هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
پیام زده شده در: ۲۰:۴۶ جمعه ۶ مرداد ۱۳۸۵

هوكيold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۳ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۲۹ چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۹
از مغازه‌ي لوازم جادوي سياه هوكي
گروه:
کاربران عضو
پیام: 271
آفلاین
آنيتا در قعر چشمان آني موني، شينت مي بينه!
آنيتا: هوووم، اربابت گفته اينا رو بهمون بگي تا بين ملت سفيد تفرقه بندازي آره؟
آني موني: آره!
مگي: دانـــــــگ
كله دانگ از بين در نمايان ميشه: بله؟ با من بودين؟
مگي: نه خير، ببخشدي مزاحمتون شدم.. اين صداي ضربه ماهيتابه بود.
دانگ: آهان.. باشه...
آني موني تلو تلو خوران راه مي افته بره سمت در كه انيتا طي يه حركت فوق ارزشي دمپايي ش رو درمياره و به سمتش پرتاب مي كنه... تاپ
هيكل نامتوازن آني موني نقش زمين ميشه و ديگه حركتي نمي كنه...
مگي: آنيتا، كشتيش؟
صداي باز شدن در به گوش مي رسه و آرتيكوس در آستانمه در نمايان ميشه.
آرتيكوس: سلام ننه، سلام آبجي.. من اومـ
-: مـــا.. اينو چي كارش كردين؟ داره از سرش خون مياد.
آنيتا: نه داداش!.. بگو جون آبجي!
آرتيكوس: آبجي بميره!!!
آنيتا: نه... كشتمش؟ مامان... نه من نمي خوام برم زندان. نه...
و شروع ميكنه به گريه كردن.
مگي: گريه نكن دخترم، همه چي درست ميشه.. الان آرتي يه تك پا ميره ويزاي دوبي رو جور مي كنه فردا همه مون تو مرزيم...
آرتي: مامان؟ مرز؟ مگه مي خوايم با ماشين بريم؟
مگي: پس با چي بريم؟ با درشكه بريم؟
آرتي: بابا از اين جا تا آمريكا نميشه با ماشين رفت، مي خواي تا دوبي بري؟
در همين لحظه آني موني همون طور كه روي زمينه و بدون اين كه حركتي بكنه ميگه: نه.. شما نمي تونين فرار كنيد، بايد صبر كنيد افسر بايد كروكي بكشه!
آنيتا جيغ ميكشه: ا... اين كه زنده س.. اي موذي منو خيلي ترسوندي..
و به سرعت هر چه تمام تر و قبل ازا ين كه آرتي هميشه قهرمان بتونهواكنشي نشون بده يه لگد ميزنه تو قفسه سينه‌ش...
آني موني: آ...آ... آ
--------------------------------
خيلي ببخشيد، فكر كنم يه قانوني بودكه نبايد شخصيت ها رو بكشيم! اگه اين پست من غير قانونيه خدو سه خط آخرش رو پاك كنيد درست ميشه

تو که خودت می دونی این قانون رو پس چرا می کشی؟با اجاه پاک شد!بقیه بدون کشته شدن آناکین ادامه بدن!
اندرومیدا


ویرایش شده توسط اندرومیدا در تاریخ ۱۳۸۵/۵/۶ ۲۳:۴۷:۴۰

به سراغ من اگر می آیید، نرم و اهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من...


Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
پیام زده شده در: ۲۰:۵۴ شنبه ۲۴ تیر ۱۳۸۵

آناکین  استبنز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ دوشنبه ۱۹ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۲:۲۳ جمعه ۱۷ شهریور ۱۳۸۵
از زیر سایه ی ارباب لرد ولدومرت کبیر
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 336
آفلاین
منیروا: زود اعتراف کن اون زنه کی بود زنگ زد اینجا تو حتما خبر داری...

مونتاگ که میبینه آلبوس رفته یاد نقشه یاربابش می افته و

مونتاگ: کدوم خانوم؟

آنیتا: خانوم؟ مگه طرف خانوم بوده

منیروا : من از اول میدونستم

مونتاگ: اره . من قبلا جفتشون رو با هم دیدم

منیروا: کجا؟

مونتاگ: توی پارک جلوی خونهی ریدل اینا

....( این بخش به خاطر اینکه مربوط به مسائل خانوادگی بید توسط ناظر سانسور خواهد گردید

دقایقی بعد از گرفتن اعطارف از مونتاگ
( در اینجا اگه از یه زاویه یدیگه به تصویر نیگا کنید

دقایقی بعد از فریب داده شدن منیروا و آنتا توسط مونتاگ

منیروا رو به مونتاگ میکنه و میگه: خوب شد تو اینا رو به من گفتی
حالا من میدون و آلبوس

آنیتا: آفرین مامان خوب بابا رو فرستادی دنبال نخود سیاه وگرنه نمیتونستیم از این اعتراف بگیریم

مونتاگ: خیال کردین آلبوس الان با اون خانومه رفته گردش

منیروا و آنیتا:




Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
پیام زده شده در: ۹:۰۹ جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۸۵

آناکین مونتاگ old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۲ شنبه ۷ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۰۰:۲۴ چهارشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۹
از 127.0.0.1
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1402
آفلاین
مونتاگ از لای در: راس میگه من هم میخوام بدونم

منیروا: آخی الهی میخوای بدونی گلم؟ خوب بیا تو خودم بهت بگم

در این لحظه ی ارزشی مونتاگ خر میشه و میره توی دهن شیر چیز یعنی خونه ی دامبل ولی هنوز پاشو توی اون اتاق 16 متر که به آلبوس قالب کردن نگذاشته که آنیتا با ماهیتابه میزنه تو سرش و مونتاگ پخش زمین میشه

همه جا تاریکه ولی یواش یواش یه نوری از دور دیده میشه چند تا ستاره دارن چشمک میزنن یه مقدار زیادی ریش جلوی چشم مونتاگه مونتاگ به ددن ریش های آلبوس که درست بعد از به هوش اومدن در فاصله ی20 سانتی متری از چشماش قرار داره از وحشت دو متر میپره بالا با کله میخوره تو صقف خونه ی دامبل

منیروا: اوی آنی مونی زود جواب بده پشت در خونه ی ما چیکار میکردی؟

مونتاگ: به خدا هیچی فقط اومده بودم بگم آنیتا دختره کفیه

یه ماهی تابه دیگه میخوره تو سر مونتاگ
دقلیقی بعد مونتاگ به هومن حالت ارزشی بالا به هوش میاد

منیروا: زود اعطراف کن پشت در خونه ی رئیس محفل چیکار میکردی؟

سایه ی یه ماهی تابه که بلای سر مونتاگ داره له چپ و راست میره تا محل مناسب ضربه زدن رو پیدا کنه روی زمین افتاده مونتاگ چشمش به سایه هستش

منیروا: زود اعتراف کن پشت در خونه ی ما چیکار میکردی؟

در این لحظه ی ارزشی که مونتاگ به شدت در حال مقومت در برابر این صحبت ها بود آلبوس موفق به ذهن خوانی شده و طی عملیاتی انتهاری ماموریت مونتاگ رو کشف مینماید

آلبوس: من فهمیدم این اومده برای اربابش جاسوسی کنه

منیروا و آنیتا:

مونتاگ:

منیروا: اربابت چی میخواد بدونه؟

مونتاگ جواب نمیده آلبوس میگه: من بگم من بگم

منیروا: بگو عزیزم

آلبوس: هیچی این ولدی میخواد بدونه چرا سفید ها فعال نیستن چرا رگ ندارن

یه ماهی تابه میخوره تو سر مونتاگ
وقتی مونتاگ به هوش میاد منیروا و آنیتا بالا سرش واسادن
اون ها موفق شدن آلبوس رو دک کنن بره(بپیچونن)

منیروا: زود اعتراف کن اون زنه کی بود زنگ زد اینجا تو حتما خبر داری...


ویرایش شده توسط فرانک لانگ باتم در تاریخ ۱۳۸۵/۳/۲۶ ۱۳:۴۹:۰۲
ویرایش شده توسط فرانک لانگ باتم در تاریخ ۱۳۸۵/۳/۲۶ ۱۳:۴۹:۱۰


Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
پیام زده شده در: ۱:۱۲ جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۸۵

هدویک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۷ یکشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۲۱ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از هر جا که کفتر میایَ!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 801
آفلاین
مگی به سرعت عرض اتاق رو طی می کرد و بعد طول اتاق رو طی می کرد.
مگی:چهار ضربدر چهار می شه شونزده!آرتــــــــــــــــــــــــــــی!
آرتی:بله مامان؟(گیزر ندید آرتی از کجا پیداش شد!زود از مقر ارتش برگشت!)
مگی:این اتاق چند متر مربعه؟
آرتی:بیست فکر کنم!
مگی:بزار این آلیوس بیاد من حسابشو کف دستش می زارم!بازم سرش کلاه گذاشتن!
دامبل در خونه رو باز می کنه و با نگرانی داخل می شه!
آلبوس:سلام عزیزم.چیزی شده؟
مگی:آلبوس این چه وضعشه؟
آلبوس:وزش بادهای موسمی!
مگی:مرتیکه بوقی چرا این اتاق شونزده متره؟
آلبوس:چی؟شونزده متره؟نه بابا!بیست متره!
مگی:بیا خودت متر کن!

----------دقایقی بعد-----------

یک...دو...سه...چهار...خوب!
یک...دو...سه...چهار...پنج!حالا مچ پاهاتونو تا حلقتون بالا بیارید...این تمرین برای تقویت عضله کشاله ران بده...ولی کلا مفیده!
مگی:آرتی صدای اونو کم کن!
آرتی:اه...همش به من گیزر بدیدا!باشه!کم می کنم!
آلبوس:بیا...اون یارو تو تی وی هم شمرد!چهار پنج تا می شه بیست تا!
مگی:نه عزیزم...چهار چهار تا می شه شونزده تا!
آلبوس:فهمیدم قضیه چیه!عزیزم ببخشید اینو می گم ولی چون قدمای تو مثل فیلن پنج قدم رو چهار قدم حساب می کنی!
مگی:به به!به به!چشمم روشن!آنیتا.دخترم.اون ماهیتابه منو بیار!
ناگهان در به باز می شه و کله مونتاگ به صورتی کاملا ارزشی از لای در نمایان می شه!
مونتاگ:آنیتا دختر کفیه!دختر شما نیست پرفسور مک گونگال!
مگی:برو بابا!خز شد رفت پی کارش!
مونتاگ:پس من برم به سارا خفنز گیر بدم!خداحافظ!
مگی:برو گمشو!مرتیکه ارزشی!آلبوس...
مک گونگال به روبروش نگاهی انداخت.ولی جایی که قبلا دامبل ایستاده بود الان خالی بود!
مگی:ای شیطون!حداقل میزاشتی من چشم بزارم بعد می رفتی قایم می شدی!باید رو در ساک ساک کنی!باشه؟
صدای آلبوس تو اتاق می پیچه:
_باشه...
مگی به سمت زیرزمین به راه میفته....محل محبوب آلبوس!
ولی قبل از اینکه در اونجا رو باز کنه صدایی رو از پشت می شنوه.
_ساک ساک!
مگی:قبول نیست.کجا بودی؟
آلبوس:پیشت واستاده بودم!
مگی:چجوری؟من که ندیدمت!
آلبوس:من می تونم بدون استفاده از شنل غیب شم هری!ببخشید مگی!
مگی:پس بگو!
آلبوس:عزیزم اگه کاری نداری من دوباره برم محفل!مردم بدون رهبرن!من باید برم بالاسرشون!
مگی:هوی واستا ببینم!قضیه این تلفن چیه؟کتی کیه؟هان؟

ادامه دارد...


ویرایش شده توسط هدویگ در تاریخ ۱۳۸۵/۳/۲۶ ۱:۴۱:۰۲



Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
پیام زده شده در: ۱۸:۴۸ پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵

لی جردن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۹ پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۶:۵۱ پنجشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۹
از اون طرف شب!!!!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 503
آفلاین
ظهر يك روز گرم تابستان .. خانواده ي ارزشي دامبلدور مانند هميشه ارزشي بودند ... تغيير محسوسي به چشم نمي خورد !‌!
مگي روي كاناپه دراز كشيده بود و داشت مسابقات جام جهاني رو دنبال مي كرد !!

رينگ ... رينگ .. رينگ
و اين سرآغاز تلفن هايي بود كه بعدها آلبوس از آنها با عنوان زنگ هاي شوم نام مي برد !

- آرتي بپر تلفن رو بردار !!
آرتيكوس : چشم مامان الان ميرم !
دو دقيقه بعد ..
آرتيكوس : مامان آنيتاس، مي گه هر تيمي كه مي خواد تو جام جهاني قهرمان بشه بايد چند تا بازي رو ببره !!
مگي : آلبوس ، ( با صداي كشيده ) !
آلبوس : چاي تبركه عزيزم ...
هه هه هه ( صداي خنده ي مردم !!! ) !

ديلينگ ... ديلينگ .. ديلينگ ( صداي زنگ تلفنشون رندومه !! ) !
آرتي : از محفله بابايي .. گفتن اگه تا نيم ساعت ديگه نري شناسه تو مي بندن، آلبوسو مي دن به يكي ديگه !
آلبوس : مگي جون من بايد برم محفل آخه سفيدا رهبر ندارن !!

بوم ... بوم .. بيم !
آرتي : منم بايد برم ماماني .. چيزه ... اندرو منتظره يعني ارتش هميشه قهرمان وايت تورنادو منتظره ... !

بعد از رفتن اونا مگي تلويزيون رو خاموش كرد و روي كاناپه دراز كشيد ...

دوپس ... دوپس .. دوپس !
مگي : اي " ... " اين تلفون !
كيه ..
- الو اونجا خونه ي آلبوس دامبلدوره !
مگي : بله ... شما !
- بهش بگين خيلي نامرده .. منو گذاشت رفت ... پسره ي بي حيا ..
صدايي از اونور تلفن : گوشي رو بده من مانيا !
مگي : مانيا ... ببخشيد شما ... من متوجه نمي شم !!
- بهش بگين كتي گفت اسمتو مي توني عوض كني ولي بازم همون پسره ي علاف خاله بازي !! حيف من كه تو رو مجاني تو كلوپ راه ميدادم !!
مگي : كتي ... ميشه يكم بيشتر توضيح بدين !
- من منتظرتم زاخي جووون ! ... رفتم شناسنامه مو عوض كردم .. اسممو گذاشتم ايوانا دامبلدور !!!
مگي : ايوانا !! زاخي !!
بوووق ... بووق .. بوق !

چند لحظه بعد ..
ديب .. ديب .. ديب .. ديب ( صداي گرفتن شماره ! ) !
مگي : هوووي آلبوس پاشو بيا خونه !
آلبوس : عزيزم كار دارم ... محفل رو هواس !
مگي : همين كه گفتم .. پنج دقيقه ديگه اينجايي !


تق ( صداي كوبيدن گوشي روي تلفن ! ) ...







ادامه دارد ...


يكي از راه هاي پيشرفت در رول پلينگ ( ايفاي نقش ) :

ابتدا به لين


Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
پیام زده شده در: ۱۰:۱۸ جمعه ۱۹ خرداد ۱۳۸۵

آناکین مونتاگ old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۲ شنبه ۷ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۰۰:۲۴ چهارشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۹
از 127.0.0.1
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1402
آفلاین
دوف توف پوپ قوف گوپ لوگ شوق پلوق قلوخ

آنیتا که از شنیدن این صدا ها وحشت کرده از زیر تختش (اونجا مخفی نشده ها کمین کرده) داد میزنه: باباخونده آلبوس این صدای چی؟

آلبوس که توی زیر زمین کمین کرده بوده: نمیدونم دخترم منهم تازه شنیدم منیورا تو میدونی صدای چیه؟

منیروا از توی کابینت آشپزخونه( محل کمین) : ها ؟ مگه صدا داره میاد ؟ من که چیزی نمیشنوم آرتیگوس تو چیزی میشنوی؟

آرتیگوس از توی لوله بخاری اتاقش: ها چی میگی مامان اینجا صدا نمیاد

ملت: دامبل بیا بیرون بیا بیرون زود باش بیا بیرون بیا بیرون (این شعار به صورت کاملا بندری خونده شد) ....

دامبل که دیگه در برابر وسوسه ی بندری... نمیتونست مقومت کنه با انجام حرکات موزون (به صورت بندری البته) از کمین گاه خارج شد و به سمت در حرکت نمود

آنیتا از زیر تخت توی اتاقش: نه باب نرو اینا همش یه نقشس

آلبوس چیزی نمیشنید

منیروا از توی کابینت: نه آلبوس نرو اینا همش یه نقشس

آلبوس چیزی نمیشنید

آرتیگوس از توی لوله بخاری: نه باب نرو اینا همش یه نقشس

آلبوس چیزی نمیشنید

آلبوس رسید به در درو باز کرد و از خونه رفت بیرون

ملت تا اونو دیدن راه رو باش باز کردن که از بینشون رد بشه
آلبوس توی خیابون در حرکت بود ملت هم دو طرف واساده بودن و داشتن بندری میزدن اون ته چهره ی آرتیگوس دامبلدور نمایان بود
آلبوس به سمت پسرش میرفت ملت بندری میزدن یه بابای از جلوی دوربین رد شد
آلبوس رسید به پسرش . آرتیگوس یه چیزی از توی جیبش در آورد دامبل اونو توی دستش گرفت آرتیگوس هم با دستاش اون چیزه رو نگه داشته بود
پق
هر دو ناپدید شدند اون وصیله یه رمزتاز بود ملت هنوز داشتن بندری میزدن



یه گوشه ای توی لندن
پق آلبوس و آرتیگوس نمایان شدند(ظاهر شدند) جلوی یه مغازه روی مغازه نوشته بود

کاشت مو در سه روز و نصفه ای

________________________________

دوستان یه نگاه به تاپیک کاشت مو بندازن خودشون میفهمن که آرتیگوس دومی از کجا اومد

ملت مرگخوار برن توی کاشت م این پشمک رو اسموت کنن

سفید ها هم لطفا خز بازی در نیارین هر کی بیا توی کاشت م اسموت شده بر میگرده ها



Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
پیام زده شده در: ۱۲:۵۹ پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۵

هدویک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۷ یکشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۲۱ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از هر جا که کفتر میایَ!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 801
آفلاین
آلبوس:خدایی؟چه جالب.فکر نکنم بتونم!
آرتی:چرا؟
آلبوس:خوب من اینجا رو طلسم کردم که هیچیش نشه.باباتو دست کم گرفتیا.
مینروا:آلبوس ببین دارن طرف خونه سنگ پرت می کنن.
دامبلدور با دیدن این خشانتهای زیاد به سمت در می ره و اونو باز می کنه.
_آهای ملت.اشتباه اومدید!خونه دامبلدور یه کوچه پایینتره!
ملت:
یکی از میان جمعیت بلند فریاد می زنه:
*اگه خونه دامبلدور یه کوچه پایینتره پس چرا ریشای تو بلندن؟چرا انقدر لاغری؟چرا مثل طنافی؟چرا مثل پشمکی؟
_دوست من بالاخره مثل طنافم یا مثل پشمکم؟
*مثل پشمکی!
_ایول!!!دوت گرم!!!همیشه می دونستم که مثل پشمکم!ریشام خیلی بلندن نه؟
*آره!خیلی!!!
_خوب ملت بسه دیگه.برید!خونه آلبوس دامبلدور یه کوچه پایینتره!
*ملت بیاید بریم تا فرار نکرده.من خودم می خوام اون ریشاشو بکنم!
آلبوس با خودش:عجب شانسی آوردم!خودمونیم ملت هم چقدر احمقنا!
ملت:چی گفتی؟
آلبوس:هیچی!

دو دقیقه بعد

یکی از میان ملت:اون خیلی شبیه آلبوس دامبلدور بودا!
دیگری از میان ملت:راست می گی!خیلی شبیهش بود.ولی خونه آلبوس تو این کوچه است!
روشنفکر ملت:آدمای احمق!بهتون دروغ گفته!دامبلدور خودش بود!
ملت:چی داداش؟
همون روشنفکره:
ملت:حمله!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!




Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
پیام زده شده در: ۱۲:۱۳ پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۵

پيتر پتي گرو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۲۵ جمعه ۲ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۹:۴۵ شنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۵
از بالاي ديوار آخري!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 305
آفلاین
-ماماااااااااااا!!!
جريــــــــــــــــــــــــــــنگ! تق! بووووووووووووووووووم!!
- چه خبرته باز زدي همه ي شيشه ها رو شكستي!؟ مگه بهت نگفتم صداي جيغات هنوز مثله بابا كفيته و نبايد جيغ بكشي!؟
- اينو ببين!!!
و روزنامه ي پيام امروز رو دست مامان خوندش! ميده.
- اي واي!! خاك بر سرمون شد كه! همه ي عالم و آدم فهميدن كه! آلبـــــــــــــوس!
دامبلدور در حالي كه هنوز وقت نكرده دمپايي هاي خرگوشيشو كامل پاش كنه ظاهر ميشه!
- بله چي شده؟ تخم مرغ نداريم؟ شيرمون تموم شده؟ نون بايد بگيرم؟
- نه!!! خاك بر سر شديم! تمام اون آبروريزي كه فهميدن آنيتا دختره اون ققنوسه كافي نبود....حالا آنيتا رو با دوستش(!)، پسرهمسايه ي كفي، توي پارك ديدن! عكسشم تو روزنامه هاست!
- خب اين كه اشكالي نداره بابايي! بالاخره كه مي فهميدن!!
در همون لحظه صدايي از بيرون شنيده ميشه!
آرتي: بابا!! يه سري خبرنگار و آدم دم در جمع شدن...دستشونم پلاكارده..روش هم نوشته مرگ بر دروغگوييان!!...يه چندتا شونم مشعل دارن...بابا!! مي خوان اينجا رو آتيش بزنن!!!


[b][size=large][color=003300][font=Georgia]و ازش پرسيدم كه:خ


Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
پیام زده شده در: ۱۲:۱۰ جمعه ۱۲ خرداد ۱۳۸۵

آناکین مونتاگ old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۲ شنبه ۷ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۰۰:۲۴ چهارشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۹
از 127.0.0.1
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1402
آفلاین
درینگ درینگ درینگ(زنگ خونه ی دامبل)

آرتیگوس مثل فشفشه میپره درو باز میکنه
آرتیگوس: بله بفرمایید؟
پست چی: اینجا منزل آقای دومبلدوره
آرتیگوس: بله دامبلدور درسته
پست چی: من یه نامه برای اقای آلبوس دارم بفرمایید
آرتیگوس نامه رو میگره و میاد تو بعد صاف میره طرف زیر زمین خونه که باباش از ترس کاراگاه ها اونجه مخفی شده آخه میدونید بعد از اون اعملا تروریستی دمبالشن

آرتی: بابا الان یه نامه برات آوردن
دامبل عصبانی میشه و داد میزنه : بچه تو چرا گرفتی باید میگفتی همچین کسی نداریم اینجا الان که کاراگاه ها بیزن اینجا احمق

آرتی:

دامبل: خوب حالا گریه نکن(تروریست اینقدرمهربون ندیده بودیم) نامه بده ببینم چی نوشه

آلبوس نامه رو میگره و باز میکنه هیچ امضا یا نشونی روش ننوشته فقط آدرس دامبل هست

دامبل شروع به خوندن میکنه

متن نامه:

حالا که نامه نگاری مد شده من هم برای تو یه نامه ی سر گشاده مینویسم دامبل
تو ای دامبل ای تروریست ای پرورشگاه آتش بزن ای دادگاه خراب کن ای بچه دزد ای قاتل ای کشتار گر جمعی ای جیگر ای شفتالو ای آلبالو ....

اصلا ولش حس نیست برم سر اصل مطلب

ای دومبل رو چه حسابی رفتی اون پرورشگاه رو آتش زدی رو چه حسابی دختر اون کفی بیچاره رو دزدیدی رو چه حسابی دادگاه رو خراب کردی
تو چطور تونستی این کفتر بدبخت رو 20 سال مجبور به سکوت کنی
تو چرا آدم بدی هستی
تو که اینقدر جوات بودی چطور تونستی این مدرسه یکذایی رو اداره کنی
تو ای جوات پس پیکان جوانانت کو
تو مگه جادوگر نیستی چرا بعد از آتش زدن پرورشگاه آپارات نکردی
تو که اینقدر زود دلبسته میشی چطور تونستی مدیر اون مدرسه بشی
علت عق موندگی های جامعه یجادو ی ما از کشور های نظیر .... و ... فقط عملکرد ضعیف توست
تو چرا با پارتی بازی رفتی این وزیر رو دامادت کردی تا شغلت محفوظ بماند
تو چرا اینقدر ریش داری
ای پشمک ای برنده ی جایزه ی بهترین ریش تو چرا اسموت نمیکنی

من به تو اخطار میکنم دست از این حرکات بردار وگرنه میرم پیش لرد سیاه ازت شکایت میکنم ها

تو ای دومبل چرا رگ نداری
برو رگ بخر تو مگه سفید نیستی تو چرا اینقدر تنبلی پاشو برو یه حرکتی چیزی ار خودت در وکن عین ماست نشسته گوشه ی زیرزمین
برو اون سفید های بدتر از خودت رو وردار با هم برین بازار رگ بخرین برای خودتون
....
این نامه همچنان ادامه دارد


پایان نامه

بعد از نامه دامبل و آرتی:

البته لازم به ذکر است از یک ساعت بعد از پایان نامه به مدت 48 ساعت صدای فریاد و گریه و زاری دامبل و خانواده بلند بود و داشتن توبه میکردن و همسایه های بدبخت نتونستن بخوابند


ویرایش شده توسط آناکین مونتاگ در تاریخ ۱۳۸۵/۳/۱۲ ۱۲:۲۲:۱۹


Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
پیام زده شده در: ۱۰:۰۷ جمعه ۵ خرداد ۱۳۸۵

آناکین مونتاگ old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۲ شنبه ۷ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۰۰:۲۴ چهارشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۹
از 127.0.0.1
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1402
آفلاین
توجه توجه پست زیر به هیچ وجه ارزشی نیست و هر نوع شباهت به پست های ارزشی تکذیب میگردد

____________________________________

خونه ی دامبل

آلبوس دامبلدور و همسرش منیروا توی اتاق نشتن و به صفحه ی تلویزیون خیره شدن ولی اصلا حواسشون به تلویزیون نیست چون حتی یادشون رفته روشنش کنن هر دو دارن به اتفاقات چند روز اخیر فکر میکنن
دراکو که معلوم نیست چه بالی سرش اومده بازگشت ولدمورت و از همه مهمتر به دخترشون آنیتا که رفته سراغ دراکو

در خونه با صدای خیلی آرومی باز میشه ولی همین صدا هم کافیه که آلبوس و منیروا مثل فنر از جاشون بپرن و با نگرانی به در اتاق خیره بشن

یه نفر در حالی که داره سوت میزنه میاد سمت اتاق دامبل اینقدر نگرانه که چوبدستیش رو هم در اورده و در اتاق رو نشونه گرفته ولی وقتی آرتیگوس رو جلوی در میبینه به خودش میاد و فورا چوبدستی رو پایین میاره ولی حالا نوبت گیج زدن آرتی رسیده با تعجب داره به پدر و مادرش که توی اتاق نشتن نگاه میکنه ولی ترجیح میده فقط بپرسه
آرتی: مامان آنیتا کجاس؟

ولی منیروا کهع حال و روز درست و حسابی نداره با سشنیدن این حرف به گریه میفته آرتیگوس با تعجب به پدرش نگاه میکنه تا شاید اون یه حرفی بزنه

آلبوس: آنی رفته وزارت خونه که دراکو رو ببینه
آرتیگوس اول متعجب میشه که این کار چرا باعث ناراحتی اون دوتا شده ولی بعد یادش میاد که احتمال داره دراکو تحت طلسم فرمان باشه
آرتیگوس با نگرانی میگه: برای آنیتا خطرینداره که؟

آلبوس: احتمالا نه ولی خوب نمیشه مطمئن بود

باز هم سکوت اینبار طولانی تر حالا آرتیگوس هم روی یکی از صندلی ها نشسته و داره به تلویزیون خاموش نگاه میکنه بعد از مدت زیادی که حتی صدای نفس کشیدن اون سه تا هم شنیده نمیشد آرتیگوس شروع به حرف زدن میکنه و با این کار باعث میشه اون دو نفر دیگه یه متر از جاشون بپرن بالا

آرتیگوس: بهتر نیست به لوپین یه زنگی بزنیم شاید اون یه کمکی بتونه بکنه؟

______________________

ماروولو جان منظورت از اون روش پست زدن که تو مسنجر گفتی این شکلی بود؟








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.