هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: داستان آخر
پیام زده شده در: ۲۳:۳۴ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۸۷
#7

نارسیسا مالفویold**


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۰ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۴:۲۳ سه شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸
از یه دنیای دیگه !
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 392
آفلاین
تاپیک جالبی بود ، ولی متاسفانه تاریخ مصرفش گذشته .

اگه کسی طرح جدیدی براش داره ، می تونه تو ارتباط با ناظرین مطالب اشتراکی مطرح کنه ، تا دوباره بازش کنم .

تاپیک قفل شد !


ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در تاریخ ۱۳۸۷/۸/۲۴ ۲۳:۳۷:۱۲


Re: داستان آخر
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹ پنجشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۵
#6

سامانتا ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۹ پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۳:۴۵ سه شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۷
از ما که گذشت!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 248
آفلاین
از میان کتاب های قدیمی آن را به سختی بیرون کشید.خاک زیادی روی آن را گرفته بود . بر روی جلد کتاب فوت کرد . نام روی آن را که با حروف طلایی رنگ حک شده بود خواند :
خاطرات من
آرام آن را باز کرد . آن را ورق زد تا به یک نوشته رسید!
فصل آخر>>>>>>>>>
شروع به خواندن کرد:
" هری پاتر مرد و هیچ کس نمی داند شاید او ما را تنها گذاشت تا خود را برای همیشه در یادهایمان جاودانه سازد . من تنها برای کمک به او بودم اما انگار دیر به او رسیدم چرا که حالا دیگر او رفته ومن باید تا ابد تاوان روزهای سختی را که به او تحمیل کردم پس دهم و چقدر سخت خواهد بود ثانیه ایی را که باید بر تقدیرم نفرین بفرستم .
اکنون دیگر همه چیز آرام است ! اعضای محفل دیگر هیچ کدامشان را از آن روز ها ندیدم اما مطمئنا هیچ کدام از آنها مثل من روزهای سختی را در پیش رو نخواهند دید!
با این حال فکر کنم در این میان تنها کسی که خود را برای همیشه نبخشد دراکو است.
باز هم روزهای جدید خواهد آمد و هاگوارتز باز هم میزبانان جدید خود را این بار با آرامشی همیشگی پذیرا خواهد شد.
خب فکر کنم که دیگه وقته رفتنه اما نمی نویسم پایان نمی دونم شاید یه روزی دوباره برگشتم و جمله آخر این فصل رو تموم کردم! "
به پایین صفحه چشم دوخت نوشته شده بود:
شاهزاده دو رگه
پس آرام قلم را داخل جوهر زد و در پایان اون صفحه نوشت :
اما فکر کنم که هیچ وقت هیچ کس بتونه پی به راز اون جای زخم ببره .............!
THE END

______________________________________________

سامانتا ولدمورت................................!!!!


از دفتر خاطراتم :

از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م


Re: داستان آخر
پیام زده شده در: ۱۴:۰۲ چهارشنبه ۹ فروردین ۱۳۸۵
#5

سارا اوانز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۶ شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۴:۳۵ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از بالای سر جسد ولدی!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 993
آفلاین
در خیابانهای بزرگ شهر راه می رفت.شهر لندن در آرامش به خواب رفته بود.غافل از اینکه کسی منتظر اتفاق ناگواری ست.هری بسیار خسته بود.از آن همه تعقیب و گریز خسته شده بود.چرا او نمی توانست مانند سایر مردم زندگی کند؟چرا او همیشه قربانی می بود؟و چرا همیشه او بود که می بایست کسی را از دست بدهد.می دانست راه زیادی در پیش دارد.اما نه مقصد را می دانست و نه مقصود را.در دل از دست همه عصبانی بود.به این فکر می کرد که چرا ولدمورت از او فرار می کرد ؟چرا جلو نمی آمد و کار را تمام نمی کرد؟یعنی چه چیز مانع او شده بود؟
این افکار در ذهنش به دوران افتاده بود که ناگهان نوری اندک از سویی از خیابان روشن شد.و سپس یک طلسم بیهوشی بود که از جانب هری به آن سمت فرستاده شد.....مطمئن بود که از افراد خودی نیست البته اگر افرادی ماننده باشند.........
کنجکاو شد تا به آن سو برود.....به جسد مرد نزدیک شد....درست حدس زده بود او را نمی شناخت..اما از لباسهای سیاه و خاکی و کلاه بزرگی که تا روی پیشانیش را پوشانده بود کاملا مشخص بود که او یک مرگخوار است....به اطراف نگریست...خیابان همان طور آرام و ساکت می نمود.....کوچه ایی تنگ و باریک در مقابلش قرار داشت...در رفتن تردید کرد....اما تصور اینکه شاید آن کوچه زندگی او را تغییر دهد و به مفهوم دیگری بخشد او را قادر ساخت رفتن را بر قرار ترجیح دهد...می دانست هر چیز قابل تجربه است و تا امتحانش نکند نخواهد فهمید خوب است یا نه؟
تصمیم خود را گرفت و پا در آن سیاه چال بی انتها گذاشت....خطر را حس می کرد...چوب دستی اش را به سختی در دست می فشرد.....آخرین ورد هایی که یاد گرفته بود در ذهن مرور می کرد...آن ها آخرین هدیه هایی بودند که به او داده شد.....تنها یادمانده های بهترین دوستانش......خاطره ی از دست دادن آن ها باعث شد استوارتر به سوی مقصد نا مشخص گام بردارد......اما آن کوچه خیال تمام شدن نداشت......کوچه از دیوار های بلند و سیاهی تشکیل شده بود که ساخت آن بدست مشنگ ها غیر ممکن می نمود..بدون هیچ روشنایی...سیاهی مطلق.....
کم کم از دور نوری ضعیف توجه او را به خود جلب کرد.حالا با سرعت بیشتری حرکت می کرد.....پس از چند لحظه صدایی در آن جا طنین انداز شد:
_هری پاتر قهرمان.....فرد برگزیده.....
صدا را می شناخت.هری احساس می کرد تعداد افراد در اطرافش مرتب افزون می گردد.با خشم چوب دستی اش را در دست فشرد و گفت:
_ولدمورت.......
ولدمورت پاسخ داد:
_درسته.....آفرین.....حالا میخوام که خودمو بهت نشون بدم...شاید دلیل این غیبت طولانیو بفهمی!
و جلوتر آمد و در همان روشنایی اندکی که هری را به سمت خود کشانده بود قرار گرفت.قابل باور نبود.چیزی که هری می دید هیچ شباهتی به صورت نداشت......کاملا از بین رفته بود.....مشخص بود که در آتش سوخته است......ولدمورت بار دیگر به سخن آمد و گفت:
آره تو آتیش سوخته!اما قبل از اینکه دلیلشو بفهمی از دنیا خداحافظی کردی......
هری و ولدمورت هر دو در یک زمان طلسم ها را رها کردند......ولی طلسم ها بهم بر خورد نکردند.طلسم آبی رنگ ولدمورت از طلسم هری رد شد......لحظه ایی بعد این جسد بی جان هری بود که با آرامش بر روی زمین افتاده بود......مرگ خواران بعد از اینکه دریافتند هری مرده است به طرف ولدمورت برگشتند....اما آن جا نیز چیزی جز یک شنل بدون جسم نبود..................................
همه چیز با یک جای زخم شروع شد و اکنون هری هم با همان جای زخم مرد............................
_______________________________________________

روز خوش
سارا اوانز


ویرایش شده توسط سارا اوانز در تاریخ ۱۳۸۵/۱/۹ ۲۳:۰۲:۱۹


Re: داستان آخر
پیام زده شده در: ۴:۵۳ چهارشنبه ۹ فروردین ۱۳۸۵
#4

لرد بلرویچold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۳ یکشنبه ۲۰ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۶:۲۳ چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۳
از bestwizards.com
گروه:
کاربران عضو
پیام: 402
آفلاین
در لحظه اي كه تمام مردم اطراف ساكت و غمگين بودند دامبلدور ((البته فرض رو بر اين ميگيريم كه زنده بوده)) با وغار تمام سر بلند كرد و شروع به صحبت كرد، اودر بالاي سكويي ايستاد كه بلنديش به اندازه يك خانه 2 طبقه ماگلها بود:جادو گراني كه در سوگ هري شريك هستي ناراحت نباشيد كه ولدمورت هم نابود شده است پس همه با هم شروع به خواندن شعري به ياد بود هري خواهيم كرد
مردم كه بعضي از آنها مقداري شاد و بعضي از انها بسيار غمگينم و ناراحت بودن همه با هم شروع به خواندن شعر كردند
اي هري با صحبتهاي دلپذير تو بودي در ميان ما بي نزير
اي هري جادوگر توبودي براي ما يك گهر
هري تو هستي هميشه دردلمان پس خدا هست با تو در ان جهان...........................
شعر كه به اتمام رسيد دامبلدور دوباره شروع به صحبت كرد كه در باره هري بود و تعريفها و تمجيدهاو...............
سريوس((البته فرض رو بر اين ميگيريم كه زنده بوده)) در گوشه اي ايستاده بود و با صورتي گريان به سخنان دامبل دور گوش ميداد در كنار سريوس هرميون با رون و اسنيپ ايستاده بودند در گوشه اي درورتر كه پشت هاگريد بود جيني در حالي سخني نميگفت و حتي كوچكترين حركتي نميكرد ايستاده بود .به نظر ميرسيد كه شك بزرگي بهش وارد شده و باور كردن اين كه تنها همدم سميميش مرده باشد برايش باور كردني نبوده ،دامبل دور ميگوفت: ما هميشه هري را در دل زنده نگاه خواهيم داشت و ان پسري كه در زندگي روز خوشي را نديده سر انجام فداي مردم و تماميه جادوگران شد.پس هميشه به ياده جاي زخم


هریپاتر را هنوز هم دوست میداریم


Re: داستان آخر
پیام زده شده در: ۱۷:۲۲ پنجشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۴
#3

shan potter


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۷ شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۴۱ شنبه ۷ مهر ۱۳۸۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 18
آفلاین
در يك لحظه نفس گير ...... حتي ذرات غبار و خون در هوا معلق ماند ..... ولدمورت آهسته سرش را پايين آورد و به شمشير درخشان گودريك گريفندور كه در قلبش فرو رفته بود نگاه كرد ... بعد با بي تفاوتي سرش را بالا برد و به صورت غرق در خون هري نگاه كرد .. درست در لحظه اي كه هري با تمام قدرت هاي پاك وجودش در لحظه نااميدي و اميد ، در لحظه اي به اندازه افتادن يك قطره خون در حوضچه خون ضربه اش را وارد كرده بود ... جاي زخمش شروع به درد گرفتن كرد .. دردي عجيب... چرا ؟؟؟
نغمه اي مي شنيد .. نامفهوم...
دستش را بالا برد و بر روي جاي زخمش گذاشت . گرمي خون را در لابلاي سرانگشتانش حس مي كرد ....
اشتباه كارم كجا بود ؟ ( اين حرف را ولدمورت به هري زد )
هري به خود آمده و به چهره بي روح ولدمورت خيره شد...
عشششقققققق................
هري همزمان با بيرون كشيدن شمشير از قلب سياه ولدمورت اين جمله را فرياد زد ...
راههاي بي پايان عشق .........................
در همان موقع در لحظه اي كمتر از يك پلك زدن هري وحشت و درد را در چشمان ولدمورت ديد ...وحشت و دردش بي پايان مي نمود .
در حين افتادن ولدمورت ، هري صدايي شنيد ، صدايي شبيه گردباد ، طوفان ، ... اين صدا از وجود ولدمورت بود ... هري گردبادي را ديد كه از نقطه ورود شمشير بيرون آمد و ولدمورت را احاطه كرد ...... طوفان گناهانش او را به دنياي برد كه براي خودش ساخته بود ، دنيايي كه او در آخرين لحظه زندگي ديده بود .. وحشت و درد بي پايانش از همين بود .....
سكوت ...................
صداي نغمه بلندتر شد ، نغمه اي كه در ابتدا نامفهوم بود .. كم كم واضح شد.......... آوازي آرامش بخش .......
گرمي نوري را در اطرافش احساس كرد .. نور جدا شده و در مقابلش قرار گرفت .... چقدر شبيه ققنوس است .... شايد ققنوس نباشد ... بله .. عشق است كه به شكل ققنوس تجلي يافته است ....
ققنوس بالهاي زيبايش را باز كرده و سر را به نشانه احترام در مقابل هري خم كرد ... مادر ، پدر .......

**** ده سال بعد ****
هري ، پسرم كجايي ؟
اينجام مامان آماده شدم .
بابات كجاست ؟
من دارم آماده مي شم .
رونالد ويزلي تو بايد هميشه آخرين نفر باشي ؟!
هرماني عزيزم دارم دنبال رداي شبم ميگردم .
( اوووفففف هيچ وقت منظم نمي شه )
مامان مي شه يك بار ديگه برام بگي داريم كجا مي ريم و كيا ميان ؟
هري من كه نمي تونم هر بار اين داستان رو برات بگم . ( هرماني با مهرباني {{{ خود به خود هم قافيه شد _ شان پاتر }}} به صورت پسرش نگاه كرد و در مقابل چشمان مظلومش تسليم شد )
خيلي خوب .. ما داريم ميريم سر مقبره هري پاتر .. خيلي ها مي يان اونجا.... بزار ببينم .... عمو بيل و زن عمو فلور با پسرشون سيريوس _ عمو فرد و جرج با زن و بچه هاشون _ تانكس و لوپين با دوقلوهاشون ، جيمز و ليلي و ...
مامان شنيدم دايي لوپين يك انقلاب بزرگ توي روابط بين گرگينه ها و جادوگرها به وجود آورده .. درسته ؟
بله عزيزم ، ده سال پيش لوپين يك گرگينه قاتل به نام گري بك رو كشت و گرگينه هارو سازماندهي كرد . كار اون خيلي مهم بود هم براي گرگينه ها هم براي جادوگرا هر دو گروه الآن در صلح و آرامش كنار هم زندگي و كار مي كنند . لوپين هم الآن نماينده اونا تو وزارت خونست ...
خب خب ... در مورد بقيه مي دونم .. مي خوام در مورد هري پاتر بيشتر برام بگي ...
در حالي كه چهره هرماني در هم رفته بود به ياد گذشته افتاد .... قطرات اشك ناخداگاه بر چهره اش جاري شد ..
آهسته زمزمه كرد ...
هري پاتر .... يك افسانه بود ... و زخمش افسانه اي ديگر .... افسانه عشقي كه با فداكاري مادرش در وجودش جوانه زد و با فداي جانش در برابر ظلم ماندگار شد ....
امروز روزيه كه ولدمورت به دست هري كشته شد .
عشق هري تبديل به افسانه شد . افسانه جاي زخم................


برو اي گداي مسكين در خانه علي زن
كه نگين پادشاهي دهد از كرم گدا را


Re: داستان آخر
پیام زده شده در: ۲۱:۰۸ چهارشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۸۴
#2



نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۴ سه شنبه ۵ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۴۰ چهارشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۸۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 370
آفلاین
دیگر همه چیز به پایان رسیده بود... تاریکی ها، بدی ها از روی زمین محو شده بود.
لحظه ای که هری سال ها انتظار آن را می کشید فرا رسیده بود.
بعد از مبارزه ای طولانی سرانجام فرد پیروز مشخص شده بود.
چه کسی باورش می شد که لرد ولدمورت، کسی که در زمان خود سیاه ترین جادوگر قرن به حساب می آمد نابود شده است؟
غیر قابل تصور بود... اتفاقی که باورش برای همگان دشوار بود به حقیقت پیوسته بود... رویایی که بچه ها تا بزرگ ها هر شب آن را می دیدند و به امید آن زندگی می کردند به واقعیت تبدیل شده بود.
هری نمی دانست باید خوشحال باشد یا ناراحت.
چطور می توانست ناراحت باشد در حالی که به هدفش رسیده بود و توانسته بود بزرگ ترین کمک را به دیگران بکند و از طرفی چطور می توانست از صمیم قلب خوشحال باشد در صورتی که دیگر بعد از آن هدفی برای قوی ماندن و مبارزه با سختی ها نداشت.
هیچ کس جز هری و جسد بی جان لرد ولدمورت که با فلاکت تمام گوشه ای افتاده بود، حضور نداشت.
مبارزه ای که صورت گرفته بود تنها بین ولدورت و هری بود و حالا هری پیروز بود.
هری توانسته بود انتقام افرادی بی گناه که به خاطر پستی ولدمورت کشته شده بودند را بگیرد... توانسته بود دنیا را از تاریکی نجات بدهد و مهم تر از همه توانسته بود به تمام مردم بیاموزد که تنها قدرت برای زندگی لازم نیست، در واقع این عشق است که در قلب های انسان ها نیرویی به وجود می آورد که در مقابل تمام قدرت های اهریمنی مقاوم است و مبارزه می کند و در آخر پیروز می شود.
ولدمورت نتوانست خودش را بیابد چون نتوانسته بود هدف واقعی اش را بشناسد به همین دلیل شکست خورد، حتی از افراد ضعیف، چرا که در قلب آن ها نیز عشقی هر چند اندک پیدا می شد.
هری به سمت جسد ولدمورت قدم بر داشت. نفسش را در سینه حبس کرده بود وقتی بالای سر او رسید چشمانش را بست سپس آن ها را به آرامی باز کرد.
ولدمورت حتی در آخرین لحظه ی زندگی اش دست از پستی هایش برنداشته بود. چهره اش این را نشان می داد.
هری چیزی به زبان نیاورد در واقع نمی توانست چیزی بگوید انگار قدرت تکلمش را از دست داده بود... هر کسی دیگری هم که جای او بود چنین حسی داشت.
در همان لحظه صدایی از پشت هری به گوش رسید.
او با سرعت برگشت و به دو نفر که با سرعت به طرف او می دویدند خیره شد.
آن ها دوستانش بودند که تا آخرین لحظه او را همراهی کردند یعنی هرمیون و رون.
سرانجام آن دو به هری رسیدند.
در چشمان هرمیون اشک حلقه زده بود در حالی که نفس نفس می زد گفت: هری... هری... حالت... خوبه؟
هری سرش را پایین انداخت و جواب نداد.
رون با تعجب به هری نگاه کرد. دستش را روی شانه ی هری گذاشت و گفت: چی شد؟ اونو...
با دیدن جسدی که کمی آن طرف تر بود حرفش را قطع کرد و تته پته کنان گفت: ت ت ت تو... اون ن ن نو... ش ش ش شکست... د د دادی؟ و بعد با صدای بلندی خندید طوری که در فضای بی روح و خفقان آور آن جا طنین انداخت.
هری باز هم جواب نداد. چون باورش نمی شد او بود این کار را کرد.
سرانجام هری بعد از چند دقیقه لب به سخن گشود و گفت: بقیه کجان؟
هرمیون با لحنی غمگین گفت: نمی دونیم.
رون گفت: فکر می کنم همین دور و ورا باشن می تونیم با اونا برگردیم.
هری با ناامیدی گفت: چطوری؟
رون جواب داد: نمی دونم.
هری چند قدم به جلو برداشت و گفت: فقط بریم نمی تونم این جا رو تحمل کنم.
در این هنگام اعضای محفل که برای مبارزه ی نهایی آمده بودند از فاصله ای دور نمایان شدند.
هرمیون لبخند بی رمقی زد و گفت: بالاخره اومدن.
آن ها با اضطراب به طرف هری آمدند و اولین سوالی که از او کردند این بود: حالت خوبه هری؟
و هری هم مانند گذشته فقط سرش را به علامت مثبت تکان داد در حالی که درونش چیز دیگری می گفت.
دست تانکس یک پورتکی دیده می شد.
او جلو اومد و رو به همه اعلام کرد: وقت رفتنه.
تنها چند نفر از آن ها باقی ماندند برای از بین بردن حتی اثر کوچکی از لرد ولدمورت!
آن چند نفر باقی مانده دور هم جمع شدند و دستشان را روی پورتکی گذاشتند. کم تراز چند لحظه انگار زمین بلند شد و آن ها را به سویی دیگر پرت کرد.
آن ها برگشته بودند و حالا می توانستند با راحتی زندگی کنند. خصوصاً هری!



یک هفته بعد در روزنامه ی پیام امروز:

لرد ولدمورت نابود شد!
این تیتر بزرگی بود که در صفحه ی اول روزنامه ی پیام امروز خودنمایی می کرد و باعث شده بود توجه همه به آن جلب شود.
هری بعد از خواندن مطالب آن موضوع که همه را از حفظ بود لبخندی زد و روزنامه را روی میزش گذاشت و به یک نقطه خیره شد.
دستش را روی زخم پیشانی اش کشید و به یاد آورد که دیگر جای این زخم نخواهد سوخت. بنابراین دیگر چیزی به عنوان جای یک زخم غیر عادی برای او تعریف نشده بود.
---------------------------------------
حوصله نداشتم سرنوشت افرادو بگم.



داستان آخر
پیام زده شده در: ۱۹:۵۴ چهارشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۸۴
#1

آناکین مونتاگ old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۲ شنبه ۷ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۰۰:۲۴ چهارشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۹
از 127.0.0.1
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1402
آفلاین
خوب موضوع این تاپیک نوشتن آخرین بخش از داستان هری پاتره

همون طور که شاید شنیده باشین رولینگ گفته ک اخرین کلمه یاجمله ی کتاب 7 کلمه ی ((جای زخم)) هستش

شما در این تایپک داستانتون رو از اونجا شروع میکنید که تمام مبارزه ها بین هری و ولدمورت تموم شده

برنده ی این مبارزه رو شما با توجه به نظر خدتون انتخاب میکنید مثلا میگید که هری برنده شده و ولدمورت مرده یا برعکس ولدمورت برنده شده و هری کشته شده
یا اینکه هردو کشته شدن و یا هر چیز دیگه ای که به نظر شما میرسه
فقط باید از بعد از مبارزه داستان رو شروع کنید ودر اون باید به سرنوشت
افراد بعد از داستان اشاره کنید مثلا کی به کی میرسه یا چه کسی سر چه کاری میره ودر مجموع وضعیت افراد در اخر داستان
باز هم تاکید میکنم که باید داستان رو از بعد از مبارزه ی نهایی شروع کنید
حالا میخواد درست از لحظه ی پایان مبارزه باشه یا یک هفته بعد یا یک سال بعد ولی میتونید در اون داستان به صورت خلاصه به سرنوشت افراد اشاره کنید مثلا در مطلب یک روز نامه یا صحبت دو نفر با هم

چند نکته که باید توجه کنید
1:مهم نیست که حوادث داستان در کجا یا بین چه افرادی اتفاق می افته شما باید محل وقوع حادثه و افراد شرکت کننده در اون رو مشخص کنید

2:هر داستان ها دنباله دار نیستند یعنی هر فرد داستان رو شروع کرده
وخودش هم در همون پست به پایان میبره(ممکنه با توجه به نظر بچه ها بعد از 10 یا 20 پست شکل داستان نویسی تغییر کنه )

3:افراد باید قبل از شرو ع داستان در دو یا سه خط مشخص کنند که چه کسی در مبارزه برنده شده و داستان بین چه افرادی اتفاق می افته و ...
البته اگه کسی فکر میکنه که میتونه این موارد رو تو داستان بیاره خیلی بهتره

4:مهم ترین نکته

در آخرین جمله ی داستان شما باید حتما به کلمه ((جای زخم)) اشاره بشه باز هم تاکید میکنم حتما در اخرین جمله باشه
واگه آخرین کلمه باشه خیلی بهتره

هر پستی که در آخرین جملش کلمه ی جای زخم نباشه بدون هیچ اخطار ی پاک میشه








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.