هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
پیام زده شده در: ۱۸:۲۴ شنبه ۲۳ دی ۱۳۸۵
#69

كورن اسميت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۵۷ شنبه ۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۱۶ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸۷
از کوچه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 352
آفلاین
هووومک...این تاپیکه خودش دست کمی از موزه نداشت...باستانی بود...دیگه از اون ته ته ها آوردمش!
----------------------------------------------------------------------------------
گومپ...
-اهه اهه اهه اهه (سرفه)
-اینجا چه خاکی گرفته!مطمئنی چیز بدرد بخوری توش هست؟
دو نفر فرد سیاه پوش در حالی که در اصلی موزه رو که به زمین افتاده بود به کناری میزدند وارد تالار موزه شدند...
آن دو نفر که ظاهرا دزد نیز تشریف داشتند به دنبال چیز بدرد بخوری تالار رو از نظر گذروندن
دزد اول که کمی غوز داشت به دزد دوم گفت:هی رفیق نقشه رو بده تا ببینیم چی به چیه!
دزد دوم که کمی بیشتر غوز داشت به دزد اول گفت:نقشه دیگه چه خریه؟نکنه منظورت نگهبانه!
دزد اول یه پسگرنی خفنگ به سر دزد دوم میزنه...
-همون کاغذ خط خطیه بی شعور...
-هاااا دفتر نقاشیتو میخوای؟چرا زودتر نگفتی
دزد دوم کاغذ کثیف و طبق گفته ی دزد اول خط خطیی رو در میاره...
دزد اول به دقت کاغذ رو نگاه می کنه...
-اول باید بریم به سمت اشیای عتیقه!اونجا خوب میتونیم کاسبی کنیم
---------------------
در راه...
-دزد اول جان یه سئوالی داشتم!بگم نمیزنی
-نه بگو دزد دوم عزیز...
-چرا اینجا انقدر گلدون گذاشتن؟اونم گلدونای رنگ و رو رفته؟
-اونا گلدون نیستن عزیزم...اونا فنجونای چایی غول های غار نشینن
-------------------
تالار اشیای عتیقه...
دزد اول به دقت به سمتی یکی از اشیا میره...
جیزززززززز
-آخ طلسم گرفتم...به گمونم طلسم سه فاز بود ...چوبدستی بده بابا!
دزد دوم چوبدستی دزد اول رو بهش میده و میره توی اتاق گشت و گذار کنه...
دزد اول داره با خودش کلنجار میره و پس از مدت طولانی موفق میشه طلسم رو از بین ببره...
دزد اول:اوفییییییییش...نزدیک بودا(چی نزدیک بود!)
ناگهان از ته تالار فریادی شنیده میشه...دزد اول به سرعت به سمت صدا میره تا ببینه چی شده...
دزد اول با بدن خشک شده ی دزد دوم که جلوی در ورودی تالار دیگری بود روبرو میشه...دزد اول تابلوی بالای در رو میخونه:تالار شخصیت های باستانی جادوگران!
دزد در حالی که در کف قرار گرفته بود نگاهی به داخل تالار میندازه
-ماااااااااااااااااااا
-موها ها ها ها
...


[b][size=medium][color=336600][font=Arial]ما همگی اعتقاد داریم که باید خدا را کشف کرد.دریغا که نمی دانیم هم چنان که در انتظار او به سر می بریم ، به کدام درگاه


Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
پیام زده شده در: ۲۱:۲۳ سه شنبه ۲۰ تیر ۱۳۸۵
#68

اسلیترین، مرگخواران

بلیز زابینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۴۲ چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
از یخچال خانه ریدل
گروه:
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 1707
آفلاین
کفش سالی : ارزشی ها ، خانه ریدلی که یه سونا نداره ... من نمیدونم آخه ای ولدی خسیس ، نمیتونی دو زار پول بدی تا این ملت مرگخوار یه حموم برن ؟
بلا مدتها بود که از انجا دور شده بود با این حال کفش سالازار کبیر همچنان در حال هارت و پورت کردن بود . لارا و شون که سر از پا نمیشناختند به کفش نزدیک شدند .
لارا : اره خودشه ، کفش سالازار کبیره !!!
شون : خدایا باورم نمیشه بیا ماچت کنم !:bigkiss:
کفش که با دیدن صاحبان موزه بلا رو از یاد برده بود گفت :
- پس میخواستی کفش کریچر باشم ؟ آره خودمم . شون عزیز خودتو کنترل کن ! نه بی خیل کنترل ، یالا به کفش سالازار احترام بگذارید !
لارا و شون سبیل
شون : فکر میکنم بهتره دوباره به جای اصلیش ببریم و موزه رو فعال کنیم .
در راه
لارا و شون و سبیل داشتند از این سمت موزه به اون سمت موزه میرفتند . لارا آروم در هوا بو کشید .
- شون این بو از کجا میاد ؟
شون هم مانند لارا بویی کشید و سریعا قیافش پژمرده شد .
شون : اه اه اه چه بوی بدیه ! این بو از کجا میاد ؟ از بوی پای گراوپی هم بدتره
هر سه به اطراف نگاه کردن .
سبیل در حالی که به کفشه خیره شده بود گفت :
- این بوئه از این کفشه نیست ؟
کفشه : شاید آخه ولدی یه بار منو پوشید ! عجب پای بد بویی هم داشت !
ملت چند لحظه پلک زدند و به هم نگاه کردند . بو نیز لحظه به لحظه شدیدتر میشد .
لارا : این بوئه غیر قابل تحمله !
بلافاصله سبیل چند ورد رو به سمت کفشه فرستاد اما بو متوقف نشد .
کفشه : فکر میکنم این ولدی تا به حال پاشو نشسته به هر حال شرمنده اخلاق ورزشیتون باید یه جوری منو تحمل کنین
سه همکار در حالی که به حالت خفگی دراومده بودند با نا امیدی به هم نگاه کردند .
لارا : فکر کنم باید به فرمانده دالاهوف خبر بدیم زنگ بزنه آتش نشانی .
ناگهان شون روی زمین نشست و شروع به دراوردن کفشش کرد .
لارا و سبیل
لارا : داری چی کار میکنی ؟
شون در حالی که کفششو در میاورد گفت :
- هیچی میرم این کفش سالازار رو میدم به خانه ریدل به ولدی تقدیم میکنم اینجوری داریم خفه میشیم . سبیل بپر برو یکم این کفشمو خاکیش کن جای کفش سالازار کبیر بزار توی ویترین ، کسی نمیفهمه !
سبیل و لارا




Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
پیام زده شده در: ۱۹:۵۳ سه شنبه ۲۰ تیر ۱۳۸۵
#67

بلاتریکس  لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۰:۱۴ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 195
آفلاین
-ببینم تو که اینقدر ادعای شجاعت داری چرا خودت نمیری دنبال کفش؟
-من؟یعنی میخوای بگی من شجاعت ندارم؟پس دیروز کی اون سوسکه رو کشت؟
-اون سوسکه که خودش مرده بود.تو فقط غیبش کردی.
جرو بحث لارا و شون ادامه داشت.خوشبختانه موزه به دلیل سرقت تعطیل بود و میشد با خیال راحت به دعوا ادامه داد ولی....
کیلومترها دورتر درخانه ریدلها:
زود ناهار منو بیارین..مرگخوارهای بی مصرف..پس شماها به چه دردی میخورین؟...زود یکی منو واکس بزنه ببینم.یکی از لسترنجها لطفا بند منو کمی شل کنه.دارم خفه میشم...مالفویها زود سونا رو حاضر کنین.هم خشک هم بخار....
مرگخوارها دیگه قادر به تحمل وضعیت نبودن.هیچکدوم از اونها نه در جنگ با محفل و نه در مجازاتهای لرد سیاه اینقدر خسته و کلافه نشده بودند.
-فورا یکی این کفش رو خفه کنه..وگرنه میام پایین و همتونو خفه میکنمممممم.
این صدای لرد سیاه بود که برای لحظاتی سکوت رو در خانه ریدلها برقرار کرد.
ولی کفش دست بردار(بند بردار)نبود.
-آهای چه خبره؟ صداتو انداختی سرت؟من از کسی نمیترسم.منو که نمیتونی بکشی.اصلا چرا قایم شدی؟بیا پایین با من رذوبرو شو..نترس بیا..
بلاتریکس برای اولین بار در عمرش به جز لرد سیاه به کسی التماس میکرد:تورو به ریش سالازار ساکت شو..بابا این شوخی سرش نمیشه ها...بیاد پایین هممونو به هم گره میزنه تو رو هم تبدیل به هورکراکس میکنه...عادت کرده خوب.طفلکی سرورم.
کفش از اونجایی که کفش بود این حرفا سرش نمیشد.به جیغ و دادش ادامه میده.
لوسیوس مالفوی با نگرانی از پله ها پایین میاد.
- بابا یه کاری بکنین.لرد خیلی عصبانیه.هشتمین جراحی پلاستیک بینی اش هم خوب از آب در نیومده.زده سه تا دکترو کشته.الان میاد سراغ ماها.
یک ساعت بعد در موزه...
لارا:تو ترسویی
شون:خودت ترسویی اصلا من قهرم.
در با صدای بلندی باز میشه و بلاتریکس در برابر چشمهای متعجب لارا و شون سراسیمه وارد موزه میشه.-بگیرینش...اینو بگیرین..مال خودتون باشه...به شکنجه لرد سیاه هم راضیم..فقط نذارین این فرار کنه برگرده خانه ریدلها.
و کفش رو که هنوز داره از نبودن آب گرم شکایت میکنه جلوی لارا میندازه و با همون سرعتی که اومده بود خارج میشه.



Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
پیام زده شده در: ۲۰:۰۵ پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۳۸۵
#66

شون پن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۱ دوشنبه ۶ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۰۳ سه شنبه ۱ دی ۱۳۸۸
از آمریکا،سانفرانسیسکو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
لارا:صبر کن ببینم...این جمله که توی دیالوگ نبود!!یکی دیالوگ های من رو دستکاری کرده!
شون هم با تعجب از روی زمین بلند شد و گفت:وا...من کف زمین چیکار میکردم؟؟
سیبل گفت:داشتی گریه میکردی!!!!
شون: اگه اونی که این نقش رو برام نوشته پیدا کنم نشونش میدم شون پن کیه.من که الکی برای تمام شدن جنگ عراق اعتصاب غذا نکردم.اون وقت بیام کف زمین دراز بکشم زار زار گریه کنم؟
لارا: شون،تو اعتصاب غذا کردی؟پس اون همه غذایی که امروز سر ناهار بلعیدی چی بود؟!!!
شون:
سیبل روی سکو نشست و گفت:حالا ول کنین این حرف ها رو.با کفش چیکار کنیم؟بلاتریکس کفش رو با خودش برد.
شون با قیافه خوشحال و خندان رو به لارا گفت:خوب این که خیلی خوب شد.همیشه میخواستیم از شرش راحت بشیم.مگه نه؟
لارا:شووووووووووون!
شون که سر جاش میخکوب شده بود پرسیده:چیزی شد لارا؟
لارا با عصبانیت میگه:تو میدونی ما چقدر بابت اون کفش پول دادیم؟حالا اومدن کفش رو بردن تو خوشحالی؟
شون که حساب کار دستش اومده بود گفت:نه..چیزه،منظورم این بود که تا همین یکی دو روزه اونها هم از دستش خسته میشن و پس میفرستنش!
لارا که دید شون داره زیادی چرت و پرت میگه گفت:ببینم نکنه دوست داری خبر بدم فرمانده دالاهوف بیاد؟؟!!
شون: زرشک!هنوز اونقدر هویج نشدم که بخوام یکی دیگه بیاد مسائل موزه رو حل کنه.اینجا موزه ما است.هیچ کسی هم حق دخالت توی کارهای موزه ما رو نداره.
سیبل با خنده گفت:خوب ببینم حالا مثلاً میخوای چیکار کنی؟بری خانه ریدل کفش رو پس بگیری؟
شون بلند شد و کمرش را راست کرد.در خیال باد شنلش را تکان میداد(حرکت سوپرمن وار!)بعد به مجکمی گفت:آره میرم کفش رو بیارم!
لارا نگاهی به سیبل انداخت و او هم متقابلاً به لارا نگاه کرد و بعد:
شون که تازه فهمیده بود چی گفته سراسیمه گفت:وای نه....کی این خط رو قاطی دیالوگ های من نوشته بود....!!؟


تصویر کوچک شده


"موزه جادو و تاریخ جادوگری"
پیام زده شده در: ۱۵:۴۹ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۸۵
#65

آنتونین دالاهوفold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۶ شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۲:۳۷ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۸۵
از هاگوارتز
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 108
آفلاین
صبح روز بعد

بعد از حمله بلاتریکس به سیبل تریلانی، وی مدتی بیهوش روی زمین شفاف موزه، جلوی شیشه محافظ کفش لرد اسلیترین بیهوش افتاده بود. صداهای نزدیک شدن پا سیبل را کم کم به هوش می آورد. نور آفتاب از شیشه ها پلک های خسته سیبل را بازتر می کرد. شون در حال آمدن به سمت او بود......
نه.......نه......نیست....نیست...کفش نیست......
شون در حالیکه با چشمانی پر از اشک به شیشه کفش نگاه می کرد دائما فریاد دیوانه وار می کشید.....
سیبل تریلانی از جایش برخاست، در حالیکه عینکش را بر چشم می زد با تعجب به شون نگاه می کرد، سپس جلوتر رفت و گفت:
ببخشید، اتفاقی افتاده آقا، چرا اینطور وحشیانه و دیوانه وار، چو سرخپوستی وحشی فریاد می کشید ؟؟؟
شون با چشمان اشک آلود، سیبل را نگاه کرد و با تنفر گفت:
همش تقصیر توئه، همش...، توی مشنگ، توی خل وزن، حماقت کردم، تو..، تو نباید نگهبان موزه می شدی...لعنت....لعنت بر تو....
در همین بین لارا به قیافه بسیار عبوسش نزدیک شد، و با بدخلقی پرسید:
چیه شون؟ چته؟ چرا داد و بی داد می کنی؟ هان؟
شون با عصبانیت به سمت لارا چرخید و گفت:
چیه؟ مگه نمی بینی، نگهبان خل وزن شما، نتونستن جلوی چند تا دزد رو بگیرن.....کفش اسلیترین کبیر سرقت شده.......
لارا ابروهایش را بالا انداخت و رو به سیبل پرسید:
بگو بینم چی شده؟ کیا دزدینش؟ بگو دیگه؟ زود باش بگو..
سیبل با تعجب به لارا نگاه کرد و گفت:
من شما رو نمی شناسم، احترام خودتونو نگه دارید....ما رو بگو اومدیم از موزه بازرسی کنیم، جای راهنمایی شونه.....
و روی پایش چرخید و به سمت درب موزه رفت و، آن را باز کرد و مل دیوانه ها خارج شد....
شون همچنان با گریه زاری در حالی که روی زمین موزه افتاده بود گفت:
لارا، فوری فرمانده دالاهوف رو خبر کن.....

ادامه دارد.....



Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
پیام زده شده در: ۱۰:۱۱ شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۵
#64

بلاتریکس  لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۰:۱۴ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 195
آفلاین
زمان:ساعت دوی نیمه شب
مکان:موزه جادوگری
حدود دو ساعت از تعطیل شدن موزه میگذشت و دیگر از سرو صدا و شلوغی چند ساعت قبل خبری نبود.تنها صدایی که گهگاهی در راهرو های تاریک موزه میپیچید صدای بادی بود که از شیشه شکسته یکی از پنجره های موزه وارد میشد و پس از گردش در موزه و کوبیدن در و پنجره ها به هم از همان پنجره خارج میشد.
در تاریکترین گوشه یکی از سالنها ساحره ای با لباسهای عجیب و موهایی عجیب تر روی زمین نشسته و در حالیکه آخرین تکه نانش را میخورد با خودش زمزمه میکند...
-آه گوی عزیزم.ببین بعد از یه عمر پیشگویی و استادی هاگوارتز چه وضعی پیدا کردم.از صبح تا حالا که مجبور بودم بیحرکت بمونم.اونم توی این سن و سال.الان هم توی این تاریکی دارم شام میخورم.ای روزگااااار...
ترق...
-این صدای چی بود؟باد بود؟نه ...چشم درونم میگه کسی وارد موزه شده...دزد؟من باید از موزه دفاع کنم...این وظیفه منه.
سیبل تند تند آخرین لقمه را قورت میدهد.با دستپاچگی چوب دستیش را که مدتها بود از آن استفاده نکرده بود به دست میگیرد و مشغول جستجو در سالنهای موزه میشود.
سالن شماره یک و دو کاملا خالی هستند.ولی از سالن شماره سه صدای زمزمه ای به گوش میرسد...
صدای اول:هی...زود باش ببینم.من که نمیتونم تمام شب منتظر تو بمونم.راه بیفت .
صدای دوم:نه...نه...اینطوری که نمیشه.من باید کاملا از شرایط اونجا مطمئن بشم.باید بدونم چند تا استخر دارین؟چند تا سونا دارین؟چقدر حقوق به من میدین؟
صدای اول:تو دیگه داری حوصله منو سر میبری.بهت که گفتم.سرورم مایلند تو از این به بعد در خانه ریدلها زندگی کنی.جای تو اونجاست.
سیبل صدای دوم را کاملا میشناخت...مطمئن بود این صدای کفش سالازار اسلایترین است.ولی صدای اول؟؟مسلما متعلق به یک مرگخوار بود که از طرف لرد سیاه برای بردن کفش فرستاده شده بود.
سیبل فرصت زیادی نداشت. هر لحظه ممکن بود مرگخوار به همراه کفش با ارزش غیب بشود که در اینصورت سیبل دچار دردسر میشد.بالاخره تصمیم خودش را گرفت و با یک حرکت ناگهانی در را باز کرد.در حالیکه چوب دستیش را بطرف مرگخوار غافلگیر شده گرفته بود فریاد زد:
-زود از اینجا برو بیرون.تا من اینجا هستم نمیتونی به اشیای موزه دست بزنی. .
بلاتریکس مات و مبهوت به سیبل خیره شده بود.به او گفته شده بود که شبها موزه کاملا خالی است و فقط با شکستن رمز میتواند وارد موزه شود.و حالا باید اول ترتیب این مهمان ناخوانده را میداد.
- سلام سیبل..از دیدنت خوشحالم.این شغل جدیدته؟محافظت از کفشهای موزه؟
سیبل در حالیکه حواسش کاملا به بلا بود چند قدم از او دور شد:خودت بهتر میدونی که این کفشها چه ارزشی دارن.چشم دورنم میگه میخواستی اونا رو برای اربابت ببری.
بلا که ترس را در چشمان سیبل دیده بود با صدای بلند خندید:میدونی؟چشم بیرونم به من میگه تو نمیتونی جلوی منو بگیری...
-سیببل در حالیکه چند قدو دیگر به عقب میرفت:جدی؟میتونیم امتحان کنیم.من در مدتی که در هاگوارتز بودم خیلی چیزا یاد گرفتم.
بلا با دیدن جهت حرکت سیبل دیگر مطمئن بود ماموریت امشبش زیاد با مشکل رو برو نخواهد شد.
-پس میخواهی با من دوئل کنی؟ظاهرا از سرنوشت کسانیکه قبل از تو با من دوئل کردند خبر نداری...
- من از تو نمیترسم.من سیبل تریلانی از نوادگان کاساندرا تریلانی بزرگترین.....آآآآآخ..
جمله سیبل ناتمام ماند.چون در حالیکه قدم قدم از بلا دورمیشد متوجه پنجره باز پشت سرش نبود..
بلا کفش را که هنوز از رفتن به خانه ریدلها ناراضی بودومیخواست از حقوق و مزایای آنجا مطلع شود در دست گرفت و قبل از برگشتن سیبل از موزه خارج شد.
صبح روز بعد شوک بزرگی در انتظار لارا و شون بود...



Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
پیام زده شده در: ۱۵:۱۰ جمعه ۱۲ خرداد ۱۳۸۵
#63

سيبل تريلاني


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۷ شنبه ۲۵ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۴۸ شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۵
از از برج شمالي
گروه:
کاربران عضو
پیام: 45
آفلاین
لارا قبل از اینکه پیش سیبل بره به طرف دفتر کارش میره.در کشوی میزش رو باز میکنه و یه کتاب کلفت از توش بیرون میاره.روی جلد کتاب نوشته شده: عکس مجسمه های بزرگترین موزه های جهان.کتاب رو باز میکنه و شروع میکنه به نگاه کردن به عکس ها.شون وارد میشه
شون:چیکار داری میکنی؟
لارا:میخوام یه پوزیسیون خوب برا سیبل پیدا کنم...ببین این چطوره؟سیبل رو بذاریم تو دوش گودریک و یه تبر هم بدیم دستش...خوبه؟
شون: ...نه...خوب نیست...
لارا:این یکی چطوره؟
شون: ...این که نمیشه که...اصلا تو چرا داری خودتو خسته میکنی...تو برو استراحت کن...من خودم سیبل رو با یه پوزیسیون خوب مجسمه میکنم
لارا:راست میگی...من چرا دارم خودمو خسته میکنم...خب یه ساعت بعد میام ببینم چطوری شده
شون با عجله از پله ها پایین و پیش سیبل که منتظر نشسته میره
شون:هی...از رو اون بلند شو...اون کالسکه زمان بچگی لرد سیاهه...
سیبل:آووو...ببخشید...خب...چی شد؟...من چیکار کنم حالا؟
شون:خب تو برو وایسا پیش گودریک گریفیندور...خب...حالا یه حالت دورخیز بگیر و دستاتو طوری دور سر گودریک نگه دار که انگار میخوای جادو کنی.خب...خوبه...
شون چوب جادوشو بیرون میاره و ...
سیبل:هی...دست نگه دار...داری چیکار میکنی...چشم درونم به من هشدار داد...تو میخوای منو تاکسیدرمی کنی. ...نمیتونم اجازه بدم اینکارو بکنی
شون: خب راستش این شرط لاراس برای اینکه بتونی تو موزه کار کنی.
سیبل آروم جلو میاد و تو گوش شون میگه:خب من قول میدم وقتی لارا اومد از جام تکون نخورم...
-----------------------------------------------------------------------
یک ساعت بعد
لارا در حال نگاه کردن به سیبل:هوووم....خوبه...خوبه...جای امیدواری هست شون.پوزیسیونشم خوبه...فقط من یه لحظه احساس کردم به من نگاه کرد
شون:هووم...فکر نکنم...خیالاتی شدی حتما..
لارا به طرف یکی از بازدید کننده ها میره.سیبل از حالت دورخیز بیرون میاد و به طرف شون میره...
سیبل:من دارم یه چیزایی از حرفای گودریک میفهمم.میگه دلش میخواد شمشیرشو بدین دستش و کفش سالازار رو ازش دور کنین
شون:خیلی خب...برگرد سر جات



Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
پیام زده شده در: ۱۰:۰۱ جمعه ۱۲ خرداد ۱۳۸۵
#62

شون پن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۱ دوشنبه ۶ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۰۳ سه شنبه ۱ دی ۱۳۸۸
از آمریکا،سانفرانسیسکو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
سیبل با خوشحالی جلوی در موزه ظاهر میشه و با یه حرکت عجیب و غریب! از دیوار موزه رد میشه!
شون کنار اسکلت در حال گردگیری بود و زیر لب زمزمه میکرد:...میرم و میمیرم،اسوده میشم از عشق...!
شون همون طور داشت با خودش زمزمه میکرد که یهو نگاهش میوفته به سیبل.در حالی که سعی میکنه خودش رو طبیعی نشون بده میگه:سلام سیبل...چه زود رسیدی.
سیبل:آره خوب من همیشه به موقع میرسم.حالا باید کارم رو از کجا شروع کنم؟
شون کمی تته پته میکنه.میدونه اگه بهش بگه قراره به عنوان یکی از وسایل موزه کنار گودریک گریفیندور قرار بگیره حتماً شر میشه.خیلی وقت بود اون و لارا دعوا نکرده بودن و شون اصلاً هوس یه دعوای دیگه رو نداشت.
سیبل با بی حوصلگی میگه:شون معلومه چته؟چشم درون من میگه حسابی بی قراری.به یه پیشگو اعتماد کن.بگو چه مرگته!!!! (چه دوستانه!)
شون که میبینه دست دست کردن فایده نداره نفس عمیقی میکشه و میگه:خوب میدونی چیه سیبل،راستش من با لارا صحبت کردم و تونستم راضیش کنم که تو توی موزه کار کنی.
سیبل:این رو که میدونم،توی نامه نوشته بودی،بگو کارم چیه!
شون آب دهنش رو فرو میده و ادامه میده:خوب راستش من فکر کردم تو نباید کارهای خسته کننده ای مثل راهنمای موزه و این چیزها رو داشته باشی.فکر کردم تو با شخصیت بزرگی که داری لیاقت یه شغل بهتر هستی.
سیبل:چه عجب یه نفر به شخصیت بزرگ من پی برد!حالا بنال ببینم کارم چیه بابا!
شون دستی به موهاش میکشه و امیدواره تا وقتی که داره با سیبل حرف میزنه لارا نیاد توی تالار چون حتماً دعوا میشه.نفس عمیقی میکشه و میگه:تو گودریک گریفیندور رو که میشناسی؟خوب راستش من شنیدم یه زمانی،یعنی اون موقع ها که زنده بوده برای خودش پیش گوی قابلی بوده،گرچه هیچ وقت به پای جد تو نمیرسیده.
سیبل:خوب؟
شون:راستش رو بخوای من و لارا متوجه شدیم این گودریک ما میخواد حرفی رو به ما بزنه.اما چون راستش دیگه توی بدنش روح نداره مطمئناً نمیتونه این کار رو بکنه.برای همین فکر کردیم چطوری از تو که بزرگترین پیشگوی عصر حاضر هستی کمک بگیریم.توی میتونی با قدرت غیب بینی و از این چیزهایی که داری پیغام های اون رو دریافت کنی و به ما بدی.شاید هم بتونی باهاش در مورد پیشگویی بحث کنی!
سیبل با خوشحالی چمدونش رو میذاره زمین و میگه:عالیه،کار فوق العاده ایه.
شون که کمی خیالش راحت شده میگه:فقط یه مشکلی هست.این قدرت جادویی گودریک مثلBluetooth یه محدوده مشخص داره!برای همین تو باید کنارش باشی و برای اینکه خسته نشی تمام روز رو سرپا باشی با یه ورد کوچولو ثابت نگهت میداریم و بعد که موزه تعطیل بشه تو رو میاریم پایین.حالا نظرت چیه؟
سیبل کمی فکر میکنه و میگه:اشکال نداره.ما پیشگوها در طول تاریخ سختی های بزرگتری رو تحمل کردیم.من میرم آماده بشم که کارم رو شروع کنم.
شون که باور نمیشه همه چی به خوبی و خوشی حل شده نفس راحتی میکشه و به سرعت میره دنبال لارا.لارا توی تالار آینه ها داره کفش های سالازار رو میکنه توی یه جعبه و زیر لب میگه:من نفهمیدم تو کفشی یا تاکسی خطی!
شون با خوشحالی و غرور میره پیش لارا.لارا با سوءظن نگاهی به شون میکنه و میگه:وای به حالت اگه بگی نتونستی راضیش کنی!
شون لبخند بلند بالایی میزنه (که لارا در جوابش میگه:کوفت!) و میگه:سیبل رفت تا برای تاکسیدرمی شدن اماده بشه!
لارا:راستی میگی؟نه بابا دارم بهت امیدوارم میشم!تو بیا این کفش های مسخره رو ببر طبقه پایین تا من هم شخصاً مراسم تاکسیدرمی کردن سیبل رو انجام بدم!
لارا این رو میگه و میره.شون هم جعبه رو بغل میکنه تا ببره پایین یه جایی براش پیدا کنه.


تصویر کوچک شده


Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
پیام زده شده در: ۶:۲۶ جمعه ۱۲ خرداد ۱۳۸۵
#61

لارا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۳۲ سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۵۶:۲۸ چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۹
از خانه ريدلها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 203
آفلاین
شون با ترس و لرز دنبال لارا میگرده که موضوع استخدام سیبل رو براش تعریف کنه...
-لااااارااااا؟؟؟
صدای شون در راهروهای خالی موزه میپیچه و منعکس میشه.
لارا با قیافه ای که از همیشه خشمگین تر و ترسناکتر به نظر میرسه پیداش میشه...
-چیه چه خبرته؟داری تمرین اپرا میکنی؟جای داد و هوار برو اون اسکلتو گردگیری کن. .
شون نگاهی به اسکلت میکنه.هنوز هم معتقده که اون اسکلت شبها در سالنهای بازدید موزه قدم میزنه و صبح ها ورزش صبحگاهی انجام میده.
بالاخره همه شجاعتشو جمع میکنه.
-م..من ...من...میخواستم با تو درباره سیبل تریلانی حرف بزنم.راستش...چیزی..میگم..نظرت چیه که اونو بیاریم اینجا؟
لارا کمی فکرمیکنه. بعد از مدتها لبخندی میزنه:سیبل؟؟اینجا؟؟این فکر فوق العاده ایه.سیبل واقعا به درد اینجا میخوره.چرا خودم این فکرو نکرده بودم؟.با اون عینک و اون موهای فر فریش...آره.میتونیم بذاریمش کنار مجسمه گودریک گریفیندور.حتما مردم خوششون میاد.
شون:
لارا درحالیکه از شون دور میشه همونطور بی وقفه حرف میزنه:آره.سیبل و گودریک. خیلی به هم میان.حتی میتونیم به سیبل لباس دلقک بپوشونیم...بالاخره شون هم به یه دردی خورد.
لارا متوقف میشه.نگاه تهدید آمیزی به شون میکنه.
- تو تا فردا صبح فرصت داری سیبل رو بیاری موزه.الان برو و بدون سیبل برنگرد.
شون که هرگز جرات مخالفت با لارا رو نداشت غمگین و ناراحت به دفترش برمیگرده.جغد قهوه ای رنگش روی میز خوابیده.شون به آرامی جغد رو برمیداره.به سرعت چند سطری روی کاغذ پوستی مینویسه و به پای جغد میبنده.جغد خوابآلود پرهاشو باز میکنه و پرواز کنان از موزه دور میشه.

جزایر مالبادورا...
سیبل مطابق هر روز کنار دریا زیر چتری دراز کشیده و تعجب میکنه که چرا با وجود اینکه هر روز به اینجا میاد و با ردای بلندش زیر آفتاب دراز میکشه حتی یه ذره هم برنزه نشده.
ناگهان شیئ قهوه ای رنگ محکم با سرش برخورد میکنه.
سیبل که از ضربه ای که خورده گیج شده شیء رو برمیداره که توی دریا بندازه ولی شیء از این کار خوشش نمیاد و سیبل رو به شدت نوک میزنه.سیبل تازه متوجه کاغذی میشه که به پای شیء بسته شده.کاغذ رو باز میکنه...
سیبل عزیز من بالارا صحبت کردم و اون گفت خیلی خوشحال میشه که تو در موزه کار کنی.لطفا هر چه سریعتر به موزه بیا..شون پن
سیبل با عجله از جا بلن میشه.بالاخره کاری پیدا کرده.به سرعت غیب میشه وچند ثانیه بعد جلوی موزه ظاهر میشه.


تصویر کوچک شده


Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
پیام زده شده در: ۱۵:۰۹ پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۵
#60

سيبل تريلاني


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۷ شنبه ۲۵ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۴۸ شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۵
از از برج شمالي
گروه:
کاربران عضو
پیام: 45
آفلاین
شون در حال تمیز کردن دفتره که صدای عجیبی میشنوه...تق تق تق..صدا از طرف پنجره اس.با ترس و لرز به طرف پنجره میره و پرده رو کنار میزنه...سیبل تریلانی مثل عنکبوت به شیشه پنجره چسبیده.شون پنجره رو باز میکنه
شون:اوه...سیبل...میدونی چند وقته نیومدی موزه.البته اونموقع ها عادت داشتی از در بیای تو.
سیبل تریلانی نگاه وحشتناکی به شون میکنه و نگاه وحشتناک از پشت عینک ته استکانیش ده برابر میشه
سیبل:نگهبان های تو نذاشتن وارد موزه بشم.من فکر میکردم فر شش ماهه ام بهم میادخب چند شماره هم چشمم ضعیف تر شده و عینکم کلفت تر شده....ولی باور کن هنوز خوشگلم...
شون:هوووم...البته...خب چه عجب از این طرفا...
سیبل با ترس اطراف رو نگاه میکنه:لارا نیست؟
شون:نه...هنوز بیدار نشده.
سیبل:خوبه...اممم....راستش من دیروز تو اتاقم یعنی تو برج شمالی نشسته بودم که یهو گوی بلورینم (شارا) شروع کرد به گریه کردن
شون: گوی گریه کرد؟
سیبل:..هان...چیه...نکنه میخوای بگی گوی عزیز من احساس و عاطفه نداره؟
شون:من غلط بکنم
سیبل:خب میگفتم..بعد رفتم پیشش.گفتم چی شده؟...گفت که تو بزودی قراره از اینجا بری...البته من از این حرف خیلی تعجب کردم و ازش پرسیدم چرا
شون:خب چرا؟
سیبل:چون قراره اینجا کار کنم
شون:چــــــــــــــــــــــــــی؟...نــــــــــــــــــــــــــه....مطمئنی گوی بلورینت راستشو گفته...شاید خواسته باهات شوخی کنه
سیبل:نه...گوی بلورینم فقط یه بار با من شوخی کرده..اونم روزی بود که بهم گفت چشمای جذابی دارم...البته هنوزم شک دارم که شوخی بوده یا نه
شون:خب...الان برا چی اومدی؟
سیبل:تو برج شمالی که بودم با خودم گفتم حالا که سرنوشت قراره منو بیاره اینجا برا چی خودم زودتر نیام؟
شون:خب به نظر من بهتر بود صبر میکردی با سرنوشت میومدی ...حالا نمیشه برگردی برج شمالی تا سرنوشت بیارتت اینجا
سیبل: ...آخه اونموقع شرط بندی رو میبازم
شون:چه شرط بندیی؟
سیبل:راستش چشم درونم دیروز به من گفت جرات ندارم بیام اینجا منم گفتم برا چی نیام گفت برای اینکه از لارا میترسم.بعد شرط بستیم.منم الان اومدم و اگه برگردم مجبور میشم برا چشم درونم لنز بخرم و میدونی که این روزا این چیزا گرون شده
شون: ما هر چی میکشیم از دست چشم درون تو میکشیم
سیبل:چیزی گفتی؟
شون:نه... ...خب حالا چیکار قراره بکنی؟تو که با تاریخ هیچ رابطه ای نداری
سیبل:اختیار دارین...تو اصلا میدونی من نوه ی کی هستم؟
من نوه ی کاساندرا تریلانی، یک غیبگوی بسیار مشهور و با استعداد هستم.
شون: ضامنت کیه؟
سیبل:همین مادربزرگ عزیزم
شون:مگه نمرده؟
سیبل:چرا ولی میتونم روحشو احضار کنم
شون: نه ممنون...باید برای استخدام تو اول با لارا مشورت کنم


ویرایش شده توسط لارا لسترنج در تاریخ ۱۳۸۵/۳/۱۱ ۱۵:۳۹:۵۴







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.