هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سفر با زمان برگردان
پیام زده شده در: ۲:۲۷:۲۳ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸
#5

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۲۶ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۳:۲۰:۳۹
از کجا به نظرت؟🤔
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 145
آفلاین
تصویر کوچک شده



گابریل با نگاهی به اطراف، رداشو تا روی صورتش پایین آورد و سعی کرد تا جایی که می‌تونه از دید همه پنهون بشه. کاری که قرار بود بکنه خیلی مهم و حیاتی بود و مهم‌تر از همه این که نباید کسی می‌فهمید قصد انجامش رو داره‌... این کار باید کاملا سکرت می‌موند‌.

آروم و بی‌صدا به طرف پشت خونه‌ی ریدل رفت و چیزی که توی دستش بود رو محکم‌تر فشرد. برای زودتر انجام دادن کاری که توی ذهنش بود آروم و قرار نداشت. باید هر چه سریع‌تر تمومش می‌کرد... باید!

پشت خونه ریدل‌ها فضای خوبی برای استفاده از وسلیهء توی دستش بود. پس کمی جلوتر رفت و مشتش رو باز کرد. یه زمان برگردان طلایی و قشنگ میون انگشتاش محصور شده بود.

نفس عمیقی کشید و چشم‌هاشو بست؛ به یاد آورد اون روز کِی بود و اونجا کجا. کمی بعد دوباره چشم‌هاشو باز کرد و زمان برگردان رو دو دور چرخوند.

همه چیز شروع به چرخش کرد. دردی توی معده‌ش پیچید اما سعی کرد خودشو کنترل کنه. کمی ثانیه ‌ها کش اومدن و در نهایت، همه‌چیز مرتب و منظم شد و چرخش‌هل، از حرکت ایستادن.
هنوز هم درد می‌کشید اما هدف والایی که داشت، باعث می‌شد سختی‌های توی راه فراموشش بشن. با فکر کردن به کاری که برای انجامش الان اونجا بود قلبش با عشق تپید و با چشم‌های ستاره‌پرت‌کن، به‌طرف ویلایی که دو روز قبل با اربابش و بقیه‌ی مرگخواران اومده بودن دوید.
- آلوهومورا!

ویلا هنوز تمیز و مرتب بود؛ انگار بعد از اونها کسی سری به اونجا نزده‌بود. نفس عمیق و شادی کشید و بعد به تندی به طرف پله‌ها رفت. پله‌ها رو یکی یکی گذروند و سپس، به طبقه بالا رسید و جلوی یکی از اتاق ها ایستاد.

دوباره چند نفس عمیقی کشید. در اتاق رو به آرومی باز کرد. به یاد دو روز پیش افتاد که همینجا ایستاده بود افتاد و سعی کرد به یاد بیاره که چطور لرد سیاه صداش زد و از جلوی آینه بلند شد و نذاشت... نذاشت که...
دیگه درنگ کردن جایز نبود. موهاش رو پشت سرش بست و جلوی آینه ایستاد.
- الان دیگه تموم می‌شه... الان دیگه تموم می‌شه!

گابریل لبخند شاد و پر از انرژی‌ای زد و در کیف کوچکش رو باز کرد.
- الان تمومت می‌کنم، همین الان!

و با دستمال ِ مرطوبش، محکم روی لکه‌ی روی آینه کشید و پاکش کرد.


نزدیک ارباب بشین، شفافتون می‌کنم!




تصویر کوچک شده


پاسخ به: سفر با زمان برگردان
پیام زده شده در: ۱۶:۵۵ یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۷
#4

ریونکلاو

آندریا کگورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۱۳ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۰۸:۲۰ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
از کوچه دیاگون پلاک شیش
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 144
آفلاین
بسم تعالی

-آندریا کگورت هستم سه ماه از اخرین باری که از اون زمان برگردان کذایی استفاده کردم میگذره و خب...یدقه وایسا ببینم این چرت و پرتا چیه من دارم بلقور میکنم؟! اصن اینجا کجاست؟! چرا من باید هردفعه که میخوابم یه جا دیگه بیدار شم؟

-ارام باش فرزندم، اینجا در پیشگاه عدل ما از گناه بیزاریم اما به گناهکاران عشق میورزیم و از خطاهایشان چشم پوشی می کنیم. باشد که به نیروی عشق روی بیاورند!

سرمو به سمت فرد خوش بین و رو اعصاب برگردوندم و اگه گفتین چی دیدم بهتون یه شکلات صد تومنی میدم، افرین کاملا اشتباهه البوسو دیدم با بیشترین لحن عصبی که میتونستم گفت:
-چی می گی پیری؟! عشق و عدل و چشم پوشی کیلو چنده ... اصن کدوم شیر پاک خورده ای گفته من فرزند توعم؟!!!

-اع!!! بی احترامی به استاد؟! ولم کنین میخوام برم اکسپلیورموسش کنمممم!!!

با بی تفاوتی به هری که الکی مثلا تقلی می کرد از دست های نامرئی خودش رو ازاد کنه نگاه کردم، پس راست میگن کسایی که یبار ارباب رو دیدن کلا فاز و نولشون قاطی میشه. البوس با لحن اروم و طبق معمول کشدار گفت:
-هری پسرم اروم باش انقدر به خودت فشار نیار باز زخمت درد میگیره یه دردسر دیگه درست می کنی...آندریا دخترم راحت باش و اعتراف کن.

-چیرو اعتراف کنم؟

-سعی نکن مخفیش کنی، ما از همه چیز با خبریم و خواهان صلاح تو هستیم...بگو و این بار سنگین رو از روی دوش خودت بردار.

-لا اله الله...خو به چی اعتراف کنم من؟ بار چی؟ کشک چی؟

هری با افکت مامورای گشت ارشادی گفت:
-وقتی استاد بهت میگه اعتراف کن یعنی اعتراف کن ... خودتو به اون راه نزن از ما که نمیتونی فرار کنی!

چشممو یبار چرخوندم و گفتم:
-اسیری شدیم این وقت روز...برادر من شما بگین به من چی میخواین بعد فیوز بپرونین بیاین پاچه بگیرین...

-فرزندم از تو میخواهیم با توسل به عشق و راستگویی با ما ز اسرار دلت سخن بگویی...ایا تو سه ماه پیش زمان برگردان را از دفتر ما کش رفته ای؟

لبمو گاز گرفتمو تو دلم به خودم فحش دادم ... میدونستم بالاخره گندش در میاد، سعی کردم با یه لبخند سر و تهشو هم بیارم:
-خب...میدونید...ههه...اون فقط یه شوخی بود بعدشم میخواستم بیام بهتون پسش بدم...هههه

-فرزندم از تو خواستیم که راستگو باشی...با تو کاری نداریم فقط میخواهیم شرح اینکه با زمان برگردان ما چه کردی را باز زبان خوش بشنویم.

عرق سرد روی پیشونیم نشست اگه واقعا بفهمه باهاش چه کار بی عشق و محفل بدوری کردم سر به تنم نمیزاره...اولین بهانه ای که به فکرم اومد رو گفتم:
-میخواستم با استفاده ازش به بچگیم برگردم. اونموقع که مادر و پدرم توی جنگل ولم کردن...میخواستم ببینم اونا کی بودن.

و سرم رو پایین انداختم، خودمم از این فکری که کردم تعجب کرده بودم. دامبل با لبخند محوی که روی صورتش نقش بسته بود با لحن عاقل اندر سفیهانه ای گفت:
-ولی مقصود والاتری داشتی...میشه از چشمات خوند.

خندم گرفت. پس انقدر که میگنم زرنگ و فوق العاده نیست. با لحن بغض زده ساختگی ای گفتم:
-میخواستم منصرفشون کنم، میخواستم کاری کنم که نگهم دارن. دلم براشون تنگ شده بود...دیگه نمیتونستم پسوند اجباری یتیمی رو قبول کنم.

لبخند البوس عریض تر شد و گفت:
-پس چرا کاری نکردی؟

وای! برای اینجاش برنامه نریخته بودم. مکسم داشت طولانی شک برانگیز می شد، یدفعه مطالبی که درمورد زمان برگردان خونده بودمو یادم اومد نقل قول:
اگر با زمان برگردان سفر میکنید به یاد داشته باشید که اگر در گذشته تغییری ایجاد کنید گریبان گیر اینده هم میشود


-اگه پدر و مادر واقعیم منو بزرگ میکردن ... دیگه پرفسور مک گوناگالی نبود که ازم نگهداری کنه و نگرانم شه و ...
به اینجا که رسیدم واقعا اشکم در اومد...زدم رو دست نیل پاتریک هریس با این بازیم.

البوس از پشت عینک نیم دایره ایش نگاهم کرد و لبخند زد و گفت:
-درسته...درسته، تو کار درستی انجام دادی. کافیه نمیخوام بیشتر از این مزاحمت شم میتونی برگردی به تالارت.

از خوشحالی داشتم بال در میاوردم لبخند زدم و به سمط در حجوم بردم تا اینکه صدای پر طنینش لرزه ای به وجودم انداخت:
-امیدوارم اربابت هم ازش به خوبی استفاده کنه.

برای یه لحظه سر جام خشکم زد، مخم هنگ کرده بود...اون میدونست! از اول از همه چی خبر داشت...میدونست که زمان برگردان رو برای ارباب بردم. دیگه یه لحظه هم جایز نبود اونجا باشم در رو باز کردم و به سرعت نور خودم رو به جنگل ممنوعه رسوندم و راه خونه ریدل رو در پیش گرفتم...باید به ارباب میگفتم که اون فهمیده...


ویرایش شده توسط آندریا کگورت در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۱۸ ۱۷:۰۴:۰۰
ویرایش شده توسط آندریا کگورت در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۱۸ ۱۷:۱۱:۱۸


پاسخ به: سفر با زمان برگردان
پیام زده شده در: ۱۴:۵۲ شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۷
#3

چارلى ويزلى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۵ شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۰۷:۱۲ چهارشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 23
آفلاین
به نام خدا

چارلی ویزلی،سال 2018 میلادی

راستش این ماجرا چند روز پیش اتفاق افتاد و خیلی خاطره باحالی شد.گفتم برای شما هم تعریفش کنم بلکه کمی لذت ببرید.

درست پنج روز پیش بود که داشتم با اژدهای عزیز خودم(که اسمش نیکی هست) بازی می کردم که ناگهان یه چیزی از آسمون مستقیم اومد و خورد توی مغز من.وقتی حالم سرجاش اومد دیدم یه زمان برگردان باحال هست.از همون هایی که دوست داشتم.من همیشه دوست داشتم یه زمان برگردان داشته باشم تا بتونم با گذشتگان دیدار کنم و الآن یکی از همون هایی که سالها آرزوی من بود در دست من قرار داشت.تنها مشکلش این بود که بلد نبودم ازش استفاده کنم
یکم باهاش ور رفتم تا بالاخره فهمیدم که باید اون گیره کناریشو بچرخونم.خب من میخواستم به سه ساعت قبل برم.کمی محاسبه کردم و بعد حدود سیصد بار اونو چرخوندم و متاسفانه به دلیل زیاد چرخوندنش به هزار سال قبل رفتم
باورم نمی شد.البته درست در هاگوارتز ظاهر شدم.البته نه اون هاگوارتزی که الآن هست.بلکه هاگوارتز نیمه کاره.درسته من درست لحظه ساخت هاگوارتز ظاهر شدم و چهار جادوگر بزرگ رو دیدم که دارن اون جا کار میکنند.اسلیترین داشت آجر می اورد و گریفیندور هم داشت ملات رو درست می کرد و هافلپاف و ریونکلاو هم داشتند آجر ها رو می چیدند و خلاصه از این جور حرف ها.
بعد از یه مدت که اون جا بودم در نهایت تونستم دوباره زمان بر گردان رو به کار بندازم و به زمان خودمون برگردم.واسلام نامه تمام
چارلی ویزلی
استاد اژدها شناسی



پاسخ به: سفر با زمان برگردان
پیام زده شده در: ۱۳:۱۳ دوشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۷
#2

اسلیترین

كيگانوس بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۴۱ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۸:۵۶:۲۳ جمعه ۲۲ شهریور ۱۳۹۸
از به تو چه
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 79
آفلاین
اول سلام.
من با نيزم داشتم تو جنگل حركت ميكردم كه چشمم خورد به يه زمان برگردان و يه جنازه!حتما زمان برگردان مال اون جنازه بوده.برش داشتم و از اونجا كه من صد ساله تو جنگل زندگي ميكنم ولي سنم از هجده به اين ور نميزنه و از همه جا بي خبر بودم و نميدونستم اون زمان برگردانه،برش داشتم و يه كم باهاش ور رفتم.به جون خودم فقط يه كم.بهويي شروع كرد قرقره وار چرخيدن و منو انداخت تو زماني كه نه اصلا نميدونستم كجاست و چيه.قبل از اينكه بهفمم كجام و هنوز گيج و منگ بودم يه عده سياه پوش كه ماسك هاي وحشتناكي هم داشتن دورمو گرفتن و به قصد گرفتن من به سمتم هجوم اوردن.خواستم چوب دستي مو دربيارم كه يه هو به فكرم زد از نيزه زئوسم استفاده كنم.چند تاشونو زدم ولي خيلي زياد بودن.يه هويي سرم گيج رفت و همون جا بي هوش شدم.وقتي چشمم رو باز كردم همون هايي كه بيهوشم كرده بودن ماسك هاي حال بهم زنشونو دراورده بودن.تازه دوزاريم افتاد و متوجه شدم اونا مرگ خواران!خوب من از اونا متنفر نبودم.وقتي ريگولوسو ميون اونا ديدم متوجه شدم قبل از اينه كه ريگولوس جان پيچو بدزده.با صدايي كه از ته چاه در مي امد گفتم:
-ريگولوس!
بلاخره ريگولوس متوجه من شد.جوري كه صدامو بشنوه گفتم:
-ريگولوس منم كيگانوس.داييت.
عالي بود.ريگولوس منو شناخته بود.
ريگولوس به زني كه كنارش بود چيزي گفت و اون به طرف من اومد.اون بلاتريكس بود.اشتباه نميديدم.ميخواستم فرياد بزنم اما گفتم شايدبهتر باشه صبر كنم.بلاتريكس نزديكم اومد و پرسيد:اگه تو كيگانوسي اسم بچه هاتو بگو.
با اطمينان گفتم:بلاتريكس و نارسيسيا و اندرومدا.
بلاتريكس فرياد زد:
-امكان نداره پدر!اين خودتي!
و دستو پاي منو ازاد كرد و منو از خانه ريدل ها برد بيرون.منم از تجربه قبليم استفاده كردم و بازم با ماشين زمان ور رفتم.
بله.بلاخره به زمان خودم برگشتم. هورا!!


اتش در پس شعله های سیاهی معنا پیدا میکند.


سفر با زمان برگردان
پیام زده شده در: ۱۶:۳۸ یکشنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۷
#1

اسكورپيوس مالفوىold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۴ چهارشنبه ۸ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۴۴ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 24
آفلاین
سلام به جادوگران و ساحره های عزیز تو این انجمن باید خاطرات سفر های زمانی که با زمان برگردان داشتین رو بنویسین. اگه مسخره بود دو هفته دیگه پاک میشه.
اولین مسافر زمانمون داره از راه میرسه حالا شایدم یکم دیر برسه ولی بالاخره میرسه.
راستی این تاپیک تک پستیه.
موفق باشید


اصالت و قدرت برای لحظه اوج ! به یک باره خاموشی ما برای دگرگونی شما ...

بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد ...

Only slytherin







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.