هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: **ثبت نام الف.دال**
پیام زده شده در: ۲۲:۱۳ دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۵

اکتاویوس پیر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۰ پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۰:۴۸ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۵
از از یه جهنم دره ای میام دیگه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 283
آفلاین
سلام دوستان!
خب من فعلا بصورت امتحانی و موقتی مسئولیت اینجا رو به عهده گرفتم یعنی انیتا اونو به من واگذار کرد.انیتا یه چند وقتی نیست و تا اون موقع من مامور شدم تا مسئولیت اینجا رو در غیاب ایشون به عهده بگیرم و وقتی برگشتند دوباره خود ایشون مدیر الف دال هستند.

خب اما نقد پست پاتریشیا استیمپسن
پاتریشیا! میتونم بگم که از سبک نسبتا خوبی استفاده کردی و همین طور بخوبی از اون بهره بردی و نیز از واژه ها هم خیلی خوب استفاده کردی.و درضمن رولت هم کوتاه بود ولی مفهوم رو رسونده بود که این یه مزیته،که من خوشم اومد.ولی ایرادایی هم داشتی.
بزرگترین اونا از نظر ویرایشی بودن.یعنی شما خیلی کم از علامت های سوال،تعجب،ویرگول،نقطه و ...استفاده کردی.این مسئله تو بعضی از رول ها تاثیر زیادی نداره ولی تو این رول ها که نسبتا سنگین هستند باعث گنگ شدن نوشته میشه.مثلا اینجا:چه کسی جواب را میدانست معلمش دوستانش و ...
تو اینجا خواننده گیج میشه.خود من مثلا گیج شدم.چون نفهمیدم معلم یا دوستانش جواب رو میدونن یا نه.بهتر بود بعد از هرکدوم یه علامت سوال میذاشتی.جاهای دیگه هم هست.
حالا به این چیزی که نوشتی دقت کن:چه کسی چه کسی یا شاید چه کسانی ...
درسته که بازی کردن با کلمات زیبایی خاصی به نوشته میده،ولی استفاده بیش از حد و افراط در اون باعث بد شدن نوشته میشه.تو اینجا میتونستی یه جور دیگه بنویسی.خیلی ساده تر و در عین حال قشنگ تر.این هم تو قسمت هاب دیگه هست.مثل اونجایی که نوشتی :حتی اگر ان را در خودش یافت نمیکرد...
میدونم که میخواستی ادبی بنویسی ولی بهتر بود به جای یافت نمی کرد عبارت دیگه ای رو بکار میبردی.
یه غلط املایی هم داشتی.خبیث درسته.

پاتریشیا یه رول دیگه بزن و اینبار سعی کن ایرادات رو برطرف کنی.من از سبک نوشته ت و واژه هایی که بکار بردی خوشم اومد ولی میدونم که میتونی بهتر بنویسی.توجه داشته باش که من زیبایی این پستت رو نادیده نمیگیرم و تو پست بعدیت تاثیر داره.


یک زن چیزی ج


Re: **ثبت نام الف.دال**
پیام زده شده در: ۲۱:۰۴ دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۵

پاتريشيا استيمپسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۲ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۶:۵۴ جمعه ۱۴ تیر ۱۳۸۷
از there isn't any answer
گروه:
کاربران عضو
پیام: 157
آفلاین
تنها نشسته بود دستانش در زير چانه اش بود گويا غمي در دل داشت مدام بر لبانش اين جمله جاري مي گشت : ‍"آزادي را در كجا بايد يافت؟"اما جوابي در سر نداشت فقط سوال بود كه ذهن او را مشغول خود كرده بود حتي چشمانش هم جوابي نداشتند سوال سكوتش را شكسته بود قلبش را برده بود ذهنش را كشته بود اما در حقيقت بايد او دنبال جواب مي گشت حتي اگر آن را در خودش يافت نمي كرد اما چه كسي جواب را ميدانست معلمش دوستانش و... چه كسي چه كسي يا شايد چه كساني در همين موقع بود كه كسي در پس چشمانش در حقيقت در پس افكارش ظاهر شد بله ولدمورت آن لرد خبيس همان كس كه آزادي را گرفته بود همان كه مردم را كشته بود شكنجه داده بود ترس را به معناي واقعي اش در ذهن مردم جا داده بود جواب همين بود آزادي را زماني مي توان يافت كه با ولدمورت يا هر كس ديگري كه آزادي را سلب كرده است به پيكار پرداخت مهم نبود كه آزادي را در مكاني پيدا كرد مهم اين بود كه آزادي را برگرداند و از آن حفاطت كرد پاسش داشت تا هميشه آن را داشت اما حالا بايد دانست كه با كمك چه كساني در حقيقت با چه پاك دلاني مي توان در مقابل آن خبيسه آن مسبب بد بختي جنگيد اين سوال ديگر نياز به جوابي داشت كه هر چه سريع تر بايد به حقيقت مي انجاميد به دنبال جواب گشت و آن را در يك ارتش ارتشي پاك تينت به نام ارتش دامبلدور يعني ارتش مدير مدرسشان يافت و عضو ‌آ‌ن ارتش شد فقط براي يافتن آزادي براي داشتن زندگي بهتر و براي كمك.


بودن يا نبودن مسئله اينست. آيا شرافتمندانه تر است كه ضمير انسان تير طالع شوم ر


Re: **ثبت نام الف.دال**
پیام زده شده در: ۱۸:۵۹ دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۵

آنیتا دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۷ جمعه ۲۷ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۲۹ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۳
از قدح اندیشه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1325
آفلاین
مری تات عزیز:
اتفاقا نقد نوشته ی شما را نوشته بودم و از شانس بد شما، پاکید!
نوشته ی طنز خوبی بود و فقط استفاده از نام آواهایی نظیر:
جررررر – دررررر – دف دف!
جایز نیست و به نوشته ی شما آسیب می رساند.
در کل نوشته ی طنر خوبی و می توان به شما امیدوار بود.
شما تایید شدید. موظف هستید در 2 تاپیک ارتش دامبلدور در هاگوارتز، و خانه ی 13 پورتلند در محفل فعالیت کنید.
پستها دنباله دار می باشند.
آرم شما را به زودی آماده خواهم کرد.( لطفا اسم انگلیسی خود را به پیام شخصی من ارسال کنید) تا آن موقع زیر امضای خود بنویسید" عضو ارتش دامبلدور" .


سلستینا واریک عزیز:
نوشته ی چندان دلچسبی نبود! و از شما انتظار بیشتری داشتم!
سوژه: نوشته ی شما بدون سوژه ی خاصی بود و زیاد پرورش نیافته بود.
فضاسازی: همه ی نوشته بدون توصیف حتی ذره ای از مکان، فضا و جو حاکم بر تالار بود.
دیالوگها: به نظر شما، یک پروفسور و همچنین مدیر ارتش، اینگونه سخن میگوید؟ آن هم دختر دامبلدور؟! کمی دقت در نوشتن، به شما کمک به سزایی خواهد کرد!
در ضمن، من عضو ریونکلاو هستم و فکر نمیکنم بتوانم به تالار گریفیندور بیایم!!
من پیشنهاد میکنم همین نوشته را، با کمی توضیح و شرح و بسط بیشتر، و گذاشتن دیالوگهای خوب، از نو بنویسید. یا اینکه سوژه ای جدید را انتخاب کرده و پست بزنید.
در هر حال، اطمینان دارم که با کمی تلاش می توانید نوشته ی خوبی را بنویسید.
با آرزوی دیدن پست بعدی شما.
فعلا تایید نشد.


لیلی اونز عزیز:
سوژه ی بدی نبود! اما شما نه دلیل رفتن لیلی را مشخص کرده بودید، نه اینکه دقیقا چرا می خواستید عضو الف دال شوید!
در ضمن، الف دال در زمان پسر شما تاسیس شد! نه در زمان خود شما!
بهتر است سوژه ای را در زمن زندگی خودتان با جیمز انتخاب کرده، و پست بزنید.
تایید نشد.


رونالدا هوچ عزیز:
می توانم بگویم نوشته ی بدی نبود! اما چند ایراد اساسی داشت!!!
1- پاراگراف بندی به شدت بد بود! پیشنهاد میکنم چند تا از نوشته های مک بون پشمالو را مطالعه کنید تا پراگراف بندی را در یابید. و بهتر بنویسید.
2- استاده بیش از حد از شکلک ها و عدم توصیف و فضاسازی. نقد پست سلستینا را مطالعه کنید.
پس بهتر است همین نوشته را با رعایت نکات بالایی، بازنویسی کنید و دوباره بفرستید! حتما قبول خواهید شد.
پس فعلا تایید نشد.


منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!


Re: **ثبت نام الف.دال**
پیام زده شده در: ۱۶:۲۰ یکشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۸۵

رولاندا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۴ دوشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۲۶ شنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۵
از یه جای گمنام توی سازمان جاسوسی TMM(تاریکی مطلق مرگ)
گروه:
کاربران عضو
پیام: 32
آفلاین
خبرلاف هرچی روز پاییزه اونروز هوا خیلی گرم بود .افتاب بر همه جا می تابید . همه برای فرار از گرما به درون قلعه پناه برده بودند ....به جز .... یک نفر . وان یک نفر کسی نبود به جز رولاندا . رولاندا روی چمن ها دراز کشیده بود وداشت مستقیم به افتاب نگاه می کرد . یه دفعه انیتا اونجا سبز شد . رولاندا: انیتا: انیتا پرسید :اینجا داری چه غلتی می کنی؟(توجه !نکته ی غیر اخلاقی به خاطر گرما) رولاندا : دارم خودکشی می کنم! انیتا : اخه واسه ی چی ؟ رولاندا: چون چارلی هی میگه تو ادم پاکی نیستی انیتا: ااا !تو که ادم خوبی هستی رولاندا :اون میگه باید ثابت کنم تو میگی چیکار کنم؟ انیتا: رولاندا: انیتا! انیتا: خوب بیا عضو الف. دال شو رولاندا: یعنی اادم ها ی دروغگو انیتا: رولاندا: انیتا: با عضویت در اینجا ثابت می کن که خوبی رولاندا: خوب تو باید منو عضو کنی انیتا: نمیشه باید خودت قدم برداری رولاندا: انیتا: حالا ببینم چی کار می کنم --------------------------- لطفا من را هم بپذیرید--------------با تشکر ( پروفسور هوچ)-----------


ما ارباب ها هستیم ما برده ها هستیم ما همه جا هستیم


Re: **ثبت نام الف.دال**
پیام زده شده در: ۱۸:۰۶ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۵

سارا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۳ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۳:۴۹ چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۵
از دره آلویک
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 30
آفلاین
عضویت در الف دال :
هوا سرد بود و اطراف قلعه رو مه شیری رنگی فرا گرفته بود .
در سالن عمومی غوغایی بر پا بود همه در تب و تاب بودند و درباره رفتن به هاگزمید در روز بعد با هم صحبت میکردند . در گوشه ای از سالن عمومی در جایی تاریک که تارهای عنکبوت در آنجا خود نمایی میکرد لیلی اونز کز کرده بود و به روز بعد میاندیشید .
درفکر روز بعد بود به خود نهیب میزد : برای چی میخوای بری ؟ فکر نمیکنی ملت بهت چی میگن ؟ نمیگی همه مسخرت میکنن ؟ نمیگی ...........
صدایی لیلی را از جا پراند و او را به جمع دیگران دعوت کرد .
جیمز : لیلی بیا پیش ما دیگه .
لیلی در فکر خود گفت : نه من باید به فکر نجات جادوگران باشم شاید با عضویت در جمع الف دالی ها کاری از پیش ببرم .
ولی ................
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
لطف کنید من ور هم بپذیرید


[quote]دلبستگی من به پرفسور کوییرل بیشتر از دلبستگی سرژ به ققنوس و بیشتر اØ


Re: **ثبت نام الف.دال**
پیام زده شده در: ۱۶:۵۴ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۵

ریتا اسکیتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۶ چهارشنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۳۱ پنجشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۰
از تو اتاقم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 571
آفلاین
سلستينا تو سالن عمومي گيريفيندور نشسته بود و بي توجه به هياهوي اطرافش رو شعر جديدش كار ميكرد.درست نمي شد براي مصراع دوم بيت5 هم قافيه گير نمي ياورد
انيتا:هي سلام
سلس:ترسيدم سلام
اني:چيكار مي كني
سلس:رو شعر جديدم كار مي كنم. هر كار مي كنم هم قافيه گير نياد
اني:بي خيال خسته نشدي اينقدر شعر گفتي
سلس:چرا خيلي
اني:خوب چرا يك كار جديد نمي كني
سلس:مثلا چي
اني:خوب مي دوني ما الف دال رو دو باره راه انداختيم گفتم شايد بخواي عضو شي
سلس: خيلي دوست دارم بايد چيكار كنم
اني:بيا اين فورم رو پر كن
..........
2دقيقه بعد سلس فورم رو كامل پر كرد
سلس:بيا اني جون تموم شد
اني:بده ببينم
همين طور كه اني داشت فورم رو چك مي كرد كه چيزي از قلم نيفتاده باشه سلس گفت:اني جون اولين جلسه كي ؟
اني:خبرت ميكنم
سلس:پس فعلا
اني:باي باي

سلس تصميم گرفت بره بيرون و يك كم هوا بخوره سر راه شعر نصفه نيمه اش را دور انداخت
.................
پرفسور جون اميدوارم مورد قبولت باشه


... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...


Re: **ثبت نام الف.دال**
پیام زده شده در: ۱۶:۴۴ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۵

مری تاتold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۳ یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۵:۵۳ جمعه ۳۱ تیر ۱۳۹۰
از سوری، لیتل ونیگینگ،ویستریاواک،شماره 12
گروه:
کاربران عضو
پیام: 284
آفلاین
هوا سرد و پاییزی بود......
آفتاب از پشت کوه ها با آخرین پرتوهایش با همه خداحافظی می کرد. غروب بود و سکوت همه جا را فرا گرفته بو......

_جرررررررررررررررر_....!

-این چیه آخه!

امیلی با تمام وجودش کاغذی را که دست مری بود گرفت و جر داد!
مری که هم خنده اش و هم تعجب کرده بود گفت: چی رو چیه؟ چرا اینطوری می کنی؟!

-زیادی ادبی شد بابا! خوشم نیومد!

-بابا می خوام توی ارتش دامبلدور قبول بشم ها! باید خوشگل و تر و تمیز و ادبی بنویسم.

امیلی با حرص گفت:با غروب پاییز و خداحافظی خورشید کسی تو رو عضو ارتش دامبلدور نمی کنه که.....سپس به فکر فرو رفت و ادامه داد:باید چیزهای هیجانی بنویسی...یه چی که به درد ارتش بخوره..

مری فورا گفت: ببین اگه منظورت دوباره دوف!دوف! و بوم!بوم! و دررررررر! و از این چیز هاست من نیستم! این ها رو بنویسمآنیتادامبلدور با کله پرتم می کنه بیرون.

امیلی با شیطنت گفت:..اینکه بهتره....تو با کله پرت بشی بیرون صدای بوم ایجاد می شه!منظورم همین بود! مثلا شروعش رو با این شروع کن:بوم!

مری که تا آن لحظه با یک ابروی بالا رفته به او نگاه می کرد گفت:بووووم! اوم! خوبه...بد نیست اصلا..! فقط یه اشکال کوچیک داره.

امیلی گفت: چه اشکالی؟

مری با حرص گفت: اینکه بعدش چی می شه؟

امیلی عینکی که روی میز مری بود را برداشت و مانند دانشمندها یکی از دسته های آن را روی چانه اش قرار داد و گفت: بذار فکر کنم.....بوم!اونوقت بعدش چی می شه! هیچی...آبشو می کشن چلو می شه.
و شروع کرد به خندیدن.

مری با عصبانیت عینک را از او گرفت و گفت: بده ببینم من اونو...مسخره بازی در نیار....منو بگو از کی کمک خواستم.....

امیلی قیافه ی مظلومانه ای به خود گرفت و گفت: مری جونم! مری جون؟ خوب بوم نشد یه دوف(ابروی مری بالا رفت) ...خوب باشه یه بوف!(مری با عصبانیت برگشت و او را نگاه کرد) ...باشه باشه...اصلا می گم یه کیو کیو چطوره؟

مری با سرعت از روی میز بلند شد و دنبال امیلی کرد! امیلی هم با خنده از اتاق در رفت.

-اوف....

مری نفس عمیقی کشید و دوباره سر میزش نشست.نگاهش به عینک روی میز افتاد و ناگهان خودش هم خنده اش گرفت. فکر بدی نبود. کیو کیو! که خودش هم عاشقش بود! اما شاید همین داستان خوب باشه!

-آره خودشه..!

مری فریاد زنان این را گفت و با خوشحالی مدادش را دستش گرفت.

امیلی در را باز کرد از لای در اتاق گفت: چی خودشه؟ بالاخره به حرف من رسیدی؟ می نویسی بوم!؟

و قبل از آنکه مری جوابی بدهد امیلی با سرعت وارد اتاق شد و مری را در آغوش گرفت!

- قربونت برم...می دونستم به حرفم گوش می دی..

مری خود را از او جدا کرد و گفت: نخیر نمی نویسم بوم!

قیافه ی امیلی وا رفت.
-پس چی می نویسی؟

-ایندفعه می خوام بنویسم جرررررررررررر!

-چی؟

مری شروع به نوشتن کرد:
هوا سرد و پاییزی بود......


می دونی اینا رو من چند وقت پیش نوشتم؟؟؟؟؟اما چون عتیقه شدن قیمتین عوضشون نمی کنم!!

-------------


Re: **ثبت نام الف.دال**
پیام زده شده در: ۱۶:۰۸ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۵

آنیتا دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۷ جمعه ۲۷ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۲۹ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۳
از قدح اندیشه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1325
آفلاین
دوستان عزیز!
از تاخیر پیش امده بی نهایت متاسفم. امیدوارم دیگر این اتفاق نیافتد.
--------

رون ویزلی عزیز:
شما عضو ارتش هستید و بنده به زودی آرم شما را آماده خواهم کرد.

سسیلیای عزیز:
نوشته ی خوبی بود. خیلی جالب ربط داده بودی. سوژه ی مناسبی بود و میشه گفت نوشتت به جز چند تا از دیالوگهات عالی بودند.
مثلا نباید بگی: هه هه هه ایولا!
چون استفاده از این لفظ نامناسبه. و بهتر اینه که توصیف کنی و بگی: در حلی که میخندید و از روی تاسف سری تکان می داد، گفت:...

فضاسازی مناسبی داشتی و به طور کل از نوشتت خوشم اومد. البته خیلی خیلی بهتر از ایناها میتونستی بنویسیش. اما از حق نگذریم، نوشته ی خوبی بود.

شما تایید شدید. موظف هستید در 2 تاپیک ارتش دامبلدور در هاگوارتز، و خانه ی 13 پورتلند در محفل فعالیت کنید.
پستها دنباله دار می باشند.
آرم شما را به زودی آماده خواهم کرد.( لطفا اسم انگلیسی خود را به پیام شخصی من ارسال کنید)

دین توماس عزیز:
نوشته ی خوبی بود، اما بهتر از اینها نیز می شد.
اشکال نوشته ی شما، آکنده بودن از دیالوگ بود! دیالوگهایی که بدون انکه توضیحی در مورد حالا فرد بدهند، نوشته شده بودند. و در ضمن، زیاد قوی نبودند.
دیالوگ باید پیش برنده ی رول شما باشد و به نوشته کمک کند.
خواهشمندم که دوباره این پست را خوانده، اصلاح کرده و دوباره بفرستید.
با امید به تایید شدن شما، دامبلدور

ابولهول عزیز:
پست شما لزوما نباید در رابطه با الف دال باشد.
نکاتی که به نوشته ی شما ضربه وارد میکرد:
1- داشتن دیالوگهایی بدون توصیف حالت یا کاری که انجام می داده اند.
2- توجه نکردن به ظاهر و شخصیت باطنی ابولهول.

پیشنهاد میکنم که ماجرایی را از گذشته ی خودتان تعریف کنید تا با توجه به آن، حضور شما را تایید کنم. مطمئنا نوشته ی زیبایی را ارائه خواهید داد.


منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!


Re: **ثبت نام الف.دال**
پیام زده شده در: ۱۴:۲۲ پنجشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۸۵

ابوالهولold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۰ دوشنبه ۱۹ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۹:۳۳ چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۷
از همین دوروبرا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 90
آفلاین
شب بود من در جنگل تنهاو غمگین نشسته بودم هیچ کس منو تحویل نمی گرفت واسه خودم معما طرح می کردم و جوابشو می دادم که یک دفعه دیدم یه چیزی داره به طرفم میاد اون فانگ بود که با عجله خودشو رو من انداخت وشروع کرد به لیس زدن من در همین موقع دیدم یک چیز عظیم الجثه داره با سرعت به طرف ما میاد او هاگرید بود
هاگرید فریاد زد:فانگ فانگ وایستا گم میشی
من:نه نگران نباش فانگ پیش منه
هاگرید جلو اومد:ابو الهول دوست قدیمی من
من:هاگرید این موقع شب انجا چه کار می کنی؟
هاگرید:می خواستم برم پیش هری یه کاره مهم باهاش داشتم که انگار فانگ بوی تو رو حس کردو به طرفت اومد
من:جنگل این موقع شب خطرناکه بهتره هرچه زودتر بری
هاگریدو فانگ رفتند و من دوباره در تنهایی به خواب رفتم

* * *
صبح روزه بعد من به طرف خانه ی هاگرید رفتم تا روزم را دوباره با تنهایی آغاز نکنم
تق تق تق...
هاگرید:کیه؟
من:منم هاگرید
هاگرید در را باز کرد:چه خوب شد که اومدی هری و رون هم اینجان
هاگرید با چای و آن کیک های همیشگی از من پذیرایی کرد من از هری و رون پرسیدم که هرمیون کجاست
رون:هرمیون رفته که ببینه کدام یک از بچه ها می خوان در جلسات الف...
هری نیشگونی به رون زد و گفت:منظوره رون اینه که هرمیون رفته...
من:نه هری بذار رون حرفشو بزنه
رون با نگرانی به هری نگاه کرد و هری چشم غره ای به رون رفت و گفت: راستشو بخوای من دارم یه کلاس سری تشکیل میدم که در اون دفاع در برابر جادوی سیاه درس میدم فرمه ثبت نامش پیش هرمیونه اگه بخوای می تونی پیش هرمیون بری و ثبت نام کنی
من هم با خوسحالی آنها را ترک کردم و به سوی هرمیون شتافتم.


اون بالا چه خبره؟؟؟؟


Re: **ثبت نام الف.دال**
پیام زده شده در: ۲۲:۱۱ سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۵

سسیلیاold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۸ شنبه ۵ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۰:۲۷ پنجشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۰
از borje grifindor
گروه:
کاربران عضو
پیام: 52
آفلاین
ميخوام بدونم چرا من تاييد نميشم اين انيتا چرا اينارو نميخونه انيتا جون تورو خدا


دختران روستا به شهر فكر مي كنند! دختران شهر در آرزوي روستا مي ميرند! مردان كوچك







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.