هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۲۱:۵۴ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵

اسلیترین، مرگخواران

بلیز زابینی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۰۰:۱۵ شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۹
از یخچال خانه ریدل
گروه:
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 1706
آفلاین
- نه ... ولش کن کریچ! ... بخاطر من ولش کن.... کشتیش... کریچ خون خودتو کثیف نکن!(جمله اخرش دیگه...)

زاخی در زیر لنگ و پاچه کریچر قرار گرفته بود و وینکی هم سعی داشت اونو بیرون بکشه.
کریچ : نیمتونم وجودشو تحمل کنم. این مانع خوشبختی ما دوتاست.
وینکی : ما همینجوریشم خوشبختیم ولش کن.
زاخی : وینکی راست میگه.
در همون لحظه بیگانه با یه کیسه تخمه از سقف می افته پایین.
وینکی: هییییییی!
بیگانه: دیدم دیدن دعوا با شکم خالی نمیچسبه.
بدین ترتیب وینکی که کاملا تحت تاثیر منطق بیگانه قرار گرفته بود میپره کنار بیگانه با هم ادامه ماجرا رو نگاه میکنند.

چند لحظه بعد

- تو رو خدا بلند شو .... یه لحظه خون جلوی چشمامو گرفت نفهمیدم دارم چی کار میکنم ... زاخی حرف بزن ... خواهش میکنم!
زاخی همچنان بی حرکت روی زمین بود.
وینکی: هیییییییی! اهو اهو اهو
بیگانه: دیدی جنبه زدن نداری زدی کشتیش.
کریچر: پس باید اثار جرم رو پاک کنم.
بیگانه: اهم اهم حق الکسکوت چی میشه.
کریچر: بزار این سکانس تموم شه یه چیز خوب پیش من داری
بیگانه

کریچر میپره جسد زاخی رو بلند میکنه از پنجره میندازه بیرون.
کریچر: خوب دیگه پس ما زاخی رو ندیده بودیم یادتون باشه هممون امروز این ساعت در دفتر منکرات در حال ارشاد شدن بودیم.
بیگانه : همه چیز طبق برنامه!

تق تق تق!

کریچر میره در رو باز میکنه. در پشت در فردی مجهول الحال ایستاده که جسد زاخی در پشتشه.
فرد مجهول الحال: ببخشید داشتم از زیر پنجره رد میشدم این اقائه خورد تو کلم شما انداختینش پایین!
کریچر نگاهی به قیافه روحانی اون شخص میندازه و ناگهان متوجه میشه اون شخص مجهول الحال که نیست هیچ اتفاقا خیلی هم معلوم الحاله....
کریچ : آنی مونی خودتی؟ ایول یک نجیب زاده! بزار من یه تعظیم برم فقط تماس نوک دماغم با زمین رو داشته باش ااا جوووون!
آنی مونی: چه جن خوبی یادم باشه برای خونه یکی از اینا بگیرم! ... خوب اقا بلند شو .... برگردوندمت. دیگه لب پنجره نری ها ... شانس آوردی من داشتم اون پایین بیل میزدم وگرنه معلوم نبود چه بلایی ......
بیگانه: آنی مونی این آقائه که تو دسته مرده.
آنی مونی : ها ؟ پس تو این آقاهه رو بگیر.
آنی مونی زاخی رو میده دست بیگانه سپس:
- جیییییییییییییییغ! قتل قتل قتل !!!


ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۵/۸/۸ ۲۲:۱۴:۳۲
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۵/۸/۸ ۲۲:۱۹:۵۹



Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۲۱:۰۶ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵

زاخاریاس اسمیتold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۰۷ شنبه ۲۰ مهر ۱۳۸۷
از تالار هافلپاف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 165
آفلاین
که یکهو زاخاریاس ظاهر می شه :

کریچ: بابا کشتید ما رو اه!!!!!!!!!!!!!!!! من رفتم الو نو بیارم پایین.
و به سوی جایی که وینکی قرار داشت رفت :
کریچ : این که خیلی بلنده کسی نردبون نداره ؟!
وینکی : بابا مردم یکی منو بیاره پایین دیگه
کریچ: من الان می رم نردبون بیارم . و از سالن خارج شد
بیگانه : سه سال بعد بابا من که مردم من که رفتم
و با صدای بومممممممممممممی غیب شد.

نیم ساعت بعد:
کریچ بالاخره با نردبونی وارد می شود :
کریچ: اه!!!!!!!!!!!!!!!! این که از در رد نمی شه که
و سعی کرد یک طوری اونو رد کنه
زاخاریاس که کافه شده بود گفت : برید کنار!!!!!!!!
او چوب دستی اش را در آورد و به سوی طنابی که وینکی را به سقف وصل کرده بود نشانه گرفت:
دیفیندو!
و طناب پاره شد و وینکی رها شد و زاخی با حرکتی موجی که به
چوب دستی اش داد صندلی نرمی را از غیب ظاهر کرد و وینگی
با صدای تالاپی !!!!!!!!!!!!!!!!! روی مبل افتاد .
زاخی: کریچ تو به درد همون بی ناوس بازی ها می خوری!
ها ها ها !!!!!!!!!!
و در همین هنگام کریچ که عصبانی شده بود به سوی زاخی حمله ور شد و ........


ادامه دارد...


[i]


Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۱۲:۵۳ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵

بیگانه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۸ سه شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۷:۵۵ سه شنبه ۱۹ آبان ۱۳۸۸
از بعد از پل, دست راست دومين كوچه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 182
آفلاین
كريچر: يعني مي گي نجاتش بدم؟ (IQ: سيا ساكتي: يعني مي گي بكشم(در مواجهه با سيگار)
كريچر (يكي از حس هاش): پس فردا عذاب وجدان گرفتي به من ربط نداره ها!
وينكي: كريچر!!! مگه من دلقك ام دو ساعته اين بالام. نمي آي برو كنار ملت تو صف اند!
كريچر: من نجاتت مي دم! يه احظه صبر كن!
دارم مي آم....
وينكي يه هويي از اون بالا رها ميشه....
فضا يه دفعه اسلو موشن ميشه:
اون چيه....؟
بيگانه ظاهر ميشه!!!!
كريچر: اومدي نجاتش بدي؟
بيگانه: نه!
كريچر: پس؟ نه منه؟
بيگانه: داشتم رد مي شدم گفتم بيام ببينم چه خبره!
وينكي: من الان بين زمين و هوام! بجنبين!
كريچر: اومدم! ... هووووومك!
كه يه دفعه...


ویرایش شده توسط بیگانه در تاریخ ۱۳۸۵/۸/۸ ۱۳:۰۳:۲۱


Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۱۱:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵

وینکی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۳ شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۴۵ دوشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۱
از خونمون
گروه:
کاربران عضو
پیام: 256
آفلاین
کریچر طی یه حرکت سریع دستش میخوره به یه چیزی.
-اینها پیداش کردم! وینکی خودتی؟
وینکی:نه!من نیستم.
یک دفعه صدایی توی فضای تالار میپیچه!
-سلام کریچر. (نکته:صدا ترسناکه!) خوبی چه خبر؟.
کریچر:ا...ققی تویی؟!
صدا:اهم ..اهم...ققی کیه؟! (صدا ترسناکتر میشه) به من گفتن بیام اینجا این دیالوگا رو بگم برم!
کریچر:اوکی !بگو فقط زود باش که کار دارم!وقتم پره!
صدا: سلام کریچر! تو توی بازی پیچیده ای قرار گرفتی!موهاهاهاهاها!
کریچر:چقدر تو بانمکی!
صدا: توی این اتاق یه وینکی موجود است و یه مجسمه از وینکی!! وینکی از سقف آویزون شده ، مجسمه وینکی 2!
اگر به اون مجسمه وینکی چه از قصد چه از روی غیر قصد دستت بخوره ، وینکی پرت میشه پایین (نکته:از بالا پرت میشه پایین) بعدشم که دیگه میمیره!
از من میشنوی خودتو بدبخت نکن ، رو دستتو به مجسمه بزن،بیفته بمیره، مسئله حل بشه!هم اون رستگار میشه ،هم تو!
کریچر(حس اول): آره راست میگه!
کریچر(حس دوم): به من این طوری نگاه نکن خودت تصمیم بگیر!
کریچر(حس سوم): بوی کیک تازه میاد!
کریچر(حس چهارم): دست در دست هم دهیم به مهر...
خود کریچر:بمیر بابا!
کریچر(حس پنجم): برو نجاتش بده بیچاره! خوشبختیت رو از دست نده!
کریچر(حس ششم):من مرده ها رو میبینم!
خود کریچر:حالا گزینه مناسب را انتخاب میکنیم! اینو یادمه توی تستای کنکور داشتیم!
صدا:خوب دیگه تصمیمتو بگیر!زندگی یا مرگ!
کریچر:حالا چی کار کنم؟وینکیو پیدا کنم؟ یا برم حال بکنم؟
...
_______________


همه چیز همینه...
Only Raven


Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۱۵:۴۳ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۸۵

رابستن لسترنجold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۶ چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۵۲ یکشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۶
از آمپول می ترسم !!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 649
آفلاین
وينكي : نه نرو معشوق من !
كريچر به طرز ارزشيوسي بلند مي شه . كريچر :
و بدين ترتيب مي رن تو كف تنفس مصنوعي .
ملت :
ماهي تابه اي به سمت كريچر پرت مي شه و اون به خودش مياد و خودشو در حالي مي بينه كه روبه روش به جاي وينكي بلاتريكس بوده . با يه نگاه فهميد كه ماهي تابه ي پرتاب شده از سمت رودلف بوده كه با رشادت در پي محافظت از ناموس خود بوده است .
بلا :
رودولف :
كريچر :
وينكي در دست املات ( جمع ملت ) اسلي زار مي زد .
ملت اسلي :
كريچر در يك حركت جهادطلبانه فرياد زد : بلاكيوس !
رودولف در جواب با رشادت جلو پريد و ماهي تابه اش را جلوي جادو گرفت و در نتيجه جادو به سمت خود كريچر برگشت ولي با اين كه معناي اصلي جادو در اون به خاطر مديريتش اثر نكرد اما محكم به عقب پرتاب شد و به ديوار برخورد كرد سه بار در هوا منفجر شد ، دست و پاهايش به شدت كشيده و در آخر با پرتاب زيبايي با اتم هاي لوستر بزرگ تالار مخلوط شد .
كريچر :
ملت اسلي :
بلا : آفرين عزيزم تو مايه ي افتخار اسلي هستي !
رودولف :
وينكي :
بليز : خب پولامونو از كريچر نمي تونيم بگيريم پس مجبوريم از اين وينكي بگيريم .
وينكي :
رابست ن: فايده نداره ، من مي گم بريم بياريمش پايين ، چشماشو ببنديم و بگيم دنبال وينكي بگرد .
دراكو : فكر خوبيه . جاگسن برو بيارش پايين .
جاگسن : چرا من برم ؟ من شخصيتمو دوست دارم نمي خوام بلاك شم .
دراكو : رودولف برو بيارش پايين ، تو كه خوب شجاعتي داري .
رودولف : بعله ولي براي نجات بلا نه براي بازي دادن كريچر .
دراكو : باشه ! پس ...مانتي تو برو .
مانتي :
سپس در يك حركت استتاري كريچرو پايين كشيد ، چشماشو بست و گفت : كريچر بيا دنبال وينكي بگرد !
ملت حاضر در سالن :
بلا : الحق كه پسر ماماني . :mama:




Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۱۹:۰۲ پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۸۵

مالدبر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۶ سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۱۴ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۸۵
از همونجا که بقیه میایُن
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 324
آفلاین
بلاتریکس: هه هه!
وینکی: کمک! کمک! آخه چرا منو زندانی کردین؟
رودولف: چونکه کریچر میخوادت!
وینیکی: چی؟ کریچر جوات؟
بلا: آره جیگر! چرا ازش پول میخواستی؟.
وینکی: مخواستم بخرم مادولین بزنم! خمارم!
کریچر از پشت در میشنود...
کریچر درون می آید و داد میزند:
ای ونیکی نامرد! معتاد آشغال! کوفتی! جن جن...! نفهم! نمیدونستم تو معتادی!
کریچر در را به هم میزند و بیرون میرود....
کریچر در کافه نشسته و آواز میخواند:
آهای! معشوق نامرد! ای خدا! ایییی
مالدبر وارد کافه میشود و کنار مکریچر مینشیند
کریچر: دداش شما؟
مالدبر: بنده مالدبر هستم!
کریچر: می شکمت!
و انگشتش را طرف او میگیرد، اما مالدبر پیشدستی کرده و اورا بیهوش میکند و فرار میکند...
کریچر را به سنت مانگو میبرند....
(ادامه دارد...)


I Was Runinig lose


Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۱۵:۰۹ پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۸۵

رابستن لسترنجold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۶ چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۵۲ یکشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۶
از آمپول می ترسم !!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 649
آفلاین
كريچر با ناراحتي داشت ملتو نگاه مي كرد كه يه هو با ديدن افراد اسلايتريني كه تازه وارد تالار شده بودند يه فكري به عقل جنيش رسيد .
كريچر جلو رفت و به افراد تازه وارد گفت : نمي شه رد بشين . بايد اول بسلفين .
آناكين مونتاگ : برو كنار بذار باد بياد .
كريچر :
بليز : كريچر عزيز ة انقدر گيرز نباش ، بيا كنار .
كريچر : نمي شه .
بلاتريكس : كريچر هوس كروشيو كردي ؟
كريچر : تو چوب منو نخوردي .
بلاتريكس رو به رودولف : ببين داره چي مي گه ؟
رودولف : جنتيكه ( هم وزن مرتيكه ) به ناموس من چي كار داري ؟
كريچر چوبشو در مياره : بلاكيوس !
رودولف با وحشت جاخالي مي ده ودر نتيجه جادوي كريچر به ديوار مي خوره و كمونه مي كنه و مي ره تو شكم انيپ و اون هم در جا جان به جان آفرين تسليم مي كنه .
ملت اسلي :
كريچر : زود باشين پول بدين .
گري تصميم گرفته بود بره بيرون تا مجبور نشه پول بده به كريچر كه كريچر چوبشو مي گيره طرف گري و مي گه : تكون نخور ! تو كه مزه ي بلاكيوس رو چشيدي .
ــ سلام بچه ها .
كريچر برمي گرده تا ببينه كدوم الافي داره سلام مي كنه ، چوبش رو هم روي اتوماتيك تنظيم مي كنه تا در صورت حركت ملت اسلي بلاكيوس شليك كنه .
كسي كه آن جا بود از جنازه ي اسنيپ بلند شده بود . كريچر : تو ديگه كي هستي ؟
مرد : نيكلاس استبزنزم ديگه .
بعد براي اين كه كريچ هواشو. داشته باشه يه كم بهش پول مي ده .
كريچر سرشو برمي گردونه و به ملت اسلي نگاه مي كنه .

نيم ساعت بعد .

كريچر :
ملت اسلي :
كريچر به سمت وينكي مي ره تا بتونه با پول دلشو بدست مياره ولي نمي دونه كه بلا با ذهن خواني هدف كريچرو فهميده و حالا وينكي پيش ملت اسلي گروگانه .

ادامه دارد....




Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۰:۴۶ پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۵

کوین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ سه شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۰:۴۷ شنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۵
از تيمارستان!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 26
آفلاین
كريچر و هدويگ دست از پا درازتر بر مي گردن . یه لحظه کریچر فکر کرد که خودش هم مدیره و این کسر امتیاز نامردیه ... ولی فکرش در حد همون یه لحظه بود و دیگه فکر نکرد ملت تو تالار به محض دیدن کریچر و هدویگ ریختن وسط و صدای موسیقی تالار رو به لرزه در اورد ... کریچر که احساس سر خوردگی می کرد به محض دیدن وینکی جوانه های عشق در دلش جوونه می زنه و احساس می کنه وینکی نیمه ی گمشدشه و از این حرفا ... به سرعت به سمت وینکی می ره ( ای بابا این کریچ هم خزش کرد هر روز عاشق یکی میشه! )
کریچ : :bigkiss: وینکی ... مای لاو! من می خوام با تو ازدواج کنم!!! ... حس می کنم تو می تونی منو خوشبخت کنی !
وینکی : تو که به من پولی قرض ندادی ؟!!!
کریچ :
وینکی : اتفاقی حرفاتون رو شنیدم ...
و به طرف جمعی از ساحره ها که به سرپرستی حاجی دارن تکنو می زنن می ره ... کریچ که جوانه های عشق به سرعت تو دلش جوانه زده بودن ناراحت و غمگین در حالی که نا امیدی تو چهره ش موج می زنه یه گوشه از تالار می شینه... او چه گناهی کرده بود که همه این چنین او را طرد (؟) کرده بودند ... آیا او مستحق بود تا شاهد گندیدن جوانه های عشق در دلش باشد ؟
-----------------------------------------
الان چه گیزریه که به کریچ دادین ؟!


تصویر کوچک شده


Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹ چهارشنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۵

سوروس.


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۷ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۵۴ چهارشنبه ۱۹ مهر ۱۳۸۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 102
آفلاین
كريچ و هدويگ همچنان مشغول كارهاي بيناموسي بودن و غافل از اينكه عده‌اي در حال ديدن اينها هستن.

كريچ نگاهي به دور و برش ميكنه و وقتي ميبينه كه كسي تو كوچه نيست رو ميكنه به هدويگ و با لحن خشكي ميگه:
هي جغد پررو. پول منو بده ديگه؟!!!!؟
هدويگ كه ناگهان پريشان و مشوش شده بود به سرعت جلوي دهن گريچر رو ميگيره و ميگه:
خيلي خوب. بهت گفتم ميدم ديگه.ولي اينجا نه. شايد يكي ببينه.
-خوب ببينن. مگه چي ميشه؟ خودت گفتي همونجا بهت پول ميدم.
-خيلي خوب حالا. صبر كن بهت ميدم.

كريچ به اطراف خودش نگاهي كرد و با نيشخندي به هدويگ رو كرد و با حالتي شيطاني گفت:

تو فكر كردي من بيكارم بيام اينجا و بهت بگم دوستت دارم؟اونم توي بوقي رو؟ پولم رو بده. يادت رفت چقدر به پرو پام ميپيچيدي؟

-بيا بگير بابا. آبرومو بردي؟

ملت پشت پنجره:

در همين حين پروفسور اسنيپ وارد كوچه شد.
با ديدن آن دو در آن كوچه تنگ و تاريك متعجب شد و با لحني خشن گفت:
شما اينجا چيكار ميكنين؟هان؟ تو گريفي هستي؟ تو هم راوني؟
هدويگ و كريچر با سر تاييد كردن و از ترس به زمين خيره شدن.

اسنيپ كه موقعيتي براي اذيت كردن يه گريفي پيدا كرده بود علامت رضايت در صورتش نقش بست. با حالتي خاص گفت:
30امتياز از گريف كم ميشه. به خاطر پرسه زدن تو جاهاي تنگ و تاريك و مرموز.
10 امتياز هم از راون كم ميشه به خاطر همراهي تو.
حالا زود برگردين به برجهاتون. زود باشين
كريچر و هدويگ دست از پا درازتر بر ميگردن.
________________________________
اينم از ظايع كردن كريچر.


ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۸۵/۷/۱۳ ۰:۱۰:۱۷

[b][size=large][color=000099][font=Arial]كسي ميدونه شناسه قبلي من چي بود؟
1=[url=http://www.jadoogaran.org/modules/profile/userinfo.php?uid=12601]اينه؟[/


Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۸:۵۹ چهارشنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۵

هدویک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۷ یکشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۲۱ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از هر جا که کفتر میایَ!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 801
آفلاین
هدویگ همینطور به پرنده سیفید میفید و تک شاخش خیره شده بود و همینجور بهش خیره شده بود و همینجور خیره شده بود و همینجور شده بود و همینجور بود و ... !
هدویگ :
پرنده :
هدویگ : :bigkiss:
پرنده به هدویگ رسید و از رو اسبش پرید پایین و پرید طرف هدویگ .
هدویگ خواست به پرنده تنفس مصنوعی بده که ...
هدویگ : :bigkiss:
ولی...
پاااق...پرنده روی هوا ناپدید شد .
هدویگ دور و اطراف رو به دنبال اون نگاه کرد ... پشت سرش کریچرو دید که داشت موذیانه بهش می خندید !
کریچ :
هدویگ : کار تو بود کریچ ؟!
کریچر : نه !
هدویگ :
هدویگ از روی صندوق پست بلند شد و صندوق پست هم نفس راحتی کشید(اینم نقشی که وینکی می خواست به صندوق پست بده ! ) ... هدویگ نوکشو سپر کرد و مستقیم به سمت کریچر رفت.
کریچر : هدویگ من توضیح می دم... نه !
ولی دیگه دیر شده بود ... چند ثانیه بعد کریچ داشت از درد به خودش می پیچید و هدویگ هم داشت نوکشو می مالید !
هدویگ : کریچ این شیکم بود یا دیوار ؟!
کریچ :
هدویگ : بازم می خوای ؟!
کریچ : نه ... ببین هدویگ ... من یه چیزی می خواستم بهت بگم .
هدویگ : خوب بگو !
کریچر : اینجا که نمی شه همه دارن نگاه می کنن ... بریم اون کوچه پشتیه !
هدویگ : ها ؟ ... کدوم ؟!
کریچر با دستش به کوچه باریکی اشاره کذد که درست روبروش قرار داشت و بال هدویگو گرفت و اونو به سمت کوچه کشید !
وقتی به داخل کوچه رسیدن کریچر اول یه نگاهی به اطراف کرد تا کسی نبیندشون.
کریچ پرید طرف هدویگ : :bigkiss:
هدویگ :
کریچ : :bigkiss: من می خوام با تو ازدواج کنم !!! ... حس می کنم تو می تونی منو خوشبخت کنی !
کریچ حرفای عاشقانه ای به هدویگ می زد غافل از اینکه ملت توی تالار ، داشتن از پنجره اتاق پشتی تالار که رو به کوچه است ، کارای کریچو می دیدن !

=======

یه خرده این کریچو ضایع کنیم بد نیست !


ویرایش شده توسط هدویگ در تاریخ ۱۳۸۵/۷/۱۲ ۹:۱۴:۱۰








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.