هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۳:۱۵:۴۸ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

آرتمیسیا لافکین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۳ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲:۱۴:۰۳
از زیرزمین هافلپاف و خانهٔ شمارهٔ ۱۲ گریمولد
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 65
آفلاین
پیرزن نیم‌نگاهی به پسرش انداخت؛ سپس چادرش را به دورش محکم‌تر کرد...

-قبل ازینکه بیرونمون کنین یه نگاه به چیزی که از قبل بعنوان مهریه برای گل‌دخترتون آماده کردیم بندازین... مطمئناً نظرتونو عوض می‌کنه...

با این حرف، ضحاک گردن یکی از مارهای روی شونه‌اش را گرفته، دستش را در دهان مار فرو برده و محفظه‌ای شیشه‌ای را از درون آن بیرون آورد، سپس با آستین بزاق مار را از رویش پاک کرد. اکنون مغزی کهنه، داخل محفظه خودنمایی می‌کرد...

-خب این مغز کهنه به چه دردمان می‌خورد؟!
-ننه نگاه به کهنگیش نکن مغز انیشتینه!

لرد همچنان بی‌تفاوت، اما مرگخواران با تعجب به محفظهٔ شیشه‌ای نگاه می‌کردند. گیاه نیز دهانش آب‌افتاده و می‌خواست با بیرون آمدن از درون گلدانش مغز را بگیرد اما بلاتریکس آن را محکم نگه داشته بود.

-خیله خب باشد، اجازه می‌دهیم مراسم خواستگاری برگزار شود؛ ولی حق داخل شدن ندارید! همان جلوی در بمانید مراسم را برگزار کنیم!

پیرزن همینکه خواست اعتراضی بکند و فک و فامیلش را به رخ آنها بکشد با نگاه‌ تهدیدآمیز مرگخواران مواجه شد! برای همین تصمیم گرفت همان جلوی در مانده و با دودی که از مغز سوختهٔ تام به مشامشان می‌خورد مراسم را انجام دهند...


ویرایش شده توسط آرتمیسیا لافکین در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۳ ۱۳:۲۲:۴۲

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می‌زنند... فرزندان هلگا می‌درخشند!
***

شادی رو می‌شه در تاریک‌ترین لحظات هم پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغ رو روشن کنه!


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۷:۱۹:۴۰ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۱:۴۶
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
مترجم
پیام: 473
آفلاین
اما کجا دیده‌اید که اتفاقی "کم‌کم" به وقوع بپیوندد؟
اتفاقات لحظه‌ای هستند. پیش‌بینی میشد اتفاق لحظه‌ی بعدی جنگی سهمگین بین مرگخواران و فک و فامیل ضحاک ماردوش باشد؛ اما همانطور که پیش‌تر خواندیم، اتفاقات لحظه‌ای هستند و لحظه‌ای بعد چیزی به وقوع پیوست که افکار عمومی را به سمت خود منحرف کرد.
- مرگخوارانمان! بوی سوختگی می‌آید. پناه بر خودمان! نکند رداهایمان را آتش زده‌اید؟

با سخن لرد، سکوت همه جا را فرا گرفت. اولین مظنونی که در یک سانحه آتش‌سوزی می‌توانست بین مرگخواران وجود داشته باشد کسی نبود جز مرد میان‌سال پیپ‌کش گروه، اگلانتاین.

- اگلا؟!

بالعکس اکثر اوقات، این‌بار اگلانتاین دلیل حادثه نبود! اتفاقا او کاملا آرام سر جای خود نشسته بود و پیپش را استعمال می‌کرد. در همین حین فریاد تام بر هوا رفت.
- مغزم! مغزمه داره ته می‌گیره!
- خب. این یکی مسئله چندان مهمی نیست. پدربزرگ! شما که به رسم پیشینیان در درست کردن کباب مشرف هستید یه تابی به مغزش بدهید تا نسوزد.

سپس به سمت طایفه ضحاک برگشت.
- و شما چند لحظه‌ی پیش چه می‌گفتید؟

خانواده ضحاک، که اکنون آرام شده بودند، تصمیم گرفتند درخواست خود را مودبانه تر اعلام کنند.


آروم آقا! دست و پام ریخت!



پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۷:۱۹:۴۸ جمعه ۱۴ شهریور ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸:۳۶ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۱:۳۲
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 91
آفلاین
گلخانه
لرد که متعجب شده بود، همانجا ایستاده و به زن که احتمالا مادر ضحاک بود خیره شد.
-شما اینجا از جون ما چی میخواهید؟
-ننه خب اومدیم خواستگاری گل بانوی عزیز دیگه.

آخرین باری که لرد حرف از خواستگاری شنیده بود، رودولف با دسته گل آمده بود خانه ریدل ها و گفته بود خاطر خواه بلاتریکس است. آن خاطره را در ذهنش مرور کرد...
-ما خواستگاری دوست نداریم. ریشه تمام مشکلات است. یک بار به عمرمان خواستگاری دیدیم برای هفت پشتمان بس است.
-واه! پسر به این گلی! دلتم بخواد!

پیرزن این رو گفت و بشکنی زد. ناگهان تمام فامیل های ضحاک آمدن جلو و شروع کردند به خواندن:
-واسه دختر شما، واسه دختر شما، خواستگارایی اومدن... همشون با هدیه ها، همشون با هدیه ها، دسته به دسته اومدن...اون یکی، شاه پسر از سر بازار اومده... این یکی افسره و با صد تا سرباز اومده... شما بگین، شما بگین... توی این خواستگارا کی میشه دوماد ایشالا؟

مرگخواران در جواب یک صدا خواندند:
-دوماد ما باید شازده باشه، عاشقونه دلو باخته باشه... دوماد ما باید شازده باشه عاشقونه دلو باخته باشه...واسه عروسِ دلنازک ما دو سه ملیونی اندوخته باشه...

پیرزن و خانواده ضحاک که دیدند دارند کم می آورند، لحن خود را تغییر داده و شروع به خواندن شعر جدیدی کردند:
-ای وای از این بخت سیاهت! ای دختر کو روز تباهت؟! ترشیده شوی، سال بمانی، بد سیرت و بی حال بمانی...

کم کم داشت جنگی بزرگ در گلخانه در میگرفت!



ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۱۴ ۲۰:۳۹:۵۰



پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۳:۰۹:۱۲ جمعه ۱۴ شهریور ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

دومینیک ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۲:۱۵ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲:۱۱:۰۰
گروه:
مرگخوار
مترجم
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 18
آفلاین
گلخانه تاریک


مرگخواران به دستور لرد سیاه، مغز تام جاگسن رو روی منقل کباب می‌کردن و دودش رو به طرف گل باد میزدن، تا قبل از رسیدن مغز جدید، اشتهای گیاه مورد علاقه ی لرد رو تحریک کنند. و حال به هر دلیلی، آب از دهان خودشون هم راه افتاده بود.
- این یه مغزه ولی من کم کم دارم گرسنه شدن میشم!
- عجیبه اگه بخوام مغز خودمو بخورم؟

- خانم گل و خانواده‌ی محترم اینجا زندگی می‌کنن؟

همه به طرف در برگشتند تا منبع صدا رو شناسایی کنند. مردی با ریش های بلند و دو تا مار که روی شونه‌هاش پیچ و تاب میخوردند، چمدونش رو روی زمین گذاشت، عینک آفتابیش رو صاف کرد و دستی به پیراهن آستین کوتاهِ گل‌گلیش کشید.
- خدمتتون عرض کنیم که ما ضحاک هستیم. آوازه‌ی بانویی مغز خور در این حوالی را شنیدیم و عجالتا برای امر خیر، همراه با خانواده خدمت رسیده‌ایم!

دستی از پشت ضحاک رو کنار زد و پیکر خمیده‌ی پیرزنی که یک چادر گل‌گلی به کمر بسته بود، پیدا شد.
- برو کنار ننه ببینم چه خبره... چشمام درست نمی‌بینه...

پیرزن جلو رفت و دست انداخت و ردای لرد سیاه رو چنگ زد.
- ننه عروسم تویی؟ ماشالله چه رشیدم هستی!
- ما عروس نیستیم، ما اربابیم!


همان زمان - موزه‌ی نگهداری از مومیایی مشاهیر و دانشمندان


- انیشتینِ مامان اگه یه ذره سرشو کج کنه من مغزو راحت بر میدارم و میرم!

مروپ درِ تابوتِ انیشتین رو باز کرده بود، و برای گرفتن مغزش با او گلاویز شده بود.

- اوا پس مغزت کو؟
- دو ساعته دارم سعی می‌کنم همینو بهت بگم زن! پیش پات یه آقایی با دوتا مار اومد مغزمو گرفت برد. گفت برای مهریه‌ی همسر آیندش لازمش داره!


ویرایش شده توسط دومینیک ویزلی در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۱۴ ۱۳:۱۲:۵۴
ویرایش شده توسط دومینیک ویزلی در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۱۴ ۱۳:۲۱:۳۷
ویرایش شده توسط دومینیک ویزلی در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۱۴ ۱۷:۲۶:۳۴


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱:۴۷:۳۵ پنجشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۰:۵۸
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 388
آفلاین
اما مانع مذکور سرسخت تر از یک مانع عادی بود! در همان لحظه که رکسان به همراه سینی مغز به سرعت به سمت گیاه لرد حرکت می کرد گابریل زیر پایی برایش گرفت. رکسان به طور فیلم هندی گونه ای یک کیلومتر به آسمان پرتاب شد!

گابریل فرصت را غنیمت شمرد و سطل وایتکسش را دقیقا در نقطه احتمالی سقوط رکسان قرار داد.

-نـــــه!

اینگونه بود که رکسان به همراه سینی مغز به داخل سطل وایتکس افتاد. مغز بلافاصله تجزیه شد و زحمات رکسان و خوابش درمورد جانشینی لرد در یک لحظه با وایتکس یکسان شد!

آشپزخانه خانه ریدل

-مامان باید یه مغز خوب برای گیاه عزیز مامان تدارک ببینه.

سپس به یاد مغز دانشمندی به نام اینشتین افتاد که در یک موزه نگهداری میشد.
-ولی آخه مغزش کهنه هست...نکنه گیاه عزیز مامان بیمار بشه؟ ولی بعد خوردنش ممکنه یک گیاه دانشمند تحویل جامعه بدم.

از آنجایی که مروپ اعتقاد راسخی به جمله "هر چه نکشدت قوی ترت می کند" داشت بلافاصله راهی موزه ای که مغز در آن قرار داشت شد.




پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۱:۲۰:۵۱ پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۸

هافلپاف

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۲۰:۱۴
از معدنِ زیر سایه ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 234
آفلاین
-می شه بگی دقیقا چه جوری هستن؟
-اینجا رو نیگا کن...یه خط نامتقارن وجود داره. اونجاشم که یه حاشیه ی زشت داره.
-خب این کجاش عجیبه؟
-مگه عجیب تر و بدتر از نامتقارن بودنش هست؟!

گابریل همیشه روی تقارن حساس بود و امکان نداشت اجازه بدهد که رکسان با دو مغز ناجور به گیاه لرد غذا بدهد.
-هنوز یه راهی هست. می تونیم بخوابونیمش داخل وایتکس. اگه مغزه متقارن شد، می دیمش به گیاهه.
-اینطوری که مغزه حل می شه!

گابریل به این راحتی دست بر نمی داشت؛ چون شرلوک هلمز زیاد می دید و به همه چیز و همه کس شک داشت.
-راه نداره. یا می خوابونیش توی وایتکس، یا کلا بیخیال می شی.
-برو کنار!

رکسان باید مغز را به دست لرد می فرستاد...حتی اگر مانع سرسختی مانند گابریل جلویش بود!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲۲:۵۱:۰۷ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۳۵:۰۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6084
آفلاین
گلخانه تاریک

جمعی از مرگخواران رو به لرد سیاه و رکسان که در کنار گیاه مورد علاقه، ایستاده بودند، تجمع کرده بودند.
مدالی طلایی رنگ و درخشنده در دستان لرد سیاه خودنمایی می کرد.

-یاران ما...این ساحره ای که مشاهده می کنید، جسورترین، بی باک ترین، شجاع ترین، نترس ترین یار ماست!

جمعیت با شور و شوق زیادی شروع به تشویق کردند. گونه های رکسان گل انداخته بود. لرد سیاه ادامه داد:
-اهمیتی ندارد که کلیه صفت هایی که برایش بکار بردیم، یک معنی را می دهند. مهم این است که رکسان بی نظیر است و موفق شده برای تغذیه گیاه ما یک مغز تهیه کند و او برای ما از همه شما بسیار با ارزش تر و به درد بخور تر می باشد و یه کمی از او یاد بگیرید!

مرگخواران با دست هایشان به تشویق ادامه دادند و در حالی که از داشتن چنین الگوی بی نقصی، اشک شوق می ریختند، دفترچه یادداشت خود را با پا گرفته و سرگرم نوشتن تمامی نکات ریز و درست رکسان شدند.

رکسان قصد زدن حرف هایی متواضعانه داشت...ولی لرد سیاه فرصت نداد!
-هرگز! سکوت کن ای موجود برتر! هر چه بگویی نمی تواند ذره ای از شکوه و عظمت تو بکاهد. من نیز در مقابل عظمت تو سر تعظیم فرود آورده و خود را قطره ای بی ارزش دانسته و مقام خود را تقدیم به تو، رکسان...

-رکسان...رکسااااان...رکسان...هی...

رکسان با صدای فریاد کسی که به شدت شانه هایش را تکان می داد از خواب پرید.
-ها...هوم؟...چی شده؟ لرد شدم؟

گابریل چپ چپ نگاهش کرد.
-روونا نکنه!...پاشو ببینم. کی تا حالا موقع آپارات خوابش برده که تو دومی شدی؟ این چیه تو سینی؟ مغز آوردی؟ چرا این شکلیه؟





پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲۳:۲۲:۲۸ چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۶:۴۴
از ش چندشم میشه!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 209
آفلاین
- چیکار داری میکنی؟
- الان تمومه... یه لحظه دیگه صبر کن.
- هیچ ميدوني ما کی هستیم بچه؟!
- نه... ببینم، سیم ظرفشویی یا پشم گوسفند که نیستی... هستی؟!

مرد که روی صندلی طلسم شده بود و دختر از سرش آويزون بود، با کف دست به سر خودش کوبید.
- خیر... ما خیلی بیشتر از ایناییم.
- خیلی بیشتر؟ مثل... مثل... موشک کاغذی؟!
- خیر، خیره سر! ما ضحاک ماردوش، شاه...
- این الان بيشتره؟ ديگه هم نکوب توی سرت، مغزت جابجا ميشه. اینقدم تکون نخور.

در همین لحظه، در بارگاه ضحاک باز شد و دو آشپز تعظیم کنان، در حالی که دو سینی پر از مغز به دست داشتن، وارد شدن و تعظیم کنان، سینی ها رو کنار تخت پادشاهی گذاشتن و همونطور تعظیم کنان، عقب عقب بیرون رفتن.
در همین لحظه، فکری به ذهن ضحاک رسید.

- ببینیم دختر، تو مغز میخواستی، درسته؟
- بله.
- پس میتونی این مغز رو ببری و ما رو تنها بذاري.

رکسان از اینکه مغز مفتی و بدون هیچ تلاشی بدست آورده بود، به سمت سینی ها شیرجه زد و در چشم به هم زدنی، به خونه ریال ها آپارات کرد، بدون اینکه بدونه این مغز ها، با مغز گوسفند ترکیب شدن!

- ميخواست از گوشمون، مغزمونو در بياره. ميدونيم فرستاده فریدون بود. حساب فریدون رو میرسیم.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۷:۱۲:۵۷ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۸

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۹:۵۸:۰۵ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 268
آفلاین
خلاصه: گیاه مورد علاقه لرد سیاه، به عنوان غذا، طلب روزی دو عدد مغز جادوگر کرده.

تصویر کوچک شده



- ارباب؟ من که [____] می‌کنم براتون؟

با قرار دادن میومیوی گربه، زوزه گرگ، وزوز پیکسی، جیرجیر مبل، گریه‌ی بچه، فس فس مار و ... در جای خالی، به دیالوگ عمده مرگخواران دست پیدا خواهید کرد. بقیه هم علی القائده به شرح زیر است:

- ارباب؟ می‌شه نمونم؟

- ارباب من خالیم. نه رکسان خالی ... Literally خالی! هیچی توم نیست. تو سرم حتی.

- یعنی به مغز آلزایمری مادر خانه سالمندانیت هم رحم نداری؟

- محل شکل گیری غرهایم را بگیرید ... محل تشکیل علاقه خاصم را نه!

- ارباب من خودم وقتی فهمیدم کارکرد طرف چپ راست مغز یکسان نیست مغزمو درآوردم و نابود کردم.

لرد منتظر ماند تا مرگخوارهایش حسابی عجز و لابه کنند و با لبخند تماشاگر این منظره شد. وقتی همگی تا مرز سکته پیش رفتند بالاخره زبان باز کرد.

- یاران ما! ما برای مغز جادوگرها ارزش قائلیم. حتا مغز نداشته شما! بنابراین هم اکنون به شما تخفیف دادیم. بروید و برای وعده‌های بعدی گلمان مشنگ بیاورید. نه هر مشنگی ها! گل ما گلیست خاص و ویژه. غذایش نیز باید خاص و ویژه باشد.

و این گونه بود که جراحی مغز یک مشنگ مشهور به برنامه روزانه خانه ریدل‌ها تبدیل شد.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲۱:۵۴:۱۱ جمعه ۲۲ آذر ۱۳۹۸

ریونکلاو، محفل ققنوس

پنه‌ لوپه کلیرواتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۱ چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۵:۳۹:۱۲ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
از فلکه آلیس، جنب کوچه گربه ملوسه، پلاک نوشابه
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 204
آفلاین
همون لحظه که مرکخوارا دستاشونو بردن بالا تا بازی رو شروع کنن در با صدای بلندی باز شد و باعث شد همه مرگخوار ها از ترس به خودشون بلرزن.

-غذای گل ما... چه غلطی میکنین مرگخواران ما؟ بندری میرین؟
-نه ارباب از هیبت شما بدنمون به لرزه در اومد.
-رو حرف من حرف میزنی؟
-غلط کردم!
-کتاب کمک آموزشی غلط نکردن تو خونه ریدل با کمک پروفسور بینز بدم خدمتتون؟
-هک این روح رو مخ رو تو پاتیل بنداز باهاش یه معجون درست کن از دستش راحت شیم.خب... غذای گل مان چیشد؟
- دو دقیقه دیگه آمادس ارباب.
-الان دو ساعته منتظریم چطور هنوز آماده نیست؟
-آخه هرچی سنگ شنل چوبدستی بازی میکنیم همه سنگ میارن.
-پس بهتره خودم یکیتونو انتخاب کنم.

همه مرگخواران جز هکتور که بینز رو دنبال میکرد و ملاغشو از توش رد میکرد با ترس به اربابشون زل زدند.


به ریونی و محفلی و جوز و ری و اما و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
من و اما همین الان یهویی
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.