هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
پیام زده شده در: ۱۹:۴۶ یکشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۸
#61

محفل ققنوس

گادفری میدهرست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۳۳:۵۴
از سیرک چالگاه غریب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 115
آفلاین
لاتیشا وارد سالن غذاخوری شد. نگاهش را روی دانش آموزانی که مشغول غذا خوردن، کتاب خواندن، حرف زدن و خندیدن بودند، لغزاند. چشمانش روی جمعی از دانش آموزان ریونکلاوی ثابت ماند. در مرکز آن جمع گادفری ایستاده بود و داشت شیرین کاری انجام می داد. او همان طور که انگشتان دست یک دختر بچه ی سال اولی را اره می کرد، با خوشرویی گفت:
- می بینی؟ اصن درد نداره.

دختربچه اخم هایش را در هم کشید.
- اما یه کم می سوزه.

گادفری آخرین انگشت را هم اره کرد و گونه ی دخترک را نوازش نمود.
- عزیزم، این فقط یه تلقینه.

لاتیشا به جمع تماشاگران نزدیک شد و در گوشه ای نشست. گادفری همان طور که انگشتان قطع شده را با ماده ای مخصوص سر جایشان می چسباند، از گوشه ی چشم نگاهی به لاتیشا انداخت. دختر ریونکلاوی لبخند زد یا در واقع بهتر است بگوییم صدایی داخل مغزش او را وادار به لبخند زدن کرد. لاتیشا از جایش بلند شد و به سمت گادفری رفت.
- نظرت چیه که این دفعه من یه جور شعبده بازی رو خودت انجام بدم؟ نه با اره. شاید با یه چیز ظریف تر.

لاتیشا این را گفت و سوزن زهرآگینی را که داخل جیبش گذاشته بود، لمس کرد.



پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
پیام زده شده در: ۱۳:۱۲ شنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۷
#60

لاتیشا رندل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۴ دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۸:۲۴:۵۸ پنجشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۹
از مرگ
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 34
آفلاین
صدای قهقه‌ی مرد دوباره در سرش پخش شد. لیسا سعی کرد با حضور مرد در وجودش مقابله کند، وای نمی توانست. حضور او خیلی قوی بود. احساس می کرد دارد زیر فشار چیزی خورد می شود. صدای خشن مرد گفت:
- مقاومت دیگه کافیه لیسا.

و بعد دیگر چیزی حس نکرد. فقط آن حضور داخل سرش را حس می کرد. انگار در دنیا به غیر از آن چیز دیگری وجود نداشت. فقط آن اهمیت داشت. مرد گفت:
- حالا تو هم یه ماموریت داری. هر کسی رو که می تونی باید به زهر آلوده کنی. یه شیشه ی زهر زیر ریشه‌ی درخت کنارته. برش دار و ازش استفاده کن.

لیسا یک لحظه فکر کرد که آن مرد از کجا می دانست او آنجا بر زمین می افتد؟ اما سریع این فکر را کنار زد. این چیز ها اهمیتی نداشتند که. چیز مهم ماموریتش بود که باید آن را درست انجام می داد. بلند شد، شیشه را برداشت و توی جیبش گذاشت و با رنگاک به قلعه برگشت. با هم به تالار ریونکلا رفتند و هرکس سراغ کار خودش رفت. الان شک برانگیز بود که مانند رنگاک یکی دیگر را بلند کند و بیرون ببرد. الان فقط باید هدفش را تعیین می کرد. کل سالن را از نظر گذراند و بالاخره چشمش روی یک دختر ایستاد. دختری که موهایش روی نصف صورتش ریخته و تنها گوشه‌ی سالن نشسته بود. سعی کرد اسمش را به یاد آورد. لاتیشا... لاتیشا رندل! خودش بود. به نظر هدف مناسبی می رسید چون دوستی نداشت و به نظر نمی رسید کسی متوجه بشود که کمی عادی رفتار نمی کند.

موقع نهار رفت و کنار او نشست. گفت:
- سلام.
- سلام.

لیسا انتظار داشت که او بپرسد که چرا اینجاست و چه کاری با او دارد ولی خیلی عادی به غذا خوردنش ادامه داد.
- لاتیشا می گم می شه یه لحظه بیای، کارت دارم.

لاتیشا از سر میز بلند شد و به دنبال لیسا راه افتاد. وقتی که به یک راهروی خلوت رسیدند لیسا ناگهان بدون هشدار برگشت و سرنگی که آغشته به زهر بود را در رگ گردن لاتیشا بود فرو برد.
او از درد روی زمین افتاد و زهر او را در بر گرفت. بعد با نگاهی بی روح از روی زمین بلند شد شیشه‌ی زهر را از لیسا گرفت و بدون هیچ حرفی به سمت سالن غذاخوری راه افتاد تا مامورت کثیفش را انجام بدهد.


ویرایش شده توسط لاتیشا رندل در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۱۹ ۱۳:۲۶:۴۸
ویرایش شده توسط لاتیشا رندل در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۱۹ ۱۳:۲۷:۲۷


پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
پیام زده شده در: ۱۶:۳۶ سه شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۶
#59

دارین ماردنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۱ جمعه ۲۴ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۷:۵۴ شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 97
آفلاین
یک بعد از ظهر آرام تابستانی بود. ابر های تیره و سنگین باران زا آسمان را پوشانده بودند. تالار ریونکلاو از همیشه ساکت تر شده بود و هر کس سرش تو کار خودش بود.
آرنولد پفکی یک گوشه در تالار عمومی کاسه شیرش را لیس می زد ، دارلین ماردن بر صندلی راحتی چوبی نشسته بود و نامه ی یکی از دوستانش را می خواند ، پاتریشیا هم کتابی می خواند ، لایتینا آهنگ گوش می داد و...
رنگاک اول رمز در را گفت و وارد تالار شد. لخ لخ کنان تن خسته و سنگینش را به دنبال خود می کشید و با چهره ای سیاه و چشم هایی نیمه باز وارد سالن اصلی ای که بچه ها آنجا دور هم جمع شده بودند شد. بچه ها برای لحظه ای به او نگاه کردند و بعد دوباره مشغول کار خود شدند. همه به جز لیسا. لیسا قلمش را کنار گذاشت و به رنگاک نگاه کرد. چهره اش مثل گچ سفید شده بود و چشم هایش موجی از سرما را پخش می کرد.

- چی شده رنگاک؟ پکر به نظر میای؟
- چیزی نشده. نمیای با هم بریم بیرون؟
- بریم بیرون؟ چرا؟
- هیچی ، یک چند تا حرف خصوصی داشتم باهات.

لیسا چند لحظه ای به قیافه ی بدون لبخند و خشک او خیره شد. با خودش فکر می کرد که آیا این قیافه و حالت چهره اش به حرفی که می خواهد بزند ارتباط دارد؟

- باشه. بزار آماده شم.

رنگاک به آرامی سرش را تکان داد. لیسا از مبل برخاست و به سمت اتاقی رفت تا لباس هایش را عوض کند. رنگاک خود را بر روی مبل ولو کرد و آهی کشید. به هم گروهی هایش نگاهی انداخت. دارلین برای چند لحظه ای به رنگاک خیره شد و نیخشندی سر تا سر صورتش را پوشاند و دوباره مشغول نوشتن نامه شد.
لیسا از اتاق بیرون آمد و در همان حال که دکمه های پالتویش را می بست گفت :
- من آماده ام. بریم.

رنگاک به آرامی برخاست و همراه لیسا به حیاط هاگوارتز رفت. لیسا درباره ی امتحانات و وضعیت درس ها از رنگاک پرسید. اما او خیلی کوتاه و مختصر جواب می داد. کاملا مشخص بود که حوصله ی هیچ حرف زدنی را ندارد. وقتی لیسا این موضوع را فهمید کاملا ساکت شد و منتظر ماند که رنگاک حرف هایش را به او بگوید و برود. هوا گرم بود. رطوبت هر لحظه بیشتر می شد و بوی خاک قبل از باران به به مشام می رسید. حیاط هاگوارتز سوت و کور بود. هیچ کس به جز آن دو بیرون نبود. لیسا گلویش را صاف کرد و با کنجکاوی پرسید :
- خب ، رنگاک. می خواستی یک چیزی بهم بگی.

رنگاک ایستاد. دستش را جلو برد و گفت :
- دستتو بده به من.
- برای چی؟
- تو فقط دستتو بده به من.

لیسا با تردید و به آرامی دست راستش را در دست چپ رنگاک گذاشت. نمی دانست که می خواست چه چیزی را به او بفهماند؟ آیا می خواست با هم دیگر به جای دیگری آپارات کنند؟ رنگاک مچ لیسا را سفت گرفت و گفت :
- زیاد طول نمی کشه.

قبل از اینکه لیسا بپرسد که منظورش چیست چاقوی جیبی کوچکش را در آورد و در یک حرکت برق آسا به رگ سبز لیسا زد. لیسا جیغ کشید و دستش را با سرعت عقب برد. در حالی که دستش را بر زخمش می فشارد با وحشت از رنگاک دور شد. صورتش مثل گچ سفید شده بود.

- چی کار کردی دیوونه؟ چرا دستمو زخمی کردی؟ هان؟
- اون چاقو آغشته به زهر ارباب بود. پس نترس. تو هم برده ی ارباب می شی و از تو فقط جسمی می مونه که در اخیار اونه.

سر لیسا گیج رفت. نمی فهمید که رنگاک چه می گوید. چشم هایش بی حال و سنگین شد. همه ی رنگ های در هم فرو رفتند و دنیا دور سرش چرخید و چرخید. به آرامی بر چمن نرم و سبز هاگوارتز افتاد. زهر سیاه و پر دردی دست ها و اطراف قلبش را گرفت. زهر هر لحظه بیشتر پخش می شد و لیسا آن را در وجودش حس می کرد. باد گرمی از غرب می وزید. آسمان غرید. چشم های لیسا بسته شد و صدای قهقه های خش دار مردی را در سرش شنید.
- تو برده ی منی!




عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.


پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
پیام زده شده در: ۴:۴۷ پنجشنبه ۷ دی ۱۳۹۶
#58

لایتینا فاست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۹ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 347
آفلاین
وسایل باز هم به حرکاتشان ادامه دادند. بعضی از آن ها که به دیوار برخورد میکردند، خرد و تبدیل به ذرات کوچک شیشه میشدند. مرد خودش را روی زمین انداخت و دست هایش را پناهگاه سرش کرد تا از تیزی شیشه ها تا جایی که میتواند آرام بگیرد. میتوانست رد خونی رو که از دستان پر از شیشه‎‌اش را روی ساعدش حس کند. باید این درد را تحمل میکرد تا از یک راهی برای خلاص شدن از این جهنمی که برایش ایجاد شده بود پیدا میکرد.
- لعنت بهتون.

وسایل از حرکت ایستادند. مرد با تعجب سرش را بالا آورد تا ببیند دلیل آرام گرفتن وسایل چیست. لحظه‌ای فکر کرد که شاید حرف خودش باعث از حرکت ایستادن وسایل بوده اما خودش هم می دانست احتمال خیلی مسخره‌ای به نظر میرسد.

دردی عجیبی در سرش پیچید و در آخر به چشم هایش رسید. حس میکرد کسی میخواهد وارد ذهنش شود و ان را کنترل کند. انگار مقعر فرماندهی شخص درست چشم های او بود. سعی کرد در مقابل این نیروی بیگانه که سعی داشت اون را کنترل کند مقابله کند، اما توانش را نداشت. پس تسلیم آن نیروی عجیب شد.

- و حالا جادوی من برگشته... فقط یه ذره کوچیک از سم شیشه‌های من نیازه که یه نفر دیگه به ارتش آینده من اضافه بشه. ارتشی که چشم های منه و هرکاری برای من میکنه.

مرد بلند قامتی با شنلی سیاه از تاریکی بیرون آمد و به مرد که حالا هیچ چیز حس نمیکرد نگاه کرد.
- من میتونم ببینم تو چی میبینی، میتونم فکرتو بخونم. فقط به خاطر اون سمی که توی خون‌‌ته تو دیگه حتی نمیمیری... درد رو حس نمیکنی... و برای منی! نظرت درباره یه بازی چیه؟ این آزمایشگاه زیر هاگوارتزه، من ازت میخوام بری بالا و توی هاگوارتز هرچند نفری رو که میتونی به سم من آغشته کنی. با ناخون هات، دندون هات یا هر روش دیگه‌ای.

با این حرف مرد شنل سیاه، مرد دیگر بدون هیچ گونه جوابی برگشت تا دستوری که به او داده شده بود را اجرا کند.
مطمئنا هاگوارتز و دانش آموزانش با خطر بزرگی مواجه بودند... انسانی که آسیب ناپذیر بود و قرار بود بقیه را هم مثل خودش برده‌ی انسانی دیگر بکند.


The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
پیام زده شده در: ۱۴:۰۶ شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۶
#57

دنیسold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۲ یکشنبه ۵ آذر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۱:۱۹ دوشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 36
آفلاین
-ریولیو!
-چرا جواب نداد پس؟
-باید بریم نزدیکتر تا ببینیم چه خبره.
-دیوونه شدی؟ممکنه چیز خطرناکی اونجا باشه!
-تو نیا.من میرم ببینم چه خبره.

از پله ها یکی یکی پایین رفت.به پایین پله ها که رسید برگشت و به دوستش نگاه کرد که با نگاهی که در آن وحشت پیدا بود به دوستش می نگریست.

-مطمئنی نمیخوای بیای؟
-آره آره. تو برو.

برگشت تا به سمت آزمایشگاه برود.چند قدمی که جلوتر رفت،وسایل آزمایشگاه از حرکت ایستادند.متوقف شد.با دقت همه جا را نگاه کرد.چیز مشکوکی ندید پس به حرکت ادامه داد.ناگهان تمام وسایل آزمایشگاهی که روی هوا شناور بودند با سرعت به سمتش پرتاب شدند.
از بعضی از آنها جاخالی داد و باعث شد به دیوار بخورند و خرد شوند.و بعضی از آنها به او برخورد کردند.درد وجودش را فرا گرفته بود که صدای فریاد دوستش را شنید.
برگشت و خود را تنها یافت.



پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
پیام زده شده در: ۱۸:۴۵ پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶
#56

رگناک اولold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۲ دوشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۳:۲۷ دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۶
از تالار ریون
گروه:
کاربران عضو
پیام: 23
آفلاین
نیو سوژ


همینطور به پایین رفتن از پله ها ادامه داد تا ب یک بنبست رسید. امکان نداشت همه چیز رو بررسی کرده بود حتما در مخفی ایی در کار بود و او ازش خبر نداشت. یکی از خوبی های نیروی جادوئیش این بود که می تونست تقریبا هر جادوئیی رو خنثی کنه. به دیوار نزدیک و نزدیکتر شد تا اینکه با صدای ترق خاصی دیوار از بین رفت.

داخل آزمایشگاه پر از وسایل مختلف اما و احشا داخل شیشه وسایل برقی مشنگی که به طرز عجیبی بازسازی شده بودند، تیکه های بزرگ چوب گوشه ای از آزمایشگاه رو گرفته بود. قسمتی از آزمایشگاه رو قفسه کتاب های قسمت ممنوعه کتابخونه قلعه پر کرده بود. اما تمام وسایل رو تار عنکبوت و یه من گرد و خاک پوشونده بود.

با خودش فکر کرد:

-" اینجا همون جاست اگه بالاخره بتونم راهی برای بهبود وضعیت جادوئیم پیدا کنم باید از اینجا شروع کنم ." و شروع کرد به گرد و خاک گیری و بعد از چند ساعت میتونست کار اصلیش رو شروع کنه.


در همین هنگام بیرون آزمایشگاه رو پله ها

- " ما باید واسش یه راهی پیدا کنیم اینطوری که نمیشه"

-" آخه این راهش نیست اینجا خیلی ...."

- " واو این آزمایشگاه نیست چرا دیوار جلوش از بین رفته؟"

-" توو رو نگاه کن چرا این وسایل دارن تکون می خورن؟"

-"ریویلیو" (وردی برای نشان دادن موجودات و چیز های پنهانی که تو این مورد کار نمی کنه)

...


ویرایش شده توسط رگناک اول در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۲۸ ۱۱:۵۱:۵۰
دلیل ویرایش: قبلی رزرویده بودم خو
ویرایش شده توسط رگناک اول در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۲۸ ۱۱:۵۴:۰۳

شناسه قبلیم

یاد مری و لینی (بوقی) و لونا و ققی و زینو و آسپول و فلیت و چو (بوقی) و هلنا و .... خیلی بودن نمیشه همه رو گفت خوب بخیر بازم من اومدم،

تصویر کوچک شده


پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
پیام زده شده در: ۱۵:۳۵ سه شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۵
#55

دای لوولین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۳ چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲:۲۹:۰۱ جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 292
آفلاین

پست پایانی


6 ماه بعد

تالار ریونکلاو خالی بود. خالی خالی، ریونیون از هم گسسته وگم شده بودند. لینی و گروهش از اتاق دامبلدور برنگشته بودند. ریتا قرچ شده بر کف تالار چسبیده بود. ادی کاندیدای وزارت شده بود و تالار را به تسمه تایمش هم نمی گرفت.

- من برگشتم! پولا رو بیارین قسمت کنیم!
- همه رفتن! کسی اینجا نیست.
- پس تو کی هستی؟
- من سوژه ـم. شیش ماهه اینجا تنها افتادم. تو اصن چجوری دلت اومد منو بذاری بری؟

لونا لاوگودold متاثر شد. متحول شد. متنبه شد. سوژه را در آغوش کشید و تالار را منفجر کرد.

ملت ریونی نیز تنبیه شدند خشتک ها دریدند و سر به بیابان نهادند.




این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
پیام زده شده در: ۱۳:۴۸ دوشنبه ۲ آذر ۱۳۹۴
#54

ادی کارمایکل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۹ چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۱:۴۸ جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷
از گولاخ خانه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 122
آفلاین
ریتا که به تازگی به سایز انسانی اش برگشته بود، دوباره زیر پا له شد! آن نصفه ی دیگر که باقی مانده بودند، به پایی که ریتا را له کرده بود خیره شدند. بعد به زانویش خیره شدند، بعد به دلیل حفظ شئونات سایت به گردنش خیره شدند و بالاخره بعد از تحمل سختی و مشقت های بسیار و به دلیل هوش بالای ریونکلایی، به سر له کننده ی ریتا رسیدند و با بهت و حیرت به آن خیره شدند... گلرت پرودفوت بود!

چشمانش قرمز بودند و دورشان را حاله ی سیاه رنگی فرا گرفته بود. گلرت تحلیل رفته بود و در کل در دو بعد دیده می‌شد، به دلیل لاغری زیاد از بغل قابل دیدن نبود! گلرت نفس نفس زنان گفت:
- بچه ها، پلیس فتای سایت دنبالمه! باید سریع در رم، از زندان های ش.ب در رفتم!

اورلا پرسید:
-ش.ب؟ شب؟
- آره دیگه... ش.ب، شناسه‌های بسته‌شده! الان آرسینوس و سوروس در به در دنبالمن! این رو یادم رفت بگم، شما یه ماده ی دیگه هم لازم دارین!

همگی دوباره به حالت پوکرفیس فرو رفتند و منتظر ماندند تا پرودفوت پنجمین و آخرین ماده را بگوید. گلرت به چپ و راستش نگاهی انداخت و گفت:
- موهای سوروس اسنیپ، همراه با یه بسته از روغن موش!
- موهاش؟
- آره، همش. اسنیپ باید کچ...
-گوشنمههههههه!

روبیوس هاگرید که بنا به این پست دسترسی های مدیریتی داشت، روی فرق سر گلرت پرودفوت پرید و داد زد:
- جیگَر! اسپاگتی! بیا این یارو رو که میخاصطی براط گرفطم! املا هم هنوض ذیر بیصط نگرفطم جون طو!

اسنیپ که با عصبانیت جلو می‎آمد، نگاه غضبناک و دودآلودی به هاگرید انداخت و گفت:
- اسمم اسنیپه، اگه یه بار دیگه بهم بگی اسپاگتی، دو هزار و پونصد امتیاز از گریفیندور کم می‌کنم.

آرسینوس که دیگر از شدت خشم کف به دهان ماسکش آمده بود، ردایش را درید و سر به بیابان نهاد! اسنیپ نگاه غضبناک دیگری به هاگرید انداخت، گلرت پرودفوتِ له شده را در جیبش انداخت و آرام آرام دور شد.

منتها صحنه از نظر ریونی‌ها جور دیگری بود. آن‌ها غیر از موهای روغن خورده و براق و گولاخ اسنیپ چیز دیگری نمی دیدند. همین که هاگرید و اسنیپ از صدارس ریونی ها دور شدند، ریتا گفت:
- خب چی کار کنیم؟ اسنیپ اونجاست!

باب متفکرانه دستی به ریشش کشید، اما دید که ریش ندارد، پس منصرف شد و دست در حلقش کرد و باقی مانده ی کلوچه را از... اشاره می کنن که خیلی کثافتم! چون باب مشغول بود، مایکل کرنر پرسید:
- پس چیزا چی می شن؟
- چیزا؟
- آره دیگه... چیزای فیل ها.
- فیل چیز داره؟
- اَه! پی پی شون! :vay:
- اوه... راست می گی.

ریتا که می دانست ریش ندارد و کلوچه هم نخورده است، دستش را لای موهایش برد و آن ها را فرفری تر از قبل کرد. در همین حین، ادی کارمایکل خیلی ژانگولرطورانه پرید وسط داستان و با نیشخندی بر لب گفت:
- سلام ملت، خاله و عمه بازی در نیارین و خونه ی هم نرین و سوپ کلم... عه، چیه؟ چرا اینجوری نگاه می کنین؟

همانطور که نیشخند روی لب های ادی کارمایکل می ماسید، بقیه ی ریونی ها نیشخند می زدند. ریتا عشوه های خرکی آمد و گفت:
ببین ادی... ما یه مأموریت خطیر داریم، باید بریم اسنیپ رو کچل کنیم. اینه که تو یه مأموریت داری که خیلی آسون تره، خودتم تنهایی باید انجامش بدی.
- چی؟

ریتا جلوتر رفت و مأموریت را به ادی گفت. ادی پوکرفیس شد. ادی له شد. ادی تاپاله ی فیل را جلوی چشمانش می دید. ادی فیل هایی را می دید که شیر خورده بودند و... خلاصه، ادی به فنا رفت و هنگ کرد.

ریونی ها هم که هوش بسیار سرشاری داشتند، از این موقعیت استفاده کرده و به سمت دفتر اسنیپ سرازیر شدند و ادی را با مسائل و مشکلاتش - یعنی بیست کیلو پی پی فیل - تنها گذاشتند.


ویرایش شده توسط ادی کارمایکل در تاریخ ۱۳۹۴/۹/۲ ۱۵:۱۳:۴۴




He is Nostro dis Parter
Nostr' alma Mater...


پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
پیام زده شده در: ۰:۰۷ دوشنبه ۲ آذر ۱۳۹۴
#53

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۱:۲۱:۰۸ جمعه ۲ خرداد ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4826
آفلاین
خلاصه: فلور دلاکور دستگاهی ساخته که میتونه پول درست کنه. اما برای راه انداختن دستگاه سوخت لازمه و مواد درست کردن این سوخت، موادی کمیاب و بعضا گرون هستن. تا حالا دو تاشون رو پیدا کردن. اولی اشک اژدها، دومی برگ درخت بید کتک زن! حالا به دنبال دو مواد بعدی، یعنی 20 کیلو کود فیل‌های بزرگ هندی و سطل آشغال اتاق دامبلدور هستن. ریونیا قراره برای پیدا کردن این دو ماده به دو گروه تقسیم شن.
نکته: فعلا مشخص شده که فیلیوس عضو گروه دوم یعنی دزدیدن سطل آشغاله!


**************************************************

ریتا دو دوتا چهارتایی درون ذهنش می‌کند و بالاخره تصمیم خود را می‌گیرد.
- مفتخرم اعلام کنم که وظیفه سخت و خطیر محافظت از تالار و هدایت گروهی که قصد دستبرد به اتاق دامبلدورو دارن برعهده می‌گیرم. من از بچگی عادت داشتم کارای سختو خودم بردارم. وای که من چقد بخشنده‌م. چیزایی که گفتمو نوشتی؟

قلم پرِ جادوییِ روی اعصاب ریتا، تکانی ناگهانی می‌کند و بلافاصله شروع به نوشتن حرف‌هایی که مسلما 180 درجه با اصلشان متفاوت بودند می‌کند. پیش از اینکه ریتا بخواهد قدم پیروزمندانه‌ای برای انتخاب گروهش بردارد، صدایی توجه همگان را به خود جلب می‌کند.
- قرررچ!

لینی که به تازگی از ناکجا آباد به درون سوژه منتقل شده بود و همچنان اثرات نت ضعیفش موجب موجی شدن چهره‌اش و گاهی به طور کلی محوش شدنش می‌شد، یکراست بر روی ریتا سوسکه فرود می‌آید.
- اهم... سلام بچه‌...ها! ورود تازه‌واردامونو خوشامد می‌گم. داشتین گروهبندی می‌کردین؟ دستبرد به اتاق دامبلدور؟ کیا آماده‌ن که با من بیان؟

لینی با دیدن چشم‌های از حدقه بیرون‌زده‌ی جماعت ریونی که به پایش خیره شده بودند، خم می‌شود و با تعجب پاهایش را از نظر می‌گذراند. حجاب آسلامی(!) را که رعایت کرده بود، شلوارش پاره که نبود، جورابش هم که سوراخ نبود. اصلا به فرض که بود، درون کفش چه کسی از سوراخ بودن آن آگاه می‌شد؟

فیلیوس که متوجه تلاش لینی برای فهمیدن ماجرا و عدم موفقیتش برای درک اتفاق رخ داده شده بود، فریاد می‌زند:
- لینی! ریتا!

لینی به سرعت پایش را که از شدت نگاه ریونی‌ها سست شده بود، از روی زمین بلند می‌کند. نیشخند زنان دستش را به انتهای کفشش می‌برد و موجود لزج له‌شده‌ای را با کاردک از کفشش جدا می‌کند.
- هاها. ریتا بود! سلام.

لینی با احتیاط ریتا را بر روی میز قرار می‌دهد. سپس به گونه‌ای که کسی متوجه نشود سیخونکی به قلم پرِ ریتا می‌زند و آن را بر روی زمین می‌اندازد. بعد از اتمام کارش دست‌هایش را به هم می‌مالد و رو به ریونی‌ها می‌گوید:
- خب چی می‌گفتم؟ آهان! یه گروه دنبال من راه بیفتین. می‌ریم تا نقشه‌ی دزدی از اتاق دامبلدور رو بکشیم.

لینی این را می‌گوید و همراه با نیمی از ریونی‌ها که فیلیوس نیز شاملشان می‌شد، ریتا و نیمه‌ی دیگر ریونی‌ها را تنها می‌گذارد. هنوز هم گاهی تصویرش به خاطر نت ضعیفش شطرنجی می‌شد!


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۴/۹/۲ ۰:۱۴:۳۷



پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
پیام زده شده در: ۱۹:۱۹ شنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۴
#52

دای لوولین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۳ چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲:۲۹:۰۱ جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 292
آفلاین
- حداقل لازم نیست برای اون به فیل ها پول بدیم.
- می شه بگی فیل دقیقا باید از کجا پیدا کنیم؟
ملت راونی به فکر فرو رفتند. اما خب ان ها ملت راونی بودند. پس خیلی سریع جواب پیدا شد.
- می ریم هند.
- می دونی حتی با آپارات کردنم چقدر پیدا کردنش طول می کشه؟ اینجوری پیش بریم تا پیدا کردن مواد اولیه فلور مرده.
آیۀ یأس خوانِ مذکور طی یک حرکت هدفمند، از سوژه به بیرون پرتاب شد. و ملت در آزمایشگاه نفس راحتی کشیدند.
- می گم بیچاره زیاد حرف بدی هم نمی زد ها؟
- باید دوتا گروه بشیم هر گروه بره دنبال یکی از مواد اولیه. گلرت ماده دومو بخون.
گلرت به طرزِ خیلی پوکرفیسی( کپی رایت بای آیۀ یأس خوانِ مذکور) گفت.
- سطل آشغال اتاق پرفسور دامبلدور.
ملت راونی همگی با رعایت حق کپی رایت همچو گلرت پوکر فیس شدند. تنها یک نفر زیرلب با خود زمزمه کرد.
- دیلاق ریشو
گلرت با خوش حالی رو به راونی ها فریاد زد.
- اولین داوطلب برای گروه دوم. مرسی پرفسورفیلت ویک.
بقیه با نگرانی به یک دیگر نگاه کردند. هیچ کس نمی خواست به محفل دست برد بزند. هیچ کس نمی خواست به هندوستان برود و کود فیل را با خود بیاورد. اما بحث پول در میان بود و وقتی پای پول درمیان است جای هیچ حرف دیگری نمی ماند.انتخاب بین بد و بدترین. اما همۀ اعضا پوکر فیس نبودند و اگر دقت می کردید یک نفر را می شد کاملا دید.


ویرایش شده توسط دای لوولین در تاریخ ۱۳۹۴/۸/۲۳ ۱۹:۳۶:۰۴

این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.