هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۲۳:۰۰:۱۰ پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۹
#88

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۳۱:۱۰
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 158
آفلاین
[b]خلاصه:
توی شب هالوین یک موجود یا موجوداتی با هویت ناشناخته وارد هاگوارتز میشن و الا ویلکینس(اسلیترین)، وین هاپکینز(هافلپاف)، آرتور ویزلی، سرکادوگان ( گریفیندور)، ریموند ( ریونکلاو) و دامبلدور رو با خودشون به یه جای ناشناخته می برن. دامبلدور بعد از دیدن کلمه ASYLUM( که با خون رو دیوار نوشته شده بود) داخل یه حفره می افته که بهش جهنم دره می گفتن و با وین و آبرفروث همراه میشه. ریموند هم که معلوم نیست کی شاخ هاش رو بریده با الا، کادوگان، آرتور و پیتر از یک دریچه وارد جهنم دره میشن و به بقیه می پیوندند.
همه با هم به دنبال راه خروج می گردن که ناگهان دامبلدور و وین به دیو تبدیل می شن.
-----------[/b]

- فرار کنید!

با خارج شدن این جمله از دهان سرکادوگان، همه با سرعت (در جهت مخالف وین و دامبلدور) فرار کردند.

-عجله کنید الان که بهمون برسند!

صدای غیر عادی داد و فریاد کل جهنم دره را پر کرده بود. سرکادوگان که شوالیه ای دلیر بود جلوتر از همه می دوید و از دست دیو ها فرار می کرد. پشت سر او هم آرتور، آبرفروث، الا و پیتر با عجله در حال حرکت بودند. ریموند هم نفس نفس زنان دنبال آنها می دوید.
- هی بچه ها می شه یکم آروم تر حرکت کنین؟... آهای با شما هستم!

هیچکس به حرف هایش توجه نکرد. تمام آنها بی وقفه می دویدند.
گویا یک جای کار ایراد داشت.

- وایستین!... لطفاً بایستین!... شما ها چرا اینجوری می کنید؟!

هر چقدر سرعتش را بیشتر می کرد فایده ای نداشت آنها هم که به فریاد هایش پاسخ نمی دادند. به پشت سرش خیره شد تا حداقل بببیند با دیو ها چقدر فاصله دارد که...
-آخ!
***
- ریموند خوبی؟!

نامش را صدا می زدند. سعی کرد آرام چشم هایش را باز کند ولی درد این اجازه را به او نمی داد. آرام زمزمه کرد:
-چه اتفاقی افتاده... من... من کجام؟
- چیزی نیست ری، آروم باش.

صدای دلنواز پرفسور دامبلدور توجه ری را به خودش جلب کرد. چرا انقدر در صدایش آرامش موج می زد؟

- شما مگه تبدیل به دیو نشده بودین؟ من... من... من با چشم های خودم دیدم!
- ری خواهش میکنم شلوغش نکن. به خاطر خون زیادی که ازت رفته بود یهو از حال رفتی.
- خون؟... آهان یادم اومدم... شاخ هام! فکر کردم هنوز دارم شون.

ریموند نشست و با تاسف دستی به سر خود کشید. قطرات خون آرام آرام از سر و صورتش پایین می رفتند.
ولی از بابت اینکه آن رویای مسخره حقیقت نداشت خوشحال بود.

- الان بهتری؟ می تونی بلند شی ری؟


من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱۶:۰۳:۵۵ پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۹
#87

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۳۱:۱۰
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 158
آفلاین
- فرار کنید!

با خارج شدن این جمله از دهان سرکادوگان، همه با سرعت (در جهت مخالف وین و دامبلدور) فرار کردند.

-عجله کنید الان که بهمون برسند!

صدای غیر عادی داد و فریاد کل جهنم دره را پر کرده بود. سرکادوگان که شوالیه ای دلیر بود جلوتر از همه می دوید و از دست دیو ها فرار می کرد. پشت سر او هم آرتور، آبرفروث، الا و پیتر با عجله در حال حرکت بودند. ریموند هم نفس نفس زنان دنبال آنها می دوید.
- هی بچه ها می شه یکم آروم تر حرکت کنین؟... آهای با شما هستم!

هیچکس به حرف هایش توجه نکرد. تمام آنها بی وقفه می دویدند.
گویا یک جای کار ایراد داشت.

- وایستین!... لطفاً بایستین!... شما ها چرا اینجوری می کنید؟!

هر چقدر سرعتش را بیشتر می کرد فایده ای نداشت آنها هم که به فریاد هایش پاسخ نمی دادند. به پشت سرش خیره شد تا حداقل بببیند با دیو ها چقدر فاصله دارد که...
-آخ!
***
- ریموند خوبی؟!

نامش را صدا می زدند. سعی کرد آرام چشم هایش را باز کند ولی درد این اجازه را به او نمی داد. آرام زمزمه کرد:
-چه اتفاقی افتاده... من... من کجام؟
- چیزی نیست ری، آروم باش.

صدای دلنواز پرفسور دامبلدور توجه ری را به خودش جلب کرد. چرا انقدر در صدایش آرامش موج می زد؟

- شما مگه تبدیل به دیو نشده بودین؟ من... من... من با چشم های خودم دیدم!
- ری خواهش میکنم شلوغش نکن. به خاطر خون زیادی که ازت رفته بود یهو از حال رفتی.
- خون؟... آهان یادم اومدم... شاخ هام! فکر کردم هنوز دارم شون.

ریموند نشست و با تاسف دستی به سر خود کشید. قطرات خون آرام آرام از سر و صورتش پایین می رفتند.
ولی از بابت اینکه آن رویای مسخره حقیقت نداشت خوشحال بود.

- الان بهتری؟ می تونی بلند شی ری؟


من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱۳:۱۷:۴۵ یکشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
#86

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳:۳۴ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۲:۳۱:۱۷ پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۹
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 143
آفلاین
پیتر به اطراف نگاه کرد.
این کدوم جهنمی بود؟
چرا اصلا اون باید...

_پیتر؟ نمیای؟ الان اون هیولاهه بهت می رسه ها.
ریموند در حالی که با امیدواری به پیتر نگاه می کرد تا شاید همون جا بمونه و اون دیو بیاد بخوردش ولی هیچی به هیچی!

_الان میام ری!
پیتر درحالی که می دوید دنبال ریموند این حرف رو زد. ولی ری اصلا از این حرف خوشش نیومد!
_حالا زودم پسرخاله نشو ها!
ولی پیتر حرف ریموند را نشنیده گرفت و دنبال پروف و بقیه به راه افتاد. اون اصلا نشنید که ریموند همین جور که دنبال بقیه می دوید زیر لب می گفت:
_من مطمئنم این کار مرگخوار های لرد سیاهه، پیترم آوردن تا مطمئن شه ما محفلیا می میریم!

ولی هیچ کس به حرف ری گوش نمی داد و همه به راه خودشون ادامه می دادن.

مدتی بعد...
_پروفسور گفتین شما کجا به دنیا اومدین؟
پیتر در حالی که با دامبلدور قدم می زد اینو می گفت.

_هی! به توچه! پروف توی دره گودریک به دنیا اومدن اینو همه می دونن!
ریموند به چشم غره به پیتر زل زد و به جای دامبلدور این حرف رو زد.

پیتر به دامبلدور نگاه می کرد که چهره اش تغییری نکرده بود.
_پروف؟ شما چند تا از خاصیت خون اژدها رو کشف کردین؟

دامبلدور چیزی نگفت و به پیتر زل زد،

_پروف 12 تا از خاصیت خون اژدها رو کشف کردند ملعون!

دامبلدور گفت:
_بله... بله ... آفرین زیموند... نه یعنی ریموند!

پیتر صبر کرد که دامبلدور و وین از کنارشون رد بشن و بعد کادوگان و الا و (به زور) ریموند دور هم جمع شدن!
_شما به همون چیزی که من فکر می کنم فکر می کنید؟
_حباب؟!
_نه! پیتر تو بگو!
_من حس می کنم دامبلدور قلابیه! انگار تغییر شکل داده!
_نخیر! پروف هیچ وقت...
_ساکت ری! منم همین فکر رو می کنم... باید دنبال دامبلدور و وین واقعی باشیم!
همه سر تکون دادند و آماده شدند که به سراغ دامبلدور و وین تقلبی برن که...

_مشکلی پیش اومده؟

گروه به جایی که قرار بود وین و دامبلدور باشند نگاه کردند و دوتا دیو بزرگ رو دیدن، اونا محاصره شدن...


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱۴:۱۱:۵۴ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
#85

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۳۱:۱۰
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 158
آفلاین
- پرفسور دامبلدور شما اینجا چی کار می کنین؟

سکوت سنگینی بر فضا حاکم شد. واقعا آنها در آن مکان چه می کردند؟

- ما خودمون هم نفهمیدیم چه طور از اینجا سر در آوردیم... ولی مهم نیست بالاخره به کمک هم می ریم بیرون. نباید کار زیاد سختی باشه.
- هرچی شما بگین پرفسور.

ریموند با لحنی نچندان گرم و صمیمی این را گفت و بعد به اطراف خیره شد. هیچ دلش نمی خواست این بازی مسخره را ادامه دهد؛ به اندازه کافی عذاب کشیده بود. ولی چاره ای جز گوش کردن به حرف پرفسور دامبلدور را نداشت.

- راستی این کیه با خودتون آوردین؟

منظور دامبلدور پیتر جونزی بود.
- من پیترم... پیتر جونز.
- تو هم می خوای عضو محفل بشی پسرم؟

به پیتر برخورد!
او تا ابد به لرد سیاه وفادار می ماند و هرگز جبهه ی خود را تغییر نمی داد.

- پرفسور ایشون مرگخوار هستن و... این موضوع اصلا خوب نیست. به نظرم باید مراقب باشیم.
- ری انقدر نگران نباش، فکر نمی کنم پیتر برامون خطری داشته باشه، اونم مثل ما تو این جهنم دره گیر افتاده. من... من بهش اعتماد می کنم!
- ممنون جناب دامبلدور.

پیتر لبخندی به ری و زد ولی ریموند چشم غره ای برایش رفت و آرام گفت:
- من یکی حواسم بهت هست. وای به حالت اگه بخوای...

خخششخش

صدای کشیده شدن پنجه های موجودی روی دیوار همه را از جا پراند و باعث شد حرف ریموند نصفه باقی بماند.

- فکر کنم باید هرچه زودتر از اینجا بریم!


من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱۶:۲۲:۱۶ شنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۹
#84

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳:۳۴ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۲:۳۱:۱۷ پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۹
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 143
آفلاین
ریموند همین جور که سعی میکرد توجه سر و الا رو به در آهنی روی زمین جلب کنه یهو صدای آرتور و یه صدای ناشناس از طرف در اومد.

_سر کادوگان مگه آرتور رو نیاوردی تو ؟؟

هرسه گشتند ولی آرتور پیدا نکردند و فهمیدند آرتور را پشت در جا گزاشتند.
همین که سرکادوگان رفت تا درو باز کنه که ریموند اومد جلوش:
_آقا اون آرتوره درست ولی من اون صدا هرو نمیشناسم درو بازنکن خدا رحمت کنه آرتورو

سر که خوب صدای پشت درو میشناخت رفت و درو بازکرد:
پیتر جونز و آرتور پشت در بودن آرتور خیلی وضعش خراب بود.

همین که پیتر شروع کرد به حرف زدن:
_هی... چرا ارتور اینجوریه...

نتونست حرفشو تموم کنه چون ریموند با چاقو زیر گلوشو نشونه گرفته بود:
_هی تو کی هستی برا کی کار میکنی... زود باش بگووووو

سر چاقو رو از دست ریموند کشید بیرون:
_این پیتره تو تالار گریفیندور... من میشناسمش.
پیتر ادامه داد:
_آره من از خواب بیدار شدم دیدم سر نیست و یه عالنه رد خون هست بعد دنبالش رو گرفتم و اومدم اینجا.

ریموند که هنوز با شکاکی به پیتر نگاه میکرد ازش دور شد.

_هی یه در اونحاست... نگاه کنید شاید بتونیم کمک بیاریم...
پیتر با لبخند پیروزمندانه در آهنی رو زمینو نشون داد و اینو گفت.

_آفرین برتو فرزندم دمت گرم
سر به پیتر آفرین گفت و آماده شد که اول درو باز کنه و بره پایین.

زبون ریموند بند اومده بود:این پیتر همینجوری اومده بود و تازه کشف ریموند هم به نامش زده بود.
باید حسبشو میرسید.

چند دقیقه بعد
بالاخره به فرماندهی سر کادوگان الا،ریموند و پیتر از نردبون آهنی پایین رفتن و

_ریموند،سر خودتونید؟؟

بچه ها دامبلدور و وین رو دیدند که از دیدن اونا خوشحال شدند.
البته ریموند هنوز شکاک بود:شاید اینا واقعا دامبلدور و وین نباشن...


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱۴:۵۵:۱۲ چهارشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۹
#83

ریونکلاو، محفل ققنوس

ریموند


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۲۳:۲۷
از اون شاخاش
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
پیام: 302
آفلاین
-چه کا کنم... چه کا کنم... چه کا کننننننمممم...


چلیک

الا قبل از اینکه ریموند از فرط ندونستن تلف شه درب رو قفل کرد!
اما هر کسی که پشت در بود سخت تلاش داشت در و باز کنه!
-کسی اونجاست؟ کمکککک... یکی این در و بازه کنه... سِر مقاومت کن...

از داخل اتاق اما صدای کسی که سعی داشت در و باز کنه به سختی شنیده میشد!

-چی گفت؟
-هیچی باو، بِلا بِلا بِلا... فک کنم خون آشامه!

از فرضیه ای که الا به زبون آورد مو به تن هر دو سیخ و چوب دستی ها ناخود آگاه به سمت در بالا گرفته شده!
هر کسی که پشت در بود لحظه به لحظه بیشتر تقلا میکرد!
و البته کم کم، صداهای مبهم بیشتری از پشت در به گوش میرسید!

الا گوشش رو به سینه ی در چسبوند و به دقت گوش داد!

-سِر... این در باز نمیشه این دیگه آخر راه ماست!
-تسلیم نشو همرزم، من سرگرمشون میکنم تو در و باز کن!


الا لحظه ای به فکر فرو رفت، صدا انگار شبیه صدای آرتور بود! اِلا، آرتور رو قبلا توی هاگوارتز دیده بود!
-رِی باید در و باز کنیم! آرتور پشت دره به کمک نیاز داره!

ریموند ابتدا از شنیدن اسم آرتور خوشحال شد ولی بلافاصله جلوی الا رو گرفت و مانع از باز کردن در شد!
-از کجا معلوم که خودش باشه؟ شاید یه خون آشامه که اَدای آرتور و در میاره!
-ریموند چی میگی اونا به کمک...

ریموند سُمش رو جلوی دهن الا گرفت و ضربه ای به در زد و بعد با صدایی بلند شیهه کشید!
-به ما ثابت کن که تو آرتوری!

چند لحظه همه جا ساکت شد!
تا اینکه...
-ری؟ ری خودتی؟ باز کن... وای مرلینا نجات پیدا کردیم! سِر طاقت بیار...

ریموند از شنیدن صدای آرتور خیالش راحت شده بود ولی نه کاملا!
ریموند با خودش فکر کرد که اگه این واقعا صدای آرتور نباشه چی؟
-آرتورِ ما که صداش اینقد کلفت نبود اگه راست میگی دستت و از زیر در بیار تو ببینم!

ترقققق

همونطور که ریموند با وسواس سعی داشت متوجه بشه آرتور پشته دره یا نه الا درب و باز کرد و در محکم به پیشونی ریموندی برخورد کرد که پشت در خم شده بود!

زمانی که گوزن بی شاخ و، سَرْ کوفتهِ شده، از درد به خودش روی زمین های آغشته به خون می پیچید آرتور و سرکادوگان با سرعت وارد اتاق شدن و درب و پشت سرشون بستن!
آرتور به در تکیه داد وشروع کرد به نفس نفس زدن.
-سِر... کوتوله کوش؟

کادوگان بر خلاف همیشه که شوالیه ای دلیر و محکم بود، روی زانو بند های زرهی خودش افتاد و همونطور که زانو زده بود، گریه و زاری سر داد!
-کوتوله از پسش بر نیومد... آه اِی همرزم دلیر... درست در میانه ی میدان از هم جداشدیم...

اِلا کنار کادوگان خم شد، دستی به شونه اش گذاشت و با لحنی ملایم شروع به دلداری دادن کادوگان کرد!
-اونجا چه خبر بود سِر....

گومپپپ گومپپپ


با صدای ضربه های محکمی که به درب چوبی و زمخت اتاق خورد همه علاقه شون و به فهمیدن اینکه کادوگانِ زخمی که خون از بازوش می چکید با چه موجود یا موجوداتی می‌جنگیدند منصرف شدن.

کادوگان با تکیه به شمیرش از روی زمین بلند شد، شمشیرش رو بالا گرفت و با لحن شجاعانه ای که دوباره به خودش گرفته بود فریاد زد:
-همرزمان به خط! این درب دیگه طاقت نمیاره باید آماده نبردی بزرگ باشیم! نبردی که تا پای جان، دوش به دوش هم...
-این چیه؟

ریموند که روی زمین به خود میلولید و بسی ملول شده بود، دریچه ی آهنی و زنگ زده ای پیدا کرده بود که ما بین کثافت های کف اتاق مخفی شده بود!









ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۷ ۱۵:۰۵:۴۱
ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۷ ۱۵:۱۲:۱۰

تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱۷:۳۲:۱۸ سه شنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۹
#82

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳:۳۴ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۲:۳۱:۱۷ پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۹
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 143
آفلاین
ریموند به بالای سرش نگاه کرد که این باعث شد قطره ای خون روی چشم هایش بیفتد و چشمش بسوزد.
تا یک مدت چشم هایش تار میدید تا این که دیدش واضح و واضح تر شد تا اینکه یه دختر رو دید. دختر هنوز متوجه ریموند نشده بود و با استرس پشت سر هم میگفت:
_حباب،حباب، حباب،.......
ریموند دختر را شناخت :الا بود از گروه اسلایترین. کسی که عاشق حباب ها بود.
ریموند همان جور که به پهلو با تخت روی زمین افتاده بود به الا نگاه کرد و گفت:
_ پیس،پیسسس. الا به من نگاه کن...
الا دست از گفتن حباب برداشت و به ریموند نگاه کرد:
_عه... سلام ریموند، خوبی؟؟ میدونی اینجا کجاست؟ من خیلی می ترسم....
ریموند در حالی که سعی میکرد به الا ارامش بده گفت:
_ببین الا کنار تخت یه میز هست. روی میز یه چاقو هست ببین میتونی تکون تکون بخوری و و چاقو رو بندازی زمین؟؟

الا به ریموند نگاه کرد و فکر کرد.سپس گفت:
_باشه فقط باید یه چیزی بهم بگی که هیجان زدن کنه که هی تکون بخورم.
_این چطوره؟ حباب

الا یهو شروع به لرزیدن کرد.
_حباب حباب حباب حباب ................

الا جوری ویبره میرفت که نه تنها چاقو بلکه وسایل دیگه ای هم مثل:ناخون کش و.... از میز پرت شدند پایین.
ریموند با تخت خودشو میکشید به سمت چاقو تا بهش رسید.و با چاقو طنابای دور دست و پاهاشو برید.
بعد همین کارو با الا کرد.

هردو شون بلند شدن و دنبال چوبدستیشون گشتن .

_یافتتممم
الا در حالی که دو تا چوبدستی را از یه کیف مشکوک در می آورد یکی رو به ریموند داد.

ریم.ند با خوش حالی گفت:
_بزن بریم بیرون

هردو با هم به سمت در رفتن که یک دفعه صدای چرخیدن کلید توی قفل رو از در شنیدن.
یکی داشت میومد تو که شاید همون قاتل بود.

ریموند گفت:
_وای نه........


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱۹:۳۴:۱۹ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹
#81

گریفیندور

سوجی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۰ چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۶:۰۰
از یخچال گریمولد
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 72
آفلاین
صداهای مبهمی شنید. مبهم ولی آشنا. حس می‌کرد کلمه‌ای که دارد می‌شنود را قبلاً هم شنیده... کلمه‌ای که با صدای «و» شروع می‌شد... وی... وین.

- وین!

اسمش بود! وین به سختی چشمانش را باز کرد و در خماریِ بعد از بیهوشی، صورت پروفسور دامبلدور را دید که بالای سرش زانو زده بود. نفس گرم دامبلدور را روی صورتش حس می‌کرد.

- وین؟ وین؟ بیدار شدی؟

کم‌کم حواسش سر جایشان آمدند. یادش آمد کجاست و چه اتفاقی افتاده. چشمانش را تنگ کرد و آن کنار، آبرفورث را دید که به او لبخند می‌زد. سرش را دوباره به سمت دامبلدور چرخاند و با صدای لرزانی گفت:
- چه اتفاقی افتاد پروفس؟ فهمیدین چی شده و این جهنم‌درّه که توشیم کجاست؟

پروفسور دامبلدور به طرز عجیبی نگران به نظر نمی‌رسید. لبخند به لب داشت و چشم‌هایش در نور قرمز رنگ و مرموز دالان برق می‌زدند. وین به خوش‌بینی و نترس بودنش غبطه می‌خورد. دامبلدور دستش را به دیوار دالان گرفت و بلند شد. نگاهی به مسیر پشت سر و پیش رویشان انداخت و گفت:
- وین، من نمی‌دونم که چطور شده از اینجا سر درآوردیم. اما یه چیزی رو خوب می‌دونم؛ اینکه شخص یا نیروی قدرتمندی که ما رو به اینجا کشونده قصد کشتنمون رو نداشته. اگر می‌خواست بمیریم، یا حتی آسیب ببینیم، تا الان فرصت زیادی داشت که به هدفش برسه.

وین هم از جایش بلند شد و لباسش را تکاند. او هم مثل دامبلدور به دو انتهای دالان نگاه کرد؛ اما چیزی معلوم نبود. دالان تا جایی که چشم کار می‌کرد ادامه داشت. دامبلدور به راه افتاد و آبرفورث و وین هم پشت سرش شروع به حرکت کردند. بعد از این سکوت چند ثانیه‌ای، دامبلدور ادامه داد:
- هدفش کشتن ما نیست، اما بی‌هدف هم نیست. این به‌نظرم شبیه یه معماست وین، یا یه جور بازی. البته که قطعاً هدفش سرگرمی نیست. به هرحال، برای اینکه از اینجا خارج شیم باید معما رو حل کنیم... و برای حلّش باید اول تشخیص بدیم اصلاً این معما چی هست!

وین که گیج شده بود، پرسید:
- نمی‌فهمم پروفسور... از چه معمایی حرف می‌زنید؟ من که فقط یه دالان طولانی می‌بینم. کاش یه سرنخی داشتیم حداقل.
- اتفاقاً یه سرنخ بزرگ داریم. این توهمِ تصویری‌ای که داره دنبالمون میاد اولین سرنخمونه... یه سرنخ بزرگ! مطمئنم یه جایی برای حل این معما به دردمون می‌خوره.

وین به صورت آبرفورث نگاه کرد. رنگ به چهره نداشت اما لبخند زده بود و بی‌صدا او و دامبلدور را دنبال می‌کرد. تازه متوجه شده بود که چشمان آبرفورث چقدر بی‌روح‌اند.



پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱:۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۹
#80

ریونکلاو، محفل ققنوس

ریموند


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۲۳:۲۷
از اون شاخاش
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
پیام: 302
آفلاین
کمی بالا تر از جایی که وین از ترس به خودش میلولید، چراغ های سالنی دراز و طویل، که از قضا مهتابی های چشمک زن و نیم سوزی بودن به صدای قدم هایی گوش میدادن که لحظه به لحظه نزدیک تر میشدن!
قدم هایی که ناله میکردن و ناله هایی که جیغ میکشیدن و جیغ هایی که مهتابی ها رو میشکستن!

کادوگان سوار بر کوتوله چهار نعل روی زمین لیز و خیس خورده از خون راهرو می تاخت و آرتور چهار چنگولی با چنگ و دندون دم کوتوله رو گرفته و روی زمین کشیده میشد!

بالای سر این جیغ و فریاد ها خورده شیشه های شکسته مهتابی ها توی سر و صورت و چِشم و چار آرتور فرود میومد و جیغ و دادش و بیشتر میکرد.

-محکممم بگیر خودت و همرزم، میخواییم بپیچیم!

آرتور با چشمهای زخم شده انتهای راهرو رو نگاهی انداخت، دیواری به سرعت به اونها نزدیک میشد! پس محکم دم اسب کادوگان رو گرفته و چشاش و بسته و از ته حلقش شروع به جیغ کشیدن کرد، جوری که زبون کوچیکه ته حلقش محکم خودش و چسبیده بود تا به بیرون پرتاب نشه!

لحظه ای قبل از برخورد صحنه اسلوموشن شد!

صدای جیغ ها کلفت و نامفهوم شد، سم های کوتوله روی زمین میلغزید و سعی داشت قبل از خوردن به دیوار تغیر مسیر بده، کادوگان که مثل خلبانی که در حال سقوطه و کاری ازش برنمیاد فقط به جلو نگاه میکرد و یال و کوپال کوتوله رو میکشید و آرتور که روی زمین کشیده میشد دست و پا میزد!

بنگگگگگگگ

با صدای بلندی که شنیده بود چشماش و باز کرد، نور تیز و پررنگ چراغی توی چشمهاش بود، سعی کرد از جاش بلند شه ولی متوجه شد که دست و پاهاش و با طناب هایی کلفت به تختی بسته ان...

وقتی به اتاقی که توش بود نگاه کرد و به وسایلی که گوشه و کنار اتاق پخش شده بود خیره شد، ضربان قلبش بالا رفت، نفس هاش تند شد و بدنش به تقلا افتاد.

اتاقی که خونابه ای روی زمین هاش جریان داشت و دیوار هاش پر از رنگ زجر و خون بود، تکه هایی از دست و پای بریده شده، انگشت و ناخون کشیده شده، گوش هایی که از سقف آویزون بود.
و البته اره های کوچیک بزرگ و چاقو هایی ساطور مانند همه جا پخش بود.

اتاقی که توش بود جای خوبی نبود، باید هر چه زودتر از دستِ دست بندهایی که به تخت چسبونده بودش راحت میشد.
محکم خودش و تخت و تکون داد، تخت لق میخورد و داشت وارونه میشد، صدای تخت که بلند شد، صدای قدمهایی از بیرون اتاق هم به گوش رسید، قدمهایی که هر لحظه نزدیک تر میشد، قدم هایی که شاید اخر راه بود.

محکم تر و محکم تر با تمام قدرت!

تخت روی پایه کوچیک ترش لقی خورد و به پهلو روی زمین افتاد، سر ریموند بد جور به زمین خورده بود، هنوز دست پاش گیر بود ولی دیگه نای حرکت کردن نداشت، تازه متوجه گرمای سرش شده بود، حالا خونی که از جفت شاخ بریده شده ای رو به روی صورتش میچکید رو میدید میفهمید چرا سرش خیس شده!


ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۱۹ ۱:۲۵:۱۰

تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۲۱:۱۴:۰۶ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹
#79

کردلیا گیفورد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۵:۳۱ شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۳:۵۵:۳۱ چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
از لندن
گروه:
کاربران عضو
پیام: 17
آفلاین
هرچه به سمت جلو قدم بر می داشتند آن نور سرخ رنگ بیشتر می درخشید و صدای قژ قژ قلم بیشتر می شد. کمی که بیشتر پیش رفتند جسمی نچندان نحیف آشکار شد که در پشت میزی کوتاه و چوبی ، روی زمین نشسته بود و روی میز خم شده بود.
بدن وین شروع به لرزش کرد و هر لحظه مقدار آن بیشتر میشد.

-وین!! فرزندم چرا روی ویبره رفته ای؟!

وین با همین لرزش آرام آرام سرش را بلند کرد و با چشمانی اشک آلود به دامبلدور خیره شد.

-پروفسور ما میمیریم...مگه نه؟؟
-بابا جان چرا گریه می کنی؟ کی قراره بمیره؟ من یکی که تا 200 سالم نشه نمیمیرم.
-ولی پروفسور شما الان 300 رو رد کردین که.
-کی گفته بچه جان من هنوز 18 سالمم نشده.
-ولی...
-ساکت باش تا 50 امتیاز به گریف اضافه نکردم.

ناگهان صدایی غریبه ولی آشنا...

-خودت مگه توی کتاب هری پاتر اعتراف نکردی؟
-تو از...

دامبلدور ناگهان از صدا خشکش زد و جمله اش را نیمه تمام گذاشت.

-آبرفورث؟؟

آبرفورث از روی زمین بلند شد و به سمت اونها قدم برداشت.

-چه خوب منو شناختی پیرمرد.
-تو هم اینجا گیر افتادی؟
-همین جوری که می بینی بله.

ناگهان نگاه دامبلدور به موجود کز کرده ای که درحال لرزش کنار دیوار بود کشیده شد.

-وین باباجان! خوبی؟

ناگهان لرزش وین بیشتر شد و از هوش رفت و روی زمین ولو شد و در آخر نگاه متحیر دامبلدور و آبرفورث بود که رد و بدل می شد.



...I wish I could turn back time so easily
...He made up for many things so that he could
تصویر کوچک شده








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.