هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: **ثبت نام الف.دال**
پیام زده شده در: ۱۶:۲۰ یکشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۸۵

رولاندا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۴ دوشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۲۶ شنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۵
از یه جای گمنام توی سازمان جاسوسی TMM(تاریکی مطلق مرگ)
گروه:
کاربران عضو
پیام: 32
آفلاین
خبرلاف هرچی روز پاییزه اونروز هوا خیلی گرم بود .افتاب بر همه جا می تابید . همه برای فرار از گرما به درون قلعه پناه برده بودند ....به جز .... یک نفر . وان یک نفر کسی نبود به جز رولاندا . رولاندا روی چمن ها دراز کشیده بود وداشت مستقیم به افتاب نگاه می کرد . یه دفعه انیتا اونجا سبز شد . رولاندا: انیتا: انیتا پرسید :اینجا داری چه غلتی می کنی؟(توجه !نکته ی غیر اخلاقی به خاطر گرما) رولاندا : دارم خودکشی می کنم! انیتا : اخه واسه ی چی ؟ رولاندا: چون چارلی هی میگه تو ادم پاکی نیستی انیتا: ااا !تو که ادم خوبی هستی رولاندا :اون میگه باید ثابت کنم تو میگی چیکار کنم؟ انیتا: رولاندا: انیتا! انیتا: خوب بیا عضو الف. دال شو رولاندا: یعنی اادم ها ی دروغگو انیتا: رولاندا: انیتا: با عضویت در اینجا ثابت می کن که خوبی رولاندا: خوب تو باید منو عضو کنی انیتا: نمیشه باید خودت قدم برداری رولاندا: انیتا: حالا ببینم چی کار می کنم --------------------------- لطفا من را هم بپذیرید--------------با تشکر ( پروفسور هوچ)-----------


ما ارباب ها هستیم ما برده ها هستیم ما همه جا هستیم


Re: **ثبت نام الف.دال**
پیام زده شده در: ۱۸:۰۶ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۵

سارا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۳ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۳:۴۹ چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۵
از دره آلویک
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 30
آفلاین
عضویت در الف دال :
هوا سرد بود و اطراف قلعه رو مه شیری رنگی فرا گرفته بود .
در سالن عمومی غوغایی بر پا بود همه در تب و تاب بودند و درباره رفتن به هاگزمید در روز بعد با هم صحبت میکردند . در گوشه ای از سالن عمومی در جایی تاریک که تارهای عنکبوت در آنجا خود نمایی میکرد لیلی اونز کز کرده بود و به روز بعد میاندیشید .
درفکر روز بعد بود به خود نهیب میزد : برای چی میخوای بری ؟ فکر نمیکنی ملت بهت چی میگن ؟ نمیگی همه مسخرت میکنن ؟ نمیگی ...........
صدایی لیلی را از جا پراند و او را به جمع دیگران دعوت کرد .
جیمز : لیلی بیا پیش ما دیگه .
لیلی در فکر خود گفت : نه من باید به فکر نجات جادوگران باشم شاید با عضویت در جمع الف دالی ها کاری از پیش ببرم .
ولی ................
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
لطف کنید من ور هم بپذیرید


[quote]دلبستگی من به پرفسور کوییرل بیشتر از دلبستگی سرژ به ققنوس و بیشتر اØ


Re: **ثبت نام الف.دال**
پیام زده شده در: ۱۶:۵۴ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۵

ریتا اسکیتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۶ چهارشنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۳۱ پنجشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۰
از تو اتاقم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 571
آفلاین
سلستينا تو سالن عمومي گيريفيندور نشسته بود و بي توجه به هياهوي اطرافش رو شعر جديدش كار ميكرد.درست نمي شد براي مصراع دوم بيت5 هم قافيه گير نمي ياورد
انيتا:هي سلام
سلس:ترسيدم سلام
اني:چيكار مي كني
سلس:رو شعر جديدم كار مي كنم. هر كار مي كنم هم قافيه گير نياد
اني:بي خيال خسته نشدي اينقدر شعر گفتي
سلس:چرا خيلي
اني:خوب چرا يك كار جديد نمي كني
سلس:مثلا چي
اني:خوب مي دوني ما الف دال رو دو باره راه انداختيم گفتم شايد بخواي عضو شي
سلس: خيلي دوست دارم بايد چيكار كنم
اني:بيا اين فورم رو پر كن
..........
2دقيقه بعد سلس فورم رو كامل پر كرد
سلس:بيا اني جون تموم شد
اني:بده ببينم
همين طور كه اني داشت فورم رو چك مي كرد كه چيزي از قلم نيفتاده باشه سلس گفت:اني جون اولين جلسه كي ؟
اني:خبرت ميكنم
سلس:پس فعلا
اني:باي باي

سلس تصميم گرفت بره بيرون و يك كم هوا بخوره سر راه شعر نصفه نيمه اش را دور انداخت
.................
پرفسور جون اميدوارم مورد قبولت باشه


... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...


Re: **ثبت نام الف.دال**
پیام زده شده در: ۱۶:۴۴ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۵

مری تاتold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۳ یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۵:۵۳ جمعه ۳۱ تیر ۱۳۹۰
از سوری، لیتل ونیگینگ،ویستریاواک،شماره 12
گروه:
کاربران عضو
پیام: 284
آفلاین
هوا سرد و پاییزی بود......
آفتاب از پشت کوه ها با آخرین پرتوهایش با همه خداحافظی می کرد. غروب بود و سکوت همه جا را فرا گرفته بو......

_جرررررررررررررررر_....!

-این چیه آخه!

امیلی با تمام وجودش کاغذی را که دست مری بود گرفت و جر داد!
مری که هم خنده اش و هم تعجب کرده بود گفت: چی رو چیه؟ چرا اینطوری می کنی؟!

-زیادی ادبی شد بابا! خوشم نیومد!

-بابا می خوام توی ارتش دامبلدور قبول بشم ها! باید خوشگل و تر و تمیز و ادبی بنویسم.

امیلی با حرص گفت:با غروب پاییز و خداحافظی خورشید کسی تو رو عضو ارتش دامبلدور نمی کنه که.....سپس به فکر فرو رفت و ادامه داد:باید چیزهای هیجانی بنویسی...یه چی که به درد ارتش بخوره..

مری فورا گفت: ببین اگه منظورت دوباره دوف!دوف! و بوم!بوم! و دررررررر! و از این چیز هاست من نیستم! این ها رو بنویسمآنیتادامبلدور با کله پرتم می کنه بیرون.

امیلی با شیطنت گفت:..اینکه بهتره....تو با کله پرت بشی بیرون صدای بوم ایجاد می شه!منظورم همین بود! مثلا شروعش رو با این شروع کن:بوم!

مری که تا آن لحظه با یک ابروی بالا رفته به او نگاه می کرد گفت:بووووم! اوم! خوبه...بد نیست اصلا..! فقط یه اشکال کوچیک داره.

امیلی گفت: چه اشکالی؟

مری با حرص گفت: اینکه بعدش چی می شه؟

امیلی عینکی که روی میز مری بود را برداشت و مانند دانشمندها یکی از دسته های آن را روی چانه اش قرار داد و گفت: بذار فکر کنم.....بوم!اونوقت بعدش چی می شه! هیچی...آبشو می کشن چلو می شه.
و شروع کرد به خندیدن.

مری با عصبانیت عینک را از او گرفت و گفت: بده ببینم من اونو...مسخره بازی در نیار....منو بگو از کی کمک خواستم.....

امیلی قیافه ی مظلومانه ای به خود گرفت و گفت: مری جونم! مری جون؟ خوب بوم نشد یه دوف(ابروی مری بالا رفت) ...خوب باشه یه بوف!(مری با عصبانیت برگشت و او را نگاه کرد) ...باشه باشه...اصلا می گم یه کیو کیو چطوره؟

مری با سرعت از روی میز بلند شد و دنبال امیلی کرد! امیلی هم با خنده از اتاق در رفت.

-اوف....

مری نفس عمیقی کشید و دوباره سر میزش نشست.نگاهش به عینک روی میز افتاد و ناگهان خودش هم خنده اش گرفت. فکر بدی نبود. کیو کیو! که خودش هم عاشقش بود! اما شاید همین داستان خوب باشه!

-آره خودشه..!

مری فریاد زنان این را گفت و با خوشحالی مدادش را دستش گرفت.

امیلی در را باز کرد از لای در اتاق گفت: چی خودشه؟ بالاخره به حرف من رسیدی؟ می نویسی بوم!؟

و قبل از آنکه مری جوابی بدهد امیلی با سرعت وارد اتاق شد و مری را در آغوش گرفت!

- قربونت برم...می دونستم به حرفم گوش می دی..

مری خود را از او جدا کرد و گفت: نخیر نمی نویسم بوم!

قیافه ی امیلی وا رفت.
-پس چی می نویسی؟

-ایندفعه می خوام بنویسم جرررررررررررر!

-چی؟

مری شروع به نوشتن کرد:
هوا سرد و پاییزی بود......


می دونی اینا رو من چند وقت پیش نوشتم؟؟؟؟؟اما چون عتیقه شدن قیمتین عوضشون نمی کنم!!

-------------


Re: **ثبت نام الف.دال**
پیام زده شده در: ۱۶:۰۸ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۵

آنیتا دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۷ جمعه ۲۷ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۲۹ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۳
از قدح اندیشه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1325
آفلاین
دوستان عزیز!
از تاخیر پیش امده بی نهایت متاسفم. امیدوارم دیگر این اتفاق نیافتد.
--------

رون ویزلی عزیز:
شما عضو ارتش هستید و بنده به زودی آرم شما را آماده خواهم کرد.

سسیلیای عزیز:
نوشته ی خوبی بود. خیلی جالب ربط داده بودی. سوژه ی مناسبی بود و میشه گفت نوشتت به جز چند تا از دیالوگهات عالی بودند.
مثلا نباید بگی: هه هه هه ایولا!
چون استفاده از این لفظ نامناسبه. و بهتر اینه که توصیف کنی و بگی: در حلی که میخندید و از روی تاسف سری تکان می داد، گفت:...

فضاسازی مناسبی داشتی و به طور کل از نوشتت خوشم اومد. البته خیلی خیلی بهتر از ایناها میتونستی بنویسیش. اما از حق نگذریم، نوشته ی خوبی بود.

شما تایید شدید. موظف هستید در 2 تاپیک ارتش دامبلدور در هاگوارتز، و خانه ی 13 پورتلند در محفل فعالیت کنید.
پستها دنباله دار می باشند.
آرم شما را به زودی آماده خواهم کرد.( لطفا اسم انگلیسی خود را به پیام شخصی من ارسال کنید)

دین توماس عزیز:
نوشته ی خوبی بود، اما بهتر از اینها نیز می شد.
اشکال نوشته ی شما، آکنده بودن از دیالوگ بود! دیالوگهایی که بدون انکه توضیحی در مورد حالا فرد بدهند، نوشته شده بودند. و در ضمن، زیاد قوی نبودند.
دیالوگ باید پیش برنده ی رول شما باشد و به نوشته کمک کند.
خواهشمندم که دوباره این پست را خوانده، اصلاح کرده و دوباره بفرستید.
با امید به تایید شدن شما، دامبلدور

ابولهول عزیز:
پست شما لزوما نباید در رابطه با الف دال باشد.
نکاتی که به نوشته ی شما ضربه وارد میکرد:
1- داشتن دیالوگهایی بدون توصیف حالت یا کاری که انجام می داده اند.
2- توجه نکردن به ظاهر و شخصیت باطنی ابولهول.

پیشنهاد میکنم که ماجرایی را از گذشته ی خودتان تعریف کنید تا با توجه به آن، حضور شما را تایید کنم. مطمئنا نوشته ی زیبایی را ارائه خواهید داد.


منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!


Re: **ثبت نام الف.دال**
پیام زده شده در: ۱۴:۲۲ پنجشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۸۵

ابوالهولold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۰ دوشنبه ۱۹ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۹:۳۳ چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۷
از همین دوروبرا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 90
آفلاین
شب بود من در جنگل تنهاو غمگین نشسته بودم هیچ کس منو تحویل نمی گرفت واسه خودم معما طرح می کردم و جوابشو می دادم که یک دفعه دیدم یه چیزی داره به طرفم میاد اون فانگ بود که با عجله خودشو رو من انداخت وشروع کرد به لیس زدن من در همین موقع دیدم یک چیز عظیم الجثه داره با سرعت به طرف ما میاد او هاگرید بود
هاگرید فریاد زد:فانگ فانگ وایستا گم میشی
من:نه نگران نباش فانگ پیش منه
هاگرید جلو اومد:ابو الهول دوست قدیمی من
من:هاگرید این موقع شب انجا چه کار می کنی؟
هاگرید:می خواستم برم پیش هری یه کاره مهم باهاش داشتم که انگار فانگ بوی تو رو حس کردو به طرفت اومد
من:جنگل این موقع شب خطرناکه بهتره هرچه زودتر بری
هاگریدو فانگ رفتند و من دوباره در تنهایی به خواب رفتم

* * *
صبح روزه بعد من به طرف خانه ی هاگرید رفتم تا روزم را دوباره با تنهایی آغاز نکنم
تق تق تق...
هاگرید:کیه؟
من:منم هاگرید
هاگرید در را باز کرد:چه خوب شد که اومدی هری و رون هم اینجان
هاگرید با چای و آن کیک های همیشگی از من پذیرایی کرد من از هری و رون پرسیدم که هرمیون کجاست
رون:هرمیون رفته که ببینه کدام یک از بچه ها می خوان در جلسات الف...
هری نیشگونی به رون زد و گفت:منظوره رون اینه که هرمیون رفته...
من:نه هری بذار رون حرفشو بزنه
رون با نگرانی به هری نگاه کرد و هری چشم غره ای به رون رفت و گفت: راستشو بخوای من دارم یه کلاس سری تشکیل میدم که در اون دفاع در برابر جادوی سیاه درس میدم فرمه ثبت نامش پیش هرمیونه اگه بخوای می تونی پیش هرمیون بری و ثبت نام کنی
من هم با خوسحالی آنها را ترک کردم و به سوی هرمیون شتافتم.


اون بالا چه خبره؟؟؟؟


Re: **ثبت نام الف.دال**
پیام زده شده در: ۲۲:۱۱ سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۵

سسیلیاold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۸ شنبه ۵ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۰:۲۷ پنجشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۰
از borje grifindor
گروه:
کاربران عضو
پیام: 52
آفلاین
ميخوام بدونم چرا من تاييد نميشم اين انيتا چرا اينارو نميخونه انيتا جون تورو خدا


دختران روستا به شهر فكر مي كنند! دختران شهر در آرزوي روستا مي ميرند! مردان كوچك


Re: **ثبت نام الف.دال**
پیام زده شده در: ۲۰:۰۱ دوشنبه ۹ مرداد ۱۳۸۵

دین توماس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۶ شنبه ۲۴ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۱۳ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۳
گروه:
کاربران عضو
پیام: 22
آفلاین
دین توی حیاط سفید از برف هاگوارتز نشسته بود.
روی درخت ها رو برف پوشونده بود و اونا رو کاملا"سفید کرده بود دین که کاری نداشت بکنه داشت با خودش فکر میکرد:
دین:اه...حوصله ام سر رفت بس که توی این حیاط نشستم بازم باید اون قدر این ور اون ور پرسه بزنم تا شب بشه و برم به خوابگاه و بخوابم منو باش که با خودم گفتم تعطیلات برم خونه چیکار او جا که نمیتونم جادو کنم این جا ممیمونم و با بچه ها برف ها رو جادو میکنیم و با هم بازی میکنیم اما حالا این جا تنها نشستم و هیچ کاری ندارم که بکنم.
در همین افکار بو دکه ناگهان:
دنیل:چیه دین چرا این قدر پکری؟
دین:ولی انگار تو خیلی خوشحالی.
دنیل:خب چرا نباشم؟
دین:میشه بگی چرا این قدر خوشحالی؟
دنیل:اول تو بگو چت تا بعد من بهت بگم.
دین:هیچی بابا حوصله ام سررفته!
دنیل:حوصلت سر رفتههههههه! آره!
دنیل:خب این که قصه خوردن نداره چرا زود تر نیومدی به من نگفتی جناب.
دین:مثلا"تو میخواستی چیکار کنی؟
دنیل:بیا بریم تا بهت بگم.
دنیل پله ها رو دو تا یکی بالا میرفت دین هم مجبور بود همین کارو بکنه چون دستش تو دست دنیل بود.
بعد از کلی دوییدن بالآخره به راهروی طبقه ی هفتم رسیده بودن.
دین که پهلو هاش درد گرفته بود دستش گذاشت رو پهلوهاشو با عصبانیت گفت:
دین: من که این جا چیزی نمی بینم تا باهاش مشغول بشم.
دنیل:حالا چرا عصبانی میشی! یه لحظه وایسا الآن میبینی!
بعد دنیل پیش یه دیوار رفت رو به دین کرد وگفت:پس منتظر چی هستی بیا این جا راه برو به اتاق الف دال فکر کن.
با این که از نظر دین کار مسخره ای بود نه نگفت همون کاری رو کرد که دنیل داشت میکرد یهو یه در رو به روشون ظاهر شد!
دنیل دست دین که تعجب کرده بود کشید و با هم رفتن تو اتاق.
در کل اتاق با حالی بود کفش پر از کوسن های رنگ و رنگ بود. پیش یه میز چند تا صندلی چرم مشکی چیده بودن.
دنیل به کاغذی اشاره کرد دین اونو گرفت و خوند:
(( به نام خدا
ثبت نام اعضای الف دال :
اگر مایل هستید که عضو گروه الف دال شوید اسم خود را پایین اسم های دیگر بنویسید و مقابل آن را امضا کنید توجه داشته باشید که بعد از ثبت نام دیگر نمیتوانید تغییر عقیده داده و از گروه خارج شوید.
رئیس گروه:آنیتا دامبلدور.))



Re: **ثبت نام الف.دال**
پیام زده شده در: ۱۵:۳۶ دوشنبه ۹ مرداد ۱۳۸۵

سسیلیاold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۸ شنبه ۵ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۰:۲۷ پنجشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۰
از borje grifindor
گروه:
کاربران عضو
پیام: 52
آفلاین
صبح قشنگی بود.من و تام با اسبامون تو دهکده جولون میدادیم.هیچ وقت به اون اندازه خوشحال نبودم.از زمان اشنایی من و تام یه سال و نیم میگذشت و اون تازه از من خاستگاری کرده بود و این بزرگترین ارزوی قلبی من بود.من پریرو بودم و میتونستم هر کی رو که بخوام عاشق کنم اما تام خوب مقاومت کرده و حالا شکست خرده بود.
از اون روز سه سال میگذشت و من یه همسر خوب داشتم اما اسم اون تام نبود ویکتور بود.یه سال بعد اون موضوع تام منو ول کرده بود و رفته بود با یه دختر زشت به نام مروپ ازدواج کرده بود و :
تق تق تق
من:الان میام
درو باز کردم و
من:خدای من تام اااااااا...پس خانومت کو؟؟؟
تام:اوه سسیلیا عزیزم اون منو فریب داد من واقعا معذرت میخوام اومدم بگم هنوز دوست دارم حتی بیشتر از گذشته
من:هه هه هه بابا ایولا نه تام من همسر و یه بچه ی توی راه دارم چی میگی تام؟؟؟اون موقع که منو ول کردی باید فکر حالاشم میکردی, اون بهت معجون عشق داده بود درسته؟؟؟همونی که من قبل رفتنت بهت گفتم اما تو اهمیتی ندادی تام
تام:من فکر کردم تو که یه همچین حرفی زدی شاید
من:نه تام من هرگز به همچین کاری احتیاج ندارم
تام:درسته اما تو از کجا میدونستی؟؟؟
من:تام من یه جادوگرم قصد داشتم اینو بهت بگم و الانم همسرم میدونه که من جادوگرم.وااااااااااااااااااااااااااااای غذام سوخت
من به سمت اشپزخونه رفتم و تام هم وارد خونه شد
من:اوه تام چرا اومدی تو اگه ویکتور بیاد خیلی بد میشه.تام من همسرمو دوست دارم و الانم ازت میخوام زود از اینجا بری
تام:سسیلیا من باید برات...
من:باید برام یه لطفی بکنی و زود بری بیرون
به سمت در رفتم و ان را باز کردم
من:ببین من نمیخوام با یه بچه بدون شوهر برگردم خونه ماما و پاپام اونم بعد کاری که تو باهام کردی
تام:اما من زن حاملمو به خاطر تو ترک کردم
من:و من رو به خاطر مروپ،تام تو خیلی پستی نامزدتو به خاطر یکی دیگه ترک میکنی و وقتی اون حامله شد ولش میکنی میری پیش نامزدت که الان بار داره هه هه هه هه
****
و حالا امروز که پنجاه سال از ان ماجرا میگذره هرگز خودمو نمیبخشم که چرا بجای اینکه سرش فریاد بکشم باهاش صحبت نکردم تا راضی بشه برگرده پیش زن و بچش که شاید الان لرد ولدمورتی وجود نداشت
(البته من هنوز 29 سالمه ها فکر نکنید 70 80 سالمه اخه ما پریروها هر سنی که بخوایم میمونیم)


دختران روستا به شهر فكر مي كنند! دختران شهر در آرزوي روستا مي ميرند! مردان كوچك


Re: **ثبت نام الف.دال**
پیام زده شده در: ۹:۱۱ دوشنبه ۹ مرداد ۱۳۸۵

سیریوس بلکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۳ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۳:۰۹ سه شنبه ۷ اسفند ۱۳۸۶
از بارو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 100
آفلاین
انیتا من یه سوال دارم :
همون طور که میدونستی من قبلا با شناسه ی الیور وود عضو ارتش بودم و می فعالیتیدم .
حالا که من شناسم رو تغییر دادم ( یه شناسه ی جدید گرفتم ) ، آیا باید دوباره نمایش نامه بنویسم و در خواست بدم ! " یا نه" ؟


--------------------------------------------------------------------------
اگه جمله بندیش مشکل داشت ببخشید چون خیلی با سرعت نوشتم .


[color=0033CC]چقدر غمناک است وقتی ققنوس تنها دوست او بر بالای سرش م�







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.