هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۵:۲۴:۵۷ سه شنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۰

هافلپاف، مرگخواران

رامودا سامرز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۵:۳۴ پنجشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۳۹:۳۲
از قلب شکننده تر توی دنیا نیس!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 40
آفلاین
-من از کجا بدونم؟! تنها چیزی که توی کل مسیر دیدم چندتا صحنه مبهم از گل و درخت و بوته بود و چندتا حشره و پرنده که دنبالم بودن.
-این بود چیزی که ما ازت خواستیم؟!
-حالا چرا عصبانی میشین؟ باید یه چیزِ برجک مانندی زیرِ پام باشه که دیدِ ثابتی داشته باشم، نه کُل مسیر رو تصاویرِ مبهم ببینم!

حرف کتی درست بنظر میومد.
این طبیعی بود که موقع چرخیدن توی هوا نتونه تمرکز کنه و منبع آبی پیدا بکنه؛ پس باید سازه ی برجک مانندی زیرِ پای کتی می ساختن تا بتونه با دقت آبو پیدا بکنه.

مرگخوارا در حالی که از تشنگی داشتن از حال می رفتن، به سختی تکه سنگای ریز و درشت رو روی هم چیدن و بعد از هر ردیف، یه مقدار گِل رو برای چسبندگی بیشتر روی ردیف اولی می ریختن تا ردیف دومی خوب بهش بچسبه.

چند ساعت بعد

ساخت برجک با همه ی سختی هایی که داشت تموم شد و مرگخوارا که از قبل تشنه بودن، بعد از انجام بنّایی توی حلقشون کویر لوت بوجود اومده بود!
کتی به آرومی جلو اومد و امنیتِ برجک رو برانداز کرد.

-امنه دیگه فقط برو بالا و منبع آبو پیدا بکن!
-باشه الان میرم!

کتی برج رو دور زد و پاش رو بلند کرد که روی پله بذاره و بالا بره، ولی پاش به دیواره برجک برخورد کرد و با سر خورد زمین!
-اینکه پله نداره!



आपके लिए मेरे प्रभु



پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۰:۲۰:۱۱ دوشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۰

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۲۰:۲۹
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 903
آفلاین
ملت مرگخوار علاقه ای نداشتن بدونن که کتی اومده. اون ها فقط میخواستن بدونن کجا میشه آب پیدا کرد.
- خب؟
- خب!
- خب؟
- اممم... هپ؟

ملت مقاومت زیادی کردن تا کتی رو به قسمت های مساوی قسیم نکنن. اونا به اطلاعا کتی نیاز داشتن.
- نمیخوای برامون توضیح بدی وقتی رفتی اون بالا چی دیدی؟
- آها خب از اول میگفتین. ببینین من اول از بین یه گله حشره رد شدم، و چون یکیشون رفته بود تو دماغم عطسه ام گرفت، دهنمو باز کردم که عطسه کنم همین باعث شد تعداد زیادی از حشره ها وارد دهنم بشن. اصلا مزه ی خوبی نداشتن. یه چیزی بین ترش و شور و شیرین با هم بودن. تازه اینو بگم که فک و فامیل اونا که خورده بودم کلی بهم غر زدن و بهم اعتراض کردن. همینجوری دنبالم راه افتاده بودن. منم اصلا نمیدونستم باید چی کار کنم همش میترسیدم نکنه نیشم بزنن یا یکیشون نیششون سمی باشه. خلاصه همینطوری داشتم میرفتم بالا که...

- بسهههههه!

دهن کتی در میونه ی راه گفتن جملاتش همینجوری باز مونده. تازه فکش گرم شده بود و قصد داشت ماجرای پرنده ای که زنشو با خودش برده بود رو تعریف کنه. اما خب جیغ بنفشی که سرش کشیده شده بود، اونو ساکت کرد.

- خب بهتر شد. حالا بگو وقتی رفتی اون بالا آب کجا بود؟


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۲:۵۲:۵۲ جمعه ۱۲ شهریور ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۱۶:۰۶
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5085
آفلاین
خلاصه
میزان سیاه بودن مرگخوارها در بازرسی وزارتخونه تایید نشده و لرد سیاه همه‌شونو اخراج کرده. مرگخوارای گرسنه و آوار و بی‌پول (طلاهاشونو ایوا خورد و فرار کرد) بعد از خوردن مقادیر زیادی فلفل تند، دارن از شدت سوزش منفجر می‌شن. اونا برای پیدا کردن آب رودخونه به جنگل میان و کتی رو به هوا پرتاب می‌کنن تا از اون بالا بتونه رودخونه رو پیدا کنه...

~~~~~~

کتی همینطور می‌ره و می‌ره، نمی‌دونی تا کجا می‌ره. در راه از بین گله‌ای حشره که در حال کوچ کردن بودن عبور می‌کنه و ناخودآگاه چندتاییشون تو دهنش می‌رن.

- چطور دلت اومد زن و بچه منو بخوری؟

حشره‌ای عصبانی از گله جدا شده و غرغرکنان پا به پای کتی بالا میاد. به دنبالش سایر حشرات هم تغییر مسیر می‌دن و همونوری میان.
واقعیت این بود که کتی هم دوست نداشت حشره بخوره، ولی با خوراکی جدیدی که نوش جان کرده بود احساس سوزشی که بابت خوردن فلفل‌ها تو دهنش بوجود اومده بود از بین می‌ره.

کتی بازم می‌ره و می‌ره و این‌بار شاخه درختی رو می‌شکونه که لونه پرنده‌ای روش جاسازی شده بود.

- خونه‌مو خراب کردی هیچی، زنمو کجا می‌بری؟

پرنده‌ای که خونه‌ش خراب شده بود چهچه‌ای می‌زنه و با فراخونی سایر پرندگان، به دنبال کتی به پرواز در میاد. در همین حین همسر پرنده که بر اثر برخورد با شاخه رو سرش جاخوش کرده بود، از شوک ماجرا اختیار از کف می‌ده و صورت کتی رو با خالی کردن محتوای معده‌ش مزین می‌کنه!

کتی دیگه بالا نمی‌ره، به نقطه اوج پرتابش رسیده بود و حالا سقوط آزاد جاشو پر می‌کنه. طولی نمی‌کشه که کتی مسیری رو که اومده بود وارونه طی می‌کنه، سفر پرماجراش به اتمام می‌رسه و یکراست تو بغل فنریر فرود میاد.

مرگخوارا با حیرت به کتی خیره می‌شن که وقتی بالا می‌رفت تمیز و مرتب بود و حالا تبدیل به کتی جنگلی شده بود. تازه یک دسته حشره و پرنده هم به جونش افتاده بودن و از یه ور نیش می‌خورد و از یه ور دیگه نوک.

کتی تو همون وضعیت به مرگخوارا نگاهی می‌ندازه.
- سلام به همگی، من برگشتم.




پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۲:۱۶:۳۴ جمعه ۱۵ مرداد ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

آلانیس شپلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۹:۳۳ چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۹:۳۷:۳۳
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 122
آفلاین
بلاتریکس به پیتر چشم غره رفت، سپس به آسمان نگاه کرد.
- نمی شه که ناپدید شه! بالاخره باید بیفته پایین.

- کی بیفته پایین ؟
قاقارو این را پرسید و به پیتر خیره شد.

-شهاب سنگ! آره، . قراره یک شهاب سنگ بیفته پایین!

- شهاب سنگ؟! واقعا؟ مطمئنی؟ ای وای! من نابود میشیم! اگه من نابود بشم، کی می خواد حیوان کتی باشه؟
کی می خواد این قدر شیطونی کنه؟

قاقارو از دست پیتر پایین پرید و در حالی دور مرگخواران می دوید فریاد می زد.
- کمک! جون خودتونو و من را نجات بدهید! زنده نمی مانید!

پیتر با نگرانی به دنبال قاقارو دوید.
- نه قاقارو، نگران نباش، نمیمیری. من مواظبتم.

قاقارو به حرف پیتر گوش نکرد و به دویدن ادامه داد، پیتر هم به دنبالش شروع بع دویدن کرد.

- اه! پس این کتی کجاست؟ گردنم درد گرفت از بس بالا را نگاه کردم!
بلاتریکس نگاهش را از آسمان گرفت و پیتر و قاقارو خیره شد.




پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۹:۱۵:۴۳ سه شنبه ۴ خرداد ۱۴۰۰

گریفیندور

بیل ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۸:۲۵ جمعه ۳ بهمن ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۴۵:۱۹ یکشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۰
از ویزلی آباد!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 53
آفلاین
کتی به محض خبر دار شدن از قصد شوم مرگخوار ها قاقارو را از دور گردن خود جدا کرد و به بغل گرفت و پا گذاشت به فرار. اما ملت مرگخوار به موقع جنبیدند و او را محاصره کردند.

-کجا با این عجله خانم بل؟ کار داریم باهات‌.
-من نمی خوام برم اون بالا!
-ولی ما می خوایم.
-آخه چرا من؟ مگه من چیکار کردم که می خواین پرتم کنین؟
-تو کاری نکردی کتی عزیز! واسه همینه که می خوایم پرتت کنیم بالا تا یه هوایی عوض کنی! تازه! شایدتو از ما خوش شانس تر باشی و اینجوری اثر فلفل ها هم از بین بره!
-ولی من نمی خوام! نمی خوام پرت شم! اگه بیفتم زمین و دست و پام بشکنه چی؟ اگه بمیرم چی؟
-چنین اتفاقی نمی افته کتی! ما هواتو داریم.
-اصلا چرا لینی رو نمی فرستین؟ اون که بال داره!

بلا که دیگر از حرف ها و غر زدن های کتی خسته شده بود پا بر زمین کوبان به کتی نزدیک شد.
-چون لینی سبکه! اگه بره اون بالا قطعا باد می برتش و بعد مجبور می شیم اسم لینی رو هم به فهرست گم شده هامون اضافه کنیم!

و رو به فنریر و رودولف کرد و با صدای بلند تری ادامه داد:
-شما ها هم زود باشید دیگه! سریع تر پرتش کنین بالا. باید زودتر از شر سوزش این فلفل های لعنتی خلاص بشیم.

فنریر و رودولف با شنیدن این حرف بلا به طرف کتی شتافتند و خواستند وی را به هوا پرتاب کنند اما کتی که جثه ی ریزی داشت از زیر دست آنها جاخالی داد و به سمت پیتر رفت. قاقارو را به دست پیتر داد و با بغض گفت:
-پیتر! مراقب قاقاروی من باش! اگه من برنگشتم ازش مراقبت کن! نذار دوری من اذیتش کنه.

پیتر که دلش به حال کتی سوخته بود برای اولین بار در عمرش با او موافقت کرد.
-باشه. خیالت راحت! مثل قاقاروی خودم ازش مراقبت می کنم.

اگر کتی در هر حالت دیگری بود قطعا از پیتر می پرسید "مگه تو ام قاقارو داری؟" اما خب در آن وضعیت آنقدر جدا شدن از قاقارو برایش سخت بود که اصلا به حرف های پیتر توجهی نداشت.

کتی خم شد و به قاقارو که حالا در دست های پیتر بود گفت:
-قاقارو مراقب خودت باش!

گوشش را جلو برد، مکثی کرد و ادامه داد:
-نه، نه، نگران من نباش! قول می دم زود برگردم پیشت. پسر خوبی باش.

و دستی روی سرقاقارو کشید.

بلا که دیگر از حرف های کتی خسته شده بود و سوزش فلفل ها امانش را بریده بود، به طرف کتی رفت، از پشت یقه اش را گرفت و او را کشان کشان به طرف فنریر و رودولف برد.
-زود باشین! سریع تر پرتش کنین!

فنریر و رودولف بلافاصله دست و پاهای کتی را گرفتند و با شمارش فنریر، او را به هوا پرتاب کردند. اما نتیجه کار آن چیزی نشد که بلا و بقیه مرگخوار ها انتظار داشتند! کتی، قاقارو قاقارو گویان، بالا و بالا تر رفت تا جایی که جز یک نقطه چیزی از آن باقی نماند. گویی فنریر و رودولف زیاده روی کرده بودند و وزن کتی خیلی کمتر از آن چیزی بود که آنها تصور می کردند.

بلا که با دیدن این صحنه و به باد رفتن آخرین امیدش برای دست یافتن به آب، شوک بزرگی بهش وارد شده بود، با چشمانی گرد شده به آسمان و نقطه ای که کتی درآن ناپدید شده بود زل زده بود.
-چی شد؟

پیتر همانطور که جلوی چشم های قاقارو را گرفته بود تا ناپدید شدن کتی ‌را نبیند، با آرنجش ضربه ای به پهلوی بلا زد.
-فکر کنم حالا به جای لینی باید اسم کتی رو به لیست گم شده هامون اضافه کنیم. این طور نیست بانو بلا؟



پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۸:۵۵:۰۵ شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۰

رکسان ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۲۰:۴۶ جمعه ۲۰ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۸:۱۱:۲۲ یکشنبه ۶ تیر ۱۴۰۰
از قلعه هاگوارتز
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 32
آفلاین
_اگه خنده تون تموم شد باید یادواری کنم که قندعسلم ما رو اخراج کرده و ما الان گشنه، تشنه و بی‌مکان هستیم...تنها سرمایه و داراییمون هم مقداری طلا بود....طلا رو هم ایوا خورد....ایوا هم فرار کرد...پس بله...فرار ایوا اهمیت داره...چون بدبخت شدیم!
_ارباب!
-دیدی بدبخت شدیم ! دیدی ارباب دیگه دوستمون نداره!!
-مای لرد!
- بسه دیگه، خب ایوا که با طلاها در رفت پس دیگه طلا نداریم حداقل بیاین یه فکری بکنیم کباب نشیم!
-بیاین یه رودخونه پیدا کنیم!
بلا اخمی کرد و کروشیویی نثار مرگخوار مورد نظر کرد و گفت
-اخه الان رودخونه از کجا بیاریم؟
لینی بال بال زنان به بلا نزدیک شد
-هی بلا نگاه کن همین کنار شهر یه جنگل خوش آب و هوا هست. خوب حتما رودخونه داره که خوش آب و هوا هست دیگه!
بلا که از این فکر خوشش اومده بود داد زد
-همه میریم جنگل مرگخوارا دنبال من بیاین!
بلا راه افتاد و مرگخوارا هم دنبالش
به جنگل که رسیدن فهمیدن جنگل دو وجب نیست و نمیتونن همش رو بگردن پس وایسادن فکر کردن....
-من تو فیلمای مشنگی دیدم که با یه تکه چوب دو سر آب پیدا میکنن!!!!
و مرگخوار مذکور پیروز مندانه شاخه ی درختی را کند و دنبال آب گشت.



- اون توت جادویی سمی بود عزیز مامان
مرگخوار جیغ کشان شاخه رو روی زمین انداخت و شروع کرد به خاروندن بدنش!

-میتونیم یه نفرو بفرستیم بالا تا جنگل رو ببینه!

نگاه مرگخوارا به سمت لینی رفت اما سریع برگشت سمت کتی!
-میتونیم کتی رو پرت کنیم بالا!
-اره فکر خوبیه
-عالیی!!


𝓗𝓪𝓹𝓹𝓲𝓷𝓮𝓼𝓼,𝓬𝓪𝓷 𝓫𝓮 𝓯𝓸𝓾𝓷𝓭 𝓮𝓿𝓮𝓷 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓭𝓪𝓻𝓴𝓮𝓼𝓽 𝓸𝓯 𝓽𝓲𝓶𝓮𝓼, 𝓲𝓯 𝓸𝓷𝓮 𝓸𝓷𝓵𝔂 𝓻𝓮𝓶𝓮𝓶𝓫𝓮𝓻𝓼 𝓽𝓸 𝓽𝓾𝓻𝓷 𝓸𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓵𝓲𝓰𝓱𝓽 ✨


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۲:۵۹:۴۹ پنجشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۰

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۲۴:۰۹ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 1272
آفلاین
_میخوایین منو بخورین؟ من خودم همه رو میخورم..فکر کردن..الفرار!

پیش از اینکه مروپ بتواند عکس‌العملی از خود بروز دهد، الکساندرا ایوانوا، به همراه طلاهای داخل معده‌اش با دو پای اضافی قرض گرفته، فرار کرد!
_چی شد؟
_فرار کرد دیگه!
_یعنی چی فرار کرد؟چرا خب؟
_فکر کرد میخوایم بخوریمش!
_ایوا رو بخوریم؟ایو...کی ایوا رو میخوره آخه؟
_
-رودولف میدونی قبل از اینکه ایوا رو بخوری، یه چیز دیگه باید بخوری؟
_
_آقا...خانوم...عه؟ زشته....خانواده اینجا نشستن!
_کتک منظورش بود شاید حالا!
_شاید باورتون نشه دوستان، ولی موضوع مهمتری برای بحث هست الان...الکساندرا فرار کرد!

مرگخواران چند ثانیه ابتدا سکوت کرده و به مروپ خیره شدند...سپس به یکدیگر نگاه کردند و بلاخره از خنده منفجر شدند!
_شوخی خوبی بود بانو....خیلی وقت بود اینقدر نخندیده بودیم!
_ایوا آخه کل وجودش و جد و ابادش هم اهمیتی ندارن...چه برسه یه موضوع مرتبط بهش، مثل فرارش!
_البته خب صرف ساحره بودنش باعث میشه اهمت داش...
_
_نداشته باشه...نداشته باشه!
_اگه خنده تون تموم شد باید یادواری کنم که قندعسلم ما رو اخراج کرده و ما الان گشنه، تشنه و بی‌مکان هستیم...تنها سرمایه و داراییمون هم مقداری طلا بود....طلا رو هم ایوا خورد....ایوا هم فرار کرد...پس بله...فرار ایوا اهمیت داره...چون بدبخت شدیم!
_ارباب!




پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۱:۰۰:۲۳ دوشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۰

گریفیندور، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۰:۵۶:۴۴ پنجشنبه ۴ آذر ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 269
آفلاین
اصولا در معز یک ایوا چیز زیادی نمیگذر.
بیشترین چیزی که در طول رو فکر او را به‌خود مشغول کرده است را میتوان در یک کلمه خلاصه کرد:
غذا!
و این فکر، به شکل های مختلفی در ذهنش تکرار میشود:
“چقدر گشنمه.
اینی که میبینم غذاست؟
از کجا میتونم چیزی برای خوردن پیدا کنم؟
به نظرت عیبی نداره سهم ناهار تام رو هم بخورم؟”

روزی حدودا ده تا بیست هزار بار!

و اکنون او، با اینکه عده ای مرگخوار احاطه اش کرده بودند و بعید نبود برای خارج کردن طلاهای مذکور از شکمش، او را جر بدهند، فکر نمیکرد:
“- وای! تو رو خدا صبر کنین... قول میدم بچه ی خوبی باشم!

حتی فکر نمیکرد:
“-هی! این رفتارتون با من بی انصافی نیست؟

او بی آنکه در چهره ی همیشه خوشحالش تغییری ایجاد شود، لبخند زنان به مروپی که سعی داشت از او‌ محافظت کند و مرگخوارانی که با کله های قرمز به او‌ چشم غره میفرفتند نگاه میکرد.

ولی در آن فکری دیگر، به جز فکر غذا در ذهنش بود:
-ای داد. نکنه اینا که دارن اینشکلی بهم نگاه میکنن، میخوان منو بخورن؟!


ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۲۰ ۲۱:۲۶:۴۰
ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۲۱ ۱۰:۵۳:۵۳



پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۹:۱۳:۰۰ یکشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۰

گریفیندور

بیل ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۸:۲۵ جمعه ۳ بهمن ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۴۵:۱۹ یکشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۰
از ویزلی آباد!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 53
آفلاین
ملت مرگخوار همگی متفق القول تصمیم گرفتند تا ایوا را راضی به بالا آوردن طلا ها کنند و به دنبال این تصمیم، یک به یک و داوطلبانه برای راضی کردن ایوا جلو میرفتند و شروع می کردند به صحبت کردن. اما به دلیل حجم زیاد فلفلی که خورده بودند، همین که دو سه جمله حرف می زدند، داغ می کردند و شروع می کردند به داد زدن.

-ببین ایوا! بیا یکم منطقی باشیم! آخه طلا که خوردنی نیست دختر خوب! تو نباید اون طلا ها رو قورت می دادی. اصلا تو بیجا کردی که قورتشون دادی! مگه طلا ها مال تو بودن که بخوای بخوریشون؟!
-ایوا ما به اون طلا ها نیاز داریم. تو باید پسشون بدی. اگه ندی هممون انقدر می سوزیم که کباب می شیم، اونوقت همه از بی خوابی می میریم. همه شم تقصیر توئه! تو! تو!
-ایوا جون! تو که انقدر دختر خوبی هستی، چرا طلا ها رو بر نمی گردونی؟ چرا انقدر مارو حرص می دی؟ چرا انقدر کرم می ریزی؟ چرا انقدر آزار داری؟ چرااا؟! اصلا وایسا من خودم طلا ها رو از حلقومت می کشم بیرون!

بلاتریکس که دیگر از حد نرمال خارج شده و عنان از کف داده بود، چوبدستی اش را درآورد تا آواکادورایی نثار ایوای بخت برگشته کند، که مامان مروپ به موقع به داد ایوا رسید و ملت مرگخوار داغ کرده و عصبانی (از جمله بلاتریکس) را از اطراف ایوا پراکند.
-برید اونور ببینم! شما ها لازم نکرده کاری بکنین! دختر بیچاره الان از ترس سکته می کنه! برین کنار من خودم یه کاری می کنم که طلا ها رو پس بده.




پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱:۲۸:۳۵ جمعه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۰

گریفیندور، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

اركوارت راكارو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۴:۳۴ سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۲:۵۵:۴۷ سه شنبه ۲ آذر ۱۴۰۰
از سی سی جی!
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 114
آفلاین
مرگخواران رفته رفته قرمز و قرمز تر می شدند. تا اینکه از بینی، گوش ها و دهان شان دود بلند می شد‌.


- شبیه گوجه فرنگی شدین مرگخوارای مامان! عاقبت گوش ندادن به حرفای مامان مروپ همینه!


درحالی که رنگ مرگخوارن به سیاهی می گروید و به حدی رسید که از شدت سوزش، به صورت دورانی در یک صف منظم از می دویدند، انگارمسابقه دومیدانی در حال برگذار شدن بود. مروپ دلش به حال مرگخواران سوخت.
- گوجه فرنگی های مامان حالا که می بینم به اندازه کافی تنبیه شدین، چاره کار یه قلوپ آبه.

حال مسئله این بود که آب از کجا می آوردند.

- وا زمین مرلین پر از چشمه و دریا و رودخونه ست.

بلاتریکس که جلو تر از همه می دوید، کروشیویی نثار مرگخوار بدبخت؛ که از قضا تازه وارد هم بود، کرد‌.
- الان تو این گیرو دار رودخونه از کجا پیدا کنیم؟ کم مونده از سازمان دو میدانی بیان واسه مسابقات بین‌المللی ببرنمون!

تام که همیشه خود را موفق تر و خاص تر از همه می دانست برعکس همه برخلاف عقربه های ساعت می دوید.
- به نظرم از همین فلفل فروشه آب بگیریم.

مرگخواران نگاهی به هم انداختند و همین باعث شد که با سر به زمین بخورند.
-چرا زودتر به فکرمون نرسید؟!
- چون همه که من نیستن!

مرگخواران دوباره در خانه مجلل را به صدا درآوردند.
جادوگر بی حوصله باز هم در را باز کرد ،اما اینبار کلاه خواب منگوله داری هم بر سر داشت.
- ما از دست خواب نداریم از دست اینا آقا چرخ خیاطی کاچیران به دردم نمی خوره! با چوبدستی همه کارامو انجا... عه باز که شماهایین چی می خواین نصف شبی؟

مرگخواران در حال انفجار بودند.
- فلفلا خیلی تند بود می شه بهمون آبم بدین؟
جادوگر چشمانش را دور حدقه اش چرخاند.
- باشه ولی باید طلای بیشتری بسلفین!
- تو که گفتی بی نیازی چرا اینهمه طلا می خوای؟
- اولا که آب هست ولی کم است! دوما خیرات نکردم که.

طاقت مرگخواران طاق شده بود.
- آقا هر چه قدر طلا می خواد بهش بده بذا آب رو بگیریم دیگه.
- باشه.

اما مرگخواران هر چه قدر گشتند طلاها را پیدا نکردند.
تام با تعجب رو به بقیه کرد.
- پس طلاها کوشن؟

لیسا در حالی پشتش را از همه برگردانده بود گفت:
- من نمی دونم؛ مسئول نگه داری کی بود؟
همه به سدریک اشاره کردند.

- باور کنین همین جا پیشم بود همین یه دقیقه پیش.

نگاه بقیه به سمت ایوا که کنار سدریک ایستاده بود، کشیده شد. دور دهان ایوا طلایی شده بود!

- طلاها رو خوردی؟
- آخه چجوری؟ اونا که سفتن؛ تازه ضد عفونی نشده بودن!

ایوا نگاه حق به جانبی به خود گرفت.
- خب گشنه م بود! من همه چی می خورم. تازه دهنمم دیگه نمی سوزه؛ اگه می گفتین یکمم واسه شما نگه می داشتم که دیگه دهنتون نسوزه!
مرگخواران:








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.