هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدرسه هاگوارتز

لیگ کوییدیچ


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۲۱:۳۸ شنبه ۳ تیر ۱۳۸۵
#39

توماس جانسونold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۲ سه شنبه ۱۲ آبان ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۸:۲۱ چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۵
از قصر كرنوال
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 334
آفلاین
رینگ رینگ رینگ
دومبول موبایلشو درمیاره و صفحه از یه قطر نصف میشه اونور ققیه
دومبول:ها بگو...
ققی:سلام جیگی...
دومبول:چیکار داری؟
ققی:زنگ زدم همینجوری حرف بزنیم...
دومبول:حرف بزنیم...عمرا!...فقط کار مهم
و گوشی رو از پنجره میندازه بیرون
دومبول:من گوشی میخوام...عله به وبمستر سایت زوپیس میگی برای من یه گوشی نو بخره
همه:
عله یه کم سرخ و سفید میشه و فضا رو گرم میکنه،دست دومبول میره طرف کیفش
عله:

تق تق تق

کوییرل:تا حالا از دست این دومبول آسایش نداشتیم حالا معلوم نیست دیگه کیه داره در میزنه
عله:لوپین برو ببین کیه
لوپین:مونا برو ببین کیه
مونا:لردی برو ببین کیه
لرد:کوییرل برو ببین کیه
دومبول(!):بسه دیگه خسته شدم خیلی جمله هاتون کلیشه ایو تکراری شده..
و خودش میره درو باز میکنه!!یه بلیط!!
بلیط بدو بدو میاد تو و با سرعت دور خوابگاه میدوئه
همه هیوده هیجده تا مدیر دور تا دور خوابگاه دنبال بلیطه چابک
دومبول یهو وای میسه:هووی اونی که داری رول رو مینویسی چرا الکی داری رول رو طولانی میکنی که نتونن بخونن...فقط باید جملات مهم رو بگی...بزنم بلاکت کنم؟؟میدونی که من خیلی قویم

نویسنده: ...یه کم محو میشه

کوییرل:آقا نویسنده...تو چرا هی دومبول دومبول میکنی؟
دومبول:چون من قویم...قدرتمندم...من همه چی هستم...حتی از سارا هم خفنز ترم...
دست دومبول طرف منوی مدیرت میره و کوییرل قطع و وصل میشه

تیتراژ پایانی نویسنده:
دوستان اگر من فردا بودم که بودم...اگر هم نبودم خوب حتما نیستم دیگه(باید دو سه بار دیکه این بخشو مو به مو مطالعه کنین تا واقعا معنی جمله رو بفهمین)


کاهنان مصری سه هزار سال قبل از میلاد این کتیبه قدرت و قهرمانی را پیدا کردند و برای آن محافظانی گذاشتند.تا 3 سال پیش کسی آخرین محافظ ر�


Re: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۲۰:۰۳ شنبه ۳ تیر ۱۳۸۵
#38

سدريك ديگوري


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۴ شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۲۲ جمعه ۲۱ مهر ۱۳۸۵
از لبه ي پرتگاه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 528
آفلاین
ساعت دو نيمه شب
خوابگاه مركزي مديران

تق تق تق
عله با چشماي خواب آلود به سمت در ميره:كيه اينوقت شبي نميگي مردم خوابيدن؟
X-man:درو باز كنيد من مديرم من خيلي قويم بايد بيام تو.
عله به سرعت به طرف خوابگاه ميره و شروع ميكنه به شمردن مديرا:1۔2 3۔ 5۔ 6 ۔7۔ 9 ۔13 ۔12 ۔16
عله به سرعت به طرف در ميره:هر نوزده تا مدير الان تو رختخواباشون خوابيدن.
X-man:من حاليم نيست من فقط ميدونم مديرم خيليم قويم اصلا تو كي؟
عله:من هري پاتر ملقب به عله آتشفشان هستم ملقب به خشم خدايان كسي كه اولين بار فروم رو اختراع كرد...
و تو كه هستي اي غريبه.
X-man:من دومبول هستم بهترين ساحره باز تمام قرون و ركوردار بيشترين زدن مخ در آخر هفته و برنده ي چهارصد رنكه بهترين شنگولبازي و بودن دور هم همراهه بچه ها
عله: بيا تو.
دومبول در حاليكه سينشو جلو داده شق و رق داخل ميشه.
دومبول:خب من شب بايد كجا بخوابم؟
عله:رو زمين همه تختها پره.
دومبول:ولي من يه تخت خالي اون ته ميبينم.
عله:اونو گذاشتم براي بچه ي آيندم تو ميري رو زمين ميخوابي
دومبول:اصلا تو كي هستي؟من مديرم خيلي زورم زياده ميخوام برم رو تخته تو بخوابم.
ناگهان نوره عجيبي خوابگاه رو روشن ميكنه ماگماها از سرو و كول عله بالا ميرن و آماده پرتاب ميشن.
دومبول دست ميكنه تو كيفش و يه كتاب در مياره"جغرافي جادوگران"ورق ميزنه و روي يه صفحه نگه ميداره و با صداي بلند شروع به خوندن ميكنه.
...خطرناكترين آتشفاشان اين مناطق فوجي عله ياما نام دارد كه پس از هر فوران خسارت هاي مالي جاني و غيره ي زيادي به بار مياورد گفته ميشود اين آتشفشان بعد از يك بار فوران به مدت دو سال نميتواند فوران كند و تنها ميتواند افه ي فوران بيايد پس از او به هيچ وجه نترسيد گفته ميشود فوجي عله ياما با فردي به نام ...
عله: بيا دومبول جون به سمته تختت هدايتت كنم.
دومبول:سريع باش كه خيلي خوابم مياد.

نيم ساعت بعد

_خوشگلا بايد دومبولي برقصن خوشگلا بايد دومبولي برقصن نبينم اونجا نشستي بايد پاشي برقصي....
كل خوابگاه:
دومبول:الو؟جونم؟تويي ماكسي جون؟نه واسه فردا با دو تا ساحره ديگه قرار دارم آره ديگه ميدوني مديريته و هزار درد...براي سه ماه ديگه بهت وقت ميدم با هم بريم كافي شاپ عموي من باشه آره اون دوستتم بيار اوندقعه نياورده بودي منو نديده بود دو ماه دپرس بود باشه كاري نداري عشقه من؟سه ماه ديگه ميبينمت باي.
عله: بايد فكري كرد.
دومبول:نميتوني من مديرم خيليم باحالم الان به همه دسترسي دارم آلبوس دامبلدوراهاهاهاها.


ویرایش شده توسط سدريك ديگوري! در تاریخ ۱۳۸۵/۴/۳ ۲۰:۰۶:۵۴

[size=medium][color=0000FF]غم و اندوه را مي ستايم زيرا همواره همراه من بوده Ø


Re: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۱۹:۱۷ جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۸۵
#37

هوكيold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۳ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۲۹ چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۹
از مغازه‌ي لوازم جادوي سياه هوكي
گروه:
کاربران عضو
پیام: 269
آفلاین
ريموس: خب. چرا نشستين بچه ها؟ نمي تونيم كاري رو كه خواسته ن انجام بديم، من مي گم بريم طي يك عمليات انتحاري ايثارگرانه نجاتش بديم.
كرام: آره. راس مي گه...
در همين حين كوئيرل مياد تو
كريچر: من بابامو مي خوا-
كرام با حركتي خشانت بارانه مي كوبه تو دهنش و ميگه: ساكت. من لردما، مي گيرم مي خورمت.
كريچ: قورت
كوئيرل: دوستان، من مي گم نقشه مون رو عملي كنيم. يعني حذب رو بسپريم دست وزارت، بعد پاكش كنيم.
موناليزا: نه آخه اون وقت بنيانگزاراش جنجال راه مي اندازن.
كوئيرل: بنيانگذار رو با ذ مي نويسن.
كريچر: آره آره، راس مي گي... خب مونا، قربون اون سيبيلت برم، حذف كاربرشون مي كنيم.
ريموس: نه... درست نيست، بايد با قانون جلو رفت.
كرام: ريموس، دلبندم! قربون اون دندوناي نيشت برم. اين جا پاي زندگي عله در ميونه. مي تونيم اونا رو حذف كاربر كنيم، اگه كسي هم اعتراضي كرد اون رو هم حذف كاربر مي كنيم. چطوره؟
باك بيك: بده... چون-
كرام: ساكت. از پرنده ها نظر نخواستيم!
كريچ كه تا الان داشت سر پيشنهاد كرام فكر مي كرد: نه.. ايراد داره چـ-
كرام: از جنا هم نظر نخواستيم.
موناليزا: اه. تو هم كه هي-
كرام: تو هم برو با اون The Da Vinci Code ت! تابلو
ريموس: ولي طبعا از من نظر خواستي نه؟
كرام: نه از گرگا هم نخواستيم...
همه با هم، يك صدا: پس از كي خواستين؟!
كرام به اطرافش نيگا مي كنه ... نگاه مي كنه... نگاه مي كنه... هنوزم داره نگاه مي كنه. يهو چشش برق مي زنه: از كوئيرول!
كوئيرل: اه. چن بار بگم اسم من كوئيرول نيست؟
كرام: حالا هر چي هست. نظر بده.
كوئيرل: جريان چيه؟...........................................
------------
واي، ديگه اينو جدا مطمئنم وحشتناك شد. ديگه اين دفعه مثه دفعا قبل شكسته نفسي نمي كنم!!!


ویرایش شده توسط توماس جانسون در تاریخ ۱۳۸۵/۳/۲۶ ۲۱:۵۶:۳۳

به سراغ من اگر می آیید، نرم و اهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من...


Re: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۲۳:۱۱ چهارشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۸۵
#36

هدویک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۷ یکشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۲۱ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از هر جا که کفتر میایَ!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 801
آفلاین
_باب یکی مراقب این باشه ، ماگماهاش خطرناکن!
ققی در حالی که داره در اتاقی(گیزر ندید کدوم اتاق!حس فضا سازی نبود!همینه که هست!) که عله توشه رو به سختی می بنده می گه:
*من هواشو دارم سرژ ، تو برو جواب فرمایی که بچه ها برای حذب پر کردن رو بده!
_باشه ققی!پس من رفتم!
سرژ به سمت در به راه میفته.
*راستی سرژ من یه سری سوال دیگه آماده کردم.وقتی اینا تموم شدن این یکی رو می زنیم.حذب خیلی فعال می شه!
_ایول!ایندفعه یه خورده بیشتر مدیرا رو له کن!مثلا جای کرام و کریچ بنویس عله پرت می شه و می خوره به کوییرل.بی ناموسیش بیشتره!:devil:
صدای عله از توی اتاق میاد!
عله:آهای بوقی های بوق بوقی بوق زاده بوق طلب بوق بوقو(!)می دم همتونو حذف شناسه کنن!
ققی:برو بابا!حذب خفنه!عمرا بتونی بهش پخ هم بکنی!

-------------------اونور------------------

در سمتی از خوابگاه مدیران...
کوییرل:عله...عله...
کریچ:بابایی(!)...من بابامو می خوام!
(اگه نفهمیدی قضیه چیه پس خیلی مشکل آمیزی!رجوع شود به هالی ویزارد!فیلم دیشب باباتو دیدم کریچر!)
و اما در سمتی دیگر..
ریموس:ببینم ولدی کی 14 ماه می شه؟
ولدی:هر وقت روز 14 تموم شه!
ریموس:چه خوب!پس من گرگینه می شم میرم علی رو نجات می دم!
همه ملت:
ریموس:
ناگهان مونالیزا وارد تابلوش می شه و در حالی که داره با کراهت به لکه ای که روی تابلوش افتاده نگاه می کنه می گه:
مونالیزا:ایول!این کد داوینچی عجب فیلمی بود!بچه ها من فهمیدم حذم تار کبود همون حذب دموکراته!
همه:ایول!کفو برید تو کارش!
کوییرل:پس من برم گیزر بدم بهشون! تیمشون بیناموسیه!
و به سمت در خوابگاه می ره!
ولدی:چون وابسته به حذبه باید آخر بشه!یادم باشه با بلرویچ یه صحبتی بکنم!کوییرل واستا با هم بریم.

کوییرل:باشه.پس بپر پس کلم!
ولی ولدی و کوییرل با شنیدن صدای کریچر بی حرکت می مونن!
خواننده:کریچر چی گفت؟
نویسنده:بمون تو کفش!
خواننده:جون مادرت بگو دیگه!خیلی جذاب شده رولت!
نویسنده:...گفت:
کریچر:من بابامو می خوام!
ملت:
کریچر:چشم ندارید ببینید منم از بی صاحبی در اومدم؟!
مونالیزا:تو هم خز شدی کریچ!بریم سراغ حذم تار کبود
کوییرل:بزار ببینیم عله چی می گه!نظر تو چیه عله؟
پاسخی شنیده نشد!!
همه مدیرا به این حالت در اومدن
کوییرل:عله؟هستی؟
ناگهان ندایی از آسمون بر سر مدیران فرود آمد!
عله:باب بوقیا منو دزدیدن!چرا نمی فهمین؟!
ملت:
ولدی:خونسردیتو حفظ کن!همه جزئیات برای ما مهمن!بگو راس ساعت 12 نیمه شب چهاردهم ماه کجا بودی!
عله:ای خدا!باب خود منو دزدیدن!وبمستر کل سایت جادوگرانو دزدیدن!
ملت:باب شوخی نکن!اصلا حسش نیستا!
ولی مدیرا با ماگماهایی که از آسمون به سرشون ریخت به خودشون اومدن و روز از نو روزی از نو!
کوییرل:عله...عله...
کریچ:بابایی(!)...من بابامو می خوام!
ناگهان...
دررررینگ دررررینگ دررررینگ ( صدای تلفن )
کوییرل میره گوشی رو ور میداره .
کوییرل : خوابگاه مدیران بفرمایید .
صدای سرژ از پشت گوشی به گوش میرسه :
- هوووووی بووووقی خوب گوش کن ببین چی میگم . اربابتون دست ماست . اگر بخواین دوباره زندشو ببینین باید به خواسته های حذب عمل کنین ...... !!!
کوییرل:سرژ...دفعه پیش هم همینو گفتیا!
سرژ:جدی!ببخشید مثل اینکه کاغد اشتباهی بود!ققی اون کاغد زیری رو بده من!!!
کوییرل:
سرژ:هوووووی بووووقی خوب گوش کن ببین چی میگم . اربابتون دست ماست . اگر بخواین دوباره زندش ببینین باید به وزیر دسترسی بدین
کوییرل:این الان فرقش با قبلی چی بود؟
سرژ:فرق نداشت؟داشتا!
کوییرل:بزار یه بار دیگه بخونم!
نقل قول:
- هوووووی بووووقی خوب گوش کن ببین چی میگم . اربابتون دست ماست . اگر بخواین دوباره زندشو ببینین باید به خواسته های حذب عمل کنین ...... !!!

کوییرل:راست می گی!فرق داشت!
سرژ:جون عله در خطره!بهتره به خواسته هامون عمل کنید!
پاااااااااااااق:صدای گذاشتن گوشی!
کوییرل:عله...عله...
کریچ:بابایی(!)...من بابامو می خوام!

ادامه دارد...


ویرایش شده توسط هدویگ در تاریخ ۱۳۸۵/۳/۲۴ ۲۳:۵۷:۲۹



Re: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۲۰:۴۶ چهارشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۸۵
#35

مرگخواران

بلیز زابینی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۵:۳۳:۲۶ شنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۱
از یخچال خانه ریدل
گروه:
ایفای نقش
مرگخوار
کاربران عضو
پیام: 1707
آفلاین
سدی در حذب و باز میکنه که بره بیرون که ناگهان لشکر مخوفی رو در جلوی در مشاهده میکنه .
سدی و در رو میبنده .
ادی : چی شده در رو باز کن بریم بیرون .
سدی : خیلی عجیبه پشت در صحنه عجیبی رو نظاره کردم .
ادی : بزار ببینم چی میگی !

ادی میره سمت در در رو باز میکنه .
کرام ( کریم ؟ ) و عله و کریچ و مونا و کوییرل و باکی
ادی و در رو دوباره میبنده
ادی : چه توهمی اینا اینجا چی کار میکنن !
سدی : معلومه نویسنده خیلی ارزشیه !

صدای عله از پشت در بلند میشه .
- عوووهاهاها . در رو باز کنین . میخوایم حذب رو منقرض کنین .
بلافاصله ملت حاضر در درون حذب میزها رو مدل کافه ای برمیگردونند و سنگر میگیرند .
سدی از اینور در :
- صدات نمیاد .
ادی : اووووهاهاها ریز میبینمت.

بلافاصله در حذب شکسته میشه و چند ماگما به داخل حذب پرتاب میشه و......

نیم ساعت بعد

مدیران شکست سختی رو از حذبی ها دریافت کرده و عده ای توانستند فرار کرده و خودشونو به خوابگاه برسونن .
باکی : پرهای منو کندن !
مونا : روی تابلوی منم یه لک افتاده نمیره . کلی از قیمتم کم شده .
کوییرل : ملت دستار منو ندیدین ؟
کریچ : آقا نفرات تکمیلن همه تونستن خودشونو نجات بدن ؟
کریچ شروع میکنه به شمردن :
- هوووووم .... کریم ... مونا ... کوییرل .... خودم .... باکی ....ریموس .....هووووووم آقا یکی نیست چرا ؟
مدیرا
کوییرل : ای جن خنگ . حتما خودتو نشمردی بزار ببینم ..... خودت .... من ....مونا ....باکی .... کریم ....ریموس....ها ؟؟؟ چرا اینجوری شد ؟
ملت مدیر به فکر فرو میرن . ( ؟؟؟ )

کوییرل : عالی جناب نظر شما چیه ؟
- ...............................
صدایی شنیده نمیشه .
مدیرا
ریموس : ارباب کوشی ؟ بیا بیرون .
کریچ : شاید دست به آبه !
کرام : نه من الان اونجا بودم کسی نیست .
سکوت بر قرار میشه .

دررررینگ دررررینگ دررررینگ ( صدای تلفن )
کوییرل میره گوشی رو ور میداره .
کوییرل : خوابگاه مدیران بفرمایید .
صدای سرژ از پشت گوشی به گوش میرسه :
- هوووووی بووووقی خوب گوش کن ببین چی میگم . اربابتون دست ماست . اگر بخواین دوباره زندش ببینین باید به خواسته های حذب عمل کنین ...... !!!
مدیرا

ادامه دارد ........................


ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۵/۳/۲۴ ۲۱:۰۵:۵۸



Re: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۱۵:۵۲ چهارشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۸۵
#34

لی جردن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۹ پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۷:۵۱ پنجشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۹
از اون طرف شب!!!!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 502
آفلاین
درون حذب ..

سرژ و ققي با خوشحالي وارد دفتر حذب شدن ..
سدي و ادي با خوشحالي و به اين شكل از اون دو نفر استقبال كردن !
سدي و ادي به اين شكل : شنيديم يه سري خبر تاپ سكرت ( top secret ) خفن از خوابگاه مديرا دارين !
سرژ : آره سدي جون .. ما مشاهده كرديم !!
سدي : خب بعدش !
سرژ : خب مشاهده كرديم ديگه بعدش چي شد ققي !
ققي : نيدونم !!!

ادي و سدي : پس اين چيه، ها ...

اینطور شد که دو تن از بنیان گذاران حذب با خوشحالی از این مشاهده ها به سمت حذب به راه افتادند!



سرژ و ققي :


درون خوابگاه مديران ...

جلسات خوابگاه مديران مانند هميشه منظم و با حضور تمام مديران ! در حال برگزاري بود ..
هري : موضوع جلسه امروز ...براندازي حذب !
پيشنهاد هارو ارائه كنين ..
كريچر : من يه پيشنهاد خوب دارم ارباب !!
هري : بگو جن خونگي عزيز وبمستر .. بگو !
كريچر : خب اول مي جنگيم ... دو حالت داره يا مي بريم كه احتمالش ضعيفه يا مي بازيم ... اگه باختيم يه دسترسي به ناظر وزارت مي ديم بره باهاش حال كنه .. بعد تاپيكو پاك مي كنيم مي ندازيم تقصير ناظر فروم مربوطه !!!!!
هري : نظرتون چيه !
ولدي ( كرام ) : موافقم !
ريموس : موافقم !
هري : خوب خوبه مث اينكه همه موافقن !! مونا تو نظري نداري !!
موناليزا : نه هري جان من دارم da Vinci code نگاه مي كنم !
هري :



درون حذب ..

سرژ و ققي هنوز در اين حالت :‌
سدي : ادي جون پاشو مث اينكه خودمون بايد بريم خوابگاه مديران !
ادي : بريم سدي جون !
سدي : ققي دست به چيزي نزنيا .. باشه گلم !
ادي و سدي به طرف خوابگاه مديران حركت كردند، غافل از اينكه يه لشكر مدير در حال نزديك شدن به حذبي بودند كه سرژ و ققي در آن تنها بودند !!


يكي از راه هاي پيشرفت در رول پلينگ ( ايفاي نقش ) :

ابتدا به لين


Re: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۱۷:۱۹ سه شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸۵
#33

هدویک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۷ یکشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۲۱ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از هر جا که کفتر میایَ!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 801
آفلاین
پشت در خوابگاه،

_هی سرژ ، تو چیزی می شنوی؟
_نه ققی، تو چطور؟
_من که هیچی نمی شنوم!بیا بریم پشت بنجره ، شاید باز باشه.
_آره راست می گی بریم.آخ!!!!
_چیه؟چته بابا داد میزنی ، میخوای همه رو خبر کنی؟
_پات رفت رو ریشم!ببخشید

پشت پنجره:

_سرژ هری رو نگاه کن چجوری بهش نگاه می کنه!
_آره!انگار خیلی ازش می ترسه.چه توهمی!
_آره!نگاه کن.داره در می ره!چه خنده دار!
توی خوابگاه هدویگ افتاده بود دنبال هری و سعی می کرد با نوک سوراخش کنه!
_ببینم تو چطور جرات کردی خودتو خدا بدونی؟خجالت نمی کشی؟دو روز پیشت نبودما!نگاه کن چه دوری ورداشته!
_باب یه خورده آرومتر!عجب جغد بی جنبه ای هستیا تو!ولم کن دیگه!
در اتاق باز شد و کوییرل داخل شد.
_هی کوییرل بیا اینو از من دور کن.دو ساعته داره منو می دوونه!
کوییرل می پره و سریعا هدویگ رو رو هوا می گیره!
_ولم کن بزار حقشو بزارم کف دستش.واسه من دور برداشته.دفعه آخرت باشه پاتو می زاری رو سیم سرور.خودم پدرتو در میارم
ققی و سرژ پشت پنجره دارن با دوربین عکس می گیرن!
_عجب سوژه ای سرژ.خداییش کارش درسته!
_ایول.باهاش حال کردم.ببین چجوری داره حالشو می گیره!
در خوابگاه دوباره باز شد و کریچر داخل شد.
_هی کریچر بدو اینو از من دور کن.سریعا هم اون منو رو بیار می خوام حذف شناسه بکنمش!
_د کوییرل ولم کن من بزنم اینو سوراخ سوراخ کنم دیگه منو تهدید ن کنه.کریچ دست به اون منو بزنی خودم خفت می کنم!
کریچر با ترس و لرز به سمت منو می ره و اونو برمیداره و برای عله میاره.عله با لرزش خفیفی منو رو می گیره و سریعا یه دکمه رو روش می زنه.
پاق و بعد هدویگ ناپدید می شه!
_ارباب شما که این کارو نکردید؟میدونید که چقدر خطرناکه.
_نه کریچر.فقط چند روزی بلاکش کردم.من خدا ام!
صدایی توی مغز عله پیچید:
"بچه پر رو بازم خودتو خدا می دونی؟اگه فکر کردی تو این چند روز دست از سرت بر می دارم کور خوندی!همه جا مختو می خورم!
عله سرشو میون دستاش می گیره و می دوه و دور خودش می چرخه!
_خدای من...دست بردار!
سرژ و ققی همچنان پشت پنجره به ریش هری می خندن و واسه خودشون کلی حال می کنن!
_سرژ بریم به همه خبر بدیم!یه خبر ناب برای اعضای حذب!
_آره ققی!تو راست می گی.خیلی خبر خوبیه.چه توهمی!آخ!!!
_باز چی شد؟
_باز پات رفت رو ریشم.اگه یه میلیمتر ریشم کوتاه بشه تک تک پراتو می کنم!
_خوب بابا...بی جنبه
و اینطور شد که دو تن از بنیان گذاران حذب با خوشحالی از این مشاهده ها به سمت حذب به راه افتادند!
.......................




Re: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۱۴:۴۵ سه شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸۵
#32

سوسک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۲ پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۴۰ پنجشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۱
از چاه فاضلاب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 93
آفلاین
- ابااااااااااااااااااااب! ارباااااااااااااااااااااااااااااااااااب!
- "چته ويكتور؟"
- ارباب! ارباب! شنيدي؟ شنيدي سوسك برگشته؟
- "وييييييييييييييييييييييييييييييكتور! وييييييييييييييييييييييكتور!"
- بله ارباب؟
- "شنيدي؟ شنيدي سوسك برگشته؟"
- چي قربان؟ برگشته؟ باورم نميشه! اما... مگه ميشه؟ ما پرتش كرديم بيرون... خودم اين كار رو...
- "اين يعني تو باز هم كارهات رو خراب كردي ويكتور. ازت قطع اميد كردم."
- قربان... قربان... تو رو خدا... نه! من به اين شغل احتياج دارم! نه قربان! نه!
- "كويـــــــــــــــــيرل! بيا اين رو جمعش كن!"
- قربان! قربان! خواهش مي كنم! خواهش مي كنم! من به شما...
اما كوييرل اجازه نميده كه ويكتور حرفش رو كامل كنه! با يك لگد پرتش مي كنه بيرون!
از پشت در صداي گنگ ويكتور به گوش ميرسه: من بر ميگردم...

دو ساعت بعد
- " كوييرل! كوييرل!"
كوييرل نفس نفس زنان از راه مي رسه!
- بله قربان! بله قربان!
- "كجا بودي 2 ساعته دارم صدات مي كنم. بدم پرتت كنن بيرون؟"
- قربان! قربان! هر چي زور مي زدم... آخه گلاب به روتون مســـتراححح...
- "بسه ديگه! تازه ناهار خوردم!"
- من مي تونم برم قربان؟
در اين هنگام كريچر با چشم هايي قرمز و قيافه اي شيطاني از گوشه ي تاريكي از اتاق خارج شده و از مثل بختك مي افته روي كوييرل (نه كه واقعا بيفته! يعني بهش گير ميده!) : صـــبـــر كن كوييرل! عمامه ات رو بردار...
- تو به چه حقي به من دستور ميدي كريچر؟ بزنم...
- "كوييرل! بهت گفت عمامه ات رو بردار!"
كوييرل كه از صحبت هاي ارباب داره به لرزه مي افته دنبال راه فرار مي گرده كه كريچر خودش رو ميندازه روش! (اين دفعه ديگه واقعا افتاد!) و در يك عمليات انتحار عمامه رو ميداره...
- اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا !قربان! قربان! اسمشو نبر!
ارباب نگاهي خشمناكانه به كوييرل ميندازه كه ولدمورت رو زير عمامه اش پنهان كرده!
- "ولدمورت؟ تو اينجا چي كار مي كني؟"
- من كه گفته بودم بر مي گردم!
اما اين صداي ولدمورت نبود! صداي كرام بود!
- "ماااااااااااااااااااااااااااا!"

---
ميدونم قضيه يك كمي قديمي است! فعلا چيز جديدتري به ذهن خوشگلم خطور نكرد!


پس از هجده سال حبس به سبب ارتکاب جرائم جنسی، به میان شما بازگشته‌ام...


مفهومي ترين رول در تاريخ بشر
پیام زده شده در: ۱۲:۳۸ سه شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸۵
#31

سرژ تانکیان old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ جمعه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱:۰۹ یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 532
آفلاین
سرژ و ققي در خيابان هاگزميد قدم ميزدند و خيلي هم كسل بودند

ققي:من حوصلم سر رفته...
سرژ: منم حوصلم سر رفته..دلم گرفته...همه چيز مسخره شده ، احساس پوچي در چاه شكمم ميكنم...من برم خودكشي كنم
سرژ چوبسدتيش رو بالا مياره تا به خودش اوداكداورا بزنه كه كوييرل از كنارش رد ميشه و براي همين انتهاي دستار كوييرل به بستني سرژ ميخوره و بستني سرژ ميافته روي زمين و سوسك هم كه در نزديكي بود ميپره رو بستني و شروع ميكنه به خوردن!!
هري پاتر از دور به طرف كوييرل ميره (مكالمات رو سرژ و ققي نميشنون)
هري: من هميشه تورو بهترين استاد ميدونستم ، من واقعا از اين قدرت تصميم گيري تو خوشم مياد كه سر خود تصميم گرفتي بستني سرژ رو بندازي واقعا افرين!!مدير بايد قدرت تصميم گيري داشته باشه مثل تو
كوييرل:چي من؟ سرژ؟ بستني كيه؟ ...
هري:شكسته نفسي نكن...حالا بيا اين شكلك كله گاو رو بچسبون به يكي از اين ديوارها
و دور شدند

سرژ:من ميگم اين مديرا با ما لجن ..مگه نه ققي؟
ققي: اره منم موافقم!!

جلسه مديان در خوابگاهشون

هري: همه مديران انجمن گوش كنن ، شما بايد هر هفته يك پست در رول بزنيد مهم نيست كه خوب باشه يا بد ، مهم اينه كه دهن ملت رو ببنديد..شيرفهم شد؟
همه:بلههه

بوووم
در خوابگاه منفجر ميشه و همه به گوشه اي پناه ميبرند
ققي و سرژ و سدريك شيرجه ميزنن تو خوابگاه ، جنگي سخت بين حذب و مديران در ميگيره و سه نفر حذبي تمام مديران را با طناب هاي جادويي بستند

كرام:اقا اين چه وضعشه مگه قرار نبود طرف مقابل رو هم قوي نشون بديد شما فقط خودتون رو قوي نشون داديد مارو ضعيف كرديد ...

ققي:ههووم..راست ميگه ها..باشه پس شما قوي هستيد

تمام مديران به دليل قدرت بسيار كه ناگهان دريافت كردند طناب هارا پاره كردند و پرهاي ققنوس را كندند و و سرژ را از ريش اويزون كردند و از خون هاي جاري شده از سدريك ديگوري درياچه ها درست شد!!

ققي در حالي كه از سردي بي پر بودن ميلرزيد:اقا مگه نبايد متعادل باشه؟ چي كار دارين ميكنين؟اينجوري فقط شما قدرت داريد ما ضعيفيم كه...بايد متعادل باشه

كرام:همينه كه هست..حرف نباشه

(براي فهميدن اين پست به نحوه برخورد رجوع كنيد)



Re: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۲۰:۱۰ دوشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۸۵
#30

کارآگاه ققنوس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۲۶ سه شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۵:۵۴ یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
از در کنار دمبول
گروه:
کاربران عضو
پیام: 914
آفلاین
روزی کفتری مدریکی را در خواب دید
فکر بکری به مخش زد و زود پرید

ققی با شمشیری بران، آمد به سوی مدیر دوان دوان...
در خوابگاه را باز کرد...همه را به دقت بر انداز کرد...

ساحری بوقی نام رو تخت فتاده بود...
مثل سانتور مثل اسب خوابیده بود...

چو شمشیر ققی از غلافش خارج گشت
ز شانس بد ققی چشم هری باز گشت

و هری بگفت:...
از عمر من هرآنچه هست بر جای بستان و به عمر ساحر افزای...

و گردن خود را در مقابل ققی خم آورد تا ققی سر او را به جای ساحر بزند...

ققی نیز مشغول آنالیز پاتر و ساحر بود...و به این نتیجه رسید که مرگ ساحر زجر آورتر است برای پاتر ...
ققی شمشیرش را بالا آورد تا گردن ساحر را بزند که کسی از پشت لگدی به او زد و او از خوابگاه مدیران به بیرون پرت شد....
--------------------------------------------------------------------------------
سرژ در حالی که چوبدستیش تو دستش بود پشت ققی سوار شده بود و به طرف خوابگاه مدیران حرکت می کردن...
سرژ و ققی رفتن و رفتن و رفتن تا رسیدن به پنجره خوابگاه...
و منتظر بودن تا اون ساحر وارد شه تا گردن اونو بیخ تا بیخ ببرن...
نیم ساعت بعد پاتر در حالی که یه چیز دراز دستش بود همراه کوییرل وارد خوابگاه شد...
و از کیسه ی مشکلی یه منقل بزرگ که حداقل 12 تا مدیر دورش جا می شدن بیرون آورد...
و با کوییرل شروع به صحبت کرد...
ققی:خیلی دوست دارم بدونم چی میگه...یعنی می خوان چیکار کنن...
سرژ:حرفا رو ولش مشخصات ساحره رو بگو...
ققی:مشخصه خاصی نداشت فقط با چادر خوابیده بود...
سرژ: خوب الان ممکنه 700 نفر با چادر بیان تو...
ققی:من نشناختمش سرش اونوری بود...
سرژ: وای اون مواد مخدر در اورد...
ققی و سرژ پی بردن پس از اینکه پاتر که قول داده بود به نمید سراغ این چیزا نره حالا داشت دوباره مواد می کشید....
وااااااااااااااای مواد...
ققی:به نظر من عکس بگیریم...تو ببر یکیشو واسه پیام امروز تیتر جنجالی بزن منم می برم می دم یه نسخه شو به نمید...
و ققی از صحنه تریاک کشیدن پاتر و کوییرل عکس گرفتن...
که وسطای کار ریموسم اومد...و با قیافه ای عصبانی با پاتر صحبت کرد بعد پاتر یه چیزی گفت و لبخندی رو لب ریموس نشست و اونم اومد کنار منقل...(ما پشت پنجره ایم حیف شد نفهمیدیم چی گفتن)
ققی: ای دل نا غافل دست همشون تو یه کاسه س حیف که وقت نیست بزن بریم...
ققی و سرژ تا برگشتن برن دیدن ولدی وایستاده و داره اونا رو نگا می کنه...
ولدی:
ققی:
سرژ :
و تو یه حرکت ولدی ققی و سرژ و رو تو گونی کرد و دوربینم از دست ققی گرفت...
بوم
زمان نا معلوم ولی معلومه که یه چند ساعتی از اون ماجرا گذشته...
سرژ:آی سرم...درد میکنه سرم...
ققی:منم سرم درد میکنه...ما کجا بیدیم...
ققی نوک زد به در کیسه رو باز کرد و ققی و سرژ سرشون رو آوردن بیرون...
آفتاب طلایی صبح بهاری تو چشم ققی و سرژ می زد...اونا توی یه سطل آشغال وسط دیاگون بودن...
سرژ:اوه اوه صبح شده...من کلی کار داشتم...ای ولدی نامرد نمیگه اینجوری زد ممکن بود ما بمیریم...
ققی: اینجارو...
عکسی روی دیوار از سرژ و ققی بود که رو به روی هم کنار منقل بودن
و زیر عکس نوشته بود...
معتادین میادین جادوگری...زنده 1000$ مرده 500$
سرژ:ای نامردا...کله ما رو گذاشتن اینجا...بدو بریم تا ملت نریختن بیرون در بریم که ما رو ببینن میفتن دنبالمون...
ققی:الانم خیلی زود نیست...اینجارو...
4 5 نفر که اعلامیه رو دیده بودن به سمت ققی و سرژ حمله ور شدن...
ققی:بپر پشتم بریم...
سرژ:عجب شانسی آوردیم...

سرژ و ققی به طرف خونه ی ققی(سوراخ سالازار) رفتن تا اونجا برای گرفتن یه حال اساسی تصمیمی جدی بگیرن...

سرژ:من دیگه نمیام...
ققی:باشه خودم می رم رفیق نمیه راه...

و ققی دوباره به خوابگاه مدیران نزدیک شد و دیدی که پنجره بازه و تصمیم گرفت قبل از این که کسی بفهمه بره تو و زیر یکی از تخت ها قایم شه...
و با سرعت به سمت پنجره پرواز کرد...
که یه دفه پنجره بسته شد و نوک ققی تو چوب پنجره گیر کرد
و ثانیه ای بعد پاتر اومد پشت پنجره و بلخند احمقانه ای به ققی زد
نیم ساعت پنجره باز شد
و ولدی در حالی که سرژ رو از ریشش گرفته بود... آورد و ریش سرژ و لای پنجره گذاشت و پنجره رو بست و سرژ از ریشش آویزون شد...
ققی هم خواست بگه قوهاهاها که دید نوکش تو پنجره گیر کرده...
سرژ:آی پدرم در اومد...ققی به نظرت چه جوری در بریم...
و ققی به خاطر نامردی سرژ نگاه اسف باری به او کرد
شب فرا رسید و چون هوا سرد شده بود نوک ققی منقبض شد و باعث شد تا نوکش از چوب در بیاد...
سرژ:ققی می دونی من تو رو خیلی دوست دارم...منم در بیار واست جبران می کنم...
و چون نامردی تو مرام ققی نبود ریش سرژ رو از همون جا قیچی کرد و سرژ از طبقه دهم به سمت زمین ول شد
ققی:قوهاهاهاها
و برای اولین بار ققی و سرژ معنی هرکه با مدیران در افتاد ور افتاد رو تجربه کردن...


[size=large][color=FF0099]كتاب خاطرات من از ققنوس:[/colo







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.