هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۲:۲۸ جمعه ۷ بهمن ۱۳۸۴
#75

هلن هافلپافold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۳ یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۰۳ پنجشنبه ۳ آبان ۱۳۸۶
از اون جا!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 174
آفلاین
سلام من هم می خواستم عضو محفل ققنوس باشم این نمایشنامه ام:
.....................................................................................................................

هلن با سرعت داشت به سوی اتاق میرفت و سرش پائین بود و کمی هم ترسیده بود چون احساس میکرد کسی دارد او را تعقیب میکند هر چند دقیقه یکبار به پشت سرش نگاهی می انداخت اما کسی رو نمی دید کلاسورش رو گرفته بود تو دستش و فشار میداد چشماش رو هم بسته بود و تا جایی که می تونست با سرعت راه می رفت تا رسید به در اتاق مدیر و یکهو وارد اتاق شد و افتاد رو زمین
_ کمک
البوس : چیه چی شده چرا رنگت پریده؟
_ اخه یکی داره من رو دنبال میکنه کمک
البوس : کی داره دنبالت میکنه؟
_ نمی دونم
البوس که می متعجب و کمی عصبی بود بلند شد تا ببینه کی داره دنبال هلن میکنه
البوس: اینجا که کسی نیست
_ : نمی دونم صدای پاش می اوومد
البوس : حالا برای چی اومدی
_ می خواستم عضو محفل بشم
البوس سرش رو به علامت اینکه فهمیده چه خبره تکون میده و داد می زنه : انیتا........انیتا
انیتا تو یه چشم به هم زدن می اد و مگه : ب...ب...بله
البوس : تا چند دقیقه پیش کجا بودی
انیتا که کم کم داشت سرخ می شد گفت : چ...چ...چرا؟
هلن که صدای پای انیتا رو می شناخت گفت : اره......اره ... همینه
انیتا که از خجالت داشت آب میشد گفت : می خواستم ببینم که اگه می خواد عضو محفل بشه می اد با چوب دستیش یه من رو بکشه یا کاری کنه که من صدمه ببینم شاید عضو سیاهان بود
هلن که چشماش داشت از حدقه می زد بیرون و زبونش بند اومده بود گفت : من اخه چ ...چ...چی بگم
البوس :حالا برو ببینم چی میشه.
..............................................................................................................................
ببخشید خوشحال می شم عضو محفل بشم




هلن عزیز

به عنوان اولین تلاش کارت قابل تقدیره ولی من سطح بالاتری رو برای عضویت در محفل در نظر دارم.نمیگم که رول کوتاه بده ولی بهتره که توضیخات بیشتری رو در رولت قرار بدی.
فضاسازی اول نوشته ت خوب بود ولی بازم میتونه بهتر بشه واگر در قسمت دوم یعنی اتاق دامبلدور هم کمی توصیف به کار میبردی سطح کارت بالاتر میومد و بهتر میشد.
میدونم که میتونی بهتر و زیباتر از این بنویسی پس منم منتظر یک رول قشنگ و زیبا ازت هستم تا ورودت به محفل رو تبریک میگم ولی در حال حاضر تایید نیستی تا نمایش نامه جدیدت رو ببینم



تایید نشد!!


ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در تاریخ ۱۳۸۴/۱۱/۸ ۱۵:۵۸:۲۷

[size=large][color=0033FF


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۸:۴۷ چهارشنبه ۵ بهمن ۱۳۸۴
#74

جيمز ايوان تالاس ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۵ شنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۵۴ شنبه ۳ آبان ۱۳۹۳
از در آغوش سلنا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 256
آفلاین
هري،رون و هرميون سر ميز صبحانه بودند . چهره‌ي رون به شدت آشفته بود، انگار با آجري محكم به صورتش كوبيده بودند، چشمانش از شدت خستگي در هم رفته بود. هري هم كه دسته كمي از او نداشت كنارش نشسته بود؛ دستانش را به هم قلاب كرده بود و روي پايش گذاشته بود و با چشماني بسته داشت چرت مي‌زد. رون كه به نظر مي‌رسيد در حال فكر كردن بود ناگهان چيزي گفت؛ اين قدر ناگهاني حرف زد كه هري فكر كرد كسي با سوزن به پشت او زده. رون گفت:اين چه وضعيه...؟! اون همه تكليف داريم ...اسنيپ هم به من مي‌گه تو بايد تمرين معجون سازي كني!
هري:خب چرا به من مي‌گي مگه به من نگفته بود ...خودت كه مي‌دوني ديشب داشتم كارامو انجام مي‌دادم ...لا اقل بگذار الآن يه چرتي بزنم ...
هرميون بشقابي پر از ژامبون و تخم مرغ جلوش بود و همچين داشت اونو مي‌خورد كه انگار از گشنگان آفريقايي بود. وقتي متوجه نگاه پسرا شد، خوردنش رو قطع كرد وبا دستمالي دهانش رو تميز كرد و بهشون گفت: اسنيپ هفته‌ي قبل بهتون گفته بود، چرا تا حالا عقب انداختينش ... حقتونه!
رون با حالتي عصبي گفت:ما سه شب در هفته تمرين كوييديچ داريم ...شباي خاليمونم همش داريم درس...
رون حرف زدنش را قطع كرد چون يك جغد با سرعت داشت به او نزديك مي‌شد . رون چنان خودش را عقب كشيد كه با صندلي روي زمين افتاد و كل ميز گريفندور به او خنديدند. او بلند شد و در حالي كه قرمز شده بود لبخند تلخي به آن‌ها زد. جغد نامه‌اي براي هري آورده بود. هري با آرامش نامه را از پاي او باز كرد ولي تا روي آن را خواند چهره‌اش مثل لبو قرمز شد او سريع به سمت سالن گريفندور رفت. رون و هرميون هم به دنبال او رفتند ....
هري با حالتي آميخته از هيجان و ترس گفت:از طرف سيريوسه ...(البته نامه با نام مستعار فين فيني بود)
هري عزيزم سلام. يكي از دوستان من داره به اونجا مياد. .اون هم خونشو مثل من عوض كرده مي‌خواست بياد يه جايي كه فاميلاش اونجا نيان من هم خونه‌ي شما رو معرفي كردم .... دوستدار تو،فين فيني
هري فهميد كه كسي از آزكابان فرار كرده كه كسايي هم دنبالشن وداره مياد به هاگوارتز ...
هري،رون و هرميون مشتاقانه منتظر اون مرد بودند. اما بعد از يك هفته كه خبري از اون مرد نشد، اونا تقريبا اون رو فراموش كرده بودند.
يك روز كه هري و رون از تمرين كوييديچ بر مي‌گشتندآن‌چنان گرم حرف زدن بودندكه نفهميدند وارد جنگل ممنوعه شده‌اند رون گفت: اُ ...اُ ... هري ، ببين ما كجاييم !!! بايد زودتر بريم ...
هري كه صورتش از حالتي مغرورانه لبريز بود روي تخته سنگي نشست و گفت: ما زياد دور نشديم. يه كم اينجا مي‌مونيم ...چيه؟ نكنه مي‌ترسي ؟
رون كه نمي‌خواست ترسش را بروز دهد كنار او نشست و دوباه مشغول صحبت شدند كه ناگهان هري احساس دردي شديد به روي زخمش كرد؛ او سرش را محكم به زانويش كوبيد و گفت:رون ...اونا اينجان ... من نمي‌تونم بيام، برو به دامبلدور بگو، برو ...برو...
رون كه از ترس هر چه در دست داشت روي زمين انداخت و گفت: ولي ...ولي تو نمي‌توني تنها بموني ... اما هنگامي كه با فرياد هري مواجه شد رفت.
هري كه قدرت ديدش كم شده بود چوبش را در آورد و به اطراف خيره شد ... همان موقع موجودي از آسمان جلوي او افتاد. انگار مردي بود كه ماسك زده بود او خواست او را بزند. اما وقتي اشباح ديوانه را ديد، شروع به خواندن وردي كرد؛ ولي قبل از اين كه كاري كند كسي با صداي بلند گفت : گم شيد ... اون دامبلدور بود كه به آن‌جا رسيده بود ... ولي همان موقع هري بيهوش شد.
وقتي بهوش آمد خود را در درمانگاه هاگوارتز ديد. هرميون و رون كه از شدت نگراني اشك در چشم داشتند بالاي سر او بودند ...آن‌ها وقتي هري را بهوش ديدند جيغي كوتاه كشيدند وگفتند:هري فكر مي‌كنم مهمونت رسيده... آن‌ها كنار رفتند و مردي ماسكدار به جلوي او آمد و گفت: تو پسر شجاعي هستي آقاي پاتر . من دوست سيريوس هستم .حتماً بهت گفته بود، نه؟ هري با سر جواب مثبت داد. مرد گفت: من تالاس هستم... تالاس ولدمورت (وقتي ديد هري خمي به ابرو داد گفت:) نترس ... من فقط پسر عموي اون عوضي هستم... حالا هم در خدمت دامبلدور و ارتش ققنوس هستم. اونايي هم كه تو توي جنگل ديدي افراد اون بودن كه منو تعقيب كرده‌بودند. ولي دامبلدور خوب حسابشونو رسيد. مي‌دونم اون با پدر و مادر تو چيكار كرده، اون حتي به من هم رحم نكرد و صورت منو با آتيش سوزوند.
حدود يك ماه از آمدن تالاس هاگوارتز مي‌گذشت و رفته رفته به محبوبيت او بين بچه‌ها افزوده مي‌شد. تا حدي كه آن‌ها نزد دامبلدور رفتند و از او خواستند كه تالاس معلم مقابله با جادوي سياه شود. دامبلدور هم كه معلم خوبي براي اين درس پيدا نكرده بود، موافقت كرد و حالا تالاس هم در ارتش و هم در هاگوارتز مقابل لرد قرار گرفته بود.


تالاس عزیز

پیشرفتت آنچنان محسوسه که نمیدونم چی بگم.آفرین و بازم آفرین.
اصلا انتظار نداشتم که انقدر پشتکار داشته باشی و برای بهتر شدن تلاش کنی ..به پاس این پشتکار و تلاشت من هم ورودت رو به محفل ققنوس تبریک میگم و امیدورام این روند صعودیت همچنان ادامه داشته باشه .

فضاسازی هات به شدت بهتر شده بود و فقط دیالوگ هات کمی ضعیف بود که اونم با تمرین بیشتر میتونه خوب بشه .منتظر فعالیت های خوبت در قسمت های دیگه رول هستم تا جواب اعتمادم رو بدی



تایید شد!!!


ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در تاریخ ۱۳۸۴/۱۱/۸ ۱۶:۰۱:۲۷


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۷:۰۵ سه شنبه ۴ بهمن ۱۳۸۴
#73

اوکهارت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۲ یکشنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۰۴ شنبه ۶ آذر ۱۳۸۹
از ازكابان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 82
آفلاین
من ميخواستم عضو محفل شم
--------------------------------------
ساعت 12:30 لندن بيابانهايه فلافلي
ادي:محكم گرفتمت سعي كن بياي بالا
البوس:ادي من زخمي شدم ديگه به من اميدي نيست ولم كن جونه خودتو نجات بده
از پشت صداي يه خنده مياد
ولدي:ببين كيا اينجان البوس و ادي كوچولو
البوس:ادي فرار كن بدو............
ادي:من نميتونم شما رو تنها بذارم
البوس:امضامو بخون چي نوشته.......نوشته دامبلدور مرد........ولم كن
ادي:اما من نميتونم
ولدي :چه رومانتيك اخي ياره وفاداري كه در طي حفظ اربابش مرد
و با يه نفرين دسته ادي رو مجروح كرد دامبلدور ول شد اما لبخند ميزد
ادي:نه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.
ولدي :دامبل ديگه به خاطره ها رفته عزيزم اما تو رم با خودش ميبره يعني من دلم نمياد شما رو از هم جدا كنم
.....................................................
خوب بود


ادوراد عزیز

نباید انتظار داشته باشی که با این رول کوتاه و ضعیف بتونم در محفل بپذیرمت.
فقط دیالوگ بدون فضاسازی اصلا قابل قبول نیست!!
روی موضوع بهتری هم کار کن چون چیز زیاد جالبی نبود
روی فضاسازی و توصیف حالت کار کن و از دیالوگ های زیاد مگر بنا به ضرورت پرهیز کن .اون وقت میتونم در رابطه ت تجدیدنظری بکنم


ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در تاریخ ۱۳۸۴/۱۱/۵ ۱۲:۴۶:۳۶


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۰:۰۰ دوشنبه ۳ بهمن ۱۳۸۴
#72

هپزيبا اسميتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۴۸ چهارشنبه ۱ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۵:۵۱ چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۸
از از جهندم سياه همسادتونم نمي شناسي؟؟؟؟؟؟
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1002
آفلاین
هپزيبا در همان خانه ي قديمي روي مبل كهنه و با ارزشي نشسته بود احساس بدي داشت همه افراد حاضر در اتاق به او خيره شده بودند اوتو بهبود يافته بود و حالا روي صندلي راحتي كنار شومينه استراحت مي كرد . دامبلدور به هپزيبا اجازه داده بود تا به طور موقتي در محفل بماند نگاه سرد آنها اميد را در دل هپزيبا خشك مي كرد .
هپزيبا:‌هوم ببخشيد من تا كي بايد اينجوري بشينم
اوتو:‌دامبلدور بايد در مورد بودن يا نبودن تو تصميم بگيره
آنيتا كه روي فرش كف اتاق نشسته بود نگاهي به دامبلدور انداخت
آنيتا:‌اگه مرگ خوار باشه چي؟
دامبلدور روي مبله روبروي هپزيبا كمي جا به جا شد و به نگاه عميقي به چشمان هپزيبا نگاه كرد هپزيبا كه احساس ميكرد زير ذره بين قرار دارد چشمانش را از او گرفت و به شعله هاي آتش خيره شد .
دامبلدور:‌تو بين سياهي و سفيدي كدوم رو انتخاب مي كني ؟
آنيتا:‌چه اهميتي داره اون عضو ما بشه ؟
اوتو:‌خوب اگه مرگ خوار نباشه ولي بعد بره مرگ خوار شه اون موقع اهميت داره .نداره؟
هپزيبا:‌هوم قرمز نه ببخشين خوب من هيچ وقت خيلي خشن نبودم منظورم قدرته براي بدست آوردن قدرت هيچ كاري نكردم يعني بر خلاف قانون بنابراين فكر مي كنم ضد يارو باشم . اما خوب اگه شما منو تو گروهتون راه نديد بازم مرگ خوار نمي شم قول مي دم
آنيتا:‌قانع شدم
اوتو:‌من مي گم يه مأموريت بهش بديم ببينيم چه كار مي كنه
هپزيباكه ياد زخم پهلوي اوتو مي افته ميگه :‌باشه ناهار چي مي خواين براتون بگيرم ؟
دامبلدور از كنار هپزيبا رد مي شه و تقريبا در فاصله چهار متري اون مي ايسته بعد با يك حركت ابتدايي به طوري كه هپزيبا بتونه جلوش رو بگيره چوب دستيش رو به طرف هپزيبا نشونه مي گيره
دامبلدور:‌ايمــــ
هپزيبا با ديدن اين صحنه چوب دستي اش رو بيرون مياره و افسون دامبلدور رو با يك ورد ساده كه به هيچ كس آسيبي نرسه خلع مي كنه
هپزيبا:‌شما ديوانه ايد مگه من چي كار كردم ؟
دامبلدور:‌اوتو مي خوام بگي چرا اينكار رو كردم؟
اوتو كه داشته چرت مي زده از جا ميپره و مي گه :‌هوم من فكر ميكنم اگه مرگ خوار بود با يه ورد بهتر دفاع مي كرد يا اصلا دفاع نمي كرد تا شما كارت رو بكني .
آنيتا:‌آره يا خودش رو نشون مي داد يا اصلا نشون نمي داد يا رومي روم يا زنگي زنگ اما من فكر نمي كنم مرگ خوار ها اينجور ي دفاع كنن
هپزيبا با اين حرف ها متوجه نو ر اميدي در دلش شد . نگاهي به دامبلدور انداخت تا نظر او را هم بداند اما او با نگاهي بدون احساس به او خيره شد

مرگ خوار بودن يا نبودن مسئله اين است



مرگخوار بودن یا نبودن؟؟
خب …خوب بود .سفیدتر شدی و به بقیه هم نشون دادی که میتونی سفید باشی ولی باید یک کمکی اطلاعات از محفل داشته باشی .نه؟
خوب بود پس دیگه بهت گیر نمیدم ولی ازت انتظار دارم که در "خانه شماره 12" فعالیت داشته باشی مخصوصا حالا که بهترین زمان برای ورود یک شخص جدید به خانه و تغییر و تحول در اونجائه.
دیالوگ هات خوب بود ولی میزان سیریوسی پستت پایین بود .دیگه تکرار نشه




تایید شد!!


ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در تاریخ ۱۳۸۴/۱۱/۳ ۱۵:۳۶:۰۳

پنهان شده ام

پشت ابر چشمهايم...

باران در اتاق من است...

خالي هاي اتاقم را

از تصوير زنده ي نامش پر مي كن


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۲۳:۳۴ یکشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۴
#71

جيمز ايوان تالاس ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۵ شنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۵۴ شنبه ۳ آبان ۱۳۹۳
از در آغوش سلنا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 256
آفلاین
هري،رون و هرميون روزهاي زياد خوبي رو تو هاگوارتز نمي‌گذراندند . هيچ هيجاني نبود،صبح درس مي‌خوندن بعد از ظهر هم با هم بودند يا درس‌هاشون رو انجام مي‌دادند يا با هم صحبت مي‌‌كردند
بعد از ظهر ساعت 4
رون كه از شدت كسالت به خارش افتاده بود يه نگاهي بسيار ابوسانه به هرميون كرد بعد رويش را به طرف هري كرد:هري،فردا تعطيليم .....ديگه از اين كسالت خسته شدم .....ما بايد يه كار تازه بكنيم ....
هري عينكش رو در آورده بود و گذاشته بود روي شكمش،روي تخت دراز كشيده بود وساعد دستش رو روي چشماش گذاشته بود،با حالتي مايوسانه گفت:چي كار؟؟؟ما چي كار مي‌تونيم بكنيم ؟؟؟؟ما حتي بدون اجازه،نه بهتره بگم با اجازه هم نمي‌تونيم خارج از ساعت مدرسه از هاگوارتز خارج بشيم!!!!
رون:من يه فكري كردم ....ولي....ولي يكم ناقصه....
هرميون كه داشت كش و قوس بلندي به خود مي‌داد باصدايي كه انگار در حال خميازه بود گفت:چه كاري ؟؟؟تو مگه فكرم بلدي بكني بعد پوز خندي زد
رون:ما مي‌تونيم بريم به جنگل ممنوعه .....ولي چطوري از اينجا خارج بشيم نمي‌دونم
هرميون كه انگار چيز ته گلوش پريده بود سرفه‌اي كرد وگفت:احمقانست.....تو احمق شدي؟؟!! مي‌دوني اين يعني چي ؟؟؟؟ يعني اخراج شدن از هاگوارتز....
هري كه بلند شده بود و روي تخت نشسته بود گفت:معركست....عاليه رون ....من فكرت رو تكميل كردم ...ما مي‌تونيم وقتي شب دارن در رو مي‌بندن با شنل نامرئي كننده از اينجا بريم بيرون ....شما چي ميگيد ؟؟؟
رون با سر تعيد كرد
هرميون منو مني كرد و گفت:حالا كه شما مي‌رين ...منم ميام از موندن تو اينجا كه بهتره!!! پس قرار ما 11 شب تو راهروي بين خواب‌گاه پسرا و دخترا ....من بايد برم با چو كار دارم ....فعلا....
هري:ولي چيزي بهش نگو....خداحافظ ...
شب تو راهرو
رون:آخ ....كي بود ....سرم داغون شد
هرميون:ساكت منم .....خب شنل رو سرته من نديدمت
هري:ساكت ....آروم باشيد ...ما بايد سري بريم
اونا سري به سمت در رفتند ....كسي داشت در رو مي‌بست لي پشتش به اونا بود و اونا نفهميدن اون كيه...ولي تونستن از لاي در به زور رد شن ....بيرون در شنلارو در آوردن
هري:بريم.....شما كه نمي‌ترسيد ....خب بريم ديگه ....
راه افتادن و رفتن تو جنگل،اونجا تاريك تاريك بود....هوا هم سرد بود .....ترس تو صورت سفيد رون مشخص بود ....ده دقيقه‌اي بود كه تو جنگل مي‌رفتن هري براي بردن ترس گفت:هي ..اون درخترو شبيه ته مرغه..... بچه‌ها زدند زير خنده خنده‌ي هري تبديل به دردي رو جاي زخمش شد اون محكم كوبيد روي زخمش و گفت:بچه‌ها ما تو خطريم......بايد فرار كنيم همون موقع دو تا از اشباح ديوونه‌ي تحت فرمان لرد رو ديدن پا به فرار گذاشتند ولي پاي هري به چوبي گير كرد و روي زمين افتاد ولي رون و هرميون نفهميدن
نزديك هاگوارتز هرميون وايساد پشتش رو نگاه كرد رو به رون گفت:رون،هري،اون نيست
رون بهت زده:بايد بريم به دامبلدور بگيم برگشتن كمكي نمي‌كنه اونا در رو به زور باز كردن پيش دامبلدور رفتند و اون رو بيدار كردن و جريان رو به اون گفتن اون هم لوپين رو خبر كرد همين كه دامبلدور در رو باز كرد مردي رو ديد كه زخمي و خوني روبه اون گفت : مهمون نمي‌خواين .....بعد به زمين درست جلوي پاي دامبلدور افتاد هري تو بغل اون بود ....... هري همون موقع بهوش اومد وقتي چهره‌ي اون مرد شيطان صفت رو ديد خودش رو به عقب كشيد ولي ناي چنداني نداشت ..... دامبلدور كه به نظر مي‌رسيد مرد رو شناخته بود اون رو برداشت لوپين هم دستش را زير بغل هري انداخت و اون رو به دفتر دامبلدور رفت ...هري بهوش آمد اون گفت كه اون مرد با اشباح مبارزه كرد و اون رو به اونجا آورد .....
دامبلدور با حالتي مسمم گفت:بچه‌ها من اون مرد رو مي‌شناسم .....اون تالاس ولدرمورت پسر عموي خود لرده ولي حالا بر ضد اون برخاسته ...اون حالا براي ققنوس كار مي‌كنه اما كسي نمي‌دونه ......
بچه‌ها مات مونده بودن روي چهره‌ي هري خشمي گشوده شد انگار دارد به قاتل پدرش فكر مي‌كند
فرداي آن روز دامبلدور همه‌ي چيزايي كه اتفاق افتده بود براي كل هاگوارتز تعريف كرد ....و البته هري هم تنبيه مختصري شد .......كل دانش آموزان از حظور اون تو اينجا ناراحت بودند و برخورد خوبي با اون نداشتن ......
بعد از يك ماه تالاس بين بچه‌ها جا باز كرده بود حتي تو دل هري جا باز كرده بود اون بر خلاف چهره‌ي خشنش با بچه‌ها شوخي مي‌كرد .....او هم در هاگوارتز معلم درس مقابله با جادوي سياه شد و هم در ققنوس به فعاليت خودش عليه لرد ادامه داد وچند بار با او مبارزه كرد.......
پايان .
---------------------------------------------------------------------------
نتونستم زياد صبر كنم ،يه داستان ديگه نوشتم

تالاس عزیز

یک آفرین بهت میگم چون در همین 3 تا پستی که اینجا زدی پیشرفت قابل ملاحظه ای داشتی و هر دفعه بهتر از قبل شدی ولی هنوز جای کار برات خیلی مونده.
استفاده از شکلک رو تو کارت قرار دادی که خیلی خوبه و افراط هم نکرده بودی که نشانه خوبیه .
متنت رو هم کوتاه تر کرده بودی و توصیفاتت هم بهتر از قبل شده بود مخصوصا در قسمتی که آمدن هری و تالاس رو نوشته بودی.چندتایی غلط املایی داشتی که امیدوارم دیگه تکرار نشه چون خیلی مهمه که نوشته بدون غلط باشه و منم به شخصه روی این موضوع حساسم.چون واقعا به همه توصیه هایی که بهت کردم عمل کردی این یکی توصیه رو هم میکنم و امیدوارم این بار هم انجام بدی .
فعلا تو کار عضویت محفل پافشاری نکن و تو بقیه انجمن ها هم فعالیت داشته باش چون علاوه بر رولی که هر کسی در اینجا میزنه و بر اون اساس سنجیده میشه سابقه قبلیش هم خیلی مهمه یعنی من باید یک شناخت کلی از شما به دست بیارم و در موقعیت ها و جاهای مختلف رول هات رو ببینم تا قضاوت درستی بتونم بکنم .
نمیخوام برای قبول نشدنت ناامیدت کنم ولی میدونم که میتونی بهتر از این بشی پس منم منتظر یک رول قشنگ تر ازت هستم .اگر همینطور در هر رول پیشرفت داشته باشی به زودی زود در محفل پذیرفته میشی ولی حالا فعالیت در تاپیک های دیگه رول رو ازت میخوام تا کارت رو ببینم و بشناسمت.

تایید نشد!!


ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در تاریخ ۱۳۸۴/۱۱/۳ ۱۵:۴۰:۱۰


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۴:۰۰ یکشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۴
#70

جيمز ايوان تالاس ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۵ شنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۵۴ شنبه ۳ آبان ۱۳۹۳
از در آغوش سلنا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 256
آفلاین
هري و تــــــالاس
دامبلدور در حال سخنراني براي بچه‌هاي كلاس بود كه لوپن به صورت ناگهاني وارد سالن مي‌شه ودر گوشي يه چيزايي به دامبلدور مي‌گه چهره‌ي دامبلدور تغيير پيدا مي‌كنه انگار چيزي شنيده كه هولش كرده به سرعت از اتاق خارج مي‌شه انگار برق گرفتتش .....
لوپن رو به دانش آموزان:كسي حق اينو كه دنبال ما راه بيافته رو نداره فهميديد ...... گفتم فهميديد ؟؟؟
دانش آموزا: بله آقا .....
در همون حال هري و رون كنار هم نشسته بودند و هرميون رو به روشون بود
رون:فكر مي‌كنيد چي شده ؟؟؟؟؟
هري:نمي‌دونم .....ولي قيافه‌ي دامبلدورو تو اين چند وقت اين جوري نديده بودم!!!!!
هرميون:هر چي بوده به ما گفتن كه نبايد بيافتيم دنبالش .....پس ما هم دربارش حرف نمي‌زنيم....
در دفتر كار دامبلدور موجودي شيطاني روي زمين افتاده موجودي وحشتناك...
دامبلدور:از كجا پيداش كردي ؟؟؟؟
لوپن:جلوي در بود ..... همين طور بي حركت مونده..... به نظرت مرده؟؟؟؟؟؟
دامبلدور عينكش رو كمي بالا پايين كرد و گفت:نه طلسمش كردن يه طلسم سياهه ولي كامل نيست نتونستن كارشون رو تموم كنن .....
لوپن باكمي ترس:حالا اين چي هست ؟؟؟؟؟ سياهه؟؟؟؟
دامبلدور:يه سياه اصيل از مرگخوارها ؟؟؟؟
لوپن:خوب اينجا چي كار مي‌كنه ؟؟؟؟؟
دامبلدور مصمم گفت:مثل اينكه رفتار خوبي باهاش نداشتن....
لوپن:نابودش كنيم بهتره....نظر تو چيه؟؟؟؟
دامبلدور:اون نيروش رو از دست داده هيچ كاري نمي‌تونه بكنه .....من مي‌خوام تلسمش رو باز كنم
لوپن آب دهانش را قورت مي‌دهد:اگر به نظر تو كاره درستي من حرفي ندارم....
شب سردي بود دامبلدور و لوپن تمام شب بيدار بودن و داشتن روي شكستن طلسم اون موجود كار مي‌كردند و بالاخره موفق شدند .
ظهر فرداي آن روز اتاق هري
رون با حالتي خواهشانه:هري، دامبلدور رو تو خيلي حساب مي‌كنه ....مي‌توني ازش جريان ديروز رو بپرسي
هرميون:ولي به نظر من كار خوبي نيست
همان لحظه چو با حالت تعجب وارد اتاق شد:خبر جديد رو شنيديد ؟؟؟؟؟
هر سه با هم:نه .....چه خبري؟؟؟؟!!!!!
چو:ديروز لوپن يه چيزي پيدا كرده
هري با تمسخر:چي....؟يه بطري خالي؟؟؟
چو با حالت عصبي:نه....يه سياهه يه مرگخوار
رون:هري ديگه بايد بري پيش دامبلدور
هري:مثل اينكه آره.....امروز ظهر مي‌رم
ظهر دفتر كار دامبلدور
تق ....تق....تق
دامبلدور:بيا تو ....
هري:سلام استاد مزاحم كه نيستم؟؟؟؟
دامبلدور:اُه ...هري ....نه بيا تو....كاري داشتي
هري:يه خبري تو هاگوارتز پيچيده ....بچه‌ها خيلي دوست دارن بدونن اون چيه
دامبلدور:اينجا آدم نمي‌تونه يه راز نگه داره....البته من مي‌خواستم به بچه‌ها بگم ولي نه حالا
هري سرخ شده بود:پس من بايد برم....
دامبلدور لبخندي زد وگفت:نه...حالا بشين تا بهت بگم ....بهتره به عده‌ي زيادي نگي .....نمي‌خوام بچه‌ها به ترس بيافتن....
هري باجديت:بله آقا....مي‌تونم به رون و هرميون بگم؟؟؟؟
دامبلدور:بله....البته....ولي فقط اونا.....ديروز لوپن يكي از اعضاي خانواده‌ي ولدمورت رو كه به نظر مياد فرار كرده و قدرتش رو از دست داده اون امروز صبح بهوش اومد ....مي‌خواي اون رو ببيني ؟؟؟؟
هري:ممكنه؟؟؟؟
دامبلدور:امروز ظهر تو سالن اصلي مي‌خوايم اون رو به بچه‌ها معرفي كنيم .....اون از امروز جزو كادر هاگوارتز مي‌شه......
هري:حتما مي‌آييم...
ظهر سالن اصلي
دامبلدور به بالاي سكو رفت و گفت:دانش آموزان .....ساكت....امروز مي‌خوام يكي از اعضاي جديد هاگوارتز رو به شما معرفي مي‌كنم دامبلدور صدايش را بالا ميبرد:تالاس ولدرمورت
به محض اين كه نام ولدرمورت به گوش دانش آموزان رسيد همه ماتشون برده بود وبهت زده شده بودند.....
مردي شيطان صفت كه دم بلندي داشت و رنگ پوستش همچون ذغال بود بالاي سكو آمد ....
او گفت:اميدوارم همتون خوب باشيد ...... من تالاس ولدرمورت پسر عموي لرد ولدرمورت هستم ....نترسيد از نام اون پليد نترسيد.... پليدي كه هيچ اثري از رحم در دل او نيست .....او حتي به من هم رحم نكرد ....
من از اينكه نام او به رومه و خون اون تو رگهامه واقعا شرم سارم .....من به خانواده‌ي مرده‌خوارها تعلق دارم ولي العان به روي آن‌ها پشت كردم من شروع به جنگيدن عليه لرد كردم ....ديشب نزديگ بود من كشته شوم ولي افراد اين خانه كه بهش مي‌گيد هاگوارتز من رو نجات دادند ....من به ارتش شما پيوستم تا با اون مرد پست به مبارزه بپردازم العان هم وظيفه‌ي امنيتي ارتش شما رو به من واگذار كردن .....اميدوارم همه‌ي شما هميشه شاد باشيد .....به اميد نابودي لرد ولدمورت .....
با گفتن اين جمله دانش آموزان تك تك شروع به دست زدن كردند تا وقتي صداي دست بلندي كل هاگوارتز را گرفت اما از جلوي چشمان هري مطالبي گذشت:آيا كسي كه خون لرد تو رگاشه مي‌تونه بياد تو هاگوارتز و بر ضد اون فعاليت كنه يا اين هم يكي ديگه از نقشه‌هاي لرد بود براي نابودي اونا ......
يك ماه گذشت و تالاس بين دانش آموزان پيدا كرد حتي تو دل هري هم جا باز كرده بود و تالاس دوباره قدرتش رو به دست آورده بود اون نه تنها در ارتش ققنوس بود بلكه حالا در هاگوارتز هم به تعليم درس مبارزه با جادوي سياه هم مشغول بود ......
بيش تر از يك ماه از اومدن او گذشته بود شب حدود ساعت 2 بود كه دامبلدور هري را بيدار كرد و گفت:هري تو در خطري ....هري ....
هري:چي شده؟؟؟!!!!
دامبلدور: تالاس تو خواب ديده كه اون داره مياد اينجا .....لرد داره مياد اينجا
تا اسم لرد اومد رنگ هري پريد و جاي زخمش شروع به درد كرد .....دامبلدور اون رو برد به نزد تالاس لوپن و اسنيپ هم اونجا بودند ....همه حالتي آشفته داشتند .....
هري:بايد چي كار كنيم ؟؟؟؟؟؟!!!!!
تالاس:اون در درجه‌ي اول به دنبال منه پس تا منو نابود نكه به سراغ تونمياد
دامبلدور:تالاس،تو مي‌خواي چي كار كني ؟؟؟؟
تالاس:با اون بجنگم .....هيچ كدوم شما حق اومدن با من رو نداريد....
هري با لحني وحشت زده: تالاس من مي‌خوام با تو بيام....اون پدر و مادر من رو كشته من بايد انتقام بگيرم ...
تالاس:نه ....گفتم كه نه
بعد با صدايي بلند قيب مي‌شه
دامبلدور و اسنيپ و لوپن مشغول صحبت بودند كه هري شنل نامرئي كنندش رو مي‌وشه و به دنبال تالاس رفت .....تالاس مشغول صحبت با لرد بود نه زياد دوستانه هري هم قايم شده بود بالاخره مبارزه شروع شد .
به نظر مي‌رسيد لرد قدرت بيشتري دارد لرد تالاس رو به گوشه‌اي پرتاب كرد تالاس ديگه نايي ندشت هري به سرعت به جلوي لرد رفت و چوبش رو به طرف او گرفت . سعي مي‌كرد يه جادوي تجسمي انجام بده با اين كار تونست قدرت اون رو كم كنه ولي لرد هري رو با نيروي خاص پرت كرو رفت سراغ تالاس اون رو گرفت و رفت به سمت دره تالاس رو پرت كرد ته دره‌ي تاريكي و ناگهان غيب شد .
اشك تو چشاي هري جمع شد همون موقع صداي بلند يه عقاب اومد از ته دره يه عقاب سياه اومد بالا تن بيهوش شده‌ي تالاس پشت اون بود عقاب به جلوي هري اومد و تالاس رو روي زمين گذاشت صداي بلندي اومد عقاب تبديل به يه آدم شده بود آره درسته اون سيريوس بود هري با ديدن اون زد زير گريه وپريد بقلش...
سيريوس:من نبايد زياد ديده بشم .....هري،من هميشه مراقبتم ....
همان موقع سيريوس غيب شد ....تالاس داشت تكان مي‌خورد .....هري حالا از خوشحالي داشت گريه مي‌كرد
صداي آشنايي مي‌آمد : هري......هري ..... صداي دامبلدور بود اونا هري رو پيدا كردن
تالاس به عنوان شجاع‌ترين معلم انتخاب شد و تا ابد در خدمت ققنوس بود براي نابودي لرد......
پايان .

تالاس عزیز

خوشحالم که به توصیه م عمل کردی و از ایده من استفاده کردی ولی هنوز ایراد داری
اولین مورد غلط های املایی به نسبت زیادته .برای حل این مشکل باید نوشته ت رو قبل از فرستادن یکبار دیگه بازخوانی کنی تا از این موارد پیش نیاد .همه لوپین ها رو هم لوپن نوشته بودی پس نشون میده که ویرایشی رو کارت نداشتی که اشکال بزرگیه
نوشته ت خیلی طولانی شده بود و مسلما اگر رول از یک حدی طولانی تر بشه کسل کننده هم میشه .به نظر شخصی من بهتر بود که نوشته ت رو در اون قسمتی که تالاس مورد قبول شاگردان و معلمان قرار میگره تموم میکردی و بعد جنگیدنت با لرد و مبارزه ت رو میذاشتی برای تاپیک " محفل ..خانه شماره 12" چون اونجا بقیه اعضای محفل فعالیت میکنن و داستان پیش میره ..اینطوری علاوه بر اینکه خودت رو به بقیه معرفی میکردی ,موضوع جدیدی رو هم به بقیه میدادی .
از شکلک هم سعی کن استفاده کنی ولی نه در حد افراطی ولی در خیلی از مواقع به کار میاد.میدونم که انتظار بیجایی ممکنه ازت داشته باشم ولی روی طنز هم کار کن ..بهترین کار برای شمایی که میخوای تازه به رول ملحق بشی اینه که نوشته های افراد دیگه ای که قوی و خوب مینویسن رو بخونی ,اینطوری با سبک نوشتاری عمومی بچه ها آشنا میشی و هم در جدی نویسی و هم در طنز که خیلی مهمه میتونی پیشرفت بکنی و بهتر بشی.
هنوز نمیتونم تاییدت کنم چون در اون سطح مورد نظر من نیستی و در ضمن باید فعالیت خوب و بیشتری در تاپیک های دیگه رول داشته باشی تا سبک نوشتنت بیاد دستم و با کارت آشنا بشم .
در همین یک پست پیشرفت خوبی داشتی پس اگر همینجوری پیش بشی و با وضعیت کلی رول آشناتر و خودت هم فعال تر بشی میتونم درخواست های بعدیت رو هم بپذیرم و ببینم که چه میکنی ولی توصیه فعلیم اینه که تا چندروزی اینجا درخواست نده و کارهای بقیه رو بخون و تمرین کن تا بهتر بنویسی




تایید نشد!!


ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در تاریخ ۱۳۸۴/۱۱/۲ ۲۰:۵۳:۴۸
ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در تاریخ ۱۳۸۴/۱۱/۲ ۲۱:۳۲:۵۷


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۱:۲۸ یکشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۴
#69

گلوری گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۱ چهارشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۲۶ یکشنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۵
از خوابگاه دختران گریفیندور
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 176
آفلاین
سیریوس سلام
می خواستمن بگم آرم مخصوص برای من فرستاده نشده و من مجبور شدم از آرم تنهای محفل برای امضای خودم استفاده کنم.لطفا خیلی زود رسیدگی کن


گلوری عزیز
حتما به زودی برات میفرستم


ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در تاریخ ۱۳۸۴/۱۱/۵ ۹:۲۴:۵۵

[size=small][color=FF0000]عضو افتخاری ارتش الف د


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۸:۵۳ یکشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۴
#68

هپزيبا اسميتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۴۸ چهارشنبه ۱ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۵:۵۱ چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۸
از از جهندم سياه همسادتونم نمي شناسي؟؟؟؟؟؟
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1002
آفلاین
هپزيبا اسميت تنها توي كوچه ي تاريكي قدم ميزد و فكر مي كرد افكارش آنقدر پيچيده و در هم بود كه حتي خودش هم نمي توانست دريابد به چه فكر مي كند در حالي كه آرام از روي تپه ي خاكي مي گذشت با صداي آرامي گفت :‌هي خدا نمي شه يهو يه دوست بندازي وسط ؟
ندايي درونش گفت :‌آخه كي اگه شانس توئه الان يه نوزاد مي افته پايين
در همين حين كه هپزيبا در بي نهايت قدم مي زد بنــــــــــــــگ با اين صدا هپزيبا برگشت 2 خط موازي به يكديگر برخورد مي كردند و از موازات آن پسر جواني كه چهره يمتناسبش وحشت زده مي نمود به سمت او مي دويد پسر در چند قدمي او ايستاد و به زمين خورد هپزيبا متوجه زخم بزرگي بر پهلوي او شد و به سويش دويد
هپزيبا :‌تو چت شده ؟كسي دنبالته ؟ كي هستي ؟
پسر كه به خاطر زخمش سخت نفس مي كشيد با صدايي بريده گفت :‌تعدا------------دشون زياده ........تو جيبمه توي –
هپزيبا مردد مانده بود دستان لرزانش را در جيب پسر كرد و احساس كرد قلابي درست در پشت نافش بيرون زد و پاهايش از زمين بلند شد حضور پسر را در كنارش احساس مي كرد براي اينكه از افتادن او جلوگير يكند دستانش را دور كمرش حلقه كرد و ...محكم به زمين خورد .
هپزيبا از پسر كه بيهوش شده بود جدا شد و نگاهي به اطراف انداخت خانه اي قديمي با ساختي محكم كه تقريبا ً‌غير استفاده مي نمود اتاقي با ديوار و ستون هاي بلند و سوت و كور ... هپزيبا باري چند لحظه محو تماشاي خانه بود كه ناگهان با شنيدن صداي قدم هايي بي حركت بر جايش ميخكوب شد .
مرد مسني كه قامت بلند بالايي داشت به سو يش آمد و نيم نگاهي به صورتش انداخت بعد متوجه پسر شد و به كنارش شتافت نگاهي به خراش او انداخت و گفت :‌آنيتا كجايي بيا اوتو زخمي شده بايد ببريش بيمارستان
دختري با ظاهر آراسته در چارچوب راهروي اتاق ظاهر شد با ديدن اوتو جيغي ناشي از وحشت سر داد
آنيتا:‌اوه خداي من پسر تو چت شده؟‌چه اتفاقي افتاده پروفسور؟
آنيتا اوتوي بيهوش را با كمك چوبدستي به بيرون از اتاق منتقل كرد هپزيبا همچنان بي حركت روي زمين افتاده بود و به پيكر اوتو نگاه مي كرد . با ناپديد شدن اوتو و آنيتا پروفسور به سمت هپزيبا آمد و روي او خم شد
پروفسور:‌اسمت چيه ؟؟
هپزيبا:‌مممممممممممممممم
پروفسور:‌خلي؟
هپريبا:‌ممممممممممممممم
پروفسور با حركت چوبدستي اش هپزيبا را از افسوني گه گريبانش بود نجات مي دهد
پروفسور:‌خوب چيگفتي؟
هپزيبا:‌گفتم اينجوري نمي تونم حرف بزنم...نا نگاه پروفسور هپريبا متوجه مي شود كه در موقعت شوخي نيستند و با صداي لرزان پاسخ مي دهد هپزيبا اسميت قربان
پروفسور:‌كي هستي مر گ خواري؟
هپزيبا:‌نه جون مامانم اينها اصلا من اينجا چي كار مي كنم شما كي هستين با من چي كار دارين ؟
پروفسور:‌چه جوري اومدي اينجا
با اين حرف بغض گلوي هپزيبا مي شكند و تمام ماجرا را براي پروفسور تعريف مي كند (تنهايي خودش را دو برابرمي كند )
پروفسور كه ميان حرف هاي هپزيبا روي مبل كنار شومينه نشسته بود به او نگاهي مي اندازد و مي گويد :‌به ظاهرت نمي ياد مرگ خوار باشي پس فعلا بهت اطمينان مي كنم
هپزيبا :‌مممي تونم بپرسم اينجا كجاست ؟اون چرا اينجوري شد ؟
پروفسور :‌ببين اينجا محفل ققنوسه ما عليه ولدمورت و مرگ خوار ها مبارزه مي كنيم و من رئيس محفلم اوتو توي يك مأموريت بود كه مجروح شده
هپزيبا:‌هي اين مخفل هان نه محفل كه مي گين عضو هم مي پزيره ؟
دامبلدورشروع ميكنه به قدم زدن در طول اتاق در حالي كه دستاش رو پشت كمرش گره كرده بوده و هنوز چوب دستي اش رو بدست داره
دامبلدور:‌افراد شايسته اي كه توانايي مقابله با جادوي سياه رو داشته باشن ميتونن عضو محفل بشن
هپزيباكه تقريبا ميدونست جادوي سياه چه محدوده اي داره پرسيد:‌ چيزه ميگم ها منم بازي ...

هیپزیای عزیز

برای ورودت به محفل پست به نسبت خوبی بود .توصیفات اولیه پستت خوب بود ولی باید روی دیالوگ هات بیشتر کار کنی مخصوصا منظورم به گفتگوی آخر خودت با دامبله.
خوب بود ولی باید یک کم سفیدتر از این حرفها باشی تا کسی بهت شک نکنه که مرگخواری .نه؟؟

یک پست دیگه با همین فضاسازی خوب بنویس و سفیدتر باش .اون موقع کاملا تایید میشی و فعلا مشروطی تا اون پستت رو ببینم


مشروط !!


ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در تاریخ ۱۳۸۴/۱۱/۲ ۱۱:۲۰:۴۷

پنهان شده ام

پشت ابر چشمهايم...

باران در اتاق من است...

خالي هاي اتاقم را

از تصوير زنده ي نامش پر مي كن


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۲۰:۵۰ جمعه ۳۰ دی ۱۳۸۴
#67

جيمز ايوان تالاس ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۵ شنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۵۴ شنبه ۳ آبان ۱۳۹۳
از در آغوش سلنا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 256
آفلاین
هـــــــــري و جنگ با لــــــــرد

هري . هرميون . رون و چو تو اتاق يه مهموني كوچيك براي خودشون گرفته بودند اونا كارايي رو كه بلد بودن به هم نشون مي‌دادند و كيك و شيريني مي‌خوردند اونا شاد شاد بودند كه يك دفعه هري روي زمين افتاد اون زير لب مي‌گفت : ولدمورت .... ولدمورت
جاي زخم اون قرمز قرمز شده بود . بچه‌ها ترسيده بودند هرميون به سرعت پيش دامبلدور رفت .
هرميون ( نفس زنان ) : استاد .... استاد .....هري ......هري ........ اون بيهوش شده ....
دامبلدور به اونجا رفت اون به بالاي سر هري رفت دستش رو روي سر هري گذاشت و زير لب وردي را خواند .....
چو : چيزي شده به ما هم بگيد ....
دامبلدور: تاريكي همين اطرافه .... لرد همين نزديكي هاست .... اون تاريكي رو به سراغ هري فرستاده ولي به خير گذشت .....
هري چشمانش رو باز كرد چشمانش پر از خون بود
هرميون : هري ....هري.... حالت خوبه ؟؟؟
هري‌ : آب ....آب ...يكم آب ....خواهش ميكنم ....
هرميون : رون عجله كن آب بيار (رون سريع آب مي‌آورد)
هرميون : هري ... بگير ... آب بخور
(وقتي هري آب رو خورد بخاري غليظ از گلوي اون بيرون اومد )
دامبلدور: اونا هري رو تا آتيش جهنم بردن
فرداي آن روز
(هري بلند شده بود و روي تختش نشسته بود اون داشت فكر مي‌كرد)
هرميون : هري ديشب چي شد ؟؟؟؟؟
هري :‌ چيز زيادي يادم نمياد ولي يادمه كه پيش لرد بودم اون گفت امشب مي‌خواد نهايت قدرتش رو نشون بده داشت من رو نابود مي‌كرد ولي نمي‌دونم چطوري اومدم اينجا ....
هرميون : كار دانبلدور بود اون تو رو نجات داد
دامبلدور: هري .... چيز ديگه‌اي يادت نمياد ؟؟؟؟؟
هري : نه .... نه ..... غير از آتيش چيزي يادم نمياد
دامبلدور: ما بايد خودمون رو آماده كنيم ..مخصوصا تو هري
(شب بود چشمان همه خواب آلود بود ولي مي‌دانستند اگر بخوابند چه اتفاقي مي‌افتد . دامبلدور به كس ديگه‌اي اطلاع نداده بود فقط رون . هري وهرميون مي‌دانستند حتي نگذاشتند چو بفهمد ....
مدت زيادي بود كه آنجا بودند ناگهان هري احساس درد شديدي از سرش كرد .... دامبلدور فهميد كه آن‌ها نزديكند) او گفت : اينجا يا ما مي‌ميريم يا او پس بهتر است سعي خودتون رو بكنيد ....
رون : ممنونم از اميدي كه به ما مي‌ديد
دامبلدور: من غير از حقيقت چيزي به شما نگفتم ....
(از دور چيزي موج مانند مشخص بود اون ولدمورت بود به همراه سه نفر از نگهبانان تاريكي دامبلدور چوبش را بالا برد و از بچه‌ها هم خواست كه همين كار را بكنند وردي خواند) گفت : اين قدرت سفيدي‌ست
(موج‌هايي با رنگ‌هاي مختلف از چوب‌ها بيرون آمد ودر بالاي سر آن‌ها يكي شد و به طرف آن‌ها رفت )
دامبلدور: عاليه!!! ما تونستيم سه نگهبان رو نابود كنيم ولي هنوز خود لرد مانده .
( لرد نزديك آن‌ها رفت او رون و هرميون رو به گوشه اي پرت كرد آن‌ها بيهوش شدند هري بسيار عصباني شد چوبش رو به طرف لرد گرفت) دانبلدور گفت : نه هري نه !! (ولي هري ورد را خواند و شعله‌اي به سمت او پرت كرد ولي چيزي مثل سپر جلوي او شعله را گرفت و نگذاشت به لرد برسد هري باز هم حالت شب پيش به او دست داد بدن او مورد هجوم تاريكي قرار گرفته بود و در حال نابودي بود همان موقع صدايي آمد دامبلدور بيا اينجا او سيريوس بلك بود دانبل و او چوب‌هايشان رابردند بالا و همان كاري كه براي نابودي سه نگهبان كردند تكرار شد اين بار روي لرد اثر كرد و او رابه گوشه پرتاب كرد سيريوس به او نزديك شد ولي لرد به شكل يك خفـــــــاش در آمــــــد و فرار كرد )
بيمارستان هاگوارتــــــز
هري ....هري بلند شو (صداي سيريوس بود . هري آهسته چشمانش را باز كرد و رون و هرميون و دانبلدور و سيريوس را بالاي سر خود ديد )
با صدايي نازك و درمانده گفت : سيريوس تو خوبي
سيريوس: آرام باش ...تو بايد استراحت كني ....همه خوبن
( همان موقع چو با صورتي آشفته وارد اتاق شد )
چو: هري ... خوبي ... داشتم از نگراني مي‌مردم
دامبلدور : خودت رو جمع مگه نمي‌بيني اون بايد استراحت كنه .....
هري : نه استاد من خوبم ....چو خوشحالم كه نگران من بودي... من خوبم ... بهتره ادامه‌ي جشن رو همين جا برگزار كنيم .
(تامدت‌ها بعد از آن خبري از لرد و تاريكي نبود هري هم به خاطر شجاعتش مورد تشويق قرار گرفت سيريوس هم دوباره برگشت)
پايان

تالاس ولدمورت عزیز

شما به اون گفته من مبنی بر اینکه برای عضویت در محفل باید یک نمایش نامه کاملا سفید بنویسید عمل کردید ولی نمیتونم ورود شما رو به محفل بپذیرم .
اول و مهم ترین دلیل اسم شماست ..مسلما کسی با نام خانوادگی ولدمورت نباید غرابتی با محفل داشته باشه مگر اینکه شما در رولی که مینویسید دلایلی مبنی بر ترک خانواده و پشت کردن به نام خانوادگی تون رو ذکر کنید ..اینجا باید نکته ای رو تذکر بدم .مگر شخص تالاس نمیخواد وارد محفل بشه؟؟ پس خودش در کجای نمایش نامه شما قرار داشت ؟؟ باید روی شخصیت خودت کار کنی نه اینکه تمام داستان حول محور هری و دوستانش باشه ..جای تالاس در اینجا خالیه .
در مورد رولت هم باید بگم در سطحی که من مورد نظرم باشه نیستی یعنی باید خیلی تلاش کنی تا بالاتر بیای .
هم روی دیالوگ ها و هم روی فضا سازی کار کن چون فضاسازی خیلی مهمه .به غیر از اینها حالات انسانی هم هستن که باید توصیف بشن ..مثلا ترس و وحشت هری یا روستاش رو باید خیلی کامل تر و بهتر از اینها توضیح بدی .
چون گفته بودی نفهمیدی منظور من از رول سفید چیه اینجا خودم بهت کمک میکنم و ایده میدم تا ببینم چه میکنی .
خب ..تالاس اصلا به نام خانوادگی وحشتناکی که با خودش حمل میکنه کاری نداره و از مدتها قبل وابستگیهاش به این خانواده رو بریده ..حالا باید توضیح بدی که مثلا کی بودی؟؟ میتونی عموی مادر یا هر وابسته دیگه خانواده مادری لرد باشی تا خون اسلیترینی در رگهات جاری باشه و حالا با خیانت و ترک مرگخوارها اونها به دنبالت هستن تا حسابت رو برسن ..اینجا علی رغم میل شخصی تالاس برای فرار از دست اونها به طرف محفل میاد تا با کمک اونها بتونه جونش رو نجات بده ...امیدوارم فهمیده باشی منظورم چیه .
اینجاس دیگه به عهده خودته تا ببینم چه میکنی و چی مینویسی .



تایید نشد!!!


ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در تاریخ ۱۳۸۴/۱۱/۲ ۱۱:۱۲:۲۷


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۵:۵۴ جمعه ۳۰ دی ۱۳۸۴
#66

گلوری گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۱ چهارشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۲۶ یکشنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۵
از خوابگاه دختران گریفیندور
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 176
آفلاین
شب تاریکی بود.همه در خواب بودند.اما گلوری خوابش نمی برد.روی تختش نشسته بود و فکر می کرد.
در همان زمان بود که گلوری احساس کرد کسی دارد بدنش را از هم تکه پاره می کند و بعد خود را در محل دیگری دید.برگشت تا به کسی که داشت او را اذیت می کرد نگاه کند.
مرد موهای سفید بلندی داشت و در تاریکی شب باچشمانی که از بدجنسی می درخشید به گلوری نگاه می کرد.

او که بود.گلوری لحظه ای به یاد دراکو مالفوی افتاد:
موهای سفید و چشمانی که همیشه با بدجنسی به او نگاه می کردند.
او پدر دراکو بود.لوسیوس مالفوی.کسی که با بودن دامبلدور در مدرسه و مدیر بودنش شدیدا مخالف بود.
لوسیوس از جیب کتش شیشه ای در آورد.روی شیشه با خطی زیبا نوشته شده بود:
معجون فرمان
گلوری از دیدن این نام شدیدا به وحشت افتاد.معجونی را داشت می دید که مرگخوار ها برای به فرمان درآوردن دیگران استفاده می کردند.
لوسیوس قهقهه ای زد و گفت:ترسیدی نه؟
گلوری:نه نترسیدم.
لوسیوس:خب باید ارام دهانت رو باز کنی خیلی آرام!!!!
گلوری:نه!نمی خوام!!!!لعنت بر لرد سیاه!لعنت بر اون!!!!
لوسیوس:هیچ کس نمی تونه کمکت کنه!!هیچ کس

گلوری:من نمی خورمش!نه نه نه !!!!
لوسیوس مالفوی با شنیدن این جمله فریاد بلندی کشید:
(( کرشیو ))
گلوری اصلا حالش خوب نبود.انگار کسی داشت با وسیله ی تیزی
بدنش را تکه پاره می کرد.
گلوری و هرمیون رمزی برای صدا زدن خود داشتند.
گلوری با تمام قدرتش داد زد:مسیر سبز......
هرمیون که در خواب بود با شنیده شدن فریاد گلوری از خواب بیدار شد و با وحشت زیاد به تخت خواب گلوری که رویش تکه مویی ریخته بود نگاه کرد.گلوری نبود.
هرمیون به راحتی توانست حدس بزند این مو مال چه کسی است:
((لوسیوس مالفوی))
هرمیون با تمام سرعتی که داشت لباسش را پوشید و به سرعت خود را به خوابگاه پسران رساند و وارد شد.
فرد و جرج را بیدار کرد.
هرمیون به آن ها گفت:دستگاه ردیابتون کجاست؟
فرد گفت:تو چمدون.چه طور مگه؟
هرمیون:بعدا براتون توضیح می دم.ممنون الان می رم برش می دارم و می رم!!!
فرد و جرج با تعجب به هرمیون نگاه می کردند که با عجله ردیاب را برداشت و از آن جا دور شد.فرد و جرج هم لباسهایشان را برداشتند و زود به تن کردند و همراه هرمیون راه افتادند.
هرمیون مو ها را در قسمت مخصوص ردیاب گذاشت.به سرعت ردیاب محل را مشخص کرد لوسیوس مالفوی در جنگل ممنوعه حضور داشت.
هرمیون به سرعت ردیاب را برداشت و به سمت اتاق دامبلدور حرکت کرد و به سرعت موضوع را با دامبلدور در میان گذاشت و به دامبلدور گفت تا اعضای محفل را خبر کند تا آن ها هم او را همراهی کنند و گلوری را از چنگ او نجات دهند.
همه ی اعضا راه افتادند و وقتی به جنگل رسیدند نور هایی ناشی از رد و بدل شدن ورد ها دیدند.نورها را دنبال کردند تا به لوسیوس مالفوی رسیدند.لوسیوس مالفوی با دیدن اعضای محفل گلوی گلوری را با چوب دستی اش نشانه گرفت و گفت:

دفعه ی بعد سفید ها رو شکست می دم.این دفعه می خواستم به مدرسه حمله کنم.ولی دفعه ی بعد یک جور دیگه وارد عمل می شم.
در همان زمان بود که فرد و جرج لوسیوس مالفوی را با ورد سختی نقش برزمین کردند.
گلوری هم بعد از آن به همراه خواهرش و بقیه به سمت هاگوراتز راه افتادند.
فردا صبح:
دامبلدور پشت میز سخنرانی اش به همراه گلوری ایستاده بود.
دامبلدور و استادان به عنوان تشکر از این کار بسیار بزرگ کارت عضویت در محفل را به او هدیه کردند.و به عنوان تشکر ازز فرد و جرج 2 جاروی نیمبوس 2006 به آن ها هدیه شد.

پایان


گلوری عزیز

پیشرفت فوق العاده ای داشتی و به اون چیزی که من میخواستم نزدیک شدی .سعی کن بازم روی فضا سازی کار کنی چون دیالوگ هات رو خیلی بهتر از موارد قبلی کرده بودی.
حواست به طنز هم باشه و اگر این پشتکاری که برای بهتر شدن پست هات در این تاپیک رو انجام دادی در همه موارد به کار ببری میتونی خیلی بهتر از اینی که الآن هستی بشی .به خاطر این پشتکار بهت تبریک میگم و همه جا ازش استفاده کن


تایید شد!!


ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۳۰ ۱۹:۰۰:۰۱

[size=small][color=FF0000]عضو افتخاری ارتش الف د







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.