هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کافه گریف!
پیام زده شده در: ۱۶:۲۱ پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۷

اشلی ساندرز old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۱ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 206
آفلاین
-میگم اگم اگه جنازه، جنازه ی هرمیون نبوده کی بوده؟
- من چن وقته تاتسی رو ندیدم نکنه جنازه ی اون باشه!
- من مطمئن جنازه ی هرمیون بود حتما یه کلکی چیزی تو کار این یاروه...
- غیبت نچ نچ نچ من کلکی تو کارم نیست هرمیون واقعیم!

گریفی ها که دیگه با حضور های به روش اجنه هرمیون مطمئن شده بودن ملانی راست میگه نفری یه متر با هرمیون فاصله گرفته بودن تا اینکه دوباره دنگ در کافه باز شد و اشلی وارد شد.
- هرمیون جنی شده به هرکی دست بزنه اون جنی میشه و خودش درست میشه.

با شایعه ای که اشلی پخش کرده بود گریفی ها همه از دم شروع به دویدن کردن و هرمیون هم به دنبال انها.
- الان بیماری جنیو میدم بهت تا خودم از شرش راحت شم!


تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟


پاسخ به: کافه گریف!
پیام زده شده در: ۲۰:۰۷ شنبه ۱ دی ۱۳۹۷

هرمیون گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۸ جمعه ۲۷ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۴:۳۱:۲۷ پنجشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۹
از مشهد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 117
آفلاین
ملت گریفیندور کم کم به صحنه جرم برگشتند.فنریر کم کم به هوش امد.نگاهی به بقیه انداخت و بعد با حالتی تدافعی از جایش بلند شد و ایستاد.انگار داشت با زبان بی زبانی میگفت هرکس شکست من را مسخره کند تبدیل به سوسیس و کالباس خواهد شد.
در همین لحظه در کافه باز شد و تکه های باقی مانده پنجره اش روی زمین ریخت.ملت گریف سریع چوبدستی هایشان را در اوردند و به سمت کسی که وارد شده بود نشانه گرفتند.او دست هایش را جلو گرفت و گفت
-نه نه...منم هرمیون.
چند لحظه همه ساکت شدند و بعد رون از میان جمعیت گفت
-هرمیون؟
ناگهان لیزا چارکس جیغ کشید و گفت
-روحشههه برگشته انتقام بگیره...روح هرمیون منو ببخش....من نمیدونستم اون روحه اون پشتهههه....
چشم های هرمیون به اندازه سکه گالیون شد و گفت
-هن؟...من مردم؟....
ملانی گفت
-تو روحی..من جسدتو دیدم...
لیزا که همچنان جیغ میکشید گفت
-من تو رو فرستادم اون پشت اشغالارو بندازی....اون تو رو کشششتتت....عررررر...
هرمیون گفت
-بابا من زندم.
اما ملت گریف همچنان اصرار داشتند که او روح هرمیون است نه خودش.
هرمیون با حرص به سمت گریفی ها حمله کرد و درحالی که به هرجای انها که به دستش میرسید ضربه میزد گفت
-اگه...مرده...بودم....نمیتونستم....بزنمتون....
هرمیون از نفس افتاد و وسط ملت گریف ایستاد.استریکس درحالی که بازویش را می مالید گفت
-فکر کنم واقعا زندست.ملانی مگه تو نگفتی جسد اینو دیدی؟
ملانی اخم هایش را درهم کشید و گفت
-خب حالا که دقیق فکر میکنم یادم میاد که اون جسده موهاش سیاه بود.
هرمیون جیغی کشید و گفت
-تو فرق سیاهو با قهوه ای بلوطی نمیفهمیییی؟
ناگهان فنریر عربده زد
-حالا که زنده شدی دیگه...زود باشین برین سر کارتون تا سوسیس کالباستون نکردم.
ملت گریف از ترس جانشان به سرعت مشغول تعمیر پنجره های نابود شده و تمیز کردن کافه شدند.


&وفاداری و شجاعت در رگهای من جریان دارند&


پاسخ به: کافه گریف!
پیام زده شده در: ۲۰:۱۱ جمعه ۲۳ آذر ۱۳۹۷

آبرفورث دامبلدور old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۰ سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۰۶ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
از اتاق مدیریت هاگزهد
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 78
آفلاین
ناگهان صدای بلعیده شدن آلکترو از یک گوشه آمد و خون روی در و دیوار پاچیده شد و خون روی زمین جاری شد،ملت گریف با چهره هایی رنگ پریده رو فنریر کردند؛فنریر با چهره ای خندان و دندان هایی خونین و چشمانی قرمز به ملت گریف نگاهی انداخت.
_کسی دیگه ای هست که مشکلی از کارش داشته باشه؟

ملت گریف با چهره هایی ترسیده کله هایشان را به نشانه"نه"تکان دادند و حتی جدی تر از قبل شروع به کار کردن کردند،فنریر نیز روی یک صندلی نشسته بود و پایش را بر روی پای دیگرش انداخته بود و از ناخن هایش بجای خلال دندان بر لای دندان هایش میکشید و دست هایش را به پشت کله اش گذاشته بود.
_زودباشین دیگه باید هرچه زودتر اینجا تمیز بشه.

گروهی دیگر از بچه های گریف
که سه نفر بودند کهشامل لیزا چارکس،ادوارد و آستریکس میشد برای زودتر پیدا شدن روح و برای خورده نشدن توسط فنریر به بیرون از کافه رفته بودند تا
شاید توانستند آن روح را شکار کنند و از دست فنریر نیز نجات پیدا کنند،هوا بسیار سرد و سوزناک بود.
_واییییییییی ،اون دیگه چیه بچه ها؟

و لیزا و ادوارد به پشت آستریکس پناه بردن و از ترس ویبره رفتن.
_بابا اون که سایه خودته،از سایه خودتم میترسی؟

هردو آنگاه از پشت آستریکس بیرون آمدند و با چهره های جدی به راه خود ادامه دادند.
_خودمم میدونستم می خواستم شمارو امتحان کنم.
_آره،کاملا معلوم بود همچین مقصودی داشتی.
_بببببببببب...چچچچچ.هههه..ااا...اووووون... چچچچچچچچ...ییییی.هه؟

چیزی با قد بلند و سیاه پوش روبرو آنها بود،فرصتی برای درآوردن چوبدستی نداشتند پس دوتا پا داشتن و دو پای دیگر نیز قرض گرفتن و با سرعتی هرچه تمام تر به سمت کافه گریف حرکت کردند،لیزا همان اول جیغ کشید وروی زمین قش کرد،دونفره که هنوز سرپا بودند دویدند و آن چیزم به طرف آنها دوید.
_چرا ولمون نمیکنه؟آخر میدونستم ما میمیریم.

و در همان هنگام ادوارد که حرفش را تمام کرد پایش لای ریشه درختی گیر کرد به زمین افتاد و درخواست کمک کرد اما آستریکس که دید در وضعیت بدی است و باید یکی به ملت گریفندور خبر بده راهش را ادامه داد آن چیز سیاه نیز به چشم های ادوارد نگاه کرد و یک لحظه سکوتی بر پا شد و و بعد ادوارد نیز بیهوش شد آن چیز سیاه پوش هم به دنبال آستریکس به راه افتاد ،مکث آن چیز سیاه پوش هم باعث شد خیلی از آن چیز سیاه پوش جلو بیوفتد،هوا رعد و برق میزد و باران شدیدی می آمد و هوا سرد و سوزناک بود آستریکس به در کافه نزدیکتر شد که لیز خورد
و ناگهن به در مهکم خرد و در باز شد و آستریکس نیز روی زمین افتاد وبیهوش شد،باد به داخل کافه آمد و باعث شد شعله های آتش خاموش بشه ،همه سر جایشان خشک شده بودن و ناگهان آن چیز سیاه پوش به دم در کافه رسید ،ملت گریف و فنریر آرام کله هایشان را برگردانندند و آن چیزسیاه پوش را دیدند.
_ررررررر....وووووو...حححححح

برای یک ثانیه سکوت و بعدش همه جیغ زنان اینور و آنور میدویدند،همه چیز را خراب و کثیف کردند و پرده ها را پاره کردند و با طلسم پنجره را شکانندن و از آن پنجره ها به بیرون رفتند و همه پراکنده و هر نفر به یه ماکان رفت تنها کسی که باقی مانده بود فنریر بود از روی صندلی بلند شد و و دندان های تیزش را به نمایش گذاشت.
_اگه یه قدم دیگه جلو بیای مطمعن باش کشته میشه.

فنریر این را گفت و آماده حمله شد ،تا خواست حمله کند آن چیز سیاه پوش به او وردی مرگبار زد و فنریر بعد کمی گیج زدن روی زمین افتاد و بیهوش شد،آن چیز سیاه پوش به طرف فنریر آمد و کلاه لباسش را از سرش برداشت؛و اما او که روح نبود!آن آبرفورث خودمان بود،او فنریر را در تاریکی نشناخته بود.
_ای بابا خب این چکاری بود،با اینکه درسم خوب نبود ولی بهترین دوئلیست هاگوارتز بودم ،فکر کردم یه گرگینه وحشیی،ولی واقعا یه گرگینه وحشی، خوب ولش کن ،اصلا مثال خوبی نزدم،تا تو باشی کسیو تهدید به مرگ نکنی؛این همه راه از لندن اومدم ببینمت نرفتم هاگزهدم سر بزنم و بزمم جا گذاشتم بخاطر تو،صبر کن ببینم اونا گفتن روح؟وای خدای من یه روح اینجا وجود داره.

آبرفورث این حرف را زد و از کافه به بیرون رفت و فرار کرد و فنریر را در آنجا گذاشت.



قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه گریف!
پیام زده شده در: ۲۲:۵۲ دوشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۷

آلکتو کرو old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۰۰ سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸
از ما هم شنفتن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
- ما که نمی ریم.

همه گریفی ها به آلکتو که خونسرد گوشه ای ایستاده بود و آدامس با طعم بلوبری اش را می جوید، نگاه کردند.
- اونوقت چرا؟
- چون حرف زور تو کتمون نمی ره!

فنریر در حالی که سعی داشت جاری شدن آب دهانش را متوقف کند، به آلکتو نزدیک شد و یقه اش را گرفت.
- تو که دوس نداری تبدیل به کالباس بشی.
- اولندش که ما کالباس نیستیم، توف تلنگی ایم؛ دومندش تو لوبیای برتی بات می خوری ما رو تبدیل به کالباس کنی!

فنریر سعی داشت بر اعصاب خود مسلط باشد اما، هر چه بیشتر تلاش می کرد کم تر موفق می شد.
- من اصلا این حرفا حالیم نمی شه. باید کافی تر و تمیز مثل دسته گل شه و روحه هم پیدا شه.
- ببین داشم! تو نمی تونی به ما زور بگی، ما هم الکی واس کسی کار نمی کنیم بنابراین؛ باس سر کیسه رو شل کنی.

فنریر نگاهی به آلکتو انداخت.
- باشه! بریم یه گوشه درباره ش صحبت کنیم.

فنریر به همراه آلکتو به گوشه ای رفتند و بقیه گریفی ها مشغول تمیز کردن کافه و شکار روح شدند.


اگر بار گران بودیم رفتیم!


پاسخ به: کافه گریف!
پیام زده شده در: ۲۱:۴۸ پنجشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۰۵:۵۷
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 527
آفلاین
ملت گریفیندور با تعجب به همیش که این حریف رو زده بود، نگاه کردن. ملت گریفیندور اصلا نمیتونستن بشینن یه گوشه تا هرمیون بهشون بگه دیگه دنبالش نگردن. ملت گریفیندور کِرمِ گشتن دنبال هرمیون رو داشتن.
و البته آرسینوس با روحیات گریفیندوریش، در راس همه، یقه همیش رو گرفت و بردش اون پشت مشتا که ازش بازجویی کنه تا بفهمه هرمیون چی شده.

ملت گریفیندور بهم دیگه نگاه کردن، بعضی ها با ترس، بعضی ها با تعجب و یه گروه هم با استیصال. همه شون تا حالا دو سه بار حالت عصبانی آرسینوس رو دیده بودن که انقدر با گره کراواتش ور رفته بود تا نقابش هم کبود شده بود، ولی تا حالا ندیده بودن کسی رو از یقه بگیره روی زمین بکشه دنبال خودش. در واقع اصلا فکر نمیکردن آرسینوس انقدر قوی باشه!

ملت گریفیندور هم ظرف تخمه آوردن نشستن پشت در اتاقی که آرسینوس، همیش رو برده بود. از توی اتاق صداهای خیلی آرومی شنیده میشد.
صداهایی مثل بریده شدن، جر دادن و حتی پاشیدن یه چیزی مثل مایع...
اما ملت گریفیندور خیلی ریلکس بودن و همچنان به خوردن تخمه ادامه دادن!

بعد از چند دقیقه، یکهو در اتاق باز شد.
و آرسینوس اومد بیرون، البته تنها و بدون همیش.
و اولین چیزی که ملت گریفیندور متوجه شدن، این بود که بدنش به طرز عجیبی بزرگتر شده... و البته از قسمت پایین نقابش هم آب دهان و خون چکه میکنه. بعد، اون با لحن خشنی گفت:
- سوسیس کالباسای من چطورن؟
- جان؟
- دو ماه سوژه رو پست نزدید، ناظرتون عوض شد. آهان... همیش رو که خوردم، آرسینوس رو هم که خوردم، هرمیون رو هم... چیز شد دیگه... لولو بردتش همچنان و اصلا مهم نیست. برگردیم به کار تمیز کردن کافه.

در همون لحظه که ملت گریفیندور سعی داشتن به ناظر جدیدشون عادت کنن، در کافه با ضربه خشنی باز شد و دختری که در حین ورود، موهاش از سبز به قرمز آتیشی تغییر رنگ میداد، وارد کافه شد.
- من یه جنازه اون پشت دیدم... شبیه هرمیون گرنجر بود خیلی. شما دنبالش نمیگشتید که؟
- میگشتیم راستش... ولی خب الان که شما اومدی حله دیگه. مشکل کمبود نیرو حل شد.
- سلام ملت، ملانی استانفورد هستم راستی.
- خب دیگه... جمع شید اینجا حرف دارم باهاتون.

ملت همگی دور فنریر حلقه زدن تا حرفاشو بشنون.
- ببینید جماعت، کافه تسخیر شده... توسط یه روح شرور. و به نظرم قتل هرمیون هم این موضوع رو کاملا روشن میکنه. نتیجتا حواستون رو جمع کنید، و برید سر وقت تر و تمیز کردن کافه... هرکس هم بتونه روح رو بکشه، یه جایزه خوب داره از من.
- جایزه ش چیه؟

فنریر به ادوارد دست قیچی نگاه خشنی کرد و بعدش هم لپش رو کشید.
- جایزه ش اینه که خورده نمیشید.

و ملت گریفیندور اینبار به صورت جدی تری رفتن برای جمع و جور کردن کافه گریف و شکار روح خبیث!



پاسخ به: کافه گریف!
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷

همیش فراتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۵۰ سه شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۳:۴۶:۱۶ دوشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۹
از مشخص نیست !
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 60
آفلاین
فردی با موهای اشفته و کثیف ، تلو تلو خوران به سمت مکانی نامعلوم حرکت میکرد.
خمیازه کشان به دری نزدیک شد و در را باز کرد ؛ همینکه در باز شد ملتی که درون ساختمان بودند با چوبدستی هایشان او را هدف گرفتند.
سکوت ترسناکی همه جا را فرا گرفت که ناگهان ارسینیوس فریاد زد :


- اینجا چه خبره ؟ واقعا براتون متاسفم ، روی هم گروهیتون چوبدستی بلند میکنید.


رون خودش را ازمیان جمعیت کنار کشید و گفت:


- هم گروهی ؟ این یه روحه ، موهای زشتشو ببین اخه ببین چه بدن لاغرو استخونیو زاقارتو زشتی داره ؟


با این حرف رون وی به بدن سیکس پک خودش نگاهی انداخت و بعد از کمی لود شدن تازه یادش امد که لباس هایش را نپوشیده است. ارسینیوس به طرف پسر رفت و کنار او ایستاد مهربانانه بغلش کرد و بعد چک آبداری نثار گوش کثیف و چرکینش کرد و با همان لحن همیشگی گفت :


- این همه مدت کجا بودی همیش؟


همیش کمی لود شد و گفت :


- ها ؟... اها ... راستش من ...
- خب مرسی فهمیدم


ارسینیوس رو به ملت کرد و گفت :


-فرزندان من ... اع ، یعنی دوستان من ما باید هرمیون رو پیدا کنیم.


استریکس با همان لحن ترسناکش گفت:


-اینو که خودمون هم میدونیم. ولی از کجا باید شروع کنیم؟
- مثل همون دفعه قبل علامت ها رو دنبال میکنیم. رون؟ توی جیبت چیزی هست؟


رون با صورتی ترسیده و لرزان شروع به گشتن جیب هایش کرد وبعد خشکش زد.
برگه ای جدید از جیبش در اورد.
با ترس برگه را باز کرد و شروع به خواندن کرد:


- رون عزیز سلام. ممنون که توی همه این سال ها از هرماینی مراقبت کردی.راستی رنگ موهات یکم مسخره بود برای همین ... یکم دستکاریش کردم.


رون به سرعت به سمت اینه شکسته ای رفت که روی زمین افتاده بود. صورت خودش را دید ، باورش نمی شد.


-چرا... چرااااااا


رون بعد از دادو فریاد های کوتاهی غش کرد و روی زمین افتاد.
همیش دستی به موهای ژولیده اش کشید و گفت:


- راستی هرماینی گفت دیگه دنبالش نگردین...



پاسخ به: کافه گریف!
پیام زده شده در: ۲:۴۸ سه شنبه ۵ تیر ۱۳۹۷

آبرفورث دامبلدور old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۰ سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۰۶ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
از اتاق مدیریت هاگزهد
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 78
آفلاین
خلاصه ای از داستان:

گریفیندوری ها میخوان کافه گریف رو بازگشایی کنن، منتها کافه خیلی بهم ریخته س. آرسینوس نقشه میکشه که بهشون بگه کافه توسط یه روح تسخیر شده تا گریفیندوری ها مجبور شن تمیزش کنن، نقشه ش جواب نمیده، در نتیجه خودش رو گم و گور میکنه و شواهد رو یه طوری نشون میده که انگار روحه دزدیدتش، گریفیندوری ها طبق راهنماهایی که روح تقلبی گذاشته، کافه رو تمیز میکنن و در نهایت آرسینوس رو پیدا میکنن که داره با ردای رسمی و کراوات دوش میگیره!
---------------______________________
آرسینوس که در حال حمام کردن و صوت زدن بود و چشم هایش را بسته بود، که با فریاد جمع گریفندوری چشم هایش راباز کرد و با لبخند شیرینی گفت:

_سلام چطورین بچه ها خوبین ،چه خبر.
_آرسینوس تو اینجا چیکارمیکنی.
همه اونا سرکاری بود. مگه قرار نبود روح تورو گروگان گرفته باشه.بزنم با این کاتانا به صد قسمت مساوی تقسیمت کنم؟
_خوب دوستان آرامش خودتونو حفظ کنید،اعصابتونو کنترل کنید.

سرکادوگان با چهره ای خشمگین و ابرو های درهم رفته و با چشمانی قرمز به چشمان آرسینوس زل زده بود گفت:

_چی؟آرامشمونو حفظ کنیم؟منظورت چیه؟داشتیم از نگرانی میمردیم،من تورو میکشم،لهت میکنم،صبرکن.

آرسینو درحال دویدن فریاد میزد:

_من فقط قسطم تمیز کردن کافه بود،باور کنید.

دست سرکادوگان به آرسینوس رسید و یک کتک حسابی بهش زد و یک بادمجان زیر چشمش کاشت.
جمع از پله هابالا رفتند ، هنگام بالا رفتن تاتسویاما تیغه کاتانا را به پشت ارسینوس گذاشت تا بالا برود،وقتی به بالا رسیدن با صحنه ای وحشتناکی مواجه شدند. تما پرده ها کنده شده بودند و میز ها افتاده بودند و پایشان شکسته شده بودو همه جا بهم ریخته بود .همه متعجب شده بودند.

_مگه قرار نبود اینجا مرتب بشه؟
_دوباره بازی در آوردی آرسی؟
_من که اینجام چه بازیی؟

ناگهان تاتسویاما فریاد بلندی کشید.

_هرمیون گم شده!
_نه امکان نداره.

ناگهان توجه سرکادوگان توجهش به نوشته ای رو دیوار جلب شد.

_اونجا رو نگاه کنید ،اونجا نوشته کمک.

تمام ملت متعجب تر از قبل شدند .

_نه ،دوباره نه ، دیگه حوصله روح ندارم .






قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه گریف!
پیام زده شده در: ۱۶:۵۹ پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۷

تاتسویا موتویاما


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۶ دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۵:۵۹:۲۴ یکشنبه ۶ مهر ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 132
آفلاین
بله، آرسینوس جیگر به همراه تمام لباس هایش و ما یتعلق به، بجز نقابش، آب شده و در زمین فرو رفته بود. البته این اولین فکری بود که به ذهنِ دخترِ سامورایی رسید، تا این که لیزا به چیزی روی زمین اشاره کرد:
- جماعت، اون جا رو ببینین!

جماعت انگشتانِ لیزا را دنبال کردند و "آن جا" را دیدند‌. ردِ رنگی که تا دمِ در کافه بر روی زمین به چشم می خورد ‌و نشان می داد یک نفر را کشان کشان از آن جا خارج کرده اند.

تاتسویا کاتانایش را بیرون کشید و آماده ی دفاع از خود و همگروهی هایش شد. ادوارد قیچی هایش را بالا گرفته و به درِ بازِ کافه خیره شده بود.

صدای متینِ سر کادوگان که دستور‌های نظامی را فریاد می زد، در جیغِ هرماینی گم شد.

- پشتِ در... پشت در یه چیزی نوشته!

آستریکس با سرعتِ خون آشام واری به در نزدیک شد و با دیدنِ سه حرف بد خطی که روی آن نوشته شده بود، خشکش زد.

"کمک"

حالا بر همگان آشکار بود که روحِ تسخیر‌کننده ی کافه گریف، آرسینوسی که وجودش را انکار می کرد، گروگان گرفته بود.

اعضای گریفندور وحشتزده بر روی زمین نشستند، خاک ها بر سر ریختند و کاسه ی "چه کنم؟ چه کنم؟" به دست گرفتند.

دومین نشانه را رون ویزلی پیدا کرد. تکه ای کاغذِ مچاله در جیب ردایش بود که این کلمات رویش به چشم می خورد:
" زیرِ میزی که یک پایه اش مشکی است را نگاه کنید."

این یکی مسلما دست خطِ خودِ آرسینوس بود! ملتِ هاج و واج، از کاغذ به رون و از رون به کاغذ نگاه می کردند تا این که سر کادوگان عاقبت حرف زد:
- معطلِ چی هستین همرزمان؟ هرچه سریع تر اون میزِ ملعون رو پیدا کنید همرزمان!

اعضای گریفندور، یامرلینی گفتند و میز هارا دوباره مرتب چیدند، با تمامِ قوا تمیزشان کردند و میزی با یک پایه ی سیاه پیدا کردند.

با ناباوری به یک دیگر زل زدند. تاتسویا تکه کاغذی که به پایه ی میز چسبیده بود را با نوکِ تیز کاتانا برداشت و خواند.

"پشتِ پنجره ی پرده ای که سه تا گلِ سرخ و سه تا گلِ زرد داره، نشانه ای از گمشده وجود داره"

گریفندوری ها این بار بی درنگ پرده های خاک گرفته ی کافه را تمیز کرده و پنجره ها را پاک کردند.

لابه لایِ میله های پنجره ی گفته شده، تکه پارچه ای که با خون روی آن نوشته شده بود " بر دیوار‌های پوشیده از غبار، نقشه ی است که شما را به گمشده می رساند."

- این جا گفته نشده کدوم دیوار سربازان. پس تک تکِ دیوارای این جا رو تمیز کنین یا این که عصاکاری تون می کنم!

کارآگاه مودی در حالی که عصایش را به سمت جماعت تکان می داد، این جملات را فریاد زد‌.

این بار پس از تمیز کردنِ تمامِ دیوار‌های کافه، طرحِ کمرنگی از یک نقشه بر روی یک دیوار به چشم می خورد.

هرماینی، به سرعت طرحِ سریع از روی نقشه کشید و اعضای گریفندور برای یافتنِ آرسینوس از کافه خارج شدند؛ درواقع آن ها به قدری در نقشه فرو رفته بودند که متوجه نشدند دوباره از درِ پشتی وارد کافه شده اند.

از راه پله ای که به زیرزمینِ کافه منتهی می شد، پایین رفتند ‌و وارد راهرویی تنگ و باریک شدند.

- هوی! قیچی هاتو از سر رام بکش کنار!
- چرا مگس هات هی می آن رو سر و کله ی من؟
- عزیزان من، یه کلمه دیگه بشنوم، کاتانا رو از چشم هاتون وارد می کنم و از گوش هاتون خارج می کنم.

در پیِ این تهدیدِ وحشت آور از سوی تاتسویا، سکوتِ سنگینی حکم فرما شد.

راه پله ی دیگری با پله های درب و داغان مقابلشان بود که به سختی و بدونِ تلفات از آن پایین رفتند و همانند یک کابوس، سکوت با صدای شرشرِ آب شکسته شد‌‌.

- یه غارِ ظیر ذمینی کفش کردیم جونِ طو!

گریفندوری های شجاع با پاهایی لرزان به منبع صدا نزدیک شدند. صدا از اتاقکی شیشه ای و بخار گرفته به گوش می رسید.

طبقِ دستوراتِ کارآگاه، اتاقک را محاصره کردند و با شمارش معکوس، نعره زنان وارد شدن تا کار روحِ خبیث را بسازند اما...

با آرسینوسی مواجه شدند که با کراوات و ردای رسمی درحال دوش گرفتن بود!


ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۱۶ ۱۷:۵۳:۲۵
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۱۶ ۱۸:۲۶:۴۷

The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: کافه گریف!
پیام زده شده در: ۰:۳۵ یکشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۶

رون ویزلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲:۰۱:۰۶ چهارشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۹
از میتوکندری به راکیزه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 129
آفلاین
بقیه گریفیون، یکی یکی پشت سر لیزا وارد شدن. تعجب و شوکگی وجود همه رو فرا گرفته بود. خستگی روی تن همشون موند. آرسینوس خشک شد، سر از اسبش پیاده شد، لیزا مگسای دور و برش رو پر داد، کتاب هرمیون از دستش افتاد، صدای باند مدل پاتختی آستریکس قطع شد، رون برگه ای که توش شعر با موضوع " تالار گریف" رو نوشته بود و قرار بود تا چن روز دیگه منتشرش کنه رو تو سرش کوبید، قیچی های ادوارد نشان زورو بر کمر آرتور به وجود آوردند و با فریاد آرتور، سکوت شکست. بعد همه به خودشون اومدن و تعجب شون رو نشون دادن:
- ماااااااااع!
- آنبلیوبل!
- خودم قیچی های دستاتو با دستای خودم قیچی میکنم، دست قیچی!

دوباره همه جا غیر از جایی که آرتور و ادوارد درگیر بودن ( ) ساکت شد. بعد دوباره سر و صدا و پچ پچ بین گریفیون آغاز شد. البته این هم شوکگی و پچ پچ با توجه به اتفاقی که افتاده بود، عادی بود. دوباره کافه کثیف شده بود. اون همه زحمت و رنگ زنی و اتلاف انرژی برای حمل میز و صندلی به باد رفته بود. آرسینوس جگروفسکی بعنوان ناظر تالار و شاه مملکت خواست امیدی به گریفیون بده و وانمود کنه تسخیر شدگی ای در کار نیست.

- چیزی نیست بچه ها. حتما بادی طوفانی سونامی ای چیزی اومده میز صندلی ها رو برده و خاک آورده دیگه! دوباره میچینیمشون و اینجا رو سر و سامون میدیم.

به به. چقدر خوب امید داده بود. با خودش فکر میکرد عجب روانشناس خوبیه ها. تازه میخواست بره تو کاخش مطب بزنه که ضربه ای به قدرت برخورد پتک ثور و سپر کاپتان آمریکا به نقابش اصابت کرد.

- ای بزدل بی مغز! ای کتکله چمپت! دروغ گفتن هم بلد نیستی ای دروغ نبلد!

درسته که با گفته شدن کلمه آخر توسط سر، چهار دبیر ادبیات سکته کردن ولی چون ضربه به نقاب آرسینوس اصابت کرده بود، بلایی سرش نیومد.

- کافه گریف تسخیر شده. یه عده ای کتکله قصد نابودی ما رو کردن. ما تا آخر ایستاده ایم. میجنگیم تا آخرین نفس...

سر یخورده زیادی روی کرده بود. خیلی هم نمیشد بهش گفت تسخیر شده. البته با وجود اتفاقاتی که امروزه در دنیا میفتاد مثل صعود نکردن ایتالیا به جام جهانی یا مرگ آستوری در خواب، هیچ چیزی غیر ممکن نبود. بگذریم... آرسینوس هم دنبال همون زیاده روی بود تا یه جواب خوب به سر بده.

- بس کن سر! ول کن این خزعبلات رو. میدونی یه روزی میرسه که باید به بچه ها گفت که بابانوئل وجود نداره!
- منطورت اینست که ما دروغ میگوییم؟

آرسینوس خواست بگه آره ولی نشانه های تسخیر شدگی نمایان شدن. رعد و برق زد و بعد یه صدای خیلی بلند از بیرون اومد. همه بلا استثنا صورتشون رو سمت صدا برگردوندن ولی وقتی دوباره سر جاشون برگشتن متعجب شدن. چون خبری از آرسی نبود و فقط یه نقاب روی زمین افتاده بود.


ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۱۲/۲۷ ۱۰:۵۵:۱۹



تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه گریف!
پیام زده شده در: ۲۰:۵۸ شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۶

لیزا چارکس old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ یکشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۶ سه شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۷
از دشت مگس‌ها!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 54
آفلاین
ملت گریف که متوجه شدن آستریکس یه راه حل داره سر و گردن و همه چی رو به طرف اون برگردوندن.

- عه... خب... بنظرم یکی از دستگاهام تحمل باز کردن در اتاق رو داره.

ملت گریف :ویب: زنان یکی از دستگاهای آستر رو برداشتند و طی یک حرکت انتحاری اون رو به در رنگی کوبیدند.
- شتـــرق!
- شیکست.
- نشکست دستای این ادوارد پاچلفتی گیر کرده توش ولی عوضش در باز شد.
- آخه اونجام جا بود دستای قیچیت رو جا دادی توش؟

ملت گریف با کمک هم ادوارد رو بیرون کشیدند و کلی سرش غر زدن.

- ببین من رو نقابم رنگ ریخته ولی این کارارو نمی کنم. زشته دیگه، یکم از هرمیون یاد بگیر. ببین اصن از استایل ایستادنش هم باید الگو گرفت.

- راست میگه دیگه، همش تو دست و پایی با اون پتوت. جمع کن بند و بساطت رو تو رو مرلینی.

ادوارد که ذره ای احساس کوچک شدن یا پشیمونی نداشت لباساش که روش طرح دلفین توسط آرسی و مودی کشیده شده بود رو پاک کرد و از در بیرون رفت.

بقیه گریفیندوری ها با تاسف و آهی غلیظ از ته دل به طرف تالار رفتند. لیزا مثل مگس‌ها دستاشو بهم مالید.
- خب... الان کجا رو بگردیم؟ من که به پشت تابلو ها دست نمیزنم.
- فرزندم لازم نیست شما انگشت کوچکت را هم به تابلو ها بزنی. مخصوصا به پشتشان. اصلا به تابلوهای ما چکار داری؟ تو نمی دانی این تابلو ها را به چه سختی ای از دست مادر سیریوس بیرون کشیده ایم؟ این تابلو ها تاریخچه دارند.
اینها ارزش دارند. اینها را می خواستند ببرند موزه ی  هنر متروپولیتن ما نگذاشتیم!

- سرکادوگان؟ مرلین رو شکر که پیدا شدی. وقتی شما رفتید در کافه قفل شد و بعدشم با دستای ادوارد قیچی شد. راستی سر کجا بودین شما؟

-هرمیون جان آرومتر. من رفته بودم واسه تابلوهای دسشویی های استراتیگوس ها درس‌های حماسی بدم تا کمی گریف فهم بشن. حالا هم بریم ببینم چه گلی زدید به کافمون.

ملت گریفیندور با یک قیافه ی پوکر به طرف کافه حرکت کردند. لیزا جلوتر از همه حرکت می کرد. به در که رسید، چشمانش از ترور هم گشادتر شد و دهنش اندازه دهانه ی پاتیل های هکتور وا موند. پشت سرش ملت با دهانی باز‌تر به در سالم و بسته‌ی کافه نگاه می کردند.

لیزا دستش رو برد جلو و در را با ترس و لرز بازش کرد. چشم‌هایش گشادتر شده بودو دهانش تقریبا جر خورده بود. اتاق به سر روی اولش بازگشته بود. همانطور خاک گرفته و کثیف و بدون‌ رنگ. لیزا فکش را جمع کرد و با لکنت گفت:- کافه تسخیر شده.


Courage doesn’t mean
.you don’t get afraid
Courage means you don’t
.let fear stop you








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.