هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سفر با زمان برگردان
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹:۲۶ شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۰
#26

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۱:۴۷:۳۲ یکشنبه ۷ آذر ۱۴۰۰
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 587
آفلاین
مرحله دوم جام آتش


نماینده ریونکلاو - پست دوم

- این همه مادری کن براش، این همه زجر بکش، این همه زحمت، تهش اومده میگه نمیخوام! غذای مامانشو نمیخوره! من برای تک تک این میوه‌ها جز جگر خوردم! اگه بدونین چقدر کش رفتم از مغازه‌دارا! اگه بدونین چندتا محله رفتم که نشناسنم بتونم میوۀ جدید بقاپم! می‌دونی چند نفر باهم درگیر شدن سر این میوه‌ها و در واقع زیر ردای من بودن؟!

زنی که با موی جوگندمی و صورتی سرخ شد از عصبانیت جلوی تراپیست نشسته بود، این‌ها را فریاد زده بود.

- ببینید مادرجان... شما باید به خواسته‌ها و نیازهای فرزندتون هم توجه داشته باشید. من غلط می‌کنم دخالت می‌کنم ها... بی‌جا می‌کنم. روم به دیوار اصلاً. زبونم لال. چشمم کور. گوشام ون‌گوگ شده. ولی شاید... پسرتون میوه دوست نداشته باشه؟

زن به پنجره خیره شده بود و چیزی نمی‌گفت.

- مادرجان؟

زن همچنان به پنجره خیره شد بود و کلامی صحبت نمی‌کرد.

- خانومی!

این بار تراپیست داد زده بود.
با صدای تراپیست، زن به خودش آمد. رو به او کرد و با لحنی مهربان و صدایی خسته گفت:
- بله دخترم؟ کاری داشتی؟

تراپیست لحظه‌ای تلنگر خورد. تلاش کرد تا به زن حالی کند که چه کاری داشته است.
- مادر... شما اومدید اینجا گفتید اگه یه سری حرفا رو نزنید آتیش می‌گیرید. گفتید پسرتون مشکل داره و میوه نمی‌خوره و این‌ها. منم داشتم راهکار می‌دادم.
- پسرم؟ حامله‌م خانوم دکتر؟

تراپیست نگاهی به زن انداخت و در دفترچه‌اش جمله‌ای را نوشت. جمله‌ای عجیب. جمله‌ای که مسیر زندگی زن را تا ابد تغییر می‌داد.

نقل قول:
در خانۀ سالمندان بستری شود. بیماری: آلزایمر پیشرفته.


ناگهان زمان در خود پیچ خورد، دو نفری که تمام مدت در گوشه‌ای ایستاده و نظاره‌گر بودند هم همینطور. همه‌چیز تغییر کرد و سرهایی از قدح اندیشه‌ای در آمد.
- این... اینجوری بود... جناب. من... آخه... مادرتون واقعاً آلزایمر داشت.
- آواداکداورا.

مثل اینکه دلایل تراپیست قانع کننده نبود.


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: سفر با زمان برگردان
پیام زده شده در: ۲۳:۲۸:۱۸ شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۰
#25

اسلیترین، مرگخواران

اسکورپیوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۱:۰۸ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۳۸:۱۵
از دست حسودا و بدخواها!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 76
آفلاین
مرحله دوم جام آتش



نماینده اسلایترین

هوا روشن و خورشید در حال طلوع کرده بود. امروز روز سرنوشت سازی برایش بود. امروز باید خودش را برای مهمترین امتحان زندگی اش آماده میکرد.

- پسرم! صبحانه ات آماده شد، بیدار شو!
-
- پسرم بیدار شو دیر شد!
-
- د میگم پاشو. خستم کردی!
- چی چی شد؟ خواب موندم؟

به ساعت نگاه کرد. به موقع بیدار شده بود. عرق روی پیشانی اش را پاک کرد. این صحنه را در کتاب خوانده بود ولی برخورد مادرش ذره ای فرق میکرد که این چنان هم مهم نبود.

- عزیزم بلاخره بیدار شدی؟ زود بیا صبحانه بخور تا روی تسترالم بالا نیومده.
- چشم مامان!

تعجب کرده بود که مادرش زود اخلاقش عوض میشود و امروز هم این تغییر اخلاق و احساسات بیشتر بود. مادرش را سرزنش نمی‌کرد، چون امروز روز حساسی بود و مادرش هم نمی توانست احساساتش را کنترل کند حداقل امروز برایش این کار سخت تر بود.
لباس های خوابش در اورد و لباس هایی که مامانش تا کرده و انتخاب کرده بود پوشید و مرلین را شکر کرد که همچین مادری دارد.

- عجله کن عزیزم وگرنه صبحانه ات سرد می شه، زود تر بیا!
- چشم مامان الان تموم میشه.

پوشیدن لباس هایش را تمام کرد و در را باز کرد و آماده رفتن شد و از اتاقش خداحافظی کرد.
- خداحافظ!

رفت. اتاقش را ترک کرد و رفت.

- زود صبحانه بخور دیر شد.
- چشم مامان.

صبحانه خوردن را تمام کرد و آماده رفتن شد. قبل از رفتن همه چیز را با خودش تکرار کرد تا یادش بماند.

-اول کنترل، دوم فشاور نیاوردن به خود، سوم رها سازی!

باخودش فکر شاید اگر پدر داشت الان او هم در حال انرژی مثبت دادن به او بود و با نداشتن پدر کمبود بدی را در بدن خود حس میکرد. ولی مادرش برای او هم پدر بود و هم مادر.

فش!

خود را روبه روی وزارت سحر جادو اپارات کردند. ساختمان بزرگی بود با صدای عجیب و غریب از داخل آن. البته برای او آدم های این ساختمان ادم های خوبی نبودند، چون انها افراد فشفشه را خطر بزرگی می‌دیدند. برای همین امروز امده بود اینجا تا ازمون برای طلسم همه کاره بدهد.
طلسم هم کاره برای کسانی که جادو نداشتند نعمت بزرگی بود. هر فشفشه ای باید سعی کند طلسم همه کاره را به دستی انجام دهد تا مورد تایید واقع شود.

- عزیزم من اجازه ندارم باهات بیام، ولی برات ارزوی موفقیت می کنم.

مادرش او را ترک کرد. اما به محض رفتن مادرش تشنه به خون هایش ظاهر شدند.
- تو اومدی اینجا چیکار؟
- ما اصلا نیازی به تو نداریم بهتره بری!
- برو و دیگه بر نگرد.

اماده شد که درس درس حسابی به انها بدهد و برایش اصلا مهم نبود که این کارش چه نتیجه ای دارد.

چرق!

باید رفت روی پوست موزی و نقش بر زمین شد. پایش از درد کبود شده بود و راه رفتن را برایش سخت کرده بود.
- ببین به من چه ماموریتی دادن... باید از یه دست پاچلفتی مواظبت کنم.

این صدا چه بود و چرا از سر او شنیده میشد. این سوالی بود که حتی باعث شده درد از خاطر او برود.
- تو کی هستی؟
- من هستم .
- چی؟
- من اسمم ``.
- چی؟
- نمی‌دونم چی شده نمیتونم اسمم رو تلفظ کنم.
فقط ماموریت دارم مواظبت باشم.
- از من؟
- اره از تو! بیا حالا یه درس درست حسابی بهشون بدیم.

همزمان با حرف گوینده مرموز بچه های روبه رویشان قلنج های گردن و دستان شان را شکستند و مشت هایشان اماده.

- مرلین به دادم برسه! اومدی ازم مواظبت کنی الان انداختیم تو دردسر!
- نه، نگاه بکن! منو تو میتونیم...از این فرصت به عنوان چالش برای خودمون استفاده کنیم. تازه تو مبارزه منم راهنمایی ایت می کنم اخه خودم هم تو استفاده از توانایی های بدن استادم..
- زحمت میکشی واقعا.

با گفتن این حرف همزمان بچه ها با مشت های گره کرده از خشم به انها نزدیک می شوند تا انها را در جا کیش کنند.
البته او این را حدس زده بود. پس تمام قدرتش را گرفت فشرده کرد و آماده شد تا انرژی اش را ول کند که...
- همین الان خودتو بنداز زمین!
- چی؟ الان و این موقع؟
- جون خودت همین الان همین کار رو بکن.
- باشه.

خودش را انداخت. مانند کسی که بخواهد پولی از بیمه بگیرد و فیلم مانند خودش را نقش بر زمین کرد.

- اخ مردم! اخ مردم...ای کشتنم...خونم رو ریختند و خوردند...ای زدنم...ای...
- چرا داره اینطوری میکنه؟ مثل بی جادو بودن عقلم نداره؟
- زده به سرش!

کارش نتیجه داد.خودش را هم متعجب کرد.

- اهای شماها! چه کارش دارید؟ بزنمتون ده تا ازتون در بیاد؟

- ما؟
- نه جد اباد خودتون. بیاین کارتون دارم.
- غلط کردیم، به مرلین ببخشید مون.
- بخششی در کار نیست.

علت حرف گوینده مرموز را شنید. باورش نمیشد نتیجه بدهد. کاری که او نتوانست در تمام عمرش علیه دشمنانش انجام دهد را گوینده مرموز در عرض چند دقیقه انجام داده بود. حالش بهتر شد شاید بادیگاردش زیاد هم بد نبود.


میخوای کلاهت رو ور دارم؟


پاسخ به: سفر با زمان برگردان
پیام زده شده در: ۲۲:۴۵:۵۵ شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۰
#24

گریفیندور، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

اركوارت راكارو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۴:۳۴ سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۲:۵۵:۴۷ سه شنبه ۲ آذر ۱۴۰۰
از سی سی جی!
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 114
آفلاین
مرحله دوم جام آتش



نماینده گریفندور


- مطمئنی طرز کارش رو بلدی؟

با اعتماد به نفس نگاهی به سر تا پای هم سفرش انداخت.
- معلومه که مطمئنم! مثل اینکه خودم...
قبل از اینکه بتواند حرفش را تمام کند، چیزی با شدت بر ملاجش کوبیده شد.

- اینقدر قپی نیا، آخه چرا من با این دلقک هم سفر شدم؟
- مون منبور مودی؟ (چون مجبور بودی؟)

در صدم ثانیه نگاهش به طرف هم سفرش که دولپی مشغول خوردن همبرگر، پر گوشتی که لذیذ به نظر می آمد، چرخید.
- اونو از کجا پیدا کردی؟

هم سفرش غذایش را قورت داد.
- از اون رستواران بغلی.
- تو این بر بیابون رستوران کجا بود...
باورش نمی شد وسط بیابان یک فست فودی به اسم " اصغر فنگ پز" سبز شده بود.

- ولی من یادمه که وقتی داشتیم از اینجا رد می شدیم، همچین چیزی وجود نداشت. ولی خب لنگه کفش تو بیابون نعمته!

هم سفر که داشت آخرین لقمه های همبرگرش را گاز می زد، گفت:
- این آخریش بود و گفتن بعد از دوازده شب، رستوران تبدیل به توآلت عمومی می شه.
سپس نگاهی به ساعتش انداخت.
- یعنی دو دقیقه بعد.

و درست سر ساعت دوازده، شکل رستوران تغییر کرد و تبدیل به توآلت عمومی شد! هاج و واج به توآلت عمومی که دو دقیقه پیش رستوران بود، خیره شد.
- من گرسنه مه!
- به من چه...
تا به خود بیاید همبرگر از دستانش قاپیده شد بود و ثانیه بعد در دهان هم سفر بود.

- با چه جرئتی همبرگرم رو...
قبل از اینکه بتواند جمله اش را کامل کند زمان برگردانی که چند دقیقه پیش در دست داشت، از دستش افتاد و دو نیم شد.

- شکست!
- می دونم!
- تنها راهمون برای خارج شدن از اینجا!

هم سفر کله اش را خاراند.
- چی کار کنیم؟
کمی فکر کرد و گفت:
- به نظرم تا صبح بمونیم، ببینیم چی می شه.
و اینگونه بود که هم سفران تا صبح فردا کپه... چیز خوابیدند.


فردا صبح


چشمانش را گشود. به دستانش نگاه کرد، همه چیز عادی بود، اما گویا یک چیز عادی نبود.
- گشنمه! می خوام همه چیز رو بخورم!

صدایی از درونش فریاد زد.
- اون دیالوگ منه!
- تو اون تو چی کار می کنی؟

صدا کمی فکر کرد.
- نمی دونم از وقتی بیدار شدم همین جا بودم!

این اصلا شرایط راضی کننده ای نبود. او خودش را می خواست اصلا دوست نداشت یک کنه ی لوده درونش باشد، خواست کمی فکر کند، اما قار و قور شکمش مانع این کار شد.
- دیدی چی کار کردی؟ عین تو شدم! همش گرسنه مه! ارباب عمرا دیگه منو قبول کنن.

هم سفر چشمانش را چرخاند. در این حین جرقه در ذهنش شکل گرفت.
- ببین منو تو با هم ترکیب شدیم تو بدنی و من ذهن! گرسنگی من ویژگی تو شده پس منم مغز تو رو دارم.
- غیب گفتی!

هم سفر بدون توجه به هم سفرش ادامه داد.
- ما وقتی از بیابون سر دراوردیم کاملا نرمال بودیم این وسط مسطا، یه سری اتفاق افتاده که باعث این پدیده شده.

پوفی کرد و گفت:
- حالا می گی چی کار کنیم؟
- صبر کن دارم فکر می کنم... آهان فکر کنم فهمیدم چه اتفاقی افتاده!

با بی حوصلگی پرسید:
- چی شده؟
- این نفرین زمان برگردانه! زمان برگردان از ما ناراحت شده که شکونیدمش، باید به هم وصلش کنیم.

کمی مسخره به نظر می آمد اما امتحان کردنش بی ضرر بود.
با کمی گشتن زمان برگردان های دونیم شده را یافتند.

- حالا با چی بچسبونیمش؟
- تف!
- ایییییی!
اما برای گفتن این حرف دیر شده بود، زیرا مقداری زیادی آب دهان به دستش مالیده به دو طرف شکسته زمان برگردان، زد.

- من چرا همچینک شدم؟
- چه جالب نمی دونستم قابلیت کنترلت رو هم دارم.

بعد از چسباندن زمان برگردان، بلافاصله، هیچ اتفاقی نیوفتاد.
هم سفر که گیج شده بود، کله اش را خاراند.
- نمی دونم چی شده؟ مثل اینکه محاسباتم غلط از آب دراومد.
- یعنی چی؟ پس چی کار کنیم؟ چه جوری از اینجا خلاص شیم؟

صدای قار و قور شکم گرسنه اش در کل بیابان طنین انداخته بود.

- شرمنده م فکر کنم تئوری که دادم کلا غلط بود!
- دوباره بگو چرا من باهات هم سفر شدم؟











ویرایش شده توسط اركوارت راكارو در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۲۰ ۲۲:۵۷:۵۲



پاسخ به: سفر با زمان برگردان
پیام زده شده در: ۲۲:۵۴:۱۲ شنبه ۱۹ تیر ۱۴۰۰
#23

اسلیترین، زندانی آزکابان

مایکل رابینسون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۲:۳۷ دوشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۴۵:۵۵
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
زندانی آزکابان
پیام: 66
آفلاین
-عه... زمان برگردان به دست من افتاد. هی گب این زمون برگردونه دست منه ها.

-چیییییییییییییییییییی؟! مایکل بدش به من.

-اول کار خودم بعد واسه تو.

-باشه، باشه، باشه.

-خب بریم به ۵ ساعت پیش دقیقا زمانی که کتاب خراب شد.

ووووویی ووویییی ووووووووی

فلش بک

-هی این کتاب توعه مایکل؟

-آره

-اسمش چیه؟

-شیوه تشخیص اصیل زاده واقعی از غیر واقعی یعنی یکی مثل ویزلی ها رو اصیل زاده واقعی نیستند و نباید بدونیم!

-کتاب خیلی خوبیه، تموم کردی بده من

-باشه

۵ دقیقه بعد...

-هی گب شوینده ات رو بگیییییر!

-واااااااااااااااای!

اما این بار سریع کتاب رو عقب کشید...

-هوووف. بخیر گذشت.

حدودا ۴ ساعت و ۵۰ دقیقه بعد...

خب گب ماشین برگردون برای تو من به خواسته ام رسیدم!



پاسخ به: سفر با زمان برگردان
پیام زده شده در: ۸:۳۶:۰۸ یکشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۰
#22

گریفیندور، مرگخواران

لوسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۶:۱۹ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۲۷:۰۷
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 229
آفلاین
الکساندرا-باید خلاف جهت عقربه های ساعت بچرخونیش، زیاد نچرخونی بدبخت میشیما!
لوسی-میدونممم!

پیغ!

فلش بک

-چی میخونی پالی؟
-ااا،لوسی تویی، کتاب "عجایب هفتگانه جهان ماگلی".
-چه جالب!
-اره واقعا جالب بود من تمومش کردم.
-عه میشه بدی منم بخونم؟
-اره حتما.
-ممنون.
-خواهش میکنم.

چند دقیقه بعد
الکساندرا-سرگرم کتاب خوندنی؟
لوسی-اوهوم
-درسم نداری که؟
-خوندم وقت استراحتمه.
تو چی میخوری؟ اب میوه؟
-اوهوم. آب آلبالو هست.
بیام ببینم چی میخونی...

-عه الکساندرا مواظب باش جلو پات!

دیگه دیر شده بود!

شترق!

الکساندرا پخش زمین شد و لیوان آب میوه اش یه راس روی کتاب "عجایب هفتگانه جهان ماگلی" پالی فرود اومد!

لوسی خشک شد!(عادتشه!)
خیلی خشک شد!

-الکساندرا میکشمتتتت! زنده نمیزارم!!!!

در همین حین که این دوتا دنبال هم میدوییدن پالی اومد داخل

-چی شده؟
-هیچی...هیچی...
-راستی کتابخونه خوندی؟
-اره واقعا جالب بود حتما زود بهت میدمش...
-عجله ای نیستا!
-نه من عادت دارم امانتی رو زود پس میدم!
-اها باش خوش بگذره!

و خارج شد

قلب لوسی توی دهنش بود.
فقط نشست.
-اگه میدونستم اینطور میای گند میزنی تا اومدی کتاب رو جمع میکردم.
-گفتم که ببخشید...
-یه لحظه وایسا اگه میدونستم...زمان برگردان!
-اووووووو!چشم بسته غیب گفتی! میشه بفرمایید زمان برگردان از کجا بیاریم؟
-من یکی دارم!
-چطوری؟
اول سال از پروفسور گرفتم،داستانش مفصله...

پایان فلش بک


سال 1973،کنار بید کتک زن:

پیغ!

الکساندرا- الان چه سالی هستیم؟
لوسی-چمدونم والا!
-هی اونجا رو،یکی تقویمش رو انداخته
-بده ببینم...
سال ۱۹۷۳؟
یا مرلین!
قرار بود چند ساعت برگردیم عقب!

-اااااااااااااا(افکت جیغ)
-چته؟
-گگ..گر..گینه..!
-یا مرلین فرار کن فرار کن!
-صبر کن یه لحظه نگاه کن،یه گوزن یه موش و یه سگ هم دنبالشن...اون ریموس لوپینه!
گوزن با چشماش اشاره کرد دور شین!
-و الان گرگین هست! بدوووووو!

پیغ!


سال ۱۹۹۸ در قلعه هاگوارتز

پیغ!

-فکر کنم به تقویم نیاز نداریم!

و آواداکاداورایی ار کنار گوششان رد شد!


-نبرد هاگوارتز هست! یا مرلین!

-بدوبدوبدوبدووووووو

پیغ!



زمان حال

-پوفففففف
-فقط یه ذره بچرخونش!
-خب

پیغ!




چند ساعت قبل

-میرم میخورم به تو توی زمان گذشته که آب میوه ات قبل از اینکه بیای تو اتاق بریزه!
-خوبه

لوسی دویید و به الکساندرا ی چند ساعت پیش برخورد کرد و ابمیوه اش ریخت!
-هی!
-ببخشید!

پیغ!


زمان حال

-جواب داد کتاب پالی سالمه!
-این داستانم با خیر و خوشی تموم شد!
-برم مشقامو بنویسم!


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


پاسخ به: سفر با زمان برگردان
پیام زده شده در: ۱۴:۱۵ جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۹
#21

فلیسیتی ایستچرچ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۳ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۱:۲۴ دوشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 54
آفلاین
_خب نفس عمیق... هیچ اتفاق خاصی نیوفتاده به زودی میام پیشت موش موشیییییی
بعد از کلنجار های فراوان زمان برگردان را در دست خود گرفت...
_الان باید چیکار کنم؟؟ اهان باید بر خلاف عقربه ساعت بچرخونمش کاری نداره که!! اما وایسا ببینم... اگه این روش جواب نداد چییی!؟؟ نه نه من مطمئنم پیداش میکنم

فلش بک به چند ساعت قبل

فیلیسیتی با جیغ و داد همه جا را میگشت...
_موووش موووشیییی عزیز دلممم قند عسلممم کجااایییی؟؟ خیار شورمممم کجااایییی.؟؟طالبی من کجایی؟؟ بیااا من بدون تو میمیرم کره مننن
فیلیسیتی همه جای قلعه را گشت اما هیچ اثری از موش صحرایی کوچک او نبود!!
_خب من همه جارو گشتم و پیداش نکردممم عمرا نمیتونم به همین راحتیا موشم رو از دست بدمم یعنی کجا رفته؟
فیلیسیتی در این فکر بود که موش صحراییش کجا رفته که ناگهان فکری به سرش زد...
_اگه بتونم با زمان برگردان برگردم به عقب میتونم موشمو پیدا کنم...درسته باید همین کارو بکنم

زمان حال

_خیلی خب دیگه نباید بیشتر از این زمانو از دست بدم بهتره زودتر برگردم به عقب و موشمو پیدا کنم!
فیلیسیتی زمان برگردان را در دست گرفت و او را بر خلاف عقربه های ساعت چرخاند و زمان برگردان به کار افتاد...
بعد از چند دقیقه فیلیسیتی چشم های خود را که بسته بود، باز کرد و به اطراف نگاهی انداخت! انگار زمان برگردان کار کرده بود و فیلیسیتی به عقب برگشته بود
_هوفففف اخیش برگشتم به گذشته... الان تنها کاری که باید بکنم اینه که ببینم موشم کجا رفته و اصلا چجوری گم شده! اما... اما وایسا ببینم اصلا من چقدر اومدم عقب!؟ وااای نههه من اصلا حواسم به مدت زمانی نبووود... انقدر به فکر موشم بودم که یادم رفت به مدت زمانی دقت کنم چه سوتی با شکوهی
فیلیسیتی سرش را بالا اورد و به اطراف نگاهی انداخت اول باید میفهمید که چقدر به عقب برگشته!
همینطور که به اطراف نگاه میکرد تقویمی دید که به دیوار وصل شده... به سمت تقویم حرکت کرد...
_خوبه کسی این اطراف نیست.... چیییییی
تاریخ تقویم اینگونه بود: 1999
اری! او زیادی به عقب برگشته بود!!
_اوه... الان چیکاار کنم واییی خب بهتره تمرکز کنم...نفس عمیق بکششش حالا حالم بهتر شد خب اشکالی نداره الان تنها کاری که باید بکنم اینه که به زمان خودم برگردم و بعد دوباره با زمان برگردان به عقب برگردم ولی این دفعه باید حواسم باشه که زیاد به عقب برنگردم

زمان حال

_اخیش... بالاخره برگشتم! الان باید دوباره با زمان برگردان ، به عقب برگردم ولی ایندفعه حواسم باشه فقط چند ساعت به عقب برگردم!!
فیلیسیتی زمان برگردان را در دست گرفت، چشمان خود را بست و زمان برگردان را بر خلاف عقربه های ساعت تکان داد...
چند دقیقه بعد چشمانش را باز کرد!! بله او به عقب برگشته بود البته اینبار فقط چند ساعت به عقب برگشته بود
_خیلی خب تقریبا در همین ساعت بود که موش موشی رو گم کردم
همینطور که به اطراف نگاه میکرد ، حواسش بود که کسی او را نبیند ناگهان موش موشی را دید که پنهان از چشم دیگران زیر بالشت رفت و کسی هم او را ندید!!
_حالا فهمیدم پس موش موشی زیر بالش رفته و خوابیده!! من چرا زیر بالشو نگاه نکردم!!
الان که فهمیدم اون کجاست بهتره زودتر برگردم به زمان خودم و برش دارم...
سپس با زمان برگردان به زمان حال برگشت و بعد با عجله به داخل اتاق خود رفت و به سمت تخت رفت، بالش را برداشت و...
بله! زیر بالشت موش موشی با خیالی تخت خوابیده بود
_هوفففف... موش موشی همه جارو دنبالت گشتم اخه تو اینجا چیکار میکنی منو سکته دادی
اما خداروشکر داستان به خوبی و خوشی تموم شد


ادم برفی رو همون شال گردنی که گرمش میکرد کشت


پاسخ به: سفر با زمان برگردان
پیام زده شده در: ۱۷:۴۸ سه شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۹
#20

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۳۸:۴۱
از کتابخونه
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 522
آفلاین

-ممنون که امدین،به خدا داشتم تو این خونه از تنهایی میمردم!
-نه بابا چه زحمتی!
-بریم مامان من فردا مسابقه ی کوییدیچ دارم!
-شیلا جان برو،بنده خدا مسابقه ی مهمی داره...گفتی کی برگزار میشه که بیام ببینم؟
-نه صبح فردا؛حالا میشه بریم؟
-برو،برو به مرلین!
-فعلا گابریل!
-مامانننننننننننننننننننننننن!
-امدم.

توی حیاط خونه ی گابریل صدای داد و بیداد شیلا و پسرش کل خیابون رو پرکرده بود؛ویکتور فردا با تیم هالی هد مسابقه داشت و نمی خواست یک صدم ثانیه هم دیر برسه!

-اوفففف،دستشون درد نکنه؛اگه شیلا تو این دوران کرونا نمیومد پیشم چیکار میکردم؟جاستینم که رفته مصر پیش اقای ویزلی،داشتم میمردم از تنهایی فقط خدا کنه کرونا نگیره!
-شترققققق!
-وایییی نهههههههههههههههههههههه!

این صدای شکستن چوبدستیه گابریل بود، اون چوبدستیشو اخرین بار روی اپن گذشته بود اما لیز خورده بود و افتاده بود! گابریل مات و مهبوت به تیکه های چوبدستیه عزیزش نگاه میکرد.

-وای!حالا چیکار کنم،چوبدستیم شکسته!

ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد...

-اره،اره باید جواب بده؛نمیشه جواب نده! فقط کجا هس...اهان الان یادم اومد،لای کتاب دیوانه ساز هست،هرمیون بهم سال اخر گفت که همیشه بذارمش اونجا!
-رمز!
-جانن؟
-رمز عبور!
-اممم...بذار ببینم رمز عبو...اوکی فهمیدم!
-خب چیه رمز خانم بگو دیگه!
-چیزه دیگه...اهان...اممم،مرلین ریش داره اما ریش های عضو های محفل بیشتره ازش
-درسته،کتاب دیواه ساز در قفسه ی پنجم،کتاب هفتم از سمت راست!
-باشه؛هوممم بذار ببینم...بعله ایناهاش"بیشتر درباره ی دیوانه ساز ها بدونین" اثر ماتیلدا بگشات؛چه زنه خوبی بود،ولی حیف!
-نمی خوای برداری اونو؟
-اوه، اره مرسی الان!

زمان برگردان نقره ای که هرمیون سال سوم ازش استفاده میکرد در دستانش می درخشید،این هدیه هرمیون بود به گابریل چون تو جنگ سه بار جونه هرمیون رو نجات داده بود!

-اره خودشه برمیگردمو...خب کدومو انجام بدم؟نذارم لیز بخوره یا از روی زمین برش دا...
-بابا معلومه نذار لیز بخوره!
-اره،کاملا درسته.

گابریل یکبار زمان برگردون رو چرخوند زمان زیادی نباید به عقب برمیگشت!

-زحمت دادیم گبی ولی خب خیلی بهم خوش گذشت امیدوارم زودتر این کرونای ماگل بره که باز بتون...
-که باز بتونیم همو ببینیم زحمتتون دادیم خاله گابریل؛حالا میشه بریم؟
-ممنون که امدین داشتم تو خونه از تنهایی ی...
-هنوز قبل از اینه که برن،بهتره دست به کار شم...حالا کجا هست؟
-ماماننننننننننننننننننننننننننننننننن!
-اوه اوه دار میاد...ایناهاش برو سرجای اولت چوبدستی جان افرین!من رفتم گب یک ساعت پیش!

پایان.


only Hufflepuff
تصویر کوچک شده


پاسخ به: سفر با زمان برگردان
پیام زده شده در: ۱۴:۱۸ سه شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۹
#19

گریفیندور

اینیگو ایماگو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۷ سه شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۶:۴۷:۰۷ یکشنبه ۲۵ مهر ۱۴۰۰
از این گو به اون گو!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
پیام: 104
آفلاین
راهروهای تنگ و دراز هاگوارتز آن هم در هر نصفه شب خوف انگیزی، هیچوقت اینیگو را نترسانده بود. همه ی راهروها و تابلوها و مدیران و غیرمدیران از بی خوابی های اینیگو خبر داشتند. خوابی که هیچوقت به سراغ او نیامده بود، امشب هم سری به گوگو نزده بود و بر چشمان دیگران نشسته بود.
اینیگو جاشمعی به دست راهروها را می گذراند و با دقت به در و دیوار و تابلوها و ستون ها و پله های هاگوارتز می نگریست تا فرق آنها را با شب های گذشته و شاید خیلی گذشته مقایسه کند.

او همانطور که نگاه تیز و نافذش را همه جا دوخته بود به راهروی دیگری پیچید و در همان اثنا متوجه تغییراتی در آنجا شد. آن راهرو از صدای خر و پف صاحبان تابلو ها درامان بود و این عجیب ترش میکرد.
با شک و تردید جلوتر رفت و همانطور که چراغش را بالاتر گرفته بود به تک تک تابلوهای خالی می نگریست. هیچکدام پیدایشان نبودو انگار آن راهرو خالی از سکنه بود!

قدم هایش را تندتر کرد و تقریبا درآن راهروی دراز دوید تا چشمش به نوری عجیب که از یک تابلو خارج میشد، افتاد. قدم هایش آهسته تر شد و تقریبا به نزدیکی آن تابلو رسید و گوش سپرد و به پچ پچ های نصفه شبی صاحبان قدیمی تابلوها.

بانوی چاق با آن صدای جیغش امشب آرام تر صحبت میکرد:
- سر کادو شما سختی های بسیاری کشیده اید. شما همیشه برایمان درباره دلاوری ها و رزم ها و همرزم هایتان تعریف کردید.

سرکادوگان آهی کشید و او هم به آرامی و غم بسیار در صدایش لب به سخن وا کرد:
- آه همرزم، آه! ما یکبار و یک ماجرا را برای هیچکس تعریف نکرده ایم. آن روز را هیچوقت نتوانستیم از مغزمان بیرون بیندازیم و دردآورترین قسمت ماجرا این است که تنها تابلویی که از من کشیده شده است در همان مکان و همان زمان آن اتفاق غم انگیز کشیده شده.

اینیگو از گوشه چشم ویولت را دید که دستی بر سر اسب پاکوتاه سرکادوگان کشید و با صدایی که گوگو به سختی می توانست بشنود، گفت:
- میفهمم که برات خیلی سخته. تابلوها تکرارن... تکرار زمان کشیده شدن یا گرفته شدنشون. تعریف کن اتفاقت رو سر، امشب سفره دلت رو پیش ما باز کن و بعد همه فراموشش میکنیم.

سرکادو سری تکان داد و بعد از آه های عمیقش که باعث سر رفتن حوصله اینیگو شد، شروع به تعریف کرد.
- درست در زمانی که تابلوی ما کشیده شد، حدود هزاران سال قبل، ما به رزمی ناشناخته به سرزمینی ناشناخته تر عازم شدیم برای جنگ و خونریزی. وقتی به دروازه های آن سرزمین نزدیک شدیم، با عرضه ترین دلاورانشان را برای جنگ با ما فرستاده ولی ما همه ی آنها را زخمی بازگرداندیم.
گذشت و گذشت تا آنکه مهاجمی غیور با تمام توانش به سنت ما یورش برد و به جنگ با ما مشغول شد. همرزمانمان عقب تر ایستاده بودند و مارا تماشا میکردند. کمی که گذشت با مشاجره و مشاعره با آن مهاجم متوجه آن شدیم که او زنی غیور و همرزم است که درست به درد ما میخورد. اما او با فریب و حیله و کلک خود را به داخل دروازه کشاند و ما را پشت دروازه کاشت و ما هنوز که هنوز است جانمان میسوزد از...

ویولت مشتاق گفت:- اسمش، اسمش چی بود؟

سر کادوگان دستی به سیبیلش کشید و گفت:- از آن روز سالهای دراز میگذرد، چه میدانم. مهم آن غم و اندوهی است که از...

اینیگو غمگین از تابلو فاصله گرفت. هیچوقت فکر نمی کرد که تابلو ها هم آنقدر غم در دل مخفی دارند.
دور شد و رفت روبه روی تابلوی سرکادوگان که خالی از او بود و جاشمعی را کناری گذاشت و نشست. ناگهان شیئی تیز را زیر خود حس کرد. از جا برخیزید و آن شئ را در دستانش گرفت. شئ زمان برگردانی گمشده بود که رها شده بود آنجا.
گوگو با دیدن زمان برگردان، شمعی بالای سرش روشن شد و به تاریخی که سرکادو گفته بود فکر کرد.

چوبدستی اش را دراورده و به زمان برگردان زد و ناگهان از پشت سر کشیده به جایی و سرش به سطحی سخت برخورد کرد. چشمانش را باز کرد و دستش را گذاشت پشت سرش... درد داشت!
با اخ و اوخ بلند شد و همانطور که زمان برگردان را در جیب بزرگش میگذاشت به دور و برش نگاهی دقیق کرد.
جلوی دروازه ای بود که سرکادوگان درموردش حرف میزد. دقیق تر که نگاه کرد سرکادوگان غمگین را دید که با شانه ای افتاده و چشمانی آلوده از اشک به سمت همرزمان خودش به آرامی باز میگشت.

به دروازه نگاه کرد و آن دختر را بالای دروازه در حال تماشای سرکادوگان دید. خوب که دقت کرد به سلیقه ی سرکادوگان پی برد. آن دختر زیادی برای سرکادوگان زیبا بود!
اینیگو دستانش را تکان داد و داد زد:
- آی دختر، آی دلربای سرکادو... اینجا، اینجا!

دختر سرش را به طرف اینیگو برگرداند که با آن لباس خواب زردخردلی اش که جغدهای ریز و میز قهوه ای رنگ رویش کار شده بود و هیچ شباهتی به لباس های فاخر و ابریشمی دختر نداشت، سعی داشت او را از خود آگاه سازد.

دختر ترسیده غیبش زد و دقایقی بعد پشت در دروازه، با بهت به لباس های راحتی اینیگو نگاه میکرد.
- کیستی ای غریبه؟ آن لباس های زیبا و غریب تر از خودت را از کجا آورده ای؟
- ایماگوام... اینیگو! همان اینیگو ایماگو... گوگو هم می گویند! لباسامم جنس اصل هاگزمیده. حراج گذاشته بودن و منم شکارش کردم.
- لباس شکار کردی؟ سرزمینتان هاگزمید نام دارد؟
- یجورایی... خب خانم من از شما سوالی داشتم.

دختر با قیافه متعحب و پرسشگرش و آرامشی که اختیار کرد به اون فهماند که حرفش را بزند.

- این آقای خوشتیپی که الان رفت... دوست من در زمان های خیلی دورتر از الانه، در آینده! داشت درباره دختری حرف میزد که عاشقش شده و انگار بهش فریب زده و از دستش فرار کرده. و از وجنات شما معلومه که اون دختر شمایید. با من بیاید به آینده و دل پیر سرکادو رو شاد کنید.

دختر نگاهی انزجار آمیز به پشت سر اینیگو انداخت و دوباره نگاهش را به سمت گوگو چرخاند.
- مردان سرزمین من همه قدی بلند تر از یک متر و هشتاد دارند. اما آن کوتوله با اسبش یک متر هم نمی شوند. مردان سرزمین من ته ریششان هم مرتب است، اما آن شوالیه موهای پریشان و ظاهر نامرتب دارد. مردان سرزمین من...

اینیگو حرف های دیگر دختر را نشنید و به ظاهر سرکادوگان فکر کرد. از نظر گوگو سرکادوگان جزو تابلو های خوشتیپ و زیبای هاگوارتز به شمار می رود. آن دختر واقعا لیاقت شوالیه ای غیور مثل سرکادو را نداشت.
گوگو با اعصابی خرد و اخم هایی درهم کشیده شده، زمان برگردان را از جیبش درآورد. دختر هنوز ادامه میداد.
- تازه شنیده ام آن مرد همیشه با آن اسب کوتوله اش است...! آدم که انقدر به اسب وابسته نمی شود.

گوگو چشمان را بست و جلوی چشم دخترک چوبدستی اش را درآورده و به زمان برگردان زد.

" زمان حال"

-آخ... آخ. من همش سرم باید بخوره به یه سطح صاف محکمی!

اینیگو همانطور که سرش را گرفته بود، زمزمه های سرکادو در گوشش پیچید.
- بعد از اون دختر، در سرزمین "قمرسند" عاشق دختر دیگری شدیم که مرد و مرگ آن باعث شد که به دختری که در سرزمین "بتب" بود نرسیم..

اینیگو عصبی بود. ایماگو را عصبی کردند. گوگو آرزو می کرد که کاش میتونست بخوابد.


"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"




پاسخ به: سفر با زمان برگردان
پیام زده شده در: ۰:۰۷ دوشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۹
#18

گریفیندور، محفل ققنوس

فلور دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۱ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۲:۱۱:۴۹ شنبه ۶ آذر ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 196
آفلاین
-فقط باید در خلاف جهت عقربه ها بچرخونمش. کاری نداره... آخه چرا باید خلاف جهت عقربه ها باشه؟

فلور در حالی که زمان برگردانِ طلایی رنگ را در دست گرفته بود، سعی می کرد خودش را راضی کند و آن را در خلاف جهت عقربه ها بچرخاند. اما از آنجایی که تا کنون هیچ وقت بر خلاف ساعت کاری انجام نداده بود برایش سخت بود. بالاخره پس از مدتی تصمیم گرفت برای کاری که می خواست انجام دهد، به این چرخش رضایت دهد و زمان برگردان را چهار دور بر خلاف جهت عقربه ها چرخاند.

فلش بک چند ساعت قبل

سالن عمومی گریفیندور بسیار خلوت بود. فلور در حالی که روی مبل دراز کشیده بود، کتاب اشتباهات بزرگ را می خواند. فصل هفتم کتاب بیشتر از همه توجهش را جلب کرده بود. بخشهایی از آن بدین شرح بود:

کاپیتان کشتی پنج اخطار از مشاهده کوه یخ توسط خدمه و دیگر کشتی ها را نادیده گرفت. او می خواست هر طور که شده کشتی سریعتر به مقصد برسد.
آهن استفاده شده در میخ پرچ های بدنه و اتصالات تایتانیک زیر حد مجاز بوده است.
شرکت سازنده تایتانیک از کاپیتان خواسته بود کشتی را با بیشترین سرعت به حرکت در بیاورد.
در این حادثه 1500 نفر غرق شدند....


-چرا باید غرق میشد؟ چرا به هشدار ها توجه نکردن؟ چرا زمان هدر رفت؟ باورم نمیشه به خاطر اینکه به ثانیه ها اهمیت نمیدادن این همه آدم مردن!

فلور جمله آخر را فریاد زده بود و باعث چرخش نگاه های چند نفر دانش آموز درون سالن به سمت او شد ولی فلور اهمیتی نداد. نمی توانست قبول کند که به خاطر بی توجهی به چند هشدار مهم و در نظر نگرفتن ثانیه های ارزشمند یک کشتی به زیر آب برود. اما نمی توانست کاری بکند زیرا این اتفاق سال ها پیش افتاده بود و یک قرن از آن می گذشت. تا اینکه به یاد زمان برگردان و بسیج هاگوارتز افتاد. با یک زمان برگردان به راحتی می توانست به دقایقی قبل از برخورد برود و درباره کوه یخ هشدار بدهد.

15 آوریل سال 1912

ساعت 23:30 دقیقه بود. ده دقیقه پیش از برخورد. هوا صاف و پر از ستاره بود ولی ماه در آسمان دیده نمی شد. کشتی با آرامش در میان اقیانوس پیش می رفت. فلور در یکی از راهرو های کشتی ظاهر شد. تصمیم گرفت ناخدای کشتی را پیدا کند و به هر وسیله ای او را وادار به تغییر مسیر و کاهش سرعت کند. چراغ ها تمام کشتی را روشن کرده بودند و کشتی مانند ستاره ای درخشان در میان اقیانوس بی کران به پیش می رفت. کشتی بسیار وسیع و بزرگ بود و رفتن از یک سویش به سوی دیگر مدت زیادی زمان می برد اما فلور در میانه کشتی ظاهر شده بود و سه دقیقه بعد به کابین ناخدا رسید. چهار دقیقه برای چرخش کشتی و منحرف کردن مسیر کاملا اندازه بود. فلور به سرعت بالا رفت و در کابین را باز کرد. ناخدا در حالی که لباس مخصوصش را پوشیده بود روی صندلی نشسته بود و به جلو نگاه می کرد و با دیدن فلور فورا به سمت او برگشت و گفت:
-تو کی هستی؟ ببخشید، ولی شما حق ندارین اینجا باشید.

فلور سعی کرد با بهترین منطق موضوع را برای ناخدا توضیح دهد.
-این کشتی ساعت یازده و چهل دقیقه غرق میشه.

این بهترین توضیحی بود که فلور می توانست بدهد. ناخدا برای مدتی به او خیره شد و در دلش به دیوانه بودن او فکر می کرد ولی درست زمانی که ناخدا می خواست جوابش را بدهد ، دیده بانی کشتی خبر داد که در حال نزدیک شدن به کوه یخ هستند. کاپیتان به سرعت از کابین خارج شد. فلور در حالی که وحشت کرده بود گفت:
-یعنی چی داره به کوه یخ نزدیک میشه؟ هنوز چهار دقیقه و بیست ثانیه دیگه مونده. اینا حتی اخبارشونم مشکل زمانی داره.

فلور دیگر نمی توانست در کشتی بماند زیرا هر لحظه امکان داشت کشتی غرق شود و او هیچ کاری نمی توانست انجام دهد پس تصمیم گرفت حداقل خودش را نجات دهد. زمان برگردان را از جیبش در آورد و آن را چهار مرتبه چرخاند ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. بار دیگر زمان برگردان را چرخاند و باز هم هیچ اتفاقی نیفتاد. فلور از جلسه اول کلاس تاریخ جادوگری این موضوع را دریافته بود که هیچ وقت طبیعت با او سازگاری ندارد اما هیچ وقت فکرش را نمی کرد که در یک کشتی که به زودی غرق خواهد شد گرفتار شود.


Happiness cannot be found But it can be made


پاسخ به: سفر با زمان برگردان
پیام زده شده در: ۱۹:۴۶ شنبه ۱ شهریور ۱۳۹۹
#17

بیدل نقال


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۳ سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۳۹ سه شنبه ۶ آبان ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 50
آفلاین
بیدل نقال بسیار ناراحت بود .

از آخرین باری که بگ ارباب کوچولو اش که الان بزرگ شده است . بسیار میگذرد .

او در کوچکی ارباب اش وظیفه داستان نوشتن برای او را بر عهده داشت . چقدر از موقع می گذشت .
چقدر ارباب کوچولو اش را خوشحال میکرد.

داستان هایی مانند

تام و جان پیج ، تام و مشنگ زاده کش ، تام و چوب دستی مرگ شگفت انگیز .

از آن موقع که اربابش بزرگ شد و وقتی برای این داستان ها نداشت ارزش او در این خانه کم شده بود یا ناپدید .

قند عسل مامان اون دفترچه تو بیار مواد اولیه رو بنویس .
میخوام برای لبوی مامان کیک درست کنم .

- مطمئنی ارباب کیک دوست داره.

- قند عسل مامان باید کیک بخوره قوی شه.

در همین طوری که کمک مروپ گانت می کند . فکری به ذهنش میرسد .

حالا فهمیدم زمان برگردان من باید برگردم و نزارم ارباب بزرگ بشه . پس من باید یکی از معجون های رشد جلوی رشد هکتور رو بگیرم و برم به زمان کودکی ارباب .

سپس وارد آزمایشگاه هکتور میشود .
- هکتور باید بهم یکی از این معجون های جلوی رشد رو بهم بدی لازم دارم .

- هکتور کمی فکر میکند و میگوید خب یه شرطی داره .

- خب چه شرطی ؟

- باید یکی از معجون هامو روت امتحان کنم .
- بیدل میگوید : خب معجون رو نمی خورم به جاش اسم تو تو تاریخ می نویسم .

- چطوره ؟

پیشنهاد وسوسه کننده ای بود .

کی که دلش نخواد معروف باشه ؟ پس قبول کرد . خب اون معجون
بنفشه رو وردار برو مزاحم نشو .


بیدل معجون رو بر میدارد و می رود .

مونده زمان برگردان که از مال ارباب جان ور میدارم .

سپس یواش نزدیک وسایل ارباب اش میشود و ان را بر میدارد .
خوب حالا
6 حلقه زمانی به عقب

بیدل چت شده چی مالوندی به خودت ؟ اینقدر پیر شدی ؟
در ضمن تو باید الان برای دول دوله ی من داستان بخونی .



- بیدل گفت: نه گفتم ببینم پیر بشم چطوری میشم ؟ اره اومدم براش آب پرتقال ببرم .

و سپس با آب پرتقال به سمت اتاق ولد کوچولو به راه افتاد .

در آن سوی بیدل جوان مشغول داستان گفت برای ولد بود .

ارباب تام کوچولو مشنگ ها رو کشت و خون ها اصیل جادوانه شدند .

قصه ی ما به سر رسید
تام همه رو کشت به هدفش نرسید .

باز بگو ، باز بگو

نه دیگه بسه الان مامانتو با آب پرتقال میرسن .

و سپس از اتاق بیرون رفت .

بیدل پیر مواظب بود بیدل جوان اونو نبینه .

وقتی بیدل رفت بیدل پیر به سراغ تام جوان رفت .

ارباب جان این نوشیدنی تون اب پرتقال

تام گفت : تو که الان رفتی پس چرا پیری .


هیچی ارباب شما خودتو مشغول نکنید.
اما یک دفعه زمان برگردان با سرعت نور به حالا اول برگشت .

چه شانس بدی داشت همه چی اماده اما،،،،،، فقط یک لحظه

سپس فریاد تام به گوش او رسید
بیدل دلمان برای بینهایت تنگ شده بیا برایمان یکی از خوب هاشو بخون .

لبخند روی لب بیدل آمد و با تمام شوق رفت .















شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.