هوا خواسته ‌شد!

ورودی ماشین لباسشویی،(اره دیگه همون درش، یک و سه چهارم برابر بزرگتر شده بود:|) طوری که تا اون روز هیچ ماشین لباسشویی ای اونقدر درب ورودی بزرگی نداشت.

همین امر عجیب باعث شد که مردم شهر بو گنده نعره زنان و تو سر زنان خودشون بیان و کمی از معجون بد رنگ هکتور به خودشون بمالن و کنار هم توی ماشین لباسشویی بشینن تا مطابق این مد جدید، شسته بشن!

و اینگونه بود که آرتور با حل کردن مشکل شهر بو گندو جایزه خلاقانه ترین روش شست و شوی قرن رو به خودش اختصاص داد.

حالا اینکه چه جادویی توی اون ماشین لباسشویی به کار رفته بود که هم ترس از آب مردمون بو گندو رو از بین برده بود و هم درب ورودیش و یک و فلان قدر بزرگتر کرده بود و حتی اینکه چه جوری همه ی مردم شهر بو گندو با هم توی ماشین لباسشویی جا میشدن و منم نمیدونم.

والا آرتور از وقتی که اون جایزه خلاقانه ترین روش شست و شو رو گرفته واسه ما کلاس میذاره و این فوت کوزه گری ته کارشو برامون نمیگه! اسم اون مغازه هه رو هم بم نمیگه!
آرتور بد:(


3- جامعه‌ی جادویی لندن رو تصور کنید، با این تفاوت که جادوگرها نسبت به تکنولوژی دیدِ منفی ندارن و به طور روزمره از انواع لوازم ماگلیِ جدید و جادو شده استفاده می‌کنند. بخشی از زندگی روزمره‌ی یک جادوگر رو در همچین دنیایی توصیف کنید.

صبح خیلی خیلی زود بود و مثل همیشه دامبلدور در حالی که انگشت شستش و می مکید و سعی داشت ناخون شست پاش رو هم زیر ریش گرم و نرمش جا بده انتظار قوقولی قوقوی خروس محفل و میکشید تا نوید بخش صبح جدیدی باشه، اما، اما، امااا، این خیالی بیش، نبوووود!

دینگ دینگ... دی دینگ دینگ...

زنگ خیلی خیلی ملایم گوشی جدید( کادوی تولد ایشون) سعی داشت پروفسور و از خواب ناز بیدار کنه و این یعنی اینکه تا سال های سال طول میکشید محفل شاهد از خواب بیدار شدن پروفسورشون باشه!

زیر اتاق دامبلدور اما قضیه کمی فرق داشت، شب نشینی محفلی محفلیون به صرف مسابقات زنده و لایو کالاف دیوتی هنوز تایمی برای خواب به ریموند و سوجی نداده بود و کمکم میشد دید که سوجی از بی خوابی تبدیل به نارنگی شده بود و ریموند شاخ اندازی کرده بود.

از پله های زیر شیرونی محفل که بالا تر بریم اتاق اشتراکی آملیا و ماتیلدا هم وضع بهتری نداشت.
آملیا سخت خودش رو مشغول دیدن ستاره هایی میکرد که زیر میکروسکوپ گذاشته بود.
حالا آملیا به این نتیجه رسیده بود که دیدن جنگ بین دو تا تک سلولی زیر میکرسکوپ از کاوش بین ستاره های آسمون بهتره، حالا شاید این کار آملیا رنگ بویی از علم داشت اما وضعیت ماتیلدا اصلا جالب نبود.

درست بعد از اونکه که ماتیلدا دیگه مجبور نبود برای یه لحظه دیدن عشقش جرالد، تا گردن توی آتیش شومینه فرو بره، به جاش یا تایپ میکرد یا ایز تایپینگ جرالد و میدید و تهشم تماس تصویری و از این حرفا...
آره دیگه، خبری از صبحونه هایی که صبح ها ماتیلدا درست میکرد نبود، صبحونه های ماتیلدایی تو سرم بخوره اون دختر دیگه خودشو کشته بود!

بین همه ی محفل و محفلیون هاگرید اما استفاده ی درستی از تکنولوژی میکرد، طوری که از اتاق دم دریه هاگرید حتی کوچیکترین صدایی به گوش نمیرسید.
هاگرید روزه ها میشد که محو تماشای سریال جدیدی شده بود و حالا فقط یک بهانه ی کوچیک میگرفت و سعی میکرد با لوس کردن خودش برای دامبلدور صفحه نمایش جدید 8کا رو صاحب بشه تا توی عمق سریال هاش محو شه!
والبته زبان انگلیسیشو کاملا بهبود ببخشه!

و اینگونه بود که محفلیون هیچ وقت نفهمیدند جنبه ی تکنولوژی جدید ماگلی رو ندارن !

البت این رویه تا اونجایی ادامه داشت که جامعه ی جادوگری وقتی خالی از عشق محفل شد مجبور به ممنوعیت دوباره ی استفاده از تکنولوژی ماگلی شد، تا شاید دوباره سر و کله ی عشق بین جادوگرای لندن پیدا شه!



پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲۳:۱۲ جمعه ۸ آذر ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۰۹:۲۷
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 241
آفلاین
سلام پروفسور!

1- به نظرتون به جز قابلیت پرواز و نامرئی شدن، با جادو چه قابلیت‌های دیگه‌ای میشه به خودروهای ماگلی اضافه کرد؟ (5 نمره)
می شه جادویی به خودروها اضافه کرد که کاری کنه تا خودروها با هیچ چیز دیگه ای برخورد نکنن و بتونن بدون هیچ مشکلی از موانع عبور کنن، انگار که هیچی جلوشون نیست. درواقع جادویی که به خودروها یه حالتی بده تا بتونن از توی هرچیزی با هر جنس و اندازه ای رد بشن. اینجوری دیگه هیچ تصادفی در کار نخواهد بود و هیچ دو ماشینی با هم برخورد نمی کنن!


2- طی یک رول، تلاش کنید یک وسیله‌ی مشنگی جدید رو با جادو ترکیب کنید تا کاراییش بیشتر شه یا قابلیت‌های جدیدی بهش اضافه بشه. (15 نمره)
سدریک در اتاقش رو به روی پنجره نشسته و به خیابان زل زده بود. درهمان حال که به درختان و آدم هایی که رد می شدند نگاه می کرد، ناگهان دختربچه ی کوچکی را درحال دوچرخه سواری دید.
خاطرات کودکی اش زنده شدند؛ که چقدر در کودکی دلش می خواست دوچرخه سواری کند اما چون وسیله ای ماگلی بود، با مخالفت خانواده و مسخره شدن از طرف دوستانش رو به رو می شد.

اما حالا تصمیم دیگری داشت؛ می خواست دوچرخه ای بخرد و با جادو تغییراتی در آن ایجاد کند تا بتواند در برابر هرکسی که مسخره اش کرد، از آن بعنوان وسیله ای جادویی دفاع کند.
بنابراین به سرعت از خانه خارج شد تا دوچرخه ای برای خود تهیه کند.

نیم ساعت بعد

سدریک در حیاط ایستاده و به دوچرخه ی مشکی و قرمزی در مقابلش خیره شده بود و به این فکر می کرد که چگونه می تواند آن را به وسیله ای جادویی تبدیل کند.

مدتی گذشت و سرانجام به نتیجه ای رسید. تصمیم داشت چرخ هایش را طوری جادو کند که بصورت خودکار، وقتی سوارش می شود، شروع به چرخیدن کنند؛ بدون این که نیازی به رکاب زدن باشد.

چوبدستی اش را بیرون آورد و وردی را چند بار پشت سر هم خواند. نوری در اطراف چرخ ها پدیدار و به سرعت محو شد. سدریک تصمیم داشت اول تغییرات دیگر را نیز در دوچرخه ایجاد و سپس آن را امتحان کند.

بنابراین دوباره به فکر فرو رفت و بعد از گذشت چند دقیقه، چوبدستی اش را بالا برد و وردی را بر زبان آورد. می خواست به دوچرخه قدرت سخنگویی و شنوایی ببخشد تا بتواند هر موقع که سوارش می شود، مقصد را با صدای بلند اعلام کند تا دوچرخه او را به آنجا ببرد.

پس از ایجاد تغییرات دیگری مثل ماساژور و دستگاه گرمایشی در هوای سرد در صندلی، سرعتِ بینهایت و همچنین سرو قهوه در صورت تقاضا و قابلیت پرواز همچون جاروی نیبموس ۲۰۱۹، تصمیم گرفت که امتحانش کند.

نفس عمیقی کشید و سوار دوچرخه اش شد. با صدای بلند مکانی را اعلام کرد و در کمال ناباوری و خرسندی متوجه شد که دوچرخه به راه افتاد. اندکی بعد، دکمه ی ماساژور صندلی و گرمایِش را فعال کرد و با خیالی آسوده در صندلی که البته یک پشتی نرم نیز به آن اضافه شده بود، لم داد.

دقایقی بعد، سفارش لیوانی قهوه را داد که متوجه شد همراه با لیوانی که دوچرخه به دستش داد، دودی نیز در هوا بلند شد. با حیرت متوجه شد دود از دوچرخه ی خودش بلند می شود. به این نتیجه رسید که بیشتر از توان دوچرخه در یک ساعت از او کار کشیده است.

اما سدریک زمان زیادی برای جمع بندیِ این کشفیاتش نداشت و درست زمانی که تصمیم گرفت دوچرخه را متوقف کند و از آن پیاده شود، دوچرخه با صدای مهیبی منفجر و سدریک به کیلومترها آن طرف تر پرتاب شد.

3- جامعه‌ی جادویی لندن رو تصور کنید، با این تفاوت که جادوگرها نسبت به تکنولوژی دیدِ منفی ندارن و به طور روزمره از انواع لوازم ماگلیِ جدید و جادو شده استفاده می‌کنند. بخشی از زندگی روزمره‌ی یک جادوگر رو در همچین دنیایی توصیف کنید.
خیابان ها شلوغ هستند و مملو از جادوگران و ساحره هایی که به هیچ وجه نمی شود از ظاهرشان فهمید که ماگل نیستند. ساحره ها و جادوگرانی که به خوبی لباس های ماگلی را با هم ست کرده و پوشیده اند و هر یک، موبایلی در دست دارند که یا با آن حرف می زنند و یا فقط کار می کنند. حالا علاوه بر چوبدستی، موبایل نیز به وسایل ضروری که همیشه باید همراهشان می بود، اضافه شده بود.

مغازه های ماگلی مثل لباس فروشی ها، دو برابر قبل مشتری دارند؛ زیرا حالا علاوه بر خودِ ماگل ها، جادوگران و ساحره ها نیز برای خرید به آنجا می روند. ساحره هایی که با اشتیاق به لباس های ماگلی نگاه می کنند و هر یک، بدون استثنا چند دست برای خود می خرند.

اینجا و آنجا جادوگرانی سوار بر ماشین هایی با مدل های مختلف هستند که از نشستن بر صندلیِ راحت اتوموبیل، احساس خرسندی و رضایت می کنند. همچنین در پیاده رو ها، بچه های جادوگر و ساحره دیده می شوند که با ذوق مشغول دوچرخه سواری هستند.

در میان این هیاهو و شلوغی، در خانه ای کوچک کنار خیابان، جادوگری با صدای زنگِ بیداریِ موبایلش از خواب بیدار می شود. چشمان خواب آلوده اش را باز می کند و پس از قطع کردن زنگ، سلانه سلانه به طرف آشپزخانه اش راه می افتد.
قهوه جوش را روشن می کند تا لیوانی قهوه برای خود بریزد و در همان حال، به کمک چوبدستی اش، ظرف های نشسته ی دیشب را درون ماشین ظرفشویی می گذارد و آن را روشن می کند.

پس از خوردن صبحانه، به اتاقش می رود تا لباس های اداری اش را بپوشد. زیرا علاوه بر شغل جادویی اش، شغل دومی نیز در اداره ای ماگلی دارد که صرفا جهت علاقه اش به آنجا رفته است. سه روز در هفته را صرف کار جادویی و سه روزِ دیگر را در اداره می گذراند.
ماشینش را از پارکینگ بیرون می آورد و به طرف اداره رهسپار می شود.

حدودای عصر، با تمام شدن ساعت کاری اش به خانه بر می گردد. لباس هایش را عوض می کند، لیوانی نوشیدنی کره ای بر می دارد و جلوی تلویزیون بزرگش می نشیند و با دیدن فیلم مورد علاقه اش، خستگی اش را در می کند.

بقیه ی ساعت های روزش را با لپ تاپِ مارک دمنتورش، صرف جستجو در گوگل برای مقاله ای با عنوان" استفاده از وردهای نوین در زندگی روزمره" می کند.

با فرا رسیدن شب، شامش را می خورد و به طرف تختش می رود. در موبایلش زنگِ بیداری را برای فردا صبح می گذارد و می خوابد تا فردا، روز جدیدی را در دنیای جادوییِ مدرن، آغاز کند.


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۸ ۲۳:۳۲:۳۷

فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۹:۴۲ چهارشنبه ۶ آذر ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۳:۱۷:۱۲ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 203
آفلاین
1- به نظرتون به جز قابلیت پرواز و نامرئی شدن، با جادو چه قابلیت‌های دیگه‌ای میشه به خودروهای ماگلی اضافه کرد؟ (5 نمره)

جامعه‌ی جادوگری، بسیار ازدواجی تشریف داره. (اصلا با بلا و رودولف نیستم.) حتی اگر ازدواجی هم نباشه، عاشق بچه‌س و حاضره زن نگیره ولی بچه داشته باشه. (با رابستن که اصلا و به هیچ عنوان نیستم.) وزارتخونه رو هم دیدین جدیدا؟ شعار تازه‌ای نصب کردیم روی بورد، بر این مبنا که "فرزند بیشتر، زندگیِ بهتر" ! البته تاکید شخص من بر این بود که "فرزندِ ساحره‌ی بیشتر، زندگی بهتر" رو بنر کنیم که معاونت گفتن انقدر تابلو نباش و نتیجتا بیخیالش شدیم.
در راستای همین ها که بالاتر گفته شد، باید امکانی برای اتومبیل‌های مشنگی فراهم بشه تا به قولی، کِش بیاد. دقیق بخوام توضیح بدم ینی هر چی آدم بره توی ماشین، بازم جا داشته باشه و ظرفیتی نامحدود رو بتونه سوار کنه که مردمِ ما مشکل حمل و نقل نداشته باشن و نگران هیچی نشن، و از طرفی هم آلودگی هوا کمتر بشه!


2- طی یک رول، تلاش کنید یک وسیله‌ی مشنگی جدید رو با جادو ترکیب کنید تا کاراییش بیشتر شه یا قابلیت‌های جدیدی بهش اضافه بشه. (15 نمره)

شب از نیمه گذشته بود و همه جا بسیار ساکت و فرورفته در خواب بود. البته، همه جا به جز اتاق گابریل.

- چقدر پشه و مگس اینجاست! خسته شدم دیگه!

گابریل چشم غره‌ای به مگسی که روبروش ویز ویز می‌کرد، رفت و پتو را روی سرش کشید.
- می‌شه یه جوری به هر مگسی که نزدیکم می‌شد آواداکداورا بزنم؟

با اینکه کمی ناممکن به نظر می‌رسید، اما گابریل واقعا سعی داشت روی این موضوع فکر کند که البته، صدای ویزویزی که انگار دقیقا توی گوشش است باعث می‌شد نتواند نتیجه‌ای بگیرد. نتیجتا سر جایش نشست و با چوبدستی، همان مگس‌های مزاحم را کشت.
- باید یه کاری کنم که تا نزدیک می‌شن، چوبدستیم بهشون طلسم مرگ بزنه!

پس از چند دقیقه تامل و تعمق، گابریل بالشتش را برداشت. به طرف کمدش رفت و چهار چوبدستی‌ای که جهت رسیدگی بیشتر به پاکیزگی خانه و بالا رفتن سرعت کارها از اطرافیانش کش قرض گرفته بود را به سنسور صدا و حرارت و نور و هر محرکِ موجود در جهان مجهز کرد. حالا تنها کاری که باید می‌کرد، این بود که چوبدستی ها را در چهار گوشه‌ی بالشتش نصب کند. پس از نصب ِ چوبدستی‌ها، بالشت او شبیه حصار زندان شده و آماده‌ی سرویس کردن دهان مگس‌ها بود.

هر چند صبح روز بعد تیتر همه‌ی روزنامه‌ها این بود که قتل سریالی‌ای از طرف یک بالشت مجهز رخ داده‌است و هفتاد و سه نفر به محض ورود به اتاق مرده‌اند اما، گابریل تا ابد از ایده‌ی خود راضی بود و مصمم بود تا روز مرگش از آن بالشت استفاه کند.





3- جامعه‌ی جادویی لندن رو تصور کنید، با این تفاوت که جادوگرها نسبت به تکنولوژی دیدِ منفی ندارن و به طور روزمره از انواع لوازم ماگلیِ جدید و جادو شده استفاده می‌کنند. بخشی از زندگی روزمره‌ی یک جادوگر رو در همچین دنیایی توصیف کنید.

تصور کنید صبح از خواب بیدار می‌شه و قبل از هر کاری، با یک کروشیو ساعت زنگ‌دارش رو خاموش می‌کنه. سپس گوشی‌ش رو برمی‌داره و به هوای چک کردن، دو سه ساعتی رو گوشی به‌ دست روی تخت‌ می‌گذرونه. بعد که می‌بینه دیگه واقعا دیر شده بلند می‌شه و به جای اینکه چوبدستی‌ش رو برداره و با آگوامنتی از آب استفاده کنه، از شیر آب با چشم مصنوعی استفاده می‌کنه.

وقتی می‌خواد از خونه خارج بشه به جای استفاده از شبکه پودر پرواز و دودی شدن، یا استفاده از جاروی پرواز و سرما خوردن، یا اینکه غیب و ظاهر بشه و کل غذایی که تازه خورده رو -گلاب به روتون- برگردونه، سوار ماشین آخرین مدلش می‌شه تا همزمان گزینه‌های سرعت، سلامتی، زیبایی و شیک بودن، و همچنین مخ‌زنی رو تیک بزنه.

وقتی از سر کار برگشت خونه، برتی باتز با طعم چوب رو توی سطل آشغال تف می‌کنه و یه شکلات خوشمزه‌ی ماگلی رو امتحان می‌کنه که به‌ هیچ وجه امکان نداره مزه‌های عجیب غریب بده. بعدش غذا می‌خوره و همین‌طور که چوبدستیش رو به سراغ ظرف‌های کثیف می‌فرسته تا بشوردشون، به‌ طرف سیستم گیمینگش می‌ره و رد دد ریدمپشن ۲ رو شروع می‌کنه. ()


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.