هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: خوابگاه هاي گريفيندور
پیام زده شده در: ۱۴:۲۸ دوشنبه ۵ تیر ۱۳۸۵

پاتریشیا وینتربورن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۷ پنجشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۹:۲۷ پنجشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۴
از هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
پیام: 122
آفلاین
صبح روز بعد همه از ضد حال مرلین جون با قصه ی پرطرفدارش ناراحت بودند
پاتریشیا از تخت بیرون آمد و به سالن عمومی گریف رفت سالن خالی بود خود را روی مبل انداخت که ناگهان صدای انفجار امد
پاتریشیا از روی مبل پرید چوبدستی بیرون کشید به طرف صدا برگشت
پاتریشیا:کی اونجاست؟
صدایی نیامد پشت مبل را نگاه کرد استرجس اونجا بیهوش افتاده بود
تق تق تق تق تق
فرد از پله ها پایین آمد و استرجس را دید
فرد:صدای چی بود؟
پاتریشیا:من نمیدونم
فرد از چوبدستی پاتریشیا به استرجس که روی زمین بود نگاه کرد
فرد:یا ریش مرلین کار تو ؟
پاتریشیا: نه به جون خودم
فرد طوری پاتریشیا را میپایید که انگار یه جانی و هر لحظه ممکن بهش حمله کنه
فرد:اگه جسی اینو ببینه قش میکنه
پاتریشیا :آره باید ببریمش درمانگاه
فرد:آخه سنگینه
پاتریشیا:میشه مثل موگلا فکر نکنی نکنه فکر کردی قراره کولش کنیم
پاتریشیا وردی خواند و استرجس را از زمین بلند کرد که
داری چیکار میکنی؟بیل که تازه امده بود اینرا گفت
پاتریشیا جا خورد و استرجس روی زمین افتاد
پاتریشیا: ام من هیچی
فرد:ما میبریمش درمانگاه
بیل چوبدستی اش را در آورد و لحظاتی بعد چوبدستی اش در دست پاتریشیا بود
پاتریشیا:رو من چوب میکشی
بیل که این از سرعت
پاتریشیا این شکلی شده بود گفت:من میخواستم کمک کنم
پاتریشیا:آها ببخشید
جسی جیغ زد :استرجس


ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در تاریخ ۱۳۸۵/۴/۵ ۱۴:۳۴:۰۳

پ.و


Re: خوابگاه هاي گريفيندور
پیام زده شده در: ۱۲:۴۹ دوشنبه ۵ تیر ۱۳۸۵

هدویک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۷ یکشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۲۱ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از هر جا که کفتر میایَ!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 801
آفلاین
جسيكا همينطور به لوييس نگاه مي كرد و دهنش از تعجب باز مونده بود.
سارا:حالا اون پيرمرده كو؟
لوييس برگشت و با دستش به جلوي اتاق اشاره كرد.
پيرمرد بيچاره روي زمين افتاده بود و داشت ناله مي كرد.
مري جلو رفت و بقاياي جسم پيرمرد رو بررسي كرد!
مري:اين هنوز زنده است!داره ي چيزي مي گه.
همه با سرعت به سمت پيرمرد حركت كردن و كنارش روي زمين نشستن.
پاتريشيا:ساكت باشيد بزاريد ببينم چي مي گه!
پيرمرد:آآآآآآآا...آآآآآآآآآآآآآآآآ
فرد:فكر كنم آب مي خواد.
پيرمرد:نههههههههه...آآآآآ...آآآآآآآآآآآآآآآآآآ...
ناگهان پنجره باز شد و هدويگ به صورتي كاملا انتحاري از اون داخل شد و همه خوراكي ها رو ريخت روي زمين و بالاسر پيرمرد اومد!
هدويگ:بابا اين مرلين خودمونه!آب هم نمي خواد آفتابشو مي خواد!
مرلين:آآآآآآآآآآآآآآآآآره!
لوييس پاشد و به سمت آفتابه مرلين كه در چند متري اون روي زمين افتاده بود رفت و اونو برداشت و دوباره به سمت بچه ها اومد.آفتابه رو به سرعت به دست مرلين داد.
ناگهان مرلين مثل برق از جا پريد و به اين حالت در اومد:
ملت همه خوشحال از اين كه مرلين به خوابگاه برگشته از پله ها پايين رفتن تا اين خبر خوبو به همه بدن!

-----------------شب همون روز--------------
------------------داخل خوابگاه---------------

مرلين:بابا مرلين اومده!دست دست!
همه:دست دست!
مرلين:با يه خورجين اومده!دست دست!
همه: دست دست!
مرلين:بياين بقل بابا مرلين!دست دست!
همه:چي داداش؟
مرلين:خوب بيايد بشينيد در بدو ورود يه قصه واستون از اون قديما بگم حالشو ببريد!
همه:آخ جووووون!
مرلين:يكي بود...يكي نبود...غير از من و آفتابم هيچ كس نبود!!!
...........

-------------1 ساعت بعد------------

مرلين:قصه ما به سر رسيد...جغده به لونش نرسيد!
ملت:خر....پف!
مرلين چوب دستيشو تكون داد و بادكنكي ظاهر كرد.
پااااااااااااااااااااااااااااااااااق!
ملت:ها...چي...چي شده؟...مرگخوارا حمله كردن؟!
مرلين:من يه ساعته دارم برا شما قصه مي گم...اونوقت شما ها خوابتون برده؟!
ملت همه پا شدن و به سمت خوابگاهشون رفتن تا بخوابن.
و اينچنين روزي ديگر از روزهاي گريفي ها به پايان رسيد!


ویرایش شده توسط هدویگ در تاریخ ۱۳۸۵/۴/۵ ۱۳:۱۶:۲۱



Re: خوابگاه هاي گريفيندور
پیام زده شده در: ۰:۵۳ دوشنبه ۵ تیر ۱۳۸۵

گریفیندور

مرلین (پیر دانا)old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۸ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۱۰:۲۱:۳۹ سه شنبه ۱ مهر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 1287 | خلاصه ها: 1
آفلاین
پاتريشيا چوبدستي اش را در جيب لباسش گذاشت و با خنده گفت: حالا ديگه لوييس عمرا بتونه بياد بيرون. اين جور قفل كردن در رو از پدر پدر پدر مادربزرگم ياد گرفتم!
جسي با اخم گفت: حالا اگه بچم تشنش شد گشنش شد بايد چيكار كنيم؟ يا اگه روم به ديوار احتياج به WC پيدا كرد؟..
پاتريشيا كه نگران به نظر ميرسيد در پايين پله ها از حركت بازايستاد. سپس گفت: اونوقت به پروفسور ميگيم بياد برامون درو باز كنه
هدويگ چرخي در هوا زد و جيغ جيغ كنان گفت: هوها هاها هاهوها! شيرينياشو يادش رفت با خودش ببره! آخ جانمي جان!!
فرد، مري و سارا هر سه با هم به هوا پريدند تا پاكت تنقلات را از نوك هدويگ بقاپند. اما هدويگ زرنگتر از اين حرفها بود (هر چه باشه هدويگ سالها پيش استاد پاتر زندگي كرده!) يك راست از پنجره بيرون رفت و پشت سرش را نيز ننگريست!
صدايي همه را از جا پراند: اي هدويگ نامرد! شيرينيهاي خوشگل منو كجا بردي؟؟ ماماااااااااااان!! من شيرينيامو ميخوااااام مامااااااااااااااااااااااااان!!!!!
پاتريشيا با تعجب به پشت برگشت و لوييس را ديد كه فرياد و فغان از دهانش برون تراود!
- تو از كجا اومدي؟؟ چطور درو واز كردي؟؟؟
جسي خنديد و گفت: بابا حالا ديگه واسه ما خالي ميبندي؟
فرد هم كه گويي ضدي به حالش وارد شده بود با نگراني منتظر جواب لويس ماند.
لوييس به يك باره دست از حركات موزونش برداشت (از جمله: كوباندن سر به لبه پله ها، جيغ كشيدن در حاليكه انگشتانش در گوش است، كوباندن شست پا به ديوار و ...) و خنديد: نميدونين چي شده كه!!
همه: چي شده؟؟؟؟؟
- من داشتم مثل بچه آدم درسمو ميخوندم. تازه رسيده بودم به تست 456092 كه يه دفه يه صداي تلق كوچيكي اطراف خودم شنيدم. نگاه كردم ديدم ديوار برج فروريخته و يه پيرمرد پونصد شيشصد ساله نقش زمين شده.
مري سارا پاتريشيا فرد جسي و هدويگ از پشت پنجره:
- نميدونم گوش من اشكال داشت يا ديوارو از مصالح نامرغوب ساخته بودن بهرحال من آثار ريزريزشده يك دسته جارو هم پيدا كردم اطراف پيرمرد. بيچاره فك كنم ترمز بريده بود
خلاصه كمك كردم تا از جاش بلند شه. پيرمرده كه خيلي از من خوشش اومده بود گفت: يه آرزو بكن
منم يه خورده فكر كردم بعد گفتم: ميخوام دانشگاه ويزاردلند قبول شم. اين درو هم يه جوري باز كني...
اولش ديدم پيرمرده اينجوري شد: اما بعد يه وردي خوند و گفت كه من حتما ويزاردلند قبولم بعدشم يه يا علي گفت و با سر رفت توي در!


ویرایش شده توسط مرلین کبیر در تاریخ ۱۳۸۵/۴/۵ ۰:۵۷:۱۷

امضا چی باشه خوبه؟!


Re: خوابگاه هاي گريفيندور
پیام زده شده در: ۱۳:۳۲ یکشنبه ۴ تیر ۱۳۸۵

پاتریشیا وینتربورن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۷ پنجشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۹:۲۷ پنجشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۴
از هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
پیام: 122
آفلاین
فرد:خوب موافقین دیگه؟
پاتریشیا:آره میبریمش بالای خوابگاه پسرا یه اتاق کوچیک خالی هست
سارا:آره
مری:آره حتما
فرد:تو از کجا میدونی اوون بالا یه اتاق هست؟
مری بداد پاتریشیا رسید:خوب احتمالا بالای خوابگاه دخترام یکی هست پاتریشیا اونو دیده و فهمیده شمام باید یکی داشته باشین
فرد :نه بالای خوایکاه دخترا همچین چیزی نیست و رو به پاتریشیا کرد : از کجا فهمیدی؟
پاتریشیا :از همون جایی که تو فهمیدی بالی خوابگاه دخترا مثل اوون اتاق نیست
سارا که گیج بود گفت:جدا از کجا فهمیدی؟
مری:بیخیال بریم دیگه
فرد مری و پاتریشیا و سارا لوییس را به بالای خوابگاه بردند
فرد در حالی که لوییس را در اتاق می انداخت گفت:ببین لوییس واسه ی خودت میگیم اونجا حواست پرت نمیشه
لوییس که ظاهرا قیول کرده بود گفت:باشه
فرد در را بست
پاتریشیا:برین کنار بچه ها میخوام درو قفل کنم
فرد مری و سارا کنار ایستادند
پاتریشیا چوب خود را به سمت در گرفت و طلسم را اجرا کرد و در حالی که لبخند میزد گفت:ایم یه طلسم قدیمی کسی جز من که خوندمش نمیتونه بازش کنه
فرد:هیچ کس؟
مری و سارا که هیجان زده بودند به پاتریشیا نگاه کردند
پاتریشیا:خوب نه هیچ کس ولی شکستنش قدرت زیادی میخواد که کسی تو این خوابگاه نداره
سارا:اگه چند نفری سعی کنن چی"
پاتریشیا: هی ها نه نمیشه فقط به یه چوب جواب میده
فرد که از هر نظر خیالش راحت شده بود پوزخندی زد
مری :چیه فرد چرا میخندی؟
پاتریشیا که بزور خود را کنترل می کرد :چون .. . (خنده حرفش را قطع میکرد) چون ایشون... به .. . هدفشون ... رسیدن
سارا:کدوم هدف:
پاتریشیا که همچنان با کنترل کدرن خود در گیر بود گفت: به .. همون..
فرد که متوجه شده بود دستش در حال رو شدنست گفت: نه پاتریشیا اشتباه میکنه من جای لوییسو نیخواستم
پاتریشیا نگاهی کرد
فرد:خوب میدونین که من طبقه ی اول خوابگاهو میخوام
سارا و مری که تازه موضوع را فهمیده بودند شروع به خندیدن کردند
پاتریشیا:خودتی لو دادی فرد اکه من میگفتم که بهتر بود حد اقل فکر میکردن مخت کار میکنه
چهار نفری به پایین پله ها رفتند


ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در تاریخ ۱۳۸۵/۴/۴ ۱۳:۳۸:۰۷

پ.و


Re: خوابگاه هاي گريفيندور
پیام زده شده در: ۲۱:۲۴ پنجشنبه ۱ تیر ۱۳۸۵

فرد ویزلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ شنبه ۲۴ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۹:۳۸ یکشنبه ۵ شهریور ۱۳۸۵
از nashenakhteh
گروه:
کاربران عضو
پیام: 169
آفلاین
بچه ها که همین طوری مشغول جر و بحث بودن یهو با صدای از بیخ کنده شدن در آروم میشنو بر میگردن به طرف در
استرجس:این یکی دیگه کی بود بابا ! درو از جاش دراورد
فرد: سلام!معذرت درتون چه قد شل بود من که کاری نکردم فقط یه ذره هلیدمش به سمت جلو
لوییس بچه ی گل و معصوم گروه گریف که حالا احساس میکرد همه بهش توجه مخصوصی دارن با یک حرکت جو گیرانه ی انتحاری بلند شد و گفت
لوییس:که فقط یه ذره هلیدیش جلو نه؟؟!! الان بهت میگم
هدویگ:پسرم تو بشین تستتو بزن ! میری جلو یه چندتا میخوری شپلخ میشی برمیگردی جانم
لوییس:
جسی که دید صدای گریه ی بلند لوییس داره گوششو کر میکنه یه چند تا از خوردنیارو چپوند تو دهنه لوییس و بچه ی گلمون مشغول خوردن خوردنی ها شد و به طور عجیبی اروم گرفت
مری:شما کی باشین جانم؟؟
فرد: منو نمیشناسین؟
ملت حاضر در صحنه: :no:
فرد:چه قد بد شد !شخصیت به این مهمی
آرشام:حالا میگی کی هستی یا پرتت کنیم بیرون!؟
فرد:چرا عصبی میشی جانم !؟یعنی واقعا" شما منو نمیشناسین؟
ملت: نهههههههههههه میگی یا...
فرد: خوب پس اهم اهم از همین جا اعلام میدارم که زین پس خاله فرد نیز به جمع دوستانه ی شما خواهد پیوست !البته با سیستم شوتینگ معروف خودش
سارا:نیومده ام چه زود خاله شد!
فرد:اساس کار ما اینه دیگه چه میشه کرد ؟!
لوییس:عمو هدویگ من هیچی نفهمیدم ولی بازم میخوام
میخوام میخوام
هدویگ:عمو جان چه قد تو درس خون شدی تست میخوای عمو؟
لوییس:نه بابا تست کیلو چند خوردنی میخوام
که یهو سارا و مری با شنیدن کلمه ی خوردنی از خود بیخود شده و به سوی ان سه تفنگدار شجاع قصه ی ما هجوم برده و تمام خوردنیا رو ازاونا میقاپن
جسی:آهای اونا رو پسش بدین مال بچس باید بخوره قوت بگیره
هدویگ:بله صد در صد!که در این بین به عموشم یه چیزی باید بده !عمو به این خوبی
لوییس:مامان خوردنیامو بردن
ملت با دیدن قیافه ی اینگونه ی لوییس : :
سارا و مری:لووووووووووووووس بیا مال خودت بابا
خاله فرد:میگما بچه ها چون من در اینگونه موارد تجربه های فراوان کسب کردم چطوره یه اتاق خصوصی بدیم به این لوییس با چند ذره خوردنی که خودشو با اونا مشغول کنه و بشینه تستشو بزنه تجربه نشون داده بچه در حضور جمع نمی تونه درس بخونه !برای محکم کاریم بهتره درو از پشت قفل کنیم تا دیگه بیرون نیاد نهههههههههه بچه هااااااا؟؟حواسشم پرت نمیشه
لوییس:نهههههههه
ملت بچه:
-------------------------------------------------------------------------
میدونم خیلی افتضاح بود دیگه لازم به گفتن نیست
فقط خواستم خودمو شوت کنم به وسط جمع دوستانه ی شما ببخشید اگه خیلی بد شده
خواهشا"یه جوری سروته پستمو هم بیارینو خاله فردم به خودتون اضافه کنین
ممنونم از همتون


عضو ارتش قدرتمند وایت تورنادو
[img]http


Re: خوابگاه هاي گريفيندور
پیام زده شده در: ۱۶:۳۷ پنجشنبه ۱ تیر ۱۳۸۵

جسیکا پاتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۵ یکشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۱۶ جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۶
از تالار قحط النساء گریف!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1541
آفلاین
یاهو



عنوان موضوع: کنکور و انرژی لوییس عزیز

روزها در حال سپری شدن بود و دانش آموزان مضطرب تر بخصوص که جام جهانی کوییدیچ نیز شروع شده بود.
از این رو بچه های تیم کوییدیچ گریف که مدعی قهرمانی این دوره نیز بود سخت در حال تلاش و تمرین بودند........زیرا دوستان آنها انتظار قهرمانی را داشتند!
بگذریم ... همه داشتن یه کاری میکردن دیگه زیاد وارد جزئیات نمیشیم!

.......تالار اصلی گریف ......

هر کسی برای خودش کنج عزلت را انتخاب کرده و نشسته بود و عین میخ به رو به روش زل زده بود. هیچ صدایی نمیآمد و هیچ کسی حرف نمیزد ( چیزی که غیر ممکنه)
ولی نه آثار حیات وجود داشت ، لوییس زمزمه کنان در حال خواندن درسش بود و تند تند تست میزد ، هدویگ که داشت دیکشنری فارسی به انگلیسی را میخواند تا مشکلی نداشته باشد ( باب خدای زبان ) هر از گاهی برای تقویت روحیه ی لوییس میگفت: آفرین پسر نازم ، تو میتونی
بوووووووووووووووق......بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوق
در همین حال در خوابگاه با تمام قدرت به دیوار برخورد میکنه به طوری که جای دستگیره روی دیوار باقی می مونه .
ملت مات زده:
جسی:
استرجس که سخت در حال برنامه ریزی و هماهنگی بود سرش رو بلند کرد تا داد بزنه ولی به محض دیدن چهره ی مظلوم جسی ، خوش رو کنترل کرد و بعد از کشیدن نفس عمیق گفت:
میشه آروم تر وارد بشی عزیزم؟
جسی: آره ، قشنگم
ملت اعم از جاندار و غیر جاندار:
لوییس که بعد از اون حادثه تمرکزش رو برای باقی سوالا از دست داده بود گفت:
هی جسی اون چیه دستت؟ .....
جسی لبخندی تا بناگوش زد و در حالی که به سمت لوییس میرفت گفت:
اینا مقداری مواد ویتامینی و قندی و ... برای توئه!
لوییس: همه ماله منه؟؟؟؟؟؟
جسی: اهم مگه کسی غیر از تو هم اینجا هست؟
هدویگ:هوووووی خواهر منو نمیبینی؟
جسی: دیدم مشغولی نخواستم مزاحم بشم!...... حالا ولش!!
در همین حال اوبس .. غیژژژژژژژژژژ
استرجس بابا اینجا کاروانسرا که نیست آروم تر بابا
مری و سارا وارد شدن.... بعد از کمی مکث کردن سارا گفت:
بوی خوردنی میاد؟
مری: دقیقا .... فکر کنم از اون طرفه .
و خودشون رو به روش تارزانی به جسی و هدویگ و لوییس ( سه تفنگدار ) رساندند !
سه تفنگدار: امری داشتین؟
مری و سارا نگاهی به هم و سپس غذاها کردن و در حالی که اشک توی چشماشون حلقه زده بود گفتند:
ما هم میخوایم!
جسی : :no:حالا شاید یه نوایی هم به هدویگ دادیم؟، اینا ماله
لوییسه ، فقط و فقط
هدویگ: منی که تصحیح میکنم؟ ... اینهمه کمک می کنم؟ به من نمیدی؟
لوییس: هان؟...... تو دیگه کی هستی؟..... منو از کجا میشناسی؟
سارا : حالا بحث خوراکی شد ما رو یادت رفت؟.....باشه بهم میرسیم


**>**>**>**>**>**>**<**<**<**<**<**<
دوستان شرمنده اگه بد شد!.....حوصلم سر رفته بود خواستم اعلام موجودیت کنم
اگه دوست داشتین ادامه بدین.... ضمنا از هرمیون عزیز معذرت میخوام که پستش رو ادامه ندادم آخه هیچ سوژه ای برای ادامه دادانش نداشتم
به امید قبولی لوییس جون در کنکور !!!
فقط همین





ویرایش شده توسط جسيكا پاتر در تاریخ ۱۳۸۵/۴/۱ ۲۳:۵۱:۰۶


Re: خوابگاه هاي گريفيندور
پیام زده شده در: ۱۵:۰۷ شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۵

Anie


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۱ سه شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۵۹ چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۵
از لندن-کوچه برجهای فلکی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 19
آفلاین
در همین حین در تالار عمومی گریفندور باز شد و فردی پا به درون تالار گذاشت.چهره اش پشت یک ورقه شبیه همان ورقه هایی که پرفسور مک گونگال به افراد شرکت کننده به مسابقه داده بود پنهان بود.
بچه ها با حیرت به ساحره تازه وارد خیره شدند.هر کس در هرجای تالار که بود،بی حرکت منتظر این بود که بفهمد او کیست.دخترک گوئی باری از دوشش برداشته باشند نفس راحتی کشید و ورقه را از جلوی صورتش کنار برد.چشمان بادامی قهوه ای رنگش تالار را کاوید و با دیدن قیافه های بهت زده افراد،لبخند ملیحی زد و به ارامی گفت:

-"سلام..."

همگی بدون اینکه لحظه ای از او چشم بردارند یکصدا گفتند:

-"سلام"

دخترک گوئی تازه فهمیده باشد چه خبر شده،دوباره لبخندی زد و ادامه داد:

-"اوه...معذرت میخوام باید خودم رو زودتر معرفی میکردم:من مورگانا مرلین هستم نوه مرلین کبیر و یک گریفندوری اصیل.البته دوستام منو آنی صدا میزنند."

اما بچه ها همچنان بهت زده او را نگاه میکردند.بیل از روی صندلی بلند شد و سعی کرد علت نگاه های عجیب دوستانش را توضیح بدهد:

-"خانم مرلین،منظور ما اینه که ...یعنی شما ...چرا الان؟"

مورگانا شنل سفریش را باز کرد و گفت:

-"اها..فهمیدم.دلیل اینکه من الان به اینجا اومدم.خب من تا الان
تحت اموزش معلمهای خصوصی بودم که بالاخره خون گریفندوری من باعث شد تا از پدرم بخوام من رو به هاگوارتز بیاره.راستش قرار بود خانم مک گونگال من رو بشما معرفی کنند ولی..."

که دوباره در باز شد و خانم مک گونگال با قدمهای ریز و تند وارد شد.نگاهی به اعضا انداخت و چشمش به مورگانا افتاد:

-"وای...خانم مرلین فراموش کردم شما رو به بچه ها معرفی کنم.ولی مثل اینکه با هم اشنا شدید."

و با تکانهای سر افراد به نشانه موافقت روبه رو شد.پرفسور به همان سرعتی که وارد شد ه بود فقدم به بیرون تالار گذاشت و از پشت در در حالیکه داشت با عجله دور میشد گفت:

-"امیدوارم هاگوارتز میزبان خوبی برای شما باشه."

و مورگانا هم مودبانه بدون اینکه چشم از در و دیوار تالار بردارد گفت:

-"حتما همینطوره پرفسور"

سپس رو به سوی بچه ها گرداند.هنوز بچه ها در حال تجزیه و تحلیل این حرفها بودند که مورگانا بسمت راهرو خوابگاه قدم برداشت و با اشتیاق گفت:

-"هیچکس دوست نداره اینجا رو به من نشون بده ؟فکر میکردم گریفندوریها خیلی خوش برخورد باشند."

که همه بچه ها گوئی به خود امده باشند به گرمی با او دست دادند.به امید اینکه دوستان خوبی برای هم باشند!

باران بیرون تالار رخت بست و پنجه های گرم افتاب شیشه ی
پنجره ها را لمس کرد.گوئی او نیز به استقبال مورگانا امده بود.......

----------------
بچه ها خیلی خوشحال میشم من رو هم با خودتون توی تالار همراه کنین.


تصویر کوچک شده[i][size=small][color


Re: خوابگاه هاي گريفيندور
پیام زده شده در: ۱۳:۱۹ پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵

پاتریشیا وینتربورن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۷ پنجشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۹:۲۷ پنجشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۴
از هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
پیام: 122
آفلاین
همه ی سر ها بطرف صدا برگشت
سارا:پاتریشیا
پاتریشیا به پیوز راکه داشت کتابهایش را پاره میکرد افسون کرد حالا پیوز شروع به جیغ زدن کرده بود پروفسور مکگوناگال خود را به پاتریشیا رساند
:دوشیزه وینتر بورن چی کار میکنی؟
پاتریشیا:اوه ببخشید آخه داشت کتاب تغییر شکلمو پاره میکرد
مکگوناگال:کور که نبودم منظورم اینه که چرا دیر اومدی؟
پاتریشیا:آخه گرسنه نبودم
مکگوناگال:وینتربورن امروز سخرانی داریم عصر بهتون گفتم
پاتریشیا:نه ا ا اره خوب من نبودم
مکگوناکال:خیله خوب بعدا توضیح میدی حالا برو بشین
و صدای پیوزم ببر
پاتریشیا:اها باشه

دامبلدور:امسال ما یه مسابقه داریم کسانی میتونن در این مسابقه شرکت کنن که سال چهارمو با نمرات عالی و تنها یک فراتر از حد انتظار گذرونده باشن
جمعیت پسر:اه مردشور این مسابقرو ببرن
دامبلدور اینا قوانین وزارت خونست
هرمیون:من میتونم شرکت کنم
پاتریشیا: منم جانم
جسی:خیله خوب
دامبلدور: امتحانتتون مرحله مهمی از این مسابقست و کسانی که اجازهی شرکت پیدا کردن فقط میتئنن دو نمره فراتر از حد انظار بگیرن
حالا کسانی که اجازه شرکت دارن باید بدونن بعد امتحانا مرحله یدیگری هم هست
اسم هر کی رو میخونم بیاد و نامه ی اجازهی ورود رو بگیره و بره به دفتر پروفسور مکگوناکال تا توضیحات داده شه
دوشیزه گرانجر
دوشیزه وینتر بورن
آقای..................
دوشیزه............
...................
دفتر مکی
هرمیون :من هیجان زدم
پاتریشیا: من نه چون دارم به برد فکر میکنم
مکگونکال:خوب خوشحالم که تعداد گریفین دوری ها زیاد الان بقیه هم الان میان
خوب باید بگم شما این برنامه هارئ میگیرین و اجرا میکنین
خوب حالا برین
هرمیون:فقط همین هیچ کلاسی نیست
پاتریشیا:هرمی بس کن حوصله داری کلاسسسسس
مکگوناگال:بله دوشیزه گرنجر همش کار خودتون
در راه تالار گریف
پاتریشیا:هرمی یه سوال دارم
هرمی:بگو
پاتریشیا:آخه روم نمیشه
هرمی: بکو
پاتریشیا:مبزاری تاریخ جادوگری رو از روت تقلب کنم من میدونم تاریخو میفتم فقط همین یکی
هرمی:خوب تا ببینم
پاتی:یکی طلبت هر چ ی بخای
هرمی:هرچی باشه


ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در تاریخ ۱۳۸۵/۳/۲۵ ۱۳:۲۶:۲۴
ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در تاریخ ۱۳۸۵/۳/۲۶ ۱۱:۱۱:۲۷

پ.و


Re: خوابگاه هاي گريفيندور
پیام زده شده در: ۰:۴۸ پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵

هرميون جين گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۷ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۰:۲۶ جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۹
از زمان های نه چندان دور
گروه:
کاربران عضو
پیام: 284
آفلاین
آتشي گرم و سوزان در شومينه ي تالار خصوصي گريفيندور در حال سوختن بود..... باران به شدت پنجه هاي خود را به شيشه ي پنجره هاي تالار مي زد... گويي ميخواست پنجره ها را از جاي بكند ...

مري و رومسا بر روي نزديك ترين مبل به آتش نشسته بودند و داشتند راجع به هواي بدي كه اين چند روز گريبان گير آنها شده بود و اجازه قدم زدن در كنار درياچه ي نقره اي رنگ و زيبا و همين طور در زير اشعه ي دلچسب خورشيد را به آنها نميداد صحبت ميكردند

تدي و بيل مشغول گفتگوراجع به تند رو ترين چوب جارو كه به تازگي در فروشگاه هاي هاگزميد توجه كوئيديچ دوستان را به خود جلب كرده بود . بودند

عده اي از بچه هاي سال اول بر سر جنس ديگ يكي از هم كلاسي هايشان اختلاف نظر داشتند و در حال بحث بودند

وبلاخره هر كدام از گريفيندوري مشغول گذراندن بعد از ظهر خود بودند....

هرميون بعد از گذراندن 5ساعت در كتابخانه بلاخره با خودش به توافق رسيد كه تمام اطلاعات لازم را راجع به مقاله ي جديد پروفسور اسنيپ داده و نكته ي ديگري نمانده بنابراين تصميم گرفت كه كتابخانه را ترك كند و اين ساعات باقي مانده ي بعد از ظهر خود را در كنار دوستانش باشد
با قدم هايي بلند در حالي كوهي از كتاب ها جلوي چشمانش را گرفته بود از كتابخانه بيرون آمد ..
به سرعت از راهرو گذشت و به زحمت از پله ها عبور كرد تا بلاخره وارد تالار خصوصي شد
مري:اوه هرميون بلاخره اومدي...
بيل:دختر تو خسته نميشي انقدر درس ميخوني..
هرميون در حالي كتابها را به طرف خوابگاه ميبرد لبخندي زد و ناپديد شد
تدي در حالي كه باكلافگي به اطرافش نگاه ميكرد گفت:ديگه خسته شدم ...چقدر زندگي تو هاگوارتز يكنواخت شده
مري كه با حسرت به هواي بيرون كه لحظه به لحظه بدتر ميشد نگاه ميكرد گفت:هيچ اتفاقي..هيچ ماجراجويي اي...اه لعنت به اين هوا
هرميون داشت از پله ها پايين مي آمد كه صداي بچه هارو شنيد و گفت:شماها مطمئنيد هيچ تكليفي نداريد...حاضرم قسم بخورم كه نمي ذارم يه كلمه از رو دستم بنويسيد
تدي:هرميون .از موضوع ديگه اي جز درس نميتوني حرف بزني؟؟؟؟
هرميون چشم غره اي به او رفت و در كنار مري و رومسا جاي گرفت
ناگهان در تالار باز شد و پروفسور مكگونگال وارد شد بيل كه بر روي مبل لميده بود مثل برق از جا پريد همگي با تعجب به هم نگاه ميكردند

رومسا آروم در گوش مري گفت:اينم اتفاقي كه منتظرش بوديد
پروفسور:عصر همگي بخير
عصر بخير پروفسور
مكگونگال كمي جلوتر آمد و ادامه داد
مكگونگال:اومدم بهتون بگم پروفسور دامبلدور دستور دادن كه همه ي دانش آموزان امشب سر شام بايد در تالار عمومي حضور داشته باشند هيچ غيبتي پذيرفته نميشه
هرميون:معذرت ميخوام پروفسور ميشه بگيد به خاطر چه موضوعي؟
مكگونگال:اگه قرار بود اين موضوع رو من بگم پروفسور دامبلدور زحمت آن رو نميكشيدن دوشيزه گرنجر
هرميون سكوت كرد
بعد از خروج او همهمه اي در تالار به پا افتاد يعني چه موضوعي پيش اومده كه همه بايد حضور داشته باشن بلاخره وقت شام فرا رسيد و همه ي بچه ها در پشت ميزهاي غذا قرار گرفتند و منتظر سخنراني دامبلدور شدند
پروفسور بعد از خوش و بشي با معلم ها از جاي خود بلند شد و بعد از چند سرفه ي كوتاه شروع به سخنراني كرد...صدا از هيچ كس بر نميخواست
دامبلدور:اهوم اهوم....خوب فرزندانم..لازم نميدونم بيشتر از اين منتظرتون بذ......

ولي ناگهان شترق حرفش نا تمام ماند...

آيا اين صدا مربوط به يكي از شيطنت هاي پيوز بود يا اتفاقي در شرف وقوع بود.....
-------------------------------------------------------------------------
نمي دونم خوب شده يا نه ولي خوشحال ميشم ادامه بديد


ما به اوج باز می گردیم و بر تری گریفیندور را عملا ثابت می کنیم...منتظر باشید..


Re: خوابگاه هاي گريفيندور
پیام زده شده در: ۱۵:۳۴ یکشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۸۵

تدی اسنیپ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۳ شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۳:۲۹ پنجشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۴
از یه جای خوب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 67
آفلاین
پاسی از شب گذشته بود دختر ها در حال جمع کردن ریخت و پاش های جشن بودند پسر ها هم با خستگی خودشان را به طرف خوابگاه می کشاندند وقتی از کنار تابلوی اعلانات رد می شدند کاغذ پوستی عظیم الجثه ای که تمام طول تابلو را پوشانده بود توجه بیل را جلب کرد تیتر بالای کاغذ را خواند
" برنامه ی امتحانی دانش آموزان سال پنجم "
بیل جلوی تابلو مات مبهوت ایستاده بود ناله ای از گلویش خارج شد : بچه ها ...
چند نفر که جلو ایستاده بودند بر گشتند و با دیدن قیافه ی بیل رد نگاه او را دنبال کردند چند نفر گفتند :وای بدبخت شدیم ! همهمه ای میان بچه ها افتاد ناگهان صدای خنده و خوش بش از انتهای سالن به گوش رسید همه ساکت شدند دختر ها در حالی که نخودی می خندیدند و با هم پچ پچ می کردند از کنار آنها گذشتند وبه تدی داشت توی راهرو می دوید که خوابگاهشون رفتند آرشام با نفرت گفت:حالا دلیل جشن تولد ناگهانی خانم پاتر رو درک می کنم .
استرجس گفت : بیل حالا اولین امتحان کی برگزار می شه؟
رون گفت:فردا...
استرجس پرسید :چی؟ لوییس در حالی که اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:معجون سازی ...
***
لو ییس کمی از معجون خاکستری رنگ توی پاتیل را در لیوان ریخت و به طرف تدی گرفت تدی با ناراحتی به بچه ها نگاه کرد و گفت : نمی شه من بدون معجون خوش شانسی برم دنبال سوالا ؟
همه در حالی که دست به سینه ایستاده بودن و اونو نگاه می کردن سرشون رو به علامت نه تکون دادن تدی گفت: تا اونجایی که من می دونم معجون خوش شانسی طلایی نه این رنگی . اما بلا فاصله معجون رو سر کشید .
***
تدی داشت با تمام قدرت توی راهرو می دوید که ناگهان محکم به چیزی برخورد کرد و روی زمین ولو شد ناگهان پدرشوبالای سرش دید بلند شد و گفت: ام....ام.. سلام پدر
_فکر نمی کنی کلاس از اونطرفه آقای اسنیپ
_من می خواستم بیام پیشتون برای سوا.. یعنی ما بعد از اومدن من به مدرسه خیلی از هم دور شدیم اینطور نیست ؟
اسنیپ چند دقیقه فکر کرد و گفت : نه .
تدی احساس کرد شکمش داره پیچ می خوره چشماش سیاهی رفت و روی زمین افتاد اسنیپ سراسیمه اونو صدا زد بعد بلندش کرد و به طرف در مانگاه دوید ...
در آن گوشه ی سالن :
همه به طرف لوییس بر گشتند آرشام گفت : لویس میشه بپرسم چی به خورد اون بچه دادی ؟
لوییس با نگرانی گفت: من دستور کتاب رو اجرا کردم البته معجون سازی من زیاد خوب نیست .
در این گوشه ی سالن:
تدی کم کم به هوش اومد و تازه فهمید که روی دستهای اسنیپ به طرف در مانگاه میره اما کاغذ پوستی لوله شدهای در جیب اسنیپ توجهشو جلب کرد در حالی که برای پرت کردن حواس اسنیپ ناله می کرد کاغذ رو برداشت و کف سالن انداخت ...
***
بچه ها دور تخت تدی از خوشحالی بالا و پایین می پریدن استر جس گفت :تدی تو یه نابغه ای تا حالانمره ی من و جسی مثل هم نشده بود .همه زدند زیر خنده
بیل گفت : هیسس ...ساکت یه لحظه گوش کنین ...
ا زبیرون صدای گریه ی چند نفر شنیده می شد
همه صدای هرمیون رو شنیدن که می گفت: جسی .. اندرو...مری ...ای وای سارا توهم؟ خواهش می کنم گریه نکنین اگه اونا بفهمن می دونید چی میشه ؟ ما که نمره های بدی نگرفتیم ..
رومسا با بغض گفت: فقط نمره ی تو خوب میشه به هر حال پسرا از ما بهتر شدن
مری گفت : اگه فردا یکیشون مسخرم کنه دیگه نمی تونم کل نمره هاشو ردیف کنم و بهش بخندم
هرميون گفت: حالا ناراحت نباش مری.بیا این نون پنیرو بخور.مری به نون پنیر نگاه کرد و بغضش ترکید.
همه ی پسرها فریاد کشیدن :هورااااااااا.


فردا خواهد آمد خواهید دید هر کس آنچه نیست که می بینید
و اما پشت دریا ها یقین شهری ست رویایی

[img]http://www.jadoogaran.org/modules/xcgal/watermark.php?[/img]







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.