هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۵:۱۸ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۸۵

اندرومیداold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۶ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۹:۰۱ چهارشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۹
از معلوم نیست!دوره گردم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 665
آفلاین
گریفندور و هافلپاف

رختکن

کاپیتان گیزر و کنه ی کوییدیچ گریفندور وسط رختکن ایستاده و با اعتماد به نفس تمام چرت و پرت می گه!!همه با اشتیاق تمام منتظر ورود به زمین بودند.

زمین بازی

بالاخره بعد از مدت ها انتظار ، آرزوی گریفی ها به وقوع پیوست و همه برای شروع داخل زمین که بسیار جوانمردانه خنک بود شدند.بازی شروع شد.بازی ای بس کند و حوصله سر ببر.سرخگون دست به دست میگشت.گاهی به درون دروازه ها میرفت و گاهی در دستان دروازه بان جای می گرفت.
آلیشا به کوییرل پاس می داد و جسی مسیر توپ رو ساپورت می کرد.کم کم بازی سرعت گرفت.توپ در دستان آلیشا بود بلاجر هانا توسط استرجس خنثی شد اما بلاجر راهب مستقیم به او برخورد کرد.
اسپروات به جایی نامعلوم خیره شده بود(تماشاگرها!! )آلیشا و سرخگون دردستش با فشار بلاجر به سمت دروازه شلیک شدند.جاروی آلیشاچند لحظه در هوا در حالت سکون باقی ماند و سپس سقوط کرد.متاسفانه داور اصلا به بالا نگاه نمی کرد!و اصلا هم انتاظر یک تکه چوب بلوط محکم رو نداشت!
آلیشا و سرخگون کاملا دوستانه به داخل دروازه رفتند و آلیشا محکم به پرده ی پشت سرش برخورد کرد و مثل...(هر چی به ما چه!..من چه می دونم مثل چی!) روی چمن ولو شد.
جنب و جوش در بازی شکل گرفته بود.جسی و کوییرل مرتب حمله یم کردند و خیلی کم سرخگون به دستان مهاجمان هافلپاف می خورد.(نسبتی با دایی خودمون دارن!! )بازی 90-60 به نفع گریفندور بود.
اندرو که در عالم خواب به سر می برد ناگهان سنگینی سایه ای را بر دوشش احساس کرد.از آن جایی که بلاجر سیاهه ،سایه هم سیاهه با چماغ ضربه ای به آن زد.(به این می گن دلیل موجه! )
مریدانوس (بازیکن جایگزین رون)با دهان باز و دستان بی هدف چنگ زده به هوا جلوی اندرو ایستاده بود.گوی زرین محکم به پیشانی جستجوگر هافل برخورد کرد و میان دست و پیشانی او اسیر شد و سوت پایان بازی به صدا در آمد.


" در جهان چیزی به نام آغاز و پایان وجود ندارد. زندگی امروز خود را به گونه ای بگذرانید که گویی همه چیز در همین یک روز است ... "


Re: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۳:۰۸ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۸۵

پروفسور اسپراوتold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۳ جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۰:۲۶ دوشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۵
از هاگوارتز
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 378
آفلاین
مسابقه هافلپاف و گریفیندور
بعد از آن افتضاح که برای بازی اسلایترین پیش اومد و همه تحت تاثیر طلسم فراموشی بازیکنان گریف و ریونکلاو قرار گرفتند اوضاع تیم هافل بدجوری بهم ریخته بود.همه به سمت میز هافل روانه بودن تا بعد از خوردن صبحانه به زمین کوییدیچ بروند.همه بدور میز نشستند اما هیچ کدام علاقه ای به خوردن نداشتند.یهو در سرسرا با صدای شترقی باز شد.اسپراوات در حالی که خیکش رو با دو دستش گرفته بدو بدو میاد میشینه سر میز و هنوز هیچی نشده 3 تا دیس غذا رو همزمان میکشه طرف خودش.همه مات و مبهوت مانده بودند .هپزیبا میگه:
-اسپراوات مطمئنی سالمی؟بلاجری چیزی به سرت نخورده؟
اسپروات در حالی که دهانش پر بود میگه:
-ماسیبماسیبمسی مسیابمسیب سیم!!!!!!!!!!
-جون‌ن‌ن‌ن‌ن؟
-هیچی بابا میگم من نمیتونم با شکم گرسنه دربازه واستم؟
-ببین مطمئنی سالمی؟ فکر کنم قبلنا دروازه بود نه دربازه.بعدشم عزیز من تو که ذخیره‌ای چرا این قدر حرص(کنایه از صبحانه)میخوری؟
-آخه باید آمادگی داشته باشم خب!!!!!!!!!
ناگهان اعلام میکنن که مسابقه تا چند دقیقه دیگه شروع میشه و باید بازیکنان برن رختکن.هپزیبا میگه:
-خب بچه‌ها بلند شین بریم.
اسپراوات که در حال خوردن ششمین بشقاب صبحانه بود گفت:
-سشخماشسش !اهه!شما برین من هفتمین رو هم بخورم بعد بیام آخه هفت قدرتمندترین عدد جادوییه(قابل توجه جوگیری بعضی‌ها که میرن هفت تا جاودانه‌ساز درست میکنن.)
هپزیبا به آرامی طوری که اسپراوات نفهمه به بقیه میگه :
-بیاین بریم!بذارین این قدر بخوره تا....
همه در رختکن جمع هستند غیر از اسپراوات.هپزیبا شروع به سخنرانی میکنه و میگه:
آقا باید با اختلاف زیادی ببریم والا همین حالا حذفیم.ذخیره‌های گرام هم توجه داشته باشن که در آماده باش باشین تا اگه یکیمون مرد یکی از شما بلافاصله جایگزین بشه.یهو در میشکنه و یه چیزی که شبیه توپ هستش پرت میشه داخل.اوتو میگه:
-یا مرلین!بچه‌ها سنگر بگیرین!مرگخوارها حمله کردن.و بلافاصله میپره پشت هپزیبا.توپ سبز رنگ میخوره به زمین و همه شش متر میپرن رو هوا!!!!و به سقف میخورن...اوتو یاد حرکت انتحاری خودش در چند سال پیش برای کشتن ولدی میفته که ناموفق به اتمام آن شد.توپه ازهم باز میشه و در کمال ناباوری شروع به حرف زدن میکنه:
-ببخشید دیر شد !یه کم طولانی شد.گفتم هشت از هفت قویتره!!!
اوتو از پشت هپزیبا درمیاد و میگه :
-ااااااااا!تویی؟چقدر شبیه توپی!
اسپراوات از خجالت سرخ شد و ....
ناگهان در همین حین راهب چاق داد زد:
-بچه‌هابونز رو نیگا کنین.بونز هنوز تو هوا بود....
اوتو می‌پره یقه اسپراوات رو میگیره میگه:
-تو تقلبی هستی !!تو مرگخواری !!!!گند زاده...خیال کردی!زود باش بیارش پایین والا....
اسپراوات در حال خفگی:
-هعلیبعلیبعیبذ! چه صحنه‌ای!گاو و سگ و گوسفند دارن با هم حرف میزنن!!!!
-بابا ولش کن بچه رفت تو توهم دم مرگ!!!سوزان دستاش رفته تو سقف گیر کرده اون که کاری نکرده(اصلا)
اوتو ولش میکنه و میگه:
-آخ!اسپراوات جون شرمنده!تو که میدونی عشق منی!من خیال کردم مرگخواری!!!.....
هپزیبا داد زد:
-بابا مسابقه شروع شد!بیاین اینو در بیارین از این تو!
اسپراوات میگه:
-بذارین من درش بیارم....یهو طلسم اجرا میکنه.بونز پرت میشه و میاد زمین ولی پاهاش رفت تو زمین....هپزیبا نزدیک بود گریه‌اش بگیره...میگه:
-اسپراوات جان بگذار من درستش میکنم...تو رو خدا!
بونز رو بالاخره درش میارن و میگذارنش زمین.هپزیبا میگه:
-بونزی !بونز جونم!خوبی ؟میتونی بازی کنی؟نگو این خنگو باید بذارم جات!
بونز یه کم هپزیبا رو نیگا میکنه بعد میخنده دوباره اوتو رو نیگا میکنه بعد میخنده همین جور هی نیگا میکنه هی میخنده!!
هپزیبا ناله‌ای میکنه و میگه:
-نه!!!نه!!!!مرلین بیا منو بکش!!بیا منو بکش!!!!
داور میاد تو و میگه:
-بالاخره تشریف میارین یا زنگ بزنم ویزنگاموت بیاد جمعتون کنه!!!
-باشه!!ببخشید..بسیار خب اسپراوات تو جای بونز بازی کن...بچه‌ها‌ بریم....
هافلی‌ها بالاخره وارد زمین شدند..گریفی‌ها ‌در کمال فروتنی بر روی زمین حلقه‌وار نشسته بودند و:
-میبافم و میبافم!
-چی میبافی؟
-ریش تانکیان رو میبافم.
-بباف بباف!
ناگهان داور سوت می‌زنه و میگه:
-گریف ها لطفا بیاین مسابقه رو شروع کنیم زودتر ببرین برین خونه‌هاتون!!والا شب همسرم خونه راهم نمیده.
تمامی بازیکنان درجای خود مستقر میشوند و داور میگه:
-کاپیتان ها دست بدن!!!!
و کاپیتانها در کمال فراتنی(یهنی از اونور فروتنی!!!) با هم دست میدن....و با چشماشون برای هم خط و نشون میکشن...
سوت بازی زده میشه و زاخی شروع به گزارش میکنه:
-حالا بازی شروع میشه!کوافل در دست کوییرل است.یه حرکت تکنیکی میکنه و پاس میده به ...به....ها!!!به جسیکا!من این قدر این خانم رو دوست دارم ولی اندازه یه جن خونگی بهم محل نمیده!!!
و در این هنگام دارمبلدور ازجا برمی‌خیزد و چوب جادویش را به سمت زاخی میگیرد و :
-آوادا کداورا!نفر بعدی!
بلافاصله نفر بعد که آنیتا دامبلدوره شروع به گزارش بازی میکنه...
-بله و حالا کوافل در دست جسیکاست و همچنان جلو میره..اناکین و راهب چاق همزمان دو بلاجر را بطرفش میفرستند و....اون هر دو رو جاخالی میده و بسمت دروازه میره...اسپراوات جلوی دروازه سمت چپه و خیکش هم جلوی اون دو تا حلقه دیگه هست...جسیکا به سمت دروازه میره ...و اسپراوات با یک حرکت تماشایی که به شکمش میده توپو مهار میکنه و..صبر کنین مثل اینکه تیبریوس اسنیچ رو دیده!!!با سرعت بسمت دروازه خودشون میره رون ویزلی هم به همون سمت میره الانه که هر دو تاشون به خیک اسپراوات بخورن.....تیبریوس فریاد زد:
-اسپراوات بزنش..و اسپراوات با یک حرکت تماشایی که به خیکش میده اسنیچ رو برمیگردونه.آنیتا فریاد زد:
-اسنیچ با سرعت داره برمیگرده بطرف صورت رون ویزلی و بله! وارد دهان او میشه!!!ویزلی به کمک اسپراوات اسنیچ میگیره!!!گریف برنده میشه !!!بلافاصله رون بدون پایین آمدن از جارویش بسمت درمانگاه میره و در اون طرف تیبریوس با سر میره تو شکم اسپراوات:
-الهی جیزجیگر بزنی خواهررررررررر!من میگم اسنیچ رو برگردون تو میدیش به رون!!الهی مرلین بکشت!
هپزیبا میاد به سمت اسپراوات و مگه:
-ای خاک بر سر چلمنگ کته‌کلت کنن.تو هیچی نوفهمی!!!!
اسپراوات در حالی که بغض کرده بود گفت:
-چی کار کنم خب!من که گفتم باید خوب تغذیه کنم تا آماده باشم ولی شما نگذاشتین!
همه اعضای تیم با هم فریاد زدن:
-ای بترکی!!!
اسپراوات در حالی که از آنها دور میشد گفت:
-باشه خیلی نامردین...دیگه دوستم ندارین؟
-نه.
-باشه!بی‌وفایی بی‌وفایی1 دل من از غصه داغون شده!!!
-بروووووووو
در همین حین بونز میاد پایین پای بچه‌ها و میگه:
-بچه‌ها بریم و سالن خودمون جشن بگیریم اینجا نمیشه!!!
هپزیبا یه نگاهی به بقیه میکنه و


فریا


Re: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۵۵ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۸۵

مریدانوس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۲ سه شنبه ۱۵ دی ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۲:۳۱ چهارشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۲
از قعر فراموشی دوستان قدیمی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 190
آفلاین
مريدانوس - ذخيره به جاي رون ويزلي -


شب قبل از بازي ، تالار گريفيندور


استرجس به انبوه كتاب هاي فلسفه نگاهي انداخت ؛
_ مري داري چي كار مي كني ؟!
_ دارم خودم رو براي بحث فلسفي با بووبو آماده مي كنم !
_ بيا نامه داري !
مري نامه را از داخل پاكت بيرون آورد ؛
" سلام مري مموشي ! شنيدم تو تيم فوتبال ، يا يه چيزي شبيه اين مدرسه تون عضو شدي ، يه چيزي برات فرستادم كه شانس مياره ، حتما ببند به گردنت !
هميشه به ياد تو ، ننجون "
دستش را داخل پاكت برد و آويزي بدقواره كه شبيه نعل اسب بود را بيرون آورد .


دقايقي قبل از مسابقه ، رختكن گريفيندور

استرجس از داخل كمد ردايي در آورد و به سمت مري انداخت ؛
_ بيا مري ، اينم رداي رون !
_ اين كه يه كپه پشمه ؟!
_ !
ردا را پوشيد و گردنبند نعل اسبيش را روي آن انداخت !
_ هي مري چه خوشگله ، استرجس برام ازينا بخر !
_ بعد مسابقه حتما عزيزم !
_ مرسي گلم ، مري مي شه جاروي منو بدي !
مري جارو را برداشت و به سمت جسي رفت ، در راه پايش به رداي رون گير كرد ، با مخ روي زمين فرود آمد و جارو شكست !
جسي : جارو و گردنبندتو رد كن بياد !


مسابقه گريفيندور و هافلپاف ، زمين كوييديچ هاگوارتز

فرياد فقط اسلي فقط ريون تماشاگرها زمين رو به لرزه در آورده بود . تا اين كه بالاخره بازيكناي دو تيم وارد زمين مي شن ، دست تكون مي دن و منتظر تشويق تماشاگرا مي مونن !
تماشاچي ها هم با ديدن بازيكنان دو تيم ، از اين كه اشتباهي آمده اند ناسزايي مي گند و زمين رو ترك مي كنند .
تدي با خوشحالي براي چند نفري كه در جايگاه باقي موندن دست تكون مي ده و استرجس در حالي كه براش توضيح مي داده اينا بچه ها ذخيره خودمونن ، تدي رو به طرف زمين مي كشونه !


استرجس و پيتر با هم دست مي دن .
سرژ سوت رو مي زنه ، توپ ها رو رها مي كنه و بازي شروع مي شه !
پيتر سرخگون رو مي قاپه و به ريموس پاس مي ده ، ريموس اندرو رو دور مي زنه و سرخگون رو براي دادلي مي فرسته ! دادلي با عزمي راسخ به سمت دروازه مي ره و با تدي كه مشغول خوردن نون پنيره رو به رو مي شه !

سرانجام در يك معاوضه عادلانه تدي نون پنير رو با سرخگون تعويض مي كنه و اون رو براي جسيكا مي اندازه ، جسي از شكم راهب چاق رد مي شه و سرخگون رو براي كوييرل مي فرسته !

_ به نظر من اين حركت دادلي پست مدرن بود ، كارت قرمز داشت !
_ نه بووبو جان ، اين پسا مدرن بود و بايد تشويق مي شد ، تو اثري از اسنيچ مي بيني ؟!
_ نه ، ولي پست مدرن بود !

كوييرل از بازدارنده اي كه هانا به سمتش فرستاده بود ، جا خالي مي ده و سرخگون رو شوت مي كنه و پروفسور اسپراوت به سمت سرخگون شيرجه مي ره !
در همين لحظه شخصي دوان دوان وارد زمين مي شه ، به سمت سرژ مي ره و چيزي رو در گوشش زمزمه مي كنه ؛
_ بله دوستان عزيز طبق اخباري كه الآن به دستمون رسيد ، وزير استعفا داده ، بازي منتفيه ! چون من بايد برم !
بازيكناي هافلپاف با خوشحالي بالا و پايين مي پرن ، كوييرل با نگراني به سمت در خروجي مي دوه و استرجس با عصبانيت به سمت داور مي ره ، اما آليشيا مانعش مي شه و در نهايت همگي از زمين خارج مي شن !


سه ساعت بعد

_ واقعا اين مساله ، از ديدگاه يك فيلسوف ، فلسفه اش غلط محسوب مي شه ! در آخر من دخالتي نمي كنم ولي پست مدرن بود ! راستي به نظرت بقيه كجان ؟!
_ من با قسمت دوم حرفت مخالفم ، بقيه رو بيخيال ! اسنيچ كو ؟!



Re: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۱۲ سه شنبه ۳ مرداد ۱۳۸۵

ورونیکا ادونکورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۸ یکشنبه ۴ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۴:۲۲ دوشنبه ۹ خرداد ۱۳۹۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 404
آفلاین
مسابقه ی کوییدیچ بین تیم های هافلپاف و گریفیندور:


ماه در میان ستارگانی که فروزشان بر انبوه دل ها فرو می نشست و بینشان نقب می زد، از راه رسید و هنگامی که روشنی دل ها را تسکین داد، آسمان سیاه شب را ترک گفت و به سوی روزی دیگر شتافت!
صبح روز مسابقه فرا رسیده بود. بیش تر بچه ها در سالن عمومی و در حال خوردن صبحانه به چشم می خوردند. برخلاف روزهای قبلی سالن کمی ساکت تر به نظر می رسید؛ آن هم به این دلیل که آن روز قرار بود مسابقه ای بین تیم های هافلپاف و گریفیندور برگزار شود.
بچه های هافلپاف ترجیح می دادند صحبت نکنند، ساکت بنشینند و منتظر شروع مسابقه بمانند. بچه های گریفیندور نیز تا حدودی خونسرد به نظر می آمدند.
سرانجام وقت مسابقه فرا می رسد. همه ی دانش آموزان به سمت زمین کوییدیچ به راه می افتند. اعضای تیم کوییدیچ هافلپاف نیز در یک راستا حرکت می کردند. همگی سعی می کردند ساکت باشند و روی بازی تمرکز کنند. در این میان هپزیبا این سکوت طولانی مدت را در هم می شکند و با صدایی رسا می گوید: ورونیکا، دنیس یادتان نرود که...
ورونیکا آهی می کشد و با بی حوصلگی حرف ناتمام هپزیبا را ادامه می دهد: با قدرت جلو برویم و تنها به گل زدن و امتیاز گرفتن فکر کنیم.
هپزیبا لبخندی می زند و رویش را به سمت راهب چاق و آناکین استینز برمی گرداند و می گوید: شما هم تلاش کنین که بلاجرها رو از ماها دور کنین... بقیه هم که تکلیفشون روشنه!
بالاخره زمان رسمی شروع مسابقه از راه می رسد. کاپیتان های دو تیم یعنی هپزیبا اسمیت و استرجس پادمور با یکدیگر دست می دهند و بعد به فراسوی آسمان پرواز می کنند. بقیه ی اعضای تیم ها به سمت بالا روانه شده بودند. همگی در جایگاه خودشان قرار گرفتند. سوزان بونز که در دروازه ایستاده بود، نگاهی گذرا به بچه های گریفیندور انداخت که حالا با هیجان بیش تری به بالای سرشان نگاه می کردند، از طرفی مدال های قرمز رنگ با نقش شیردال در دستان بیش تر آن ها خودنمایی می کرد.
بعد از گذشت مدتی کوتاه سوت داور به صدا در می آید. و توپ ها به بالا پرتاب می شوند. حالا هر یک از اعضا با اعتماد به نفس به این سو و آن سو پرواز می کنند. تیبریوس و رون ویزلی نیز هریک برای پیدا کردن اسنیچ طلایی با یکدیگر رقابت می کنند.
در این میان کوافل به دست دنیس می افتد. او به قدرت همه را کنار می زند و توپ را سمت ورونیکا می فرستد. ورونیکا، اندرومیدا بلک را رد می کند و به سمت دروازه هجوم می آورد. توپ را آماده می کند تا به سمت دروازه پرت کند، اما برخلاف تصور همه توپ را به هپزیبا پاس می دهد و او با یک حرکت چرخشی و گیج کننده آن را به سمت دروازه سوق می دهد.
صدای گزارش گر به سختی از میان هیاهو و فریاد شادی اعضای هافلپاف به گوش می رسد: و حالا گل هپزیبا اسمیت. ده امتیاز برای تیم هافپاف!
تابلوی اعلانات، هافلپاف را از امتیاز 0 به امتیاز 10 می رساند. حالا اعضای هافلپاف 10 امتیاز از گریفیندوری ها جلو بودند.
حالا کوافل به دست جسیکا پاتر می افتاد. او به سرعت جلو می رود. دنیس را به راحتی جا می گذارد. - ادونکور و اسمیت هم در آن طرف زمین به چشم می خوردند. آناکین استینز راه او را سد می کند، اما جسیکا توپ را به پروفسور کوییرل می فرستد، او توپ را می قاپد و به پایین شرجه می رود. باری دیگر توپ را به آلیشیا می فرستد و او نیز قبل از این که مدافعان تیم هافلپاف دست به کار شوند، توپ را به دروازه شوت می کند. و گل...!
گزارش گر با بی طرفی فریاد می کشد: گلی دیگر زده می شه اما این بار به نفع گریفیندور... گل آلیشیا اسپیت. حالا اعضای دو تیم برابرن.
و این بار صدای فریاد شور اعضای گریفیندور در گوش ها منعکس می شود. اما به نظر می رسد که اعضای هافلپاف از این تاکتیک عالی گریفیندوری ها ناامید نشدند.
ورونیکا چین و چروکی به چشمانش می دهد و آن ها را نیمه باز نگه می دارد، سپس با تمام وجود به طرف کوافل شیرجه می رود. آن را به دست می آورد و با آخرین سرعت و توان به جلو پرواز می کند. به نظر می رسد کاری از دست مدافعین بر نمی آید. او همان طور جلو می رود. صدای فریاد هپزیبا از پشت سر به گوش می رسد: ورونیکا..! ورونیکا بدون معطلی توپ را به پشتش پرتاب می کند و هپزیبا اسمیت آن را تصاحب می کند. آن دو با یکدیگر جلو می روند. پاسکاری عجیب و زیبای آن ها تا حدودی اعضای تیم مقابل را گیج می کند. سرانجام آخرین پاس به ادونکور داده می شود و او نیز با نیروی دستانش آن را به طرف دروازه شوت می کند و... این باز هم از دروازه بان کاری برنمی آید.
- و حالا 10 امتیاز دیگه به نفع هافلپاف..! 20 به 10.
اعضای هافلپاف نام ورونیکا و هپزیبا را با آهنگ خاصی صدا می زنند و به تشویق آن دو می پردازند. ورونیکا دستش را به طرف آن ها تکان می دهد و به جلو رویش خیره می شود؛ در همان لحظه چیزی طلایی رنگ از کنار او عبور می کند. اسنیچ طلایی... حیف که او جست و جوگر نبود. ورونیکا، تیبریوس را هم نیافت تا به او محل دقیق اسنیچ را اطلاع بدهد، از طرفی اسنیچ در همان لحظه از نظرها ناپدید شد.
کوافل به دست گریفیندوری ها می افتد. آن ها مانند قبل با سرعت جلو می روند. توپ در میان دستان آلیشیا به چشم می خورد. او همان طور جلو می رود. در این میان به پروفسور کوییرل پاس می دهد. او نیز با سرعت جلو می رود. راهب چاق سعی می کند از پیشروی او جلوگیری کند، اما موفق نمی شود. آن ها به راه خود ادامه می دهند. سوزان بونز نیز نفسش را بیرون می دهد و آماده ی مبارزه می شود. پروفسور کوییرل بدون این که توپ را به کسی پاس بدهد، خود آن را به طرف دروازه می فرستد. سوزان نیز با بالا آمدن و چرخاندن جاروی پرنده اش مانع از ورود توپ به دروازه می شود. در همان لحظه صدایی آمیخته از جیغ و فریاد اعضای هافلپاف فضا را پر می کند. همچنین صدای حسرت گریفیندوری ها!
- سوزان بونز اجازه نمی ده توپ وارد دروازه شه.
توپ باری دیگر در میان دستان ورونیکا ادونکور به جلو رانده می شود. او جلو می رود، در این میان کسی از پشت به او ضربه ای می زند. ورونیکا توپ را به دنیس پاس می دهد و سپس تلاش برای حفظ تعادل خود می کند، اما به نظر می رسد که در حال سقوط از روی جارویش است. اما این طور نیست... او دور برگردان می زند و دوباره تعادلش را به دست می آورد. صدای اعتراض هافلپافی ها دوباره در فضا به گوش می رسد.
- خطا... خطا... خطا..!
اما به نظر می رسد داور اعتنایی به آن نمی کند. در همین میان اسنیچ جلوی چشمان هپزیبا ظاهر می شود. او به طرف تیبریوس برمی گردد و می بیند که او نیز با سرعت در حال نزدیک شدن به آن است. در همان لحظه هپزیبا دستی را جلوی چشمانش می بیند. کسی که پشتش به هپزیبا بود اسنیچ را در میان مشتش می گیرد. اسنیچ تقلا کنان در میان انگشتان او خودنمایی می کرد. خون در رگ های هپزیبا منجمد می شود و قلبش به شدت شروع به تپیدن می کند. وقتی او بر می گردد می بیند که رون ویزلی روبرویش ایستاده است.
در همین لحظه صدای سوت داور به گوش می رسد. فریاد گریفیندوری ها در فاصله های بسیار دور نیز شنیده می شود. هیچ صدایی جز فریاد آن ها به گوش نمی رسد. حتی صدای خفه ی اعضای هافلپاف..!
ورونیکا به طرف تیبریوس برمی گردد که در فاصله ی بسیار کمی از رون قرار گرفته بود. او با دست چپش صورتش را پوشانده و با دست راستش جارویش را چسبیده بود.
اشک در چشمان هپزیبا که حالا به آن ها نزدیک شده بود، حلقه می زد. با صدای بسیار محزونی رو به بازیکنانش اعلام کرد: مهم نیست... همیشه دفعه ی بعدی برای جبران وجود داره!
بقیه اعضای تیم با بغض زمین را ترک می کنند. بله... همیشه دفعه ی بعدی برای جبران وجود دارد!


اگر یک فرد انسان، واحد یک بود ، آیا یاز یک با یک برابر بود؟!
[b][s


Re: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۴:۱۴ دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۸۵

تدی اسنیپ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۳ شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۲۹ پنجشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۴
از یه جای خوب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 67
آفلاین
همه خسته وخواب آلود به طرف ورزشگاه می رفتند و منتظر فریادهای شادی و خوش آمد گویی صدها تماشاگر بودند از رختکن خارج شدند ولی هیچ صدایی نمی آمد ورزشگاه خالی بود!!
استرجس با عصبانیت گفت:هیچ کس تو ورزشگاه نیست؟
در همین موقع جغدی روی سر جسی فرود اومد : وای این دیگه چیه ؟ آخ موهام . رون سعی کرد اونو از موهای جسی جدا کند کاغذ را باز کرد وآن را بلند خواند :
این ورزشگاهی که در آن قرار دارید بسیار قراضه میباشد در راستای ایمنی در برابر زلزله استثنائا"به ورزشگاه سر پوشیده ی تمام اتوماتیک با کلاس خوشکل معلمان بیایید تا حد امکان از آوردن قوم و خویش و زن و بچه خوددای فرمایید .
آلبوس دامبلدور
آلیشیالبخندی زد و گفت:گفته بود تا حد امکان؟
همه:آره
همه بچه ها به سوی ورزشگاه معلمان حمله کردند .
*******
در رختکن ورزشگاه :
پروفسور مک گونگال وارد شد . بچه ها که از دیدن رختکن تمام اتوماتیک آب دهنشان راه افتاده بود خودشان را جمع و جور کردند.
مک گونگال: خوب بچه ها امروز متا سفانه مجبورید توی این ورزشگاه بازی کنید .
همه قیافه ی تاسف باری به خود گرفتند .
مک گونگال ادامه داد :باید بگم این ورزشگاه امکانات زیادی داره .آقای ویزلی دست به اون لوازم ورزشی نزن. خوب می گفتم.اینجا مجهز به سقف متحرک. نورپردازی زیبا وانواع وسایل تفریحی برای تماشاگران میباشد.حالا همه لباسهاو کفشاتونو در بیارید و توی اون پاکت زباله بندازید.اینجا لباسای جدیدی به شما داده میشه.جاروهاتونو هم من می برم که استریلیزه بشه.
نیم ساعت بعد ********
بچه ها در حالی که دهانشون از تعجب باز بود وارد ورزشگاه شدند. ظرف چند دقیقه تمام ورزشگاه پر شده بود.یه عده گوشه ی ورزشگاه فرش پهن کرده بودند و رفته بودند پیک نیک . تعداد زیادی هم به دکه های توزیع آبمیوه ی مجانی حمله کرده بودند. دراکو یه کیسه ی پلاستیکی بزرگ اورده بود و تند وتند لیوانهای آبمیوه رو تو.ی اون خالی می کرد آبمیوه فروش گفت:آقا چرا این ها رو جمع می کنی ؟
دراکوگفت:اینا مال خانوم بچه هاست .
حدود هشتاد هزار نفر در ورزشگاه بیست هزار نفری مستقر شده بودند . سوت آغاز مسابقه به صدا در آمد و پانزده جارو به سوی آسمان پریدند.
گزارشگر (صدای همونایی که توی بیمارستانا و فرودگاهها پشت بلندگو با ناز و افاده صحبت می کنن.):
سلام عرض می کنم خدمت همه ی تماشاچیان عزیز و بازیکنان محترم. من برنامه ی کامپیوتری آلیس هستم که برای گزارشگری طراحی شدم. من از هیچ تیمی دفاع نمی کنم و فحشی در حافظه ی من ثبت نشده.
خوب حالا بریم سر گزارش بازی.
کوییرل گفت: ببینم این آلیس کجاست؟ اندرو به برجی که کنار ورزشگاه بود اشاره کرد و گفت: اونجا.
گزارشگر: خوب عزیزان متاسفانه باید خبری بهتون بدم. صندلیهای ورزشگاه که به طور خودکار آشغالها رو قورت می دادند دوست عزیز ما سوسک رو هم به طور اتفاقی قورت دادن. ما از این واقعه اسفناک بسیار متاسفیم.
کوییرل: نه عزیزم تو خودتو ناراحت نکن. اصلا مهم نیست. چیزی که زیاده سوسکه.
هانا ابوت بلاجری رو به طرف جسی پرتاب کرد. بلاجر جسی رو روی زمین پرت کرد. اما یکی از ابرهای مصنوعی از آسمان ورزشگاه جدا شد و به سرعت زیر او قرار گرفت . جسیکا به آرامی در کنار رختکن فرود آمد.
نیم ساعت بعد
گزارشگر: خوب بینندگان همچنان آلیس گزارش می کنه. آقای پادمور بلاجر رو می گیره و محکم می زنه توی سر خودش ! وا چرا می زنی تو سر خودت؟ ظاهرا چهار نفر از بازیکنان گریفیندور و سه نفر از بازیکنان هافلپاف از جاروهاشون افتادن. البته به نظر نمیاد دلیل خاصی داشته باشه.آقایون اون ماشین حمل مجروحه نه تاکسی . چرا ازش آویزون شدید؟آقای کوییرل چرا شما بازی نمی کنید وایستادین منو نگاه می کنید
کوییرل گفت:چشم حتما شما جون بخواه .
با سرعت سرخگونو از دست لوپین بیرون کشید و یه گل وارد دروازه ی تدی کرد.
تدی گفت:آهای ...چیکار می کنی این دروازه ی خودیه .
کوییرل گفت بی خیال بابا
مک گونگال گوی زرین رو گرفته بود و به رون و بوبو التماس میکرد که بگیرنش.
_تورو به ریش مرلین اینو بگیر الان ورزشگاه رو میارن پایین.
بوبو: عمرا جای به این خوبی من که تا شیش ماه گوی زرین رو نمیگیرم.اصلا من میرم بستنی بخورم. وبه سرعت دور شد.
مک گونگال : پسرم رون الهی دورت بگردم . بیا اسنیچ رو بگیر دیگه ورزشگاهی نمونده.
رون : فقط به شرطی که نمره های ترم بعد تغییر شکل من O باشند . مک گونگال: باشه پسرم بیا بگیر.
با صدای سوت داور گریفیندور برنده اعلام شد.
بعد از بازی:
بچه ها در حالیکه ردای کوییرل را گرفته بودند او را به طرف در ورزشگاه می کشیدند .
تدی: بیا بریم عزیزم اون فقط یه مشت سیم و پیچ و مهره است بیا بریم .
کوییرل: آلییییییس.....


فردا خواهد آمد خواهید دید هر کس آنچه نیست که می بینید
و اما پشت دریا ها یقین شهری ست رویایی

[img]http://www.jadoogaran.org/modules/xcgal/watermark.php?[/img]


Re: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۴:۰۵ دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۸۵

اوتو بگمنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۰ دوشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۱۲ شنبه ۹ تیر ۱۳۸۶
از اون بالا جغد میایَ
گروه:
کاربران عضو
پیام: 286
آفلاین
مسابقه بین هافلپاف وگریفندور



بیرون از قلعه هوا کمی سرد بود اما باز قابل تحمل بود و هر از گاهی بادی سرد سوسو میکرد و وقتی از کنار درختان میگذشت انگار که آنها لرزشی بر خود میدادند. اما بادهم تنها نبود بلکه همراه خود قطرات باران را بر روی زمین می انداخت ...
تصویر چرخید...

ویژژژژژژ...دوربین بار سرعت زوم میکنه توی زمین کوئیدیچ چون صدای داد و فریاد میومد...

-بزنید...تا جونش دربیاد...
-بوق...بوقی ...ما رو دید میزدی....شترق
- ولم کنید...نامردا... !!!!!
و بعد صدای تقریبا کلفتی شنیده شد انگار که کسی گازش گرفته بود
- آییییی ...مامان...ولم ..کن...دختره بد ترکیب...آخ..اوخ
از عقب یکی از اونا موی دختر رو میکشه و اونو میندازه زمین,تا میخوان بیفتن به جونش صدای دیگری بیرون از زمین میاد و باعث میشه که هر چهار نفر خشکشون بزنه ...
_ اوهی...شیپوری ها(برای اینکه چشه همه بوقی ها دربیاد اینو میگم) چیکار میکنید...

تصویر قطع شد.

*بیق!...پیام بازرگانی....پیام بازرگانی...

*شرکت لاهاف دوزی مشهدی ممد شما را به دیدن ادامه فیلم دعوت میکند.*

یکی بدو بدو داشت وارده زمین میشد و در حال دویدن داد و هوار راه انداخته بود.
_ آی کیسه کش ...خرماکش...آهای آبکش...برید کنار...بوقی ها...
کم کم صورت آن شخص پدیدار شد.او خود اوتو بگمن بود که داشت داد و فریاد میکرد...
-اوه اوه... بچه ها بدوئید که پدرمونو درمیاره ...طرف خیلی قاطی هست...!
و هر چهار نفر پا به فرار گذاشتن ودر تاریکی ناپدید شدند.
_ هووووووووم...هاااااااای....صبر کنید تا بهتون نشون بدم
بلندشو خانم...تو الان بیرون چیکار میکنی!!!
- ها من...نیدونم...
- یعنی چی بلند شو ببینم...صورتتو ببینم...
دختر بلند شد و در نور ماه بر روی صورتش نشست و آن را روشن کرد!
- تو؟
- تو؟
- اوتو اینجا چیکار میکنی؟!
- هپزیبا اینجا چیکار میکنی؟!
- من دنبال کوئیرل و چند تای دیگه اومده بودم یعنی تعقیبشون میکردم بفهمم این موقع شب چیکار میخوان بکنند و بفهمم برای فردا چه نقشه ای دارن، که فهمیدن و گرفتنم .
- تو الان اینجا چیکار میکنی؟!!!
- ها...منم حال خوابیدن نداشتم به همین خاطر شنلمو ورداشتم و دزدکی زدم بیرون، گفتم بیام یه نگاه به زمین بندازم ببینم در چه حالی هست که سرو صدا شنیدم و ...

*از طرف وزارت سحر و جادو سانسور شد!*


*روز مسابقه*

دیگه همه جا پرشده بود و جای سوزن انداختن هم نبود. صدای داد و فریاد دانش آموزان بسیار بلند بود و هر کدوم منتظر ورود تیم محبوب خودشون بودند سرژ که بازیکن چند سال پیش هافلپاف بود آمده بود تا به هم گروهایش روحیه بده اما به غیر از صندلی خودش پنج تا صندلی دیگه رو اشغال کرده بود و داشت ریشش رو روی این صندلی های پهن میکرد...


*در رختکن هافلپاف*

همه داشتند به صحبتهای هپزیباگوش میداند و او داشت تاتیکهایی که قرار بود در زمین اجرا کنند رو مرور میکرد...
- خوب همه فهمیدند.
همه با هم گفتند:
_ نخیر!!!!!!!
-هپزیبا : ها ...

*به دلیل خشانت بسیار بالا و +18 (!) سانسور شد!*

بازیکنان وارد زمین میشند و با در همان لحظه صدای کر کننده تماشاچی ها بلند شد... گزارشگر مسابقه هم داشت به زور جایی برای خود درست میکرد که از طرف یکی اساتید که پشتش نشسته یه پس گردنی خورد...

داور میره و هر دو کاپیتان رو فرا میخوانه و میگه باهم دست بدن.

کاپیتانها باهم دست میدن اما نمیدادن بهتر بود چون داشتن با هم مسابقه زور آزمایی میدادند " کی زورش بیشتره، خب معلومه من!"
گزارشگر شروع به گزارش دادن کرد تا حقوقی رو که میگیره حلال(حرومش بشه) کنه!:
_ خب داور سوت میزنه از همین الان مسابقه شروع میشه...توپ الان دسته...دست کیه...ببینم توپ کجاست...همه دارن دنبال توپ میگردند...
داور که از این حرکت، بد جور ناراحت شده بود فریاد زد:
- کی توپ رو بلند کرده ؟!.....زود برش گردونه که من آمپر خشانتم داره میزنه بالا! ژوهاهاها!

*به دلیل قطع بازی شما چند مورد پیام ببینید...

بیق... بوق!

کارخانه ریش سازی سرژتانکیان با داشتن دستگاهای تمام دستی و داشتن علامت استاندارد سازی از شرکت ...... (سانسور چکشی! )!
" نزد ما بیایید تا از همه لحاظ ...... ( سانسور چکشی !!) باشید!

بیق!

گزارشگر دوباره شروع به گزارش دادن میکنه تا ملت خوابشون نگیره!:
_ بله توپ پیدا شد حالا از کجا نمیدونم ...خب توپ دسته کوئیرله میرجلو...نه راه بستست...دور میزنه...پاس میده به جسیکا اون جلو میره...چه میکنه این بازیکن!!!...
صدای جیغ و فریاد تماشاچی ها در ورزشگاه طنین اندازه شد و امتیازی مفتی نصیب گریفی ها میشه ...حالا بازی توسط تيبريوس شروع میشه.. میده به ورونیکا اون جلو میبره از یه بلاجر به سختی میگذره و پاس میده به زاخاریاس و اونم سریع به هپزیبا وای عجب شوتی...توپ رو در همان بدو گرفتن شوت میزنه، دروازه تدی باز میشه و گل میشه ...عجب شوتی ..منو یادت بازیکن چند دهه گذشته یعنی ننه سکینه میندازه واقعا مثله اون بازی میکنه آینده درخشانی هم داره این دختر...!

حالا بازی داره توسط گریفی ها شروع میشه....در اون طرف اوتو معلوم نیست زمین رو دور میزنه یا داره زمین رو متر میکنه ...
توپ دسته آلیشایه میده به کوئیرل ..اوه اوه ..عجب تصادفی...آقا یکی بره مامور بیاره کوروکیشو بکشه ...زود یکی بره...بلاجری که آناکین فرستاد به شدت به صورت کوئیرل برخورد کرد.خون سرازیر شده و مثله آبشار در حال ریختن هست...
در آن طرف آناکین دستشو به علامت کشتن نشون کوئیرل میده !!

*پزشکان به مداوای کوئیرل میرن و عملیات خودشونو که به 2 ساعت طول کشید انجام میدن*

پزشک در حالی که از اتاق عمل بیرون میاد میگه:

-عمل موفقیت آمیزی بود...تونستیم از مرگ نجاتش بدیم.... یعنی خون دماغش بند اومد!
در اون طرف استر واندرومیدا داشتن با هم کباب کباب بازی میکردند انگار خسته شده بودند.در آن طرف جسی داشت خودشو تیکه پاره میکرد که چرا استر داره با یکی دیگه میچرخه...

*نیم ساعت بعد*

ترتر...اهین...اهین...بردید کنار...هوی برو کنار دیگه میخوام بازی رو ببینم
کرام بود که به زور داشت راهی بین تماشاچی ها باز میکرد تا بتونه باز هپزیبا روببینه(ها چه خبره به ما هم بگین)

گزارشگر هنوز از چینگ زدن خسته نشده:

_ حالا نتیجه 80 به 90 به نفع گریف هست!!

در آن ناگهان اوتو به یه شیرجه ای زیبا میکنه و به سرعت حرکت میکنه احتمالاً اسنیچو دیده به همین خاطر سرعتشو کم میکنه و یواش یواش به طرف یکی از جایگاهای تماشاچی ها میره و بعد به سرعت اوج میگیره و به طرف آسمان میره اما رون ویزلی اصلا تو باب نیست چون داره با یه شاپرک باز میکنه ...ولی با فریاد کوئیرل به خودش میاد و به سرعت از وسط زمین میگذره همین کافیه که یه بلاجر بهش برخورد کنه ...
بله یه بلاجر به دستش میخوره اما باز به حرکتش ادامه میده باز یه بلاجر به پاش برخورد میکنه و اونو از جاروش میزنه زمین( حاجی سیدتو کشتن ) ...بله... جوینده تیم گریف به زمین برخورد میکنه و از مسابقه خارج میشه حالا باید مهاجمان تیم گریفندور امتیازه خودشونو خیلی زیاد کنن اما با دیدن اوتو همه شون پشیمون میشند !
اوتو دستشو بلند کرده بود و داشت با اسنیچ برمیگشت و اعضای تیم هافل دیگه سر از پا نمیشناختن؛ آنها برنده شده بودند.


ویژژژ...داستان ما به سر رسید اما هدویگ به خونه بر نگشت...!!!



فعلا با این حال میکنیم...


شخصیت جدید


Re: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۴۰ یکشنبه ۱ مرداد ۱۳۸۵

جسیکا پاتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۵ یکشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۱:۱۶ جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۶
از تالار قحط النساء گریف!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1541
آفلاین
یاهو




مسابقه ی کوییدیج بین دو تیم گــــریفیندور و هــــافلپاف !

شب قبل از مسابقه !

باد ملایمی در حال وزیدن بود !... ستارگان چشمک زن تمام آسمان شب را به تصرف در آورده بودند !... همه چیز نوید صبحی زیبا و لذتبخش را میداد !
درون تالار عمومی گریفیندور نیز همه چیز آرام و صمیمانه بود ، همه ی بچه ها دوره یکدیگر نشسته بودند و در مورد بازی کوییدیچی که تیمشان مسابقه داشت حرف میزندند ، بعد از چند دقیقه توضیحات استرجس به عنوان کاپیتان و یادآوری نکاتی که ممکن بود در زمین قابل اجرا باشه ، توماس جانسون که با ایوانا مشغول صحبت کردن بود از جا بلند شد و گفت :
_ دوستان و عزیزان من در خوابگاه شجاع و قدرتمند گریفیندور گوش کنید!
همه ی بچه ها ی حاضر با چهره هایی کنجکاو به توماس نگاه کردند !... بعد از چند دقیقه توماس گفت:
_ من میخواستم بگم که میخوام توی این بازی اسپانسر تیم کوییدیچ گریفیندور بشم ، چطوره؟؟؟؟
کمی گذشت و کسی چیزی نگفت ، گویا هضم حمایت کننده برای بچه ها کاری دشوار بود ، در همین حال صدایی به گوش رسید ، همگی به سمت صاحب صدا برگشتند و استرجس را دیدند که میگوید:
_ هدفت از این کار چیه ؟
توماس لبخند زنان گفت:
_ هدف خاصی ندارم ، فردا صبح متوجه میشین !
ملت:

صبح روز مسابقه !

ساعت: 6:30 دقیقه ی صبح !
ززززززززززززززززززززززززززززززززیــــــــــنــــــــگ !
بیدا شین ، زود باشین ، بیدار شین !

ساعت: 6:37 دقیقه ی صبح !
بچه ها ی گریفیندوری با چشمانی خواب آلود مشغول خوردن صبحانه بودند ، به خصوص بازیکنان کوییدیچ که تا پاسی از شب مشغول گوش دادن به حرفهای کاپیتانشان بودند !
هیچ صدایی از بچه ها شنیده نمیشد گویی کسی توان حرف زدن نداشت فقط صدای برخورد قاشق و چنگال و لیوانهایی که جا به جا میشد به گوش میرسید!
در همین حال توماس از راه رسید ! وی در حالی که چمدانی سنگین را با ایوانا جا به جا میکرد گفت:
_ بهتر نیست بیاین کمک ؟؟؟
بچه ها :
توماس و ایوانا چمدان را کنار میز صبحانه گذاشتند ، توماس که به شدت احساس غرور میکرد گفت:
_ خب دوستان لباسای جدید کوییدیچتونو آورم !... یکی از جدید ترین مدلهای سال !... کمتر کسی توان خریدش رو داره !.... البته خب برای من که خرجی نداره ، آخه من خیلی ثروتمند هستم !
بچه ها:
استرجس بلند شد و به سمت چمدان رفت و بعد از باز کردن درش چشمانش گرد و دهانش باز ماند ! !
در همین حال هدویگ بال بال زنان به سمت چمدان رفت و بلافاصله بال هایش به علامت صلیب خشک شد!
دیگر بازیکنان که حس کنجاویشان به شدت تحریک شده بود از روی میز بلند شدند و به بقیه پیوستند !
بچه ها:
ایوانا لبخندی زیبا که بی شباهت به پوزخند نبود زد و گفت:
_ میدونستیم غافلگیر میشین !... سلیقه ی تومی حرف نداره !... همونطور که در جریان هستین باید از این لباس برای کوییدیچ استفاده کنین !... زیبا ، جادار ، مطمئن ، ضمنا خیلی هم ایمنیه و به پرواز هم کمک میکنه!
اندرو که از شدت خنده توان ایستادن نداشت گفت:
_ حس نمیکنین این لباس شبیه ، لباس شگفت انگیز هاست؟؟
توماس: دقیقا ، تازه خیلی هم سبکه !
کوییرل دستش را داخل چمدان کرد و یکی از لباس ها را برداشت و همین که بلند کرد ، بمبی از خنده بر جمع محیط را لرزاند!
توماس: : گفته باشم واسه اینا پول دادم باید بپوشین!
بچه ها :

شروع مسابقه !

آب آبی ، آسمان آبی ، موج دریای بیکران آبی !
به وضوح میشد روز مسابقه را اینگونه توصیف کرد ، همه چیز دست به دست هم داده بود تا بازی زیبایی برگزار شود!
صدای گزارشگر مسابقه بر فضا حاکم شد !
گزارشگر: بله دوستان ، شاهد برگزاری مسابقه از دو تیم گریفیندور و هافلپاف هستیم !... تا 1 دقیقه ی دیگه بازیکنان از جایگاه بیرون میان!........وآآآآآآآآو ، بازیکنان اومدن ، نگاه کنین لباس تیم کوییدیچ گریفیندور با تغییر اساسی روبرو شده ، ردایی سرخ رنگ با پیراهنی یکسره و شنلی که به آستین هایشان متصل است!... همینطور طرحی از قلب که آرم گریف را در خود گنجانده است در پشت شنل حک شده است!
تماشاگران گریفی: wOW
تماشاگران هافل:
جردن با چهره ی مات و مبهوت ادامه ی بازی رو گزارش میده:
کاپیتانهای دو تیم به هم دست میدن !... بازی با سوت داور شروع میشه !.... بله چهارده جارو به سمت آسمان اوج میگیره !... باید دید چه تیمی پیروز از زمین بیرون میاد!
سرخگون در همین ابتدا در دستان کوییرل قرار میگیره !... دو تا دیگر از مهاجمان گریف ، کوییرل رو حمایت میکنند و دوشادوش وی حرکت میکنند!... دفاع حریف کاملا دفاع رو بسته !...دوتا از مدافعان از جمله آناکین در جلوی کوییرل قرار گرفتند ، کوییرل نگاهی به اطراف میکنه و سرخگون رو به جسیکا پاس میده ، جسی چرخی میزنه و از مقابل راهب چاق میگذره ، راهب چاق به دنبال جسی میاد ! ... اما همین که راهب میخواست از جسی سبقت بگیره شنلهای جسی باز شد و جلوی دید راهب رو گرفت و باعث شد اون پرت بشه پایین!
بازیکان گریف:
داور سوت زد و به سمت جسی اومد ، اینبار بهت اخطار میدم امیدوارم دیگه تکرار نشه !... جسی تته پته کنان گفت:
_ مــ..مــ.. من کاری نکردم ، دست من نبود ،و سپس زد زیر گریه!
در همین حال استرجس اومد و گفت:
_ ببینید قربان من مطمئنم اون این کارو نکرده !
_این یکی از ویژگی های لباسیه که دارین ، این صدای توماس بود که به گوش میرسید!
داور: نباید تکرار بشه!.... برگریدن سرجاتون!
گزارشگر : به نظر من ، لباس گریفی ها جادوییه و میتونه کارهای خارق العاده ای انجام بده!
چند دقیقه بعد!
گزارشگر: بازی کماکان با نتیجه ی 70_ 80 به نفع هافل دنبال میشه!... نگاه کنین یک ضدحمله توسط بازیکنان تیم گریف اتفاق میوفته!...آلیشا با قدرت به سمت دروازه ی عاقل پیش میره !اون هپزیبا و ورونیکا رو جا میزاره !.... آلیشا تک به تک با آناکین ، آناکین جا می مونه و گـــــــــل ، گل مساوی برای گریف!
در همین حال استرجس بازیکنان تیمش رو جمع میکنه و میگه:
حالا همه چیز برابره ، باید حمله ی نهایی مونو انجام بدیم !... هی مری ، سعی کن حواستو بیشتر روی گوی زرین جمع کنی !... تدی ، اندرو مواظب حمله های ناگهانی زاخی اسمیت باشین!... حالا بریم!
بچه ها:
سرخگون در حالی از دستان زاخی پرت میشه که کوییرل با سرعتی مافوق تصور سرخگون رو از دست اون میگیره !
کوییرل و آلیشا با پاس کاری های پیاپی به سمت قلب دفاع حریف پیش میرن !... مدافعان هافل مدتی مکث میکنند تا بفهمن کدومشون شوت میکنه ، اما نه کوییرل سرخگون رو به سمت آسمان پرت میکنه ، سرخگون مدتی معلق می چرخه در همین حال جسی با انتهای جاروش سرخگون رو شوت میکنه به سمت دروازه و گـل !!!
راهب چاق سرخگونی که دستش هست رو به هپزیبا میده ، هپزیبا جلو میره ، اما همین که میخواست از کنار جسیکا عبور کنه دوباره همون اتفاق موفته و اون پرت میشه و سقوط میکنه!
داور:
چند دقیقه بعد!.. کمی آن طرف تر !
مری و اوتو در جدالی سخت به سر میبردند !... مری هر از چند گاهی از حرکت پنچه ی گربه اتفاده میکرد و باعث میشد اوتو کمی عقب بمونه!... در همین حال صدای استرجس در فضا پیچید که میگفت:
_ حالا نویته توئه مری ، زود باش!
مری که تحولی عظیم در وی به وقوع پیوسته بود چشمانش را بست ، و زیر لب بعد از بر زبان آورن کلماتی نامفهوم که فقط شبح گربه میتوانست بفهمد ، دستانش به طور باورنکردنی بلند شد و یه طول 1 متر کش اومد ، و به همان صورت لباسه جدیدش !
ملت:
حتی بازیکنان گریف و خوده مری نیز شک کرده بود ، اما توماس در حالی که ادای سرفه کردن را در میاورد میخندید!
اوتو با چشمانی بازه باز به مری خیره شده بود !... با کش اومدن دست مری به طول 1/30 سانت ، مری توانست گوی را از آن خود کند!
ملت گریفی که هنوز در توهم به سر میبردند:
گزارشگر بازی که آن چه را دیده بود باورش نمیشد بعد از گذشت چند دقیقه گفت:
_ البته این چیزا خیلی نادر هستند ، ولی خب باید بگیم بازی بین دو تیم گریفیندور و هافلپاف با پیروزی تیم گریفیندور به پایان رسید!








Re: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۹:۰۷ جمعه ۳۰ تیر ۱۳۸۵

استرجس پادمور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۳ شنبه ۷ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۵۴:۲۱ دوشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۸
از یک جایی!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 3558
آفلاین
مسابقه ي كويييديچ گريفيندور و هافلپاف

زمان:شب قبل از مسابقه
ساعت 11 شب

همه ي بچه ها در حال بگو و مگو در مورد مسابقه بودند ... و در همين حين به سمت خوابگاه هاي خودشونم حركت ميكردن....
سالن تقريبا خلوت شده بود ... صداي ترق ترق آتش به گوش ميرسيد ... صداي وزش بادي كه به پنجره برخورد ميكرد هم شنيده ميشد گويي قصد داشت پنجره رو از جا بكند...
سايه اي بر روي آتش افتاده بود ... يك نفر خودشو روي صندلي ولو كرد....
چهره ي خستش رو به خواب ميرفت...ولي به زحمت چشمهايش رو باز نگه داشته بود....در ذهنش به حرفهاي آن روز معلم پيش گوييش فكر ميكرد .... آيا آن حرفها حقيقت داشت....
(ويا توي تخيل )
معلم:فردا بازي شما طلسم شده....مواظب خودتون باشيد....خطرهاي زيادي در كمين شماست.....
(ويا بيرون بس بيد )
چشمهايش رو باز كرد....هنوز روي همون صندلي نشسته بود...به ساعت جادويي تالار نگاهي انداخت ...
ساعت 2:10 صبح بود...
استرجس از روي صندلي بلند شد و به سمت خوابگاه حركت كرد...در حالي كه سعي ميكرد به حرفهاي معلم خودش توجه اي نكنه....ولي آيا اين امكان وجود داشت!!!

------------------------------------------------------------------------------------------------

زمان:صبح روز مسابقه
ساعت 7:30

همه ي اعضا سر ميز صبحانه حاضر بودند و اطراف خودشون رو براي يافتن كاپيتانشون جست و جو ميكردن ... ولي خبري از او نبود....
جسي از جاش پريد و به سمت درب سالن رفت....بچه ها سمت حركت جسي رو دنبال كردن....بله...استرجس داشت به داخل سالن مي آمد ولي....
تمام موهاي او به هم ريخته بود...رنگي به چهره نداشت ... و خيس عرق بود....
اون با كمك جسي به كنار بچه ها اومد و نشست...
همه ي بچه ها به او نگاه ميكردن...
من سعي ميكردم صحبت كنم ولي نميتونستم...به هر صورت به زحمت گفتم:
_من حالم خوبه!!!
همه ي آنها به همديگر نگاهي كردن ولي نگراني در دلهايشان موج ميزد....

------------------------------------------------------------------------------------------------

زمان:مسابقه
ساعت 8

صداي تماشاگران از بيرون از ورزشگاه به خوبي شنيده ميشد...تمام بچه ها در داخل رختكن با نگراني به كاپيتانشون نگاه ميكردن ... ولي اون به چيزي جز حرف معلم فكر نميكرد...
به هر صورت بچه ها خودشون رو آماده كردن و پشت استرجس وارد زمين شدن....
همه چيز عالي و بدون نقص به نظر ميرسيد و چيزي مشكوك نبود...
استرجس با اين نشونه ها انرژي گرفت و فرياد زد:
حاضرين؟
همه ي بچه ها با شادي فرياد زدن:
بله!!!
چهارده جارو به هوا رفت....
10 دقيقه از بازي گذشته بود نتيجه 50- 30 به نفع گريفيندور بود....
_بله گل براي هافلپاف نتيجه 50 - 40
استرجس با نگراني در جست و جوي آليشيا بود كه بهش بگه سمت راستشو پوشش بده ....
زمين به طور ناگهاني سياه شد....
همه به طوري كه دست خودشون نبود... به آسمان نگاه كردن...آسمان سياه شده بود.....فرياد كاپيتان هافلپاف پيتر پتي گرو باعث شد همه ي بازيكناي حاضر در زمين به خودشون بيان و بازي رو ادامه بدن...
اين بار صداي رعد و برق باعث شد همه از بازي دست بكشن...
به نظر ميرسيد كه وسط آسمان داره شكافته ميشه....
نوري با شدت از بين آن بيرون مي آمد.....همه چشمهايشان رو بستن.....صداي فريادهايي به گوش ميرسيد
{معلم:فردا بازي شما طلسم شده....مواظب خودتون باشيد....خطرهاي زيادي در كمين شماست.....}
استرجس چشمهايش رو باز كرد....انجا كجا بود...صداهاي زيادي مي آمد... صداي فريادي از پشت سر به گوش رسيد....مهاجم هافلپاف دادلي دورسلي با لباس پاره و پوره داشت از دست يك....يك دايناسور عظيم در ميرفت....
اين امكان نداشت...استرجس هم با سرعت به راه افتاد...و از بين درختان رد ميشد...صداي فريادي آشناي اندرو و جسي باعث شد تا مسيرشو تغيير بده...به نظر ميرسيد كه آنها در خطر باشند...با سرعت به سمت صداهاي جيغ آنها رفت....نه.....آنها بين اتش بودند.....
_چوب دستي من كجاست....آهان....
چند ثانيه بعد اندرو و جسي هم كنار او حركت ميكردند...
_به نظر شما اينجا ك......نـــــــــــــــــــــــــه.....
موجودي به بزرگي مدرسه در جلوي آنها بود...هر سه آنها كنترل خودشون رو از دست دادن و روي زمين افتادند....
آن موجود داشت به سمت آنها مي آمد... راهب چاق و هانا آبوت هم كنار آنها فرود آمدند به نظر ميرسيد آنها هم با سد اين موجود برخورد كردند....
صداي پروفسور كوييرل و تدي و ريموس به گوش رسيد:
نه!!!!

صحنه سفيد شده بود.....
هيچ چيز قابل ديدن نبود...چه اتفاقي افتاده بود.....بوي خوش چمن به مشام ميرسيد....استرجس چشمهايش رو باز كرد...آنها در زمين كوييديچ بودند....مريدانوس با لباسهاي خون آلود در كنار آنها خوابيده بود و چشمهايش بسته بود....
آليشيا و اندرو به سمت اون رفتند تا اونو بلند كنن...
_آه...بدنم درد ميكنه....نكن اندرو.....
اندرو و آليشيا اونو خواستن اونو به سمت درمانگاه ببرن...ولي او گفت:
قبل از اينكه منو ببرين اينو بدين به استرجس!!!
آليشيا يك نارگيل گنده براي استرجس آورد...چقدر جالب بود....استرجس به نارگيل نگاهي انداخت...صدايي از دل آن مي آمد...تدي چوب دستيشو به سمت نارگيل گرفت و اونو باز كرد...
_بله مريدانوس موفق به گرفتن اسنيچ ميشه....گريفيندور برنده اين بازي ميشه...
چشمهاي بووبو به اندازه ي همون نارگيله شده بود...همه ي گريفيندوريها بالا و پايين ميپريدند....


تو این سایت از نوجوانی بودیم تا الان ... خیلی وقت ها دلمون شکست خیلی وقت ها هم از خوشحالی نمیدونستیم چی کار بکنیم ... یادش بخیر ...

تصویر کوچک شده


Re: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۵:۴۱ پنجشنبه ۲۹ تیر ۱۳۸۵

هپزيبا اسميتold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۴۸ چهارشنبه ۱ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۴:۵۱ چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۸
از از جهندم سياه همسادتونم نمي شناسي؟؟؟؟؟؟
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1001
آفلاین
بچه ها همه توي رختكن هافلپاف جمع شده بودن چيزي تا شروع مسابقه با گريفندور نمونده بودبعد ماجرايي كه فراموشي دسته جمعي ناميده شد بچه هاي هافلپاف انگيزه زيادي براي برد داشتن هپزيبا و ادونكور داشتن در مورد تكنيك حركات بلوكه بحث مي كردن و ورونيكاادونكور هم داشت به آناكين كمك ميكرد لباساش رو بپوشه با صداي اومدن تماشا چيا وگزارشگر اعضاي تيم بيرون رفتن و بعد از دست دادن هپزيبا اسميت با استرجس پادمور بازي شروع شد .
گزارشگر: خيلي ها مشكوكن كه شايد اعضاي راونكلاو و گريفندور با معجون فراموشي هافل و اسلايترين رو جادوكرده باشن تا خودشون جلو بيفتن (اينم مي شه ها )
زاخاريس اسميت و ورونيكاادونكور و هپزيبا اسميت توي يك خط مي ايستن و مدافع ها هم اطرافشون
توپ دست هپزيباست جلو مي ره از بازدارنده مدافع ها جاخالي مي ده خودش جلو مي ره اما توپ پشت سرش توي هوا رها ميشه زاخي مياد توپ رو مي گيره ورونيكاادونكور و هپزيبا هر دو مي رن كنار زاخي پادمور يه بازدارنده مي اندازه سمت زاخي سرش رو مي دزده و توپ رو مي اندازه سمت راستش توپ دست هپزيباست و هپزيبا مي ره جلوي دروازه ورونيكاادونكور پشت سرش حركت مي كنه و هپزيبا دقيقا جلوي دروازه توپ رو با پشت دستش مي اندازه براي ورونيكاادونكور بلك يه بازدارنده مي اندازه سمت ورونيكاادونكور ورونيكامجبور مي شه بازي رو باز كنه توپ رو پاس مي ده به هپزيبا هپزيبا ميره سمت دروازه شوت مي كنه اما اسنيپ توپ رو مي گيره حالا بچه هاي گريفندور ضد حمله رو ترتيب مي دن كوييرل توپ رو بدست جلو مياره از بازدارنده ي آناكين جا خالي ميده و اوج ميگيره جسيكا پاتر درست پشت سرشه كوييرل توپ رو مي اندازه جلو و جسيكا توپ رو مي گيره ورونيكا و هپزيبا ميرن سمت جسيكا تا از پاسدادنش جلو گيري كنن ادونكور مي زنه زير سرخگون تا از دست جسيكا رها شه و هپزيبا توپ رو بدست مياره سرخگون رو پاس مي ده به ورونيكاادونكور و خودش كنارش جلو ميره زاخاريس اسميت هم خودش رو مي رسونه به بچه ها و پايين سرشون حركت مي كنه نزديك منطقه ي گل زني ورونيكاادونكور توپ رو مي اندازه پايين براي هپزيبا اسميت و خودشو عقب ميكشه هپزيبا اسميت وارد محوطه ي گل زني مي شه اسنيپ درست روبه روشه هپزيبا شوت ميكنه و توپ ميخوره به تيرك دروازه وسطي و بلوكه مي شه و مسيرش رو تغيير مي ده هپزيبا با ديدن اين صحنه خودش رو عقب مي كشه و از منطقه گلزني خارج مي شه . حالا توپ دست زاخاريس اسميته و توي دروازه . گل گل گل گل يعني گلرنگ (جو گيري نويسنده )
آناكين و راهب چاق چماق هاشون رو به نشونه ي پيروزي به هم مي كوبن . جسيكاپاتر توپ رو مي گيره و جلو مي ره سرعت بالايي داره هيچ كس نمي تونه منحرفش كنه جسي وارد منطقه گل زني مي شه و شوت ميكنه مك لاگن برخلاف حركت توپ جلو مي ره و درست چند لحظه قبل از گل شدن توپ راهب چاق يه بازدارنده مي اندازه سمت توپ كه بهش برخورد مي كنه و مانع گل شدنش مي شه . رون ويزلي شيرجه مي ره سمت انتهاي زمين و اوتو بگمن هم پشت سرش حركت مي كنه همه ي بچه ها ي دو تيم مشغول تماشاي جستجوگرهاشون مي شن كه ناكام مي مونن و گوي زرين ناپديد ميشه

مك لاگن توپ رو مي گيره و مي اندازه انتهاي زمين براي زاخي و هپزيبا و ورونيكاادونكور ميان پشت سر زاخي حالا مثل يك پيكان حركت مي كنن . بلك بازدارنده رو مي اندازه سمت مهاجمين اما سه تا مهاجم ها با هم مسيرشون رو عوض مي كنن زاخي توپ رو خيلي آروم مي اندازه عقب اما معلوم نيست توپ دست هپزيبا ست يا دست ورونيكاادونكور و حالا اسپينت سعي مي كنه پيكان مهاجم ها رو متلاشي كنه مي ره سمت ورونيكاادونكور و از مسير منحرفش مي كنه سرخگون دست هپزيباست حالا با زاخي جلو مي رن
ورونيكاادونكور كه پشت سر بچه ها حركت مي كرده مي گه :‌بچه ها من نمي تونم بيام جلوي جلو مي فهمين
هپزيبا توپ رو مي اندازه براي زاخي و هر دو مي رن سمت دروازه زاخي از بازدارنده پادمورجاخالي مي ده اما بازدارنده مي خوره به جاروش و مجبور مي شه توپ رو پاس بده هپزيبا توپ رو ميگيره و مي ره جلو امكان پاس دادن به ادونكور رو نداره توپ رو قدرتي مي اندازه سمت دروازه وسطي اسنيپ مي ره طرف توپ اما قبل از اينكه توپ رو بگيره توپ با يه بازدارنده از طرف راهب چاق برخورد ميكنه و مسيرش عوض مي شه حالا ورونيكاادونكور توپ رو بدست مياره هپزيبا خودش رو از منطقه گل زني مي كشه عقب و ورونيكاادونكوره كه شوت ميكنه اما توپ با فاصله ي كمي بيرون مي ره گريفندور ضد حمله ترتيب مي ده و موفق مي شه گل بزنه .

در عرض يك ربع ساعت نيروي بچه هاي هافلپاف كمتر مي شه و با گريفندور مساوي مي كنن بازي كم كم داشت حالت خشونت به خودش مي گرفت هپزيبا به طرف جستجوگر تيمش مي ره و فرياد مي زنه :‌هي سعي كن زودتر توپ رو به چنگ بياري وگرنه مي بازيم
و درست توي همين لحظه رون ويزلي از كنار اوتو شيرجه مي ره اوتو سعي مي كنه خودش رو به ويزلي برسونه و چند لحظه ي بعد كنار هم حركت ميكنن صداي فرياد تماشاچي ها بالا مي ره و دست اوتو هم با نشانه ي پيروزي بلند مي شه هافلپاف با اختلاف 150 امتياز بازي رو برد .


ویرایش شده توسط ‌هپزيبا اسميت در تاریخ ۱۳۸۵/۴/۲۹ ۶:۰۸:۱۸

پنهان شده ام

پشت ابر چشمهايم...

باران در اتاق من است...

خالي هاي اتاقم را

از تصوير زنده ي نامش پر مي كن


Re: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۲۸ پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۳۸۵

سرژ تانکیان old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۹ جمعه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۰۹ شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 532
آفلاین
امتيازات دو گروه ارزشي گريفيندور و ريونكلا

گريفيندور:
استرجس:6
آليشنا اسپينت:7
جسيكا پاتر:6
كوييرل:7
تدي اسنيپ:10 (عالي ، گريفيندوري ها ، به داشتن همچين مغز پر سوژه اي افتخار كنيد)
هدويك:8
اندروميدا:7
مجموع:51

ريونكلا:
يونا:7
لونا:8 (ايول)
چو:7
دويل:7
آنيتا:7
پنه لوپه:7
الكسا:8
مجموع:51








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.