هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۶:۵۸:۰۴ سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مگان راوستوک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۰۸:۰۸ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۰:۴۷:۳۴ سه شنبه ۱ مهر ۱۳۹۹
از هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 111
آفلاین
- ای افرین دمت گرم مثل اینکه اونقدر هم خنگ نیستی ها.
- ولی یادت باشه باید افتخارش به اسم من ثبت بشه.
- یا مرلین بزرگ
سدریک و هکتور به سرعت به سمت گل های کنار دریاچه دویدند.
- وای چقدر خوشگله اینجا
- اره موافقم.
- سلام سلام خوش اومدید. به باغ ما خوش اومدید. گل های ما رو کردین شما خوشحال. گل های رو کردید مشتاق. خوشحالیم ما که هستید شما اینجا برای ما.
گل های رنگارنگ بسیار زیادی در باغ بودند و با خوشحالی زیادی برای سدریک و هکتور اواز می خواندند.
- سلام گل های خوشگل من خیلی خسته م واسه ی همین زیاد حرف نمی زنم بهمون مسیر انجا که اب هایش یخ زده است را نشون می دید؟
- شما باید امتحان ما رو قبول بشید اول.
- چی؟! یه امتحان دیگه من دیگه تحمل ندارم.
ولی دیگر خیلی دیر شده بود. گل ها پودر هایی را فوت کردند و سدریک و هکتور رو به دنیایی دیگر فرستاد.
..........
رویای سدریک.
سدریک در حالی که به ارامی بلند می شد سرش را مالید. وقتی به هوش اومد خودش را در تالار عمومی هافلپاف دید.
- من کجام؟ عه اینجا که همون تالار عمومی خودمونه.
- هی سلام زاخاریاس.
- بعد از اون کارت هنوز خجالت نمی‌کشی که با ما سلام و احوالپرسی می کنی؟
- چه کاری؟!
- خودت بهتر از همه می دونی


Im not just a witch that was put in slytherin. They were always jelous to me but the know im better that them. Im the future of slytherin

تصویر کوچک شده


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱:۱۷:۴۵ سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۹

نیک بی سر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۵:۰۶ چهارشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۲:۲۴:۴۷ پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 37
آفلاین
سدریک گیج شده بود .

تا حالا به اعماق وجودش نرفته بود . و راه ان را بلد نبود.

اصلا شاید درخت عقلی در سر نداشت و میخواست سر به سر او بگذارد؟

با اینکه ریونی بود . و همه از او انتظار حل کردن معما را از او داشتند . او چیزی به ذهنش نمیرسید .

تصمیم گرفت ار هکتور کمک بگیرد.


هکتور ارباب ما رو فرستاده با هم براش اب بیاریم نه من تنها ؟

هکتور

میتونی جواب معما رو کمکم حل کنی


هکتور

هی هووم نکن

حالا معما رو بخون تا بشنوم

تا به گل رز چند رنگ برسی.معمای اول این است که تو باید به جایی بروی که در این اب هایی یخ زده است و بعد به جایی که گل هایش وحشی می باشند و بعد به جایی که مردم بسیاری دارند ولی بدان انجام شهر نیست و در اخر جایی که تمامش شادی است و رنگین انجا می توانی گل را پیدا کنی.


هکتور گفت

سدریگ گفت درد هووم

هکتور یک دفعه با خوشحالی گفت: یافتم یا فتم.

سدریگ گفت: چیو یافتی


من یه معجونی دارم
میفرستت اون دنیا تا بتونی پیداش کنی .

سدریک گفت :بعد اونوقت چجوری به تو بگم ؟

هکتور دیگه اینشو من نمیدونم
با ز دوباره سدریگ این جمله معروف یافتم یافتم را تکرار کرد وگفت

منظورش اون دشت گل نزدیک باتلاق نیست !




پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۲۱:۲۷:۱۰ دوشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مگان راوستوک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۰۸:۰۸ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۰:۴۷:۳۴ سه شنبه ۱ مهر ۱۳۹۹
از هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 111
آفلاین
سدریک دستی به موهایش کشید و به ارامی بلند شد. چرخی به بدنش داد. چغ.

- سدریک این صدای غولنجت بود؟!
- پنه په مال مامانم بود.
سدریک با قدم های بلند به سمت درخت رفت. درخت داشت اواز می خواند و تفسیر می کرد.
نقل قول:
دستمال من زیر درخت البالو گم شده. خبر داری؟ نه نه

خب اگر خبر نداری چرا این شعر رو نوشتی؟
- اهم اهم
- تو کی هستی؟ با اون خنگ خدایی؟ نه تو باید گیلدوری باشی. الان می گیرمت. دغل کار من رو گول می زنی؟ می ری برام گل رنگارنگ تقلبی می اری.
درخت شاخه هایش را در هوا تکان داد و به جایی که سدریک بود برد.

- من را نکش من سدریک دیگوری هستم. پسر اموس دیگوری.
- ای تو سدریکی پس. فکر نمی کردم اینقدر مثل گیلدوری بی ریخت باشی.
- من و بی ریختی؟! واقعا که خیلی بی سلیقه هستی. -ببخشید پسرم که بهت حمله کردم. چون یه چند وقتی
هست که ازش دلگیرم
- چرا؟
- بهم گل هفت رنگ تقلبی داد.
- اخی گناه داشتی.
- اره
- اقا درخته ما هم اگر اون از رو برای ارباب نبریم اون هم ما رو می کشه
- خب من چون فکر می کنم تو یه پسر خوشگل و مهربونی شاید بهت یه راهنمایی کنم. تو باید به قلبت رجوع کنی تا بتونی جواب معما رو پیدا کنی. اگر بهش رجوع کنی جواب تمام معما ها رو پیدا می کنی.
- من الان رجوع کردم قلبم بهم می گه بخواب.
- خنگ نباش به اعماق وجودت برو


Im not just a witch that was put in slytherin. They were always jelous to me but the know im better that them. Im the future of slytherin

تصویر کوچک شده


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۲۳:۵۲:۲۸ یکشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۲:۲۹
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6094
آفلاین
-سدریک!

جوابی نیامد!

-دیگوری!

همچنان جوابی نیامد.

-خوش تیپ؟

سدریک یکی از چشم هایش را باز کرد.
-کسی با من بود؟

هکتور، گیلدروی لاگهارت آینده را در چهره سدریک می دید.
-من گیج شدم.

سدریک همان چشمی که به سختی باز کرده بود را دوباره بست.
-این که چیز جدیدی نیست. برای همچین چیزی منو بیدار کردی؟ الان باید از اول بخوابم.

هکتور عصبانی شده بود. لگدی به دم دست ترین نقطه بدن سدریک زد.
-دِ پاشو می گم. این درخته معما طرح کرده.اونم نه یکی. چند تا... و از اون جایی که نه تو ریونی هستی و نه من، باید یه راه دیگه برای بدست آوردن آب پیدا کنیم.

سدریک با خودش فکر می کرد که ای کاش لینی وارنر را به جای هکتور به همراهش فرستاده بودند. البته لینی هم چندان باهوش محسوب نمی شد، ولی حداقل نمی توانست لگد بزند. اگر می زد هم احتمالا درد نداشت.

-ببین... من که می دونی خیلی خوش صحبتم! باهاش حرف می زنم و سرشو گرم می کنم. تو سعی کن ریشه هاشو از خاک بکشی بیرون و به آب برسی! فکر خوبیه؟

فکر مزخرفی بود. ولی در آن لحظه تنها فکرِ در دسترس بود!




پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۱:۲۴:۳۸ دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مگان راوستوک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۰۸:۰۸ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۰:۴۷:۳۴ سه شنبه ۱ مهر ۱۳۹۹
از هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 111
آفلاین

درخت با تعجب بیشتری به سمت پایین خم شد.
-چی؟!
-هیچی دیگه اقا درخته همین. فقط می خواستیم که ریشه هاتون رو در بیاریم.
درخت که از این اهانت بسیار خشمگین شده بود با خشم به هکتور گفت:
-من هزاران سال است که در این جنگل زندگی می کنم و هیچ جادوگری نتوانسته است من را از ریشه در بیاورد چون هیچ کس در چالشی که من گفتم پیروز نشده بود.
هکتور با تعجب بسیاری پرسید:
-چالش؟!
-بله چالش.چالشی سخت که اگر از این بیرون بیایید یکی از باهوش ترین،چالاک ترین و بهترین جادوگران تاریخ به حساب می آیید.
هکتور با شنیدن چنین جملاتی به فکری فرو رفت. فکری که وقتی از چالش بیرون بیاید همه ی مرگ خواران به او حسودی می کنند. دیگر دردانه ارباب می شود و دیگر کسی به خوردن معجون هایش نه نمی گوید.

-پسرم. در این دنیا هستی اصلأ؟
هکتور با صدای درخت از رویا بیرون امد
-بله اقا درخته گوش می دم.
درخت شروع به گفتن چالش کرد:
-تو باید این معما ها را حل کنید تا به گل رز چند رنگ برسی.معمای اول این است که تو باید به جایی بروی که در این اب هایی یخ زده است و بعد به جایی که گل هایش وحشی می باشند و بعد به جایی که مردم بسیاری دارند ولی بدان انجام شهر نیست و در اخر جایی که تمامش شادی است و رنگین کمان. انجا می توانی گل را پیدا کنی.
هکتور که از معما گیج شده بود به ارامی بلند شد و به سمت سدریک رفت.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۱ ۱۷:۳۲:۳۳


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۷:۴۸:۵۷ یکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۹:۲۴
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 824
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه تصمیم گرفته اربابی جنگلی بشه برای همین به همراه مرگخوارا در جنگلی بدون هیچ امکاناتی سکنی گزیده. لرد تشنه ش میشه و برای رفع تشنگی از مرگخوارا می خواد که توی یه ظرف از جنس جمجمه براش آب بیارن. هکتور و سدریک مامور پیدا کردن آب می شن. ولی هر چی توی جنگل جستجو می کنن به آب نمی رسن. تصمیم می گیرن درخت بسیار بزرگی رو از ریشه در بیارن و ازش آب بگیرن!

.......................

-خب... تو شروع کن. من بعدا بهت می رسم.

سدریک این رو گفت و سرش رو به درختی تکیه داد و بلافاصله صدای خروپفش به هوا بلند شد.

هکتور با خوشحالی به درخت تنومند مقابلش خیره شد. هیچوقت کاری به این سختی انجام نداده بود. احساس قهرمان بودن می کرد. حس هرکول بودن داشت! البته فامیل بودن هرکول و هکول هم در این جو گیری بی تاثیر نبود!
جلو رفت و دست های لاغر و نحیفش رو دور درخت حلقه کرد.
-هن...هن و هن...هوم...اممممم....

و صد البته که درخت حتی ذره ای از جاش تکون نخورد.

هکتور همیشه میدونست پاهای قوی داره. قوی در اثر دوایش های زیاد! تصمیم گرفت به نیروی پاهای قدرتمندش اعتماد کند.
روی زمین نشست و کف هر دو پاش رو روی درخت گذاشت و فشار داد.
فشار داد... و باز هم فشار داد...

-دقیقا داری چیکار می کنی؟

هکتور از جاش بلند شد و درخت را دید که با تعجب به سمت پایین، یعنی جایی که هکتور وایستاده بود، نگاه می کرد.

-خب...چیزه...اممم... داشتم سعی می کردم شما رو از ریشه در بیارم...اگه اشکالی نداره.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۵:۴۸:۴۱ جمعه ۱۰ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۳۷:۱۶
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 630
آفلاین

-خیسه... داریم درست می‌ریم!

سدریک که تا همانجایش هم بیشتر از چیزی که انتظار می‌رفت بیدار مانده بود، چشم‌هایش را مالید تا دید بهتری پیدا کند.
-کجاش خیس بود هک؟
-همه جاش!

سدریک برای لحظه‌ای دار فانی را وداع گفته، رفت در دنیایی دیگر. دنیایی پر از بالشت‌های پر قو... تشک‌هایی ابریشمی و پتوهایی زرین! دنیایی که هیچگاه نیازی به بیدار شدن نیست. نیازی به بیدار شدن برای رفع نیاز‌های اولیه بدن هم نیست حتی!
اما متاسفانه لحظه به اتمام رسید و سدریک باز به دنیای فانی بازگشت.
-همه‌جاش خیسه... همه‌جاش هکتور! پس به چه سمتی بریم؟! کدوم ور بریم؟

بی‌خوابی تاثیرات نامطلوبی روی سدریک داشت!

-من میگم...
-نه! هیچی نمی‌گی... از این به بعد من می‌گم! این درخت همه‌جاش خیسه... پس ریشه‌هاش آب دارن. از ریشه درش میاریم و می‌دوشیمش تا ظرف پر شه و بعد برمی‌گردیم. به همین سادگی!

قطعا ساده بود. کندن درختی ۱۰ متری از ریشه با دست خالی، ساده ترین کار دنیا محسوب می‌شد حتی!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۲۰:۲۴:۴۸ چهارشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۱:۱۴
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4853
آفلاین
سدریک که تمام مدت به سختی خودشو بیدار نگه داشته بود، در یک لحظه‌ی بسیار کوتاه به چرت عمیقی فرو می‌ره.
که البته از چشمای هکتور دور نمی‌مونه.

- هی پاشو ببینم داریم به آب می‌رسیم!

سدریک ناگهان از خواب می‌پره و با بدخلقی می‌گه:
- لزومی نداشت داد بزنی. همین که نزدیک شدی زلزله چند ریشتریت خوابو از سرم پروند.
- پس بیا بریم.

اما سدریک راه نمیفته. این چرت کوتاه، خوابی به همراه داشت که علاقمند بود با هکتور در میونش بذاره.
- ببین هکتور، تو یه نظریه‌ای دادی که ما فرض می‌کنیم...
- فرضی وجود نداره قطعا درسته!
- خیله خب حتما درسته. و چون ما خیلی مطمئنیم که درسته نظرت چیه حداقل هر چند درخت یه بار دوباره چک کنی تا مطمئن شی درست می‌ریم؟

ویبره‌های هکتور برای مدتی متوقف می‌شن و به محض تصمیم‌گیریش دوباره از سر گرفته می‌شن.
- از کجا ذهنمو خوندی؟ آخه همین الان قصد داشتم برم این درختو بغل کنم!

هکتور ضمن گفتن این حرف به سمت درختی حرکت می‌کنه تا اونو در آغوش بگیره و از درستی مسیر اطمینان حاصل کنه.




پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۴:۱۲:۴۴ جمعه ۱۳ تیر ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۰:۴۶:۳۶ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹
از تاریک‌ترین قسمت سایه‌ی ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 296
آفلاین
سدریک از روی شانه‌های هکتور پایین پرید و سعی کرد خودش را بیدار نگه دارد. هکتور هم با تمام وجودش به دنبال آب می‌گشت.
همان موقع سدریک دوراهی‌ای دید که هرگز ندیدیه بود. البته، کل راهی که هکتور می‌دوید را خواب بود ولی مطمئن بود هکتور هم آن را ندیده.
-اون دوراهی رو میبینی؟ به نظرم از سمت چپیه بریم بهتره.
-نه سمت راستیه.
-نه چپیه.
-راستیه.
-چپیه!

هکتور و سدریک با فریادهای بلندی به راه‌های مد نظرشان اشاره می‌کردند، تا اینکه کلاغی از بالای سرشان گذشت.
-چه خبرتونه؟ چه خبرتونــــــــــه؟! چرا داد میزنین؟
-من میگم چپیه، اون میگه راستیه. کدوم درسته؟
-راستیه چیه؟ چپیه چیه؟

هکتور و سدریک با تعجب به کلاغ نگاه کردند. کلاغ با تاسف برای آنها سر تکان داد و از آنجا دور شد.
-اومدیم کمکشون کنیما! چپیه، راستیه!

سدریک دوباره به هکتور نگاه کرد و خمیازه‌ای کشید.
-باشه، همون راستیه. من که حال دعوا ندارم.
-آفرین! همیشه به هکتور دانا اعتماد کن!

سدریک می‌دانست، هکتور با اینکه چندین بار از اینجا رد شده ولی از این راه نرفته، وگرنه تا الان چیزی پیدا می‌کردند!
سپس با دهن دره‌ای بزرگ، همراه هکتور، وارد راه سمت راست شد تا آب را زودتر بیابد.


My Dark Great Lord
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۳:۳۸:۳۱ جمعه ۱۳ تیر ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۴:۲۳:۲۸
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 390
آفلاین
رفتند و رفتند و همچنان رفتند!

-به آب نرسیدیم هکتور؟
-یکم دیگه مونده!

یک ساعت بعد

هکتور همچنان در حال حرکت بود و همزمان یک لنگ پای سدریک چرت زنان را در دست گرفته بود و دنبال خود می کشید.
-الاناست که برسیم.

هزار سال بعد!

سدریک با زحمت بسیار یک پلک چشمش را گشود و به هکتور نفس نفس زنان اما مصمم که او را روی کول خود حمل می کرد نگاه کرد.
-من قبلا هم اینجارو دیدم هک. این همون درخته که در آغوشش گرفتی و گفتی اون سمتش خیسه!
-عه راست میگی ها من تا حالا در دوانشم هزار بار به این درخت رسیدم و ازش گذشتم و دوباره بهش رسیدم و ازش گذشتم و...
-یعنی هزاربار دور دنیا چرخیدیم و هنوز آب پیدا نکردیم؟!

هکتور کمی سرش را خاراند.
-آخه من فقط روی دوانش شبانه روزیم تمرکز کرده بودم.
-اوه! بسیار خب...یه دفعه دیگه این راه رو طی می کنیم و این دفعه من سعی می کنم بیدار بمونم تا آب رو پیدا کنم.

این جهنمی ترین همکاری گروهی تاریخ بود!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.