هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۵:۰۷:۵۸ سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۱

گریفیندور، مرگخواران

جیسون سوان


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۴ سه شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۴۳:۲۴
از پشت سرت
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 139
آفلاین
مرگخواران دور درخت مذکور مشغول شعر و شاعری بودند و حواسشان از لردی که در افکارش غرق بود پرت شده بود.
لرد میدانست که مرحله اول خیلی طول کشیده است و اگر با این سرعت جلو بروند ده سال دیگر هم نمیتواند به آرزویش برسد.
- جیسون؟‌

مرگخواران کنار رفتند و به جیسونی نگاه کردند که دور تر از آن ها با جامی از خون ایستاده بود و بهشان نگاه نمیکرد.

- سرورم؟
-بزن!
-اما ارباب...
-اطاعت کن!

جیسون شنلش را دراورد و گوشه ای آویزان کرد و اسنیپ وار آستین هایش را بالا کشید. نفس ها در سینه حبس شد. درخت با لبخندی خبیثانه نگاهش را بین جیسون و لرد جا به جا میکرد. جیسون دستش را بالا برد.

-صبر کن!

گابریل جیغ کشان یک اسپری ضد عفونی و کمی وایتکس از جیبش در اورد و دست جیسون را تمیز کرد.
-اگه اربابو مریض کنی چی؟
- گابریل ارباب با کف سرشون غذا نمیخورن!
-اگه دستشون رو به کف سرشون بزنن بعد غذا میل کنن چی؟
-گابریل ارباب وقت مبارکشون رو با دست زدن به کف سرشون حروم نمیکنن لینی چیکارست پس؟
-
-

با این که معنی جیغ آخر گابریل و نگاه جیسون معلوم نشد اما این طور به نظر میرسید که گابریل قانع شده است. جیسون دوباره دستش را بلند کرد.

شترق


نه تنها مرگخواران که حتی خود درخت هم با فرمت " " به لردی که جای دست جیسون روی سرش خودنمایی میکرد نگاه میکردند. جیسون کم کم از فرمت " " به "" تغییر وضعیت میداد.
همه میدانستند جیسون در اجرای فرامین لرد حتی با خود لرد سیاه نیز شوخی ندارد.
لرد خشمش را فرو خورد و به درخت چشم دوخت.
- راضی شدی یا نه؟

درخت قانع شده بود.
-خب حالا میریم سراغ مرحله بعد! برای این کچل زن بگیرید!




پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲۱:۴۱:۴۶ پنجشنبه ۲۶ خرداد ۱۴۰۱

گریفیندور، مرگخواران

لوسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۶ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۱:۴۵:۳۷ سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۱
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
خلق انقلابی جادوگر
پیام: 245
آفلاین
نه؛ نمی شد، گیاه دیگر بد عادت شده بود و اگر به او رو می دادند همینطور تا روزهایی نه چندان کم، پس کله ی لرد مجبور بود ضربه های زیادی را تحمل کند.

نگاه پر استرس مرگخواران بین لرد قرمز شده و گلی که گویی پوزخند بر لب داشت، در حال گردش بود.
از طرفی لرد واقعا آن میوه را می خواست و از طرف دیگر درختی که در اصل دو گیاه در هم پیچیده بود بد اعصابش را می خراشید.

مرگخواران دایره تشکیل داده و در پی یافتن چاره ای بودند... شاید هم باید از راهی که روباه روی کلاغ برای دزدیدن برتی بات با طعم همه چیزش، استفاده کرده بود، استفاده می کردند؟ شاید‌.
از بین مرگخواران کتی انتخاب شد که جلو برود، او تعریف کرده و قارقارو هم ژانگولر بازی در می آورد. حتی دو جفت بال هم برایش گذاشته بودند که برای درخت پرواز کند.
-چه سری چه دمی عجب پایی، عجب ردای خوش رنگی و عجب برتی باتی! عجب شکوهی و عجب جلالی!

چشمه ی های خروشان شاعری در کتی جوشیده بودند و قل قل می کردند، اگرچه این قل قل روی اعصاب مرگخواران بود؛ اما گیاه به خودش نگاه کرد، نه سر داشت، نه دم و پا، تازه برتی باتی هم نداشت؛ اما شکوه که داشت!


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۳:۲۷:۴۵ پنجشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۱

اسلیترین، مرگخواران

اسکورپیوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۱ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۱۶:۱۵
از دست حسودا و بدخواها!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 122
آفلاین
در پی اتفاقات قبلی، قدم اول باید دوباره تکرار می شد اما مرگخواران اصلا دلشان نمی خواست این کار را تکرار انجام دهند، چون این کار نتایج خیلی بدی برایشان در آینده داشت و مرگخواران اصلا دلشان نمی خواست سر زندگی شأن ریسک کنند.


- یکی بیاد پس کله بزنه.
- من داوطلبم.
- گفتم یکی داوطلب شه.
- من مجدد داوطلبم.

ظاهراً گیاه هکتور را آدم حساب نمی کرد و مانند لرد سیاه از او خوشش نمی یامد، اما چاره ای نداشت چون غیر از هکتور کسی داوطلب نشده بود.

- بیا شروع کن.

لحظه ای از حرف گیاه نگذشته بود که هکتور با حرکت ویبره پس کله ای به لرد سیاه زد که که چند دقیقه بود ویندوزش بالا آمده و حالا دوباره به حالت خواب رفته بود.

- خوشم اومد. یه بار دیگه.


همه چی جیبت مال منه.
تصویر کوچک شده


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲۰:۵۶:۲۶ چهارشنبه ۴ خرداد ۱۴۰۱

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۰۰:۰۹
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 364
آفلاین
تا چند لحظه پس از زدن پس کله ای، لرد سیاه، ستاره دور سرش میدید. گیاه، که تا حدی راضی شده بود، قهقه ای سر داد.
- کیف داد. حالا قدم دوم...

بلاتریکس که پس از زدن پس کله ای، هنوز هم در حالت بغض به سر میبرد، مودش زا عوض کرده، و با عصبانیت، رو به گیاه کرد.
- قدم دوم؟ تو منو مجبور کردی بزنم پس کله ی باارزش اربابم، حالاهم قدم دوم میخوای؟

گیاه، که لجش بالا زده بود، برای مرگخوار بیچاره، زبان درآورد.
- نشد که! ریستش کردی! اگه بعد از تموم کردن یه قدم بخوای اینطوری جوش بیاری، باید دوباره انجامش بدی.

ویندوز لرد سیاه، تازه بالا آمده بود، که با بلاتریکس تشنج کرده کف زمین، رو به رو شد؛ گرچه، اهمیتی نداد.
- خب، مرگخواران پس کله ی همایونی ما زدند. حالا میوه رو رد کن بیاد.

گیاه، رویش را آنطرف کرد.
- نه دیگه، نشد! یه بار برا اون موجنگلیه توضیح دادم. اولا که چون بهم تشر رفت، قدم اولتون پاک شد و دوباره از اول باید شروع کنید. کلا هفت تا قدمه، اینقدر سختش نگیرین!

مرگخوار ناشناسی از آن پشت، حرف خوبی زد.
- دیگه بگو هفت خوان رستم!


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!




پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲۳:۲۶:۱۹ سه شنبه ۳ خرداد ۱۴۰۱

ریونکلاو، مرگخواران

سوزانا هسلدن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۶:۲۲ دوشنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۳۲:۵۸
از جایی که کوه بوسه می زند بر ماه
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 53
آفلاین
سکوت سنگینی گلخانه را فرا گرفت .

خیلی سنگین ، خیلی خیلی سنگین ، به قدری سنگین که مرگخواران طاقت تحملش را نداشتند .
پس لینی تصمیم گرفت باری از روی دوش مرگخواران بردارد .

- اصلا چرا آرزوهامون فقط یک ساعت باید دوام داشته باشن ؟

شاخه های درخت کمی درهم پیچیدند و او دست آخر جواب داد :

- زیرا یک توهم همیشگی نیست .......

سنگینی جمله ی درخت ، به سنگینی سکوت حکم فرما در گلخانه اضافه شد و مرگخواران را بیشتر از پیش تحت فشار قرار داد .

اما لینی از آن دسته پیکسی هایی نبود که کاری را نیمه تمام رها کند ، او تا این ، بارِ سنگین را از روی دوش مرگخواران برنمی داشت ، آرام نمی نشست .

- خودت داری میگی توهم ، توّهم هم متضاد واقعیته ، پس یعنی ادعای تو هم واقعی نیست !

درخت نگاهی سرشار از عشق به جُفتش ( که حالا قسمتی از خود او بود ) انداخت و گفت :

- اینکه توهمی باشه ، دلیل نمیشه واقعی نباشه

حرفش قانع کننده بود و طبیعتا مرگخواران هم قانع شدند .
در این بین مرگخواری مهجول النام از آن پشت پشت ها گفت :

- بلا بزن دیگه ، ابهت و عظمت ارباب اونقدری برای ما اثبات شده هست که با یه پس گردنی از بین نره.

حرف مرگخوار حتی قانع کننده تر هم بود ، پس بلاتریکس هم باید قانع میشد ، ، ، ، ، و ، ، ، ، ، ، شاید باورتان نشود امّا ...
شد !!!!!

بلاتریکس در حالی که چشمانش را از ترس بسته بود و داشت لبش را هم از ترس گاز می گرفت ، دستش را بالا برد و ...

محکم زد پس کله اربابش !!


ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۴۰۱/۳/۳ ۲۳:۳۰:۱۰

˹.🦅💙˼
𝓼𝔀𝓼𝓪𝓷𝓷𝓪 𝓱𝓮𝓼𝓵𝓮𝓭𝓮𝓷

تصویر کوچک شده


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۷:۳۴:۴۵ یکشنبه ۱ خرداد ۱۴۰۱

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۴:۳۱
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 797
آفلاین
اما اگر درخت راست می‌گفت چه؟ برآورده شدن آرزوها...
-یکی بیاد بزنه پس کله همایونی ما!

جماعت مرگخواران، یکی یکی انگشت در سوراخ گوش دیگری کردند که مطمئن شوند درست شنیده‌اند. در این بین انگشت هکتور بن بستی در گوش ایوان نیافت و از سوراخ دماغش بیرون زد.
-سرورم... یه بار دیگه تکرار می‌کنین خواهشا؟

لرد چشم غره ای نثار آنها کردند.
-فرمودیم یکی بیاد بزنه پس کله ما!

ملت مرگخوار که حالا مطمئن شده بودند از سلامت گوشی مناسبی برخوردارند، سعی کردند نحوه بستن دهانشان را هم به یاد بیاورند.

-یه پس گردنی خواستم ازتون ها! برید اصلا... برید کنار جلوی نور آفتاب رو نگیرید. شما اینکاره نیستین!

درخت بی اعصاب هم بود.
در این بین بلاتریکس که زودتر از سایرین موفق به بستن دهانش شده بود، فکری به سرش زد.
-من میزنم!

کاسه چشم پلاکس از تعجب شکست و حدقه چشمش هم قل خوران دور شد.
بلاتریکس به لرد سیاه نزدیک شد.
-عفو کنین سرورم!

و دستش را نزدیک گردن اربابش نگه داشت و با دست دیگرش کف دست خودش کوبید.
جماعت مرگخوار، یکی پس از دیگری پس افتادند و برخی هم ردا دریدند.

-برگرد ببینم!

بلاتریکس غرید.
-زدمشون دیگه! چی رو می‌خوای ببینی؟

لرد چرخیدند و درخت با نارضایتی غر زد:
-نه! محکم نزدی. قرمز نشده! یکی دیگه!

درخت قضیه را خیلی جدی گرفته بود.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۵:۳۲:۳۵ یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۱

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۹:۱۴
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6690
آفلاین
خلاصه تا آخر این پست:

یکی از گیاه های مورد علاقه لرد، عاشق گیاه دیگه ای می شه و در اثر پیوند این دو تا، درخت عجیبی وسط گلخانه بوجود میاد.
درخت میوه های رنگارنگی داره و ادعا می کنه هر کسی که از میوه هاش بخوره به مدت یک ساعت به یکی از آرزوهاش می رسه. ولی برای بدست آورد میوه باید هر کاری درخت می خواد براش انجام بدن.

..........................

- ارباب تبریک می گیم... شما پدربزرگ شدین!

لرد سرش را از روی کاغذهای روی میز بلند کرد.
- ما بیجا کردیم با شما! ما پدر شده بودیم که الان پدربزرگ بشیم؟

اسکورپیوس دست و پایش را کمی جمع کرد.
- ببخشید ارباب... خبر رو بد به سمع و نظرتون رسوندم. هدف فقط خودشیرینی بود. واقعیت اینه که گیاه شما و یه گیاه دیگه به هم علاقمند شدن و هی ساقه و شاخ و برگشون در هم پیچید و دو تایی با هم تشکیل یک درخت دادند. درخواست داریم تشریف فرما شده و بازدید فرمایید.

چند دقیقه بعد، لرد و اسکورپیوس، در گلخانه تاریک، جلوی درخت ایستاده بودند و جمع مرگخواران در پشت سرشان قرار داشت.

درخت، بلند و تنومند بود و میوه هایش هر کدام به رنگی بودند. لرد سیاه خودش را لایق این میوه ها تشخیص داد و دستش را دراز کرد... ولی شاخه ای محکم روی دستش کوبیده شد.
-دست تسترال کوتاه!

لرد با بهت و حیرت به اسکورپیوس نگاه کرد و اسکورپیوس طوری که انگار خودش مقصر این حرکت زشت بوده، خوار و خفیف و در خودش مچاله شد.

درخت توضیح داد:
- به این تهی مغزای پشت سرتون هم گفتم... میوه های من الکی که نیستن. خاصن. آرزو برآورده می کنن. اونم یک ساعت کامل! هر کی میوه می خواد باید کاری که ازش می خوام رو انجام بده. البته کارای سختی هم نمی خواما. مثلا برای گرفتن اولین میوه، یکی باید یه پس گردنی به این کچل بزنه. اصلا ازش خوشم نیومد.

نگاه های مرگخواران به سمت های مختلف خیره شد. در آن لحظه اگر می توانستند، گوش هایشان را هم به سمت دیگری بر می گرداندند.

لرد سیاه اخم کرده بود. بین دو راهی نجات حیثیت و فهمیدن این که درخت راست می گوید یا نه، گیر کرده بود!




پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲۱:۵۰:۵۷ شنبه ۲۸ اسفند ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

سوزانا هسلدن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۶:۲۲ دوشنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۳۲:۵۸
از جایی که کوه بوسه می زند بر ماه
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 53
آفلاین
ایوا بهت زده به اطراف زل زد ، امّا به جای کتی و لینی با چند مرگخوار عصبانی رو به رو شد .
او همان طور که با سردرگمی مردمک چشمانش را به طرف مرگخواران می چرخواند ، دید که یکی از آنها نامه ای که لینی ، محض احتیاط قبل از بلعیده شدن توسط او نوشته بود را ، به‌ سمتش گرفته .

- قرار بود عادت آدم خواری رو ترک کنی !

- به این فکر نکردی ، چقدر طول می کشه تا این دو تا رو از شکم تو بکشیم بیرون ؟

ایوا تازه یادش آمد دو نفر به نام کتی و لینی اکنون دارند در شکمش پیچ و تاب می خورند .

- ببینین ! شما دارین یه ذرّه زود قضاوت می کنین.

اما مرگخواران گوششان بدهکار نبود ، از همان لحظه به دستور بلاتریکس جماعتی داشتند به طرف ایوا می رفتند تا عملیات خارج نمودن دو مرگخوار را به انجام برسانند .
ایوا عقب نشینی را ترجیح داد ؛ امّا درحالی که عقب عقب می رفت ، یک دیوار از نا کجا آباد پشتش سبز شد و او محکم با آن برخورد کرد .

خلاصه اینکه در چشم به هم زدنی دونفر فک ایوا را باز نگه داشته بودند و یک نفر هم داشت دست خود را آماده می کرد ، که آن را درون حلقش فرو کند .

- برین کنار !

این صدای هکتوری بود که با کاسه ای در دست به طرف ایوا می آمد .
همه از سر راه هکتور کنار رفتند و ایوا را با وحشتش تنها گذاشتند .

آیا دیدن چهره عصبانی مرگخواران به اندازه کافی ترسناک نبود که میبایست سر و کله هکتور با آن معجون حال بهم زنش پیدا شود ؟
خودش بود حال بهم زل !
همین که هکتور کاسه را زیر دماغ ایوا گرفت ، یکدفعه چهره رنگ پریده الکساندرا به سبز لجنی تغییر رنگ داد ( اصلا دیدن چهره ایوا در آن حالت به خودی خود باعث ایجاد حالت تهوع می شد ) و دو عدد مرگخوار را به همراه یک عدد گیاه لرد مانند ، بالا آورد .
- واااااااااااااااااای !
این صدای جماعت مرگخوار بود ، که همزمان نشان دهنده ی این حالات بود : ، تعجب ، بهت ، عصبانیت و جمله ی وای به حالت .
میان لب گزیدن ها و چشم غره رفتن های مرگخواران، بلا فریاد کشید :
- پس تمام این مدت که ما داشتیم مثل بدبخت بیچاره ها دنبال گیاه می گشتیم ، تو داشتی از خوردنش لذت میبردی ؟؟؟؟؟؟
چیزی نمانده بود جنازه ایوا روی زمین پخش شود ، که لینی و کتی او را عقب کشیدند .

- اممم حتما برای این کارش دلیلی داشته دیگه ، بزارین ما یه ذره باهاش مذاکره کنیم .

و در حالی که سعی داشتند بزاق دهان ایوا را از روی لباس هایشان پاک کنند ، او را از جمعی که با چشم غره هایشان بدرقه راهش بودند بیرون کشیدند .

- چی شد ؟ مگه قرار نبود چوبدستی لرد رو برامون بیاری ، پس این چیه ؟
انگار صدای لینی هم به اندازه صدای مرگخواران عصبانی بود .

- توهمیه یا واقعی ؟

کتی که به جای ایوا سعی داشت عاقل به نظر برسد ، دست به سینه روبه‌رو ی او ایستاده بود .

- توهمیه ، البته فکر کنم .

- خب چرا الان بجای چوب دستی توهمیه ارباب ، باید یه گیاه توهمی روبه‌رومون باشه ؟

- یه کم فکر کن لینی ! می تونیم بعد از خوابوندن همهمه مرگخوارا ؛ گیاه اصلی رو پیدا و سربه‌نیست کنیم ، ببین به نظرت این می تونه حرف بزنه و در خواست های عجیب غریب کنه ؟

و به گیاه لزج کنار مرگخواران اشاره کرد .

من به جای کتی و لینی جوابتان را می دهم ، شک نداشته باشید : نمی توانست !

- فکر بدی نیست ، اما دردسر داره .

داشت ، اما دردسرش از دردسر کش رفتن چوبدستی لرد که بیش تر نبود ، بود ؟
با صدای سرفه بلاتریکس به جلسه شان خاتمه دادند و به سوی دیار غربت ، اهم نه منظورم همون جمع مرگخواران بود ، رهسپار شدند .

ایوا : ببخشید دیگه ، مم من وقتی تو هپروتم اختیار اعمالم دست خودم نیست ؛ اص اصلاً ، اصلاً تقسیر هکتوره ، معجوناش خیلی توهم زان .

چشم غره ها از روی ایوا برداشته شدند و به طرف هکتور چرخیدند . ( ناگفته نماند که سرشان هم کمی گیج رفت)
اما خب ، قبل از این که شروع به سین جین کردن هکتور کنند ، اسکورپیوس صدایشان زد :
- بیاین گیاه رو چک کنین ، اگه یه برگ از ساقه ی این کم بشه ارباب پدرمون رو در میاره !

مرگخواران نگاهی با مفهومه : بعداً به حسابت می رسیم - حوالی هکتور کردند و نگاهشان را به طرف گیاه چرخواندند . ( که این نگاه ها هم سرشان گیج رفت البته )

وسط ظهر ، همون جایی که دلبر خونه داره

گیاه اصلی ، حوصله اش داشت قُل‌قُل می کرد و الان بود که سر برود .
با برگ هایش شبنم روی پیشانی اش را پاک کرد ( البته اگر گیاه ها هم پیشانی داشته باشند ) ، اگر کمی دیگر جلوی نور مستقیم آفتاب می ایستاد ، بدون نیاز به زحمت کتی ، ایوا و لینی ، خود به خود جزقاله می شد ؛
پس درون خانه ریدل ها رفت تا سر و گوشی آب بدهد . ( البته اگر گیاه ها هم سر و گوش داشته باشند )
وقتی به گلخانه رسید ، مرگخواران را دید که دور گیاهی جمع شده بودند و آثار و وقایع جرمی را پاک می کردند ، البته که خودش هم نمی دانست چه جرمی !

او از عصبانیت قرمز شده بود ، ( البته اگر گیاه ها هم قرمز شوند ) مرگخواران خائن حق نداشتند به گیاهی غیر از او توجه نشان دهند !
او می بایست یک درس درست حسابی به گیاه تقلبی می داد .
بعد از اینکه آنقدر صبر کرد تا زیر گلدانش علف سبز شد ، مرگخواران بالاخره از اطراف گیاه پراکنده شدند .
او فرصت این را پیدا کرد بود که یک گوشمالی حسابی به گیاه بدهد .
- هی متقلب ، اگه جرعت داری بیا جلو !
گیاه توهمی به سمت صدا برگشت .
یک دفعه با دیدن او چشمان گیاه لرد قلب قلبی شد و تصویر گیاه توهمی با سرعت آهسته و پس زمینه صورتی برای او نمایش داده شد .
در روایاتی آمده ، از آن لحظه به بعد بود که گیاه لرد به عشق در نگاه اول اعتقاد پیدا کرد .


ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۴۰۰/۱۲/۲۸ ۲۱:۵۷:۵۰
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۴۰۰/۱۲/۲۹ ۱:۱۳:۴۰

˹.🦅💙˼
𝓼𝔀𝓼𝓪𝓷𝓷𝓪 𝓱𝓮𝓼𝓵𝓮𝓭𝓮𝓷

تصویر کوچک شده


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۹:۱۸:۰۲ جمعه ۲۰ اسفند ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

تری بوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۱ پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۳:۲۵:۱۳ پنجشنبه ۲ تیر ۱۴۰۱
از ... اصن به تو چه
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 156
آفلاین
بیرون از توهم ایوا

کتی و لینی کنار ایوا که توی هپروت بود و به دیوار جلوش خیره شده بود وایستاده بودن و داشتن تصمیم می گرفتن که چطوری از توهمش بیرون بیارنش.
کتی یک بار دور ایوا چرخید و سر تا پای ایوا رو که به این حالت( ) در اومده بود زیر نظر گرفت.
- به نظرت چش شده؟
- راستش شبیه تو شده؛ وقتی می رفتی تو توهماتت.
- پس یعنی اینم الان داره توهم می زنه.
- فکر کنم آره!

کتی یک بار دیگه هم دور ایوا چرخید.
- خب بیا اینو درش بیاریم بریم کار داریم.
- خب چجوری؟
- معلومه دیگه باید... امممم... نمی دونم.

لینی پرواز کنان جلو رفت و کتی رو به لگدی از سر راهش کنار زد.
البته لگد لینی که تاثیری توی کنار رفتن کتی نداشت و کتی خودش کنار رفت.
- خب معلوه دیگه کتی. با یک پس گردنی محکم و جانانه.

لینی داشت برای زدن پس گردنی دور خیز می کرد و کتی هم با تعجب به لینی نگاه می کرد.
- اِاِاِاِاِ... لینی. فکر نکنم تو بتونی که...

ولی لینی به حرف های کتی گوش نمی داد و داشت به گردن ایوا نزدیک می شد.
- غووووودااااا... آخ.
- چی شد لینی؟
- دستم!
- چی؟‌
- دستم!
- کجا؟
- دس... چی داری می گی تو می گم دستم داغون شد.

کتی لینی رو کنار زد و خودش پشت سر ایوا رفت.
- برو کنار که کار خودمه.

کتی اول قلنج دستشو شکوند و بعد دستشو عقب برد.بعد در کسری از ثانیه به پس گردن ایوا کوبوندش.
برخورد دست کتی با گردن ایوا همانا و در اومدن جیغ ایوا هم همانا.
- آخخخخخخخخ.




پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۷:۳۰:۵۱ سه شنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

سوزانا هسلدن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۶:۲۲ دوشنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۳۲:۵۸
از جایی که کوه بوسه می زند بر ماه
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 53
آفلاین
ایوا مستقیم به سمت آشپزخانه عمارت ریدل ها حرکت کرد و به محض دیدن یخچال آن را درسته بلعید.

از آنجایی که توهمات درحال شکل گرفتن بودند و او همین حالا یک یخچال را درسته قورت داده بود , یک دفعه در خانه ریدل ها آن هم وسط تابستان برف شروع به بارش کرد و طوفانی به پا شده بود که نگو و نپرس .

الکساندرا که از غرق شدن در هپروتش خوشحال و از طرفی از اینکه داشت از سرما قندیل می بست ناراحت بود , به اتاق های عمارت سرک کشید تا فلفور اربابش را پیدا و چوب دستی را از او کش برود.

او از نقطه فرو ریخته دیوار که اربابش زحمت خراب کردن آن را کشیده بود وارد گلخانه شد ,
گلخانه ای که حالا به زحمت می شد به آن گلخانه گفت زیرا که تک تک گل هایش از سرما . . . . . .
انتظار دارید بگویم پژمرده شدند؟
کاش پژمرده می شدند , اتفاقا لرد به گل های پژمرده علاقه خاصی نشان می داد , آنها پودر شده بودند و به برف ها ملحق شده بودند.
اگر شما هم جای وزیر کمی فراموشکار ما بودید و فراموش می کردید که در هاله ای از ابهام گیر افتاده اید , در حالی که هزاران مشغت برای یک گیاه ، فقط یک گیاه که لرد به آن علاقه داشت کشیده بودید , در جا غش می کردید , اما انتظار ندارید که من وزیر سحر جادوی محترممان را با شما ماگل ها مقایسه کنم ؟

معلوم است که ایوا غش نکرد , او فقط یک نفس راحت کشید ، زیرا همان موقع چشمش به بلاتریکسی افتاد که داشت مثل بچه ها با ذوق و شوق آدم برفی درست می کرد و این به نوبه خودش یک یاد آوری بود از اینکه هر چیزی را که در حال حاضر میبیند جز خیالات نیست .

او به طرف دفتر اربابش حرکت کرد تا موقعیت او را بسنجد .
برای اولین بار آنقدر عجله داشت که در هم نزد , با وارد شدن و دیدن جعبه جعبه بال پیکسی ، نزدیک بود شاخ در بیاورد .
لرد داشت با دقت تمام بال ها را جفت می کرد و در جعبه های کوچک کادو پیچ شده قرار می داد .

ایوا پرسید : ارباب احیاناً دارید چیکار می کنید ؟

لرد با صدایی زنانه و با ناز عشوه خاصی پاسخ داد : مگر نمیبینی ؟ داریم برای لینی ی عزیزمان , دختر عمو هایش و کلا تمام فک و فامیلش بال آماده می کنیم تا هدیه دهیم .

ایوا نداشت شاخ در میاورد , شاخ را در آورده بود و داشت دم هم در میاورد .

از کی تا حالا لرد به مرگخوارانش هدیه میداد ؟

افتادن این اتفاق حتی در هاله ای از ابهام هم عجیب بود ؛ اما نه تا وقتی که لینی هم با ابهامات کتی مخلوت شده بود .
حداقل او در هپروت به آرزویش رسیده بود ، گرفتن دو بالِ تر و تازه آن هم از اربابش ، حالا فرقی نداشت ، در واقعیت یا در رویا .
ایوا ناگهان به حقیقتی پی برد که او را ¹⁰درصد عاقل تر کرد : آرزوی لینی در خیالات ، برآورده شده بود ، پس چرا آرزوی او نباید برآورده می شد ؟
امتحانش که ضرر نداشت(شاید هم داشت) به هر حال وزیر ما شهامت هر کاری را دارد ( شاید هم ندارد)، پس پرسید :
- ارباب می شه اون چوب دستی تون رو به من قرض بدین ؟

صدای لرد به حالت اولش برگشت و سریع گفت : نکند جرعت کرده ای ما را خلع صلاح کنی ؟

- اوه نه ، من ، یه کار واجبی دارم ، فعلا برم!

و توی ٢ صدم ثانیه از دفتر لرد غیبش زد .

یک جای کار می لنگید ، آرزوی او چوب دستی لرد نبود ، او خود گیاه را می خواست ، صحیح و
سالم .

دوباره در دو صدم ثانیه در گلخانه ظاهر شد ، اشتباه نمی کرد ، یک وزیر هرگز اشتباه نمی کند ( حالا شاید هم بکند به هر حال )
او از دیدن گیاه صحیح و سالم لرد ، میان آن همه گیاهان پودر شده نزدیک بود بال در بیاورد ، و حالا دیگر نزدیک نبود بال ها را درآورده بود ، اکنون دیگر می توانست یکی بال هایش را هم به لینی پیشکش کند .

حالا همه چیز تکمیل بود ، فقط یک مشکل وجود داشت ، چطور باید به دنیای واقعی
بر می گشت ؟


ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۴۰۰/۱۲/۱۷ ۱۷:۴۴:۲۴
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۴۰۰/۱۲/۱۷ ۱۸:۱۴:۲۱
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۴۰۰/۱۲/۱۸ ۱۴:۵۴:۱۸
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۴۰۰/۱۲/۱۸ ۱۵:۰۰:۲۹

˹.🦅💙˼
𝓼𝔀𝓼𝓪𝓷𝓷𝓪 𝓱𝓮𝓼𝓵𝓮𝓭𝓮𝓷

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.