هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۸:۲۷ شنبه ۲۴ تیر ۱۳۸۵

دورنت دایلیسold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۰ سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۵:۱۹ دوشنبه ۱ آبان ۱۳۸۵
از تو جوب !
گروه:
کاربران عضو
پیام: 32
آفلاین
با فرا رسیدن ماه جولای کمتر کسی دیده می شد که که خواهان نوشیدنی کره ای یا چای داغ باشد و بیشتر بچه ها بستنی و نوشیدنی های میوه ای خنک را ترجیح می دادند ...صبح یکی از روزهای ماه جولای روز واقعا زیبا و دلچسبی از آب درآمد البته نه برای همه !
دورنت ؟ دورنت ؟ گفتم که معذرت میخوام ...نمیشه منو ببخشی ؟
دوری ؟
اریکا با نگرانی روی تخت دورنت نشسته بود و از پنجره به بیرون مینگریست ...تمام هوش و حواسش پیش کلاس امروزش بود ..نگران این بود که اگر جواب مناسب سوال عجیب و غریب پروفسور ویزلی را برای درس ماگل شناسی نیابد چه اتفاقی خواهد افتاد ..
اما چیزی که بیش از همه او را نگران کرده بود ، فکر آشتی با دورنت دایلیس بود ...چون دیشب برای شام او را قال گذاشته بودند و معلوم شده بود که این نقشه زیر سر اریکا بوده ...!!!
اما اینطور نبود...تمام بچه های خوابگاه از دوستی شدید دورنت و اریکا خبر داشتند برای همین میخواستند یک دعوای حسابی و یا شاید یک جنجال درست و حسابی به پا کنند...
اریکا نگران بود ..نگرانتر از همیشه ...
از طرف دیگر نیز تمام بچه ها در سرسرای بزرگ منتظر او بودند تا بیاید و با هم صبحانه بخورند اما اریکا نمی خواست با رفتنش بدون دورنت وضع را از آنکه بود خرابتر کند.. هرچند دورنت تا ناهار هم بیدار نمی شد و اصلا بویی از قضیه اینکه بدون او صبحانه خورده اند نمی برد ..
اریکا می دانست که تلاشش هیچ فایده ای ندارد :
دورنت گفتم که معذرت میخوام تقصیر من نبود ...
اما هیچ فایده ای نداشت فقط گاه گاه دورنت خواب آلود که انگار هیچگاه قصد بیدار شدن ندارد ، غلطی روی تخت خوابش میزد که این موضوع هم سودی به حال اریکای بیچاره نداشت !!!
اریکا ؟ بچه ها پایین منتظرت نمی خوای بری ؟! ساعت نزدیک 30 . 9 هااا
این هشدار را هلگا در حالی که مشغول خشک کردن موهای خیسش با حوله ی صورتی مخملش بود به اریکا داد ...
: راستش هلگا میدونی دیشب ...
هلگا با سردادن قهقه ی بلند حرف اریکا را قطع کرد و همانطور که میخندید به طرز ناواضح و نصفه نیمه ای گفت :
من .. من خودم همه چیزو میدونم ...
بچه ها دیشب برام تعریف کردن ..و دوباره شروع به خندیدن کرد ..
اریکا احساس کرد که از هلگا بدش می آید اما چند لحظه بعد به این نتیجه رسید که او هیچ تقصیری نداشته ...
اریکا با نگاهی که در آن نا امیدی موج میزد دورنت را نظاره کرد و به خودش یقین داد که او هرگز از خواب بیدار نمی شود !!
اریکا آه بلندی کشید که دست کمی از گریه کردن نداشت ...سپس از روی تخت دورنت بلند شد و به طرف درب خروجی خوابگاه پیش رفت .. از اینکه ناامید شده بود هرگز خوشحال نبود .. با اینکه میدانست هلگا مقصر نیست اما باز هم از دستش کفری بود زیرا به او خندیده بود برای همین موقع خروج از خوابگاه چشغره ای به او رفت و در را محکم پشت سرش بست . اما هلگا هیچ اهمیتی به این موضوع نداد ...اریکا داشت به آرامی از پله ها پایین می رفت که ناگهان ....

ادامه دارد ...

همونطور که دیدید دورنت به دلیل ذکر شده با اریکا قهر کرده و بچه ها این دعوا رو به وجود آوردند ...
اریکا از آشتی با دورنت نا امید شده ..پس به سوی سرسرا میره تا با بقیه بچه ها صبحانه بخوره که ناگهان ......
(( ادامش در دست شماست ! ))


عضو رسمی (( الف . دال***))
تصویر کوچک شده

********

قاه قاه قاه !!!


Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۷:۵۴ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۵

اریکا زادینگold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۷ دوشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۴:۴۲ پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸
از يه جايي نزديك خدا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 571
آفلاین
قبل از هر چيز : توي پست ارني ، مگه آخرش ننوشته كه ارني يه دفعه گم شده بود ؟ پس چرا دقت نكردين ؟ منم به خاطر همين اين نكته ي گم شدن ارني رو رعايت كردم . ( برخلاف دو تا پست قبلي ) . اگه فكر مي كنين ايرادي داره پستم رو پاك كنين . ولي فكر مي كنم كار من درست تر باشه .
در ضمن مكان نماشينامه ها در حال حاضر يه دالان يا راهروهست نه يه غار . بازم به اين موضوع توي پست هاي قبل اشاره شده بود.
******************************************
حرف تيبريوس نا تمام موند چون تو همين موقع نور كم سويي دالان رو روشن كرد و متعاقب اون صداي قدم هايي به گوش رسيد . همه ي نگاه ها به سمت اون نور متوجه شد . يكي دو قيقه بعد نور شديدتر و صداي قدم ها بلندتر شد و بالاخره دو نفر از پيچ دالان نمايان شده ن . اولين نفر ارني بود كه چوبدستي ش رو در حاليكه روشن بود محكم در يكي از دستاش گرفته بود و با دست ديگرش گوشه ي آستين اريكا رو كه با فاصله ي كمي پشت سرش بود چسبيده بود و اون رو دنبال خودش مي آورد .
همه ي دخترا با ديدن اريكا فورا به سمتش هجوم آوردن و اونو محكم بغل كردن . هپزيبا كه از خوشحالي سر از پا نمي شناخت با لحني معترض گفت : تو قرار بود براي دو هفته بري ، پس چي شد انقدر دير اومدي ؟
اريكا همونطور كه سعي مي كرد خودش رو از تو بغل هپزيبا بكشه بيرون آروم گفت : شرايط روحي م مساعد نبود . بعد خيلي مودبانه با همه ي پسرها دست داد .
يه دفعه ريموس با عصبانيت پرسيد : پس تو كجا يه دفعه غيبت زد ارني ؟
ارني با آرامش سرش رو بلند كرد و نگاهش رو متوجه ريموس كرد و گفت : خب ، همون موقع كه درگير بوديم كه جلوتر بياييم يا نه من صداي پايي رو از توي خوابگاه شنيدم و برگشتم بالا و اريكا رو ديدم . ماجرا رو براش تعريف كردم و بعد هم با هم اومديم . حالا هم كه اينجاييم .
ناگهان همه ي نگاه ها به سمت هلن و هلگا و اريكا برگشت . اريكا در حالي كه دستاشو به سينه زده بود و عصبي نشون مي داد به هلن و هلگا گفت : مگه شماها قول ندادين به كسي نگين ؟ اين ماجرا براي خود ما به اندازه ي كافي خطرناك و وحشت آور هست . چرا بقيه رو هم درگير كردين ؟ چرا حداقل صبر نكردين من هم برگردم و با هم يه فكري بكنيم ؟
بعد مشغول قدم زدن شد . همه با تعجب به اون سه نفر چشم دوخته بودن و اصلا فراموش كرده بودن كه تيبريوس قرار بوده چيزي بگه. اريكا بار ديگه به هلن نگاه كرد و گفت : خب ، همه ش رو گفتين ؟
هلن : فقط تا اونجاييش كه اين دالان كشف ميشه و اژدها آزاد ميشه و به آزاد كنندگانش حمله مي كنه .
اريكا به بچه ها كه تا حدودي از موضوع بحث اونها با خبر شده بودن نگاهي كرد و گفت :
برگرديم به خوابگاه تا همه ي ماجرا رو براتون تعريف كنم ، البته با كمك هلگا و هلن . واينكه چه اتفاقات ديگه اي هم به دنبال كشف اينجا به وقوع مي پيونده.
تيبريوس : منم بهتره توي خوابگاه بگم كه چي ديدم .
*******************************************
* اريكا برگشته و ارني هم بالاخره پيدا شد . با اومدن اريكا بچه ها متوجه شدن كه هلگا و هلن موضوعي رو از همون ابتدا از اونها پنهان مي كردن . در واقع اون دالان يه دالان معمولي نبوده . حالا قراره كه هلن و هلگا و اريكا كه تو اين ماجرا هر سه با هم شريك بودن كل قضايا رو براي اونها تعريف كنن. و تيبريوس هم بگه كه چي ديده .
** مي دونم كه خيلي طولاني شد . اما خواستم تلافي اين مدتي رو كه نبودم بكنم .
*** راستي تيبريوس اسمت واقعا سخته . ( شوخي كردم . ناراحت نشو
****مي خواستم از شكلك هم استفاده كنم ولي متاسفانه شكلك هام غير فعاله .


The power behind you is much greater than the task ahead of yo

JUST JUST HUFFELPUFF !


Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱:۳۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۵

لی لی اوانزold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۲۸ سه شنبه ۲۰ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۵:۰۰ شنبه ۷ مرداد ۱۳۸۵
از نزدیک وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 66
آفلاین
بههههههههههههههههههه سلامممممممممممممممم
ادامه نمایشنامه :
هلگا : بیاد اینور قایم شیم.
اما از جهت عکس صدا صدای پای شخصی آمد که داشت به مست آنها می آمد واقعا ترسیده بودند آن فرد خیلی نزدیک شد ابتدا لباس هایش ظاهر شد و بعد نور چهره اش را روشن کرد او کسی نبود جز ............
هلن : تیبریوس !
بله او کسی نبود جز تیبریوس مک لاگن جادوگر برجسته .
ارنی : وای تیبریوس هیچ وقت تا حالا از دیدنت انقدر خوشحال نشده بودم .
تیبریوس : اول سلام دوم مگه چی شده ؟
هلگا : یه صدایی از اون طرف غار میاد که ما رو خیلی ترسونده انگار یه کسایی نقشه دارن ولی نمیدونیم اونا کین !
تیبریوس : شما اینجا صبر کنید تا من برم سروگوشی آب بدم !
ارنی : نه ! خیلی خطر ناکه ما باید به فکر فرار باشیم
هلگا : نترس ارن اون کارش رو بلده .
ارنی : هر چقدر هم که کار بلد باشه تا اونا کسی رو ببینن بهش حمله میکنن.
تیبریوس : ارنی جان من اینطوری نمیرم جلوشون که ببین اینطوری .......
ارنی دهانش از تعجب باز مانده بود باورش نشد و با دستانش چشمانش را مالید ولی انگار درست دیده بود تیبریوس یک جانور نما بود و خودش را به شکل یک عنکبوت متوسط اندام تغییر میداد .
هلن : کارت عالیه بهتر از این نمیشه .
تیبریوس حرکتی انجام داد تا رضایت خودش را اعمال کند و به راه افتاد و از روی دیوار به سمت منبع صدا حرکت کرد .
هلگا : خدا کنه سریعتر بیاد و مشکلی براش پیش نیاد .
ارنی : با اون مخی که اون داره .... دمش گرم کارش خیلی توپه
بعد از گذشت حدودا نیم ساعت آن عنکبوت دوباره بازگشت و نگاه ها رو به خود خیره کرد . در یک چشم به هم زدن دوباره تغییر شکل داد .
هلگا امانش نداد و گفت : چی شد ؟ کیا بودن ؟ در مورد چی حرف میزنن ؟ چی باهاشون بود ؟
تیبریوس : خوب خوب خوب وایسا یکی یکی جواب میدم میدونید کی بود باورتون نمیشه .
ارنی : چی میگی من باورم نمیشه که الان تو غارم چه برسه به .....
هلن حرف ارن را نشنیده گرفت و گفت کی بود ؟
تیبریوس : دراکو مالفوی به همراه ............................


بهتره همه چیز رو من نگم حالا یکی دیگه ادامه بده میتونید بگید دیگه جز مالفوی کی بود ؟
چیکار داشتن ؟
در مورد چی حرف میزدن ؟
چی همراهشون بود ؟
البته دوباره کمک میکنم و رول میزنم فعلا یکی دیگه ادامه بده .
اگر ادامه ندادید خودم میدم


دلبستگی من به


Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۶:۲۷ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۵

هلگا هافلپافold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۳ یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۳:۵۲ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۲
از كجا باشم خوبه؟!؟!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 705
آفلاین
هلگا در حالي كه از يه شست پاش روي شست اون يكي پاش ميپريد كه از خيس شدن و نجس شدن كفشهاش جلوگيري كنه با غر و لند رو به ارني گفت:
هلگا:اه اه اه..تو چرا اين جوري حرف ميزني؟من كه هيچي از حرفهات نفهميدم:"و انگه كه ان آمد و فلاني رفت و خورشيد در وراي فلان جا وزيد"يعني چي ديگه يه كم فضاسازي كن بچه!دهه..
هلن با ترس و لرز گفت:
هلن:حالا اين جا واقعا اژدها داره؟...
همه با اخم به سمت هلن:مگه خودت نگفتي كه اژدها داره؟..
ارني:اين صداي چيه؟..
بروبچز:چي صداي چيه؟پشه رفته تو گوشت!
ارني دستش رو ميكنه توي گوشش و در مياره و ميگه:نه بابا پشه نرفته گوش كنين:
همه گوشها مياد جلو و كله ها هم يه وري ميشه تا بهتر بشه شنيد:
چند صداي نا اشنا از اون طرف تونل:
((اي بابا چش شده دوباره؟به زور هم كه شده بايد قلادش رو بكشين بيارينش وگرنه نقشه هامون به هم ميريزه ها!
- اي بابا سه ماهه كه داريم باهاش ور ميريم درست بشو نيست كه نيست..
-بيخود كرده هر جوري شده بايد اين رو بندازيم به جونشون من يك سال تمام وقت صرف كردم تا اين تونلها رو پيدا كنم))

********************************************
از تونل اونوري يه صداي غريبه مياد كه نشون ميده چند نفر توي هاگوارتز نقشه هاي خبيثانه اي دارند!
اون صداها متعلق به كيه؟
نقششون چيه؟
بچه هاي هافل صداها رو تعقيب ميكنن و به نتيجه ميرسن؟
رز زلر شلوار اضافه داره يا نه؟


هاف[size=large][color=FF0066]ل[/co


Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۲:۰۰ یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۵

شاهزاده خالص


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۵۲ سه شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۷:۱۸ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 481
آفلاین
همه با هم به راه افتادند تا پرده از اسرار آن راهروی پنهانی بردارند. در حالی که ارنی گم گشته بود و زاخی سردسته ی گروه گشته، راه روی آغازیدند تا شاید به انتهای راهرو برسند؛ و باز شاید که ارنی را بیابند. راهرو در هم تنیده می نمود و بی انتها. آنان راه در پیش گرفتند و رفتند چنان که هیچ کس نمی توانست گمان برد که چه مقدار راه پیموده اند. ناگاه راهرو از اطراف وسیع گشت؛ تو گوئی به دالانی قدم نهاده بودند.
«بچّه ها به نظرتون ساعت چنده» این را ریموس پس از ساعتی گفت
زاخی: «نمی دونم ،باید از نیمه شب گذشته باشه»
هلن:«من که خیلی خسته شدم، بهتره یه جا گیزر بیاریم و بخوابیم»
پیتر پَتی (patti) گرو :«آره منم موافقم»
و این گونه شد که آنان شب را در همان جا اتراق کردند.
پاسی از شب گذشته بود که هلگا با صدای ضعیفی برخاست. به اطراف نگریست تا منبع صدا را بیابد. ناگهان از دیدن آن چه در روبرویش بود بر خویشتن لرزید و چون صدایش در گلو خفه گشته بود به بالین اعضای گروه رفت و آنان را یک به یک بیدار نمود.
زاخی:«چیه؟ چی شده این وقت شبی؟»
سرژ:«چه خبرته بـــــــوق؟»
و هر کس این گونه اعتراض خویش را به این عمل هلگا عیان می نمود و از همه فاجعه تر عملکرد رز زلر بود که می گفت:« من باید هرچه زودتر برم دستشویی اضطراریه!»
هلگا گفت:«هیس! اونجا رو نگاه کنید!»
آنان به آنسو نگریستند و در تاریک دالان اعضای اسلایترین را دیدند که به این سو و آن سو می رفتند.
زاخی:«وای! خدای من اینجا خوابگاه اسلایترینه! ما از طریق این راهرو از خوابگاه هافلپاف به خوابگاه اسلایترین اومدیم.»
هلن:« و طبق افسانه ها روزی می رسد که در هاگوارتز راهرو ای پیدا می شود که دخمه را به زیر زمین می رساند و آن روز، روزی است که اژدهای هاگوارتز آزاد می شود و به آزاد کنندگانش حمله می کند. و من فکر می کنم که منظور از زیر زمین خوابگاه ما و مقصود از دخمه خوابگاه اسلایترین است.»
رز زلر:«نظرم عوض شد. دیگه نمی خواد برم دستشویی»
زاخی، پیتر، ریموس،هلن، هلگا و بقیه:«اَه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه! می گم چرا زمین خیس شد!»
*********************************************************************
آیا اژدها به راستی آزاد می شود و حمله را از سر می گیرد؟
آیا ارنی مک میلان پیدا می شود؟
آیا سرژ به یخ در بهشت اش می رسد؟
آیا سرژیا در خانه ی کفی است؟
پس کفیه کجاست؟
*********************************************************************
خارج از رول: دیگه نبینم کسی بگه فضا سازی نداری ها!


تصویر کوچک شده


Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۲۱:۱۰ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۸۵

هلن هافلپافold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۳ یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۰۳ پنجشنبه ۳ آبان ۱۳۸۶
از اون جا!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 174
آفلاین
ناگهان سرژ مات و مبهوت موند!
_ا...اینا...اینا چین؟
همه ی نگاه ها به سوی هلن برگشت...یه دفعه هلن و هلگا زدند زیر خنده و بقیه در اوج حیرت به اونا نگاه کردن
ورونیکا که صداش به زور در می اومد با لکنت گفت:
_میشه...میشه یکی بگه کجاش خنده داره؟
هلگا به سمت اجساد که در تاریکی به زور دیده می شدن رفت و یکیشونو بلند کرد...چند نفر نفس هاشونو تو سینه حبس کردن...اما هلگا با لبخند گفت:
_نگاه کنین...
و چاقوی جیبیش رو در اورد همه وحشت کرده بودن و باورشون نمیشد اما هلگا با اعتماد به نفس چاقو رو در قب جسد فروبرد!
و لحظه ای بعد این پرهای سفید بودند که از عروسک جسد مانند بیرون می آمدند و در هوا معلق بودند!
هلن جلو اومد و گفت:
_این یه شوخی بود آخه شما همیشه منو برای ترسو بودنم مسخره میی کردین منو هلگا هم فکر کردیم که اینطوری شاید ادب بشین!
_البته یکم زودتر از موعد فهمیدین قرار نبود بیاین اینجا...
هانا به آرومی گفت:
_اینجا کجاست؟
هلن با حالت مرموزی جواب داد:
_ما جرات نکردیم جلوتر بریم...اما حالا که همه با همیم موافقین یه ماجراجویی کوچیک بکنیم؟
همه با علامت سر موافقت کردن چون خیلی کنجکاو شده بودن!
زاخی که به هوش اومده بود پرسید:
_صبر کنین ارنی کجاس؟ارنی
بازتاب صدای زاخی به طور دلهره آوری به گوش رسید:ارنی...ارنی..ارن.....
همه به خود لرزیدند و عزمشون رو جزم کردن تا جلوتر برن و شاید ارنی رو هم پیدا کنن...
********************
1.معذرت می خوام که زیاد شد
2.باز هم ببخشید که جدی شد شروعش با من نبود!
3.آقای ارنی ما دشمنی خاصی با هم داریم و من خبر ندارم؟من چه گناهی دارم؟آخه میشه من قاتل باشم؟ای بابا!


[size=large][color=0033FF


Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۶:۳۰ دوشنبه ۱۲ تیر ۱۳۸۵

شاهزاده خالص


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۵۲ سه شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۷:۱۸ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 481
آفلاین
ناگهان همه ی بچّه ها به ترتیب به درون گودال شدند و هلن ناسزا گویان سعی در برون رفتن از گو داشت.
هلن: چرا اینکارو کردین؟ ها؟ اینکارسیروس! ایمپدیمنتا! دیفیندو!
هلگا فرار کنان ز فسونفشانی هلن: هیپوگریف نگه دار بابا! بچّه ها فقط می خواستن باهات شوخی کنن! چرا رنگت پریده؟
هلن: من باید برم بیرون! همین الآن! شما هم باید بیاین بیرون!
ارنی ز آنسوی گو: هی بچّه ها! بیاین اینا رو ببینین! اَ......! چقدر جسد!
هلن زیر لب غرّیدو دوان خویشتن را ز گودال برون کشید و فرار را بر قرار ترجیح داد. امّا در این زمان راهب چاق سدّ راه وی قرار گرفت و وی را ز فرار منع کرد.
زاخی: اینا از کجا اومده؟
آنی جملگی نگاه ها به سوی هلن جلب گشت.
زاخی با عصبانیت: خوب! توضیح بده!
هلن: راستش! ... راستش! ... من ... خب ... بالاخره فهمیدین!
هانا: چی رو؟
هلن: اون قضیه تله عنکبوت! می دونین! اون قتل ها کار من بود! پروفسور هافلپاف هیچ وارثی نداره!
زاخی ناگهان از حال رفت و هوش از سرش پرید. در همین حال سرژ از در خوابگاه درون گشت و گفت:
- سلام بچّه ها! کجایین؟ رفتین یخ در بهشت بخورین؟ گیزرتون نمی آد ها! من و ققی زدیم کشتیمش! ژوهاهاها
****************************************************
به نظر شما هدف هلن از این قتل های زنجیره ای چه بود؟
آیا تله ی عنکبوت دروغی بیش نبود؟
آیا شخص دیگری هم جز رئیس بانگ گرین گاتز می تواند یخ در بهشت درست کند؟


تصویر کوچک شده


Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۵:۴۷ دوشنبه ۱۲ تیر ۱۳۸۵

ورونیکا ادونکورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۸ یکشنبه ۴ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۵:۲۲ دوشنبه ۹ خرداد ۱۳۹۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 404
آفلاین
در همان لحظه ورانیکا با چهره ای بشاش به طرف دیگر اعضای هافلپاف می آمد. کاملاً مشخص بود که از هیچ چیزی خبر ندارد؛ نه از رحیم که تا چند لحظه قبل روی زمین ولو بود، و نه از هانا که درون سوراخی ناشناخته پرت شده بود.
با هر قدمی که برمی داشت به آن ها نزدیک تر می شد. هلن و هلگا با ناباوری چشم به ورانیکا دوخته بودند؛ به این خاطر که او این طور ناگهانی وارد شده بود.
بعد از گذشت چند ثانیه ورانیکا آخرین قدم خود را برمی دارد، اما نه روی زمین بلکه روی هوا. بله... ورانیکا همچون هانا آن سوراخ را ندیده بود. و همین باعث شده بود که به راحتی درون آن سقوط کند.
ورانیکا با صدایی آمیخته از جیغ و فریاد، گفت: نـــــــــــــــــــه!
سپس ورانیکا درست روی سر هانا فرود می آید. این حرکت او باعث شد که هانا نقش بر زمین شود. در حالی که غرولند کنان از جایش برمی خاست، رو به ورانیکا گفت: نمی تونستی یه خبری بدی داری میای.
ورانیکا ابتدا با حالتی بهت زده به اطرافش نگریست، نگاهی گذرا به هانا انداخت، سپس سرش را به طرف بالا گرفت و به هلن و هلگا که سرهایشان را داخل سوراخ کرده بودند، خیره شد.
هلن در حالی که سعی می کرد خنده ی خودش را از دید ورانیکا پنهان کند، گفت: اوه ببخشید ورانیکا. یادمون رفته بود بهت بگیم. آخه خیلی سریع اومدی.
هلگا با خجالتی گفت: آره. معذرت می خوایم.
ورانیکا خاک های روی لباسش را تکاند و دوباره ی محیط اطرافش نگاه کرد. زیر لب زمزمه کرد: عجب جایی!... سپس صدایش را بلند کرد و ادامه داد: اشکالی نداره. اصلاً بهتر شد نگفتین. شما هم بیاین. یک کم جالب به نظر می رسه.
قلب هلن با شنیدن این حرف ورانیکا فرو ریخت. مضطربانه یک قدم به عقب برداشت و من و من کنان گفت: اوه... خب ببخشید بچه ها... من دیگه باید برم.
هلگا پوزخندی شیطنت آمیز زد. بازوی هلن را گرفت و به سمت خود کشید. گفت: کجا؟ مگه نشنیدی ورانیکا چی شد؟
هلن سرش را به علامت عدم تاٌیید تکان داد. بازویش را از میان انگشت های هلگا آزاد کرد و کمی آن طرف تر کنار دیگر بچه ها ایستاد. سرش را پایین انداخت و دیگر چیزی نگفت. هلگا از این موقعیت نهایت استفاده را برد. با علامت دست و صورت به رحیم، سوزان و ارنی که در کنار هلن به چشم می خوردند، اشاره کرد که او را به طرف دهانه هدایت کنند. هر سه نفر آن ها لبخندی یک طرفه زدند و بلافاصله سخن هلگا را اجرا کردند. هلن در حالی که سعی می کنم خودش را رها کند، جیغ زد: هی چی کار می کنین؟ ولم کنین. با شمام... نـــــــه!
و چد لحظه ای بعد با صورت کف آن سوراخ به چشم می خورد. در حالی که زیر لب ناسزا می گفت، از جایش برخاست و با خشونت به افرادی که در بالا مشغول خندیدن و مسخره کردن او بودند، چشم دوخت.


اگر یک فرد انسان، واحد یک بود ، آیا یاز یک با یک برابر بود؟!
[b][s


Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۳:۳۰ دوشنبه ۱۲ تیر ۱۳۸۵



مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۲ چهارشنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۸:۰۶ شنبه ۲ تیر ۱۳۸۶
از اونجا!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 47
آفلاین
هانا شروع به بالا و پائین پریدن کرد و گفت : هـــی زنده شد زنده شد !!!!
رحیم اقا ازجاش پا شد و دهنش رو باز کردکه حرف بزنه که هانا که در حال جنب و جوش بود زیر پاش خالی شد و پرت شد پائین!
ارنی اومد بالای سوراخ و گفت : هی...بچه ها این یه راه مخفیه
و همه دور اون سوراخ جمع شدن !
- ایول ایول
-هانا حالت خوبه
هانا در حالی داشت می خندید گفت : اره چه جورم !
هلن در حالت کنجکاوی گفت : واااایهانا چی اون جا هست
هانا گفت : خودتون بیاین ببینید
هلگا : من که می خوام برم
ارنی : منم
همه یکی پس از دیگری داوطلب شدن که برن اما...
اما یکی نم خواست بره پائین ....
هلن نمی خواست بره پائین
هلگا دستش رو روی شونه ی هلن گذاشت و گفت : می دونم چرا نمیای باشه عیبی نداره !


*****************************************************************************************************************************************************
هانا وقتی داشته بالا و پائین افتاده پائین
همه میخوان برن پائین جز هلن
اون پائین چه خبره ؟
هلن چرا نمیاد ؟


زندگي قصه ي مرد يخ فروشي ست كه از او پرسيدند فروختي؟؟ گفت نخريرند تمام شد!


Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۹:۵۷ شنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۵

شاهزاده خالص


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۵۲ سه شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۷:۱۸ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 481
آفلاین
حاجی: حالا که جاستین جان از سبزی پاک کردن خوشش نمی آد، من می تونم برای این که کارتون(karetun) عقب نمونه به نورممّد بگم که بیاد و کمکتون کنه. خیلی بچّه ی گلیه. هر کاری که من بگم آن جام میده.
هپزی:نه، مرسی نمی خوایم مزاحم نورممّد جان بشیم. ایشون هم بالاخره کار و زندگی دارن.
حاجی: نه خواهر، کدوم کارو زندگی. اون اگه کاروزندگی داشت که با این جاسم عملی نمی گشت.
ارنی که می خواست موضوع بحث را عوض کند: اِ...!!!! جاسم عملی شده؟؟؟ چه جالب !!! چند وقته؟؟؟ ما خبر نداشتیم!!! بچّه ها یادتونه یه روز اومده بود اینجا کف حموم رو تمیز کرد؟؟؟ حیف که حموم رو بستن!!!
حاجی: برادر آسلامی! عملی شدن جاسم کجاش جالبه؟ کلّ آدم و عالم می دونن؛ چطور شما نمی دونین؟
هافلپافی ها آهی از سر اسودگی می کشن. و در همین حال همراه حاجی زنگ می زنه (نه! هیچ روباتی در کنار حاجی نبوده. موبایلش رینگ می خوره!(نه! رینگ ماشین نه)). حاجی گوشی رو برمی داره
-الو!!! ســــــَــلـــــــــام! چطوری؟ چی؟ باشه! من الآن اونجا می آم! بای
حاجی رو به هافلپافی ها: خب بچّه ها خیلی دوست داشتم تو پختنآش نذری کمک کنم. ولی گراوپی کارم داره! باید که برم! یادتون نره از این آش برام بیارین. اگه نیارین همتون رو می فرستم زندان!!!!!!
همه: باشه! حتماً میاریم! خداحافظ
و حاجی را تا بیرون خوابگاه بدرقه می کنن و وقتی از رفتنش مطمئن می شن بر می گردن تو
پیتر: خب، این یه مشکل رفع شد ولی حالا با این جسد می خواین چی کار کنین
سوزان:نه!!!!!!!!!!!!!
زاخی: چی شده؟
سوزان: این پتوهه داره حرکت میکنه!!!


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.