هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱:۱۹ پنجشنبه ۲۲ دی ۱۳۸۴
#56

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۲ شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲:۰۶ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
از درون مغاک!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1171
آفلاین
نقل قول:
اما ايوانز نوشته:
دامبلدور عزیز من در هیچ کجای این از کلمات محاوره ای استفاده نکردم من اصلا نمی توانم محاوره ای بنویسم بعضی از اعضای سایت هم می گفتن کتابی ننویسین من هم خیلی سعی کردم این کار را نکنم اما نمی توانم (البته در بعضی موارد می تونم)
من اصلا منظور شما را از نمایشنامه نویسی متوجه نمی شوم
شما می گین از لحاظ پارگراف بندی ضعیف بود!!!!
نمی دانم هر چه خودتون صلاح می دونین
درست است چون داستان نویسی با نمایشنامه نویسی فرق دارد و من توانایی در نوشتن نمایشنامه ندارم فقط می توانم داستان بنویسم

خب دقيقا من برعكس گفتم!!
منظورم اين بود كه شما چرا اينقدر كتابي مينويسي؟
در ضمن بايد بگم كه رول پليينگ سايت جادوگران اصلا كلا نمايشنامه نويسيه و داستان نويسي داره و اگر شما نمايشنامه نويسي رو ياد نگيريد براتون كار كردن غيرممكن ميشه.

پيشنهاد ميكنم نمايشنامه اعضاي خوب رو بخونيد


شناسه ی جدید: اسکاور


اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۰:۵۰ پنجشنبه ۲۲ دی ۱۳۸۴
#55

مریدانوس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۲ سه شنبه ۱۵ دی ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۳:۳۱ چهارشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۲
از قعر فراموشی دوستان قدیمی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 190
آفلاین
مکان : محل سخنرانی دامبلدور برای بروبچ سفید !
__________________________________________________
دامبل : ازون جایی که ما خیلی سفیدیم و خیلی ضد ولدی و کاراش که جدیدا ارزشی شده هستیم ! در همین نقطه زمانی اتحاد خودمونو اعلام می کنیم ، شعارو برو تو کارش ...
ملت : ایول دامبل ، فقط دامبل ، رهبر دامبل ، راهبر دامبل ...
و دامبل هم داشت صفا میکرد و اینا رو با خودش زمزمه میکرد :
و در همین حال و هوا بودش که مریدانوس خودشو از بین جمعیت با زور و آستکبار و 1000 تا ترفند و شیرین کاری دیگه رسوند پشت میکروفون ؛
_ با اجازه از دامبل ! و با تشکر از شما جمعیت باحال سفید برفی می خواستم بگم که من قسم می خورم که تا آخرین نفس با محفل بمونم و بجنگم و انتقاممو ازون ولدی *** "بوووق" که داداشمو ازم گرفت بگیـــــــرم ، من چاکر همه اعضای محفلم ؛ اصلا من وایتکس همه اعضا ، هر کی بخواد به اعضای محفل آسیبی برسونه اول باید از روی جنازه من رد شه ! چی دادااااااااااااااااس ؟!
و جمعیت هم در حالی که سوت می کشیدن همراهی می کردن!!!"پیست پیست"صدای سوت"" و تشویق! !
مریدانوس در حالی که به آرامی از کنار میکروفون کنار میرفت آهسته به دامبلدور گفت : البته پیش خرید 10000 تا از بروشورهای آموزش رول پلینگت هم پیش من محفوظه جیــــــــــــــــگر !!!

هوووومك!
خب به نظر طنز نويس خوبي مياي!
اگر از ديد يك نمايشنامه ي طنز نگاه كنيم نمايشنامه خوبي بود ولي اگر از ديد يه نمايشنامه كامل و جامع نگاه كنيم داشتن خط داستاني خوب تنها مشكلش بود.
در اصل نمايشنامه طنز البته نبايد داشته باشه.ازت ميخوام كه يه نمايشنامه جدي بزني تا ببينم كه كارت چه جوريه!
بايد اول نمايشنامه نويسي جديت رو هم ببينم
در ضمن داشتن شكلك در نمايشنامه چيز بدي نيست!!


تاييد نشد!


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۲۲ ۱:۳۹:۲۸


اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۸:۵۹ چهارشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۴
#54



نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۷ پنجشنبه ۲۸ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۰۲ جمعه ۲۵ فروردین ۱۳۸۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 32
آفلاین
من هم می خام بیام تو محفل،
-------------
آلبرت داشت توی سرمای کوچه های لندن راه می رفت، برف آرامی می بارید، و دانه های برف پوست صورتش را نوازش می کرد[به تره بگیم می سوزاند] و هم چنان راه خانه را در پیش داشت، هر از گاهی صدای پارو زدن برف و یا قدم های آدمی در همان نزدیکی ها سکوت موجود را می شکاند، در حومه ی شهر بود و از سکوت لذت می برد، بله، سکوت همان قدر لذت بخش است که ترس ناک است، و پیش می رفت، در افکار خود غوطه ور بود، صدای ناله های خفیفی را شنید، کسی کمک می خاست، ولی نمی توانست فریاد بزند،
آلبرت رد صدا را گرفت، و در همان نزدیکی او را معلق در هوا دید، طبق وظیفه ی انسانی اش به کمک او شتافت، اسم محفل ققنوس رو زیاد شنیده بود ولی نمی دونست چجوری باید اونا رو خبر کنه، رفت و مرد بیچاره رو پایین آورد، مرد از سرما یخ زده بود و نمی توانست تکان زیادی بخورد، فقط یک چیز گفت،
"فرار کن"، آلبرت نمی توانست او را همان جا بگذارد، پس او را بلند کرد و راه افتاد، او سنگین بود ولی آلبرت نمی توانست کار دیگری بکند، بین اون همه ماگل استفاده از جادو حماقت محض بود، آلبرت سعی کرد آپارات کند، ولی دید نمی تواند، نفهمید چرا، به اطراف نگاهی انداخت و مرگ خواران را دید، همان جایی بودند که او آن مرد را آورده بود، و الآن نمی گذاشتند او فرار کند،
ناچار بود بجنگد، ولی او که آلبوس دامبلدور[بروس لی] نبود که از پس همه بر بیاید، ولی تصمیمش را گرفت، بجنگد، چوبش را آماده دستش گرفته بود، در داخل کوچه ی سرد و تاریک، و امید وار بود که آن جا کسانی برای کمک به او بیایند، اولین مرگ خوار حمله را آغاز کرد، می خاست او را شکنجه دهد با کروشیو شروع کرد، و آلبرت جا خالی داد، بعد مرگ خوار ادامه داد و نفرین های مختلفی را به سویش می فرستاد و آلبرت نیز آن ها را بر می گرداند، تازه دستش گرم شده بود و در یک حرکت غیر منتظره توانست مرگ خوار را از پای در آورد،گروه مرگ خواران به او حمله ور شدند و او نیز با سرعتی بالا نفرین هایشان را بر می گرداند، خودش تا به حال نمی دانست همچین سرعت عکس العمل بالایی دارد، و یا شاید این نیروی آدرنالین باشد که موقع ترس ترشح شده بود، ولی هر چه که بود او را از شکست دور می کرد، در این هنگام موقع دفع نفرینی به عقب پرتاب شد، نیروی بسیار زیادی به او خورده بود، همان طور که حدس زد او خود ولدمورت بود که وارد عمل شد،
آلبرت فریاد زد "پست فطرت های آشغال" و مرگ خواران به هم راه سر پرست شان قهقهه ای سر دادند، آلبرت هنوز سعی در دفاع از آن مرد داشت، که ولدمورت او را خلع سلاح کرد،
او را بین زمین و آسمان معلق نگه داشته بود، و داشت به سراغ مردی می رفت که آلبرت او را نجات داده بود، ولدمورت می خاست از آن مرد حرف بکشد، آلبرت تقلا کنان هم چنان فحش می داد تا بتواند حواس آن ها را به خود جلب کند و با شنیدن صدای کروشیو، صدای فحش هایش به صدای فریادی سوز ناک تبدیل شد و بعد از چند مدتی کوتاه گرمایی وجودش را فرا گرفت، بله، محفل ققنوس خود را برای نجات رسانده بودند، او را پایین آوردند، دامبلدور داشت ولدمورت را فراری می داد، و بالاخره مرگ خواران فرار کردند، دامبلدور به سوی آلبرت آمد و گفت
"وافلینگ ما از تو به خاطر دفاع از یکی از مهم ترین افراد محفل که اطلاعات سری دارد متشکریم، او در یکی از پرواز هایش مورد حمله واقع شد و سپس مرگ خواران او را گم کردند، خوش بختانه توانسته بود خودش را معلق بین زمین و آسمان نگه دارد، ولی نتوانسته بود خود را از آن حالت نجات دهد، باز هم از کمک تو متشکرم،"
- "در ضمن ما چگونه می توانیم سپاس زحمت تو را گوییم"
- آلبرت "من می خام بیام تو محفل ققنوس فعالیت کنم، در ضمن می خام بدونم در چنین مواقعی چگونه می توان محفل را خبر کرد، این دفعه شانس آوردم این مرد که از افراد شما بود توانست شما را خبر کند"
- دامبلدور "بله، اتفاقا شنیدم که خیلی خوب جنگیدی..."
-----------------
این ... رو آلبوس عزیز که ویرایش کرد می نویسه، که آیا من در گروه قبول شدم یا نه، در ضمن ببخشید زیاد شد، دفعه های بعد طنزش بیش تر می شه، شاید دومبولیسم هم استاد بشه[که البته شده] ، فعلا،


خب نمايشنامت از لحاظ داستاني زيبايي خاصي داشت.از لحاظ فضاسازي هم ميتونم بگم در سطح خوبي قرار داشت.
اينو بگم كه اين جور نوشته ها به درد تاپيكهاي جدي سايت ميخوره و نميتوني با اين جور نوشتن طنز نويس خوبي هم باشي در سايت.
در كل پارگراف بندي خوبي هم داشت.
ديالوگهاشم بد نبود!
ولي در كل به نظرم بي روح بود.با اين پارگراف و اينكه شكلك هم نداشت خيلي واقعا بي روح نشون داد خودشو.ولي در كل نمايشنامه عالي اي بود(خوب نه عالي!)

ولي در كل من با شناختي كه ازت دارم و كارهايي كه قبلا كردي(از جمله: مشكلاتي كه براي مدرسه به وجود آوردي-زدن پستهاي بيهوده در تاپيكهاي مختلف-زدن پستهاي نه چندان زيبا-....) تاييدت نميكنم تا موقعي كه براي سايت كار مفيدي انجام بدي.
از لحاظ نمايشنامه اي مشكلي نداري ولي از لحاظ سوابق چرا!


تاييد نشد!


ویرایش شده توسط آلبرت وافلینگ در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۲۲ ۰:۰۶:۴۵
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۲۲ ۱:۳۴:۲۵

درس ریاضیات جادویی درس ش


اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۵:۵۵ چهارشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۴
#53

گلوری گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۱ چهارشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۲۶ یکشنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۵
از خوابگاه دختران گریفیندور
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 176
آفلاین
شب بود.برف شدیدی به شیشه های پنجره ی هاگوارتز می خورد.همه در سالن غذاخوری دور میزهای گروه خود نشسته بودند.
اما گلوری اصلا گشنه اش نبود.در هاگوارتز را یواشکی باز کرد و به سمت کلبه ی هاگرید راه افتاد.وقتی به کلبه ی هاگرید رسید صدای صحبت دو نفر با هم به گوشش خورد.صدا از جنگل ممنوعه می آمد.گلوری در جنگل ممنوعه شروع به قدم زدن کرد.هر لحظه صدای حرف ها بلند تر می شد.گلوری پشت درخت بلوطی قایم شد.دو مرد روبروی هم ایستاده بودند.یکیشان لوسیوس مالفوی و دیگری قابل تشخیص نبود.آن مرد ردایی سیاه به تن داشت و کلاهی روی سرش انداخته بود.
لوسیوس رو به مرد کرد وگفت:قربان.ما آماده ی فرمان شما هستیم.چه ساعتی حمله کنیم؟
مرد سیاه پوش در جواب گفت:ساعت 3 نصفه شب.
لوسیوس مالفوی گفت:چشم قربان.ما اونها رو خواهیم کشت.
مرد سیاه پوشلحظه ای کلاهش را برداشت و گفت:خوبه لوسیوس میتونی بری و به همه ی مرگخوارها آماده باش بدی.
در همان لحظه مرد سیاه پوش از نظر دور شد.
در زمانی که مرد کلاهش را برداشته بود گلوری به خوبی توانسته بود او را بشناسد:لردولدمورت
گلوری با عجله به سمت هاگوارتز دوید.وارد هاگوارتز شد.با عجله به سمت میز اساتید دوید .
رو به دامبلدور کرد و گفت:قربان.من در جنگل ممنوعه بودم.
دامبلدور گفت:چی در جنگل ممنوعه؟
گلوری گفت:قربان.من صدای صحبت دو مرد رو باهم شنیدم.اون صدا از جنگل می اومد.به طرف جنگل رفتم و پشت درخت بلوطی قایم شدم.یکی از مردها لوسیوس مالفوی و مرد دیگر لردولدمورت بود.
دامبلدور گفت:چی؟لردولدمورت؟
گلوری گفت:بله قربان.اونها درباره ی این که کی به هاگوارتز حمله کنند صحبت می کردند.
دامبلدور گفت:درباره ی ساعتش هم چیزی گفتند؟
گلوری گفت:بله.3 نصف شب امشب.
دامبلدور گفت:عالیه.آفرین به زرنگیت.
گلوری گفت:قربان من اخراج می شم؟
دامبلدور در پاسخ گفت:نه.تازه پاداش هم می گیری.یک پاداش بسیار خوب!
دامبلدور با علامت دست خود همه را به سکوت دعوت کرد.همه ساکت بودند تا ببینند دامبلدور می خواهد چه بگوید.
دامبلدور شروع کرد:خب.باید یک چیزی بهتون بگم.امشب ارشد ها بیدار می مونند همچنین تمام دانش آموزان.همه ی اوقات چوب دستی هاتون در دسترستون باشن.امشب به هیچ وجه از مدرسه خارج نمیشین .در ضمن اعضای محفل اماده باشن.حالا همه برین تو تالار هاتون.
همه ی دانش آموزان وارد تالار های گروه خود شدند.ساعت 5 دقیقه به 3 نصف شب صدای پاهایی در هاگوارتز پیچید.همه در تالار های خود با ترس و لرز نشسته بودند.صدای رد و بدل شدن ورد ها می آمد.پس از 2 ساعت سکوت سختی بر هاگوارتز حکم فرما شد.ایا اعضای محفل شکست خورده بودند؟
هیچ کس نمی دانست.پس از 10 دقیقه بعد صدای دامبلدور در همه جا پیچید.او با میکروفون جادویی خود پیروزی اعضای محفل را اعلام کرد.گلوری با عجله از راه پله پایین آمد تا خواهرش را ببیند و به او خسته نباشید بگوید.در همان زمان بود که دامبلدور رو به گلوری کرد و گفت:به خاطر جان فشانیت پاداش تو:عضویت در محفل
گلوری آنچنان خنده ای سر داد که همه ی عالم با خبر شدند.

خب نسبت به نمايشنامه قبليت بهتر بود ولي بازم مشكلاتي داشت.
داستانت رو خوب اصلاح كرده بودي ولي دوتا مشكل عمده بود:1-ديالوگها...2-انتحاري عمل كردن!
در مورد ديالوگات بايد بگم كه اصلا ديالوگهاي خوبي رو به كار نبرده بودي..بدون تعارف بهت بگم...بايد روشون كار كني.
در ضمن اگر قسمت آخر نمايشنامت رو وقتي سياها حمله ميكنن رو بخوني به نظرت نميتونست جزئيات و شاخ و برگ بيشتري داشته باشه؟
به نظر من كاملا انتحاري عمل شده بود و اين خيلي بده!
در كل يادمه گفته بودي چرا سيريوس تاييدت نميكنه و من برات نقد كنم پستاتو...ولي به نظرم اين دوتا نمايشنامه اي كه تا حالا زدي ايراد زياد داشت.پس اگر دقت بكني معلوم ميشه كه ايراد از خودته و بايد بيشتر كار بكني.


تاييد نشد!


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۲۲ ۱:۲۷:۱۳

[size=small][color=FF0000]عضو افتخاری ارتش الف د


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۰:۲۲ چهارشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۴
#52



نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۴ سه شنبه ۵ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۴۰ چهارشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۸۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 370
آفلاین
دامبلدور عزیز من در هیچ کجای این از کلمات محاوره ای استفاده نکردم من اصلا نمی توانم محاوره ای بنویسم بعضی از اعضای سایت هم می گفتن کتابی ننویسین من هم خیلی سعی کردم این کار را نکنم اما نمی توانم (البته در بعضی موارد می تونم)
من اصلا منظور شما را از نمایشنامه نویسی متوجه نمی شوم
شما می گین از لحاظ پارگراف بندی ضعیف بود!!!!
نمی دانم هر چه خودتون صلاح می دونین
درست است چون داستان نویسی با نمایشنامه نویسی فرق دارد و من توانایی در نوشتن نمایشنامه ندارم فقط می توانم داستان بنویسم



اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۸:۴۱ سه شنبه ۲۰ دی ۱۳۸۴
#51

لونا لاوگودold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۷ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۷:۲۵ پنجشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۷
از اون ورا چه خبر؟!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 341
آفلاین
برف می بارید و سکوتی عجیب محوطه ی باز هاگوارتز را مالامال کرده بود ... لونا به تنهایی در محوطه ی جلوی جنگل ممنوعه قدم میزد و به سکوت گوش فرا سپرده بود که با فاصله های منظم با غژ غژ قدم هایش روی برف شکسته می شد بی هدف قدم بر می داشت و به دانه های زیبای برف می نگریست... ناگهان صدای زمزمه هایی در گوشش پیچید صدا ها از درون جنگل بودند ... به سوی آنها حرکت کرد و ناگهان نگاهش به جسمی عجیب افتاد که روی برف ها درخشش سبزی داشت نزدیک رفت گوی سیاهی بود که نشانه ای عجیب روی آن خودنمایی می کرد اسکلتی که از دهانش ماری بیرون زده بود ...
کششی عجیب و ناخودآگاه وسوسه اش می کرد که آن جسم را لمس کند قلبش دیوانه وار می تپید دستش را دراز کرد ... لحظه ای مکث ... سطحش بسیار سرد و صیقلی بود آن را بلند کرد در میان دو دستش مقابل صورتش قرار داد و با چشمان سبز و براقش به آن خیره ماند صدای زمزمه ها در گوشش پر طنین شدند آن ها را می توانست تشخیص بدهد درون گوی بودند ... آدمک هایی ریز اما واقعی گویی آن جسم مکانی دیگر را نشان می داد ... مکانی بسیار دور ... ناگهان صدای جیغی کر کننده بدنش را لرزاند ... دنیا در اطراف سرش می چرخید ... رنگ ها با هم در آمیخته بودند ... از سفید به سیاه مبدل می شدند ... ناگهان سایه هایی را در اطراف خود تشخیص داد ... واقعیتی دردناک قلبش را به هیجان آورد ... او از هاگوارتز خارج شده بود ... سایه ها شکل واضح تری به خود می گرفتند و کم کم قابل تشخیص می شدند صدایی عجیب و مار مانند از دور ترین سایه به گوش می رسید که به آهستگی زمزمه می کرد : اونو می خوامش لوسیوس ... اونو برام میاریش ... باید بیاریش ... وگرنه ...
صدای مردی لرزان از گوشه ای از یک حلقه که از انسان هایی ردا پوش تشکیل شده بود برخاست :
چشم ارباب ... بله ارباب ... ولی ...
- ولی نداره!
- درسته ارباب ...
- اون گوی می تونه خیلی از اطلاغات رو فاش کنه ... و همه ی اینا به خاطر حماقت توئه اوری!
مرد سایه مانند که صدای بی روحی داشت با چشمان قرمزش به لونا خیره شده بود چشمان لونا از تعجب گرد شده بود ... آن مرد او را اوری خوانده بود ... مرد نزدیک و نزدیک تر شد ... آن قدر که نفس سردش صورت لونا را پوشاند ...
- کروشیو!!!
دردی سراسر وجود لونا را فرا گرفت دردی بی سابقه فراتر از همه ی شکنجه ها ...
در میان همه ی دردی که وجودش را می سوزاند صدای آوایی از دور دست در وجودش طنین انداخت ... آوای ققنوس ... صدا بلند تر و درد کم تر می شد ... ناگهان با تکانی شدید به خود آمد و چشمان آبی دامبلدور را خیره به خود یافت ... چشمانی که تا اعماق وجودش راه یافت وگرمایی بی سابقه را چون شعله های آتش بر آن افکند...
- تو خیلی چیزارو دیدی و فهمیدی خانم لاوگود ... و البته کارت بدون لطف نبوده ... تو چیزی رو پیدا کردی که ما مدت ها پیش به دنبالش می گشتیم ...
لونا صدای لرزان خودش را شنید که می پرسید : من ...
دامبلدور حرفش را قطع کرد : بلند شو ... دنبالم بیا!
لونا با پاهایی لرزان از جا برخاست و در حالیکه می دوید تا خود را به دامبلدور برساند صدایش را می شنید که با خود زمزمه می کرد و کلماتی نامفهوم مانند عضویت و محفل ققنوس بر زبان می آورد ....

*****************************
دامبلدور جون لطفا اگه جاداره تاییدش کن!!!


نقديوس دامبلدوريوس!
خب از لحاظ فضاسازي حرف نداشت.يه جورايي مثل خودم فضاسازي ميكني.يعني سبك خودم كار ميكني.ديالوگهات هم عالي كار كرده بودي.
پارگراف بنديت هم خوب بود و داستانت هم عالي كار شده بود!

اصلا من چي بگم الان؟
مگه بايد از همه چيز ايراد گرفت؟
اصلا وقتي نداره بايد چي كار كنم من؟


تاييد شد!(امضاي مخصوص محفل براي شما با پيام شخصي به زودي فرستاده خواهد شد!)


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۲۱ ۶:۴۵:۴۴



اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۴:۰۶ سه شنبه ۲۰ دی ۱۳۸۴
#50



نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۴ سه شنبه ۵ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۴۰ چهارشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۸۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 370
آفلاین
اما با سرعت به طرف دفتر دامبلدور دوید از قیافه مضطرب و نگرانش می شد فهمید اتفاقی افتاده است و می خواهد آن را گزارش بدهد اتفاقی باور نکردنی! سرانجام بعد از مدتی کوتاهی اما روبروی دفتر دامبلدور ایستاد و کلمه رمز را ادا کرد سپس پله های مارپیچ را دو تا یکی بالا رفت تا این که روبروی در دفتر ایستاد نفس نفس می زد چند ثانیه ای ایستاد تا حالش جا بیاید و بعد در زد صدای آرامی از درون دفتر آمد که می گفت: بیا تو اما.
اما چشمانش از تعجب گرد شد دامبلدور از کجا می دانست که او می خواهد به آن جا بیاید او در را باز کرد و با قدم هایی شمرده وارد دفتر شد می خواست حرفی خصوصی با دامبلدور در میان بگذارد اما او تنها نبود بلکه چند نفری دیگر هم آن جا حضور داشتند چهره آن ها آشنا بودند طوری که اما توانست آن افراد را بشناسد آن ها اعضای محفل ققنوس بودند
اما کمی جلو رفت و سپس با شک رو به دامبلدور گفت: شما می دانستید من این جا می آیم؟
دامبلدور با لبخند دلنشینی گفت: بله حدس می زدم این جا بیایی
اما بریده بریده گفت: پس... حتما می دانید... آمدم چه بگویم؟
دامبلدور سرش را به علامت مثبت تکان داد و گفت: بنشین اما مثل این که خیلی دویدی
اما در حالی که به لوپین و بقیه اعضا نگاه می کرد گفت: به شما گفتند چه کسی توی... دامبلدور حرف اما را قطع کرد و خودش آن را تمام کرد: جنگل ممنوع پرسه می زدند؟ به اما نگاهی انداخت و اضافه کرد: تو کار خوبی کردی که آمدی به من خبر بدهی اما نمی دانستی که رفتن به آن جنگل قدغن است؟
اما سرش را پایین انداخت و با لحن خاصی گفت: متاسفم...
سرانجام مک گونگال لب به سخن گشود و گفت: فعلا این حرف ها را بگذارید کنار بهتر است ببینیم باید چه کار کنیم؟
لوپین گفت: به نظر من برویم محفل آن جا بهتر می توانیم در موردش بحث کنیم
دامبلدور متفکرانه گفت: فکر خوبی است ولی قبل از آن... رویش را به طرف من کرد و ادامه داد: اما ممنون از این که اطلاع دادی می توانی بروی.
اما در حالی که با ناراحتی به اعضای محفل اشاره می کرد گفت: فایده ای نداشت قبل از من به شما گفته بودند
دامبلدور برای تسکین او لبخندی تحویلش داد و گفت: به هر حال متشکرم
اما سرش را تکان داد و برگشت و به طرف در رفت ناگهان ایستاد سرش را به سرعت به طرف آن ها چرخاند و گفت: شما دارید می روید به محفل؟
لوپین جواب داد: بله چطور؟
چند قدم جلو آمد و گفت: من هم می توانم با شما بیایم؟... مکث کوتاهی کرد و بعد ادامه داد: در واقع می توانم یکی از اعضای محفل شوم؟
مک گونگال با تاکید گفت: نه
اما اصرار کرد و گفت: تعطیلات کریسمس است بیش تر بچه ها از مدرسه رفتند هیچ کس هم متوجه نبود من نخواهد شد به علاوه من می توانم عضو خوبی برای محفل باشم و قابل اعتماد!
دامبلدور مخالفت کرد: نه اما... برای تو عضو شدن در محفل زود است و برایت مشکل است چنین وظیفه بزرگی را بر دوش داشته باشی اما مطمئنم اگر عضو می شدی یکی از بهترین اعضا بودی!
اما پافشاری می کرد دوباره گفت: حداقل فقط برای یک مدت کم قول می دهم خوب عمل کنم اما دامبلدور باز هم مخالفت می کرد در این بین لوپین گفت: به نظر من عضو شود اما فقط برای یک مدت کوتاه
اما در دلش به او پوزخندی زد چون می دانست اگر عضو بشود برای همیشه عضو ان خواهد ماند
او قبول کرد و گفت: باشد
دامبلدور بالاخره راضی شد او با تردید گفت: قبول می کنم
اما از خوشحالی نمی دانست چه کار کند این بهترین خبری بود که تا به حال شنیده بود سپس گفت: واقعا ازتان ممنونم
دامبلدور خنده کوتاهی کرد و بعد گفت: به محفل خوش آمدی... تو کوچک ترین عضو آن هستی.
اما فقط به او نگاه خاصی انداخت می خواست با نگاهش از او به خاطر این کارش تشکر کند نه تنها او بلکه تمام اعضای محفل!!!

خب....
رول پليينگ سايت جادوگران طوري نيست كه به صورت محاوره اي توش نمايشنامه نويسي كرد.نمايشنامه نوشتن با داستان نوشتن فرق داره.اينو اصلا توجه نكردي!
در ضمن پارگراف بنديت هم در بعضي جاها اصلا خوب نبود و جملات خبري در پس ديالوگها قرار داشتند.
به اينا حتما توجه كن.
ولي از لحاظ فضاسازي و ديالوگ عالي بود!

پيشنهاد من بهت اينه كه كمي نمايشنامه هاي بچه هارو بخوني!
بهت حتما كمك ميكنه

**دامبلدور**


تاييد نشد!


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۲۱ ۶:۳۹:۵۶


اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۶:۵۶ دوشنبه ۱۹ دی ۱۳۸۴
#49

گلوری گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۱ چهارشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۲۶ یکشنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۵
از خوابگاه دختران گریفیندور
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 176
آفلاین
ظهر گرمی بود.گلوری در کتابخانه ی مدرسه پرسه می زد.در همان لحظه پروفسور دامبلدور با لبخند گرمی وارد کتابخانه شد.گلوری رو به دامبلدور کرد و گفت:سلام پروفسور
دامبلدور گفت:سلام گلوری چرا ناراحتی؟
دامبلدور آرام آرام به سوی گلوری آمد .هر لحظه نزدیک تر میشد تا این که به گلوری رسیددر همان زمان به گلوری گفت:گلوری بیا تو اتاق من کارت دارم! و دامبلدور به سوی اتاق خودش راه افتاد.گلوری هم به کندی به همین کار پرداخت تا به اتاق دامبلدور رسید.زیر لب گفت:عسل تلخ!
عقاب به حرکت در آمد و گلوری را به طبقه ی اتاق دامبلدور رساند.گلوری در زد و وارد شد.در همان زمان مردی را دید که مویی بر سر خود نداشت و بینی ای تو رفته داشت.گلوری لرزه ای بر تنش افتاد و زیر لب زمزمه کرد:لرد ولدمورت
در همان زمان لرد ولدمورت گفت:چیه ؟ترسیدی نه؟
گلوری گفت :من نمی ترسم
لرد گفت:من از همه چی با خبرم.این که تو می خواستی عضو محفل بشی نه؟
گلوری گفت:خب این رو راست گفتی!
لرد ولدمورت گفت:اگر می خوای جونت در خطر نباشه و کشته نشی باید یه کار بسیار بسیار کوچیک برام انجام بدی !
گلوری گفت:من برای تو هیچ کاری انجام نمی دم.
لرد گفت:در این صورت می میری!
گلوری گفت:حالا بگو این کار خیلی خیلی کوچیک چیه؟
لردولدمورت گفت:این که اعضای محفل رو بکشی!
گلوری گفت:نه!نه!
لرد ولدمورت گفت:چرا باید این کارو انجام بدی!
گلوری گفت:من نمی تونم خواهرم رو بکشم.نمی تونم
لرد گفت:تنها باید خودت رو با اعضای محفل خیلی دوست کنی و سعی کنی نشون بدی که از لردولدمورت چیزی نمی دونی و طرفدار محفلی.بعدش هم باید از زمان حمله هاشون خبردار بشی و هر موقع قراری داشتند به محل بری و با ورد های سخت و کشنده اونها رو بکشی.
گلوری گفت:سعی خودم رو می کنم.
ولدمورت گفت:خوبه حالا می تونی بری!
گلوری با نگرانی از اتاق بیرون رفت.آیا می توانست تنها خواهر خود را بکشد؟
در همان زمان به هرمیون خواهرش برخورد کرد و گفت:سلام هرمیون .میدونی من در برابر محفل احساس عجیبی دارم.خیلی دوست دارم عضو باشم و از محفلی ها دفاع کنم.میتونی زمان جنگ با لرد رو بهم بگی؟
هرمیون گفت:البته چرا که نه!فردا شب ساعت 3:00
گلوری گفت:از لطفت خیلی ممنون
و راه افتاد.وقتی عصر شد در تالار عمومی گریفیندور آرام هرمیون را به پیش خود اورد.موضوع ار با او در میان گذاشت.هرمیون هم که فهمیده بود به اعضای محفل گفت و اعضای محفل فردا شب با چوب دستی های خود آماده ایستادند تا با لردولدمورت بجنگند.
در همان زمان لرد ولدمورت امد و همگی آماده ی جنگ شده بودند .
همان موقع بود که اعضای محفل با زمزمه ی ورد شکنجه گر لردولدمورت را نقش بر زمین کردند.دامبلدور واقعی از راه رسید و وقتی با خبر شد که گلوری اعضای محفل رو آگاه کرده به عنوان تشکر اون رو به عضویت در محفل در آورد.


امیدوارم تاییدم کنید!


خب...
پارگراف بندي خوبي داشت ولي اصلا سير داستاني جالبي نداشت!
اصلا داستان كاملا مبهمه و اينكه ولدمورت چه جوري تويه مدرسه مياد و دامبلدور چرا تويه دفترش نيست سوالاييه كه به ذهن من اومد و اين خيلي بده كه يه تك نمايشنامه اينقدر مبهم و نامفهوم باشه!
از لحاظ ديالوگي هم قوي نبود
من پيشنهاد ميكنم كه قبل از اينكه اصلا چيزي بنويسي فكر كن ببين ميخواي اصلا در چه موردي بنويسي و بعد از نوشتن هم يك بار بخون پستتو...ولي اينكه قبلش فكر كني خيلي مهمه!
تاييد نميشه تا يه نمايشنامه با داستان جالب تر و البته مفهوم تر بزني!
**دامبلدور**


تاييد نشد!


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۲۱ ۶:۳۵:۰۲

[size=small][color=FF0000]عضو افتخاری ارتش الف د


اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۲۰:۲۰ یکشنبه ۱۸ دی ۱۳۸۴
#48

نیمفادورا تانکس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۸ سه شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۳:۲۴ سه شنبه ۲۸ شهریور ۱۳۸۵
از دره گودریک
گروه:
کاربران عضو
پیام: 93
آفلاین
اسم نمایشنامه: چگونه عضو شدن تانکس در محفل
--------------------------------
ای خدا من چیکار کنم ..چرا هیچ کاری نیست که انجام بدم...وزارتخونه هم که تعطیله یعنی چیکار میتونم بکنم.....
کمک ...کمک...کمکم کنین...خواهش میکنم....
تانکس:این صدا از کجا میاد یعنی چه کسی احتیاج به کمک داره
کمک...کمک....ای خدا پس این اعضای محفل کجائن...کمک
تانکس با خودش:بهتره تل دیر نشده برم و ببینم که صدا از کجا میاد هرچی باشه من کارآگاه وزارتخونه ام
تانکس راه میفته و به سوی صدا حرکت میکنه که ناگهان با صحنه دلخراشی روبه رو میشه و میبینه که دو مرگخوار (که از قضا لوسیوس و بلاتریکس بودن)ساحره کوچکی رو میخواهند طلسم کنند و او را شکنجه کنند
بلا:لوسیوس اول جلو دهنش رو با یه چیزی ببند تا صداش رو کسی نشنیده
تانکس:بلا جون دیر گفتی چون من صداش رو شنیدم و الان به کمکش اومدم
بلا و لوسیوس سرهایشان را روبه تانکس میکنند و نگاه سوال آمیزی به هم میکنند
لوسیوس:چته بلا ..چرا نگاه میکنی...بجای این کار بتهتش بجنگیم نه بربر نگاهش کنیم
که در همین هنگام لوسیوس خلع سلاه میشه و تا بلا میاد به تانکس حمله کنه اونم خلع سلاح میشه..
تانکس:مثل اینکه دوباره دیر جنبیدین...چطور حالا بدون چوب جادو لباهم بجنگیم....این بهتر نیستش ها...پس بیاین جلو..اما لوسیوس و بلا بر سرجاهای خود خشک شدن پس تانکس به سوی آنها حجوم میبره و اول به سراغ لوسیوس میره و یه ضربه محکم به سرش میکوبد و تازه در همین موقع لوسیوس و بلا به خود میایند و به طرف تانکس حجوم میبرن ..تانکس با یه حرکت قشنگ و ماهرانه جدو جفت پا به پشت بلا میزنه و بلا نقش زمین میشه و در این هنگگام لوسیوس به طرف تانکس میاد و به او میگه:کارت دیگه تمومه ..خودم الان میفرستمت اون دنیا
تانکس:کور خوندی لوسیوس ..تو حریف من نمیشی ...بگیر که بیاد و دوباره جفتکی نثار کمر لوسیوس میکنه اما لوسیوس از جاش بلند میشه و دوباره به سوی تانکس هجوم میبره و مشتی به صورت تانکس میزنه ولی انگار نه انگار که اتفاقی افتاده و تانکس ضربه ای از لوسیوس خورده و هنگامی که لوسیوس میخواست مشت دوم رو به صورت تانکس بزنه تانکس دسته لوسیوس رو میگیره و دستش رو حسابی میپیچونه و پشتش میبره و سریع به کمر او ضربه ای میزنه و اونو روی زمین میندازه و باکمک جادو اونو با طناب میبنده...که ناگهان بلا از جاش بلند میشه و به سمت تانکس هجوم میبره و چوب جادوش رو که با کمک ورد برس به دست به چنگ اورده بود به سمت اون می گیره و طلسمی به سوی تانکس میفرسته اما دوباره موفق نمیشه و تانکس خیلی سریع از خود حرکت نشون میده و طلسم رو مهار میکنه و با استفاده از طلسم بلا رو خشک میکنه و او هم مانند لوسیوس با طناب میبنده...ساحره کوچک به سمت تانکس میاد و به خاطر اینکه جونش رو نجات داده از تانکس تشکر میکنه و .....
در این هنگام دامبلدور و سدریک و چند عضو دیگر محفل از راه میرسند و دامبلدور رو به تانکس میکنه :به ما خبر دادن که دومرگخوار در این محدوده هستند شما اونها رو ندیدین
تانکس:ام ....خوب چرا...اوناهاشن ..اونجا با طناب بستمشون
دامبلدور:بچه ها سریع برین بگیرینشون و به آزکابان بفرستینشون.....ولی خانوم تانکس شما اطلاع ندارین که چه کسی این کار رو کرده و با آنها جنگیده؟
تانکس:هوووم......خوب راستش رو بخواین من صدایی شنیدم که کمک میخواست و به سوی صدا رفتم و دیدم که لوسیوس و بلا میخوان ساحره کوچم رو طلسم کنند و من با آنها جنگیدم و شکستشون دادم و الانم که شما تحویلشون گرفتین و کارم رو آسون کردین و دیگه لازم نیست من تا آزکابان برم و این دو رو تحویل بدم
دامبلدور: کار شما واقعا عالی بودش..شما خیلی ماهرانه با این دومرگخوار جنگیدین و این نشونه عکس العمل سریع و به موقع شماس و نشانگر این است که جان مردم برایت ارزش داره و من فکر میکنم که تو شایسته باشی که در محفل ققنوس عضو بشی و در انجا به فعالیتت ادامه بدی و مرگخواران بیشتری رو دستگیر کنی
تانکس:واااااااای...واقعا.....متشکرم پرفسور دامبلدور....من رو خیلی خوشحالم کردین

سوژش واقعا جالب بود!
به تازگي همه ي اعضا از كمبود سوژه براي عضويت در محفل گله ميكردن.ولي پستت نشون ميده كه همشون اشتباه ميكنن!
ديالوگهاي خوبي رو به كار برده بودي كه بهتر از اين هم البته ميتونه باشه.
فضاسازيت هم بد نبود ولي من جاهاي ديگه فضاسازي هاي بهتري رو ازت ديدم.به هر حال اميدوارم بعدا بهتر بنويسي در محفل.
ولي در كل پست قشنگي بود و مخصوصا سوژش!
جاهايي رو ميتونستي بيشتر كش بدي ولي ندادي كه البته كش دادن زيادي هم خوب نيست ولي بهتر از اين ميتونست باشه!

در كل با توجه به شناختي كه از نوشته هات دارم تاييدت ميكنم!

پ.ن:در ضمن امضاي مخصوص شما در محفل برايتان پيام شخصي خواهد شد!

تاييد شد!


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۱۹ ۱۱:۳۵:۱۶

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده


اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۲۲:۵۹ جمعه ۱۶ دی ۱۳۸۴
#47

لونا لاوگودold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۷ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۷:۲۵ پنجشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۷
از اون ورا چه خبر؟!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 341
آفلاین
هوا سرد بود و بدن کوچکش به شدت می لرزید خودش هم نمی دانست این لرزیدن برای چیست از طرفی هیجانی چون آتش درونش را می سوزاند و از طرفی دیگر احساس می کرد در دریاچه ای از یخ شناور است راهروی تاریکی بود راهرویی خیلی آشنا ...
بار ها در رویایش خودش را در این راهرو تصور کرده بود راهروی خانه ی شماره ی دوازده میدان گریمولد ...
آهسته به طرف در حرکت کرد از شدت هیجان اشک در چشمانش جمع شده بود با دستش دستگیره در را لمس کرد اما ناگهان در همان حالت خشک شد ...
صدایی چون تیغ در وجودش رخنه کرد این دامبلدور بود !!!!
لب هایش از شدت هیجان می لرزید نگاهش روی دستگیره خیره مانده بود آیا می توانست؟
دیگر کاسه ی صبرش لبریز شده بود دل را به دریا زد و دستگیره را چرخاند ...
سکوتی محض بر اتاق حکم فرما شد چشمان سبزش روی تک تک افرادی که اطراف میز نشسته بودند چرخید ناگهان چشمش به او افتاد یاد مقاله ای در روزنامه ی پدرش افتاد که او را بی گناه اعلام کرده بود اما چند لحظه بعد به یاد آورد که سیریوس بلک نام حقیقی او و پدر خوانده ی هری است ...
قبل از این که بتواند به خیالاتش ادامه بدهد چشمش به دامبلدور افتاد چشمان آبی و نافذش درون لونا را کند و کاو می کرد ...
ناخود آگاه صدای خودش را شنید که لرزان صحبت می کرد :
پروف ... فسور ب...ب...با اجازتون م ... م ... می خواستم عضو ...
صدای دامبلدور حرف او را قطع کرد :
تو خیلی برای این کار کوچیکی خانم لاوگود ...
با این حرف سر لونا گیج رفت احساس می کرد تمام دنیا روی سرش خراب شده است نگاه متعجب محفلی ها چون پتکی بر سرش فرود می آمد و صدای زمزمه ی آن ها گوش خراش ترین صدای عمرش بود ...
اما صدای دامبلدور چون آواز ققنوس دل او را از گرما پر کرد و ادامه داد :
اما با این حال ... چون علاقه ی خیلی زیادی داری می تونی برای مدتی امتحانی عضو باشی ... اما این رو بدون خانوم لاوگود این مسئولیتی که می خوای قبول کنی خیلی خیلی خطرناکه و مطمئنا برای یه دختر 16 ساله ...
- من می تونم ... از پسشس بر میام پروفسور مطمئن باشین ...
دامبلدور دوباره با نگاه نافذش به او خیره شد و اشک شوق در چشمان لونا حلقه زده بود ...
یه ذره زیادی لفذ قلم بود ولی بد نشد امیدوارم نظر شما هم همین باشه ...

خب ميخوام سريع بگم و برم!
فضاسازي پستت عالي بود!
از لحاظ فضاسازي حرف نداشت ولي خب سوژه اصلا نداشت و يه سوژه تكراري بود.
در ضمن اگر پستاي قبلي رو خونده بودي(منظورم نقداي قبليم هستش)ميفهميدي كه اين سوژه تقريبا تكراري شده و اينكه يه نفر بياد به دامبلدور بگه من ميخوام عضو محفل بشم به نظرتون چيز جالبي مياد؟
به نظر من بايد يه داستاني بشه كه طرف خود به خود عضو محفل بشه نه اينكه خودش رو به محفل تحميل كنه!
يعني منظورم دوستانه ها!...به خودتون نگيريد بچه ها!
در كل نمايشنامت از كمبود سوژه رنج ميبرد و به همين خاطر قبول نميشي!
ولي دوباره ميگم كه فضاسازيت عاليه!
به نظرم اگر اول داستان رو توصيف بيشتري ميكردي و همچنين چگونگي ورود لونا به محفل رو داستانش رو عوض ميكردي پستت عالي ميشد!
فضاسازيت عالي بود!(تا جا باشه ميگم!)
**دامبلدور**


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۱۷ ۱۲:۲۱:۵۸








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.