هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: ژاندارمری هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۵:۱۷ دوشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۴
#66

مارکوس فلینتold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۹ جمعه ۱۵ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۱۵ دوشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 328
آفلاین
یهو مایک از دفترش خارج شد و گفت از این محکم تر هم میشد...
البته مایک این رو با کمی خوش رویی گفت و باعث خنده ی عده ای شد ولی مایک بلافاصله در را بست و پشت در با صدای بلند گفت تمرین یادتون نره...

مارکوس که از دفترش خارج شده بود گفت:بی دلیل مخالفت می کنه اگه دلیل داشت مارو سریع نمی انداخت بی رون
هلگا گفت:بچه ها بریم تمرین کنیم بابا!!بی خیال
همه کمی به خاطر خوشرویی هلگا شاد شدند و با خنده به حیاط ژاندارمری رفتند که حیاط به صورت مستطیل شکل بود که در دو طرف ان دو سکو برای دویل بود و بقیه جاها خالی بود....

همه دو ریکی از سکو ها جمع شدند و بعد هلگا رفت بالای سکو و با ساف کردن صدایش شروع به صحبت کردن با افراد کرد:بچه ها الان من می دونم که زیاد حالتان به خاطر اتفاق چند دقیقه پیش روبه راه نیست و به خاطر همین من بهتون تذکر میدم که اگه در حال دویل عصبانی هستید به من بگویید تا دویل را قطع کنم چون ممکن از روی عصبانیت یه طلسمت مرگبار طرف حریف بفرستید...
هلگا این رو گفت و افراد را دو تا دو تا به سکو خبر می کرد و طلسم های جدیدی را به انها اموزش می داد تا با هم تمرین کنند...
در این دویل که مارکوس برای اولین بار در حال انجامش بود پیشرفت خوبی کرده بود و هلگا و بقیه از این موضوع راضی بودند چون اگر با انجا ساخت و ساز نداشت به تمرین های زیادی نیازمند می شد...

بعد از تمرین هلگا به بقیه پیشنهاد دا که دوباره به پیش مایک بروند و حداقل اجازه ی حمله رو برای روز های آتی بگیرن....
و آن ها در زدند و وارد شدند...........
____________________________________________________________________________
احساس می کنم از اعضای ژاندارمری کسی نیست


عضو اتحاد اسلایترین


Re: ژاندارمری هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۴:۳۲ دوشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۴
#65

مایک لوریold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۸ جمعه ۱۳ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۴:۴۳ سه شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۵
از هاگزمید
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 555
آفلاین
وقتی بروبچز ژاندارمری به دفتر مایک رسیدند.....
هلگا جلو آمد و در زد.....
- کیه؟؟؟؟
هلگا:
من هستم رئیس....هلگا...
- بیا تو.....
هلگا: اشکالی نداره افراد هم بیان تو....
- باشه...بیان تو..
هلگا در رو باز کرد....
و همه افراد وارد شدند و احترام نظامی گذاشتند...

- آزاد باشید....
مایک از جایش بلند شد و به طرف کتابخانه اش
رفت و کتابی رو بیرون کشید....
و بار دیگر شت میزش برگشت و در حالی
که کتاب رو باز می کرد رو به هلگا و بقیه
کرد و گفت:
چیه...چی کار دارین....زود بگید که خیلی کار
دارم.....!!!
هلگا: رئیس....ما تصمیم گرفتیم به جنگ
با لرد سیاه بریم.....
اومدیم که مجوز رو صادر کنید که به طرف
خانه ی ریدل ها عازم بشیم.....
مایک در حالی که سرش تو کتاب بود گفت:
شماها همچین کاری نمی کنید.....مجوز نمی دم...

سپس با کمی مکس ادامه داد:
حالا وقت من رو نگیرید.....هی هلگا تو هم به جای
این فکرای مزخفت به اینا چند تا چیز یاد بده....
حالا زود بیرون....همه بیرون...
بلیز:
ولی قربان ما کلی نقشه کشیدیم.....
مایک: هیس.....بدون اجازه حرف نزن....
هلگا رو به بقیه کرد و با ناراحتی گفت: بریم بیرون بچه ها...
سپس همه از دفتر بیرون رفتن و مارکوس که آخرین
نفر بیرون اومد محکم در را به هم کوفت و با ناراحتی
به سمت دفترش رفت.....
جاستین خواست یه چیزی بگه که یهو......


ادامه دارد.................................


[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im


Re: ژاندارمری هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۴:۵۱ یکشنبه ۹ بهمن ۱۳۸۴
#64

مارکوس فلینتold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۹ جمعه ۱۵ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۱۵ دوشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 328
آفلاین
روز بعد...

همه ی از خواب بیدار شده و با چشمانی خواب آلود در ژاندارمری حاضر بودند.
هلگا که توان صحبت کردن نداشت گفت: بچه ها امروز باید برای جنگ با ولدمورت خودمونو اماده کنیم
همه: حالا به نظرت خیلی زود نیست
هلگا که حال و حوصله ی حرف زدن را نداشت گفت:زود باشین برین صبحانه بخورین تا حرکت کنیم
همه که به بی حوصلگیه هلگا پی بردند بدون هیچ جیک و پوکی رفتند...
سر میز صبحانه پر از پنیر و کره و مربا های گوناگون بود. همه صبحانه را خیلی سری خوردند و اماده ی رفتن به جنگ بودند
هلگا: ما باید اول بریم به دفتر مایک بریم و باید بگوییم که داریم خارج می شویم
_____________________________________________________________________________
امیدوارم این خوب باشه!!!!


ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در تاریخ ۱۳۸۴/۱۱/۹ ۱۶:۵۵:۱۹

عضو اتحاد اسلایترین


Re: ژاندارمری هاگزمید
پیام زده شده در: ۹:۴۶ یکشنبه ۹ بهمن ۱۳۸۴
#63

مایک لوریold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۸ جمعه ۱۳ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۴:۴۳ سه شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۵
از هاگزمید
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 555
آفلاین
پاسخ به سوالات بیل ویزلی:


1- مایک لوری رئیس ژاندرمری هست یا هلگا هافلپاف؟

پاسخ: مایک لوری یعنی من رئیس کل و اصلی هستم هلگا هم رئیس موقت و مئاون هستش...

2- ژاندرمری زیر نظر دفتر کارآگاهانه یا نه؟

پاسخ: خیر حالتی کاملا مستقل دارد و زیر نظر ناظر هاگزمید هستش...

3- فقط کارآگاهها عضو ژاندارمری هستن یا ژاندارمری مستقلا می تونه نیرو بگیره؟

پاسخ: هم کارآگاهان می تونند عضو ژاندارمری بشن و هم اعضای عادی


[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im


Re: ژاندارمری هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۰:۱۰ شنبه ۸ بهمن ۱۳۸۴
#62

جاستین فینچ فلچلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۲ سه شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۱۹ دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۸۸
از I dont know
گروه:
کاربران عضو
پیام: 194
آفلاین
عنوان:هر آغازي يك پايان دارد



بچه ها در حال ساختن ‍‍‍‍‍‍‍‍زاندارمري بودند كه ناگهان جاستين وارد زاندارمري شد و به طرف دفتر هلگا رفت كه خبري رو كه اورده بود به هلگا بگه....
در اين هنگام مايك سينشو صاف مي كنه و مي گه
_جاستين...يادت رفته
جاستين كه متوجه شده بود راهشو كج مي كنه و با قدم هايي بلند و شمرده شمرده به طرف مايك مي ره

جاستين:سلام مايك
مايك:عليك...خبر مبر چي داري
جاستين:اگه بهت بگم باور نمي كني....
ناگهان همه ي اعضا هجوم اوردن به طرف اون دو تا تا خبرو بشنون اما هلگا بين اوونا نبود
بليز:خوب بعدش
جاستين:ببخشيد؟؟
مايك:بابا راست مي گه بگو ديگه
جاستين:سالازار به اون دنيا پيوست
همگي:

ماركوس:چه جوري؟
جاستين:ببخشيد ايشون كي باشن
مايك:همكارت
جاستين:
ماركوس:نگفتي چه جوري سالازار مرد
جاستين:اوون نمرده بلكه كشته شده

در اين هنگام در دفتر هلگا باز شد و هلگا از اوون خارج شد...صورتش خواب الود به نظر مي رسيد
هلگا:به به همگي جمعشون جمع هست...چه خبر شده
بليز:سالازار كشته شده
هلگا كه متوجه نشده بود گفت:كشته شد كه شد ...هان...كي كشته شد
همگي:سالازار اسليترين
هلگا:عجب شوخي جالبي بود
همگي:اصلا شوخي نيست
هلگا:گي اوونو كشته
جاستين:معلوم نيست اما زخمهاي بسياري روي بدنش هست و دست و پاش شكسته بود

فرداي ان روز

بچه هاي زاندارمري خوشحال به نظر مي رسيدند...بيل به كمك بليز براي برپايي جشن مختصري توي زاندارمري اماده شده بودند

مايك با هلگا نون بيار كباب ببر بازي مي كردن
رز هم به همراه سيبل غذاها رو اماده مي كردن و در اخر جاستين هم روز نامه ي پيام امروزو مي خووند

ناگهان هلگا دست از بازي كشيد و بلند شد و به طرفي رفت و بچه ها رو به طرف خودش فرا خووند
همگي بچه ها حاضر و اماده شدند و احترام نظامي گذاشتن البته مايك در صف نبود و دورادور كار هلگا رو تماشا مي كرد

هلگا كه سر حال به نظر مي رسيد شروع كرد به صحبت كردن

_خوب بچه ها من ضمن تقدير و تشكر ازتون از شما به دليل كار شبانه روز براي هرچه بهتر كردن زاندارمري و رسيدن زاندارمري به مرحله ي چشم گيري و جايگاهي در خور و شايسته بايد بگم كه ما نبايد مغرور بشيم و بايد به كار خودمون به نحو احسن ادامه بديم اما بايد متذكر بشم كه كار ما تموم نشده و هنوز لرد ولدمورت نابود نشده...



ادامه دارد...

==================
با عرض معذرت از افراد به خصوص از مايك لوري و هلگا هافلپاف

از اعضا در خواست مي كنم براي بهتر شدن اين رول داستانو كشش ندن و بعد از رول من اگه كسي خواست ادامه بده رولي در باره ي نابودي يا فرار لرد ولدمورت بزنه تا اين قسمت از يكنواتي در بياد و ايده هاي بهتري مطرح بشه...با تشكر و عرض معذرتي دوباره



Re: ژاندارمری هاگزمید
پیام زده شده در: ۰:۱۱ شنبه ۸ بهمن ۱۳۸۴
#61

مارکوس فلینتold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۹ جمعه ۱۵ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۱۵ دوشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 328
آفلاین
با سلام
____________________________________________
در حالی که همه داشتن ژاندارمری را با طلسم های متعددی از نو میساختند بیلز گاهی اوقات کارهای رز را خراب میکرد تا او دوباره ان قسمت را درست کند...
در این میان مردی با قد و قامتی مناسب وارد ژاندارمری میشه و با همه سلام و احوال پرسی میکنه و همه با تعجب او را نگاه میکنند...
مرد: من مارکوس فلینت هستم و از خسارات قبلی با خبرم ولی با این حال من میخواهم عضو کار کنان اینجا بشم اگه میشه من رو راهنمایی کنید چون من نمیدونم باید با اقای لوری صحبت کنم یا خانم هلگا....
لوری: با من باید صحبت کنی...
مارکوس: ولی کسانی که قبلا ثبت نام کردن پیش هلگا رفتن...
لوری:اولا تا الان فقط یه نفر پیش اون رفته ثانین اونم به خاطر غیبت من بود....
مارکوس: حالا امیدوارم که مرا به عنوان کارمند قبول کنید...
لوری: حالا بهت خبر میدم...
مارکوس: من فعلا میرم تا به بقیه در نو سازی کمک کنم...
مارکوس با خوشحالی رفت تا با بقیه همکاری کند و لوری هم به روزنامه خواندن خود ادامه داد....
مارکوس: بلیز تو خیلی تو جنگ خوب جنگیدی...
بلیز: تو که تو جنگ نبودی...
مارکوس: چرا من داشتم از یه جایی مقفیانه نگاتون میکردم و در این لحظات اخر که دامبلدور همه را بیرون کرد من رفتم تا یکی از مرگخوارهارو دستگیر کنم و موفق شدم...
رز: خوب این به چه درد ما میخوره؟
مارکوس: خوب با این کار هم میتونیم اونا را هر وقت که بخواهیم بکشونیم اینجا و دیگر این که از محل اونا و نقشه هاشون با خبر میشیم...
رز و بلیز و بیل رو به همدیگر کردند وخنده ی ریزی کردند...
بیل: نه ازت خوشم اومد مارکوس...
مارکوس: چچچچچااااکریم...
هلگا: خوب بسه دیگه... هالا بگو اون مرگخواره اسمش چیه؟


ادامه .....

_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_
امیدوارم که من رو قبول کرده باشید.


عضو اتحاد اسلایترین


Re: ژاندارمری هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۲:۱۲ دوشنبه ۳ بهمن ۱۳۸۴
#60

مایک لوریold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۸ جمعه ۱۳ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۴:۴۳ سه شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۵
از هاگزمید
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 555
آفلاین
22 ژانویه 2006
هاگزمید
جلوی ژاندارمری هاگزمید......
دقایقی بعد از جنگ با مرگخواران و شکست آنان




افراد ژاندارمری در تاریکی شب کنار
هم در مقابل صفی معین ایساتده بودند.....

مایک لوری در حالی که عصبانی بود از این ور به
اون ور حرکت می کرد....
و لحظاتی می ایساتد و و به افراد
خودش که در مقابلش بودند نگاه
خشمگینی میکرد........

لوری: یعنی خاک بر سرتون......
بلیز: آخه چرا؟؟؟؟!!!!!!
جاستین: لابد برای قشنگی.....

لوری: ساکت....من همش چند دقیقه نبودم....
مثلا در غیاب من این ژاندارمری صاحب مرده..مئاونی
یا یه رئیس موقتی داره......
هلگا که در سر صف ایستاده بود...لبخندی زد وخوشحال
شد که ازش تعریف شده.....

لوری ادامه داد:
آلبوس دامبلدور کیلو چنده که از یک گروه زپرتی
اومده به شما دستور میده.......

لوری: یعنی خاک بر سر تو هلگا.....
عرضه نداری....یه فرماندهی کنی....

هلگا: ولی قربان....
لوری حرفش را قطع کرد:
ولی بی ولی....همتون جریمه می شید...

بیل از ته صف زد زیر خنده......

لوری: چیه...چته...چرا می خندی؟؟؟

هلگا: قربان ناراحت نشید....اون
مشروبات الکلی استفاده کرده..
الان هم مست کرده.....

لوری: چی مشروب....پدرتو در میارم...
موقع عملیات هم دست از این زهرمار ها
برنمی داره......

لوری:
خواب از هر چی بگذرم از
جریمه هاتون نمی گذرم...

رز زلر از وسط صف گفت:
ولی قربان...من اصلا هیچ نقشی
نداشتم....من تازه وارد ام...

لوری: بله...هلگا بهم گفت تازه اومدی...
ولی نه ربطی نداره...همه جریمه میشن...

سپس نگاه لوری به دیوارهای خورد شده و
شیشه های شکسته شده ژاندارمری افتاد...

لوری زد زیر گریه و گفت:
آه...می خواستم این ژاندارمری رو زیبا ترین
و بهترین ژاندارمری کشوربکنم.....

سپس قلبش را گرفت...و گفت:
خرابکاری های شما قبل مرا به درد آورد....

و داشت کنترل خود را از دست می داد و
تلو تلو می خورد......

هلگا دوید و او را گرفت و گفت:
آروم باش رئیس...خودتو کنترل کن...ما
ژاندارمری مثل دسته گل می کنیم....
از اولش هم بهتر........

لوری: راس میگی....
هلگا: آره....
لوری: تو بهترین مئاون دنیای هستی......



نکته*: اینجاش مسائل عشقولانه از نوع بی ناموسی داشت، به این خاطرچون بد آموزی داشت سانسور شد....



در ادامه:

لوری اشکاشو پاک کرد و رفت روی یک
نیمکت نشست و مشغول خواندن پیام امروز
شد......

در سویی دیگر افراد ژاندارمری هم مشغول مرتب کردن
و از نو ساختن ژاندارمری شدن.....
......................................................


************************************
خارج از رول:
برای دوستانی که مایل اند با اعضای ژاندارمری آشنا شوند:

رئیس کل و اصلی:
مایک لوری( فرمانده کارآگاه)



مئاون و رئیس موقت:
هلگا هافلپاف( سربازرس کارآگاه)



گروه اجرایی:
بلیز زابینی
جاستین فلچ فلچلی
بیل ویزلی ( بازرس کارآگاه)
شون پن( سربازرس کارآگاه)
سیبل تریلانی
رز زلر


[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im


Re: ژاندارمری هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۵:۱۳ سه شنبه ۲۷ دی ۱۳۸۴
#59

اسلیترین، مرگخواران

بلیز زابینی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۰۰ شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۹
از یخچال خانه ریدل
گروه:
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 1706
آفلاین
هلگا فریاد زد : پتریفیکوتوتالوس و ولدمورت نیز هم زمان فریاد زد : آوراداکدورا !
طلسم هلگا و ولدمورت به هم برخورد کرد سپس کمونه کرد . طلسم هلگا به سمت مرگخواری رفت که رو جاستین نشسته بود و دائم تو صورتش سیلی میزد و قهقه میزد طلسم به آن مرگخوار برخورد کرد و باعث شد که آن مرگخوار خشک شود و روی زمین بی افتد . اما طلسم ولدمورت ( خدا بخیر کنه )
پرتو سبز رنگ به سمت دامبلدور رفت ناگهان تمام ژاندارمری رو نور سبز رنگی پر کرد . ولدمورت برگشت و به دامبلدور نگاه کرد و از فرط ترس دهنش باز ماند . طلسم ولدمورت به ریش بلند بالای دامبلدور برخورد کرده بود و اندازه ریش دامبلدور نصف شده بود .
همه از جنگیدن دست کشیدند و به دامبلدور خیره شدند مرگخواران با ترس و اعضای محفل و ژاندارمری نیز با خوشحالی و شور و هیجان ......
دامبلدور که صورتش از فرط خشم به رنگ بنفش درومده بود در حالی که رگ شقیقش به شدت میزد با صدایی که از فرط خشم میلرزید گفت : خب . خب. خب. وایستید ببینم .
ولدمورت و مرگخواران با وحشت به دامبلدور نگاه کردند که در حال لمس کردن ریشش بود . دامبلدور همانطور که با دستش ریشش رو لمس میکرد همین طور دستش رو میاورد پایین تا اینکه دستش به نزدیکی زانوهایش رسید و ناگهان متوجه که ریشاش از زانو به پایین نیست !!!
دامبلدور چند بار دستش رو در هوا تکون داد تا مطمئن شود که در اون قسمت ریش ندارد و او اشتباه نمیکند سپس برگشت به سمت جمعیت مرگخواران به اضافه ولدمورت
همه مرگخواران با ترس و لرز به ولدمورت نگاه کردند که سرش رو پایین انداخته بود .
بلیز و هلگا و رز و جاستین و بیل همون جا فهمیدند که چرا دامبلدور تنها جادوگریه که لرد سیاه ازش میترسه چرا که امواج قدرت دامبلدور در تمام فضای ژاندارمری پخش شده بود و ظاهرا همه نیز متوجه این موضوع شده بودند در همون لحظه چند جرقه از نوک چوبدستیه دامبلدور خارج شد ! مرگخواران که احساس خطر کرده بودند ناخداگاه کمی به هم نزدیکتر شدند .
دامبلدور بدون توجه به مرگخواران با صدایی که هر لحظه امکان داشت تبدیل به عربده بشود گفت : کار کدومتون بود ؟
همه مرگخواران زیر چشمی نگاهی به ولدمورت کردند اما هیچ کس جرئت نداشت اربابش را لو بدهد دامبلدور این بار با صدای بلندتری گفت : که نمیگید هان ؟
باز هیچ کس جواب نداد
ناگهان دامبلدور چوبدستیش رو بالا گرفت و فریاد زد : آوادا.......
ناگهان همه مرگخواران با انگشتان اشارشون ولدمورت رو نشان دادند که سعی میکرد یواشکی از آنجا خارج بشود
دامبلدور با نگاهی آکنده از نفرت به ولدمورت که نزدیکی در خشکش زده بود نگاه کرد . ولدمورت فقط در واکنش به نگاه دامبلدور توانست لبخند کوچکی بزند .
( دوربین از بیرون ژاندارمری داره ساختمان ژاندارمری رو نشون میده ) همه چراغها خاموش بودند هیچ صدایی شنیده نمیشد گویی کسی در آنجا نبود . ناگهان صدای انفجار بسیار مهیبی در ژاندارمری شنیده شد و به دنبال آن صدای انفجار بسیار قویتری که با نور زیادی همراه بود .
در ژاندارمری از جا کنده شد عده ای از مرگخواران بر روی خیابان هاگزمید روی هم افتادند . عده ای دیگر از پنجره های ژاندارمری به بیرون پرتاب شدند و آخرسر ولدمورت با چهره ای شبیه زغال که اصلا در سیاهی شب قابل تشخیص نبود به وسط خیابون پرتاب شد و روی عده ای از مرگخواران افتاد که تازه در حال بلند شدن از سر جاشون بودند .
دامبلدور در حالی که ازش نور خیره کنده ای ساطع میشد با یک حرکت از ژاندارمری بیرون پرید و وسط خیابون فرود اومد. ولدمورت به اضافه مرگخواران با دیدن دامبلدور از سرجایشان بلند شدند و دو پا داشتند دوازده سیزده تا پای دیگه قرض گرفتند و فرار کردند و دامبلدور هم در حالی که طلسمهایش را به هر طرف میفرستاد دنبال آنها کرد و همگی در تاریکیه شب از نظرها پنهان شدند .
در این میان هلگا و رز و بلیز و بیل جاستین به همراه اعضای محفل داشتند با تعجب از پنجره های شکسته ژاندارمری به نقطه هایی نگاه میکردند که داشتند فرار میکردند و حالا قطعا چند کیلومتری از آنجا دور شده بودند........


ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۲۷ ۱۹:۳۸:۳۸



Re: ژاندارمری هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۲:۴۰ سه شنبه ۲۷ دی ۱۳۸۴
#58

هلگا هافلپافold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۳ یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۳:۵۲ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۲
از كجا باشم خوبه؟!؟!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 705
آفلاین
رز تو استخدامي ولي اي كاش توي نمايشنامت اين تيكه ها رو نميذاشتي!:
1-هلگا:اينا ولشون كن رز بيا بريم تو دفتر من!
2-رز : هر وقت خواستيم تمام جامعه ي جادوگري رو از حرفامون با خبر كنيم به تو اطلاع ميديم !
3-اوه قدمت رو چشم جاستين عيب نداره از همين الان مي توني مشغول به كار شي!
بابا اينا كارمنداي ژاندارمري يعني كارمنداي منم!و تازه همكارهاي جديد تو هم هستن!اگه از همين اولين نمايشنامت كه كسي تو رو نميشناسه اينجوري بنويسي نميتونم باهات كنار بيم!....اينجا كسي از اين جور چيزا نميگه!
در ضمن تو كه هميشه خيلي بهتر از اين نمايشنامه مينوشتي!چرا اين دفعه اينجوري نوشتي؟!

***********************************************
هلگا چاي ريختن رو ول كرد و با عجله چوبدستيش رو برداشت و از در بيرون رفت!بعد از چند ثانيه دوباره اومد و به رز گفت:راستي تو فعلا رسمي نيستي!رسمي شدنت وقتيه كه توي جنگ الان فعاليت مثبت داشته باشي خانم!...و سپس دوباره با عجله به سمت بروبچز ژاندارمري و مرگخوارها رفت!....
بليز:حرفاي خصوصيتون تموم شد خانوم؟!
هلگا چشمكي زد و گفت:به جنگت برسه!حرفاي ما شروع نشد كه بخواد تموم بشه!...و سپس به سمت مرگخواري رفت كه دست هاگريد و گراوپي رو از پشت بسته بود!....بيل و جاستين هم به كمك هلگا اومدن و شروع كردن به مبارزه!...
از طرفي رز و سيبل هم با بلاتريكس و نارسيسا و چند تا مرگخوار زن ديگه درگير بودند!...صداي بلاتريكس اومد كه قهقه شيطاني بلندي كرد و گفت:سيسي دو تا جوجه ميخوان ما رو به خا بمالن!..نگاهي به رز كرد و گفت: كوچولو تو هنوز پستونك ميخوري بعد اومدي جنگ؟...رز هم درجواب يه طلسم به سمت بلاتريكس فرستاد و بعدش هلگا فقط ديد كه صورت بلا پر خون شده!...
افراد كمكي محفل هم حسابي مشغول بودن و هركدوم كاري ميكردن و در اون طرف....
هلگا جيغي زد و گفت:خداي من ولدمورتم اومده؟...
ولدمورت كه با شنيدن صداي هلگا به دنبال منبع صدا ميگشت نگاهش روي هلگا ثابت موند و نيشخندي روي لبش پديدار شد!سپس در حالي كه رخلاف دامبلدور هيچگونه استعدادي در خونسرد نشون دادن خودش درش پيدا نميشد به سمت هلگا قدم برداشت!...همه در حال جنگيدن بودن و هيچ كس متوجه هلگا و ملدمورت نبود!حتي دامبلدور هم حواسش به شيش تا مرگخواري بود كه حريف شده بود!...
هلگا نگاهي به اطراف كرد و وقتي ديد كه هيچ كمكي نداره آهي كشيد ولي نگراني خودش رو اصلا بروز نداد و مسمم به سمت ولدمورت قدم برداشت!...بديش اين بود كه ولدمورت و سالازار از دست هلگا دل خوشي نداشتن!...
ولدمورت نگاه زيركانه اي به هلگا انداخت و گفت:من بهت هشدار داده بودم كه نبايد با من در بيفتي!...
هلگا:منم بهت هشدار ميدم كه اگه يكبار ديگه سعي كني به من هشدار بدي خدمتت ميرسم!...
ولدمورت نگاهي به دستهاي هلگا كرد و گفت:ولي دستهاي تو داره ميلرزه!تو ميترسي!مگه نه؟...
هلگا اصلا سعي نكرد كه ترسش رو پنهان كنه و گفت:يه كم ميترسم ولي ترسم بيشتر از خشمم نيست!....
سپس ولدمورت و هلگا با همديگر چوبدستيشون رو بالا آوردن و هر كدام يه ورد مختلف رو به زبون آوردند......
ادامه دارد!.....


هاف[size=large][color=FF0066]ل[/co


Re: ژاندارمری هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۲:۰۵ سه شنبه ۲۷ دی ۱۳۸۴
#57

رز زلرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۸ سه شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۶:۳۶ جمعه ۲ تیر ۱۳۸۵
از خوابگاه مختلط هافلپاف!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 181
آفلاین
كه صداي انفجاري مانع از گفتن حرفش شد
هلگا : صدا از اونور ژاندارمري بود
همگي با اين حرف هلگا به سرعت به اون طرف ژاندارمري ميرن و با رز زلر كه روي زمين افتاده بود برخورد مي كنن
هلگا : رز تو اينجا چي كار مي كني ؟؟
جاستين : بهت حمله كردن ؟
مايك : كجان تا خودم بكشمشون اخه مي خوام افتخارش نصيب من بشه
رز : اخه كي گفته به من حمله شده من عين هميشه سوار جاروم بودم و داشتم ميومدم صدبار به خودم گفتم رز جلوتو با دقت نگاه كن
هلگا : حالا چيزي نشده بيا بريم تو يه چايي بخوريم
مايك : اره بريم من خيلي هوس چاي كردم
هلگا : من منطورم خودم و رز بود ما مي خوايم با هم خصوصي صحبت كنيم
بليز : پس بودن من واجبه
رز : هر وقت خواستيم تمام جامعه ي جادوگري رو از حرفامون با خبر كنيم به تو اطلاع ميديم
هلگا : اينا ولشون كن رز بيا بريم تو دفتر من
هلگا و رز به طرف دفتر هلگا ميرن وارد دفتر ميشن و در رو پشت سرشون مي بندن
هلگا :چاي نخود مي خواي يا چاي معمولي ؟؟؟؟
رز : چاي نخود با معدم نميسازه
هلگا : اخ پس از خوردن يك چيز بد مزه محرومي
رز : راستي غرض از مزاحمت اين بود كه مي خوام تو ژاندارمري مشغول به كار بشم
هلگا : اوه قدمت رو چشم جاستين عيب نداره از همين الان مي توني مشغول به كار شي
رز : خب پس اولين كاري كه واستون مي كنم مي گم كه مرگخوارا رو تو راه ديدم كه داشتن به طرف اينجا ميومدن
هلگا : اين چه وقت گفتنه الان بايد رسيده باشن
رز : گفتم وقتي بگم كه رسما مشغول به كار شده باشم
در همين موقع صداي فرياد بليز به گوش رسيد : مرگخواراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
............................................
اميدوارم من رو به عنوان يكي از كارمنداي ژاندارمري بپذيرين

من اجازه دارم که این پستت رو بخاطر خاله بازی بودن و نداشتن فضاسازی و کلا توصیفات پاک کنم.این دفعه اینکارو نمیکنم ولی دیگه تکرار نشه


ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۲۷ ۱۲:۳۸:۵۲

هافلپاف هرم نبض آتشين ماست در شرجي عشق و اشتياق
تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.