هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: مدیریت جلسات حضوری سایت (غیر رسمی)
پیام زده شده در: ۱۵:۰۴ چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۵
#65

استرجس پادمور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۳ شنبه ۷ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۵۴ دوشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۸
از یک جایی!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 3558
آفلاین
با سلام

آقا منم رو هم حساب كنيد....هستم تا آخرش...

موفق باشيد
استرجس پادمور


تو این سایت از نوجوانی بودیم تا الان ... خیلی وقت ها دلمون شکست خیلی وقت ها هم از خوشحالی نمیدونستیم چی کار بکنیم ... یادش بخیر ...

تصویر کوچک شده


Re: مدیریت جلسات حضوری سایت (غیر رسمی)
پیام زده شده در: ۱۴:۴۵ چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۵
#64

آناکین مونتاگ old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۲ شنبه ۷ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۰۰ چهارشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۹
از 127.0.0.1
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1402
آفلاین
من همونطور که تو بهت گفتم امکان داره بیام . اگه بتونم . ولی اگه شما برنامه ی خاصی دارین اونجا منو توش حساب نکنید فوقش میاد چتر توماس میشم دیگه



Re: مدیریت جلسات حضوری سایت (غیر رسمی)
پیام زده شده در: ۱۴:۰۲ چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۵
#63

توماس جانسونold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۲ سه شنبه ۱۲ آبان ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۸:۲۱ چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۵
از قصر كرنوال
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 334
آفلاین
اهم...

میام من...
چکشم رو هم میاریم
عجب کار باحالی کردین که اینجوریش کردین...اینجوری ملت ارزشی نمیان(معلومه)

همین.


کاهنان مصری سه هزار سال قبل از میلاد این کتیبه قدرت و قهرمانی را پیدا کردند و برای آن محافظانی گذاشتند.تا 3 سال پیش کسی آخرین محافظ ر�


Re: مدیریت جلسات حضوری سایت (غیر رسمی)
پیام زده شده در: ۱۳:۴۸ چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۵
#62

هلنا گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۵۶ یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۱:۴۵ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
از هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
پیام: 447
آفلاین
خیلی فوری شد با عرض شرمندگی باید الان اعلام کنم که:

که میتینگه 5 شنبه 30 شهریور 85 اخرین میتینگه تابستونه ...

زمان:ساعت 4

مکان:واسه اینکه هر کی هر کی نشه باید از خودم بپرسید اینجا اعلام نمیشه البته به احتمال زیاد البوس(میلاد)به پیام شخصی بچه ها میگه

با ورود خودتون ما رو خوشحال کنید

این میتینگ هم اینکه اخرین میتینگه تابستونه و هم اینکه با حضور راجر دیویس و جیمز پاتره


لطفا اینجا اعلام کنید که میاین یا نه

شرمنده


ویرایش شده توسط هلنا گرنجر در تاریخ ۱۳۸۵/۶/۲۹ ۱۶:۰۴:۳۳

««دلبستگی من به جادوگران و ""اعضایش"" بیشتر از اون چیزیه که فکرش رو میکنید»»
دامبل جمله Û


Re: مدیریت جلسات حضوری سایت (غیر رسمی)
پیام زده شده در: ۱۱:۲۷ دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۸۵
#61

روبیوس هاگریدold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۳ جمعه ۲ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۲۳ جمعه ۱۹ تیر ۱۳۸۸
از يه ذره اون ور تر !‌ آها خوبه
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 336
آفلاین
به نام خالق رنگ و زیبایی

من هم همه ی کارهایم رو کرده بودم تو این میتینگ ارزشی با شرت ورزشی همراه شکیرا و سگ آقای پتی بل سوپر سگ سوپر قق و ........ شرگت کنم اما دوستان به خوبی آگاهند که چه اتفاقی برای من افتاد !
انشاءلله دفعه ی بعد !

امپراطور چیگی نوشته : ایشالله میتینگه بعدی !

فرهاد جان گیرت آوردم میتینگه بعدی 5 شنبست نیای دیگه هگر قاطی میکنه !


شناسه قبلیم
اگه میخواین سوابقمو بدونید حتما یه سر به اطلاعات اضافی من بزنید !


Re: مدیریت جلسات حضوری سایت (غیر رسمی)
پیام زده شده در: ۳:۴۲ دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۸۵
#60

آرتور ویزلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۳ پنجشنبه ۵ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۵:۲۳ جمعه ۲۹ بهمن ۱۳۹۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 390
آفلاین
چرا برای من دعوتنامه نفرستادید؟
اگه نمی فرستید لا اقل توی اخبار بنویسید ملت بیان
من دلم می خواست بیام ولی نمی دونستم.


عاقلان دانند...


Re: مدیریت جلسات حضوری سایت (غیر رسمی)
پیام زده شده در: ۲:۵۲ دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۸۵
#59

دارک لرد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۱ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۲:۳۷ دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۱
از پیش دافای ارزشی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 823
آفلاین
ایول ایول! جای من خالی! می‌بینم که اساسی بهتون خوش گذشته! کاش بودم منم! شکیراش 10 از 5 بوده مثل این‌که! گزارش میتینگا خیلی توپ بود! کلی خندیدم! (بسه دیگه علامت تعجم خز کردم!!!!!!!)


در پایان ایول و امیدوارم میتینگ‌های بعدی بیام!


!ASLAMIOUS Baby!


Re: مدیریت جلسات حضوری سایت (غیر رسمی)
پیام زده شده در: ۰:۵۴ دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۸۵
#58

کریچرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۴ یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۳:۲۰ پنجشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۲
از خانه ي شماره 12
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1232
آفلاین
مرگ بر انان که سخنان پوچشان نزدم چون وز وز بال مگسان است

شب قبل من در نت
من: پيام فردا بهت زنگ ميزنم بيدارت ميکنم بعد آژانس بگير بيا کنار پل من اونجام با هم بريم
پيام: باشه
من: تلفن رو بزاري پيش خودت ها کس ديگه اي بر نداره من ضايع شم
پيام : خيالت راحت

صبح ساعت 4

من در حال زنگ زدن
من : سلام پيام
صدا: سلام
من: بلند شو حاضر شو
صدا: من؟
من: اره ديگه زود باش آژانسم بايد بگيري
صدا: با کي کار داري
من: پيام حالت خوبه؟
صدا: من پيام نيستم
- پيام ... پيام .. رفقيته
من:

نيم ساعت بعد
مکان ميدان ونک

من رو به راننده آژانس: اقا چقدر شد؟
راننده: 3500
من: ماااااااااااااا چه خبره
راننده : نيم ساعت معطلي داشتم , يک کيلومتر دنده عقب تو اتوببان اومدم , چهار تا دور خلاف زدم
قيافه ي اينم تحمل کردم( پيام رو نشون ميده)
من رو به پيام: چه غلطي کردي؟
پيام:

به سمت جمع شتافتيم
از دور برادر حميد و فنگ و ققي ديده ميشدند و در کنار اونا کلي آدم ديگه
دقيقا کنار ما 5 تا پسر 0 از 5 و دودي و معتاد و ضايع وايستاده بودن
من بعد از سلام و احوال پرسي: ققي ميگم اينا با ما نيافتن خيلي ستمن
ققي: فکر نکنم

همين طوري نشستيم و همه اومدن ( دفعه ي قبل تاخيري وجود نداشت و همه فکر ميکردن مثل قبله و زود اومده
بودن جا نمونن)
من در حال صحبت و خنده بودم که يکي گفت: کريچ نيشت رو ببند چرا حرکت نميکنيم
من: ها؟ خوب حالا الان ميرم ببينم چي به چيه

يک ربع بعد

بچه ها با من بياين تا ماشين اومد بپريم بالا چون حال حوصله ندارم سر جا دو ساعت با بقيه کل کل کنيم
همه: باشه برو هوات رو داريم

ماشين مي ياد و جلوي پاي ما وايميسته
من و بينز ميپريم بالا و ميريم عقب اتوبوس جا ميگيريم
بعد برميگريدم ميبينيم هيچ کس دنبالمون نيومده
يک آقايي: برو کنار بزار بشينيم ديگه
من: آقا اينجا جاي کسيه
مرده: نصف اتوبوس رو گرفتي برو بچه
و ملت يکي يکي مي يان صندلي ها رو ميگيرن
من: نکنين .... برين پايين اينا مال ماست


پايين اتوبوس

من: کدوم گوري بودين
همه: ها؟
من:چرا نيومدين
همه: اشکال نداره با بعدي ميريم
اون پسرا هم با ما اومدن بالا با ما هم اومدن پايين

2ساعت بعد

يک ماشين دوباره مي ياد

باز من ميپرم تو و اين بار علاوه بر بينز دو نفر ديگه هم مي يان اما باز هم جا کمه و
باز هم پياده ميشيم

من: باز که اينجايين
برو بچ: با بعدي ميريم
شوهر شکيرا: بعديي وجود نداره همه با همين برين اگرم جا نيست سر پا وايستين
ما: مااااااا چرا آخه
شوهر شکيرا: نترسين بابا ميدون آزادي يک ماشين ديگه هست اونجا شما رو ميفرستم تو اون ماشين
ترسيدين نه؟
ما:


دوباره سوار شديم و چون همه جا ها پر بود به صورت هاي دو نفره و سه نفره و روي بوفه و کف زمين و آويزون
از ميله مستقر شديم
در اينجا ولدي رفت جلو کنار شکيرا و خواست با او گرم بگيره اما خبر نداشت شوهر شکيرا هم اونجاست
( باز منو ضايع کن)

نيم ساعت بعد ميدان آزادي

شوهر شکيرا : اون گروه 18 نفري بياد بره تو اون ماشين
ما رفتيم تو اون يکي ماشين و عقب نشستيم و کلي حال داد و خيلي جامون خوب بود
اون پسرا دوباره دنبال ما اومدن
( ما عقب بوديم وسط خالي بود جلو هم اون پسرا با يک زنو شوهر بودن)

در حال حرکت

برو بچ دارن سيستم گوش ميدن و در فضا هستن
يکي از اون پسرا از اون جلو بلند ميشه مي ياد عقب
پسره: بچه ها يک سي دي قري ندارين بزاريم برقصيم
ما: هوق .... نه همينه
پسره : اِ خوب باشه

مدتي بعد

يکي: بچه ها گناه دارن سيستم بسه قيافه هاشون رو نگاه کن
يکي ديگه: خوب برين سي دي رو عوض کنين
من: ارا بزاريم
همه: موافقيم کلي تنوعه

يک ساعت بعد

شوهر شکيرا: بياين پايين برين تو اون يکي ماشين
ما: چرا ما راحتيم
شوهر شکيرا: ما نارحتيم ميخواين يک ماشين رو خالي بفرستيم؟
ما: خالي چيه فقط پس ما چي هستيم
شوهر شکيرا: 10 تا صندلي خاليه و اين براي ما ضرر بسيار هنگفتيه
ما: پچه پر رو

در اون يکي اتوبوس

من: اينجا که جا نيست
شکيرا: چرا هست
من: ما نميخوايم پخش و پلا شيم اين طوري نصفيمون ميرن يک جا نصميمون ميره يک جاي ديگه
شکيرا: نگران نباش درستش ميکنم
ما: چون تويي باشه

3 مين بعد

شوهر شکيرا: پياده شين برين تو اون يکي اتوبوس
ما: چرا؟
شهور شکيرا: تسمه ي اين سوخته
ما: اي گل بگيرن تورتون رو

در اينجا اون حادثه ي نا خواسته رخ داد و بچه ها به دو گروه تقصيم شدن
گروه اول: من و لوپين و همراه لوپين و دامبل و رزمرتا و همراه رزمرتا و هنزل
گروه دوم: اکتا و بينِز و ولدي و ققي و فنگ و حميد و پيام و بلر و همراهان بلر

توي ماشين ما
من دو تا صندلي داشتم
ميلاد هم دو تا صندلي داشت
يکي ديگه هم دو تا صندلي داشت
من سرم رو رو يک صندلي گذاشتم و پام رو رو يکي و کلي راحت لم دادم( گويا دوستان تو اونيکي ماشين به حالت زيپ در اومدن به هر حال مشکل خودشونه به من ربطي نداشت)
دامبل هم همين کارو کرد ولي هي دم گوش من وز وز کرد

دامبل: کريچ کي ميرسيم
من: نميدونم
دامبل: کريچ دريا هم ميريم
من: آره
دامبل: من زنگ زدم دريا طوفاني بوده
من: شنا نميخوايم بکنيم که
دامبل: من ميخوام .... ميخوام تا وسط دريا برم.... و ديگه بر نگردم
من: مااااااااا چرا؟
دامبل:...

يک ساعت بعد

من: دامبل بسه غلط کردم پرسيدم
دامبل: خداييش تو بگو من چي کار کنم
من: همون خودت رو بکش
دامبل: کمکم کن
من:

در اين بين يک عده شاکي شدن و گفتن اين چه وعضشه ساعت 11 شد هنوز 10 کيلومتري تهرانيم
بر گرديم پولمون رو بدين
شوهر شکيرا: دوستان ما هم ناراحتيم ولي تقصير ماست ترافيکه؟ ما از جلو خبر داريم خلوت ميشه در ضمن پولتون رو هم پس نميديم


محل خوردن صبحانه

همگي پياده شديم و من با ديدن ولدي و برو بچ شاد شدم
من: سلام ولدي چطوري؟
ولدي با تريپ رپ: سلام کريچ
من شدم بوق پيچ
از بس تکون خورديم تو هر پيچ
من: ها؟ بابا رپ

در اينجا همه برو بچ اون ماشين حرفاشون رو با رپ ميزدن
و برو بچ اين ماشين به اونا نگاه عاقل اندر سفيه مينداختن

شکيرا که ديد همه رفتن تو رستوران و ما هنوز بيرونيم: بچه ها ما شما رو اذيت کرديم ولي شما ما رو اذيت نکنين برين تو
من: ببين ما برگشتيم بايد کنار هم باشيم ها خودت گفتي درست ميکنم
شکيرا: باشه سعيم رو ميکنم
من: سعي کافي نيست حتما بايد کنار هم باشيم
شکيرا: حالا برين صبحانه بخورين
من تو دلم: صبحانه ساعت 12 به درد عمت ميخوره

بعد از خوردن صبحانه که مخلوطي از چيپس و پنير مونده و نون خشک شده بود رفتيم پاي اتوبوس
ما چون زودتر از همه خورده بوديم زودتر رسيديم و وقتي در اتوبوس باز شد ما رفتيم تو نشستيم
بعد از چند دقيقه بقيه هم يواش يواش اومدن
ملت: چرا جاي ما نشستين؟
يک آقايي: جاي ما اينجاست
يک خانم: هر کي بره جاي خودش بشينه
من : زور نگين اينجا جاي ماست ما بايد کنار هم باشيم تازه زودتر جا رزرو کرديم
در همين حين يک خانم و آقا اومدن
آقاهه: از جاي ما بلند شين
هيچ کس جواب نداد
من: برو اون يکي ماشين گير دادي ها
يکي بهم سيخونک زد
خانمه: اذيت نکنين ما جايي نميريم
من: واسه شما دو نفر 17 نفر الاف بشن؟
يکي از پشت: متين اينا با مان همراهاي سعيدن
من: خوب زودتر بگو
در اينجا ملت با زور مقداري از صندلي ها رو پس گرفتن و من از شدت عصبانيت رفتم دنبال شکيرا تا
تکليف ما رو روشن کنه

من رو به شکيرا: برو اين ديوونه ها رو ببر يک جاي ديگه
شکيرا: باشه
در اينجا چون 14 نفر از بچه ها توي ماشين بودن و 10 نفر هم از افراد غريبه اون عقب بودن و شکيرا و شوهرش هم
اون عقب بودن و تو يک گله جا يک ايل آدم بودن من ديگه نرفتم تو به هر حال يک جاهايي بايد جوون ها خودشون رو نشون بدن
و ياد بگيرن از حقشون دفاع کنن

صداهاي داخل اتوبوس

- برين پايين
* نميريم
- هر کي جا خودش
* جاي ما همين جاست ميخوايم کنار هم باشيم
-اعصابم رو خورد کردين
* به درک اعصاب ما هم خورد شده
-اگه همين الان سر جاتون نشينين ميريم تهران
* بريم
-برين پايين وگر نه پيادتون ميکنيم
* پولمون رو بده خودمون پياده ميشيم
- اي خدا من چيکار کنم

بعد از کش مکش فراوان هيچ اتفاق خاصي نيافتاد و فقط جاي افراد دو گروه تغيير کوچکي کرد به طوري که بلر و پيام رفتن اون ماشين و من و دامبل و هنزل و رزمرتا اومديم اين يکي پيش بقيه

بعد از راه افتادن ماشين
اعصاب برو بچ اندکي داغون
شکيرا از جلوي ماشين مي ياد
- بچه ها ببخشيد سرتون داد زدم بلند شين برقصين
ما:
شکيرا: بلند شين ديگه و يک قر دادو رفت جلو
در اينجا اون پسرا که از اول اعصاب خودشون رو چسبونده بودن به ما بودن بلند شدن به رقصيدن و من شک ندارم يک چيزي خورده بودن چون حداقل 5 ساعت رقصيدن
در اينجا يکي بلند شد و دست منو کشيد ولي از اونجايي که رقص بلد نيستم عمرا بلند نشدم
اما دامبل که منتظر يک تعارف کوچولو بود بلند شد و بندري زد

مقداري بعد نوار خز شده بود و ما خودمون شروع کرديم به خوندن و به حق گوي سبقت رو از کل اتوبوبس ربوديم و مقداري روي اعصاب همه
با اهنگهاي عمو زنجير باف و يک آهويي دارم خشوگله و عمو سبزي فروش راه رفتيم

ساعت 5 عصر
رستوران براي صرف غذا

ما وارد شديم و اومديم بريم يک جاي خوب بشينيم که شوهر شکيرا خفتمون کرد و گفت شما برين اون ميزنه که شمارش 13
هست بشينين چون اون مخصوص شماست
عده اي از بچه ها سخن شوهر شکيرا رو به اونجاشون حواله کردن و رفتن اونحايي که دلشون ميخواست

روي ميز شماره 13

همه دارن غذا ميخورن
ما: پس اين غذا چي شد
ولدي: همش واسه اين شماره ميزه هست

يک ربع بعد عده ي زيادي غذاشون رو خوردن و ما هنوز در حال تماشاي اونا هستيم
بالاخره يکي دلش ميسوزه و مي ياد غذاي ما رو ميده اما نصفه به طوري که ولدي و سه نفر ديگه بازم غذا ندارن
نيم ساعت بعد ولدي قاطي ميکنه و يک داد ميکشه که همه بر ميگردم
ولدي: من غذا ميخوام
گارسون: مگه نخوردي؟
ولدي در حالت انفجار: نـــــــــــــــــــــــــــه
يک ساعت بعد در حالي که همه غذا خوردن توي اتوبوس نشستن و منتظر ولدي و دو سه نفر ديگه ان تا غذاشون رو بخورن

کنار دريا

يک ربع بعد از غذا خوردن ميرسيم کنار دريا و بچه ها مي پرن پايين و به صورت هاي مختلف از خودشون عکس ميگيرن
بعد ميريم اون ور تر و عده اي جو گير شده کفششون رو در ميارن تا پاشون رو خيس کنن( مثل اين دخترا)
اما از اون جايي که دريا طوفاني بود هر موج تا بالاي کمرشون مي اومد و اونا بعد از مدتي تصميم گرفتم کلا شنا کنن و
با تمامي لباساشون رفتن توي آب و ارزشي بازي خودشون رو اينجا هم به نمايش گذاشتن و هر چند دقيقه يک بار يکي
مي اومد بيرون و گوشي يا پول يا امپي تري پليرش رو که کاملا خيس شده بود ميداد به بقيه( آي کيو ها همه ملخ)

مجددا براي اين که ملت خيس لباسشن رو عوض کنن زودتر از بقيه رفتيم تو ماشين
دامبل: بچه ها جلوي من وايستين من لباسام رو عوض کنم
ملت : آقا چرا سر پا وايسادين بشينين ديگه
ققي: نياين بالا کريچ بگو نيان من لباس بپوشم
من: بدوئين ديگه ملت پشتمون وايستادن
داميل: سنگ پاي من کوش؟

يک ربع بعد , بعد از مستقر شدن و کلي فحش شنيدن از ملت بابت الاف کردنشون
دامبل همچنان: اين دماغ گير منو نديديدن؟
عينک شنام رو هم پيدا نميکنم
همه: ميلاد خفه شو
( لازم به ذکره در حين سفر ميلاد متقاعد گشت خودکشي نکنه و تا حدودي از ياس فلسفي بيرون آدم و به زندگي اميدوار شد
که اي کاش نميشد)

مجتمع نمک آبرود

توصيف فضا: هوا ابري , درها بسته , سرها در گريبان , دستها پنهان ,نفسها ابر , دلها خسته و غمگين , درختان اسکلتهاي بلور آجين ,
زمين دل مرده , سقف آسمان کوتاه , غبار آلوده مهر و ماه نمک آبرود بسته اس

شکيرا و شوهرش در اين لحظه غيب ميشن و ملتي که اندکي خوش بين تر بودن رفتن باجه بليت فروشي تا با چشمان خود
ببينن که همه چيزو باختن
( البته همون بهتر که بسته بود چون ساعت 8 شب همه جا تاريک , چشم چشمو نميديد , نيم ساعت بيشتر وقت نداشتيم بارون هم ميومد )

همگي به سمت کافه و بازارش حرکت کرديم
بينز در اين لحظه همه را اغفال کرد و با پول ملت خودش را مهمان کرد و تا مدتها در مورد اين اقدام
ناجوانمردانش حرف ميزد و حال ميکرد
پس از مدتي دوباره سوار شديم و برگشتيم
در راه برگشت يک فيلم صفر از 5 گذاشتن که نيم ساعتش صدا نداشت نيم ساعتش نه صدا داشت نه تصوير نيم ساعتشم سانسور شده بود

ساعت 3 شب به تهران رسيديم و به دليل اين که اصلا حس هيچي نبود و به قصد مرگ خسته بوديم سريع به سمت خونه رفتيم

*********************************

خداييش خودم خسته شدم اين طولاني ترين پستم بود فکر کنم


كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر


Re: مدیریت جلسات حضوری سایت (غیر رسمی)
پیام زده شده در: ۲۳:۱۲ یکشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۸۵
#57

فنگ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۴۴ شنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۰
از ساختمان مركزي حذب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 148
آفلاین
ساعت سه با صداي شيرين زنگ تلفن از خواب پريدم پشت تلفن كسي نيست جز برادر حميد...
حميد:ساعت سه صبحه هنوز بيدار نشدي؟ بدو حاضر شو من نيم ساعت ديگه دره خونتونم به كفي هم زنگ بزن بگو ساعت چهار تجريش باشه.
من با حالت خواب آلود:اوكي...
ساعت سه و پنج دقيق....
من:الو سلام كفي ساعت پنج تجريش باش.
كفي:اوكي.
ساعت سه و ربع دقيقه...
تلفن زنگ ميزنه
سعيد بلر:الو سلام سهيل اون دي وي ديه كه قرار بود بياري بياريا.
من:اوكي
ساعت سه و بيست و پنج دقيقه....
كفي:سلام سهيل دلم برات تنگ شد.
من:ماااااااااا بابا بزاريد من لباس بپوشم نميرسما.
خلاصه در عرض پنج دقيقه به سرعت آلفا جت حاضر شدم و خودمو به محل قرار با برادر حميد كه سره كوچمون بود رسوندم.
ساعت سه و نيم صبح در كوچه هاي تنگ و تاريك تهران در كنار برادر حميد به سمت تجريش به راه افتادم ...
در ميان راه چند عدد افغاني مارا به سره منقل دعوت كردند
جالب اينجاس وسط ميدون تجريش در حال ساختن خود بودن و ماشين شهرداري از بغلشون رد شد فكر كنم يه بوقم براشون زد.
خلاصه راس ساعت چهار از ميدان تجريش با پايه پياده به سمت ونك به راه افتاديم و دويديم و من كم نياوردم ولي اين كفي كم آورد.
خلاصه بعد از دويدن ها سوار شدنهاي فراوان به ميدان ونك رسيديم و شاهد سيل عيم مردم ارزشي بوديم كه همه مثل ما ميخواستند برن يه جاي خوب.
بعد از گذشت چند دقيقه بقيه دوستان مارا آبياري نموده و تشريف آوردن در بين آنها اكتاويوس پيرمرد و بينز جيگر در جمع ما تازه بودند.
خلاصه در ساعت پنج اتوبوسي آمد و ما همه حال كرديم با اين تور كه اينقدر همه چيش سره وقته خلاصه سوار اتتوبوس شديم ولي توتطيه آمريكاي جهانخوار زودتر از آنچه فكرش را ميكرديم مارا از اتوبوس بيرون انداخت و ما گوشه خيابون نشستيم(دقيقا مثل عمله هاي افغاني)
بعد از گذشت چندين ساعت همه كف كرده بودند كه چرا هوا داره روشن ميشه خلاصه بعد از سالها اتوبوسي اومد و تور ليدر خوش اندام ما كه تلفيقي از شكيرا و سگ آقاي پتي بل بود مارا به درون اتوبوس توپي برد و خلاصه مارا تا سره جاده ي آزادي بردند و در راه موزيك ويديوهاي زيبايي همچون(جيگرتو بخورم بامرام-عشقت منو خورده منم تو رو بخورم خوشگله-محبوبي محبوبي تابستونه گرمه)
ما را شاد كردند.
خلاصه بعد از آن سوار اتوبوسي شديم كه خيلي خوب بود و بچه ها همه شاد بودند يك سري از جوانان بيكار اين مرز و بوم هم در جلوي اتوبوس بودند و وقتي ما آهنگهاي سيستم آف ا دان رو گذاشتيم با ما شديدا برخورد كردند و گفتن ما قر تو كمرمون گيره اووقت شما از اين آهنگا ميزاريد بوقيا؟ما هم كم نياورديم و آهنگهايي از ارا براشون گذاشتيم تا قشنگ خوابشون ببره ولي اين شيطون بلاها بلند شدن با آهنگهاي سيستم و ارا هم رقصيدن.
بعد از اينكه ما خيلي توي توهم بوديم دوباره اتوبوساي مارو عوض كردن و هيده نفر كلت بدبخت رو چپوندن توي ته اتوبوس تا جاييكه همه احساس لهيدگي بهشون دست داده بود.
خلاصه بعد از گذشت چند ساعت ملال انگيز همه وارد جاده ي ارزشي چالوس شديم روي كوه نوشته بودن ساندويچ
ترافيك خيلي سبك بود در هر دو ساعت يك كيلومتر حركت ميكرديم.
در راه همچنان با كليپهاي زيبايي كه از تلويزيون پخش ميشد انرژي مضاعف ميگرفتيم.
شكيرا يه تيكه دنس اومد كه خيلي قشنگ بود و چشم همه گرد شده بود حالا به دليل رقص بود يا چيز ديگه من نميدونم
كمي از شوهر شكيرا براتون تعريف كنم مردي با هيكلي ورزشي مشكوك به سگ آقاي پتي بل پاچه گير از نوع خفن و خيلي خفن بود همه جوره هم شكيرا رو ساپورت ميكرد واقعا عشق رو بايد از اين دو جوان پير ياد گرفت.
هوم ولي واقعا ما خيلي بدبختيم به جاي اينكه يه دو تا پنج از پنج بياد وسط برقصه چهار تا پسر سيبيل كلفت در حال بندري زدن بودن و چون پشتشون به ما بود هيچ ويوي خوشايندي نداشت البته برادر حميد چشماش گرد شده بود.
خلاصه بعد از گذشت ده بيست ساعت ساعت دوازده ظهر براي صبحونه پياده شديم و به رستوران باحالي وارد شديم و هنوز وارد نشده گارسون شرع كرد فحش دادن كه آروم باشيم(صد رحمت به بوف)
كسي هم نديد كه كريچر رفت مرلينگاه
خلاصه بعد از ديدن منوي صبحانه كه بسيار متنوع بود من گزينه عسل و خامه را انتخاب كردم ولي هرچي خامه عسل خودمو ديدم ديدم مثل بقيه ينست حدس زدم ماله من يه چند سالي قدمت داره پس لب بهش نزدم.
بعد از خوردن صبحانه همه بچه ها در يك عمليات چريكي پشت يك اتوبوس رو تصرف كردند ولي شكيرا در حالي كه از گوشاش دود بيرون ميزد داخل شد و درخواست كرد هركس مثل بچه ي خوب سره جاي خودش بشينه اينجا بود كه...
ارباب ولدي كبيريت خودشو نشون داد و بلند شد و با صداي گيراي خودش شكيرا رو ترسوند و از حقوق بچه ها دفاع كرد و من كلي حال كردم آفرين ارباب خلي حال دادي خلاصه اين جنگ اتوبوسي تبديل به جنگ صحرايي شد ما زا ماشين پياده شديم و به صحرا رفتيم برادر حميد شگفت انگيز به شخصه حال سگ آقاي پتي بل رو گرفت و همينطور بچه ها همه تركوندن و خلاصه شكيرا تسليم شد تا چهارده نفر رو خالي كنه.
كسي هم نديد كريچر فرار كرد رفت تو يه اتوبوس
خلاصه دوباره با جايي كمي راحتتر به حركتمون ادامه داديم من توي كف آهنگهاي انيگما و ارا بودم و كلي افسردگي گرفته بودم.
خلاصه به گفته ي شكيرا بعد از گذشتن از تونل بايد از بار ترافيك كم ميشد ولي حس سگيه من بهم ميگفت اينطور نيست و درست هم ميگفت چون بعد از تونل تازه ترافيك رو به معناي واقعي كلمه درك كرديم.
خلاصه باز هم بعد از گذشت ساعتها حس كرديم يه كم سرعت گرفتيم و بچه ها ذوق مرگ شدن در ميان راه تب خودكشي عده اي رو گرفته بود كه حالا بماند
باز هم بعد از گذشت ساعتها راس ساعت پنج و شيش بعد از ظهر براي صرف ناهار پياده شديم.
من و بينز و اكتا و برادر حميد و كفي و پيام و دومبول پشت يه ميز نشستيم كه گارسون اومد.
گارسون:چي ميل داريد؟
ميلاد:سه تا...
گارسون:خب پس چهار تا زرشك پلو و سه تا كوبيده ممنونم از نظرتون.
ما:
بعد از اومدن غذا...
من:كفي به نظرت اين گوشته خره يا سگ؟
كفي:فكر ميكنم گوشته سگه
من:
خلاصه بعد از خوردن ناهار مقوي و خوشمزه و باحال اون رستوران ارزشي دوباره سوار ماشين شديم تا به سمت دريا حكرت كنيم ديگه هوا داشت تاريك ميشد.
ساعت هفت و نيم رسيديم لبه دريا كفي و ميلاد و پيام رفتن توي آب و دارن حال ميكنن.
كفي:سهي بيا تو آب اينقد رخوبه خيلي حال ميده,
ميلاد:آره سهيل خيل يخوبه بيا دستاي همو بگيريم آب بازي كنيم.
من: اومدم.
بينز هم به ديل اينكه وابستگي شديدي بينمون ايجاد شده بود اومد.
بعد از آب تني پنج تايي ما لباساي خيس اومديم بيرون.
ميلاد:خب ما بريم لباسامونو عوض كنيم.
كفي:آره بريم.
پيام:بريم
من و بينز: ما لباس نداشتيم.
و اينجا بود كه من و بينز بوقيده شديم و از اون زمان تا انتهاي سفر با لباسهاي خيس در كنار هم زير باد سرد كولر نشستيم و كاملا فريز شديم.
خلاصه بعد از سفر دريايي به سمت تله كابين رفتيم كه هيچيش ديده نميشد و اينقدر تاريك بود كه برادر حميد از سره شوق فريادي كشيد.
خلاصه مارو توي يه جايي شبيه فرحزاد پياده كردن و گفتن بريد تله كابين.
شكيراLبچه ها تله كابين جاهاي ديدني زيادي داره غصه نخوريد مثلا يكي از جاهاي ديدنيش اينه كه ميتونيد بريد آش بخوريد.
ما:
خلاصه بعد از اينكه معتادان عزيز قليون كشيدن و ما بچه هاي خوب بستنيامونو خورديم دوباره با لباسهاي خيستر از قبل سوار ماشين شديم و به سمت تهران ارزشي به راه افتاديم در راه من مطمين شدم كه بايد از شدت سرما دو پامو قطع كنم لازم به ذكره فيلم بسيار قشنگي هم در راه برگشت به نمايش گذاشته شد حيف كه من خواب بودم وگرنه براتون تعريف ميكردم.
خلاصه بعد از تلاشهاي بسيار به تهران رسيديم و در راه كلي خنديديم و حال كرديم.
ساعت سه صبح هم رسيديم تهران.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نكات پربار تور:
1_ولدي مملكت چقدر بيكاره ميشينه شعراي شهاب بخارايي حفظ ميكنه.

2_بينز هميشه نيمه ي پر ليوان رو ميبينه.

3_خودكشي هم خز شد.

4_هركس ميتواند با مش كردن موهاي خود شكيرا شود.

5_ساجره ها بسيار خاله زنك هستند خداييش.

6_هيچوقت وقتي لباس نداريد با لباس نريد تو آب.



روزی از من پرسید : بزرگترین آرزویت چیست ؟
گفتم : تحقق یافتن آرزوی تو ….
اما افسوس …. هرگز ندانستم آرزوی او جدایی از من بود !


مدیریت جلسات حضوری سایت (غیر رسمی)
پیام زده شده در: ۲۲:۳۴ یکشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۸۵
#56

آلبوس دامبلدورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۲ شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲:۰۶ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
از درون مغاک!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1171
آفلاین
نوع میتینگ: تور تفریحی نمک آبرود
تاریخ: 17 الی 18 شهریور
زمان: چهار صبح هفدهم تا چهار صبح هجدهم



*خوابیدن یا کپیدن؟!....مسئله این است!*

خوابیدن برای مسافرین تور معنایی نداشت!
عده ای از بچه ها خداحافظی میکنند تا برن و بخوابن...اما چند دقیقه بعد دست از پا درازتر میگردند.
بازار چت و بیلیارد داغ داغ است!

ناگهانی بازی(Buzz!) زده میشود و مرا از نیمه خوابی میپراند!

بلر سگ کش: دامبل ساعت چند میای؟
دامبل: گفتم که ساعت چهار و بیست دقیقه سر کوچتونم...بیای ها!
بلر: باشه!

از طرف دیگر ولدمورت در تاریکی آن شب نیز با من میچتید!

ولدی: دامبل برو بکپ!....خسته میشی ها!
دامبل: مرسی دیگه...به من میگی بکپ!...دستت درد نکنه!...چرا خودت نخوابیدی اصلا؟


*در تاریکی شهر تهران*

زنگی به آژانس زدم و چند دقیقه بعد بابا مامانو بوس کردم(!) و به راه افتادم!

در تاریکی کوچه قدم نهادم و بعد از طی مسافتی بس طولانی به آژانس رسیدم...البته در تاریکی شخصی را دیدم که بسیار شبیه به کینگی بود که چیزی در لب دهانش داشت!!

خلاصه چند دقیقه بعد به سر کوچه ی بلر سگ کش رسیدم!...اما نه تنها بلر نبود بلکه هیچ نبود!!

من: ای خدا بکشتت بلر...پس کوشی؟...نکنه تویه کوچه سرشو بریده باشن؟ ....راننده برو تو کوچه!

لحظه ای بعد به دم در خانه ی بلر رسیدم و چراغ روشن خانه را دیدم که مساوی بود با زنده بودن بلر!!

دقیقه ای بعد با بلر سوار ماشین میشویم و به سمت میدان ونک به راه می افتیم....البته در راه در مورد جادو و جادوگری حرف میزنیم که راننده را که حسابی خواب بود بیدار نمود تا بفهمه که ما چی میگیم!!!


*قرارمون یادت نره...میدون ونک ساعت پنج!*

وقتی میرسیم بینِز رو میبینیم که با همون هیکل باحال خودش در حال رفتن به سمت بچه هاست!

ققی رپر...برادر حمید...سهی سوپر سگ پاچه گیر!...کریچر ....(با این تورت!! )...پیام

دقایقی بعد اکتاویوس ملقب به اکتاویروس یا اختاپوس به جمع میپیونده و بعد از اون ساحره ها پیدایشان میشود.


*Bus های طلسم شده!*

اما بخوانید از مینی بوس ها و اتوبوس ها!!

یک اوتوبوس لاستیک ترکوند و یک اوتوبوس تسمه پاره کرد و بدین ترتیب سه ساعت تاخیر اتفاق افتاد!


در این بین یکی از لیدر ها فریاد میزند:

-یک گروه دو نفره بیان اینجا!!!!!!(گروه دو نفره!!!! )

و چون ما پونزده نفری بودیم دیدیم نمیشه بریم اونجا و بدین ترتیب منتظر اوتوبوس بعدی موندیم!

اتفاقا سوار یک اوتوبوس اختصاصی شدیم اما دوباره تسمه پاره کرد!


*لعنت بر ترافیک...لعنت بر مزاحم!*

تمام جادوگرانی ها سوال یک اوتوبوس بودند.

دامبل هوای سرژ رو میکنه و سی دی سیستمش رو در میاره و به صورت انتحاری میکنه تویه پاچه ی راننده!!!

راننده ی از خدا بی خبر هم سی دی رو در جای خود قرار میده و لحظاتی بعد تمام افراد اوتوبوس در حال تکون دادن سر خود هستند و اوتوبوس در حال ترکیدن است!

بله...سرژ در حال خواندن است و دارون و شیو و جان نیز هستند!...ما تنها نیستیم!!!

اما لحظاتی بعد تسمه ی ....(!!!!) پاره میشود و دوباره بچه های جادوگرانی از هم جدا میشوند!


بعد از آن به ترافیک سنگین جاده میخوریم.

من و کریچ و مادام رزمرتا و مامان مادام رزمرتا و هنزل و میتی! و خواهرزاده در یک اوتوبوس هستیم و یک فرد بسیار مزاحم طلب برگشت به تهران را میکند که با مخالفت شدید جادوگرانی ها این عمل صورت نمیگیره...

کریچر خوابش می آید و به خاطر نبود جا برای کریچر دامبل حوله اش را به کریچر میدهد و کریچر میخوابد!(ربطش بماند!!!)


*نون-پنیر-چایی-شکر-قند-خامه....هنزل!!*

برای صبحانه پیاده میشویم و شکیرا ما را به کنسرت....نه ببخشید....به همون جا! دعوت میکند و همگی دور میز مینشینیم.

البته در این بین یک عدد چشمه ی آب سرد کشف میشود که بسی مارا خوشحال نمود.

بعد از آن به انتخاب صبحانه میپردازیم....منویی شونصد گزینه ای جلوی ما قرار داده میشود که ما در بین آنها فقط حق انتخاب نان و پتیر یا خامه و عسل را داریم!


هنزل: نمیشه من فقط خامه بخورم...خودم عسلم!
بقیه: ما که خامه و هنزل میخوریم!


بعد از آن همگی به خوردن خامه و هنزل میپردازند که البته عده ای هم نمیپردازند و در یک لحظه ی ناگهانی نیز معجونی با مواد اولیه ی: نان و فلفل و نمک و چایی و خامه و عسل توسط دامبل و سوپر سگ درست میشود!


و ناگهان.....


کریچر: بچه ها بریم ته اوتوبوس بشینیم بقل هم...لیدر گفت بریم بقل هم بشینید!

ما هم گول کریچر رو میخوریم و به سمت ته اوتوبوس رهسپرا میشویم!


*حمید بزنش...کریچر کو؟!*

بعد از اینکه ما ته اوتوبوس مستقر شدیم عده ای معترض به سمت ما می آیند و طلب جای خود را میکنند...انگار که جایشان را خریداری کرده اند!

بچه های جادوگران هم پا پس نمیگذارند و مصمم تر از همیشه بر جای خود مینشینند.
در این بین دو عدد دختر صفر از پنج و لات و لوت! نیز خواهان حق خود میباشند که حقشان را کف دستشان گذاشتیم!


بعد از آن برادر حمید با شکیرا قاطی میکنند و شوهر شکیرا هم در این بین نمیتونه کاری بکنه و کریچر هم در رفته!!!

خلاصه جادوگران پیروز میگردد و بچه های جادوگران شروع به شعار دادن میکنند:

-پنج از پنج...پنج از پنج....پنج از پنج!
-پنج از پنج دوستت داریم!...پنج از پنج دوستت داریم!
-پنج از پنج بیا وسط...هی تو پنج از پنج!


خلاصه پنج از پنجی یافت نشد و بدین ترتیب بچه ها غمزده شدند!

اما شکیرا مارا دعوت به حرکات موزون کرد و خلاصه ما هم با اینکه هنوز عصبانی بودیم به حرکات موزون پرداختیم که در این وسط بنده به زدن چند بندری اکتفا کردم!!


*تی وی....آهنگ...شوهای ماهواره ای...حرکات موزون*

در این بین چندین صحنه ی مستهجن و شوهای ماهواره ای از تلویزیون اتوبوس پخش شد که بعد از اون تلویزیون توسط بچه های آسلام تحریم شد و همگی شروع به هوووو کردن شکیرا و دار و دسته اش کردند!!!

اما عده ای جینگول شروع به انجام دادن حرکات موزون در جلوی اتوبوس کردند و هر چی بهشون گفتم سرژ بهتره سیستم نگذاشتن که نگذاشتند!


*خودکشی دسته جمعی!!*

بعد از آن همگی تصمیم به خودکشی میگیرند که در راس اونها دامبل قرار داره که از زندگی چند صد ساله ی خودش خسته شده!!

خلاصه موضوع با صحبت با ساحره ها و جادوگر ها حل میشود و دامبل و بقیه از خودکشی دست میکشند و پرانرژی تر از قبل شروع به مسافرت کردن مینمایند!!!


*به رستوران ما خوش آمدید...ما هزاران غذا داریم...از بین زرشک پلو با مرغ و کباب یکی را انتخاب کنید!!!*

ساعت چهار پنج بعد از ظهر برای ناهار پیاده شدیم و در آنجا با رستورانی خفن مواجه شدیم!

با کمال تعجب دیدیم که فاصله ی رستوران تا مرلینگاه در حد دو قدم میباشد و جالب تر از آن غذاهای بسیار آن بود!

گارسون: غذا چی میل دارید؟...از بین زرشک پلو و کباب یکی رو انتخاب کنید!

ما هفت دور یک میز نشسته بودیم!

نفر اول: کباب
نفر دوم: کباب
نفر سوم:کباب
نفر چهارم:کباب
نفر پنجم: کباب
نفر ششم: زرشک پلو با مرغ
نفر هفتم: زرشک پلو با مرغ


گارسون: نمیشه آقا!....باید سه نفرتون زرشک پلو بخورین و چهار نفرتون کباب...همینی که گفتم!!!

همگی: ایول رستوران!!!


خلاصه چهار عدد نوشابه سیاه و سه عدد نوشابه زرد هم بهمون انداختن به زور!


*دریا دریا دریا...عشق ما دریا!*

چند دقیقه بعد سوال اوتوبوس شدیم و به سمت دریا راه افتادیم که در این بین جادوگرانی ها به خواندن چند شعر خز! پرداختند....به طور مثال:

-دریا دریا دریا...عشق ما دریا!!
-دختر احمدآباد...تو عروس بندری!!!!(چه ربطی به شمال داشت؟!! )
-هیچ کس!!!....من میخوام پیاده شم....منو پیاده کن....وولوم بده!!(با صدای هیچ کس خوانده شد!!! )


در این بین چند تن از بچه های رپر مخصوصا ققی شروع به قق بازی کردند و رپ هایی خواندند که برای دامبل بندری زن خیلی نو و جالب بود!


در این بین بچه ها شروع به گرفتن عکس های ارزشی کردند...حتی از یک نفر هم نگذشتند!

و البته کولر و چراغ اتوبوس سفر مارا بهتر نمود!!

و به دریا رسیدیم!

*رفتن به دریا=سوختن موبایل*

بهترین و باحال ترین قسمت سفر لب دریا بود تقریبا که در اونجا عکس های جالبی گرفتیم و بعد مارا جو گرفت و به سمت دریا سنگ پرتاب میکردیم!

بعد دیدیم که راضی نمیشیم و به همین دلیل به داخل دریا رفتیم!


من و سوپر سگ و بینِز شروع کردیم به شنا کردن که بعد قق بازی هم به ما اضافه شد و خلاصه حسابی رفتیم تویه دریا....اما بعد تقریبا پشیمون شدیم!


من تازه یادم افتاد که موبایل و پول و اینارو از جیبم در نیاورده بودم!
باز جای شکرش باقی بود که هیچ کدومشون تویه آب نیفتادن و فقط موبایله سوخت!!



*تله کابین....پاساژ....سنتی!*

بعد از آن به سمت تله کابین رهسپار شدیم که خب معلوم بود که تله کابین در ساعت هشت شب کسی رو قبول نمیکنه!
به همین دلیل به سمت پاساژی که در زیر تله کابین بود رهسپار شدیم و ما بروبچز معتاد(!) به سمت قسمت سنتی اونجا رفتیم و شروع به استعمال دخانیات نمودیم!!

به گفته ی کریچر و پونی عزیز "قلیان باعث غلیان درونی شما میگردد و سمش 10 برابر سیگار ضرر دارد!!"

بدین ترتیب ما به صحبت های کریچر و پونی گوش میدادیم و همین شکلی استعمال دخانیات مینمودیم...داستان جالبی تعریف میکردن این کریچر و پونی!

البته جالب اینجا بود که من لحظه های آخر پونی رو دیدم که داشت یواشکی یک پکی میزد!!(شایعه ی هفته درست شد!!! )


*ترشیجات!...و بازگشت!*

اوتوبوس به سمت تهران حرکت کرد و در این بین در جایی توقف کرد که میشد همه چیز بخریم!


آخر سر معلوم شد که جادوگرانیا همشون ترشیجات دوست دارن چونکه بسی ترشیجات از جمله: لواشک و آلوچه و رب انار خریدند!


خلاصه شروع به خوردن کردیم!


بعد از آن نفهمیدیم که چگونه به تهران رسیدیم!
چون که راننده مانند شوماخر سریع و مانند زیدان تکنیکی همه ی ماشین هارو پشت سر میگذاشت!...اون هم در هوای بارانی و تاریکی شب و بودن مه!!!


خلاصه به تهران بازگشتیم!


*The End*

در پایان از همگی خداحافظی کردیم و به سمت خانه رهسپار شدیم!


اما یکی چیزی که در این بین بود این بود که من به فکر فرو رفتم:


ما تا کی با هم خواهیم بود؟!

آیا بعد از تور تنگه واشی و تور نمک آبرود به تورهای کیش و ترکیه و لس آنجلس خواهیم رفت؟!!!

خوش گذشت یا خوش نگذشت؟



و در آخر باید بگم که اینقدر این دلبستگی هارو خز کردین که آدم دیگه نمیتونه ازشون حرف بزنه!
یه بار تویه گزارش میتینگ نوشتما!!!


ولی به هر حال میگم که:


بعد از این تور...باز هم فهمیدم که....دلبستگی من به اعضای جادوگران بیشتر از اون چیزیه که فکرشو میکنید!


با تشکر
*دامبل*








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.