هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





ژاندارمری هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۹:۱۹ شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۵

آنتونین دالاهوفold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۶ شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۲:۳۷ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۸۵
از هاگوارتز
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 108
آفلاین
بعد از بیماری سخت مایک لوری و بستری شدنش در سنت مانگو رفته رفته، بچه های ژاندارمری هاگزمید هم رفت و آمدهای خودشان را به ژاندارمری کم تر کردند. 1 ماه گذشته بود و لوری همچنان مریض روی تخت بیمارستان افتاده بود، بچه های ژاندارمری هم دیگه به ژاندارمری نیآمدند و ژاندارمری به یک مکان متروکه تبدیل گشت.
ماه گذشت و مایک لوری بعد از مرخص شدن از سنت مانگو کم کم توانایی سابقش را بدست آورد، شفادهنده ی او در سنت مانگو او را امیدوار کرده که می تواند مثل سابق دوباره در عملیات شرکت کند به این شرط که فعلا از پیاده روی و شتاب سریع خودداری کند. مایک لوری بچه های ژاندارمری را با ارسال نامه به وسیله جغد از بازگشتش مطلع کرد و وجب شد که کادر ژاندارمری دوباره گرد هم آیند و ژاندارمری فعال شود، زیرا چند مورد جرم در هاگزمید شایعه شده بود که جهت بررسی بچه های ژاندارم باید کار خود رو شروع می کردند. و همین کار رو هم کردند.
ماموریت اول:
مایک لوری در یک روز گرم در داخل ساختمان زیبای ژاندارمری در اتاق جلسات، در حال شرح دادن ماموریت برای بچه های ژاندارمری بود:
مایک: خب بچه ها ما باید امشب کاخ ولینگتون، کاخ شخصی گادفادر مملی و خود شخص ایشون رو زیر نظر بگیریم..امشب ممل جشن بزرگی رو به مناسبت تولد 60 سالگی اش ترتیب دیده و از تمام گادفادران، مخصوصا سیریوس گادفادر دعوت کرده..مسلما همه می دونیم که امشب در کاخ ولینگتون یک مجمع مافیای جادوگران و سازمان های جنایی رو داریم، جالب اینجاست که ممل گادفادر، از سران هاگزمید و شخص من دعوت کرده..در واقع به نوعی خواسته بی گناهی خودشو در مورد قاچاق های اخیر هاگزمید نشون بده...حالا کار شما چیست؟
مارکوس: خب چیه رئیس؟
مایک: صبر داشته باش برادر الان میگم....
و دستش را به سمت لیوان آب برد و لیوان را در حلقش چپه نمود و کمی آب نوشید..سپس با چند سرفه پیاپی ادامه داد:
شما باید در طی این مدت که همه در سالن پذیرایی هستند برید طبقه بالا...اتاق ممل گادفادر، همه جارو بگردید ببینید توضیحی یا مدرکی در مورد این جنایات می یابید یا نه...حالا نحوه کار بدین شکله که من میگم...مارکوس و بلیز به عنوان مثلا بادیگاردهای من میان تو مجلس...چون همه بادیگارد دارن....سامانتا و هیپزیبا هم از درب پشتی به طبقات بالا نفوذ می کنند...اوکی؟
بروبچه ها: اوکی...حله...
مایک: پس همه امشب رای ساعت یک ربع به هشت تو ژاندارمری با لباس های رسمی مجلسی..کت و شلوار تیپ و غیرو...همه حالا پاشید برید خونه...
بلیز: من خونه ام دوره...
سامانتا: من تو ژاندارمری همیشه هستم...
هیپزیبا: من اجاره خونه نددادم انداختنم بیرون...
مارکوس: منم که بازوی شما هستم رئیس...
هدویگ: من هم که چون رو درخت عقاب کمین کرده می ترسم برم...بالا...
مایک: ای خدا من چیکار کنم...به جهنم هر کاری می خواید بکنید...

سپس از رو صندلی اش از تو اتاق جلسات پا شد و با عصبانیت بیرون رفت...


ادامه دارد........



Re: ژاندارمری هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۲:۰۳ دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۵

بلرویچ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۰ یکشنبه ۷ اسفند ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱:۴۷ پنجشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۸۵
از گاراژ ابی تیزی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 267
آفلاین
در راستای افشاگریهای اخیر ، در رابطه با شناسه های مختلف مایک لوری و بلاک شدن این مرد هزارچهره بنده این پست را نواختم . هیچ ارتباطی با پستهای قبلی و بعدی نخواهد داشت . ولی بدلیل علاقه ام به مایک و شخصیت ستودنی او این نمایشنامه را می نویسم .

-------------------------------------------------------------

چشمهایشان می سوخت . سرما وجودشان را در بر گرفته بود ولی باید او را تعقیب می کردند ؛ این بهترین فرصت برای دستگیری او بود . سالها او در نقابهای مختلف ، جرمهای بزرگی انجام میداد ولی هیچگاه دستگیر نشده بود .

- هی رفقا ... بهتر نیست بیخیال تعقیب بشیم . من دارم قندیل میبندم .

کرام در کابوسهایش هم تصور جاروسواری در این سرمای سوزناک را نداشت ، ولی بعد از گفتن این جمله از گفته خود پشیمان شد .

کوییرل : ببین کرام تو اگه می خوای بری برو ... ولی من باید مایک لوری رو دستگیر کنم . من مدتهاست منتظر این لحظه ام .

کوییرل با چنان خشمی به کرام نگاه کرد که کرام سرما را به رفتن ترجیح داد . فرد دیگری هم همراه کرام و کوییرل بود . از قد کوتاه و شنل وصله خوده اش کاملا مشخص بود که یک جن خانگی است . کریچر تا آن لحظه سکوت کرده بود و تنها به مایک که با فاصله بسیار زیاد از آنها ، سوار بر جارو پرواز میکرد ، چشم دوخته بود .

کریچر : کوییرل ، کرام ... اونجا رو ببینین !

مایک لوری ماسکی را به صورت زد و توسط وردی به صورتش چسباند ( بر گرفته از ایمپاسیبل 2 ) ، او دیگر مایک لوری نبود . از آن فاصله مشخص نبود چهره جدیدش مطعلق به کیست ، ولی بدون شک این تغییر چهره مدرک خوبی برای دستگیر کردن او بود . کوییرل درنگ نکرد و به همراهانش با دست اشاره کرد به آرامی دنبالش بروند . سرعتشان لحظه به لحظه بیشتر میشد ... به نزدیکی مایک رسیدند . ناگهان مایکل متوجه شد چند نفر در تعقیب او هستند . به پشت سرش نگاه کرد و آنها را دید . او دیگر مایک نبود بلکه مارکوس فیلینت بود . مارکوس سرعتش را زیاد کرد و در یک حرکت انتحاری شیرجه ای سقوط مانند به سمت زمین زد .

کوییرل : مایک تو راه فرار نداری ... بهتره تسلیم بشی .

ولی مایک خیال تسلیم شدن نداشت و هر لحظه از آنها دورتر میشد . کوییرل ، کرام و کریچر هم به سمت زمین شیرجه رفتند . آنها مایک را دیدند که بر روی زمین فرود آمد و وارد یک کافه قدیمی شد . لحظاتی بعد سه غریبه دیگر هم وارد کافه شدند . چشمان کوییرل در جستجوی مارکوس بود ولی او آنجا نبود . تقریبا کافه خالی بود و بجز دو غریبه شخص دیگری آنجا وجود نداشت . یکی از آن دو غریبه در پشت پیشخوان کافه ایستاده بود ، بسیار مضطرب به نظر می رسید ؛ مطمئنن او صاحب کافه بود . فرد دیگری هم با پشت موهای بلند ، پشت به آنها روی یکی از صندلی های روبروی پیشخوان نشسته بود و مشغول ریختن نوشیدنی کره ای در لیوان خود بود . آن مرد غریبه نبود .

کوییرل : بلرویچ خودتی ؟!

بلرویچ سرش را برگرداند و کوییرل را دید .

بلرویچ : اوه ... سلام پروفسور کوییرل !!! شما کجا ، اینجا کجا ؟!

کوییرل : بلرویچ تو مایک لو... نه ببخشید ... مارکوس فیلینت رو ندیدی ؟!

بلرویچ : بله پروفسور دیدمش . چند لحظه پیش اومد داخل و از در پشتی خارج شد . نمی دونم چرا حتی جواب سلام منو هم نداد ؟!

کوییرل و دو همراهش به ادامه حرف بلرویچ توجهی نکردند و به سرعت به سمت در پشتی کافه حرکت کردند . کرام در را باز کرد و اطراف را بازرسی کرد ولی کسی آنجا نبود . باورشان نمیشد به این راحتی مایک را گم کرده باشند . کریچر خسته شده بود و نفس نفس میزد ، بنابراین بروی پله های کافه نشست . کوییرل گیج شده بود ، امکان نداشت مارکوس به این سرعت دور شده باشد . او تنها چند ثانیه از آنها زودتر وارد کافه شده بود . بلرویچ به آنها .... . کوییرل فریاد زد :

- آره ... درسته ... اون بلرویچ نبود ، مایک بود . بلرویچ هرجا میره پیکان جوانان گوجه ایشم با خودش میبره . برین دنبال بلرویچ ...

هر سه وارد کافه شدند ولی بلرویچ آنجا نبود . بجای او بر روی صندلی ، ماسکی از چهره اش افتاده بود . مهماندار کافه در حالی که از ترس می لرزید با دست به در ورودی اشاره می کرد و گفت :

- از اون طرف رفت . اون منو تحدید کرد که اگه صدام در بیاد منو میکشه .

کوییرل با عجله از کافه خارج شد و با صحنه عجیبی روبرو شد . او مایک را دید که اینبار خود را به شکل هری پاتر در آورده بود و بسمت کارخانه ای قدیمی می دوید . چندین طلسم و ورد رنگانگ به طرف مایک شکلیک شد ولی هیچکدام به هدف نخورد . مایک وارد کارخانه شد و کوییرل ، کرام و کریچر هم بدنبالش . مایک از پله های آهنی کارخانه بالا رفت . آنجا یک کارخانه ذوب فلز بود . وردها و طلسما همچون بارانی به سمتش شلیک می شدند . او ترسیده بود و تنها بالا می رفت . بعد از سالها رازش فاش شده بود . به طبقه آخر رسید ؛ در لبه سکویی متوقف شد . دیگر راه فراری نداشت ...

مایک : نه ... خواهش میکنم ، من تسلیم میشم ... آخ ...

کوییرل با بیرحمی وردی به سمت مایک فرستاد و به او برخورد کرد . مایک تعادلش را از دست داد و از لبه سکو به پایین پرتاب شد . او داخل حوضچه مواد مذاب افتاد .

کوییرل : وای ... ولی من فقط می خواستم بیهوشش کنم .

مایک در داخل مواد مذاب شناور بود و رازش را فاش می ساخت . او انسان نبود ( برگرفته از ترمیناتور 2 ) ، تمامی تغییر چهره هایی را که تا کنون انجام داده بود ، نمایان شد . هری پاتر ، مایک لوری ، بلرویچ ، مارکوس فیلینت ، آلبوس دامبلدور ، کوییرل ... همه و همه نمایان شد . چهره ای در عرصه جادوگری نبود که مایک به شکلش در نیامده باشد . مایک تجزیه میشد و به اعماق حوضچه مذاب فرو می رفت .
کوییرل بر روی زمین زانو زد و سرش را به نشانه تاسف پایین انداخت . ولی دیگر دیر شده بود مایک لوری بلاک شده بود .

ناگهان زمین لرزه ای بوقوع پیوست ، آسمان شکافته شد و ماگماها به اطراف پخش شدند . صدایی از آسمان شنیده شد :

- یوهاهاهاها ... من مایک لوریم . فکر کردین فقط عله ماگما داره ... موهاهاهاها . اومدم بگم مایک لوری ، یگانه وبمستر نت ، جاودانه می ماند و فنا ناپذیر است . موهاهاهاها .

--------------------------------------------------------
نقد شد


ویرایش شده توسط توماس جانسون در تاریخ ۱۳۸۵/۲/۱۸ ۲۲:۳۸:۳۸
ویرایش شده توسط توماس جانسون در تاریخ ۱۳۸۵/۲/۱۹ ۱۷:۲۱:۰۳

دلبستگی من به پیکان جوانان گوجه ایم [size=large][color=000066]و[/color


Re: ژاندارمری هاگزمید
پیام زده شده در: ۵:۳۵ دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۵

لارا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۳۲ سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۵۶:۲۸ چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۹
از خانه ريدلها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 203
آفلاین
جادوگران عزيز و ساحره هاي محترم...
با توجه به اينكه شناسه مايك لوري بسته شده شما ميتونين آزادانه به فعاليت خودتون در اين تاپيك ادامه بدين.ايشون اگه بخوان با شناسه ماركوس فلينت(يكي از 100000شناسه شون)به فعاليت در اين تاپيك ادامه ميدن.اين نكته رو هم بگم كه همه براي پست زدن در اين تاپيك كاملا آزاد هستند و هيچ نوع محدوديتي وجود نداره.
موفق باشيد.(لارا)


تصویر کوچک شده


Re: ژاندارمری هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۲:۳۱ شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۵

سامانتا ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۹ پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۳:۴۵ سه شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۷
از ما که گذشت!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 248
آفلاین
مارکوس سامانتا و هپزیا دیدن حاجی گازشو گرفته می دوهه طرف اونا و داد می زنه ! از اون طرف مرلین دنبالش ! این بدو اون بدو تا اینکه رسیدن به اونا و حاجی پرید تو بغل مارکوس ! حاجی که از ترس می لرزید دائم می گفت : خودشه خود خودشه اوناهان اونجاست برید بگیریدش بدویید !
بر و بچس یه نگاهی به هم انداختنو و همچین که دیدن هیچی دستگیرشون نشد به مرلین نگاه می کردند دوباره بر می گشتن حاجی رو نگاه می کردن یه ابسیلون این جوری گذشت تا اینکه فهمیدن فقط باید به مرلین نگاه کنن چون حاجی از هوش رفته بود !
مارکوس حاجی رو یه گوشه پهن کرد روی زمین و اومد طرف مرلین و گفت:
-این چرا غشید؟ باز چه کارش کردی بدبخت رو؟
مرلین نفس راحتی کشید و گفت : حاجی دیده بودیم ولی نه دیگه به این ترسویی !!!
خلاصه مرلین تعریف کرد که بابا جان با حاجی رفتیم پشت درخت یه شنل به درخت آویزون بود حاجی فکر کرد که همون ساحره هست کپ کرد و بقیش هم که مشاهده نمودید!
4 نفری یه نگاهی به حاجی انداختنو یه کم به قیافیه رنگه گچیچ دل سوزوندنو برای خودشون متاسف شدن که این پیریه دمه گوری رو پا شدن آوردن ماموریت!(حاجی اومده ماموریت ماموریت کجا بره آخه!)
سامانتا: مارکوس پا شو برو یه قندابی چیزی درست کن حاجی صاف سالم شه الان دو روز دیگه خانمش میاد خرمونو می چسبه که حاجی من مث گل بود شما نامردا پر پرش کردید و از این مشنگ ختم بازیا!
مارکوس هاج و واج یه کم نگاه کرد و گفت: به من چه ! قنداب وسط بیابونی از کجا گیر بیارم پاشو حاجی شون پاشو دمت گرم این قدر وجدان پاک ما رو آزار مده با با فهمیدیم این کاره ایی آ ماشالله !
و با گفتن این جمله حاجی رو بلند کرد و یه دو تا گوشش خوابوندو دقه دلیاشو خالی کرد و حاجی رو سر حال آورد !!!
حاجی هم همچین گیج می زد و یه دو دقیقه بعد که براش تعریف کردن که از چی ترسیده کلی عرق شرم ریخت و دیگه از این لوس بازیایه آخره متنی!!!!!
تو این گیر و دار سامانتا تو فکر بود هی مدام شنلو زیر و رو می کرد یک عدد تار مو به رنگه قهوه ایی پر رنگ به سبک شرلوک هلمز کشید بیرونو جو گیر شد و فریاد زد: یافتم واتسون!

اگه میخوای آهنگ های به این قشنگیو بزنی برو توی هالی ویزارد خود فوتبالیستا رو بنویس!!این چه وضعشه آخه مردم هرچی براشون سند تو آل میشه میزارن تو پست!؟


__________________________________________________

آقا ملت بی کارن میان گیر بی خودی می دن الان پاک کردن ملت فکر می کنن چی بود برای این که این سو تفاهم بر طرف شه ما دوباره می نویسیم چی نوشته بودیم!!!!

ادامه داستان تا هفته بعد............دیش دیش دین دین دین دین دی دی دی دیییییییی دی دی دی دییییییییییییییی.............
نتونستی بخونی!(آهنگه فوتبالیست ها بود دیگه!!!!!!)

با تشکر از توماس جانسون!!!!!!!


ویرایش شده توسط توماس جانسون در تاریخ ۱۳۸۵/۲/۱۶ ۱۵:۵۹:۵۲
ویرایش شده توسط سامانتا ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۵/۲/۱۶ ۱۹:۴۴:۰۲

از دفتر خاطراتم :

از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م


Re: ژاندارمری هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۳:۴۰ جمعه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۵

هدویک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۷ یکشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۲۱ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از هر جا که کفتر میایَ!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 801
آفلاین
مرلین همرو رو یه نیگاه انداخت و گفت:کولی بازی بسه بابا خودتونو جمع کنین باید بریم دنبال پیرزنه.سامانتا ، مارکوس ، هیپزیبا ، با شماما
همه خودشونو جمع و جور کردن و پریدن تو ماشین.
حاجی که با دیدن تصادف عله تازه سر کیف اومده بود گفت:خوب عله جان بگاز بریم تا روغن ترمز ته نکشیده.
عله:چی حاجی؟مگه قراره ته بکشه؟
مرلین:مگه ندیدی؟تصادف که کردی شیلنگ روغن ترمز سوراخ شد.
عله:ای بابا.این ماشین غراضه نشد 2 قدم راه بره و خراب نشه.بپرید پایین ببینم.من میرم یه تعمیر گاهی چیزی پیدا می کنم.
ضد حال بزرگی بود.همه شیدیدا عصبی می زدن .
حاجی که وضعو خراب دید سکوتو جایز ندونست و گفت:خوب عله جان تو برو منو برو بچ این درخت مرختا رو می گردیم ببینیم چیزی پیدا می شه یا نه
عله:خسته نباشید !
عله گازشو گرفت و با سرعت نور(60 تا!) به سمت مقصد نامعلومی پیش رفت.
حاجی که سرش درد می کرد و قیافش هم خفن ترسناک شده بود(خون سر و صورتشو گرفته بود! ) گفت:منو مرلین اونرو می گردیم.بقیه هم اینورو
مارکوس گفت:حاجی اونور که یه درخت بیشتر نیست
حاجی:حرف اضافی نزن برو به کارت برس وگرنه آستاکبار و منکرات و آسلام و این صحبتا ها
مارکوس که ترسیده بود گفت:چشم حاجی.امر امر شماستمن که رفتم.
حاجی و مرلین به سمت درختی که قرار بود پشتشو بگردن رفتن.
مرلین گفت:حاجی درختش جون می ده واسه یه چرت.عجب سایه ای داره .
حاجی اومد حرف بزنه که صدای خنده ی موزیانه ای رو از پشت درخت شنید.2 ثانیه بعد بقل مرلین بود!!!!:mama:
مرلی:حاجی جون چیزی نیست نترس بیا پایین با هم بریم پشتشو ببینیم.ترس نداره که.آفرین پسر خوب.
با هم رفتن پشت درختو ببینن.
یهو...

دیگه نبینم این کلمات مسخره در نوشته هایت توی هاگزمید تکرار شه.کلمه رو هم پاک نکردم تا بفهمی!!(ناظر خشمناک )
ویرایش شد.چشم دیگه تکرار نمی شه!!(کاربر ترسانیده شده!!!!)


ویرایش شده توسط توماس جانسون در تاریخ ۱۳۸۵/۲/۱۶ ۱۵:۵۴:۲۵
ویرایش شده توسط هدویگ در تاریخ ۱۳۸۵/۲/۱۶ ۱۶:۰۰:۰۹
ویرایش شده توسط هدویگ در تاریخ ۱۳۸۵/۲/۱۶ ۱۶:۰۱:۲۰



Re: ژاندارمری هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۹:۵۹ جمعه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۵

محمد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰ شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۹:۱۴ دوشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۴
از خارج
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 8
آفلاین
مایک من هم اومدم عضو بشم. دیدم نشان ژاندارم ماه دست تو افتاده حسودیم شد اومدم بترکونم تا اون نشان گیر من بیاد.
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
و پیاده شد و رفت که حاجی رو بقل کنه که یهو...
عله گاز ماشین رو گرفت و شن و ماسه هایجاده خاکی رو ریخت رو صورت دو بدبخت
عله سرش را از ماشین بیرون آورد و بهشون خندید..
مرلین هم اولش عصبانی شد ولی بعدش به شادمانی به طرف عله فریاد زد:
جلوتو ببین
عله سرشو چرخوند....
بنگ گ گ گ گ گ گ گ
ماشین با یه درخت تصادف کرد.عله با کله رفته بود تو فرمون..بلیز انگشت پایش رفته بود تو چشماش و کور شده بود چون از چماش خون به بیرون می جهید.
مارکوس دست رو دنده بود و بقیه بدنش بیرون به شاخه درخت گیر کرده بود و ازش خون می چکید..سامانتا و هیپزیبا هم به هم گره خورده بودن...
وضع خفنی بود..همه تموم کرده بودند..
اون طرف جاده حاجی و مرلین می خندن به طور فجیع...
ویژژژژژژووژژژژژدابسسسسسس دوپسسسسسس
مرلین: عله برو دیگه حاجی رو آوردم..اوهوی عله با تو هستم..
عله از خواب پرید و با ترس گفت:
هان..چی میگه؟
مرلین: هیچی حاجی رو آوردم...اصلا معلوم هست کجایی اینجا نبودی..
عله: وای. نمی دونی عجب توهمی بود؟!!!!


[b][color=


ژاندارمری هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۹:۲۷ سه شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۵

مایک لوریold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۸ جمعه ۱۳ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۴:۴۳ سه شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۵
از هاگزمید
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 555
آفلاین
عله داشت با لوری صحبت زوپس همیشه قهرمان رو می کرد....
که یهو لوری که اعصاب مصابش از زوپس و عله ریخته بود نعره زد:
جناب.عله اعظم..ما اومدیم دستگیری یک پیر زن سارق ویژ ویژی شیطون بلا نه سایت فارسی زوپس....
عله:
لوری با بهت گفت:
قدرت رو حال اومدی....
عله: یادم باشه بعدا حذف شناسه ات کنم....
لوری پوزخندی زد و گفت:
" منم یادم باشه به ویلی ادوارد بگم حذف حیات از نت کنه شما رو.... "
عله افتاد به پای لوری..بدین شکل=>( ) و گفت:
به خاطر ریش مرلینی که اون گوشه تمرگیده...به خاطر زوپس..نه چیزه..به خاطر نمی دونم چی منو ببخش....
لوری به موهاش تف زد و داد بالایی و گفت:
ببینم چی میشه..حالا پاشو..پاشو برو با بروبچز دنبال اون زنه...
عله فوری از جاش بلند شد و به سمت ماشینش رفت و داخل شد و استارت زد...
غام..غام..غام..غوم..غوم..
و بعدش نعره زد:
بروبچز ژاندارمری بالا....مقصد همین بوته موته ها....
همه پریدن بالا به غیر از لوری که رفت و به سمت پارک و یه کارتن گرفت و توش دراز کشید...
( ای وای لوری هم از دست رفت..کارتن خواب معتاد شده... )

در داخل ماشین:

مارکوس: روشن کن دیگه عله....منتظریم...
عله حالت تفکر اینجوری=>( ) گرفت و گفت:
نمی دونم اما یه چیز کمه....
بلیز با شادمانی گفت:
حاجی دیگه....
و به حاجی با کله خونین که رو زمین و وسط جاده نشسته بود اشاره کرد....
عله: آفرین.. .گفتم مدیر انجمنت میکنم...نه..من مدیر کل ات می کنم...
سپس رو به مرلین کرد و گفت:
قربون ریشت..برو حاجی رو بقل کن بیار....
مرلین: روتو برم...
و پیاده شد و رفت که حاجی رو بقل کنه که یهو...

ادامه دارد.......


[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im


Re: ژاندارمری هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۶:۰۶ دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۵

مارکوس فلینتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۹ جمعه ۱۵ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۱۵ دوشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 327
آفلاین
مرلین با صدای نا مفهومی چیزی شبیه به فحش زمزمه کرد و سکوت در پیش گرفت......
در همین بین ناگهان....
صدای فریاد و نعره ای به گوش رسید:
آییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
همه به غیر از مرلین که کله اش گیر کرده بود و حاجی که زخمی بود کله هایشان را از ماشین بیرون آوردند تا ببینند که چه خبره....
مارکوس فلینت در گوشه ای در کنار بیشه زاری با کله رفته بود تو زمین.
((( یعنی تا ابرو دقیقا تو زمین بود..))
آخه موقع سانحه پرت شده بود بیرون دیگه....
بلیز و سامانتا به فرمان لوری سریع مرلین رو ول کردن و رفتند به سراغ مارکوس....
وقتی به مارکوس رسیدن با یک حرکت انتحاری راحت کله اش را بیرون کشیدن...
بلیز: مارکوس..این که چیزی نبود..فریاد داشت آخه..؟؟
مارکوس با وحشت گفت:
آخه..آخه..باید برم دست به آب.... وای...
و فوری چرخید و از رو زمین پاشد و رفت طرف توالت عمومی هاگزمید....
اون ور:
مرلین خودش با جادو کله اش را بیرون کشید...
عله داشت با لوری صحبت زوپس همیشه قهرمان رو می کرد....

ادامه داره.
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
مایک لوری عزیز:
اکه ممکنه خواهشمندم که ماموریت رو به سمت دستگیری پیر زن ببریم،
تا حالا خیلی حاشیه رفتیم، درسته شما خودت واردی تو طنز و حاشیه اما
بدین حالت کمی از سمت و سو و هدف اصلی ماموریت خارج میشیم.


عضو اتحاد اسلایترین


ژاندارمری هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۹:۵۹ شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۵

مایک لوریold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۸ جمعه ۱۳ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۴:۴۳ سه شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۵
از هاگزمید
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 555
آفلاین
وژژژژژژ غژژژژژ
صدای تخته گاز ماشین بود...
حاجی جون گاز ماشین رو گرفته بود.....
سرعت رفت بالای 200 تا 5 متر جلو رفت و....
یهو درهای ماشین افتادن پایین....
از اون ور مارکوس با مغز از صندوق بیرون افتاد و اینجوری=> ( ) شد و به نحوی رو زمین افتاد و جنازه شد....
حالا داخل اتاق ماشین رو بچسب...
حاجی با کله رفته تو شیشه... بقلش هم مرلین کبیر با سر رفته تو داشبورد....
("* ما واقعا از این صحنه ها لذت می بریم...."*)
ازرائیل در راه است تا هر سه را ببرد....
از اون ور:
عله و لوری و بلیز و سامانتا و هیپزیبا با وحشت بدین شکلی=> ( ) میرن به استقبال اونا...
در محل حادثه....

عله: آهان..لوری کله اش داره در میاد...یه کم دیگه زور بزن مایک جون...آهان ایول..
عله و لوری موفق شدن کله حاجی رو بیرون بکشن....
حاجی با صورت خونین و نفس نفس زنان آنها رو نیگاه می کرد....
عله ادامه داد:
_ آره می گفتم من حاجیکسم رو می خوام..لوری جون..این حاجی رو که می بینی شاخ فروم امپراطوریه... حاجی بیا بقل عله..
( )برای اینکه چشم و گوش جوانان در این صحنه های آغوش گرفتن باز نشه توسط ستاد مرکزی آسلام نامناسب تشخیص داده شد و سانسور گردید...)
اما مرلین کبیر الصغیر چه شد...؟؟
بلیز و سامانتا داشتن زور می زدن که کله مرلین رو از تو داشبورد بکشن بیرون...:
سامانتا: اه...گیر کرده....مرلین جون عجب کله بزرگی داری بابا...
مرلین با صدای نا مفهومی چیزی شبیه به فحش زمزمه کرد و سکوت در پیش گرفت......
در همین بین ناگهان....

ادامه دارد.


[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im


Re: ژاندارمری هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۶:۰۷ شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۵

مارکوس فلینتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۹ جمعه ۱۵ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۱۵ دوشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 327
آفلاین
و گازشو گرفت و هرچی خاک و شن بود با لاستیک های پهن سایز 225 خودش ریخت تو صورت مرلین و مارکوس....

- بوق بوق بوق...
هه سرهایشان را چرخاندن به چپ...
حاجی با اپل کرسای خودش( منظور همان فولکس قورباغه ای هست) داشت بهشون نزدیک می شد.
مارکوس: ایول...مرلین جون...مثل اینکه یکی اومد...
مرلین دستی بر ریشش کشید و گفت:
معلومه...خودم در دلم بگم حاجی یهو میاد...
حاجی با سرعت 150 کیلومتر( همون: 50 کیلومتر)
اومدم و کنار مرلین و مارکوس ایستاد و شیشه برقی( دستی) رو پایین داد و گفت:
سلام...بپرین بالا...
مرلین اومد در رو باز کنه که دستگیره کنده شد.. و مجبور به دورخیز شد و از شیشه پرید تو...
مارکوس خواست بره پشت بشینه که حاجی گفت:
نه..برو صندوق عقب..تو در آکادمی فانتزی نیستی بهت اعتماد نیست...
مارکوس رفت و درب صندوق رو باز کرد و پرید تو و درب را جهت تنفس باز گذاشت...
وژژژژژژ غژژژژژ
صدای تخته گاز ماشین بود...


عضو اتحاد اسلایترین







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.