هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۳:۲۴:۱۳ یکشنبه ۱ تیر ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۴۵:۳۶
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 252
آفلاین
- فنر مامان؟ هر چه سریع‌تر سیب‌زمینی‌ها رو پس بده.
- نمی‌تونم بانو. خوردمشون.
- خب اونایی که هنوز نخوردی رو پس بده زود.
- بازم نمی‌تونم. قراره بخورمشون.

مروپ نفس عمیقی جهت حفظ آرامش اعصاب و روانش کشید.
- فنریر مامان؟ می‌دونستی تسترالای خانه‌ ریدل‌ها خیلی گشنه‌ن؟ می‌دونستی غذای مورد علاقه‌شون گرگینه‌ست؟ اونم از نوع سیب‌زمینی خوارش؟
- بله بانو، می‌دونستم. اما فعلا این سیب‌زمینیا خیلی خوشمزه‌ن...فرصت فکر کردن به چیزای دیگه رو ندارم.

پاتیل صبر مروپ کم‌کم داشت لبریز می‌شد.
- فنریر، همین الان اون سیب‌زمینیا رو بذار زمین و ازشون دور شو!

فنریر نگاهش را از سیب‌زمینی‌ها برگرفت و به مروپ دوخت. سپس دوباره به سمت سیب‌زمینی‌های زیر پایش برگشت. لحظاتِ دشواری بود. باید تصمیم سختی می‌گرفت و از بین خشم مروپ و طعم دلنشین سیب‌زمینی‌ها، یکی را انتخاب می‌کرد...

که خب معلوم است کدام یک را برگزید!
با یک حرکت سریع، به میان سیب‌زمینی‌های باقی‌مانده شیرجه‌ای زد و همه را به یکباره در دهانش فرو برد.
- شرمندم بانو. واقعا نمی‌شد مقاومت کرد.

مروپ از شدت عصبانیت سرخ شده بود و نفس‌های خطرناکی می‌کشید. می‌خواست با ملاقه‌اش به سمت فنریر حمله‌ور شود، که ربکا موضوع مهم‌تری را به او یادآوری کرد.
- بانو فعلا باید سیب‌زمینی گیر بیاریم و هر چی سریع‌تر سرخشون کنیم. یا باید از یه جایی پیدا کنیم، و یا شکم فنر رو پاره کنیم و سیب‌زمینیا رو از توش بیرون بیاریم!



فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۲۲:۳۳:۰۷ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۵۳:۵۷
از این ستون تا اون ستون 23 متر و 12 سانتی متره!
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 372
آفلاین
"مروپ که حالا زیر رودولفِ فرصت طلب گیر افتاده بود، باید قبل از اینکه دیر می‌شد کاری می‌کرد!"
نیازی نبود تا "مروپ" کار خاصی کند، زیرا به سه ثانیه نرسیده بود که بلاتریکس بالا رفتن نمودار کمالات سنج رودولف را حس کرده، الساعه خود را به آنجا رسانده بود و با ضربه ای سهمگین رودولف را به خارج از اتاق... خارج از لیتل هنگلتون... خارج از لندن... و تا جایی که خبرنگاران ما خبردار شدند، خارج از بریتانیای کبیر فرستاده بود!
مروپ بلافاصله بعد از خلاص شدن از دست رودولف، از جایش بلند شد و با سرعت خود را به مرگخوارانی که اکنون با رابستن در اول صفشان؛ برای خاموش کردن ماهیتابه به سمتش می‌رفتند، رساند.
- دست نگه دارید مرگخوارای مامان!

و درست لحظه ای قبل از اینکه رابستن آگوامنتی ای به سوی ماهیتابه بفرستد و تمام زحمات این دوصفحه پست را هدر داده و سوژه را برگرداند درست همانجایی که ماه ها قبل بود، توانست چوبدستی اش را منحرف کرده و آب را بر روی تام جاگسن بریزد.
- آخ! ترسیدم... دستم افتاد.

تام این را گفت و منتظر شد تا رابستن و مروپ برای عذرخواهی به سمتش بیایند، اما ما و آنها بیکار نیستیم که به این چیزها نگاه کنیم، پس تام را به حال خود رها کرده و به سمت اتفاق بعدی می‌رویم.

- خب مرگخوارای مامان، آرامش خودتونو حفظ کنید. این اتفاق کاملا طبیعیه و هیچ مشکلی نیست. حالا باید باقی سیب زمینی هارو بهش اضافه کنیم و بایستیم تا پختشون تموم شه.

مرگخواران به دنبال "باقی سیب زمینی ها" دور تا دورشان را می‌گشتند اما چیزی نبود... ناگهان فنر به حرف آمد.
- میگم... به اینا... که... نیازی... نداشتین؟

سرها ناباورانه به سمت فنریری که نصف سیب زمینی هارا نوش جان کرده و باقی را در مرحله ی آماده سازی برای نوش جان کردن داشت، چرخیدند.
- فنر!

باید قبل از اینکه دیر شود، سیب زمینی هایی برای پختن پیدا می‌کردند... یابه نحوی از فنر پسشان می‌گرفتند!


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۵ ۲۳:۰۸:۴۴
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۵ ۲۳:۲۱:۵۷

You can sound the alarm/You can call out your guards
You can fence in your yard/You can hold all the cards
...But I won't back down

P!nk -


پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۱۹:۰۹:۰۶ سه شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۵۷:۵۵
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1163
آفلاین
خلاصه:
نجینی برای کاشت دندون رفته به دندونپزشکی و دندونپزشک برای بی‌حسی دندون نجینی نیاز به آب مغز شیش محفلی داره. پس مرگخوارا به گریمولد می رن و مردی رو پیدا می کنن که میگه محفلیه! مردی که ادعا میکنه محفلی هست هم از مرگخوارها می‌خواد که براش کلی سیب‌زمینی سرخ کنن تا در ازای اون، به مرگخوارها راه مخفی ورود به محفل رو لو بده.
حالا مرگخوارها به سرآشپزی مروپ (که خیلی در آشپزی سخت‌گیر هست!) بعد از کلی مدت تازه تونستن روغن رو در دمای مناسب داغ کنن...

-------------------------------------


_خب بچه‌های مامان...به لطف آزمایشی که کردیم متوجه شدیم دمای روغن برای سرخ شدن مناسب هست...
_حالا چیکار کنیم بانو؟
_ابتدا وسیله آزمایش...چیز...ببخشید...سدریک مامان و انگشتش رو از ماهیتابه باید دربیاریم تا خودش کلا سرخ نشده!
_این امر رو بسپرین به من بانو!

تام این جمله را گفت و دورخیز کرد...سپس با سرعت تمام به سمت سدریک حمله برد و جفت پا به صورت او رفت...
_خب...بانو...سدریک سالم و صحیح درامن و امانه!

قیافه‌ی سدریک که نقش زمین شده بود اما جمله‌ی تام را تایید نمی‌کرد...ولی مرگخواران اهمیت ندادند...مشخص بود که تام دل پری از سدریک داشت...مروپ هم به باقی درس آشپزی‌اش پرداخت...
_خب..در قدم بعد باید این سیب زمینی رو برداشت و آروم ریختش توی روغن...خوب دقت کنید من چیکار می‌کنم لیموترش‌های مامان!

اولین سیب‌زمینی در درون روغن فرو رفت و ماهیتابه بلافاصله شروع به جلز ولز کردن و پاشیدن روغن کرد...و مرگخواران که به نظر می‌رسید برای اولین بار این فرایند را مشاهده می‌کردند، از این صدا و فعل و انفعالات ترسیده و پا به فرار گذاشتند!
_فرار کنید...فرار کنید...یه جادوی عجیبی داره رخ میده...روغن داغ داره بهمون حمله میکنه...بانو مروپ مواظب باشید...الان نجاتتون میدم!
_نه رودولف مامان...این یه فرایند عادیه...یاران پسرم...نترسی...هی رودولف مامان...نیاز نیست...نیا!

دیر شد...رودولف خودش را سمت مروپ پرت کرد تا او را نجات داده و از او محافظت کند...و یا شاید هم صرفا دنبال بهانه‌ای بود!
هرچه که بود، اوضاع عجیبی بود...مرگخواران فریاد می‌زدند و از این طرف به آن طرف می‌رفتند...بعضی از آنها پشت چیزی پناه گرفته بودند و بعضی در حال آماده کردن چوبدستی‌های خود جهت دفاع و ضد حمله زدن به ماهیتابه بودند...مروپ که حالا زیر رودولفِ فرصت طلب گیر افتاده بود، باید قبل از اینکه دیر می‌شد کاری می‌کرد!




پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۱۲:۲۲:۴۶ چهارشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۹

هافلپاف

مگان جونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۰:۱۶ چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۶:۱۳:۴۷ جمعه ۶ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 31
آفلاین
مروپ نگاه مادرانه‌ای به مرگخواران انداخت و گفت:
- آفرین عزیزای مامان خوب حالا نوبت سرخ کردن سیب زمینی هاست برید سیب زمینی ها رو بیارید اینجا.

مرگ خواران سیب زمینی ها را پیش بانو آوردند. سدریک درحال جابه جایی بخشی از سیب زمینی ها با انگشت سوخته‌اش بود که انگشتش تاب نیاورد و تیر کشید و ناگهان سیب زمینی ها به تابه‌ ی روغن برخورد کردند. تابه چپه شد و تمام روغن های داغ روی زمین سرد ریخت و سیب زمینی ها درمیان روغن و خاک های روی زمین غلت خوردند.

مروپ جیغ کشید.
- چیکار می کنی سدریک مامان؟

سدریک که نگاه های ترسناک مرگ خواران و مروپ را دید، دوباره دل در گرو عشق ترک دیوار سپرد.
- چه ترک زیبایی!


No one is me
and that's my power


پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۴:۱۲:۳۹ چهارشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۴۵:۳۶
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 252
آفلاین
گرمای وجود سدریک کم‌کم داشت اوج می‌گرفت. طولی نکشید که از شدت گرما اشک در چشمانش حلقه زد. 
نیازی به هوش فراوان و ذهنی متفکر نبود تا بفهمد این گرما و حرارت از عشق نشات نمی‌گیرد؛ اما سدریک برای فهمیدن این چیزها، زیادی عاشق بود.

- آه که چه جانگداز است این سوزش عشق!

انگشت سدریک همچنان درون روغن بود و چشمانش خیره به ترک روی دیوار. مغز خسته‌اش نیز همچنان فرمان عشق را صادر می‌کرد و به پیامِ سوختن و جزغاله شدن انگشت از طرف رشته‌های عصبی، بی‌توجه بود. رشته‌ها که از توجه مغز ناامید شده بودند، کم‌کم به داد و فریاد متوسل شدند.

- ای بابا حواست کجاست مغز؟ سوخت اون انگشت لامصب!
- نمی‌خوای بهش بفهمونی که باید انگشتشو بکشه بیرون؟
- مگه اون پوست بدبخت چقدر انرژی داره که بخواد اینجوری بسوزه و دوباره خودشو ترمیم کنه؟  

پس از اندکی تلاش دیگر، بالاخره حواس مغز جمع شد و با دستپاچگی، درحالی که سعی می‌کرد این اشتباهش را نادیده بگیرد، پیام را دریافت کرد و باعث شد توجه سدریک به انگشتش که دیگر شباهتی به انگشت نداشت، جلب شود.

- آآآآآآآآآی...انگشتمممم!  

سدریک با یک حرکت سریع، انگشتش را از درون تابه بیرون کشید و درحالی که آن را به شدت در هوا تکان می‌داد، چشمش به مروپ افتاد که با رضایت به تابه‌ی پر از روغن نگاه می‌کرد.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۱۲:۱۸:۳۱ چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۵۳:۵۷
از این ستون تا اون ستون 23 متر و 12 سانتی متره!
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 372
آفلاین
- چه درز خوشگلی واقعا... جای استادم خالی... چه تحلیل هایی از همینا در می‌آورد. یادش بخیر! چقدر ازش یاد گرفتیم واقعا... یاد مرلینا بسه دیگه هاش افتادم.

سدریک از استادش یاد می‌کرد و مرگخواران و در صدرشون، مروپ گانت با داد و بیداد هایشان سعی می‌کردند او را از رویایش با درز دیوار در بیاورند.

- سدریک مامان! عسل و خربزه نیاز داری؟
- چه زاویه ی زیبایی ترک خورده.
- سدریکِ مامان!

شپلق!

- آه که چه زیباست این شاهکار!

سدریک با ضربه ی مروپ از حالت برعکس درآمده بود... اما هیچ تغییری در افکارش دیده نمیشد!

- سدریک مامان!

و این آخرین تهدید قبل از فرو بردن دست سدریک به درون ماهیتابه ی روغن بود.

- یکم گرم شد هوا... فک کنم عاشق درز شدم.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۰ ۱۲:۲۳:۲۹
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۰ ۱۲:۲۶:۰۶

You can sound the alarm/You can call out your guards
You can fence in your yard/You can hold all the cards
...But I won't back down

P!nk -


پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۲:۳۶:۵۶ سه شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۹
#99

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۷:۳۷:۵۰
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 312
آفلاین
-هان؟! دارم دونه کشی میکنم دیگه! نگاه داره؟
-اعصاب نداریا!

حق با سدریک بود. اعصاب مورچه مذکوره به تعطیلات رفته بود.
-خجالت بکش مرتیکه هیز! یه دونه گندمم نمیتونیم بدون در معرض چشم های ناپاک قرار گرفتن با خودمون حمل کنیم؟ برو مادر و خواهر خودتو تماشا کن نه موری که دانه کش است که جان دارد و جان شیرین خوش است! البته مادر و خواهرت که مثل من از قشر کارگران زحمتکش جامعه نیستن مرفه بی درد! خانوادتا تهش بتونید بالشتتون رو دنبال خودتون بکشید نه یه دونه گندم که ده برابر وزنتونه.
-

مورچه دیگری با شنیدن داد و فریاد های مورچه اول به او نزدیک شد.
-چه شده است مورچه شماره یک؟
-هیچی...این جادوگر هیز به من زل زده و داره با جدیت فعالیتمو روی دیوار نگاه می کنه. راستی مورچه شماره دو؟ "چطو" به تو گیر ندادن؟
-اگر پوشش مناسب داشتی کار به اینجا نمی کشید.

سدریک با جدیت تصمیم گرفت تا کار بالاتر از این نگرفته، جهت نگاهش را به سوی درز دیوار تغییر دهد؛ همچنین موقتا ناشنوا شده و به فریاد های مروپ که از او می خواست انگشتش را داخل روغن فرو کند، توجه ای نشان ندهد.




پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۰:۵۹:۳۹ سه شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۹
#98

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۷:۲۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5909
آفلاین
-مادر ارباب! بیایین بی خیال شدن بشیم...این همه مراحل سخت و پیچیده انجام دادیم و شما گفتن شدین که هنوز کاری نکردیم؟

مروپ نگاه مشکوکی به روغن انداخت.
-شما...مطمئنین که این داغ شده؟

مرگخواران:

مروپ مطمئن نبود. روغن داغ، نمی جوشید...دقیقا شبیه روغن سرد بود.

-یاران پسرم...اگه خوب داغ نشده باشه چی؟

مرگخواران داشتند کلافه می شدند.
-خب، می فرمایین چه کنیم؟

مروپ سعی کرد مهربان ترین و مادرانه ترین چهره ای را که قادر بود به خودش بگیرد.
-یه عزیز دل مامان باید بیاد و انگشتشو فرو کنه توی این روغن و کاملا داغ بودنش رو تایید کنه. متوجه شدی چی گفتم سدریک مامان؟

سدریک با جدیت سرگرم تماشا کردن و بررسی فعالیت مورچه ای روی دیوار شد.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۱۳:۲۹:۴۰ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
#97

هافلپاف، مرگخواران

اگلانتاین پافت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۲۶:۳۵
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 114
آفلاین
مروپ چمدانی از میان سیب زمینی ها بیرون کشید.
- من برم خانه سالمندان!

مرگخواران هاج و واج به او نگاه می کردند و سعی در قانع کردنش داشتند:
- نه بانو...میدونستید توی خانه سالمندان سیب زمینی ها میسوزن؟
- بانو بیایید...ببینید من تونستن کردم روغن ریختن کنم.
- ناراحت شدید؟
- من با وجود خستگیم، می تونم زیر ماهیتابه رو روشن کنم...

مروپ که گویی از رفتن منصرف شده بود، لبخندی زد و گفت:
- خیلی خب مرگخوارای مامان! پس برای هفتصد و پنجاهمین بار...زیر ماهیتابه رو روشن کنید و به میزان لازم روغن بریزید.

اولین بار بود که مرگخواران به معنای واقعی کلمه، تمرکز می کردند؛ اگر بانو مروپ می رفت، دیگر از دست هیچ کدامشان کاری بر نمیامد.

کبریت دست به دست شده و مرگخوار ها یکی یکی آتشی برافروختند.
وقتی آخرین نفر هم زیر ماهیتابه اش را روشن کرد؛ نوبت به ریختن روغن می رسید که در کمال تعجب و ناباوری آن کار هم درست پیش رفت.
- خب...خب. آفرین مرگخوارهای مامان! بالاخره بعد چهارده تا پست تونستید روغنو داغ کنید.

مرگخوار ها با افتخار به خود نگاه می کردند و از ماهیتابه فاصله می گرفتند:
- من میدونستم...میدونستم بالاخره میتونم سیب زمینی سرخ کنم.
- اون قدر هم کار سختی نبود...
- مرلینو شکر تموم شد!

مروپ گانت با لبخندی شیطانی به مرگخوار ها نگاه می کرد:
- هنوز تموم نشده...در واقع هنوز اصلا شروع نشده. بریم سراغ مراحل بعدی.


ارباب...ناراحت شدید؟


پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۱:۱۱:۰۱ یکشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۸
#96

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۷:۳۷:۵۰
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 312
آفلاین
-من نگفتم صبر کنین تا روغن خیلی خیلی داغ بشه؟! پس چرا فقط گذاشتین داغ بشه؟!

برای مرگخواران داغ و خیلی خیلی داغ تفاوت چندانی نداشت اما برای مروپ چرا!
او آشپزی سخت گیر بود.
-از اول!

مرگخواران غر غر کنان دوباره ماهیتابه هایشان را شستند. آتشی روشن کردند و تابه را گذاشتند تا داغ شود.

-فاصله داغ شدن ماهیتابه تا ریختن روغن زیاد شد. از اول!

و دوباره مراحل قبل.

-به ماهیتابه با امید و ذوق آشپزانه نگاه نکردید. از اول!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.