هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۷:۵۴ شنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۵

هپزيبا اسميتold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۴۸ چهارشنبه ۱ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۵:۵۱ چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۸
از از جهندم سياه همسادتونم نمي شناسي؟؟؟؟؟؟
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1001
آفلاین
بچه ها خيلي سريع مي رن بيرون در تا جلوي اومدن حاجي رو بگيرن
سوزان و هپزيبا هم چند تا پتو ميارن مي اندازن روي آقا رحيم (الان فقط جاسم و مشتي خير الله كم اند )
حاجي در حالي كه داشته در رو باز مي كرده بر مي خوره به ارني
ارني : اه سلام حاجي داشتيم خدمت مي رسيديم
حاجي : سلام برادرم راستي فكر مي كنم شخصيت قبلي ات آسلامي تربود حالا هرچه خدا صلاح بداند
حاجي به هلگا كه دم در كنار ارني ايستاده بود زير چشمي نگاه مي اندازه و استغفراللهي زير لب مي گه بعد سرش رو مي اندازه پايين و مياد تو خوابگاه و با منظره ي جالبي رو به رو مي شه
پيتر : هپزيبا با منظره ي جالبي رو بره مي شه توصيف كاملي نيست فضا سازي كن
هپزيبا: بچه ها داشتن روي يه چيزي بزرگ مثل تپه رو مي پوشوندن (با پارچه مشكي ) كه حاجي سر مي رسه
يهو همه خشكشون مي زنه و خيره مي شن به حاجي . هلگا از پشت حاجي براي بچه ها شكلك در مياره از اينا ( )
حاجي : ضعيفه ها اينها چيه انبار كردين ؟
سوزان : هان نه بعله حاجي اينها سبزيه مي خوام آش نزري بديم واسه آش پشت پاست
هپزيبا آروم رو به سوزان مي گه : صبر كن تنها گيرت بيارم لنگه كفشم رو نثارت ميكنم من تخم مرغم بلد نيستم درست كنم
سوزان : بازكه تو خشن شدي
جاستين كه همه چيز باورش شده بود : نه من از سبزي پاك كردن خوشم نمي ياد
اريكا و هانا خيره مي شن به سوزان هلن سعي مي كنه بحث رو عوض كنه و ميزنه به پشت سوزان كه تلاشش نتيجه اي جز شكست نداره
_______________________________
حاجي اومده توي خوابگاه و با يه كپه مواجه شده كه بچه ها بهش گفتن سبزيه براي آش .


پنهان شده ام

پشت ابر چشمهايم...

باران در اتاق من است...

خالي هاي اتاقم را

از تصوير زنده ي نامش پر مي كن


Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۷:۱۲ جمعه ۹ تیر ۱۳۸۵

هلن هافلپافold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۳ یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۰۳ پنجشنبه ۳ آبان ۱۳۸۶
از اون جا!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 174
آفلاین
_ا...ا...ا..یعنی چی؟
_چقدر شما بی رحمین!
_راست میگه!
صدای دخترا دراومده بود و هر کدوم یه غری می زدن...
سرژ با صدایی بلندتر از همه گفت:
_بسه...آهای بسه یه لحظه...میگم ساکت!
همه ساکت شدن...سرژ ادامه داد:
_خب میگین چی کار کنیم؟
هانا با خوشحالی گفت:
_بذاریمش همین وسط خوبه که!
هلن با عصبانیت رو به هانا گفت:
_هی...دوست منه ها!
اریکا با بی حوصلگی گفت:
_شده مثه وقتی که گراوپی رو خشک کرده بودیم!
هلگا گفت:
_آره اما حالا چی کار باید بکنیم؟
در همین لحظه صدای حاجی از پشت در اومد که می گفت:
_یا الله!ما اومدیم...ضعیفه ها چادر سرتونه؟
هلن در حالی که با نگرانی ناخناش رو می جوید با دستپاچگی گفت:
_ای وای حالا چه خاکی سرمون کنیم؟؟؟
&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&
رحیم آقا وسط حمومه و حاجی پشت در!
حالا بچه ها باید رحیم آقا رو چی کار کنن؟


[size=large][color=0033FF


Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۲۳:۰۱ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۸۵

شاهزاده خالص


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۵۲ سه شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۷:۱۸ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 481
آفلاین
ارنی: خب حالا می خواین چی کارش کنین؟
هلن: چه میدونم!
ارنی: یعنی چی؟ زدین کشتینش اونوقت میگین نمی دونین که می خواین چی کارش کنین؟
لوکاس: راست میگه!!!
پیتر: من یه فکری دارم!!
زاخی: چیه؟
پیتر: بیاین کف خوابگاه یه چاله بکنیم و بذاریمش این تو؛ بعد روشو بپوشونیم و از این به بعد هم اگه شتر دیدیم؛ چی؟
هلگا: ندیدیم؛ آفرین، فکر خوبیه.
ارنی و زاخی: ماااااااااااااااااااااا


تصویر کوچک شده


Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۰:۴۵ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۸۵

لوك


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۴:۳۰ پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳۴۸
آخرین ورود:
۱۸:۱۵ دوشنبه ۹ مرداد ۱۳۸۵
از يه جاي خوش آب و هوا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 24
آفلاین
تق تق تق
_درو باز كنيد ماهيانه ميخوام.
هلگا: مگه تو هاگوارتزم رفتگر هست.
_من حاليم نيست يا ماهيانمو بديد يا ميرم صد و ده ميارم.
هلن:آقا رحيم شمايي؟
_من حاليم نيست من كيم الان ماهيانه ميخوام ماهيانمو كه داديد سره هويته منم بحث كنيد.
هلگا دست ميكنه تو جيبش و دو تا گاليون در مياره ميده دست هلن.
هلگا:ببر بهش بده ديگه مگه با تو دوست نيست؟
هلن:به من چه من ميترسم دزد باشه يا قاتل يا رواني يا جن يا روح يا شايدم آدم فضايي.
هلگا:
هلن:خب آقا رحيم من پولارو از زير در ميفرستم بيرون شما ورش دار برو.
_من حاليم نيست ماهيانمو بديد اگه نديد ميگم ستاد ويژه ي دامبلدور و دوستان بيان شما رو به جرم تبعيض نژادي بازداشت كنن.
هلن رو به هلگا ميكنه:من يه فكري دارم.
هلگا رو به هلن ميكنه:چه فكري.
هلن چوبدستيشو در مياره و سريع در رو باز ميكنه و چوبدستيرو به طرفه مرد ناشناس ميگيره:استيوپفاي
مرد بيهوش رو زمين ميافته.
هلگا: كشتيش؟
هلن:نميدونم فعلا ورش دار بيار تو خوابگاه كسي نبينتمون.
....


هميشه و همه جا ميگن:
چه خوشگل شدي امشب ...
[size=x-large]خوشگلا بايد برقصن...[/siz


Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۲۱:۴۲ چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۸۵



مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۲ چهارشنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۸:۰۶ شنبه ۲ تیر ۱۳۸۶
از اونجا!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 47
آفلاین
هلن : بابا ول کنید تموم شد رفت سوغاتی میخواین ؟
همه : نه !
هلن : خوب پس نمی خواین ؟
همه : چرا چرا چرا می خوایم !
هلن نفس راحتی میکشه و میگه خوب بیاین
هانا این پیراهن گلگلی واسه تو !
اریکا این گیره لباس برای اویزون کردن لباسای پیتر مال تو !
پیتر این مال تو
...
هلن همینطور که داشت سوغاتی های بچه ها رو میداد داشت فکر میکرد که چی کارکنه که از این محلکه جون سالم به در ببره !
که صدای در اومد
تق...تق...تق
نانسی : کیه کیه در میزنه و نیشش تا بنا گوشش باز شد !
سوزان : بیا تو
یه صد اومد که میگفت : ببخشید دستم به در نمی رسه !!!!
هانا : اوخی گوگولی چند سالته ؟
و رفت ک در رو باز کنه !
وقتی در رو باز کرد دید یه مرد دراز جلوش وایساده مه دستش به در نمی رسید
هانا : مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
هلن : ا...عزیزم تویی ؟
********************************************************************
یه مرد بلند قامت اومده دم خوابگاه که با هلن دوسته! سلام بچه ها


زندگي قصه ي مرد يخ فروشي ست كه از او پرسيدند فروختي؟؟ گفت نخريرند تمام شد!


Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۲۱:۴۱ چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۸۵



مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۲ چهارشنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۸:۰۶ شنبه ۲ تیر ۱۳۸۶
از اونجا!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 47
آفلاین
هلن : بابا ول کنید تموم شد رفت سوغاتی میخواین ؟
همه : نه !
هلن : خوب پس نمی خواین ؟
همه : چرا چرا چرا می خوایم !
هلن نفس راحتی میکشه و میگه خوب بیاین
هانا این پیراهن گلگلی واسه تو !
اریکا این گیره لباس برای اویزون کردن لباسای پیتر مال تو !
پیتر این مال تو
...
هلن همینطور که داشت سوغاتی های بچه ها رو میداد داشت فکر میکرد که چی کارکنه که از این محلکه جون سالم به در ببره !
که صدای در اومد
تق...تق...تق
نانسی : کیه کیه در میزنه و نیشش تا بنا گوشش باز شد !
سوزان : بیا تو
یه صد اومد که میگفت : ببخشید دستم به در نمی رسه !!!!
هانا : اوخی گوگولی چند سالته ؟
و رفت ک در رو باز کنه !
وقتی در رو باز کرد دید یه مرد دراز جلوش وایساده مه دستش به در نمی رسید
هانا : مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
هلن : ا...عزیزم تویی ؟
********************************************************************
یه مرد بلند قامت اومده دم خوابگاه که با هلن دوسته! سلام بچه ها


زندگي قصه ي مرد يخ فروشي ست كه از او پرسيدند فروختي؟؟ گفت نخريرند تمام شد!


Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۶:۵۹ شنبه ۳ تیر ۱۳۸۵

هلن هافلپافold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۳ یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۰۳ پنجشنبه ۳ آبان ۱۳۸۶
از اون جا!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 174
آفلاین
...اریکا با حالتی منتظر گفت:
_خب؟
_ا...خب چی؟
_خب بعدش چی شد؟
هلن که گیج شده بود پرسید:
_بعدش؟همین دیگه بعدشم اومدم این جا!
پیتر طلبکارانه گفت:
_ببخشیدا پس قضیه ی هاوایی چیه؟چرا این دروغا رو سرهم کردی؟
هلگا هم ادامه داد:
_آره تازه اون سوغاتی عجیب غریب که متلاشی شد چی بود؟
هلن کم کم سرخ شد و با دستپاچگی گفت:
_خب...خب اونا...من...ام...چیزه...
در همین لحظه هانا با عصبانیت چوبش رو دراورد و گفت:
_ببین هلن من نمی دونم چرا چند روزه حوصله ندارم اعصابم ریخته به هم!بگو راحتمون کن دیگه...اه!
هلن آهی کشید و شروع کرد به توضیح دادن...
==================
هلن داستانش رو گفت اما تکلیف بعضی چیزا معلوم نشد حالا همه می خوان واقعیت رو بدونن بدون کم و کاست!


[size=large][color=0033FF


Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۱:۴۷ جمعه ۲ تیر ۱۳۸۵

جاستین فنیچ فلچلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۲ جمعه ۲۵ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۹:۳۰ شنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 30
آفلاین
جاستین :خب چی دیدی؟
سوزان واریکا با هم گفتند: بگو دیگه زود باش...
هلن با گریه گفت: یه غول دی..دم
سوزان: غول ...وه دروغ نگو..
هلن: دروغ نمیگم..
اریکا: خب بعدش
هلن: همینطور که میدویدم یه غول دیدم که داشت درختا را میکند.که یه دفعه یه شاخه خورد تو سرم.(کبودی سرش را نشون داد) منو ندید(با خوشحالی گفت) منم گریه کنون از جنگل اومدم بیرون..
**************************************************
آیا هلن راست میگفت و غول دیده بود... آیا گراوپ برادر هاگرید بود...


وصیتنامه ای مینویسم با این مضمون: جسمم را در چارچوب زمان دفن کنید. افکارم را در کتاب. بادبادک دلم را در اسمان به پرواز دراورید.تصویر کوچک شده


Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۵:۰۸ چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۵

هلگا هافلپافold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۳ یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۳:۵۲ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۲
از كجا باشم خوبه؟!؟!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 705
آفلاین
دوباره با مخ افتاد روي زمين...هپزيبا هم كه جونش به جون اريكا بسته بود دويد به سمتش و كمكش كرد كه بلند بشه...صدا هم دوباره قطع شده بود!..هانا و هلگا هم رفتن كمك هلن كردن و خلاصه دوباره همه برگشتن به خوابگاه و هلن هنوز هم زار زار گريه ميكرد!
سرژ كه ديگه معلوم بود اعصابش خورد شده رو به هلن گفت:
سرژ:اه بابا چقدر گريه ميكني تو؟بچه ننه؟..
-به خواهر من نگو بچه ننه كه يه موقع ديدي شبيه گراوپي شدي ها!دهه..
سرژ:خب اخه چرا اينقدر گريه ميكنه؟اه..
هلگا و هانا رفت دو طرف هلن روي مبل نشستن و هلگا با مهربوني گفت:
هلگا:هلن جون آخه چي شده عزيزم چرا اينقدر گريه ميكني؟..
هلن جواب نداد:
هلگا يه كم خشن تر دوباره پرسيد ولي هلن باز هم جواب نداد..ده دقيقه بعد هلگا با چوب كوييديچ باباش كه بهش ارث رسيده بود جلوي هلن واستاده بود و با خشانت بهش نگاه ميكرد!
خلاصه هلن بلاخره به حرف اومد:
هلن:خيلي خب..خيلي خب هلگا نزن الان بهتون ميگم..
همه كله ها اومد نزديك..
هلن:بابا من از ترس اين بي غيرتها(با سرش به پسرها اشاره كرد و اونها هم هركدوم يا شروع كردن به سوت زدن يا علاقه زيادي به سقف بروز دادن!)فرار كردم تو حياط هواسم نبود رفتم تو جنگل ممنوعه!خلاصه گم شدم بعد همينجوري داشتم راه ميرفتم كه با سر خوردم به يه چيز سفت(يه كبودي روي سرش رو نشون داد!)سرم رو بلند كردم ديدم...

==================================
هلن رفته بوده توي جنگل ممنوع كه گم ميشه و به يه چيز سفت برخورد ميكنه!اون چي بوده؟ديوار چين؟...برادر گراوپي؟...خواهر هاگريد؟..منبع اين صدا؟...


هاف[size=large][color=FF0066]ل[/co


Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۲:۱۹ دوشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۵

جاستین فنیچ فلچلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۲ جمعه ۲۵ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۹:۳۰ شنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 30
آفلاین
ان چه صدایی بود که گوش بچه ها را پر کرده بود به نوعی چیزی نمی شنیدند. اما ایا واقعا شک اریکا به هلن درست بود یا نه؟
تا بچه ها به خودشان امده بودند دیدن هلن اونجا نیست. اریکا که از گوش درد رنج میبرد با عجله به بیرون میدوید سرش گیج میرفت
جلوی چشمانش سیاه بود......
تتتتتررررررررررققققققققق ..........
اریکا با صدای بلندی به زمین افتاد اما به هر صورت به خود امد وبه طرف هلن رفت
بالا خره هلن را پیدا کرد که داشت در گوشهای گریه میکرد
برای چه ؟
اریکا نمیدانست.
سریع به طرف هلن رفت ......
اما.....
***********************************************
چرا و یرای چه هلن گریه میکرد و اریکا هم فریاد زد نه؟
وچه چیزایی بین انها ردوبدل میشد در حالی که ارکا مطمئن شده بود که منشا صدا از هلن بود......


وصیتنامه ای مینویسم با این مضمون: جسمم را در چارچوب زمان دفن کنید. افکارم را در کتاب. بادبادک دلم را در اسمان به پرواز دراورید.تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.