هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۲:۵۶:۰۰ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

پاتریشیا وینتربورن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۳:۳۸ یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۱۷:۱۴
از تبر چندشم میشه
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 19
آفلاین
ربکا جیغ می‌زد و همراه مرگخواران، به اطراف می‌دوید که ناگهان چیزی دور کمرش پیچید.
-عه، این چیه؟ چقدر شبیه درخ‍...

حرف ربکا با کشیده شدنش در تاریکی، توسط همان دست، یکی شد.
کمی نگذشت که از همان تاریکی درختی دختری بیرون آمد. سرفه‌ای کرد و به مرگخواران نگاه کرد.
-دنبال گل می‌گشتین؟
-تو از کجا می‌دونی؟
-ربکا کجاست؟
-تو کی هستی؟

دختر نگاهی به اطرافش انداخت و لبخندی زد.
-من پاتریشیام دیگه. درخت خونه‌ی ریدل‌ها.

مروپ با شنیدن کلمه "درخت" از دهن پاتریشیا، به سمتش دوید و همچنان از ادامه زندگی پاتریشیا خبری نیست.
بلاتریکس با کف دستش، روی پیشانی‌اش زد و به مرگخواران چپ چپ نگاه کرد.
-گیاه لرد بود که گم شده، بعد شما هنوز تو فکر این موندین که اون کیه؟

با این حرف بلاتریکس مرگخواران دوباره به اطراف دوید تا گیاه مغزخوار لرد را پیدا کنند.


Dico debere eum multum


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۷:۳۶:۴۱ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹

هلنا ریونکلاو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۸:۲۱ جمعه ۱۰ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۹:۳۷:۴۶ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
از نا کجا آباد
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 34
آفلاین
مرگخواره ها گیاه مذکور را به سر جای اولش برگرداندند ، اما گیاه که از این بازی خوشش آمده بود ، مرگخواران مجبور میکرد او را به هر طرف که میخواهد ببرند.

_گیاه عزیز ، بسه دیگه . دیسک کمر گرفتیم.
_نچ نچ ! من میخوام برگردیم به ورودی خانه ریدل ها.
_اسکلمون کردی؟
_نه، چطور؟
_اگه گیاه مورد علاقه ارباب نبودی، سه ساعت پیش یه کروشیو نصبیت کرده بودم.
_اگه به بابام نگفتم، یه آشی برات نپختم.

مرگخواران که از خستگی و درد کمر دیگر رمقی برایشان باقی نمانده بود و حال حوصله بحثِ با گیاه راهم نداشتند ،خود را از گیاه دور کردند تا با هم گفت و گویی داشته باشند.

_با این وضعیت درد کمر و ... ،من یکی دیگه دست به این گیاه نمی زنم.
_ما همه مون الان خسته ایم ، باید با همفکری هم یه راهی پیدا کنیم ، شاید بشه از زیر این ماموریت خیلی ریز در بریم.
_آره موافقم ، اما چجوری؟
_بدیم ایوا بخورتش.
_من همین الان دو تا قابلمه لازانیا خوردم.فکر نکنم ظرفیتشو داشته باشم.
_این که عملی نیست.بریم سراغ ایده ...
_جییییغ
_ هی ربکا ! چه خبرته؟ وسط جلسه ای به این مهمی جای جیغ کشیدنه.
_گیاه نیستش.
_جان!

مرگخوارن تازه متوجه شدند ، چه چیزی رخ داده بود ، گیاه رفته بود و جز مقداری خاک و کود ، هیچ اثری از گیاه مغز خوار نبود.


Kind,Calm,smart
Be yourself and do not change your self in any way


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۰:۳۴:۳۵ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۲۵:۲۹
از کتابخونه ی هافلپاف$_$
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 444
آفلاین

مرگخوارا بهم نگاه کردن.کسی نظری نداشت،گیاه چرا باید میرفت دم در خونه ی ریدل ها؟ مگه میخواست بر روی دومینیک نظارت کنه هنگام بیل زدن؟ یا شایدم میخواست مثل بانو مروپ شه؟
هیچ از مرگخوارا نیازی به دو عدد بانو مروپ گانت نمی دیدن.

-دِ منتظر چی هستین؟ ببرینم دم در!...چرا دارین عین برزخیا نگام میکنین؟
-اممم...درسته گیاه جان،ولی چرا میخوای بری دم در؟
-به شما مربوط نمیشه!
-خب ماهم نمی تونیم تورو جابه جا کنیم!
-به بابام میگم منو نبردین دم در!
-باشه بابا شوخی کردیم!

مرگخوارا از زیر گلدون گیاه لرد گرفتن و به سمت در روانه شدن اما هنوز ازز گلخونه در نیومده بودن،گیاه دستور توقف داد!

-ایستتتتت!
-چیشده؟
-دیگه نمی خوام برم دم در!
-چرا خب؟
-چون خوابم میاد،باید استراحت کنم!
-بذارینش زمین!

مرگخوارا گلدون سنگین رو روی زمین گذاشتن. دو ثانیه بعدش همه مرگخوارا دیسک کمر گرفتن!

-نههههه! اینجا وسط راه نزارینم!
-جان؟
-برم گردونین سر جام!
-


ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲ ۱۰:۴۷:۵۰
دلیل ویرایش: ....

only Hufflepuff


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲۳:۰۹:۵۶ سه شنبه ۱ مهر ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۱:۲۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6186
آفلاین
خلاصه:

گیاه مورد علاقه لرد سیاه، به عنوان غذا، طلب روزی دو عدد مغز جادوگر کرده. مرگخوارا مغز انیشتین رو به دست آوردن.

.............................

مرگخواران در را بستند و دوان دوان به سمت گیاه برگشتند!
گیاه بسیار گرسنه به نظر می رسید.
محفظه شیشه ای را شکستند و مغز کهنه و چروکیده انشتین را از داخلش در آوردند.
گیاه با دیدن مغز، برگ هایش را کمی جمع کرد. مشخص بود که اشتهایش اصلا تحریک نشده!
بلاتریکس مغز را در دست گرفت و جلو رفت.
-هممممم...چه مغزی... پر از اطلاعاته. پر از تجربه یک عمر زندگی... پر از فرمول. چقدر باید خوشمزه باشه. به به. چقدر هم لزجه!

برگ های گیاه کم کم از هم باز شد.
بلاتریکس فرصت را غنیمت شمرده و مغز را داخل برگ ها انداخت. برگ ها شروع به جویدن مغز کردند. ظاهرا مغز بسیار خوشمزه بود. گیاه راضی به نظر می رسید.

-خب خب خب... بالاخره به یه دردی خوردین!

گیاه، ریشه هایش را از داخل گلدان بیرون کشید. گل های چسبیده به ریشه را با ردای فنریر پاک کرد. ریشه اش کثیف تر شد! برای همین دوباره با ردای ایوا پاک کرد.
-این همه وقته منتظر یه مغز بودم! کل بدنم تکامل پیدا کرد و فقط احتیاج به یه مغز داشتم. چقدر احساس هوش و ذکاوت می کنم. خب... منتظر چی هستین؟ سریع منو ببرین جلوی در ورودی بکارین. کلی کار برای انجام دادن دارم.




پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۳:۱۵:۴۸ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

آرتمیسیا لافکین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۳ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۳۹:۵۸ شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۹
از زیرزمین هافلپاف و خانهٔ شمارهٔ ۱۲ گریمولد
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 72
آفلاین
پیرزن نیم‌نگاهی به پسرش انداخت؛ سپس چادرش را به دورش محکم‌تر کرد...

-قبل ازینکه بیرونمون کنین یه نگاه به چیزی که از قبل بعنوان مهریه برای گل‌دخترتون آماده کردیم بندازین... مطمئناً نظرتونو عوض می‌کنه...

با این حرف، ضحاک گردن یکی از مارهای روی شونه‌اش را گرفته، دستش را در دهان مار فرو برده و محفظه‌ای شیشه‌ای را از درون آن بیرون آورد، سپس با آستین بزاق مار را از رویش پاک کرد. اکنون مغزی کهنه، داخل محفظه خودنمایی می‌کرد...

-خب این مغز کهنه به چه دردمان می‌خورد؟!
-ننه نگاه به کهنگیش نکن مغز انیشتینه!

لرد همچنان بی‌تفاوت، اما مرگخواران با تعجب به محفظهٔ شیشه‌ای نگاه می‌کردند. گیاه نیز دهانش آب‌افتاده و می‌خواست با بیرون آمدن از درون گلدانش مغز را بگیرد اما بلاتریکس آن را محکم نگه داشته بود.

-خیله خب باشد، اجازه می‌دهیم مراسم خواستگاری برگزار شود؛ ولی حق داخل شدن ندارید! همان جلوی در بمانید مراسم را برگزار کنیم!

پیرزن همینکه خواست اعتراضی بکند و فک و فامیلش را به رخ آنها بکشد با نگاه‌ تهدیدآمیز مرگخواران مواجه شد! برای همین تصمیم گرفت همان جلوی در مانده و با دودی که از مغز سوختهٔ تام به مشامشان می‌خورد مراسم را انجام دهند...


ویرایش شده توسط آرتمیسیا لافکین در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۳ ۱۳:۲۲:۴۲

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می‌زنند... فرزندان هلگا می‌درخشند!
***

شادی رو می‌شه در تاریک‌ترین لحظات هم پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغ رو روشن کنه!


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۷:۱۹:۴۰ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۳:۳۳
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 511
آفلاین
اما کجا دیده‌اید که اتفاقی "کم‌کم" به وقوع بپیوندد؟
اتفاقات لحظه‌ای هستند. پیش‌بینی میشد اتفاق لحظه‌ی بعدی جنگی سهمگین بین مرگخواران و فک و فامیل ضحاک ماردوش باشد؛ اما همانطور که پیش‌تر خواندیم، اتفاقات لحظه‌ای هستند و لحظه‌ای بعد چیزی به وقوع پیوست که افکار عمومی را به سمت خود منحرف کرد.
- مرگخوارانمان! بوی سوختگی می‌آید. پناه بر خودمان! نکند رداهایمان را آتش زده‌اید؟

با سخن لرد، سکوت همه جا را فرا گرفت. اولین مظنونی که در یک سانحه آتش‌سوزی می‌توانست بین مرگخواران وجود داشته باشد کسی نبود جز مرد میان‌سال پیپ‌کش گروه، اگلانتاین.

- اگلا؟!

بالعکس اکثر اوقات، این‌بار اگلانتاین دلیل حادثه نبود! اتفاقا او کاملا آرام سر جای خود نشسته بود و پیپش را استعمال می‌کرد. در همین حین فریاد تام بر هوا رفت.
- مغزم! مغزمه داره ته می‌گیره!
- خب. این یکی مسئله چندان مهمی نیست. پدربزرگ! شما که به رسم پیشینیان در درست کردن کباب مشرف هستید یه تابی به مغزش بدهید تا نسوزد.

سپس به سمت طایفه ضحاک برگشت.
- و شما چند لحظه‌ی پیش چه می‌گفتید؟

خانواده ضحاک، که اکنون آرام شده بودند، تصمیم گرفتند درخواست خود را مودبانه تر اعلام کنند.


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۷:۱۹:۴۸ جمعه ۱۴ شهریور ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸:۳۶ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۱:۵۸
از نقاشی مرلین دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 159
آفلاین
گلخانه
لرد که متعجب شده بود، همانجا ایستاده و به زن که احتمالا مادر ضحاک بود خیره شد.
-شما اینجا از جون ما چی میخواهید؟
-ننه خب اومدیم خواستگاری گل بانوی عزیز دیگه.

آخرین باری که لرد حرف از خواستگاری شنیده بود، رودولف با دسته گل آمده بود خانه ریدل ها و گفته بود خاطر خواه بلاتریکس است. آن خاطره را در ذهنش مرور کرد...
-ما خواستگاری دوست نداریم. ریشه تمام مشکلات است. یک بار به عمرمان خواستگاری دیدیم برای هفت پشتمان بس است.
-واه! پسر به این گلی! دلتم بخواد!

پیرزن این رو گفت و بشکنی زد. ناگهان تمام فامیل های ضحاک آمدن جلو و شروع کردند به خواندن:
-واسه دختر شما، واسه دختر شما، خواستگارایی اومدن... همشون با هدیه ها، همشون با هدیه ها، دسته به دسته اومدن...اون یکی، شاه پسر از سر بازار اومده... این یکی افسره و با صد تا سرباز اومده... شما بگین، شما بگین... توی این خواستگارا کی میشه دوماد ایشالا؟

مرگخواران در جواب یک صدا خواندند:
-دوماد ما باید شازده باشه، عاشقونه دلو باخته باشه... دوماد ما باید شازده باشه عاشقونه دلو باخته باشه...واسه عروسِ دلنازک ما دو سه ملیونی اندوخته باشه...

پیرزن و خانواده ضحاک که دیدند دارند کم می آورند، لحن خود را تغییر داده و شروع به خواندن شعر جدیدی کردند:
-ای وای از این بخت سیاهت! ای دختر کو روز تباهت؟! ترشیده شوی، سال بمانی، بد سیرت و بی حال بمانی...

کم کم داشت جنگی بزرگ در گلخانه در میگرفت!



ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۱۴ ۲۰:۳۹:۵۰



پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۳:۰۹:۱۲ جمعه ۱۴ شهریور ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

دومینیک ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۲:۱۵ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۱:۲۹:۰۵ دوشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۹
گروه:
مرگخوار
مترجم
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 30
آفلاین
گلخانه تاریک


مرگخواران به دستور لرد سیاه، مغز تام جاگسن رو روی منقل کباب می‌کردن و دودش رو به طرف گل باد میزدن، تا قبل از رسیدن مغز جدید، اشتهای گیاه مورد علاقه ی لرد رو تحریک کنند. و حال به هر دلیلی، آب از دهان خودشون هم راه افتاده بود.
- این یه مغزه ولی من کم کم دارم گرسنه شدن میشم!
- عجیبه اگه بخوام مغز خودمو بخورم؟

- خانم گل و خانواده‌ی محترم اینجا زندگی می‌کنن؟

همه به طرف در برگشتند تا منبع صدا رو شناسایی کنند. مردی با ریش های بلند و دو تا مار که روی شونه‌هاش پیچ و تاب میخوردند، چمدونش رو روی زمین گذاشت، عینک آفتابیش رو صاف کرد و دستی به پیراهن آستین کوتاهِ گل‌گلیش کشید.
- خدمتتون عرض کنیم که ما ضحاک هستیم. آوازه‌ی بانویی مغز خور در این حوالی را شنیدیم و عجالتا برای امر خیر، همراه با خانواده خدمت رسیده‌ایم!

دستی از پشت ضحاک رو کنار زد و پیکر خمیده‌ی پیرزنی که یک چادر گل‌گلی به کمر بسته بود، پیدا شد.
- برو کنار ننه ببینم چه خبره... چشمام درست نمی‌بینه...

پیرزن جلو رفت و دست انداخت و ردای لرد سیاه رو چنگ زد.
- ننه عروسم تویی؟ ماشالله چه رشیدم هستی!
- ما عروس نیستیم، ما اربابیم!


همان زمان - موزه‌ی نگهداری از مومیایی مشاهیر و دانشمندان


- انیشتینِ مامان اگه یه ذره سرشو کج کنه من مغزو راحت بر میدارم و میرم!

مروپ درِ تابوتِ انیشتین رو باز کرده بود، و برای گرفتن مغزش با او گلاویز شده بود.

- اوا پس مغزت کو؟
- دو ساعته دارم سعی می‌کنم همینو بهت بگم زن! پیش پات یه آقایی با دوتا مار اومد مغزمو گرفت برد. گفت برای مهریه‌ی همسر آیندش لازمش داره!


ویرایش شده توسط دومینیک ویزلی در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۱۴ ۱۳:۱۲:۵۴
ویرایش شده توسط دومینیک ویزلی در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۱۴ ۱۳:۲۱:۳۷
ویرایش شده توسط دومینیک ویزلی در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۱۴ ۱۷:۲۶:۳۴

همتونو بیل می‌زنم!


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱:۴۷:۳۵ پنجشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۹

مرگخواران

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۱۴:۵۲
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
گردانندگان سایت
پیام: 403
آفلاین
اما مانع مذکور سرسخت تر از یک مانع عادی بود! در همان لحظه که رکسان به همراه سینی مغز به سرعت به سمت گیاه لرد حرکت می کرد گابریل زیر پایی برایش گرفت. رکسان به طور فیلم هندی گونه ای یک کیلومتر به آسمان پرتاب شد!

گابریل فرصت را غنیمت شمرد و سطل وایتکسش را دقیقا در نقطه احتمالی سقوط رکسان قرار داد.

-نـــــه!

اینگونه بود که رکسان به همراه سینی مغز به داخل سطل وایتکس افتاد. مغز بلافاصله تجزیه شد و زحمات رکسان و خوابش درمورد جانشینی لرد در یک لحظه با وایتکس یکسان شد!

آشپزخانه خانه ریدل

-مامان باید یه مغز خوب برای گیاه عزیز مامان تدارک ببینه.

سپس به یاد مغز دانشمندی به نام اینشتین افتاد که در یک موزه نگهداری میشد.
-ولی آخه مغزش کهنه هست...نکنه گیاه عزیز مامان بیمار بشه؟ ولی بعد خوردنش ممکنه یک گیاه دانشمند تحویل جامعه بدم.

از آنجایی که مروپ اعتقاد راسخی به جمله "هر چه نکشدت قوی ترت می کند" داشت بلافاصله راهی موزه ای که مغز در آن قرار داشت شد.




پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۱:۲۰:۵۱ پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۸

هافلپاف

وین هاپکینز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۵۰:۰۲ سه شنبه ۶ آبان ۱۳۹۹
از خاک بودم و به خاک برگشتم . . .
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 235
آفلاین
-می شه بگی دقیقا چه جوری هستن؟
-اینجا رو نیگا کن...یه خط نامتقارن وجود داره. اونجاشم که یه حاشیه ی زشت داره.
-خب این کجاش عجیبه؟
-مگه عجیب تر و بدتر از نامتقارن بودنش هست؟!

گابریل همیشه روی تقارن حساس بود و امکان نداشت اجازه بدهد که رکسان با دو مغز ناجور به گیاه لرد غذا بدهد.
-هنوز یه راهی هست. می تونیم بخوابونیمش داخل وایتکس. اگه مغزه متقارن شد، می دیمش به گیاهه.
-اینطوری که مغزه حل می شه!

گابریل به این راحتی دست بر نمی داشت؛ چون شرلوک هلمز زیاد می دید و به همه چیز و همه کس شک داشت.
-راه نداره. یا می خوابونیش توی وایتکس، یا کلا بیخیال می شی.
-برو کنار!

رکسان باید مغز را به دست لرد می فرستاد...حتی اگر مانع سرسختی مانند گابریل جلویش بود!


خداحافظ جادوگران!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.