هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: مغازه كتاب EDI
پیام زده شده در: ۲۱:۵۳ شنبه ۸ بهمن ۱۳۸۴
#13

مریدانوس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۲ سه شنبه ۱۵ دی ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۳:۳۱ چهارشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۲
از قعر فراموشی دوستان قدیمی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 191
آفلاین
استرجس در حالي كه داشت چشماشو ميمالوند گفت:
_ اينجا چه خبره؟؟؟؟؟؟
و تا چشمش به سیاه پوش ها افتاد از ترس فریادی زد و مری و رومسا را از خواب پراند ...
مری که خیلی بدخواب شده بود ، با عصبانیت رو به یکی از سیاه پوش ها که نسبت به بقیه قد کوتاه تری داشت ، گفت :
_ هوی ! تو خجالت نمی کشی ؟ ناسلامتی خوابیدیم هاااا !ملت درک ندارن ...
و با مشت هایی گره کرده! به طرف مرد سیاه پوش رفت ؛ سیاه پوش با حرکتی سریع چوب دستیش را به طرف مری گرفت و گفت :
_ ازین جلوتر نیا ...
مری که عصبی شده بود ، گفت :
_ مثلا می خوای چی کار کنی هاااااااااااااان ؟!
و خواست به سمت سیاه پوش هجوم ببرد که یکدفعه رومسا دستش را گرفت و او را عقب کشید ؛
_ بهتره عاقل باشی مری ، بذار کارشونو بکنن ...
پانزده دقیقه بعد
سیاه پوش ها در حالی که چوب دستی هایشان را به سمت استرجس و رومسا و مری گرفته بودند ، پول ها همچنان را در کیسه ای می ریختند .
وقتی کارشان تمام شد ، یکی از آنها ادی را که تا آن لحظه در جای خود بهت زده ایستاده بود به سمت خود کشید و گفت :
_ ما اینو با خودمون می بریم تا مطمئن شیم که به کسی چیزی نمی گین ... ! و از در خارج شدند .
چند لحظه بعد بچه ها که از فرط کنجکاوی در حالت انفجار بودند ، برای رفع این شوق و نجات ادی به دنبال آنها سرازیر شدند ... خورشید در حال غروب بود و همین تشخیص سیاه پوشان را کمی مشکل می کرد .
پس از چند دقیقه راه پیمایی! سیاهپوش ها در کوچه ای تنگ پیچیدند و از نظر ناپدید شدند ، بچه ها خیلی آرام از کنار دیوار سرک کشیدند ...
یکی از ساهپوش ها رو به ادی گفت :
_ خب گریگوری ، اثر معجون مرکب پیچیده تا چند دقیقه دیگه از بین می ره ، کارت عالی بود ، لرد حتما از اطلاعاتی که تا الآن راجع به اون محفل و چهار تا از اعضاش به دست آوردی خوشحال می شه ، مخصوصا حالا که سه تای دیگه شون الآن همین نزدیکی ها هستن و به زودی به دوست دیگه شون می پیوندند ...


ویرایش شده توسط مریدانوس در تاریخ ۱۳۸۴/۱۱/۹ ۱۶:۴۸:۴۹


Re: مغازه كتاب EDI
پیام زده شده در: ۱۶:۵۴ پنجشنبه ۶ بهمن ۱۳۸۴
#12

گریفیندور

استرجس پادمور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۳ شنبه ۷ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۵۴:۲۱ دوشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۸
از یک جایی!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 3558
آفلاین
مری ادی و استرجس یکصدا گفتند:
- خدا کنه!!!
به محض اينكه بچه ها اين حرف رو زدن عده اي زياد به داخل مغازه اومدن!!!!!!!!!!!!!!!
ادي:واي خدا يعني شروع شد
استرجس و بقيه هم در حالي كه داشتن از جاشون بلند ميشدن گفتند:
آره ...............................
همه ي بچه ها شروع به كار كردن ادي به سمت صندوق رفت و بقيه بچه ها هم به درخواستهاي مشتريها رسيدگي ميكردن.
يكي :آقا ببخشيد كتاب خون آشامها رو دارين؟؟؟؟
مريدانوس:بله بله حتما داريم.......صبر كنيد لطفا......
يكي ديگه:ببخشيد آقا كتاب عشق در زندگي رو داريد؟؟؟؟
استرجس :بله بفرماييد ......!!!!!!!!!
طرف خواست كتاب رو بگيره ولي بجاش يك فيش گرفت...
طرف:قربان اين چيه؟؟؟؟؟
استرجس: خب قبض ديگه برو صندوق پولشو بده بيا كتابو بگير.
طرف:آهان........
شخص به سمت صندوق حركت كرد وقتي به صندوق رسيد قبض رو داد به ادي
اونم كه سر از پا نميشناخت سريع گفت:
22 گاليون........
طرف خيلي عادي پول رو داد ادي هم راحت تر پول رو گرفت و روي قبض طرف مهر مغازه رو زد
طرف رفت گتاب رو از استرجس گرفت
در اين بين تمام طرفداران رومسا دورشو گرفته بودن و ازش امضا مي خواستن
رومسا هم كه از خوشحالي داشت گريه ميكرد در حال امضا دادن بود.................................................................

*يك ساعت بعد*
همه ي بچه ها به غير از ادي از حال رفته بودن و خوابيده بودن ادي در حال پول شماردن بود دوروورشو كاملا پول گرفته بود
ادي:369 گاليون
ناگهان
عدهاي داخل مغازه ميشن و ميگن:
دستاتو بزار روي ميز و پولهارو بريز پايين ميز
ادي در حالي كه ترس تمام وجودشو گرفته بود به در مغازه نگاه كرد عده اي سياه پوش در حالي كه چوب دستيشونو به سمت قلب ادي گرفته بودن جولوش ايستاده بودن
يكيشون:بچه ها بيدار شين ديگه.............
استرجس در حالي كه داشت چشماشو ميمالوند گفت:
اينجا چه خبره؟؟؟؟؟؟

برو بچ هنوز از هيچي خبر نداشتن..............!!!!!!!!!!!!!!
چه اتفاقي مي افتاد؟؟؟؟؟؟
ادامه دارد................


تو این سایت از نوجوانی بودیم تا الان ... خیلی وقت ها دلمون شکست خیلی وقت ها هم از خوشحالی نمیدونستیم چی کار بکنیم ... یادش بخیر ...

تصویر کوچک شده


Re: مغازه كتاب EDI
پیام زده شده در: ۱۹:۰۳ چهارشنبه ۵ بهمن ۱۳۸۴
#11

رومسا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۹ چهارشنبه ۷ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱:۵۰ جمعه ۲۵ دی ۱۳۹۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 138
آفلاین
همه با فریاد رومسا از جا پریدند و با هم پرسیدند:
- چی؟!؟!؟!
رومسا از جایش بلند شد و نگاهی به درو دیوار کثیف و خالی مغازه انداخت و بعد رو کرد به بقیه و گفت:
- خوب ...ببینید...اینجا اصلا حال و هوای یه کتابفروشی درست و حسابی رو نداره...
بعد به سمت قسمتی رفت که کتابهای کثیف و رنگ و رو رفته ای به صورت نامنظم روی هم انباشته شده بودند و یکی از آنها را که روی بقیه قرار داشت برداشت و در حالی که آن را ورق می زد ادامه داد:
- خوب من یک سری ایده دارم که اگه اجراشون کنیم ،اینجا بهتر می شه و رون هم دیگه گیر نمیده...
و در حالی که کتاب را سر جایش می گذاشت ، به آنها که با قیافه هایی هاج و واج به او زل زده بودند گفت:
-خوب منتظر چی هستین؟؟؟؟بیاین شروع کنیم دیگه...!!
****
صبح روز بعد
مغازه ی کتاب فرشی EDI
- یکم بچرخونش...آره آره ..خوبه...عالی شد!!
استرجس در حالی که از نردبان پایین می آمد در تائید حرفهای رومسا گفت:
- آره...این یکی خیلی بهتر از قبلیست...!
رومسا در حالی که در دفترچه ی کوچکی که در دستانش قرار داشت چیزهایی می نوشت گفت:
- خوب اینم از تابلوی مغازه!
و بعد دفترش را بست و به استرجس اشاره کرد تا برگردند داخل.
کتابفروشی از زیبایی و تمیزی برق می زد!
همه ی کتابها سر جایشان در قفسه ها قرار گرفته بودند و موسیقی ملایمی از رادیو ی کوچک روی پیشخوان پخش می شد.
اما چیزی که توجه هر کسی را که وارد مغازه می شد به خود جلب می کرد، مجسمه ی بزرگ طلایی رنگی از یک سنتور بود که کتاب قطوری در دستانش قرار داشت و روی کتاب با خط درشت و زیبایی نوشته شده بود:
کتابفروشی ادی
ادی و مری از خستگی روی یکی از مبل های راحتی ولو شده بودند .
رومسا نگاهی به آنها کرد و گفت :
- کار همتون عالی بود بچه ها ! فکر کنم اینجا انقدر خوب شده باشه که رون دیگه نخواد اینجا رو ببنده!
مری ،ادی و استرجس یکصدا گفتند:
- خدا کنه!!!
*************************
خوب دوستان من این پستو زدم که به اینجا کمی سر و سامون داده باشم و حالت کلی مغازه رو هم ترسیم کرده باشم!
امیدوارم با نوشته های قشنگتون اینجا رو فعال کنید که یه موقع بسته نشه!



Re: مغازه كتاب EDI
پیام زده شده در: ۱۷:۲۹ سه شنبه ۴ بهمن ۱۳۸۴
#10

مریدانوس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۲ سه شنبه ۱۵ دی ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۳:۳۱ چهارشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۲
از قعر فراموشی دوستان قدیمی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 191
آفلاین
استرجس هم سر جاي خودش نشست و گفت:ادي چي شد؟؟؟؟
ادي با حالتی سردرگم از پله ها پایین آمد ، کاغذ کثیف و سیاه مچاله شده ای در دستش بود ؛ با خوشحالی گفت :
_ پیداش کردم !
بچه ها : این بود مجوزت ؟!
ادی در حالی که به سمت در خروجی می رفت گفت : بابا بی خیال ! مجوزش مهمه ، حالا کی به شکلش کار داره ؟!
و در را باز کرد و به سمت دفتر رون به راه افتاد ...
در مدتی که ادی نبود ، مری و رومسا و استرجس در حال مگس پراندن بودند و منتظر ، در مغازه قدم می زدند ...
ساعتی بعد ادی با حالتی غمگین وارد مغازه شد ؛
_ رون گیزر داد بچه ها ، اون می گه که این مجوز اولا که ظاهرش آراسته نیست و بعدشم اینکه ، ما فعالیت مفیدی نداریم و خیلی ارزشی بازی در میاریم و حالا هم که دامبل نیست ، نمی تونیم کلاس تقویتی رول پلینگ بریم ... فقط هم یه هفته بیشتر برای ابراز وجودمون در راستای مثبت وقت داریم ، چی کار کنیم ؟!
مری : خب باید یه شیرین کاری انجام بدیم ، چطوره ژانگولر اجرا کنیم ؟!
رومسا : اشتراک بذاریم و تخفیف بدیم ؟!
استرجس : عضوگیری کنیم من عاشق عضوگیریم !!!
ادی در حالی که با تاسف سرش را تکان می داد ، گفت : خب خب ، مثل این که خودم فکر کنم بهتره !
بر روی مبل نشست و به فکر فرو رفت ، مغازه در آرامش کامل بود که ناگهان رومسا فریاد زد : فهمیـــــــــــــــــــــــــدم ...


ویرایش شده توسط مریدانوس در تاریخ ۱۳۸۴/۱۱/۴ ۱۸:۰۴:۵۴


Re: مغازه كتاب EDI
پیام زده شده در: ۱۵:۲۵ سه شنبه ۴ بهمن ۱۳۸۴
#9

گریفیندور

استرجس پادمور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۳ شنبه ۷ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۵۴:۲۱ دوشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۸
از یک جایی!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 3558
آفلاین
ادي نگاهي به در ورودي ميكنه و ميگه:ببخشيد كاري داشتيد
يارو :اي بابا من رو نشناختيد؟؟؟؟؟
ادي:
استرجس سرشو از توي صندوق در مياره و ميگه :ادي اين 40..........ااااااااااااااااا
رومسا و مریدانوس همين جوري ايستاده بودن و داشتند نگاه ميكردن.....
استرجس از پشت دخل اومد بيرون و رفت به طرف شخص غريبه رفت وقتي به اون شخص رسيد گفت:ادي جان ايشون رون ويزلي پليس كوچه دياگون هستن!!!!!!!!!!!!!!!
رون:بله بله..........
ادي:اي بابا!!!!!!!! خيلي خوش آمديد قربان از ديدن شما خوشبختم
اون دستشو دراز كرد كه با رون دست بده رون هم به صورت عجيبي با او دست داد
رون نگاهي به رومسا و مریدانوس كرد ولي چيزي نگفت سپس شروع كرد به نگاه كردن به گوشه و كنار مغازه ..................
استرجس و ادي همين طور داشتن رفتار و حركتهاي رون رو نگاه ميكردن .
استرجس براي اينكه وضع رو كمي سر و سامون بده گفت:
بفرماييد يك چايي در خدمت شما باشيم
رون نگاهي به استرجس كرد و گفت:
نه!استرجس جان من فعلا خيلي كار دارم اومدم در مغازرو تخته كنم
ادي و استرجس: !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
رون: چيزي شده؟؟؟
ادي:قربان ما كه كار خلافي نكرديم!!!؟؟؟؟؟؟؟
رون:چرا نكردين اين مغازه غير قانونيه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
استرجس رو به ادي كرد و گفت:
مگه تو نگفتي مجوز داري؟؟؟
ادي كه غم بغل كرده بود گفت:
چرا دارم بايد برم بيارمش!!!!!!!!!!!!!!
رون نگاهي به صورت معصوم ادي كرد و گفت:
خب من فعلا عجله اي ندارم بيارش دفترم من رفتم ..............
سپس از مغازه بيرون رفت.
استرجس:برو مجوز رو پيدا كن
ادي بدون اينكه حتي يك كلمه حرف بزند به طبقه بالا مغازه رفت.
استرجس اومد كه بره پشت ميز بشينه ولي ديد رومسا و مریدانوس هنوز ايستادن......................
گفت:خب بشينيد ديگه تا ما كارمون راه بيفته بعدش پول شمارو بهتون ميديم................
اون دو تا روي صندلي نشستند.
استرجس هم سر جاي خودش نشست و گفت:ادي چي شد؟؟؟؟
ادي..................................

ادامه دارد....................


تو این سایت از نوجوانی بودیم تا الان ... خیلی وقت ها دلمون شکست خیلی وقت ها هم از خوشحالی نمیدونستیم چی کار بکنیم ... یادش بخیر ...

تصویر کوچک شده


Re: مغازه كتاب EDI
پیام زده شده در: ۱۴:۵۷ سه شنبه ۴ بهمن ۱۳۸۴
#8

اوکهارت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۲ یکشنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۰۴ شنبه ۶ آذر ۱۳۸۹
از ازكابان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 82
آفلاین
_ خودشه بچه ها ، اینجاس ...
و سیلی جدید! وارد مغازه شد ، ادی در حالی که داشت به مشتریان جدید رسیدگی می کرد ، به سمت رومسا و مری فریاد زد :
_شما استخدامید !!!
و در پشت جمعیت ناپدید شد ...
........................................
بعد از رفتن مشتري ها ادي خوشحال ميشه چون با يه تير دو نشون زده هم رومسا بهش كمك ميكنه در كارهايه مغازه و هم ميتونه از شهرتش برا جلب مشتري استفاده كنه و حتي امتياز كتاباشم بگيره
ادي:رومسا يه دقيقه بيا اينجا
من 40 گاليون بهت ميدم و در امتياز كتاب باهات سهيم ميشم
رومسا هم كه ارزش واقعي كتابو نميدونه
با خوشحالي ميگه:قبوله
ادي : من با اوتوس شواليم كتابهاتو به مغازم ميارم تا بفروشم اما نصفه شب!
رمسا ::چرااااااااااا؟
ادي: برا اينكه من فبلش به شغل شريف مسافر كشي مشغولم
رومسا :باشه
ادي : ببينم ميدانوسم با تو در سهمه كتابا شريكه
رومسا :بله خيلي زحمت كشيده با تو سهممون تقسيم بر سه ميشه
استجرموس:اي ناقلا ها پس من چي
ادي : اخه اين طوره كه چيزي گيره كسي نمياد استجرمس بايد پول بدي ها
استجمرس:چه قدر
ادي : 40 گاليون بايد امتيازو بخري
استجمروس:باشه پول بيد فراون فلوس موجود
در همين حال يه نفر وارد مغازه ميشه و ميگه
اه اسمانها و زمينها همه ازان تو اي رومسا كرانجر
اه هوا زمين بويه گل ميايد
ادي: اين كيه



Re: مغازه كتاب EDI
پیام زده شده در: ۲۲:۳۸ یکشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۴
#7

مریدانوس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۲ سه شنبه ۱۵ دی ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۳:۳۱ چهارشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۲
از قعر فراموشی دوستان قدیمی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 191
آفلاین
این صدای ادی بود که استرجس را که مشغول شمردن گالیونها بود از جا پراند ...
در همین موقع سیل عظیم جمعیت مشتاقی که تازه وارد شدند بر سر ادی ریختند و او را احاطه کردند ...
رومسا در حال امضا دادن بود و مری داشت برای تئاترشان تبلیغ می کرد و همه به کار خودشان مشغول بودند ...
2 ساعت بعد
ادی در حالی که از خستگی روی مبل راحتی افتاده بود و لیوان آب کدو حلوایی خودش را که مریدانوس برایشان ظاهر کرده بود ، بر می داشت ، گفت :
_ واااااااای ، چقدر مشتری ، دارم فکر می کنم اگه قرار باشه هفته ای حتی یه روز انقدر سخت داشته باشیم ! دست تنها از پسش بر نمیایم ، مخصوصا با وجود همکار به این فعالی ... !!!
و با سرش اشاره ای به استرجس کرد که در حال و هوای خودش مشغول شمردن گالیون بود ...
و به صحبتش ادامه داد ؛
_ آره ، باید برم پیام امروز و آگهی استخدام برای دو نفر رو بدم ...
در همین لحظه مری و رومسا با نگاه هایی خسته از کار به هم لبخند زدند ...
_ فکر نکنم لازم باشه این کارو بکنی ادی !!! !!!
ادی به سمت صدا برگشت ؛
مریدانوس و رومسا در حالی که کمی دست پاچه شده بودند ، گفتند :
_ راستش ما امروز واسه همین اومده بودیم ، چند وقتی بود دنبال کار می گشتیم و ازونجایی که هر دومون عشق کتابیم ، گفتیم شاید برامون کاری باشه ...
در همین لحظه در کتاب فروشی باز شد ؛ زنی که گویا خبرنگار بود گفت :
_ به ما گفتن رومسا گرنجر معروف اینجاست !!!
و تا چشمانش به رومسا افتاد به طرفش دوید و به سمت جمعیت پشت سرش فریاد زد :
_ خودشه بچه ها ، اینجاس ...
و سیلی جدید! وارد مغازه شد ، ادی در حالی که داشت به مشتریان جدید رسیدگی می کرد ، به سمت رومسا و مری فریاد زد :
_شما استخدامید !!!
و در پشت جمعیت ناپدید شد ...



Re: مغازه كتاب EDI
پیام زده شده در: ۲۱:۴۵ یکشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۴
#6

رومسا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۹ چهارشنبه ۷ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱:۵۰ جمعه ۲۵ دی ۱۳۹۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 138
آفلاین
مريدانوس فرياد کشيد
- جـــددي ميگــــي؟!؟!؟! بالاخره چاپ شد؟؟!؟!
دو نفري که در مغازه بودند با تعجب به دو دختري نگاه مي كردند که مغازه را روي سرشان گذاشته بودند!
- خانوما ! خواهش ميکنم آرومتر!! اينجا يه محيط فرهنگيه...
رومسا و مري به خود آمدند و در حالی که از خجالت سرخ شده بودند از استرجس عذر خواهی کردند.
- ببخشيد استرجس ...آخه واقعاً هيجان زدم ! می دونی خیلی تلاش کردم تا تونستم مجوز چاپشو از دفتر منکرات آسلام بگیرم...
استرجس لبخندی به رومسا که با خجالت اینها را گفته بود زد و پرسید:
- حالا موضوع کتابت چي هست؟!؟
رومسا لبخندي زد و با آب و تاب شروع کرد به توضیح دادن در مورد موضوع کتاب...
- آره دیگه خلاصه من و مری 2 سال تمام روی این موضوع کار کردیم!... پروفسور لاوین هم خیلی کمکمون کرد...کار سختی بود..ما هم امکانات زیادی نداشتیم ولی بلاخره تحقیقاتمون نتیجه داد...
استرجس که علاقه مند شده بود گفت:
- آره...موضوع جالبیه..تاثیر موسیقی جادویی بر حالات موجودات جادویی و غیر جادویی...می شه منم بخونمش؟!؟!
رومسا و مريدانوس لبخند معنی داری به هم زدند و مری با خوشرویی گفت:
البته!!!می دونی استرجس ...در حقیقت منو و رومسا اومده بودیم اینجا تا...
خدای من ! باورم نمیشه!!!!!رومسا...رومسا گرنجر معروف اینجاست...
هر سه آنها از صدای جیغ دختر نوجوانی که همان لحظه وارد مغازه شده بود از جا پریدند...
دخترک هیجانزده از مغازه بیرون دوید و لحظه ای بعد...
- ببخشید خانوم میشه کتاب منم امضا کنید؟
- البته عزیزم!چرا که نه!!!
استرجس که هنوز در شوک بود با خوشحالی متوجه شد، افرادی که برای امضا گرفتن وارد مغازه شده بودند ،از آنها هم خرید می کردند...
- اینجا چه خبره؟!؟ :
این صدای ادی بود که استرجس را که مشغول شمردن گالیونها بود از جا پراند....



Re: مغازه كتاب EDI
پیام زده شده در: ۱۹:۲۸ یکشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۴
#5

مریدانوس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۲ سه شنبه ۱۵ دی ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۳:۳۱ چهارشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۲
از قعر فراموشی دوستان قدیمی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 191
آفلاین
_ درود بر مغازه كتاب EDI و صاحب محترمش و شريكش ...
استرجس از گوشه روزنامه نگاه ميكنه ببينه كيه كه اونقدر داره با ادب صحبت مي كنه...
_مری ، تویی ؟!
_ پس خیال کردی کیه ؟! خرس عروسکیت ؟!
_ نه ، آخه خیلی لفظ قلم صحبت می کردی ... نشناختم !
_ داشتم تمرین نمایشنامه قتل در ساعت دوازده و نیم می کردم ، جو گیر شدم رو حرف زدنم هم تاثیر گذاشت ، آخه 2و3 روز دیگه اجرا داریم ، باید با نقش احساس یگانگی کنم !!!
_ حالا نقشت چی هست؟!
_ انقدر توی تست تئاتر خوب بازی کردم که دو تا نقش بهم دادن !!! یکیش نقش جمعیت ، یکی هم نقش جنازه روی آب !!!
_ ااااااا ؟! چه خوب !
استرجس خنده خود را با سرفه ای پنهان کرد و در حالی که کتاب ها را دسته دسته روی هم می گذاشت ، گفت :
_ خب ، حالا چی می خوای ؟! کتاب ، مجله ؟! چی ؟!
_ کتاب " پنجه گربه ، جفت پا ، کف گرگی و هزاران فن دیگر " رو می خواستم !
استرجس با خودش فکر کرد" چه خشونتی " و برای این که یک وقت مری را عصبانی نکند ، سریع در قفسه ها به جست و جو پرداخت ؛
_ خب ، اینم ازین ! چیز دیگه ای نمی خوای ؟!
_ چرا ، یدونه ...
که ناگهان رومسا فریاد زنان وارد مغازه شد ؛
_ گرفتـــــــــــــــــــــم ! بالاخره اجازه دفتر منکراتو آسلام رو واسه انتشار کتابم گرفتم !!!
و از خوشحالی پرید بغل مریدانوس ...


ویرایش شده توسط مریدانوس در تاریخ ۱۳۸۴/۱۱/۲ ۲۰:۰۳:۵۹


Re: مغازه كتاب EDI
پیام زده شده در: ۱۶:۲۶ یکشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۴
#4

اوکهارت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۲ یکشنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۰۴ شنبه ۶ آذر ۱۳۸۹
از ازكابان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 82
آفلاین
in poste estarjuose
va shoma be envane hamkare man mitoni faeal bashi
--------------------------------------------------------------
ادي: چرا دير كردي
استرجس:چيه؟؟بابا فقط 10 دقيقه دير كردم مگه چي شده؟؟؟
ادي در حالي كه داشت جوش ميورد گفت:
آخه من گشنمه ميخوام برم ناهار بخورم
استرجس در حالي كه وسايل خودشو روي ميز ميزاشت گفت:
حالا برو !!!من هستم نگران هم نباش
ادي:اوكي من رفتم مواظب مغازه باش تا من برگردم
ادي كلاهشو روي سرش ميزاره و از در مغازه بيرون ميره
استرجس نگاهي به دوتا پسر ميكنه اونها هنوز داشتند كتاب ميخوندن
استرجس رفت جاي ادي نشست و مشغول خوندن روزنامه ي اون شد داخل روزنامه مطلبي توجهش رو جلب كرد توش نوشته بود:
گيليدي در مراسم ازدواج گراپي ساقدوش شد
استرجس در حالي كه رفته بود توي مطلب و داشت مطالعه ميكرد فهميد كه يكي داخل مغازه شده!!!!
اون گفت:
جانم كاري داريد!!!!!
شخص:بله ميخواستم ببينم كتاب داستان گراپي داريد
استرجس روزنامه رو پايين گرفت تا ببينه شخص كي هستش و كتاب رو بهش بده
اون نگاهي به طرف ميكنه
جادوگر خوش تيپي جولوي اون ايستاده بود استرجس با بي اهميتي ميگه:البته آقا چند لحظه صبر كنيد تا من براي شما بيارم
*چند لحظه بعد*
اون با كتاب برگشت و كتاب رو داد به طرف و گفت:25 گاليون
طرف پول رو داد و از مغازه خارج شد
استرجس خيلي بي اهميت باز روي صندلي نشست و مشغول مطالعه شد
اون داشت مطالعه ميكرد كه يكي اومد داخل مغازه و گفت:
درود بر مغازه كتاب EDI و صاحب محترمش و شريكش
اون از گوشه روزنامه نگاه ميكنه ببينه كي كه آنقدر داره با ادب صحبت ميكنه.........................................


----------------------------
فكر كنم تو به يك شريك و همكار احتياج داري اگر ميشه من كمكت كنم.........................








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.