هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: مدیریت جلسات حضوری سایت (غیر رسمی)
پیام زده شده در: ۱۸:۵۴ دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۸۵
#45

کارآگاه ققنوس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۲۶ سه شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۵:۵۴ یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
از در کنار دمبول
گروه:
کاربران عضو
پیام: 914
آفلاین
گزارش میتینگ به نقل کفتر
---------------------------------------------------------------
در اولین ساعات بامداد جمعه حول حوش ساعت 2 مثل بچه های خوب مشغول جمع کردن بارهای سفر بودم...و چون اصلا خواب تو ساعت 2 اینا تو کتم نمی رفتم تصمیم به علافی گرفتم...و در هر صورت ساعت 4 صبح از خونه حرکت و ساعت 4 و نیم در مقابل محل مکذور پیاده گشته و چهره های بسی خواب و بیدار بروبچ رو دیدم...
خلاصه با تماس های مکرر در ساعت 4یه ربع به پنج به خونه ی کسایی که نیومده بودن آماده فحش خوردن از تمام خانواده ها بودیم...(شکلک چوب به دست)(من یه مدته شکلکا رو ندارم)(چکش)
در ساعت پنج در دقیقه نود هم که نه در وقت های تلف شد حدود دقیقه نود و نود وسه سرو کله عسل پیدا شد و بدون حضور سریوس و بوبو به طرف مقصد تنگه واشی عازم گشتیم...
من و پویانو کریچ و سدی و میلاد تریپ برو بچ خفن ته مینبوس نشستیم و نه چه در راه رفت و چه در راه برگشت کنار جیگر پویان بود و در راه از فضایل پاچه خواری استفاده کرده و در راه برگشت هم از پویان به عنوان متکایی گرم و نرم استفاده کرده که خداییش من 3 ساعت خوابیدم در آغوش پویان توپم تکونم نداد...
خلاصه وارد تنگه واشی شدیم و اونجا انقدر تکون خوردیم که معده روده و لوزالمعده به هم گره خورده و رکورد دو روز دوری از دستشویی بلر به خطر افتاد و همین امر موجب شد بلر تا آخر میتینگ یه کلمه حرف نزنه...
خلاصه لیدر که ما رو از جلو حمایت می کرد و بمب که ما رو از پشت حمایت می کرد وارد تنگه اول شدیم هر چند در اواسط راه نه از جلو حمایت شدیم نه از عقب...
و من در این راه طاقت فرسا کمر شیکم رو چسبیده بودم و شیکمهم در جلوی من پویان رو چسبیده بود و پویان علاه و بر خودش ما دوتا رو هم حمل می کرد و با توجه به اینکه در راه برگشتم منو در آغوشش تحمل کرده بود فکر کنم بیشترین درد بدن رو داشته باشه...(چکش)
و در همون تنگه دوم من به زمین گرم خوردم و شروع کردم به خوردن غذام و خوب خاطره پارک آبی لاله رو هم تجدید کردم و رو یه نفر آب ریختم هرچند موقعی که داشتم غذا می خوردم و از فرط گشنگی و لذت غذا خوردن چشمام بازتر از حالت عادی شده بود آبی به صورت مستقیم وارد چشم و دهان من شد...(عصبانی)
به ادامه راه رفتیم و در مقابل تنگه دوم در جایی با نام کلبه داش ممد اتراق کرده تا خستگی ما در بره و دوباره به راه افتادیم و مجبور شدیم این دفه پامون رو تو آب منفی 60 درجه بذاریم و در این راه دوباره بلر روی هنزل آب ریخت و من تا دیدم روش اونوره از هر ترنفدی استفاده کرده و هنزل رو خیس خالی کردم هرچند به اسم بلر در رفت(سوت)
نصف ملتی که با در رفتن کفش و دمپایی مواجه شدن دلشون بسوزه که من 14 دفه دمپاییم در اومد ولی 13 دفه اش رو خودم گرفتم 1 دفه ش هم یه نفر دیگه گرفت...
خلاصه رفتیم و رفتیم تا به یه غار سرد و تاریک رسیدیم که با
اینکه حاجی خیلی طالب غار و شکاف بود من نمی دونم چرا وارد نشد...در اونجا با لمس افراد می فهمیدم بغلیم کیه مثلا به یه نفر که دست زدم دستم خوردم به نافش خوب فهمیدم که کریچره یا مثلا دستم به یه عینک خورد نفهمیدم شیکم بود یا پویان...
در هر صورت نیروی مبارزه با قزوین وارد غار شد و ما رو شوت کرد بیرون البته به فشاری که در غار بود و جایی برای نفس کشیدن نبود من نفهمیدم چه جوری اون پلیس اومد تو...
و من به عنوان یکی از اولین نفر ها از غار خارج شدم و دیدم حاجی کنار یکی از نیروهای پلیس کمین کرده و یحتمل حاجی خبرشون کرده بود...و من رفتم در کنار حاجی و با آن پلیس سیفید وارد راز و نیاز شدیم...(البته بعدا فهمیدیم لباسش سفید بود)
در ادامه راه به سنگ نوردی پرداخته و پویان به طوری خود کامه جدا ازبقیه از کوهای صاف بالا رفت و من تعجب می کنم چه جوری پاش رو خزه نرفت...
در بالای صخره همراه با ملت سمنانی و شهرستانی به زیر آبشار رفتم و در حالیکه در راه بندری می زدم و حالات رعشه و و صرع گرفته بودم به سمت مینی بوس برگشتم در اونجا الویت لذت های انسانی رو درک کردم و فهمیدم حتی دستشویی که گلاب به روتون بالا آورده بود و آدم باید با چشم بسته و دماغ گرفته مشرف می شد چقدر مفیده...و من از امروز احترام خاصی برای مرلین و تمام مرلینگاه ها قائلم...
خلاصه دوباره به سمت تهران روانه شدیم و در راه همگی به خواب نازی فرو رفته و صدا از کسی در نمیومد وهمه به جسد تبدیل شده بودند هر چند که بعد از دو ساعت دوباره همه سارژ شدن...و در راه به آهنگ های عهد عتیق سیاوش قمیشی گوش جان سپردیم و او راه تا جایی که خواند همراه با دمبول همراهی کرده و سرانجام در ساعت 10 در محل مکذور پیاده شده و با اخذ هزارتومان قرضی از پویان به سمت خونه برگشتیم...و مثل جسدی بد تر از جسد روی تخت ولو شده و به خوابی فرو رفته که همش خواب آب بود...
خلاصه اینکه خیلی خوش گذشت و من یازدهمین عطسه ای که در طی نوشتن این پست کردم تقدیم به کریچر برای برگذاری این میتینگ خاطر انگیز می کنم...و شما رو به امید سفرهای پنج شیش روزه به همراه لیدر و بمب تنها می ذارم


[size=large][color=FF0099]كتاب خاطرات من از ققنوس:[/colo


Re: مدیریت جلسات حضوری سایت (غیر رسمی)
پیام زده شده در: ۸:۲۴ دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۸۵
#44

کریچرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۴ یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۳:۲۰ پنجشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۲
از خانه ي شماره 12
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1232
آفلاین
ای ول گزارش میتینگ

بچه ها همه چیر رو گفتن من شفاف سازی میکنم

این که آرمان نیومد و یا امین نیومد اولش خیلی ما را ناراحت کرد ولی بد دیدیم که نه مثل اینکه خوب شد چون همون طوریش هم تو ماشین جا نمی شدیم ( اون زنه که ثبت نام میکرد فقط فکر پولش بود من میگفتم جا میشیم میگفت آره میشین , منم تا حالا از این مینیبوس با کلاسا ندیده بودم نمیدونستم چند نفر جا داره میگفتم ای ول پس 6 نفر دیگه هم هستن )

مینیبوس اولیه همه چی داشت ولی دومی نه آب داشت نه ضبط داشت نه تلوزیون درست حسابی داشت نه تمیز بود خلاصه مفت نمیارزید

من کاملا تکذیب میکنم من هیچ وقت خودم رو اینقدر کوچیک نمیکنم که بمب باشم جا نبود رفتم جلو نشستم و ای کاش نمیرفتم این راننده هه مخم رو خورد تازه بدیش این بود حرف مفت میزد این شیکم و میتی ( ریموس) هم تائید میکردن

چند بار حال این بمبه رو بد تو قوطی کردیم خداییش وقتی حاجی و سدی جیگر و ققی و پویان و دامبل کرکر خنده و یک سری دیگه باشن آدم به اون توجه میکنه؟ ولی از رو نرفت

بچم بلر به قول خودش سفر زهر مارش شد نزدیکای خونه برق شوق رو تو چشماش میدیدم هر چی میگفتم یک چیز دیگه میگفت آخرشم گفت کریچ من الان مغزم کار نمیکنه

در طول مسیر مقدار زیادی چـَرا گاه دیدیم ( چرا گاه همون جاییه که گاو گوسفند توش میخوابن سقفم داره یک نموره بو هم میده تو دهات شما هم بهش میگن تویله)

بمب گفت کلاها و دمپایی رو 12 تومن میدن ولی ندادن همون 2 الی 3 تومن بود

لیدره نظرش رو به ما تحمیل کرد و گفت از اونجاهایی که من میگم خرید کنید که خیلی خوبن و مقداری تبلیغ آژانس ما رو هم روی سر درشون دارن ولی وقتی رفتیم اونجا یارو میخواست پول میز هم بگیره تازه میگفت میزتون رو تمیز کنید روش غذا خوردین

من مقداری جو گیرز شده بودم کیف گنده برداشته بودم نمیدونم چی جوری تونستم ببرمش و برشگردونم نکته اخلاقی اینه که مثل بمب برین سفر فقط یک عینک داشت من نمیدونم شلوارک خوشگل دختر کشش رو کجا گذاشته بود

توی آب همه با هم محرم بودن در همین راستا مقدار متنابهی ساحره دست با دامان حاجی شدن که پر سلابت داخل آب قدم میزد و با یک لبخند دست یاری به سوی ملت دراز میکرد

بعضی ها مایه دار بودن و با اسب و خر از توی آب رد میشدن البته شایدم تعطیل بودن چون همه ی حال تنگه به ازآب رد شدنش بود وگر نه دشت بهشتش که در حد کویر لوت معتدل بود


سخنان لیدر در مورد اون دو تا ممده: به هر کی که من گفتم دستتون رو بدین اینا با من رفیقن پس من بهشون میگم پاشون رو کجا بزارن , اینا آزمایش شده ان(حالا خوبه تو مینیبوس باهاشون رفیق شده بود ) اینا جای پاشون محکمه و لیز نمیخورن
اندکی بعد هنگام کمک گرفتن از ممده
من: ممد تو چرا داری تاب میخوری
ممد
من: ممد من الان از تو کمک بگریم؟
ممد: نه به من دست نزن , از این گوشه رد شو من تعادل ندارم

غاره خیلی جیگر بود هیچی دیده نمیشد و باید با استفاده از حس لامسه افراد رو تشخیص میدادی
من: سدی این دست توئه؟ چه لطیفه
یک صدا از اون ور غار : نه من اینجام
من: پس این دست کیه؟

اون آقا تکاوره که چهارده تا نشان و لوح و دیپلم افتخار داشت خیلی مودب بود باید پیشنهاد بدیم ده دوازده تا لوح تقدیر هم به خاطر ادبش بهش بدن

من نمیدونم چرا من و پویان و فرهاد هر جا وایمیستیم متفرقمون میکنن
ما توی ونک:
آقا پراکنده شین وگر نه پیجتون میکنم
ما جلوی بوف:
آقا اینجا واینستین
ما توی خیابون:
متفرق شین
ما توی پارک: تو پارک واینستین جلوی عبور و مرور رو گرفتین


آنچه دوستان به من در طول سفر گفتن:
متین مرده شورت رو ببرن
متین خدا لعنتت کنه
متین به خاک سیاه بشینی
اینجا جا بود ما رو آوردی؟
چرا تنگش تنگ نیست
چرا من صبح میخواستم برم مرلینگاه نزاشتی برم
من: :don t:

پویان در همه حال از ما برتر بود و در موقعیت ها ی مختلف این رو به ما ثابت کرد
مثال:
همگی: وای چه راه طاقت فرسایی
-چقدر دیگه مونده
-من دیگه نمیتونم
فرسنگها جلوتر
پویان دستش رو گذاشته زیر سرش و داره از بالای تخته سنگ به ملت به چشم ژوپسا ژوپسا ای قوم ملعون نگاه میکنه

حس عکس مکس نبود ولی یک عکسی دارم هر وقت سدی جیگر یا ققی کفتر اذیتم کردن پخشش میکنم

در راه برگشت گویا راننده هم مرلینگاه لازم شده بود چرا که پاش رو گذاشته بود رو گاز و اعتقاد داشت اگه 5 دقیقه وایستیم تا ما یک دقیقه بیایم بیرون و بدنمون صاف شه از اون ور یک ساعت دیرتر میرسیم تهران
اخرم همه به موقع و خیلی شیک رسیدیم

چقدر حرف زدم مثلا خواستم کلی بگم


كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر


Re: مدیریت جلسات حضوری سایت (غیر رسمی)
پیام زده شده در: ۶:۱۶ دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۸۵
#43

دارک لرد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۱ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۲:۳۷ دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۱
از پیش دافای ارزشی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 823
آفلاین
aftabewars: the merlin Strikes Back

زمان: ساعت 3:30 بامداد روز جمعه
هدف: محل تجمع عده‌ای جادوگر و ساحره‌ی معلوم‌الحال

بعد از تلاش فراوان جهت زود خوابیدن ساعت 2 خوابیدن و 3:30 بیدار شدم که باعث تعجب خودم شد که چطور موفق شدم 2 بخوابم! ساعت چهار از منزل زدم بیرون و به کیریچر این جن خانگی که یه کم قدش برای جن‌های خانگی بلند است زنگ زدم:

-سلام ****(تلفظ خاص کیریچر به دلیل جلوگیری از سانسور شدن سایت توسط مخابرات در این پست لحاظ نمی‌شود!)
-سلام!
-کوجایی؟
-خونه!
-ایول بابا تو ممدِ میتینگی!
- نیگران نباش فرهاد! یه ربع دیگه اونجام! یوووووآ(یه افکت باحال تو مایه‌های من سه سوت دیگه اون‌جام)

بعدش به سمت خیابان امیرآباد حرکت کردم و در کمال تعجب اول فکر کردم در صحنه‌ای از فیلم وانیلا اسکای هستم! هیچ کسی توی خیابون نبود حتا یدونه ماشین هم رد نمی‌شد! کمی اندر کف موندم که چرا با خودم فک کرده بودم الان این‌جا ماشین هستش و سه سوت می‌رسم انقلاب! بعد از کمی پیاده‌روی دقیقاً‌ از وسط خیابان که بسیار حال داد! به آژانس رسیدم و با زدن ضرباتی کوبنده و بلعنده به شیشه‌ی آژانس یک عدد عمله فنی رو بیدار کردم و منو رسوند انقلاب!
بعدش فهمیدم که خیابان مذکور اسمش نصرت بوده نه فرصت! خلاصه دوباره کلی اومدم بالا و دیدم یه مینی‌بوس اون‌جا هستش و تعدادی نقطه‌ی سیاه دورش دارن می‌چرخن (نور کافی نبود!) از اون‌جایی که مینی‌بوس خیلی سیفید بود به اون سمت حرکت کردم و دیدم که ملت اون‌جا وایستادن.
بعد از کمی چاق سلامتی و احوال پرسی جوانی رعنا که خیلی سیفید نبود و ریش مدل مفهومی داشت اومد و خیلی صمیمی زد و معلوم شد لیدر گرامی هستش.
خلاصه رفتیم سوار بشیم و مشخص شد ولدی ادیسه‌ی سابق معروف به آریومان نیستش! به علاوه‌ی چند نفر. خلاصه تماس گرفتیم و با پیام‌های دوستانه‌ی خانواده‌هایی که ساعت 5 صبح از خواب بیدارشون کردیم روبه‌رو شدیم

خلاصه بعد از ناامیدی و دادن فحش‌های بسیار به آرمان و بقیه داشتیم راه مي‌یوفتادیم که کسی که همیشه دیر میاد هم دیقه‌ی 90 رسید و حرکت کردیم.

بعدش لیدر گرامی پرید بالا و گفتش این مینی‌بوس ضبط سی ‌دی دار نداره و تحمل فرمایید تا میدون امام حوسین بریم اون‌جا عوض مي‌کنیم ضبط فول سیستم روی مینی بوس جدید واستون بذاریم.
خلاصه توی میدون امام حسین مینی‌بوس قراضه‌تری بهمون دادند که البته ضبط داشت. همچنین همراه ضبط یک عدد بمب نیز تحویل ما داده شد. این بمب که ظاهراً از گازه خنده قرار بود تشکیل بشه. از نوع بمب‌های هدایت‌شونده و یخ‌زننده بود و عینک‌آفتابی‌ِ جیگری نیز داشت!
خلاصه راه افتادیم و بمب خنده‌ی گرامی یه چند چشمه اومد که در مقابل بلایای طبیعی رول‌پلینگ مثل آتشفشان،زلزله، سونامی و ... که در مینی‌بوس بودند بی‌اثر بود و به این نتیجه رسید که ما زیادی خفنیم! و سعی کرد مغز وزیر شیکم رو بخوره که بعد از مدتی نتیجه برعکس شد و مغز خودش خورده شد! در این میان ضبط هی خراب مي‌شد و فقط جوات یساری بخش می‌کرد که ظاهراً بمب عزیز با راننده هماهنگ بود و خرابی‌ای در کار نبود و فقط دگمه‌ی introی ضبط زده شده بود! خلاصه بیخیال ضبط شدیم و نزدیک محل مذکور که شدیم لیدر کبیر که از این به بعد به لودر معروف شد سوار ماشین شد.
***برای قسمت ایست بین راهی و خوردن نیمرو به همراه واحد مرلین حشره کش به پست پویان مراجعه کنید***
اول بمب با لیدر کمی شوخی شهرستانی کردند که بعداً به شوخی سمنانی معروف شد:
فرازی از سخنان لودر کبیر (ع):

"دوستان ایول به همتون با تور ما اومدین! من هوای همتون رو دارم! به حرفای من گوش کنین هیچ چیزی نمی‌شه! این سفر هیچ خطری نداره، اصلاً نگران نباشید. فقط این سفر پرخطرترین توری هستش که میشه اومد. کلی دست و پای شکسته داشتیم. خزه‌ها رو مواظب باشین! این خزه‌ها خیلی خزن و خطرناکن! یادمه یه سالی یکی حرفای منو گوش نکرد روی خز لیز خورد. با مغز اومد روی همون خزه‌هه. کلش از وسط پاره شد. سه ماه بیمارستان فیروزکوه بود آخرش هم افقی شد!"
"توجه کنین که اون‌جا همه با هم محرمن و خانم‌ها هر وقت لازم شدن دستشون رو دراز کنن من می‌گیرمشون. (در این‌جا بمب با دقت گوش مي‌کرد!‌ ظاهراً داشت به مزایای نجات‌دادن خانم‌ها فکر مي‌کرد!)"
"دوستان موبایل‌هاتو رو بذارین توی ماشین، تقریباً.... تا حدودی امنه! نگران نباشید. وب‌کم!!؟‌ اگه دارید مواظب باشید خیس نشه! (در این‌جا بچه‌ها متوجه شدن ظاهراً وب‌کم از امکانات تور بوده! و شاید یاهو مسنجر هم داشته باشن!)"
" توجه کنید جای پای من خیلی مهمه! من هر جا پام رو گذاشتم یعنی اون‌جا امنه پاتون رو بذارین همون‌جا (لیدر گرامی همیشه کیلومترها جلوتر از ما حرکت می‌کرد!)"
"دو تا تنگه هستش که تنگه‌ی دوم خیلی جیگره و ما اسمش رو گذاشتیم تنگه‌ی پوکوهانتس!‌شماها هم حال کردین همین رو بگین!"
"بمب خنده رو دارین؟ نکن این کارو رو زشته (حملات شبه قزوینی بمب خنده از پشت باعث شد این حرف رو به بمب بزنه) می‌بینید واقعاً بمب خندس! لیدرش شما اینه و من جلودارم و بمبی جون عقب‌داره(بابا ارتش! منظم!)"

بعدش لیدر رفت و بمب کمی درباره‌ی برادران ارزشمند بسیجی خالی بست که فلان و بلان که حتا مینی‌بوس ما رو هم نگه نداشتند! به هر حال جادوگرانی گفتند!

بعد از عبور از برادران ارزشمند لودر دوباره سوار شد و توصیه کرد که کمتر ارزشی‌بازی در بیاریم و به اطلاعات عمومی خودمون بیفزاییم:
"این روستا اسمش (یه اسم تخیلی!) هستش. این‌جا بالاترین آمار شهید رو داره و خیلی به اون افتخار می‌کنه. خیلی روستای باصفایی هستش(چشم بچه‌ها روی خونه‌های نیمه‌کاره و متروکه‌ی روستا که بیشتر به درد منظره‌ی فیلم‌های قحطی می‌خوره می‌چرخه) مردمش خیلی نامردن و ته دودره هستن ولی اگه باهاشون رفیق بشین ته حال و مرامن! ازشون چیزی نخرین
ادامه‌ی صحبت از استاد بمب خنده: آره مواظب باشین این‌جا یه جف دمپایی پلاستیکی رو 12 تومن نخرین!"

خلاصه بعد از عبور از صحنه‌های بدیع گل و خاک رسیدیم. مینی‌بوس نگه داشت و ملت ریختن پایین. برای چند لحظه لودر و بمب ناپدید شدن و کمی بعد بمب پیدا شد و جای مینی‌بوس رو نشون داد. و گفتش برین ناهارتون رو بگیرین (ساعت: 8:45 بامداد!)
ساندویچ رو به همراه نوشابه‌ی آتشفشانی گرفتیم و توی کیف و جیب گذاشتیم و بعد از گذشتن از مسافتی پیاده به محلی رسیدیم که یهو لودر و بمب ایستادن و خزه‌ای رو توی کوه به ما نشون دادند.
اول فکر کردیم همون خزه‌ی معروف هستش ولی بعدش معلوم شد که نه مراد پایین خزه هستش که یه چیز خز هستش! یه مربع بود که ظاهراً قرار بود صورت یه خانم باشه! والا ما که چیزی ندیدیم! اگرم بود 0 از 5 بود... در همین لحظه کریچ کن: ببین حاجی... گیدیشااااه(افکت خارج کردن دوربین شکاری از کیف، توجه کنید کوله‌ی کریچر هم وزن خودش بود و فک کنم توی اون یک آدم جا می‌شد!)
*** گفتگوی زیر کمی چاشنی خالی‌بندی جهت هیجان‌انگیز کردن دارد***
- واه!
- ایول دوربینو داری حاجی
- بابا!
- من چیزی نمی‌بینم حاجی... عجب خزه‌ی باحالیه حاجی
- بده من ببینم... به به! چه کتیبه‌های زنده‌ی خوبی
- حاجی داری جمعیت رو نگا می‌کنی
- آهان! بذا ببینم... عجب خزه‌ی جیگریه!

بعد از کتبیه‌ی مخفی اول که هیچ‌کس غیر از ده نفر در کل دنیا نمی‌دونست و دو تا اون بمب و لودر بودند به سمت تنگه‌ی اول حرکت کردیم. همه زدن به آب و من و بمب آخر همه اومدیم. جای بروبچز خالی خیلی حال داد. آب نزدیک صفر درجه بود و رودخانه در جهت مخالف جریان خوبی داشت و گل خالص بود و سنگ‌ها دیده نمی‌شد و آدم در هر ثانیه احتمال داشت چند بار بیوفته تو آب (در ضمن باید مواظب خزه‌ی معروف هم می‌بودیم!) خلاصه بعد از عبوری هیجان انگیز رسیدیم به خشکی و در این میان دمپایی کسی که همیشه آخر مي‌مونه یه بار گم شد و یکی از اون ته گفت:
یه دمپایی پیدا کردم

و بعد دوباره جلوتر گم شد! در کل اگه صدبارم پیدا مي‌شد احتمالاً صدبارم گم می‌ّشد!

در خشکی کمی راه رفتیم و گپ زدیم و من احساس می‌کردم از نظر معنوی به درجات بالایی رسیدم چون خورده‌سنگ‌های توی کفشم کاملاً احساسات مرتاضی به من داده بود.
بعدش در کنار عمو حسین اتراق کردیم. در این‌جا بمب خنده موفق شد در عملیاتی تورالیسیون پیروز بشه و گفت دیگه انگیزه نداره عقب‌داره باشه و ترجیح می‌ده همون‌جا بشینه و از مناظر بکر و زنده‌ی طبیعت لذت ببره!
پس به راه خودمون ادامه دادیم! در این میان لودر رو گم کرده بودیم و فقط لوپین با اون تماس داشت که احتمالاً مربوط به قدرت‌های گرگینه‌ایش میشه! رفتیم و در کنار یه جایی تو مایه‌های قهوه‌خانهی داش جاسم نشستیم و بروبچز ساندویچ زدن که من و چند نفر با آینده‌نگری نسبت به وضعیت مرلین از خوردن اون‌ها امتناع کردیم! بعدش مهدی یهویی رفتش که گویا با لودر بوده!
ولی من هر چی سعی کردم ندیدم که کسی با مهدی بره! ظاهراً لودر شنل نامرئی داشته.
به هر حال بچه‌ها بعد از خوردن ساندویچ به سمت تنگه‌ی دوم رفتن و لودر رو به همراه مهدی دیدن که دست به کمر و مدل طلب‌کاری ایستادن!

- هوووو! من 45 دقیقس این‌جام!
- راس میگه
- میتی تو هم؟!

پویان کمی دلگیر شد و بعدش با لودر صمیمی زد و دوستانی که ساندویچ نزده بودند ساندویچ زدند و استراحتی کرده و به سمت تنگه‌ی دوم حرکت کردند. در تنگه‌ی دوم آب دقیقاً صفر درجه بوده و فقط جریانش از یخ زدنش جلوگیری مي‌کرد. بعد از کمی دلگیر شدن به خاطر یخ‌زدگی پا حرکت کردیم.
این یکی خفن‌تر بود و حرکات ژانگولر بیشتری می‌خواست. لیدر گفتش که من کمکتون می‌کنم و شما نیگران نباشید! دو نفر ممد پیدا کرد که از اون یکی مینی‌بوس بودند و قرار شد این دو تا ممد به ما کمک کنند.
قبل از رسیدن به صخره‌ها به حفره‌ی معروف رسیدیم:
- حفره‌ که می‌گفتن اینه
- وای چه حفره‌ای!
- حاجی خودت رو کنترل کن!
- حفره نیستش قاره!
- برین تو! باید خم بشین برین تو!
- من این‌جا رو کفش کردم خودم اول مي‌رم تو!
لودر رفت تو و پشت سرش همه خم شده و داخل شدند، در این‌جا من داخل نشدم! چون یک قزوینی اصیل هیچ‌وقت خم نمی‌شود!
من نشستم و از گوشه داخل رو می‌دیدم که یهو کلی آدم اومدن
- آقا تو تو خبریه؟
- ها؟
- آی ملت این‌جا حفرس! بریزین داخل! عجب مکان تاریکیه!
- صدای لیدر از داخل (نه! من این‌جا رو کفش کردم! ماله خودمه!)
- حمله کنید بریزید تو...
***چند لحظه بعد***
-مرکز مرکز عقاب 2
- واحد تکاور بگوشم! یک مورد تجمع متین، پویان، فرهاد داریم که فرهادشون این بیرونه! از پارک لاله تا این‌جا تعقیبشون کردیم...
- دریافت شد عقاب دو! مهم نیست متین و پویانشون رو متفرق کنید!
به این ترتیب برادران ارزشمند تکاور که سه تا هیکل من عرض شونه داشنتد و روی لباسشون نوشته شده بود کاماندو و یه علامت باتوم سبز گنده هم لوگوشون بود! داخل ریختند و در حالی که من خونسرد روی سنگ نشسته و شاهد بودم ملت رو ریختند بیرون! حدود 30 نفر از داخل حفره خارج شدند که کمی باعث حیرت بود!
بالاخره به محل صخره‌ای رسیدیم که یهو پویان نگاهی به من کرد. توی نگاهش چیزی دیدم که هیچ‌وقت یادم نمی‌ره و بعدش یهو گفت: آآآآ‌آ آ‌آ آآآآ‌ آآ (تارزانی بخونید!) و پرید از گوشه‌ی صخره گرفت و یه نفس رفت بالا. بعدش مدل پرنس آف پرشیا از گوشه‌ی صخره‌ها گرفت و پرید رو بعدی و در کسری از ثانیه از دید مخفی شد.
در حالی که ما دچار کف زدگی شدیم با کمک لودر عزیز و دو ممد که البته محرم بودند از صخره‌ها عبور کردیم. و به سختی به آبشار رسیدیم! در اون‌جا لیدر از خطرات آبشار گفتش و گفت من کمکتون می‌کنم. که البته کمکی نکرد و یهو رفت پشت آبشار و پویان تعقیبش کرد و رفت پشت آبشار! ... در این وسط من متوجه شدم که این آبشار خیلی سیفیده و به سمتش حمله کردم که متأسفانه بی‌فایده بود! و کمی خیس شدم!

در حرکت بعدی عینک آفتابی من، عینک طبی وزیر شیکم و تعدادی دمپایی توسط این آبشار ملعون که عنصر استکبار بود بلعیده شد!

بعدش تمام مسیر اومده رو برگشتیم که در این بین اتفاقات جذابی مثل برخورد دم اسب با من و پرتاب دمپایی‌های سهیل صورت گرفت!

به مینی‌بوس‌رسیدیم و برگشتیم تهران!

خلاصه:
* متأسفانه بمب خنده گم شد! از یابنده تقاضا می‌شود با ستاد خنثی‌سازی بمب تماس گرفته و خانواده‌ای را از نگرانی خارج سازند.
* بمب خنده‌ي‌ جدید که کریچر نام داشت. خاصیت انفجارپذیری خوبی نداشت!
* راننده‌ی عزیز مینی‌بوس توانست عده‌ای جوان از جمله مهدی و شیکم را اغفال کرده و به آن‌ها شماره بدهد!
* حضور فعال جوانان غیور و همیشه در صحنه‌ي‌ سمنان باعث شد تعریف شوخی شهرستانی به شوخی سمنانی عوض شود!
* جو حاکم بر تنگه بسیار آسلامی و 5 از 5 بود!
* لرد بلویچ معروف به بلازوویچ موفق شد رکود 2 روز مقاوت در برابر مرلین را در گینس به ثبت برساند.
* بعد از عبور سلحشورانه و حرفه‌ای از دو تنگه و برگشتن کل مسیر، پایه من در مینی‌بوس پیچ خورده و استاد شد که موجب حیرت همگان گردید!


!ASLAMIOUS Baby!


Re: مدیریت جلسات حضوری سایت (غیر رسمی)
پیام زده شده در: ۴:۴۹ دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۸۵
#42

ریتا اسکیتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۰۳ جمعه ۶ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۵:۱۴ سه شنبه ۷ دی ۱۳۸۹
از هر جايي كه به فكرتون مي رسه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 63
آفلاین
خب مرسي از گزارشاتون ، كلي خنديدم من
منم نكته اي ندارم بگم فقط اينكه كساني كه آيدي ياهوي منو دارن ميدونن من عاشق اسبم ، اما از اين تنگه به بعد ديگه چشم ديدن اسبا رو ندارم
ديگه اينكه خيلي خيلي خوب بود با وجود اينكه در طول راه من همش داشتم به اين فكر ميكردم كه برا ي چي بايد اين سه هزار كيلومتر رو راه بريم ؟

آقاي ليدر چهل وپنج دقيقه منتظر ما بودن بعد هر چي ما ميگفتيم بريم ، ميگفتن بذارين چايي تموم شه ، بذارين اش بخورن ، بذارين خلوت شه .

نكته اخلاقي از طرف ليدر تور : تلفن همراه ، دوربين ، و وب كم با خودتون نبرين چون ممكنه بيفته تو آب

بمب خنده رو هم من فكر ميكنم بيشتر بچه ها ميخندونش تا اينكه اون اين كارو بكنه

يه نكته ي خيلي مهم ديگه : خواهر دانگ اسم داره ، شناسه هم داره ، منم

همين موفق باشين





راستي طبق نصايح اقاي ليدر ، هري پاتر رو ول كنين ، و به سهراب سپهري و حافظ بچسبين ، در وادي خيام و سعدي و حافظ جلسه بذارين و بحث كنين ( كه البته اين حرفاشونم مثل بقيه حرفاشون نصفه كاره موند )


ویرایش شده توسط ريتا اسكيتر در تاریخ ۱۳۸۵/۵/۲ ۴:۵۸:۴۸

ريتا اسكيتر خبر نگار سابق و ويژه ي نشريه ي وزين پيام امروز در همه جا نزديك شماست
------------------------------------------


Re: مدیریت جلسات حضوری سایت (غیر رسمی)
پیام زده شده در: ۴:۳۵ دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۸۵
#41

هلنا گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۵۶ یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۱:۴۵ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
از هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
پیام: 447
آفلاین
ایول پویان منتظر بودم یکی گذارش بنویسه تا من بنویسم...

اصلا عقیدم اینه که اگه از میتینگ دیر نرم خونه یا از خونه دیر نرم میتینگ میتینگ بهم خوش نمیگذره اما کلا خیلی خوش گذشت به امید یکی دیگه... من نکته ای مینویسم حسش بهتره..

1.لیدر فقط بلد بود بگه عسل عقب موندی باز عسل دیر کردی عسل نفر اخری عسل پاتو بذار اینجا ....

2.بمب خنده به طرز باور نکردنی بی مزه ترین بمب خنده بود و ما از بیمزه گیش منفجر میشدیم

3.اگه وبکمی چیزی با خودمون برده بودیم تو مینی بوس میذاشتیم بهتر بود

4.ما همه با هم خانواده و به هم محرم هستیم

5.چیزی که برام جالب بود خیلی این بود که وقتی از تنگه برگشتیم و تو مینی بوس نشستیم 5 مین اول سکوت بود بعدش که نگاه میکردی همه خواب بودن

6.ابش خیلی یخ بود اما من هنوزم که راه میرم احساس میکنم تو اب راه میرم

7.گلبرگ همه موتورارو اسب میدیدد تو خیابون

8.من صندلمو میخوامممممممم

9.با اینکه تمامه 10 ساعت طول راه چه برگشتنه چه رفتینه زجر کشیدم اما خیلی خیلی خیلی خیلی خوش گذشت .

10.در 18 مرداد سال 83 یکی با مخ افتاد رو سنگ و مرد ولی شما اصلا نگران نباشین یکی از بیخطر تریت و سخت ترین راهه هارو در پیش دارین

11.دشت بهشتش قشنگ بود اما اصلا به اسمش نمیخورد

12.یه تشکر به سهیل بدهکارم که کیفه منو اورد

13.تو مینی بوس 5 تا ام پی 3 پلیر بود که 3 تاش دسته من بود انقده حال میداد

14.اونایی که کلاه نگرفتن(اشاره به مادام رزمتا و بلرویچ)فکر کنم سوخیدن و حقشونه بهشون گفتم بگیرین

15.اقا قیافه این لیدر برای من خیلی اشنا بووود

16 اگه این لیدر و بهنام(اسمه پسررم یاد گرفتم)نبودن من الان 2 دفعه مرده بودم

17.خیلی هیجان داشت

18.یه تیکه تو اب زیر پام خالی شد و تا زیر گردنم اب رفت خیلی گود بوووووود

19.من عاشق کلاه کینگزلی شدم حیف که اندازم نبود

20.عجب غاری بود تو غار هیشکی هیشکیو نمیدید و خیلی کلا حال داد چون 60 نفرم دوره ورت بودن و باید میگشتی میفهمیدی کی به کیه

21.جمعه به این نتیجه رسیدن همه که هیجا مثله مرلین گاه باحال نیست

22.اگه چیزی به فکرم رسید ویرایش میکنم.....


««دلبستگی من به جادوگران و ""اعضایش"" بیشتر از اون چیزیه که فکرش رو میکنید»»
دامبل جمله Û


Re: مدیریت جلسات حضوری سایت (غیر رسمی)
پیام زده شده در: ۲:۳۱ دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۸۵
#40

تام ریدل پسر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۷ چهارشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۹:۴۸ پنجشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۲
از نا کجا آباد
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 233
آفلاین
خب کسی گزارش میتینگ تنگه واشی رو نمینویسه پس من شروع میکنم
------------------------
اولین میتینگ خارج از شهر جادوگران

ساعت سه و نیم صبح صدای زنگ موبایل منو از خواب خوش بیدار میکنه!!((نکته :من موبایل دارم!!))
ساعت چهار آژانس جلوی در خونه میاد و برای اولین بار در تاریخ معاصر در ایران خیابان آزادی در ده دقیقه طی نمودم و به تور مذکور رسیدم
طبق معمول من و دامبل زودتر از همه رسیدیم و برای اینکه حوصلمون سر نره کمی دوئل کردیم

قرارمون ساعت چهار و نیم بود ولی چون همه ما به تاخیر کردن عسل عادت کردیم!!منتظر شدیم تا ساعت 5 به ما ملحق شود!!
در نتیجه اتوبوس ما ساعت پنج حرکت کرد
لیدر ما ((که بیشتر به درد لودری میخورد تا لیدری!!!)) اعلام نمود که یک فقره بمب برای ترکیدن در مینی بوس ما جا سازی کرده است در نتیجه اعلام کرد که مواظب ترکیدگی از شدت خنده باشیم....این فقره بمب که خیلی جیگر بود!!!...از اول مسافرت تا همون اوایل که غیب شد سوهانی برای روح واعصابمون بود و از شدت یخ بودنش به یخچال شبیه شده بودیم!!

لیدر اعلام نمود که مسافرت ما هیچ خطری جز مرگ!! نداره و سال پیش یکی از همراهاش پایش رو خزه رفت و لیز خورد و کله اش به همون سنگی که روش خزه بود!! خورد و رفت کما و مرد!!! و در ادامه گفت که البته چندتا دست و پای شکسنه هم بر روی دستش مانده بوده...سپس گفت :من با همه شما محرم بوده و دست یاریتان را به من سپارید!!!بد نمیبینید!!

ما که از داشتن همچین لودری!!شدیدا احساس امنیت نموده بودیم شروع به تعریف کردن در جلوی خودش و بمب کردیم و در تعجب بودیم که با وجود این همه تعریف چجور آنها از رو نرفته بودند!!
---------
در طول سفر سی دی مینی بوس بارها ما را در کف آهنگها قرار میداد و معلوم نشد علت این همه پرش چی بود !!راننده قسم میخورد که تادیشب سی دی مذکور کار میکرده و احتمالا دست استکبار در کار است!!البته خوره بازیهای بمب در این امر کاملا مشهود بود

در بین راه در چایخانه بسیار شیکی پیاده شدیم برای صرف صبحانه...من و حاجی مطابق همیشه به مرلینگاه رهسپار شدیم و ازامکانات این چایخانه شیک بهره مند شدیم
برای مثال صابون مایع این چایخانه بسیار جالب بود و از آن به عنوان حشره کش استفاده میشد..جون میداد برای شستن دست!! و من در عجب بودم که پیشرفت علم چه ها کرده!!!
-----------
پس از صرف نیمرو و کمی فحش دادن به آرمان ((بووبو))به دلیل نیامدنش!! به سمت تنگه که جاده بسیار خاکیی داشت حرکت کردیم!! جاده به قدری دوست داشتنی و آرام بود که همه ما در اعماق دلمون احساس خوبی داشتیم((گلاب به روتون))..... ....
--------
به تنگه رسیدیم !!
همه دمپایی و کلاه را به قیمت خون !!خریداری نمودند و ساندویچهایشان را همراه با نوشابه آتشین!! گرفته و به دنبال لودر به آب زدند!!
تنگه اول حدود ششصد متر طول داشت با جریان شدید و دو کتیبه!!!
کتیبه اول که هیچ کس کشف نکرده بود و فقط لودر ما مکتشف آن بود ..شکل یک زن بود!!که متاسفانه اصلا نمیشد انرا تشخیص داد و باید با طناب نزدیک آن میشدیم تا بفهمیم ...کتیبه مذکور بیناموسی بوده یا نه!!!

کتیبه دوم هم که پر بود از یادگاری جاسم و ممد!!! از زمان قاجار کنده کاری شده بود با سیمان!!!بماند....
در همین مواقع بود که بمب مارا دودر نموده و برای پیدا کردن یک همدم!!در زندگی خودش مارا به امان خدا رها نمود!! به هر حال بمبهای هم باید جفت داشته باشند!!

از تنگه اول که گذاشتیم لودر عزیز شتاب گرفت و بروبچ جادوگران رو جا گذاشت!!.....پس تصمیم گرفتیم فعلا بیخیال لودر شویم و ناهار را صرف نماییم!!
بعد از صرف اندکی ناهار و حرکت به سمت لودر!!..لودر رو یافتیم که چهل و پنج دقیقه منتظر ما مونده بود!!((ارواح خودش!!))
بعد از مدتی استراحت به سمت تنگه دوم حرکت کردیم

در تنگه دوم لودر ایندفعه واقعا شاهکار کرد و حفره بس تنگ را نشان ما داد
حاجی کاملا بیخیال حفره شد و بیرون منتظر شد
من درست پشت سر لودر وارد حفره شدم که در واقع غاری بود بس بزرگ...چون کاملا میتوانستیم در آن بایستیم....کریچر هم همینطور!!((به قد کریچر مراجعه شود!!))

در همین هنگام بود که چندین نفر با ما وارد شدن و آنجارا مکانی یافته بودند!!و لودر ما به التماس افتاده بود که این غار کشف منه برید بیرون!!من در این غار خاطرات خوشی دارم و....
که ناگهان یک فرد مخلص وارد شدو فکر کرد که واقعا انجا مکانیست!!...به همه گفت برن بیرون!!..لودر جواب داد:که من هفت سال است بروبچ رو میارم اینجا!!باهاشون محرمم!!و سالم برمیگردونم!! اما به خرج طرف نرفت!!! و چراغ قوه لودر هم ضبط نمود!!
به ناچار از حفره خارج شدیم و حاجی به ریشمان نیشخند میزد که دیدید خیط شدید!!!
اینبار سمت آبشار حرکت کردیم
ناگهان مرا جوی عظیم گرفت و نبوغ کوهنوردی خودم را به معرض نمایش گذاشتم و از راه خودم رفت و اعلام نمودم که همه شماها سوسکید!!!
آبشار بس زیبایی بود...همگی به پشت آبشار رفتیم و به قول لودر همه مردم چشمانشان گشاد شده بود که اینا چجور رفتن پشت آبشار!!!
اینبار حاجی را جو گرفت و به زیر آبشار رفت!!! عظمت آبشار در مقابل عظمت حاجی کوچک و حقیر بود!!

در این آبشار بروبچ جادوگران تلفات زیادی دادند ....من جمله چند عینک از قبیل طبی و دودی و چندین جفت دمپایی!!!

لیدر اعلام نمود که باید سر ساعت چهارنیم دم مینی بوس باشیم وگرنه مارا جا خواهند گذاشت...سپس اعلام بسیج همگانی برای بازگشت کرد..ماهم لبیک گفتیم ..تنگه دوم را برگشتیم و باز استراحتی نموده و با حداکثر توان به سمت تنگه اول و مینی بوسها حرکت نمودیم
من و شیکم((وزیر همیشه جاودان جادوگران کینگزلی)) با دو سرعت سعی کردیم زود برسیم تا مینی بوسها مارا دودر ننمایند!!! اما مشاهده کردیم بعضی خانمها از ما زرنگترند!! و از ما زودتر آمدند((شاید آپارات کرده باشند!!))

نیم ساعت صبر کردیم تا همگی برسند تا آن موقع لباسهایمان را عوض کردیم.... همگان رسیدند ولی خبری از لودر نبود!!اینکه کجا رفته بود خدا عالم است!!
به سمت تهران حرکت نمودیم و از بمب هم خبری نبود!!!((کلا بیخیال شده بود دیگه!!بهش خوش میگذشته حتما!!))

لودر اعلام نمود که متاسفانه ساعت یک نیمه شب به تهران خواهیم رسید!!..و به هیچ عنوان در نیمه راه توقف نخواهیم داشت!!...بیچاره کسایی که کار اضطراری داشتن!!

همگی به چرت رفتیم از فرط خستگی!! و کفی در آغوش من خوابیده بود!!کفتری معصوم در دست من!!!

ساعت ده به تهران رسیدیم!! و البته با همگی خداحافظی کردیم..سپس من و حاجی باز به مرلینگاه رجعت نمودیم !!!
سپس نوشیدنی مجازی میل نموده و به سمت خانه هایمان راه افتادیم.
همراهان سفر:
من
حاجی
کریچ
دامبل
سدریک
کفی
وزیر کینگزلی
ریموس لوپین
لردبلرویچ
هلنا گرنجر
خواهر دانگ به همراه سه نفر همراه!!
مادام رزمرتا به همراه مادر محترم
------------------
نکات مهم:
1-دستشویی مهم ترین چیز در عالم هست!!...نفرین مرلین دامنگیر ما شد در این مسافرت!!
2-من و سهی جیگر در زمینه های بازیهای ارزشی بحث گرمی داشتیم
3-عجیب بود حاجی داخل حفره نرفت!!
4-حاجی در کوهنوردی آسیب ندید ولی در مینی بوس آسیب دید!!
5-آقای متییین!!..در مواقعی نقش بمب را بازی میکرد!!
6-آهنگ از اون بالا کفتر میاید به مناسبت حضور کفی پخش شد!!!
7-تنگه واشی آنچنان هم تنگ نبود!!
8-رنکینگ من از بس کار کرد سوخت!!
9-تور هفت دریا!! از بس هفت نفر هم بر نیومد!!
10-دمپایی بعضی ها رو دوبار آب برد!!..ما دیگه به اینجور سوتی های افراد عادت کردیم!!
11-خیلی سفر خوبی بود و خوش گذشت!!


ویرایش شده توسط ارباب لرد ولدمورت کبیر در تاریخ ۱۳۸۵/۵/۲ ۲:۴۸:۵۷
ویرایش شده توسط ارباب لرد ولدمورت کبیر در تاریخ ۱۳۸۵/۵/۲ ۳:۰۱:۴۴
ویرایش شده توسط ارباب لرد ولدمورت کبیر در تاریخ ۱۳۸۵/۵/۲ ۳:۲۱:۲۹
ویرایش شده توسط ارباب لرد ولدمورت کبیر در تاریخ ۱۳۸۵/۵/۲ ۳:۲۷:۵۶

[b]دلبستگی من به ریون و اعضاش بیشتر از اون چیزی بود که فکر میکردم!!.....بچه های اسلایت


Re: مدیریت جلسات حضوری سایت (غیر رسمی)
پیام زده شده در: ۱۶:۲۷ چهارشنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۵
#39

کریچرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۴ یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۳:۲۰ پنجشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۲
از خانه ي شماره 12
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1232
آفلاین
ملت اینجا ننویسین که میخواین تو میتینگ باشین مدیر میتینگ خودش میدونه به کیا دعوت نامه بفرسته و دقت کنید میتینگا غیر رسمین پس دلیل نداره همه توش شرکت کنن


كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر


مدیریت جلسات حضوری سایت (غیر رسمی)
پیام زده شده در: ۱۵:۴۰ چهارشنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۵
#38

آنتونین دالاهوفold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۶ شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۲:۳۷ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۸۵
از هاگوارتز
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 108
آفلاین
سلام..

خب بله، باز به ما خبر ندادن...

حالا بدون من ميريد ميتينگ...


دفعه آخرتون باشه ها...ديگه تكرار نشه....
مديران: باشه...ديگه تكرار نميشه...
*************************************
خب، من اومدم بگم تو ميتينگي كه در راه است شركت خواهم كرد... هر وقت باشه...

حضور مقتدارنه خويش را در ميتينگ ها اعلام مي دارم..

پس منو يا با پي ام يا با ايميل يا تو مسنجر يا با پست جغدي( جغد حتما هدويگ باشه ها...) خبر كنيد...

قربون ملت ميتينگي
يه بنده خدا( يه خدا)



Re: مدیریت جلسات حضوری سایت (غیر رسمی)
پیام زده شده در: ۱۲:۳۸ چهارشنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۵
#37

آبرفورث


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۹ یکشنبه ۲۷ دی ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۰:۳۴ چهارشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۴
از : نا معلوم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 280
آفلاین
من تا حالا نتونستم در هیچ یک از میتینگ های سایت شرکت کنم در صورتی که خیلی هم تو سایت تازه وارد نیستم به هر حال تابستونه مدیر بعدی میتینگ هر کسی هست خوشحال میشم در میتینگ بعدی تون شرکت کنم

emma7 --> اما شارلت دوئر واتسون --> آبرفورث

این رو نوشتم برای اینکه دیروز فهمیدم هر کی توسایت من رو میشناخته با گرفتن نقش ابرفورث همه فکر کردن دیگه emma7 رفته


چیزی به نام خوشبختی وجود ندارد زیرا که آرزوی تحقق نیافته باعث رنج می شود و تحقق آن هم جز دل زدگی ثمری ندارد ( شوپنهاور )

هرگØ


Re: مدیریت جلسات حضوری سایت (غیر رسمی)
پیام زده شده در: ۲۱:۱۳ سه شنبه ۲۷ تیر ۱۳۸۵
#36

شون پن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۱ دوشنبه ۶ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۰۳ سه شنبه ۱ دی ۱۳۸۸
از آمریکا،سانفرانسیسکو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 197
آفلاین
امیدوارم زدن پستم اینجا اشکالی نداشته باشه.اگه اشکال داره شرمنده چون من خیلی وقته توی سایت نیستم و از روند کارها به کلی بی خبرم!
به هر حال اگه نباید اینجا پست بزنم باز هم عذر میخوام.
خواستم بپرسم متینگ ها چطوریه؟یعنی زمانش هفتگی شده؟
برای دعوت شدن میتونیم درخواست بدیم؟چون من خیلی علاقه دارم با یه همراه توی میتینگ شرکت کنم.اگه هم انتخابیه لطف کنید من رو هم فراموش نکنید!
با تشکر...عضو فسیل جادوگران،شون پن!


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.