هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدرسه هاگوارتز

لیگ کوییدیچ


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: آشپزخانه زندان
پیام زده شده در: ۱۵:۵۶ چهارشنبه ۱۹ آبان ۱۴۰۰
#28

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۹:۳۰:۲۶ یکشنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۱
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 639
آفلاین
ایوا که دید اتکا به این شیوه نمی‌تواند تشویشش را از بین ببرد، به انباری وزارت رفت. لباس‌هایش را عوض کرد و پلاکی با عنوان «تدارکات و چاپ وزارت‌خانه» روی سینه‌اش چسباند و مشغول کشیدن شد.

* * *


روز بعد، دیوارهای خیابان‌های تا شعاعِ صد متری وزارت‌خانه با اطلاعیه‌هایی پر شده بودند.
زیر اطلاعیه‌ها نوشته شده بود:

«بشتابید بشتابید! دشمن در کمین است!
کشور هم‌اکنون نیازمند یاری سبز تمامی جادوگران و ساحرگان جوان برای رویارویی با شیاطین نوین است. به وزارت‌خانه بپیوندید تا خطرِ دوست‌ دیرینه و دشمن غاصب امروز، آزکابان، را از جامعۀ جادوگری پاک کنیم.

محل معرفی خود: دفتر وزیر»


* * *


چندساعتی از پخش اطلاعیه می‌گذشت. جوانان مسئولیت‌پذیر جامعۀ جادوگری، فوج فوج به سوی دفتر وزیر می‌آمدند، قسم وفاداری می‌خوردند و می‌رفتند. شاید بگویید به چه چیز قسم وفاداری می‌خوردند؟ حقیقتاً خودشان هم نمی‌دانستند. اما قرار بود امروز، وزیر موضعش را برای همه روشن کند.

ساعت به پنج عصر رسید؛ ساعت موعود. الکساندرا پله‌های رستگاری را به سوی بالای پل عابرپیاده طی کرد تا از بالا بتواند با تمامی سربازانش صحبت کند.
- عزیزان! جان‌‌برکفان! سربازان! لاله‌های خونین لندن! من امروز اینجا آمده‌ام تا پرده از خیانت آشکار آزکابان بردارم! تا شما را با دشمنی که در آستین پروراندیم آشنا کنم!

بشکه‌ای آب نوشید و ادامه داد.
- امروزه نیاز جامعۀ ما چیست؟ کار؟ ازدواج؟ شادی و رفاه؟ همۀ این‌ها به دَرَ... یعنی... آها! همۀ این‌ها به درد جامعه می‌خورند، اما مهم‌ترین نیاز هر جامعه خوراکی است! خوراکی نباشد زندگی نیست! خوراکی زندگی است!

سپس احساساتش را فروخورد و با اقتدار بیشتری ادامه داد.
- اما آزکابان! این شیادانِ مجرم‌پرور، دارند آذوقه جمع می‌کنند! دارند غذاها را احتکار می‌کنند تا روزی ما را به قحطی انداخته و با آن‌ها بر ما حکومت کنند! من، به عنوان وزیر سحر و جادو و مسئول این ارتش، در همین لحظه اعلام می‌کنم که قرار است شما جوانان خبرۀ جامعه را برای رویارویی با شیطان بزرگ، انبار آشپزخانۀ آزکابان، آماده کنم تا با حمله‌ای به سمت این بی‌مروت‌ها یک‌بار برای همیشه خطر را از بیخ گوش خود رد کنیم!

سخنرانی به پایان رسید.
همه کنجکاو بودند که تربیت سربازانی برای حمله به یک انبار خوراکی، چگونه خواهد بود.


آروم آقا! دست و پام ریخت!


پاسخ به: آشپزخانه زندان
پیام زده شده در: ۱۵:۵۱ چهارشنبه ۱۹ آبان ۱۴۰۰
#27

مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۰:۱۱:۴۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 310
آفلاین
سوژه ی جدید!


-اوضاع آزکابان جدی داره از کنترل خارج میشه، قربان.

وزیر جنگ قهوه ی خود را هورت کشید و چشم های بزرگش را بر هم زد.
وزیر دفاع به شدت سر تکان داد که باعث شد موهای پریشانش، پریشان تر بشوند.
-من شنیدم مهماتشون داره از ما بیشتر میشه! باید یه کاری کنیم!

وزرا که همگی، روی مبل های مجلل طلایی- قهوه یکسانِ اتاق جنگ وزارت خانه نشسته بودند، با تشویش و نگرانی به وزیر سحر و جادو نگاه کردند.
الکساندرا ایوانوا، وزیر سحر و جادو، سیگارش را در جا سیگاری ای که روی میز روبه رویش قرار داشت خاموش کرد.
سپس به مبل مجلل قهوه ایش که رگه های طلایی در آن به چشم می آمد تکیه داد و نوک انگشتانش را متفکرانه بهم چسباند.
-من واقعا به عنوان وزیر نگرانم.

وزرا به او خیره شدند.

-یعنی چیز... میدونید. بذارید فکر کنم خب. اصلا بیاید هممون فکر کنیم.

همه ی وزرا در حالی که نوک انگشت هایشان را بهم چسبانده بودند، شروع به فکر کردن کردند.
بعد از چند دقیقه، وزیرِ نگران احساس کرد که دارد خسته میشود. تا اینکه مشاور هجومی، اولین چیزی که به ذهنش رسید را پراند:
-راه حلش، فقط یه چیزه! اونم حمله به آزکابانه.

بقیه ی وزرا لحظه ای سکوت کردند و به حرفی که زده شده بود فکر کردند.
-ولی اینکه... جنگ داخلی؟
-ما صرفا میخوایم نظم رو برقرار کنیم. آزکابان زیادی خودسر شده.

منطقی به نظر می رسید. موضوع، موضوع بحرانی ای بود که باید حل میشد.

-بیشتر از اون چیزی که باید بهشون رو دادیم. پس... این نیازه!

وزیر این را در حالی قیافه ای جدی و مغرور به خود گرفته بود. اعلام کرد.
-پس برنامه ی بعدی، لشکر کشی به سمت آزکابانه!

وزیران به نشانه ی تایید سر تکان دادند و شروع کردند به افتخار وزیر دست زدن. وزیر خم شد و لبخند زد.
-خب! ولی فعلا که وقت ناهاره!

الکساندار ایوانوا پس از تغییر حالت ناگهانی اش، هیجان زده از روی مبل پایین پرید و در حالی که داشت چوب شور، یا همان سیگارش خیالی اش را ترق و تروق کنان میجوید، از اتاق آینه های وزارت خانه بیرون می آمد، برای تمام ایواهای درون آینه، یا دست کم تمام وزیران خیالی اش دستی تکان داد.

-روز خوبی داشته باشید اقایان!
-شما هم همینطور وزیر!
-موفق باشید.

ایوا با دیالوگ آخر برای خود آرزوی موفقیت کرد و از اتاق خارج شد.
***

جلسۀ الکساندرا با هیئت وزیران و مشاورین و معاونین (و بعضاً مخالفین) ابعاد تازه‌ای از خیانتی که در آزکابان در حال شکل‌گیری بود را برایش برملا کرده بود. او هیچ‌گاه فکر نمی‌کرد سهمگین‌ترین ضربه را از معتمدترین سازمان وابسته به وزارتش بخورد.
- ضربه بخورد... خوردن...

این‌ها را در ذهن تکرار می‌کرد و در حالی که سبابه بر فرق سرش می‌چرخاند به سوالی عجیب رسید: برای چه به آشپزخانۀ وزارت آمده بود؟
آهان! او هم برای خوردن آمده بود. این شک دربارۀ هدفِ به آشپزخانه آمدنش فقط یک چیز را روشن‌تر می‌کرد؛ توطئۀ آزکابان به سختی ذهنش را آشفته کرده بود. واگرنه، هیچوقت امکان نداشت که ایوا لحظه‌ای نداند که هدف بدوی و غایی‌اش خوردن است!

انسان‌ها زمانی که دچار استرس و درگیری می‌شوند، معمولاً معده‌شان پیچ خورده و توانایی هضم غذاهای سنگین را از دست می‌دهند.
به همین دلیل، انتظار راوی نیز این بود که با ایوای بی‌اشتها و متشوشی روبرو شود که بر روی میز ناهارخوری وزارت نشسته و به دیوار زل زده است... البته که تا حدودی هم این فرضیه درست بود. اما به طور دقیق‌تر؛ مثل اینکه ایواها در زمان استرس گرسنه‌تر می‌شدند. حداقل، جایِ خالیِ کابینت‌های از جا کنده شده، دیوار بی‌گچ‌کاری و خرده‌چوب‌های کنارِ لب الکساندرا چنین چیزی را نشان می‌داد.



پاسخ به: آشپزخانه زندان
پیام زده شده در: ۱۵:۳۰ پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۹
#26

هافلپاف، مرگخواران

اگلانتاین پافت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱:۳۵:۲۸ یکشنبه ۲ مرداد ۱۴۰۱
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
هافلپاف
پیام: 163
آفلاین
~پست پایانی~

- کجا با این عجله حالا؟

همه به سمت گوینده ی این جمله برگشتند.
پرستاری با جثه ای که چیزی هاگرید کم نداشت به آنها نگاه می‌کرد. چرخ دستی جلویش را هل داد و نزدیک‌تر شد.

- ممنون فرزندم. اما ما مزاحم نمی‌شیم دیگه...همون طور هم که می‌بینید همراه دو تن از پرستاران مجرب این بیمارستان هستیم و...

دامبلدور جمله‌اش را به پایان نرساند. با نزدیک شدن پرستار و کشیده شدن چرخ های چرخ‌دستی روی زمین، احساس خطر کرده و عقب‌تر رفتند.

لبخندی ترسناک روی لب های پرستار نشست.
- لباس کدوم پرستارو دزدیدین؟ از بخش روانی بیمارستان فرار کردید، نه؟

یوان خنده ای عصبی کرد و گفت.
- چی؟ روانی چیه بابا. من دارم‍ـ‌...

پرستار دو تی درون دستانش گرفت، لبخندی زد و شروع به دویدن به سمت آنها کرد.

افسانه‌ها هنوز هم می‌گویند سایه هایی در راهرو های بیمارستان بالا و پایین می‌روند...سایه ی پنج فردی که از دست زنی تی به دست، فرار می‌کند.


ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۷ ۱۷:۴۳:۲۸

ارباب...ناراحت شدید؟



پاسخ به: آشپزخانه زندان
پیام زده شده در: ۱۷:۳۳ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹
#25

ایزابلا تینتوئیستل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۳ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱:۴۶ پنجشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۰
از ارباب دورم نکن
گروه:
کاربران عضو
پیام: 124
آفلاین
_خواهش می کنم بابا جان.
_پرفسور مگه شما مریض نبودین؟.
_از اون پاستیلا ی دورنگ فرد و جورج رو خوردم بابا جان. طعم غش کردن.
_ایول پورف..یعنی پرفسور .
دامبلدور نگاهی به اطراف کرد و با عشق و محبت اهی از سر رضایت کشید .
_ راستی پرفسور. چه جوری فرار کردین. مگه تحت نظارت نبودین؟.
_با عشق محبت همه چی حل میشه.
_ولی من هنوز می خوام رگ های یه نفرو درارم .
_بیاین بریم محفل شاید یه نفر داوطلب شد.پرفسور بریم؟
_بله عزیزانم♥️


!Warning
Risk of biting


پاسخ به: آشپزخانه زندان
پیام زده شده در: ۲۲:۴۵ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
#24

مگان راوستوک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۸ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۱:۰۲ شنبه ۵ تیر ۱۴۰۰
از ظاهر خودم متنفر نیستم، چون می دونم زیباترینم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 109
آفلاین
ریموس، مالی ، سیریوس و یوان به سمت پروفسور نگاه کردند.
- اه. پروفسور! حالا دقیقا باید الان بیاین؟ زد حال بدی بهم زدین. می خواستم برای اولین بار رگ های یه نفر رو در بیارم.
- یعنی چی باباجان؟
- همین دیگه پروفسور. می خواستم از دستش راحت بشم.
- وای پروفسور مرسی. خیلی مرسی. به موقع اومدین من هنوز کلی ارزو داشتم و شما نجاتش دادین. مرسی پروفسور. .



پاسخ به: آشپزخانه زندان
پیام زده شده در: ۰:۴۱ جمعه ۱۰ آبان ۱۳۹۸
#23

پنه‌ لوپه کلیرواتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۱ چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۵:۳۹ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
از فلکه آلیس، جنب کوچه گربه ملوسه، پلاک نوشابه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
تصویر کوچک شده

-مگه کرین ؟ گفتم میخوام رگاشو در بیارم.

و جدی جدی خودشم باور کرده بود. وقتی سرشو روی سیریوس بخت برگشته خم کرد سیریوس هم باور کرد. چشماشو باز کرد و با حالت نگرانی گفت:
-مطمئنی؟
-اوهوم.

قبل از این که به جون رگ های سیریوس بیوفته سیریوس داد زد:
-کریچر کمک!
-واقعا فکر کردی کریچر کمکت میکنه؟

و صدای انفجاری بلند شد و کل بیمارستان منهدم شد.

-بابا جانیا شما کجا این جهنم دره کجا؟


به ریونی و محفلی و جوز و ری و اما و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
من و اما همین الان یهویی
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: آشپزخانه زندان
پیام زده شده در: ۱۷:۱۷ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
#22

آبرفورث دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ یکشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۵:۱۰ سه شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 37
آفلاین
-خب خب برين اينايي كه ميگم رو بيارين
قيچي
نخ و سوزن
سيم چين
آچار فرانسه
و آب كدو حلوايي اكسيژنه اي
-بابا مگه ميخواي ماشين بسازي
-شايدم بخوام بسازم
-باشه

ريموس و مالي رفتند تا وسايل را آماده كنند.

بعد از ٢٣ دقيقه رسيدند.

-خب ببينم چي اوردين

يوآن به آن وسايلي كه آنها اورده بودند نگاهي انداختند.

-همم خوبه.حالا دهنتونو ببندين تا رگهاشو دربيارم

همه باهم داد زدند:چي!


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
شناسه قبلي:نيكلاس فلامل


پاسخ به: آشپزخانه زندان
پیام زده شده در: ۱۹:۱۶ شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸
#21

مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۲۴ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 1272
آفلاین
خلاصه:
دامبلدور زندانی شده، ولی حالا به بیمار و به بیمارستان منتقل شده...چهار تا از محفلیا(یوآن، مالی، ریموس و سیریوس) تصمیم می‌گیرن برای نجاتش به بیمارستان برن...مالی و ریموس به وسیله معجونی سیریوس رو مریض کردن تا بتونن وارد بیمارستان بشن و از اون طرف هم یوآن با لباس پرستاری بهشون ملحق میشه...حالا اونا میخوان بیمارستان رو بگردن تا دامبلدور رو که احتمالا تحت محافظت هم هست، پیدا کنن!

---------------------------


سیریوس واقعا مریض بود....خیلی هم مریض بود...یوآن احساس نگرانی میکرد...
_میگم حالا شما دوتا چی به خورد این سیریوس بدبخت دادین؟
_یکی از معجون های وسایل شوخی فرد و جرج!
_لامصبا، میخواستین مریضش کنید یا بکشیدش؟

مالی و ریموس عذاب وجدان گرفتند...نگاهی به سیریوس انداختند...
_خب حالا مریضیش چیه؟
_آبله مرغون داره یحتمل!
_البته احتمالا معده اش باشه که داره بالا میاره!
_شاید هم ریه اس..چون داره خون سرفه میکنه!
_خیلی هم محتمله که ایدز گرفته باشه!
_طبق تجربه‌ی من دچار سوزش شده!
_یه چیز حاد با خونریزی داره!
_میگرن داره فکر کنم!
_حتی علائم سفلیس رو هم میبینم من!
_شاید هم مُرده، چون دیگه تکون نمیخوره!

یوآن که با تعجب شاهد مکالمه‌ی ریموس و مالی بود، بلاخره به زبان آمد و گفت:
_بسه بابا...بچه‌ی مردم رو فوت کرد! بذارین نجاتش بدم!
_میتونی مگه؟
_پس چی..این لباس پرستاری رو نمیبینی پوشیدم؟

ریموس و مالی نگاهی به هم انداختند...یوآن واقعا موجودی جوگیری بود...
_هر کاری میکنی زودتر بکن یوآن...باید بریم پرفسور رو نجات بدیم!




پاسخ به: آشپزخانه زندان
پیام زده شده در: ۰:۵۲ پنجشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۷
#20

یوآن بمپتون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۹ سه شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱:۲۶ دوشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۸
از اکسیژن به دی‌اُکسید کربن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 65
آفلاین
پرستار که فوراً خم شده بود تا ماسکش رو برداره، معلوم شد که روپوش سفیدش، کنار ناحیه‌ی باسن، یه مقدار آغشته به رنگ‌های سرخ و زرده.
- هیـــــش! هیچی نگین! فقط گوش کنین! آره، من یوآنم. ریموس، نمی‌خواد بپرسی دُمم چش شده. لامصبا رام نمی‌دادن... از توی فاضلاب و سوراخ دستشویی اومدم تو! پرستاریو که لباساش تنمه مسموم کردم، درجه یک! ولی نامردا! بهم شک کردن! دُممو نتونستم قایم کنم. لامصب اصلاً جا نمیشد. واسه همین... مجبور شدم... چیدمش! ... الآن دردشو حس نمی‌کنم، ولی درد روحیش عذابم میده!
- آخــــی! بمیرم الهی...

مالی، یوآن رو بغل کرد و دلداریش داد.
ریموس پرسید:
- حالا اینو ولش کن، اصلاً اومدی اینجا چیکار؟
- خو معلومه. اومدم دامبلدورو نجات بدم.
- راس میگی؟ اتفاقاً ما هم اومدیم نجاتش بدیم! اونام ما رو راه نمی‌دادن. مجبور شدیم سیریوس رو مریض کنیم!

و در همین لحظه، سیریوس بالا آورد و کلّی چیزمیزِ وحشتناک ریخت کف اتاق.
یوآن محکم کوبید به پیشونیش.
- خو بوقیا! زدین نابودش کردین! آخه تمارض تا چه حد؟! شیطونه میگه جفتتونو مسموم کنما!

ریموس موذیانه یادآوری کرد:
- مگه دُم داری؟

یوآن وقتی یادش اومد که الآن دُم نداره، قلبشو گرفت و تو بغل مالی ولو شد. مالی نگران پرسید:
- الآن چیکار کنیم؟

ریموس متفکرانه نگاهی به سیریوس و چیزمیزاش انداخت، نگاهی به یوآنِ افسرده و نگاهی هم به مالیِ نگران.
- به گمونم باید دوبه‌دو تقسیم بشیم...


How do i smell?


پاسخ به: آشپزخانه زندان
پیام زده شده در: ۱۶:۴۴ یکشنبه ۹ دی ۱۳۹۷
#19

هانا آبوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۶ چهارشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۱:۳۶ شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۸
از دهکده نیلوفر آبی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 36
آفلاین
مالی و ریموس در حال خوراندن معجون به سیریوس بودند.
_هواپیما داره می یاد!
_ببین به به برات اوردم!
_دهنتو وا کنننن...
_ببین چه خوش رنگه! رنگه لجنه هاااا!
_نخوری لولو می خوردتاااا!
_من نمیخورمش ! من ...
مالی در یک حرکت معجون را در حلق سیریوس کرد!
_بسه دیگه شیشه رو هم نمیخواد بخوره!
ناگهان صورت سیریوس دون دون شد! مالی و ریموس سریع اون رو به سمت کوتوله بردند.
_این آبله مرغون گرفته!
_این که صورتش سبزه!
_ااااامممم خب یک معرض دیگه گرفته!
_راهرو مستقیم یک پیچ به چپ اتاق بالا اوردگی!
_مگه داری ادرس میدی!
_می خوای بری یانه ؟!
_بلی.
آنها دوییدند سمت راهرو تا به سمت اتاق دامبلدور بروند که به یک پرستار برخوردند.
_سلام راهتون رو گم کردین؟
_اااههه.
_ایشون انگار حالشون خیلی بده!
آنها را در یک اتاق هل داد.
_چجوری می خواین مریضیشو درمون کنین؟
_با آمپول آمپول داره میاد...!
_
سیریوس او را هل میدهد و ماسک پرستار می افتد.
_چی؟! تو اینجا چیکار می کنی؟



-چرا باید لبخند بزنم؟
-چون به لبخند تو محتاجم.
-پس چرا منو به گریه می اندازی؟







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.