هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: خوابگاه هاي گريفيندور
پیام زده شده در: ۱۸:۰۹ چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۳۸۵

آلیشیا اسپینتold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۹ شنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲:۲۷ جمعه ۲۸ دی ۱۳۹۷
از دروازه آرگوناث
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 157
آفلاین
آخ جون سوژه!!!مرسی جسی جان
_______________________________________________________________________

رومسا گفت:خب همین دیگه, بقیه رو باید بری پایین خودت بپرسی.

آلیشیا دماغشو چسبوند به شیشه و زل زد به بیرون پنجره و با لذت به تماشا پرداخت.
رومسا که خیلی خانم بود و از این کارای بی فرهنگانه خوشش نمی اومد رفت که دوباره بخوابه شاید بفهمه روح مزاحم کی بود...

هنوز دو قدم نرفته بود که آلیشیا جیغ زد:هدی رو ببین...

رومسا خانمیت و کنار گذاشت و به سمت پنجره شیرجه زد,آلیشیا جاخالی داد و رومسا با سر خورد به شیشه

رومسا:ای نامرد...

آلیشیا: حالا ولش کن هدی رو ببین

عده زیادی توی حیاط دور افرادی که هم دیگه رو به قصد کشت میزدند, جمع شده بودند و مثل جنگ های گلادیاتوری هورا میکشیدن.

هدویگ بالای سر گلادیاتورها پرواز میکرد و به هر جای حریف که نوکش می رسید حمله میکرد.وقتی که یکی از گریفی ها خسته میشد, یکی دیگه جاشو میگرفت و نفر قبلی توسط یاران متحد گریفی!!! باد زده میشد.

رومسا گفت:اون که لوئیسه

آلیشیا:حالا لوئیس لاوگود رو داریم که به سمت حریف یورش میبره و حمله رو به جناح چپ میبره...اما یه ضربه مهلک میخوره تو فرق سرش

لوئیس:

تماشاچیای اسلی:

رومسا:

هدویگ که به صحنه نزدیک بود با نوکش به یک محل استراتژیک حمله برد و فریاد حریف به هوا رفت.

تماشاچیای گریف:هدی نوک طلایی...


ویرایش شده توسط آلیشیا اسپینت در تاریخ ۱۳۸۵/۸/۱۰ ۱۸:۱۶:۲۳
ویرایش شده توسط آلیشیا اسپینت در تاریخ ۱۳۸۵/۸/۱۰ ۱۸:۲۴:۵۵

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


Re: خوابگاه هاي گريفيندور
پیام زده شده در: ۲۱:۱۷ سه شنبه ۹ آبان ۱۳۸۵

جسیکا پاتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۵ یکشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۱۶ جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۶
از تالار قحط النساء گریف!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1541
آفلاین
یاهو



- رومسا ، رومسا !؟؟
- ای باب چرا بیدار نمیشه؟؟؟
- آبجی تو که خوابت سنگین نبود؟؟؟؟

-eeeee ، حالا من یه بار رفتم بخوابما ، مگه شما میزارین؟؟
رومسا با چشمانی پف کرده در حالی که با تعجب به اطراف نگاه میکرد گفت:
- روح رو گرفتین؟؟؟
-
-
- هدویگ کجاست؟؟.... من چرا خوابیده بودم؟؟... بازجویی شدین همتون؟؟
جسی که داشت آدامس های بادکنکی و خروسی که تازه خریده بود به مری و اندرو نشون میداد گفت:
- ببین رومسا جان ، شما خستگی کارهای تالار باعث شد حدود 12 ساعت تخت بدون کوچکترین مزاحمی بخوابی ، حتی ما برای اینکه مگس ها هم مزاحمت نشن از حشره کش و سوسک کش تار و مار استفاده کردیم ، ببین چقدر دوست داریم آبجی !
رومسا روی تختش نشست و گفت:
- تو تا حالا کجا بودی؟؟؟... هی سارا تو دیروز هم بودی؟؟؟
- مــــری ، اینو جسی واسه من خریــــــــده !
در همین حال صدای جیییییغ اندرو باعث شد تا جسی خودش رو به اون برسونه!
جسی: خبری شده؟؟
مری چهارزانو روی زمین نشست و در حالی که ثه تا آدامس با رنگهای صورتی ، آبی و زرد توی دستش بود گفت:
- اندرو میخواد اینا رو از من بگیره!... میگه تو واسه اون خریدی!... بگو دروغ میگه : بگو واسه من خریدی !... تو دوست منی !
جسی:
اندرو:
مری:
جسی آهی کشید و به سمت اندرو رفت و برای اینکه دل هیش کدونشون نشکنه گفت:
- اندرو ، من به عنوان خواهر بزرگت ، خواهش میکنم بزاری مری اینارو برداره ؛ نگاه کن تو چهارتا دیگه داری بازم!
اندرو سرش رو پایین انداخت ، سرش را به علامت تایید تکان داد اما دلش چیزه دیگری میگفت.

اندرو توی دلش: : بزار جسی بره ؛ ازت میگرمش!
... به من میگن خشانت نه بادمجون!
مری تو دلش: حیف که بچه زدن نداره ، و الا.... !

کمی آنطرفتر*
سارا در حالی که داشت موهاش رو نشون میداد گفت:
- باب رومسا جان کچلم کردی!... شما خواب دیدی کارآگاه شدی!... چقدر گفتم از این کتابای عشقی نخون!
-عشق:
مری در حالی که به سمت پنجره میرفت گفت:
- اوا ، سارا جان ، کارآگاه چه ربطی به عشقی شدن داره؟؟
سارا که داشت از در خوابگاه میرفت بیرون گفت:
- مگه غیر اینه؟... دختره یا پسره میرن فرار میکنن ، پلیس میوفته دنبالشون!... الان رومسا تحت تکثیر اون موضوع قرار گرفته!

ملت: استغفرالله ....!
- ولی من هنوزم میگم خواب ندیدم!

- اوه اوه دخترا ، نگاه کنین ، عجب سوژه ایه ایول!... بیاین بیرونو نگاه کنین!
دخترا به حالت تارزانی از جاشون بلند شدن ، اونایی که کوچیکتر بودن خودشون رو هی بالا و پایین پرت میکردن تا ببینن ، سال بالایی ها هم که مشکلی نداشتن!

-Wow...ایول بزن ، چک اول 2 گالیون!!!
- وای مری ؛ پنجه بوکس داره !
- مشکوکه ، توطئه ای در کاره!

دوربین چشم بچه ها به سمت حیاط زوم میشه ، قرنیه صاف و بدون هیچ پلکی داره صحنه ی دعوای بین چند گریفی با 2 تا از اعضای ارزشی اسلی رو نشون میده!

بعد از حدود 2 دقیقه ، پسرای گریفی به داد اون 3 تا گریفی میرن !
- سوووووت ، هدویگ بیا اینجا!
صدای سوت سارا ، توجه هدویگ را که داشت از بالا دعوا رو نظاره میکرد جلب میکنه و به سوی دخترا میره!
هدویگ با سرعت 50 به سمت دخترا میاد و بعد از تعریف کردن ماجرا و گفتن علت دعوا میگه:
- بهتره بیاین پایین ، کیفش اینکه از نزدیک دعوا رو ببینین!

در همین حال آلیشیا وارد تالار میشه و رو به بقیه میگه:
- میشه بگین چه خبره؟؟

سارا که جو دعوا اونو به وجد آورده بود دست جسی رو میگیره ، جسی که دستش تو دستای اندرو بود ، اون میکشه ، اندرو نیز با زیرکی دست مری رو گرفته بود ، همگی از خوابگاه خارج میشن!

و فقط تنها رومسا میماند و آلیشیا و داستان دعوای پسرا!
آلیشیا : میشه واسم تعریف کنی؟؟؟... خیلی دلم میخواد بدونم!
رومسا به صندلی تکیه میده و در حالی که به خوابش فکر میکنه میگه: همه چیز بر سر....

ادامه دارد!

-------------*-------------*------------*-----------*--------------
ببخشید اگه زیاد شد!woW...
در مورد داستان باید بگم از سوژه ی روح مزاحم چیزی متوجه نشدم ، نمیگم سوژه ش بد بود ،نه اصلا ولی مشکل از من بود که نفهمیدم! ... و ماجرا رو طوری دیگه عوض کردم که کمی هیجانی تر بشه!




Re: خوابگاه هاي گريفيندور
پیام زده شده در: ۱۶:۵۸ جمعه ۵ آبان ۱۳۸۵

اندرومیداold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۶ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۰:۰۱ چهارشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۹
از معلوم نیست!دوره گردم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 665
آفلاین
مری :

اندرو : نه!

رومسا با ذره بینش میاد سمت اندرو.
-منظورت چیه از نه؟

اندرو : من ... من این کارو کردم!

همه :

بدعنق بیرون تالار : از این صحنه ها حالم بهم میخوره!

اندرو آهسته برمیگرده سمت مریبه این حالت : :fan:

- مری!من می خواستم .. می خواستم ... می خواستم کیفتو رنگ کنم!منو ببخش!

- :slap:

-

-

-

رومسا می ره سمت جوهر با ذره بین نگاهش می کنه : تو کی اینو گذاشتی توی کیف مری؟

-یادم نیست!

-و چطوری گذاشتی؟

-هان؟یادم نیست!

-نه این کار تو نیست! بوی تو رو نمی ده!

-

استرجس با قیافه ی متفکر : آووو!پس کی می تونه باشه .. ؟

رومسا رو پاشنه ی پا می چرخه و همه رو نگاه می کنه ...
هدویگ می خوره زمین !

-مگه نگفتم وقتی دارم فکر می کنم نگاهم نکنید؟( )


" در جهان چیزی به نام آغاز و پایان وجود ندارد. زندگی امروز خود را به گونه ای بگذرانید که گویی همه چیز در همین یک روز است ... "


Re: خوابگاه هاي گريفيندور
پیام زده شده در: ۸:۱۸ جمعه ۵ آبان ۱۳۸۵

استرجس پادمور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۳ شنبه ۷ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۵۴:۲۱ دوشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۸
از یک جایی!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 3558
آفلاین
مري:
تدي:

رومسا و هدويگ همزمان وارد تالار ميشن....رومسا كه ذره بين رو گذاشته بود روي چشمم به سمت استر رفت....
هدويگ هم بال بال زد و بالاي سر استر پرواز كرد ...
استر به چشم رومسا كه پشت ذره بين اندازه ماهيتابه شده بود نگاهي انداخت و گفت:
ميشه بفرماييد موضوع چيه؟؟؟
رومسا:هيس!!!
استر:
هدويگ كه مثل رادار اين ور و اون ور ميرفت داد زد:
هو هو...هــــــــــــــــــــــــــــو.... يك چيزي پيدا كردم كاراگاه...!!!
رومسا ذره بين رو از چشمش دور كرد و گفت:
هان ؟؟؟ چيه؟؟؟ چته؟؟؟
هدويگ سقوط كرد....بعد بلند شد و گفت:
مگه نگفتم صد دفعه وقتي دارم پرواز ميكنم داد نزنيد!!!
همه:نچ
هدويگ: بزار برم فكر كنم ببينم گفتم يا نه!!!
رومسا بازم داد زد و اينبار هدويگ با سر در روي زمين ولو شد....باز هم بلند شد و گفت:
مگه من نگفتم وقتي دارم راه ميرم داد نزنيد!!!
همه:نه!!!
هدويگ:بزار.....(بسه ديگه تكراري شد )
رومسا:خب هدويگ چي پيدا كردي....
هدويگ زمين نزديك پرده رو نشون داد ... چند قطره جوهر روي زمين بود...
رومسا باز هم ذره بين رو چسبوند به چشماش و نزديك تر رفت...
بله درست بود ...جاي جوهر بود .... رومسا كه فاصلش با زمين به اندازه يك سوزن بود گفت:
استر تو الان دست به پرده زدي؟؟؟
استر:نه ...
در همين لحظه بدعنق از كنار كيف مري رد شد ...ولي هيچ كس توجه اي به اون نداشت....در دستان او جوهري بود....اونو گذاشت....
رومسا:كي الان از كنار پرده راه رفته؟؟؟
مري:من رفتم پرده رو كنار بزنم!!!
رومسا به طرف مري رفت و با ذره بين مشغول بازرسي از مري شد....
هدويگ باز هم شروع به پرواز كرد....
_هي اونجارو....
هدويگ در كنار كيف مري پايين مياد....و جوهري رو از كيف مري بيرون مياره....
مري:
بدعنق در بيرون تالار:
همه: تصویر کوچک شده

ادامه دارد.........................


تو این سایت از نوجوانی بودیم تا الان ... خیلی وقت ها دلمون شکست خیلی وقت ها هم از خوشحالی نمیدونستیم چی کار بکنیم ... یادش بخیر ...

تصویر کوچک شده


Re: خوابگاه هاي گريفيندور
پیام زده شده در: ۱۰:۰۸ شنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۵

تدی اسنیپ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۳ شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۳:۲۹ پنجشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۴
از یه جای خوب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 67
آفلاین
مری با آرامش گفت من میدونم کیه
ملت :کیه
مری :رفت و پرده رو زد کنار
همه در حال سکته ....
ملت :نههههههههههه
تدی :آره
جسی :تد مگه نمرده بودی؟
تدی:نه . من صحنه ی مرگم رو بازسازی کرده بودم . تا بچه هام رو امتحان کنم.
منظورم اینه که مری رو امتحان کنم
عزنزم مری تو به من وفادار بودی.....
(بجه ها اینجایی که ما هستیم برای آخرین بار پخش میشه من توی جو اونم)
اینجا تا یکی دو روز نمی یان سریع میکشنش


فردا خواهد آمد خواهید دید هر کس آنچه نیست که می بینید
و اما پشت دریا ها یقین شهری ست رویایی

[img]http://www.jadoogaran.org/modules/xcgal/watermark.php?[/img]


Re: خوابگاه هاي گريفيندور
پیام زده شده در: ۷:۲۱ شنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۵

مریدانوس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۲ سه شنبه ۱۵ دی ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۳:۳۱ چهارشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۲
از قعر فراموشی دوستان قدیمی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 190
آفلاین
دوربين روي يه چشم كه پشت ذره بينه زوم كرده ..
رومسا ذره بين رو از جلو صورتش مي كشه كنار !
- هيچ كس حق نداره از تالار خارج بشه . هدويگ ! همه بايد بازجويي بشن .

رومسا صداشو صاف مي كنه ؛
- خب .. يه راست مي رم سر اصل مطلب ! كسي جديدا متوجه چيز مشكوكي تو تالار نشده ؟!
- من يه بسته از شكلات هام رو گم كردم .
- دقيقا كِي اندرو ؟
- نمي دونم حدود دو روز و دوساعت پيش بود !!
- زمان دقيقشو يادت نمياد ؟
- !
- اين چه وضعشه ؟
- !!
- هوووو ! ببينم ! كي به عيال ما توهين كرد ؟
مري كه عكس تدي را با يك نوار سياه در كنارش بر ردايش چسبانده بود ، در حالي كه اين ها را مي گفت ، با عصبانيت جلو آمد و به رومسا و هدويگ خيره شد .
- تو برو كنار منزل ! من با اينا كار دارم !!
- .


هدويگ كيسه ي يخ را روي كبودي دور چشمش گذاشت .
رومسا مشغول ها كردن ذره بين و پاك كردن آن با گوشه ي ردايش بود ؛
- چرا تو اون موقع با مشت زدي تو چشم خودت ؟
- آخه ديدم مري خيلي شاكيه ، جو منو گرفت !!
- !
- .


رومسا و هدويگ داشتن از راهرو عبور و همه ي اثر انگشت ها رو بررسي مي كردن !!
رومسا از تعجب فرياد زد .
- اَااا اَااا ! اينجا رو !
- من من من ؟! بذار منم ببينم ! بذار بذار !!
رومسا از جلوي هدويگ كنار مي ره و ذره بين رو به دستش مي ده .
- رد پاي خرس با جوهر ؟
در همين موقع بدعنق از كنارشون رد مي شه .
- سلام !!
- سلام بدعنق ! تو اين ورا يه خرس نديدي ؟
بدعنق پنجه ي خرس را پشتش قايم كرد ؛
- من ؟ نه !
- اِ ، صورتت چرا جوهريه ؟
- داشتم نقاشي مي كشيدم ! حالا بعدا ميارم ببينينش ! الآن بايد برم !!
اين را گفت ، نگاه معصومي به آن دو كرد و به راهش ادامه داد .


- كارآگاه ! من به بدعنق مشكوكم ؟
- بدعنق ؟ نه هدويگ جان ! چشماي معصومشو نديدي ؟ اون نمي تونه يه روح مزاحم باشه !!
- پس به نظر شما كار كيه كارآگاه ؟
نويسنده : استرجس !!



Re: خوابگاه هاي گريفيندور
پیام زده شده در: ۷:۲۱ پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۸۵

هدویک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۷ یکشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۲۱ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از هر جا که کفتر میایَ!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 801
آفلاین
و اینست تعویض سوژه ، به نحوی ارزشی-ورزشی-انتحاری !

----------------

- کات
جسی و تامیبالی بی حرکت ایستادند و به کارگردان نگاه کردند .
جسی : چرا کات دادین ؟
کارگردان : سوژه خز شده ... تا الانشم یه حلقه فیلم سوزوندیم ... سریع آماده شین یه سوژه دیگه رو می گیریم !

همه عوامل فیلم به سمت تدارکات روانه شدند تا ... تا ... تا در کنار کولر خنک آنجا نفسی تازه کنند !(یادم نبود ماه رمضونه!!)

--- اتاق تدارکات ----

حدود 28 نفر از عوامل ، در یک اتاق چهار در چهار ، دور هم جمع بودند و از فضای موجود و باد خنک کولر و گرمای وجود یکدیگر ، استفاده می بردند بسی !
ملت گریفی ، متحدتر از همیشه ، شانه به شانه یکدیگر ، در اتاق نشسته بودند و راجع به اینکه "به نظر شما آیا چه فیلمنامه ای را بازی خواهند کرد" بحث می کردند همی زیاد خیلی !

هدویگ ، یگانه جغد نویسنده گریف ، بالای سر ملت ، پرواز را می نمود ! ... و به اینکه "به نظر شما آیا چه نقشی را در چه فیلمنامه ای بازی خواهد کرد" فکر می کرد !

صدای غرغر های کارگردان شنیده می شد که داشت با تهیه کننده بیچاره ، بحث می نمود و او را !!!(حذف به قرینه بیناموسی!)

کارگردان در قسمت تدراکات را باز کرد و وارد شد ... اما وارد نشد ! ... چون وجود موجودی به نام استرجس پادمور ، در جلوی در ، مانع ورود او شد !
کارگردان : چرا سر راه واستادی ؟
استرجس : تو جا نیست...همینشم به زور گیرم اومده !
کارگردان : پس اینو بگیر بین بچه ها پخش کن ... سوژه بعدی خوابگاه اینه ... سریع بخونین که کلی عقبیم .

استرجس فیلمنامه را از کارگردان نمود(به معنی گرفت!) و آن را برانداز کرد .

-عنوان : روحی مزاحم در خوابگاه ، نحوه برخورد با روح ! فکر کردی کی هستی ؟!!

بازیگران : همه هستند فقط کسی برای بازی کردن نقش روح مزاحم نداریم !

استرجس اینها را بلند بلند برای ملت خواند ... ناگهان جسی که در بین مری و رومسا مچاله شده بود ، فیلمنامه را نمود(به معنای مذکور در چند خط قبل!) ... و دوباره صفحه اول را مرور کرد و گفت :
- پیش به سوی جستجوی بازیگر نقش روح مزاحم ! ... کارآگاه رومسا ؟ ... رومسا ؟ ... رومسااااااااااااااااااااااااااااااا ؟
رومسا : ها ... چی ... چی شد ... چی شده ؟
جسی : باید دست به کار شیم !
رومسا : ای خدا ... نمی زاری این یه ربع زنگ تفریحو هم بخوابم ؟! ... باشه باشه هدویگ اون ذره بین منو بده بریم به جستجوی یه روح مزاحم !
.....................


ویرایش شده توسط هدویگ در تاریخ ۱۳۸۵/۷/۲۷ ۷:۲۲:۳۶
ویرایش شده توسط هدویگ در تاریخ ۱۳۸۵/۷/۲۷ ۷:۲۵:۴۳



Re: خوابگاه هاي گريفيندور
پیام زده شده در: ۷:۲۰ چهارشنبه ۱۹ مهر ۱۳۸۵

مریدانوس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۲ سه شنبه ۱۵ دی ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۳:۳۱ چهارشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۲
از قعر فراموشی دوستان قدیمی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 190
آفلاین
دوربين كلوز آپ يه تربچه رو نشون مي ده !
كم كم زوم اوت مي كنه .
دو نفر جلوي يه كپه سبزي آش مشغول كار هستند .
- آره اندرو جون ! ديروز رفته بودم خريد . نمي دوني يارو چقدر گرون فروش بود ...
- واااي ! آليشيا جون راس مي گي ، اين گرونيم اين روزا همه رو درمونده كرده ، همين همساده ي ما ..
جسي چون به علت حساسيت دستش به گِل ، نمي تونست سبزي پاك كنه ، به مبل تكيه داده بود و اون دو تا رو تماشا مي كرد .
ناگهان دور اندرو و آليشيا رو هاله اي قرمز فرا مي گيره .
يه صداي طبل از پشت سرشون مياد و موسيقي متن با صداي محمد اصفهاني به گوش مي رسه .
چشم جسي درد مي گيره .
سرش رو با دستاش مي گيره و روي زمين مي افته .


- فلش بك -

جسي مشغول خوندن شعر براي يكي از بچه هاي مهدكودك بود .
بچه ذوق مي كنه و انگشتش رو مي كنه تو چشم جسي .

- متاسفم خانم پاتر‌ ! اين جاي زخم برا هميشه رو چشم چپ شما مي مونه !!
ملت : چشم راست !
نويسنده : نه همون چشم چپه ! بذارين يه تنوعي باشه !
بغض گلوي جسي رو فشرد .
استر دستشو رو شونه ي جسي گذاشت ؛
- مهم نيست عزيزم ! من پيشتم !!

اولين روز كار جسي ، به عنوان پرستار خصوصي بچه بود .
در خونه رو زد و در حالي كه موهاش رو مرتب مي كرد ، منتظر موند ..
- ها ، كيه ؟
- منم پروفسور ، براي مراقبت از تامبالي اومدم !!
- صورتت رو از تو دوربين آيفون بكش كنار تا ببينمت .
جسي كه سرخ شده بود ، از كنار دوربين كنار رفت .
- اِ ! پاتر تويي ؟ بيا !

چند هفته بعد

- پاتر تو خيلي كارتو خوب بلدي ! اولين باره كه مي بينم تامبالي با كسي انقدر اخت شده ..
تامبالي : !!
- اون واقعا بچه ي خوبيه پروفسور دامبلدور ،‌ به خود ِ شما رفته ! يه مادر خوب ! مثل شما كم پيدا مي شه ، من واقعا دوست دارم شما رو الگوي خودم قرار بدم !!

... پايان فلش بك ...

- جسي تو حالت خوبه ؟! خواهر ِ گلم ؟
جسي چشماشو باز مي كنه و صورت لوييس رو مي بينه كه يه هاله شبيه جوجه اردك دورشو گرفته !!
يكدفعه در باز مي شه و هري مياد تو !
- دختر عمو كجايي ؟
جسي از جاش بلند مي شه ؛
- چيزي شده هري ؟؟
- اومدم بگم خيلي نامردي ! تو بايد چشم دامبلدور رو پس بدي ! اون مال من بوده ، تو وصيت نامه اش نوشته ! من مي دونم ! بعد يه عمري كه تو اين كتاباي لعنتي عينك چشمم بوده ، مياي اينجوري چشم دامبلدور رو مي دزدي ؟ نمي خوام ديگه چشمام چپ باشه !!
جسي با نگاهي متعجب به هري خيره مي شه ؛
- ولي هري ... خود ِ تامبالي به من گفت پروفسور اين چشم رو داده به من !!



Re: خوابگاه هاي گريفيندور
پیام زده شده در: ۲۲:۴۰ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۵

آلیشیا اسپینتold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۹ شنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲:۲۷ جمعه ۲۸ دی ۱۳۹۷
از دروازه آرگوناث
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 157
آفلاین
صدای قار و قور شکم همه به گوش میرسید.دخترا هم که انگار نه انگار واسه خودشون یه گوشه نشسته بودن.

استر همین طور عصبانی بود و به دخترا چپ چپ نگاه میکرد که یک دفعه فکری به سرش زد و لبخند موذیانه ای
گوشه لبش نقش بست.

با قیافه جدی رو کرد به لوییس و گفت:من راه حل این گشنگی رو پیدا کردم(چشمک نامحسوسی به لوییس زد)

لوییس هم که امیدوار شده بود گفت:خب؟

استر:حالا که دخترا بلد نیستن غذا بپزن,فقط یه چاره داریم به جنا میگیم بیان غذا درست کنند.پسرا هم میرن خریدو...

جسی:و؟

استر:شما هم میتونید تمیز کاری های جنا رو واسشون انجام بدین آخه اونا که دو تا کار رو نمیتونن با هم بکنن!!

دخترا:

لوییس که نیشش باز شده بود گفت:عالیه!

جسی با حرص گفت:مگه نیمرو چشه؟

هدویگ:کلسترول داره

اندرو در گوش رومسا گفت:هوا پسه!

مری بعد از کمی من و من گفت:مادر بزرگ من یه نوع آش میپخت شاید دستورشو یادم بیاد...

لوییس :این شد یه چیزی موادش رو میدونی؟


ویرایش شده توسط آلیشیا اسپینت در تاریخ ۱۳۸۵/۷/۱۸ ۲۲:۴۹:۰۰

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


Re: خوابگاه هاي گريفيندور
پیام زده شده در: ۱۸:۵۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۵

اندرومیداold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۶ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۰:۰۱ چهارشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۹
از معلوم نیست!دوره گردم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 665
آفلاین
دخترها دور هم جمع شده و در مورد اینکه چه چیزی بپزند بحث می کردند.

جسی : به نظر من ....
اندرو : هان؟نه!نگفته هم می شه فهمید نظرت خوب نیست!بهتره ...
مری : نه اینم نمی شه!بهتر تره اگه ...
جسی : اِ!یعنی چی!نپرید وسط حرف هم!ببینید اینی که من می گم بهتره!
اندرو : نخیر!هر چی من می گم!
مری : امکان نداره!
جسی :

استر که بوی خطر رو حس می کنه میاد جلو!

- خب!لیست کو؟چی قراره بپزین؟
اندرو : چه اهمیتی داره؟شما پسرا که ماشالله هر چی بذارن جلوتون می خورین!
استر : هووویی!حرف دهنت رو درک کن!.. لیست؟
جسی سریع گفت :
- خب!راستش!ما به این نتیجه رسیدیم که ...
-نه خب!بهتره بگیم این نتیجه نه اون نتیجه ...
مری : نه آقاجان!برین یک کیلو تخم مرغ بخرین بیاین!
جسی و اندرو : آره!ما هم همینو می خواستیم بگیم!
استر : چی قراره بپزید اون موقع ؟
دخترها به هم دیگه لبخند زدند!
-خب.. تو بگو اندرو!
-اِ!به من چه!مری خودت بگو!
-من تخم مرغ رو گفتم شماها اینو بگین!
-اندرو!بگو!
-اه!خب باشه!آقا جان!یا تخم مرغ می خورین یا آب!مدل پختش رو می تونید بگید!...
-ما چیز دیگه ای بلد نیستیم!
دخترا :
استر : ... پسرا؟؟


ویرایش شده توسط اندرومیدا در تاریخ ۱۳۸۵/۷/۱۸ ۱۸:۵۶:۲۹

" در جهان چیزی به نام آغاز و پایان وجود ندارد. زندگی امروز خود را به گونه ای بگذرانید که گویی همه چیز در همین یک روز است ... "







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.