هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲۳:۴۷:۰۲ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۷:۵۵:۰۱ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 430
آفلاین
تصویر کوچک شده


-ارباب میخواین بیست سوالیش کنین؟

به هر حال برای مرگخواران چند دقیقه هم چند دقیقه بود.
لرد که از قرعه ای که در آمده بود بسیار خوشحال بود نگاهی به مرگخوار پیشنهاد دهنده کرد.
- چرا باید چنین کاری بکنیم درحالی که همین الان میتونیم نصفتون کنیم؟

مرگخواران بیشتر پشت فنریر قایم شدند.
- ارباب هیجانش بیشتر میشه ها!

لرد نیز بسیار طرفدار هیجان بود.
- میتونین سوالاتتون رو بپرسید.

مرگخواران با ترس به یکدیگر نگاه کردند.
- ارباب مونث یا مذکر؟

سوال بسیار مناسبی بود. اینطور بسیاری از مرگخواران حذف میشدند.
- ما به این سوال پاسخ نمیدیم. از سوالات ساده تری شروع کنید.

مرگخوران باید به فکر سوالات ساده تری می افتادند.


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۲۳:۵۷:۳۲
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۰ ۰:۱۶:۳۰

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲۳:۱۹:۴۳ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸

اسلیترین، محفل ققنوس

الا ویلکینس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۲:۳۳ دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۰۳:۰۶ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از عمارت ویلکینس ها
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 42
آفلاین
لرد، دستش را تا ته داخل صندوقچه برد.
-آخ!

لرد، بچه گرگینه ی گستاخ را از دستش جدا کرد.
-فرد انتخاب شده کسی نیست جز...
-یا مرلین!
-تسترال؟ این صندوق به چه جرعتی با ما شوخی کرد؟
-مرلین رو شکر.

اما لرد به این سادگی ها دست بردار نمی شد؛ چرا که ایده ی او باید اجرا می شد.
-صندوق بعدی آمد!

لرد، دستش را درون پاتیل جدید که بسیار بزرگ و سیاه رنگ بود، کرد.
-فرد انتخاب شده کسی نیست جز...

مرگخواران که وحشت کرده بودند، پشت فنریر قایم شدند.



ویرایش شده توسط الا ویلکینس در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۲۳:۳۱:۰۰

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲۲:۴۴:۳۴ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸

هافلپاف، محفل ققنوس

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶:۲۱ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۲۳:۳۱ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از باغچه فلفل دلمه ای های زرد
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 194
آفلاین
تصویر کوچک شده

-تصمیمتون چیه ارباب؟
-ما نصف بدن شما را زنده گذاشته و نصف دیگرتان را قطعه قطعه می فروشیم!

نگاه های نگرانی بین مرگخواران رد و بدل شد.

-جوارح من برای شما، ارباب!

رودولف که چندان نرمال به نظر نمی رسید، به طرف لرد رفت؛ اما بلاتریکس جیغ زد:
-بیا کنار ببینم!

لرد که از بزدلی مرگخواران خسته شده بود، صندوقچه قرعه کشی ای احضار کرد.
-یاران ما، به قید قرعه نیمه جان شوید!

مرگخواران، با وحشت به دست لرد که درون صندوقچه سبز رنگ قرار داشت، نگاه کردند و قدمی عقب رفتند.


ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۲۲:۵۳:۳۰
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۲۳:۱۴:۰۶
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۲۳:۴۴:۴۱
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۲۳:۴۸:۱۹
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۰ ۱۹:۳۳:۱۷

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می زنند... فرزندان هلگا می درخشند!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۷:۴۵:۵۹ چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۲۱:۴۶
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1115
آفلاین
(بابا 15 پست خلاصه نذاشتین لعنتیا!)
خلاصه: لرد ولدمورت مغازه ای باز کرده تا در اون مرگخوارهاش رو بفروش برسونه، ولی کارش زیاد رونق نداره! مرگخوارها یا فروش نمیرن و یا وقتی فروش رفتن، پس داده میشن! لرد تصمیم میگیره که اعضا ی بدن مرگخوارها رو دربیاره و بفروشه اما این کار هم زیاد با موفقیت پیش نمیره...حالا مرگخوار‌ها که از ترس شکافته شدن توسط لرد فرار کرده بودن به مغازه برگشتند، و لرد سیاه هم برای یک کار کوچیک از مغازه خارج شده بود!

--------------------------


بلاتریکس با یک زن ساده به مغازه برگشت!
_بلا؟ چرا این زن ساده اس؟ ساده تلخه، من لیمویی دوست دارم!
_مگه دلستره رودولف؟
_کروشیو لسترنج برداذرز! اصلا حالا که اینجور شد این زن ساده رو از مغازه شوت میکنم بیرون!

همین که زن ساده از زمغازه به بیرون شوت شد، لرد ولدمورت به مغازه داخل شد!
_این کی بود پرت شد!
_ارباب...زن ساده ای بیش نبود!
_صبر کنید ببینیم...شما کی برگشیتن؟ اصلا چرا از دست ما فرار کردین!
_آخه ارباب....شما میخواستین که اعضا و جوارح ما رو دربیارن!
_خب چرا برگشتید؟
_خب فکر کردیم دیدم که ما مرگخواریم و اصلا جانمان فدای ارباب و اینا!
_یعنی الان بخوام این کار رو بکنم دیگه فرار نمیکنید؟
_اوممم....تضمینی نیست ارباب...یعنی همونقدر که ما خودمون رو فدای شما میکنیم، همونقدر جون دوستیم...معلوم نیست!

لرد نگاهی به مرگخوارنش انداخت...باید یک تصمیم میگرفت...اگر دوباره به همان منوال سابق مرگخواران را در ویترین گذاشته و بخواهد بفروشد، مشخص نبود که آیا اینبار اقبال خریداران بیشتر بود یا نه! اگر مرگخوارنش را میشکافت و اعضای بدنشان را بیرون میکشید، مشخص نبود که میتوانست برای اعضای بدن آنها مشتری پیدا کند یا خیر! و البته این را هم باید در نظر میگرفت که در صورت تصمیم به شکافتن یارانش، ممکن بود مرگخواران هرکدام به سمتی فرار کنند و لرد مجبور میشد دنبال آنها گشته و آنها را پیدا کند! و یا شاید تصمیم دیگری به جز اینها میگرفت...لرد بسیار فکر کرد!
_یاران...ما یک تصمیم گرفتیم!




پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲۱:۳۳:۴۵ دوشنبه ۳ تیر ۱۳۹۸

هافلپاف

آلیس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۹:۱۳ چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۴۵:۴۶ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 18
آفلاین
بلاتریکس که داشت جلوی مغازه با بی حوصلگی تخمه میشکوند و تف میکرد، وارد مغازه شد و گفت: مگه نشنیدین ارباب چی گفت؟ دل و روده هاتو نگه دار کریس، بر حسب اتفاق، برای این ماموریت، خیلی هم به دردمون میخوره.

ولی سوال مشترک همه این بود که چطور باید مشنگا رو ترسوند؟

بلاتریکس گفت: دو نفر دو نفر راه بیوفتید. اونا نمیتونن زیاد دور بشن، معمولا همین خیابونای اطرافن. کریس تو با دل و روده هات برو طرف پشت بوما. دنبالشون بیوفتید و سعی کنید همه رو به سمت مغازه بیارید. اگه دل نازکید، تغییر چهره بدید و خودتونو شبیه زامبی کنید.

بلاتریکس با گفتن این حرف، غیب شد و حوالی میدون اصلی ظاهر شد. دو تا بچه گربه ی فسقلی، کنار خیابون در حال بازی بودن. روح زن جوانی با موهای بلند، اطراف جدول گردش میکرد و انگار که دنبال چیزی میگشت. بلاتریکس قصد نداشت چهره ی خودشو به زن نشون بده، حداقل نه توی این مرحله.

چوبشو به سمت بچه گربه ها گرفت و اون ها رو تبدیل به دو تیکه برگ کرد یا حداقل آدمک های کوچیک و کوتوله ای که شکل متقارن یک برگ رو داشتن. در ظاهر موجودات بی آزار و جذابی بودن. بچه ها به سمت روح زن رفتن و سلام کردن.

زن مهربون و خونسرد و آرومی به نظر می رسید. از دیدن بچه ها خوشحال شد. بلاتریکس به رغم باطن پلیدی که داشت درک میکرد که برای زنی مثل اون چه چیزی ارزشمند و حساس محسوب میشه. نقطه ضعف اون تراژدی دوست داشتن بچه ها بود. بچه هایی که در عین معصوم بودن می تونن بی اندازه خبیث و بدجنس باشن.

یکی از بچه برگ ها گفت: اینجا چیکار می کنی؟

زن که کمی گیج شده بود گفت: میخوام به خونه برم، فکر کنم داره شب میشه.

بچه برگ ها خندیدن و گفتن: مگه تو خونه ای داری؟ ما می دونیم که تو تنها هستی.

زن نگاهی به اطرافش انداخت و در حالی که باد، موهاشو مثل شلاق توی صورتش می کوبید گفت: درسته، احتمالا دارم خواب نیمه شفاف یکی از زندگی های قبلیمو میبینم.

بچه برگ ها که حالا خنده هاشون موزیانه تر شده بود گفتن: زندگی های قبلی؟ یعنی مدام داری دچار تناسخ میشی؟

زن که با شنیدن کلمه ی تناسخ به خودش لرزید گفت: نه، نه، من دیگه دچار تناسخ نمیشم، من راهی رو پیدا کردم که این چرخه تموم بشه. من دیگه شما بچه ها رو دوست ندارم. باید به خونه برگردم. اونجا امنه.

زن برگشت و میدون رو دور زد. بلاتریکس کنار خیابون منتهی به مغازه ایستاده بود. به زن گفت: از این ور برو، برو خونه و مواظب خودت باش.

زن ساده هم حرف بلاتریکس رو باور کرد و با پای خودش به سمت مغازه رفت. مغازه ای که ظاهر بیرونیش تحت تاثیر یه طلسم، شبیه یه خونه ی دنج و گوگولی شده بود.


هر وقت به کمکم نیاز داشتی به اون قسمت از آسمون نگاه کن که پنج تا ماه کامل در حال درخشیدن هستن.


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲۰:۰۰:۴۹ دوشنبه ۳ تیر ۱۳۹۸

کنت الاف old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۶ جمعه ۶ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۱:۳۱:۵۷ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸
از یتیم خانه های شهر
گروه:
کاربران عضو
پیام: 206
آفلاین
همونطور که کریس مشغول بخیه زدن خودش بود تا بره و ماموریت جدید رو انجام بده، سپاس گوی مرلین بود که دیگه لازم نیست ببینه کلیه اش جلوی چشمان خودش فروش میره!

- ما برگشت شدن کردیم ارباب!
- ارباب؟
- کریــــــس!

دسته ی مرگخواران فرار کرده حالا توی مغازه تاریک و خالی با وحشت به دل و روده بیرون زده کریس نگاه میکردن.

- آروم باشین، ارباب رفتن استراحت کنن و من رو مامور انجام یک کار بسیار مهم کردن.
- تو رو؟ نکنه میخوای با لوله ی معدت مثل گاو بازا بری بیرون و اون مشنگا رو بگیری؟
- بله رودولف، درست حدس زدی!

با وجود اینکه دل و روده کریس هنوز کف زمین پخش بود ولی مرگخوارا دست از نگاه های وحشت زده برداشتن و رو آوردن به نگاه های پوکر فیس گونه.

- این تن بمیرن شدن راست گفتن کردی؟ این مشنگ ها به چه درد خوردن کرد؟
- اونها الان توی کاهش اختری گیر افتادن و دارن جهان بینی میشن... نه چیزه... جهان بینی می‌کنن!
- کالبد اختری دیگه؟
- نخیر الاف، کاهش اختری. تو درکی از این مسائل نداری!

مرگخوارا که نمیفهمیدن منظور کریس دقیقا چیه، تصمیم گرفتن که صرفا از دستورات لرد پیروی کنن و سوال اضافی نپرسن ولی هنوز یه سوال دیگه باقی مونده بود!

- ولی چجوری؟
- با ترس!
-
-
- کی داوطلبه روده کریس رو جا بزنیم؟



پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۹:۳۸:۱۹ یکشنبه ۲ تیر ۱۳۹۸

هافلپاف

آلیس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۹:۱۳ چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۴۵:۴۶ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 18
آفلاین
لرد که جا خورده بود اول با تعجب گفت: چسب...چسب...چسب؟

بعد انگار که مرد، موجود منزجر کننده و چندش آوری باشه گفت: از دست شما ماگلای احمق. این وقت روز چرا مثل روح وارد مغازه شدی؟

مرد نگاهی به خودش کرد و گفت: شت، دوباره دارم خواب میبینم و وارد کالبد اختریم شدم.

مرد که از بابت فهمیدن این موضوع بسیار خرسند شده بود مثل احمقا به هوا پرید و فراموش کرد که چسب لازم داره.

کریس با ترس و لرز گفت: یا لردا، فکر میکنم که جمع کالبد های اختری جمعه و چیزی مثل مراسم احضار دارن انجام میدن، چون چند تا روح مشنگی دیگه رو هم دارم توی خیابون میبینم.

لرد گفت: درسته کریس و این اتفاق عادی نیست. این خواب های کنترل شده و دست جمعی معمولا از طرف مشنگای بی استعدادی صورت میگیره که قصد دارن کمی جادو یاد بگیرن و توی دنیای ما دخالت کنن. اگر تعلل کنیم وزارت خونه جمعشون میکنه و ذهناشونو پاک میکنه، اما اگر بتونیم گیرشون بیاریم، جزو ارتش سیاه خودمون میشن. مثلا اون زن جوونو میبینی وسط خیابون؟ مشخصه ارتعاش و قدرت روحی بالایی داره و چندان حالیش نیست که وارد کالبد اختریش شده. تا چشم و گوششون بسته است باید گیرشون بیاریم.

کریس که پشم هایش فر خورده بود گفت: یا لردا، اگر طلسمای مستقیم استفاده کنیم معمولا شوک به حدیه که اونا بیدار میشن و دیگه ممکنه به کالبد اختری بر نگردن.

لرد که با چوب دستیش زیر گردنشو میخارونید گفت: نیازی به طلسم نیست، فقط ترس جوابه، هیچ چیز بیشتر از ترس یه مشنگ رو وادار به کارای حماسی و انقلابی نمیکنه. ماموریتت اینه که وارد انجمنشون بشی و ببینی که فازشون چیه، چه جهان بینی ای دارن. یادت باشه من همه شونو میخوام، هیچ کدومو از دست نده. یه مشنگ چشم و گوش بسته هزار بار بیشتر از یه مرگ خوار منفعت طلب ارزش داره.


ویرایش شده توسط آلیس در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲ ۲۳:۴۰:۴۱

هر وقت به کمکم نیاز داشتی به اون قسمت از آسمون نگاه کن که پنج تا ماه کامل در حال درخشیدن هستن.


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۸:۱۲:۴۱ یکشنبه ۲ تیر ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸:۱۶ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 459
آفلاین
کریس زیر دست لرد درحال عمل شدن بود.

-خب ریس،داروی بیهوشی بهت نزدیم،اذیت نمیشی که؟
-نه ارباب!

لرد سیاه با چهره ای حاکی از نارضایتی به کریس خیره شد.
-چرا اذیت نمیشی؟تمام هدف ما همین بود که اذیت شی!

درست در همان لحظه که لرد آماده در آوردن اجزای بدن کریس شد،فرشته ی نجاتی وارد شد.
-فرشته ی نجات؟درون مغازه ما چه میکنی؟ما از این سوسول بازی ها نداریم،برو مغازه ی دامبلدور!

فرشته ی نجات کریس ناراحت شد و وظیفه اش را فراموش کرد،بنابراین تصمیم گرفت به مغازه دامبلدور برود.

-خب ریس...اول کلیه ات را در بیاریم یا کبدت را؟

اما کریس بیشتر از این حرف ها خوش شانس بود،درست در لحظه ای که دست لرد سیاه به سمت کلیه کریس میرفت مردی وارد مغازه شد.
-ببخشید آقا چسب دارید؟


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲۱:۳۵:۱۰ پنجشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹:۲۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۴۹:۲۳ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 194
آفلاین
جمع مرگخواران فرار کرده

مرگخوار ها جامه دریده و سر به بیابان گذاشته بودن!
داشتن راه می رفتن که یهو یه حس پوچی بهشون دست داد...نمی دونستن باید چیکار کنن!

-ما الان داریم چیکار کردن می شیم؟
-جامه می دریم!
-سر بر بیابان می ذاریم!
-به پوچی می رسیم!
-ما چرا از ارباب فرار کردن شدیم؟
-که اعضای بدنمونو در نیاره و نفروشه!

همه ی مرگخوارا با سر حرف مرگخوار مجهول رو تایید کردن.

-مگه ما نگفتن می شدیم که جانم فدای ارباب...تا خون در رگ ماستن می شه، هدیه به ارباب هستن می شه؟ خب پس چرا الان فرار کردن می شیم؟

همه مرگخوارا دچار عذاب وجدان شدن!

-ما باید برگشتن کنیم!

مغازه لرد ولدمورت

-پنس!

دست چپ لرد به دست راستش پنس رو داد.

-ارباب مطمئنین چیزی نمی شه؟
-به کار ما شک داری؟
-نه ارباب، این چه حرفیه!

لرد داشت یه عمل موفقیت آمیز رو انجام می داد.



ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۳۰ ۲۳:۰۸:۲۸

تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۹:۱۹:۰۸ چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

اینیگو ایماگو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۷:۰۶ سه شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۴:۲۵:۱۶ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از این گو به اون گو!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
گریفیندور
پیام: 38
آفلاین
مرگخوار ها با چشمانی گرد به یکدیگر نگاهی انداختند و لبخندهای دستپاچه‌‌ای و ترسناک و چپ اندر قیچی زدند.
- ولی آخه ما که دیگه...
- حرف نباشه، همین که گفتیم. می‌دهیم آن زبان دو متری زردتان را هم ببرند که دیگر مخالفتی با ما نداشته باشید.

این مرگخوار به اون‌ مرگخوار نگاه کرد و اون یکی مرگخوار هم سری به نشانه تایید تکان داد.
ناگهان این مرگخوار و اون مرگخوار پا به فرار گذاشتند و اون یکی مرگخوار و دیگر مرگخوار ها هم به دنبال آن دو مرگخوار دویدند.

لردولدمورت با چشمانی مملو از خشم نگاهی به جای خالی اون و این و اون یکی و دیگر مرگخوار ها انداخت و گردنش را همانند شخصیت ها‌ی ترسناک فیلم‌های چرت ترسناک به سمت کریس برگرداند.
- تو نحسی، تو از همان اول هم نحس بودی. اون از کسب و کارمان که کساد شد و این هم از اون و این و اون یکی و دیگر مرگخوارها که فرار کردند.
- ارباب، من که...
- حرف نباشه. میدونیم با تو یکی چیکار کنیم ای نحسی آور، ای به ماگل رفته، ای ناشرور و ای نامفسود.


"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"



تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.