هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۲۲:۰۹ جمعه ۱۷ آذر ۱۳۸۵

ادوارد جکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۹ شنبه ۱۷ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۰:۰۴ سه شنبه ۶ شهریور ۱۳۸۶
از وسط سبيلاي هوريس كنار نيكي پلنگ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 356
آفلاین
خب به ما گفتن هر گروه دو ساعت بيشتر برا پست زدن وقت نداره اگه نه به نفر بعدي ميرسه من هم طبق اين قانون بايد بپستم...
------------------------------------------------------
پله ها پيچ در پيچ بود در قلعه فقط صداي كشيده شدن رداي بلند بليز به پله ها ميامد
از بخت خوش الف دالي ها در كل مسير تنها سه پنجره وجود داشت كه نماي تاريك بيرون را نمايان ميكرد
نيكلاس و ورونيكا بدون اين كه حتي به يكديگر نگاه كنند به دنبال بليز پايين ميرفتند
در پايين قلعه الف دالي ها در حالي كه اضطراب درونيشان را با لرزاندن اعضاي بدنشان بيرون ميريختند به علامت شوم نگاه ميكردند نيمي از اين ترس براي ظاهر هولناك اين علامت و نيمه ديگر براي اين كه سياهي هاي درون قلعه مبادا متوجه اين علامت باشند
در حالي كه سه نفر مرگخوار متوجه اين علامت نبودند اما بر عكس در طبقه اخر درست رو به روي پنجره اتاقي كه جلسه درون ان برگزار ميشد نور سبز ملايمي داخل اتاق زبانه زده بود كه البته همين نور ملايم نيز از چشمان آرمينتا دور نمانده بود.
آرمينتا به بهانه تعقيب تتيس تا دم پنجره محيط بيرون را زير نظر گرفت و ناگهان ان را ديد.
ان جمجمه ايكه نور سبز ان را احاطه كرده بود و ماري وحشيانه به جاي زبانش از دهانش فرو ميجست.
_ارباب...ارباب
چشمان سرخ رنگ ولدمورت همچون سايه مرگ روي آرميتا متمركز شد
ارمينتا كه سخت مشغول جست جو در ان خاموشي بود با حركات سر انگشت به حضار فهاند كه اتفاقي غير معمول در بيرون در حال رخ دادن است.
كم كم همه متوجه ان علامت شدند لرد ولدمورت كه خونسرد . ارام سر جايش نشسته بود و به مرگخوارانه كنجكاوش كه فضاي بيرون را كنكاش ميكردند نگاه ميكرد.
ولد موردت:خب...زياد هم دور از انتظار نيست تتيس عزيز خيلي خوش موقع به ما خبر داد...البته فكر نميكنم ان نوچه هاي دامبلدور براي ما خطري داشته باشند...خطري دارند؟
نگاه پرسشگرانه ولد مورت روي تك تك نقاب داران گشت زد لبخند هاي تمسخر اميز حاكي از تاييد حرف اربابشان بود.
_خب هر چه سريعتر اون كوچولو ها رو بگيرين زنده يا مرده البته به جز پاتر كه بايد خودم جونشو بگيرم؟
ارمينتا خيلي سريع فرماندهي عمليات را بر عهده گرفت و رو به يكي از مرگخوارن نهيب زد كه برود و به بليز و نيك و ورني خبر دهد مرگخوار كوتاه قامت بود و ردايش برايش كمي بزرگ ميزد و صورت كوچكش كاملا در زير ان نقاب بزرگ پنهان شده بود
و چون در رسيدن به سوي افرادي كه حالا در طبقهي دوم بودند عجله داشت با ردايش مشكلي جدي پيدا كرده بود...
در حالي كه رد پايين قلعه هري فكر ميكرد حالا ديگر داخل قلعه از بيرون ان امن تر است بنابرين از مسيري كه باز كرده بودند وارد شدند
از ان طرف مرگخوار كوتاه قامت به طبقه سوم رسيده بود و مرگخواران نگهبان در طبقه دوم جا خوش كرده بودند.
از ان طرف ال دالي ها در حال بالا امدن از پله هاي سنگي براي رسيدن به طبقه اول بودند تا اينجا راه مشكلي نداشتند به راحتي بالا امدند و راه رفتن به طبقه دوم را در پيش گرفتند بدون انكه بدانند مرگخواراني در انجا هستند اخر هري از صحبتهاي اخير دامبلدور فهميده بود كه جان پيچ بايد در جايي در طبقه پنجم باشد.
مرگخوار كوتاه قامت پايش به لبه ردايش گير كرد صداي حاصل از ان باعث شد كه مرگخواران نگهبان از اتاق كه در ان موضع گرفته بودند بيرون بيايند.
مرگخوار كوتاه قامت پس از برخورد به ستوني در طبقه دوم از حركت باز ايستاد.
بليز با سرعت به بالاي سر او امد.
_ادوارد تويي.
مرگخوار كه ادوارد نام داشت با اه ناله بلند شد.
از ان طرف الف دالي ها در حالي كه تقريبا به طبقه دوم رسيده بودند و حالا ميتوانستند چها مرگخوار در حال صحبت را ببيند سر جاي خود ميخكوب شدند.
ادوارد:ببينيد الف دالي ها....اونجارو................
و در حالي كه با انگشت اشاره به پشت سر بليز درست جايي كه هري ايستاده بود اشاره ميكرد لبخند پر معنايي مانند شيري كه بالايه سر طعمه ايستاده بر لبانش نقش بست...


روح جنمار قديم ميكند:

[url=http://ww


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۶:۳۴ جمعه ۱۷ آذر ۱۳۸۵

نيكلاس  استبنز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۶ یکشنبه ۲۵ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۰۰ دوشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۸۶
از خوابگاه هافل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 246
آفلاین
هري برگشت و دوباره به نگهبان نگاهي گذرا انداخت. مطمئن نبود كاري كه ميخواست انجام بده درسته يا نه. ممكن بود با اين كار جون هدويگ رو به خطر بندازه. ممكن بود اين راه اشتباه باشه. ممكن بود....
اما اين تنها راهي بود كه به ذهنش رسيده بود و بقييه هم با اون موافقت كردند. پس درنگ نكرد و جغد وفادارش رو از درون جيبش بيرون كشيد.

مكثي كرد. از روي عجز و ناتواني نگاهي به هدويگ انداخت و گفت:
هدويگ. منو ببخش، راه ديگه‌اي ندارم. اين تنها راهه.

هدويگ هوهوي كوتاهي كرد و به انگشت دست صاحبش نوكي زد. حتي هدويگ هم در آن وضعيت بحراني سرر و صدا نميكرد. انگار متوجه وضعيت اطراف شده بود.

هري دستي بر سر و گوش هدويگ كشيد و ادامه داد:
من ازت ميخوام كه بري و اون نگهبان رو مشغول كني تا ما بتونيم از در ورودي رد بشيم.

هدويگ هوهوي كوتاهي سر داد و نرم و بيصدا از روي دستان هري پرواز كرد.

هري با عذاب وجدان نگاهي به هدويگ كرد و با عزمي راسخ به افراد گفت:
شروع ميكنيم.


--------------------------------
درون دژ مرگ

در طبقه آخر آرمينتا و بادراد به همراه گروهي از مرگخواران دور ميزي نشسته بودند و در مورد خبرهايي كه تنيس آورده بود بحث ميكردند.
بليز هم براي سركشي به نگهبانان به همراه نيكلاس و ورونيكا به سمت طبقات پايينتر ميرفت.

در بين راه كسي حرفي نميزد. بليز جلو بود و نيكلاس و ورونيكا به دنبال او روان.

------------------------------------
بيرون دژ مرگ

هري جلوي در ورودي زانو زده بود و چيزي رو در دستش گرفته بود. شونه‌هاش ، آشكارا ميلرزيد.

هري هدويگ رو در دست داشت و براي جغد وفادارش ميگرييست.
هدويگ با شجاعت تمام به سمت نگهبان حمله كرده بود. و مورد اثابت طلسمي از سوي نگهبان قرار گرفت.

هري و سدريك هم طلسمي به سمت نگهبان فرستادند كه درست به وسط سينه او برخورد كرد.نگهبان مثل چوب خشكي در كنار در ورودي دژ بر زمين افتاده بود.اما.........

اما قبل از اينكه الف داليها بتوانند كار نگهبان را يكسره كنند او علامت سياه مربوط به مرگخواران را در هوا ترسيم كرده بود.

-----------------------------------
بليز و نيكلاس و ورونيكا از پله‌هاي طبقه دوم پايين ميومدند.

ادامه دارد.


ویرایش شده توسط نيكلاس استبنز در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۱۷ ۱۷:۳۰:۰۴



دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۳:۵۴ جمعه ۱۷ آذر ۱۳۸۵

مارکوس فلینتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۹ جمعه ۱۵ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲:۱۵ دوشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 327
آفلاین
سکوت وحشتناکی تمامی ان منطقه را در بر گرفته بود ، زیرا با این اتفاق دیگر هیچ امیدی برای ورود به دژ نبود مگر این که وصیت نامه رو از قبل اماده کرده باشیم.
در چند لحظه ی قبل هری نگران بود که نکند این هدویگ بوده که هوهو کرده ولی در حال حاضر ارزو می کند که ای کاش هدویگ بود.
در این لحظات به نظر می امد که باد نیز با انان دشمن شده بود و حاضر بود برای انداختن ان ها از صخره ها هر کاری بکند. البته تنها باد نبود بلکه تاریکی محیط نیز بر انان غلبه کرده بود و جلوی دید ان ها را گرفته بود اما انان برای این اینجا نیامده بودند که به خاطر کوچکترین حادثه ای روحیه ی خود را ببازند و به دنبال راه برگشت باشند .

**

هیچ کدام از اعضای الف دالی که در ان جا حاضر بودند، جرات این را نداشتند که سکوت را بشکنند و در مورد این موضوع حرفی بزنند. اما بالاخره سکوت باید شکسته می شد تا به یک نتیجه ای برسند.
در همین میان بود که مارکوس از بین حاضرین با کمی استرس شروع به حرف زدن کرد:
- خ..خو...خوب به نظر من..... به نظر من بهتره که با هم مشورت کنیم، اخه این جوری به.... به هیچ نتیجه ای نمی رسیم.
مارکوس خود را برای داد و فریاد اعضا اماده کرده بود اما گویا همه منتظر این لحظه بودند که یکی از ان ها این پیشنهاد رو بدهد زیرا بعد از قطع صحبت های مارکوس ، هری شروع کرد به صحبت کردن:
- خوب مارکوس راست میگی ، ولی تو که میگی مشورت کنیم، یه راه پیشنهادی هم بگو دیگه
- خوب چی بگم؟!!! اخه من که تازه اولین ماموریتم هستش به همین خاطر زیاد تجربه ی کافی ندارم، شما که هم تجربه و هم زبونشو دارید یه چیزی بگید
( هری از این که در این موقعیت مارکوس دست به شوخی کردن زده بود کمی عصبی شد ولی نادیده گرفت و به ادامه صحبت خود پرداخت )
- به هر حال به نظر من که اون جغد از ما خبری نداره، البته امکان داره از این خبر داشته باشه که امروز می خوایم بیایم ، ولی نمی دونه که الان این جا هستیم.
( سدریک نگاهی به اعضا انداخت ولی متوجه شد که کسی اظهار نظری نمی کند پس خودش دست به کار شد)
- خوب اخه این یه فرض هستش و الان در این موقعیت ، هر فرض غلط مساوی پایان زندگی هستش. اما من یه نظر دیگه دارم:
به نظر من باید هرچه زودتر به سمت دژ حرکت کنیم چون همون طور که شنیدید اونا طبقه ی سوم هستن و جلسه دارن ، و همچنین از اونجایی که می دونید، لرد خیلی مغرور هستش و تا اتمام جلسه نمی گذاره که اون جغد خانم حرفی بزنه.
دوباره سکوت فضا را در بر گرفت و صدای تازیانه های باد بیشتر به گوش می رسید.
سدریک همچنان منتظر این بود که کسی با نظر او مخالفت کند تا حداقل از این بابت راهت باشد که نظر او را شنیده اند. اما در عین ناباوری متوجه شد که هری پاتر به سمت دژ در حال حرکت است.


اعضای الف دال از این که هری بدون ان ها حرکت کرده بود ناراحت شده بودند به همین دلیل ان ها سر جای خود ایستادند تا هری متوجه اشتباه خود شود.


بعد از چند ثانیه هری چرخشی انجام داد و با دیدن فاصله ی خود با دیگران تعجب کرد ، به سمت ان ها امد و گفت:
- چرا نمیاین، مگه نمیگین باید زودتر بریم؟!!!!!
- چرا درسته ، من گفتم باید زودتر بریم ولی اون نگهبان رو چیکار کنیم.
- اتفاقا داشتم به اون فکر می کردم، به هدویگ می گم که با نوکش بزنه تو چشاش و ما هم قبل از این که صدایی از اون در بیاد سریع یک طلسم نثارش می کنیم.
اعضای الف دال از پیشنهاد گله ای نداشتند ولی از این که داشتند ماموریت را به صورت جدی شروع می کردند خیلی اضطراب داشتند اما این را هم می دانستند اگر سریع تر حرکت نکنند ماموریت در همین جا به بن بست دیگری بر می خورد....

_____________________________________________________
نوبتیم باشه نوبت ما بود....


عضو اتحاد اسلایترین


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۱:۵۹ جمعه ۱۷ آذر ۱۳۸۵

ورونیکا ادونکورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۸ یکشنبه ۴ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۴:۲۲ دوشنبه ۹ خرداد ۱۳۹۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 404
آفلاین
هوا به شدت تاریک بود و سوسوی نوری از ورای آن راه را برای همسفران روشن می ساخت. ابرها به سرعت در هم تنیده و جلوی همین نور اندک را مسدود کرده بودند، با این حال تشخیص راه تا حدودی امکان پذیر بود.
اعضای ارتش الف دال در فاصله ای نه چندان دور از دژ مرگ در کنار تک درختی که شاخه هایی انبوه ظاهر آن را پوشانده، قرار گرفته بودند. چشمان نافذ خود را از زیر ردای سیاه رنگ و بلند خود که در تاریکی شب نمایان نبود، روی نگهبانی که به نظر خواب می آمد، متمرکز کرده بودند... او لحظه ای سرش را به طرف پایین متمایل می کرد و آرام گوشه ای قرار می گرفت، اما لحظه ای بعد سرش را با سرعت بالا می آورد و با اضطرابی آشکار به دور و اطرافش خیره می شد. سپس بعد از این که از امن بودن محیط مطمئن می شد باری دیگر به خواب فرو می رفت... اعضای ارتش با دیدن این وضعیت رویشان را به طرف هری برگرداندند.
هری کلاه ردایش را اندکی پایین تر آورد و در حالی که لبش را می گزید، شانه هایش را بالا انداخت و زیر با صدایی نجوا گونه، زمزمه کرد:
- هنوز نه... این طور که به نظر می رسه اون کاملاً خواب نیست... با کوچیک ترین صدایی که می شنوه بیدار می شه و اگه ما بخوایم انقدر بی احتیاط نزدیک شیم گیر می افتیم... !
آنیتا، آلیشیا و هرمیون با شنیدن این مطلب غرولند کنان سرشان را به سمتی دیگر چرخاندند و آرام دور و اطراف خود را زیر نظر گرفتند. ریموس نیز با نگاهی غمگین به درخت خیره شد و سخنی به میان نیاورد.
در این میان سکوتی عمیق بر فضا حکم ران شد. صدایی از هیچ یک نقطه ای برنمی خاست و همین اضطراب وجودی آن ها را می افزود و از طرف دیگر آرامشی ناگهانی را بر نگهبان کنار دروازه مستولی می ساخت... در همان لحظه صدایی هوهو مانند بر محیط چیره شد و طلسم ابدی را در هم شکست... هری با حالتی دستپاچه دستش را در جیبش فرو برد و با لمس کردن پرهای هدویگ آهی از روی آسودگی کشید. بقیه ی اعضای ارتش نیز با شنیدن آن صدایی که ابتدا فکر می کردند از جانب هدویگ است، قدمی به سوی هری برداشتند.
آنیتا در حالی که سرش را به سوی آسمان متمایل کرده بود و با چشمانش چیزی را دنبال می کرد، گفت:
- این صدای چی بود؟!
بعد از آن ریموس با انگشتش به چیزی سیاه رنگ که در تاریکی آسمان به سختی دیده می شد، اشاره کرد و اعلام کرد:
- اون یه جغده !
از طرفی دیگر نگهبان که با شنیدن صدای هوهو مانند جغدی دیگر از خواب بیدار شده بود. روی عصایش تکیه کرد و از جایش برخاست. با لبخندی پیروزمندانه به جغدی که هر لحظه به او نزدیک تر می شد، نگاه کرد و سرش را به علامت تاٌیید تکان داد... همگی الف دالی ها به این صحنه خیره شده بودند !
سرانجام جغد روی عصای نگهبان فرود آمد و باری دیگر صدای جیغ مانندش فضا را مملو از خود ساخت... نگهبان به او چشم دوخت و با صدایی نه چندان بلند – که البته به گوش اعضا می رسید، گفت:
- اوه تتیس... فکر نمی کردم امروز بیای دختر... معاونای لرد طبقه ی آخر پنجره ی سومی هستن... اون جا می تونی پیداشون کنی... حتماً بهت پاداش خوبی برای این ماٌموریت می دن !
جغدی که گویا نام او تتیس بود، از روی عصای نگهبان بلند شد و هوهوکنان به جایی که نگهبان از آن خبر می داد، پرواز کرد... بعد از آن الف دالی ها با تشویشی نهان به طرف یکدیگر بازگشتند.
آلیشیا آب دهانش را قورت داد و بریده بریده کلماتی عجیب را بر زبان آورد:
- اوه خدای من... تتیس... اون یه جغد ماده ی مشهوره... اصلاً فکرش رو هم نمی کردم در خدمت سیاهی باشه... این رو باید گزارش بدیم... چون اون حتماً برای جاسوسی پیش سفید ها اومده بود... و بدون شک... خبرهایی هم از ما بهشون داده !
سدریک در حالی که به آلیشیا چشم دوخته بود، طوری کلمات را ادا کرد که لبانش به هیچ عنوان کوچک ترین تکانی نخورد:
- اما... اما الآن چطوری وارد دژ شیم؟

و در آن هنگام سیاهی ژرفای خاموشی را بیش تر جست !


اگر یک فرد انسان، واحد یک بود ، آیا یاز یک با یک برابر بود؟!
[b][s


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۲۲:۵۷ پنجشنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۵

سدی جیگر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۱ چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۸:۳۹ شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۰
از دنياي زندگان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 185
آفلاین
نگهبان همچنان در خواب بود و انگار نه انگار که هوا به شدت طوفانی هست
باد از همه جا می وزید و صدای هو هو هوی آن مو بر بدن شجاع ترین انسانها نیز سیخ میکرد اما با این منوال این اعضای ارتش الف دال بودند که داشتند خودشون رو از صخره بالا میکشیدند تا وارد دژ شوند.

دریا همچنان دهشتناک خود را به ساحل میزد و غرش کنان دوباره بر میکشت ، صدای رعد و برق از همه طرف به گوش میرسید انگار که اینک آخر زمان بود و روز به پایان رسیدن همه چیز

هری جلوتر از بقیه داشت جلو میرفت پشت سر او سدریک بود که داشت حرکت میکرد پشت سر او آنیتا و آلیشا و هرمیون بودن که به سختی خودشونو حرکت میدادند رداهای خودشونو به سر کشیده بودند تا از شلاق های باد در امان بمانند
در آخر هم بلید و ریموس بودند که حرکت میکردند. بلید که انگار نه انگار داشت از یک صخره خطرناک بالا میرفت چون داشت بدون هیچ کمکی پشت بقیه از صخره بالا میرفت

صدای نفس ها همه در فریاد باد گم میشد و فقط هوای گرم بود که چند لحظه ای پدیدار میشد سپس به همراه باد به جایی دیگر میرفت…
کم کم همه داشتن میرسیدن به بالای صخره اما ناگهان صدای رختن سنگهایی از عقب شنیده شد وبعد صدای فریاد کسی که داشت سقوط میکرد آمد.

هرمیون بود که داشت سقوط میکرد چون پایش را به جایی گذاشته که توخالی بود و با فشار او ریخته شد.
همه داشتن این صحنه را تماشا میکردن هری سدریک و ریموس به سرعت پایین می آمدن اما نمیتوانستن بهش برسند صدای کمک خواستن هرمیون در سوسوی باد خفه میشد تا اینکه بلید توانست او را بگیرد و خیال همه رو راحت کند

صورت هرمیون رنگ پریده شده بود و عرق از سرو رویش می بارید . چند جایی از دست و بازویش زخم شده بود اما پای راستش را نمیتوانست تکان دهد به همین خاطر هری و آنیتا و آلیشا به طرفش آمدن و با کمک بلید توانستن خودشون به بالای صخره که بسیار هم بزرگ بود برسانند.

وقتی هرمیون رو بر روی تخته سنگی نشاندند هری گفت :

- هرمیون چیزی نشده
- نه چیزی نشده ...آخ ریموس یواش درد میکنه

ریموس داشت پای در رفته اش رو جا می انداخت

سدریک : همه رو ترسوندی ها هرمیون
آنیتا : اره من که داشتم از ترس غش میکردم
آلیشا : خوب شد بلید گرفتت ها!!!

بعد از چند آخ اوخ گفتن هرمیون ریموس توانست پای در رفته اش را جا بیندازد و وقتی بلند شد توانست حرکت کند و تشکری از ریموس کرد.

هری برگشت و دژ سیاه رنگی که به صورت ترسناکی در برابرشان قدعلم کرده بود رو تماشا میکرد، تقریباً 40 یا 50 متری باهاش فاصله داشتن به همین خاطر بهتر دیدن که به دو گروه تقسیم شوند و گروه اول از طرف سمت چپ حرکت کند و گروه دوم از سمت راست به طرف دژ حرکت کند و بعد از پای انداختن نگهبان که در خواب بود با هم وارده دژ شوند.

هری ، سدری، آنیتا ، ریموس و هدویگ که تمام این ساعات داشت هوهو میکرد تا از جیب خیلی بزرگی که هری برایش ساخته بیرون بیاید.
هدویگ : هو هوهاووو( بابا خفه شدم بیارم بیرون ، نامرد )
هری : ا... ساکت باش هدویگ الان جاش نیست تا درت بیارم بیرون

دو گروه به صورت مخفیانه و دور از دید نگهبان خوابیده داشتن به طرف در نزدیک میشدند.


-----------------------------------

اعضای ارتش توجه داشته باشند که پستها از این به بعد یک در میان خواهد بود . پس لطفاً پست نزنید که رزرو شده چون توسط ناظر پاک خواهد شد.
برای رزرو کردن پست به تاپیک انتقادات و پیشنهادات و گفتگو با مدیران ارتش مراجعه کنید.

الان نوبت طرف سیاه میباشد


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۱۶ ۲۳:۱۱:۰۵


اوتو بگمن را من ساختم ...
كليك بنما


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۲۱:۳۰ پنجشنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۵

هدویک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۷ شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۱:۲۱ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از هر جا که کفتر میایَ!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 801
آفلاین
فیلچ با قدمهایی آرام راه می رفت و با چشمانی باز اطراف را از نظر می گذراند . جلوتر از او هم خانم نوریس با ناز و عشوه حرکت می کرد و خودش را به در و دیوار می مالید . هر دو پس از گشتن کامل طبقه ششم ، به آرامی شروع به بالا رفتن از پله ها کردند .

هری به آرامی آخرین صحبتها را با دوستانش انجام داد . همه آماده شروع یک ماجراجویی خطرناک دیگر شده بودند .
برای چند لحظه اتاق را سکوتی وهم آور فرا گرفت . همه دلهره عجیبی را در دل خود احساس می کردند . بالاخره هری به حرف آمد و گفت :
بهتره سریعتر از هاگوارتز خارج شیم و به اونجا بریم . وقتش رسیده .
الف دالی ها بدون هیچ صحبتی به دنبال هری به راه افتادند و از اتاق ضروریات خارج شدند .
.

خانم نوریس زودتر از فیلچ پله ها را پشت سر گذاشته بود . به محض ورود به راهرو طبقه هفتم در اتاق ضروریات را باز دید . به اطراف نگاهی انداخت و گوشه شنلی را دید که به سرعت در پیچ راهرو محو شد . صدایی از خود خارج کرد که باعث شد فیلچ پله ها را با عجله بیشتری طی کند . اما همین فرصت کوتاه کافی بود تا در اتاق خالی ، ناپدید شود و فیلچ باز هم ناسزاهایی نثار این گربه بیچاره کند .

===

ردای هری در باد شدید آنجا به تندی تکان می خورد . بر روی صخره ای ایستاده بود و منتظر دوستانش بود که به او بپیوندند . باد ، شدیدتر از قبل شده بود و آسمان تاریک آنجا که ابرها به سختی در آن معلوم بودند ، ندای شبی سخت و بارانی را می دادند . گویی آسمان هم می خواست به روی اجساد احتمالی واقعه آنشب گریه کند .

پس از چند لحظه همه دوستان هری ، در کنارش ظاهر شدند . باز هم تنها صدای رعد و برق بود که شنیده می شد . همه نظاره گر دژ مرگ بودند و به این فکر می کردند که آیا از این دژ وحشتناک و پرخطر سالم بیرون خواهند آمد یا نه .
سرانجام این سکوت دلهره آور با صدای سدریک شکسته شد که گفت :
- نگهبان دژ اون پایین خوابیده . بهتره بدون اینکه سر و صدایی بشه اونو از سر راه برداریم و داخل دژ بشیم . نظر تو چیه هری ؟
هری : آره . نباید متوجه حضور ما بشن . وگرنه کارمون خیلی سخت می شه . فعلا بهتره یه راه به اون پایین پیدا کنیم .

همه به دنبال هری که به قصد بررسی صخره ها شروع به راه رفتن کرده بود ، راه افتادند .

موجهای سهمگین دریا ، با شدت به صخره ها برخورد می کردند و با صداهای شیون مانندشان سعی داشتند الف دالی ها را از خطرهایی که در انتظارشان بود آگاه کنند . اما بعد از لحظاتی نا امید می شدند و دوباره به آغوش دریا باز می گشتند تا باری دیگر شانس خود را امتحان کنند .
...


ویرایش شده توسط هدویگ در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۱۶ ۲۱:۳۶:۵۳



Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۲۰:۴۵ پنجشنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۵

سدی جیگر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۱ چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۸:۳۹ شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۰
از دنياي زندگان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 185
آفلاین
هوای تاریک و سرد زمستانی مثل همیشه هاگوارتز رو در برگرفته بود ،صدای سو سوی باد در همه جا شنیده میشد حتی میشد در داخل تالارهای مخصوص هم صدای باد راشنید که هر لحظه بر شدتش افزوده میشد حالا با داشتن دانه های برف و باران خود را به پنجره های قلعه میزد تا کسی جرات بیرون رفتن را نداشته باشد و در داخل رختخواب گرم ونرمش بشیند و این سوز و سرما را نگاه کند.

در داخل قلعه تعدادی از شمع ها خاموش شده و به خواب عمیقی فرو رفته بودند اما باز تعدادی از آنها در گوشه کنار قلعه هنوز روشن بودن و خود نمایی میکرند.

همه در داخل تالاهای خود بودن و در این شب طوفانی در خوابی عمیق فرو رفته بودند اما تعدادی از دانش آموزان بیرون از تالار های خودشون قرار داشتن و در این تاریکی شب در داخل اتاقی با هم سر موضوعی صحبت میکردند ...
هوای خوده اتاق گرم و بسیار آرام بود و نوعی آرامش را در اعضا القاء میکرد. نور کم توان شمعی در نزدیکی چند نفر سو سو میزد و اتاق را کمکی روشن نگه داشته بود.
همه ساکت بودند و بر سر موضوعی که هری به آنها گفته بود فکر میکردند. تا اینکه این سکوت توسط خوده هری شکست

- من همه عوامل رو سنجیدم و صد در صد میدونم که یکی از هوراکسس های ولدمورت تو دژ مرگ قرار داره ، میدونستم که همه نمیتونن اینو قبول کنن به همین خاطر شما رو انتخاب کردم چون بهترینهای ارتش هستید و میتونید به من کمک کنید.
ناگهان هرمیون وسط حرف هری پرید و گفت :

- حالا حساب کنیم یکی از هوراکسس های اسمشو نبر تو دژ مرگ هست اما از کجا مطمئن هستی که خودش اونجا نیست
هری : چون خوده دامبلدور به من گفته بود تو همون شب که یکی از اونا تو دژ مرگ ولدمورت هست اما خودش هیچ وقت اونجا نیست اما تعدادی از افرادش همیشه اونجا هستن و از اون مراقبت میکنن تا کسی نتونه نابودش کنه قرار بود همون شب بعد از نابود کردن اون هوراکسس تو اون جزیره لعنتی بریم به دژ اما ...
باز همه ساکت شدند .

سارا ، بلید و ریموس هر سه داشتن به گفته های هری فکر میکردن که سدریک گفت :

- حالا چندنفر هستن
- نباید بیشتر از 7 ، 8 نفر بیشتر باشن
سدریک : حالا این دژ مرگ کجا هست اصلاً جاشو بلدی
هری : اره جاشو بلدم باید بریم بیرون از قلعه و غیب بشیم و بالای سخره ظاهر بشیم که دژ در اونجا قرار داره ... تا حالا دیگه همه مون میتونیم غیب بشیم و هر جا که خواستیم ظاهر بشیم.
باز همه در فکر فرو رفتن تا اینکه یکی گفت:
- من با تو میام هری
کم کم صدای هم همه بلند شد و همه اعلام آمادگی کردن تا با هری با دژ مرگ بروند.

هزاران فرسنگ دورتر از هاگوارتز در جزیره دور افتاده ای هوا بسیار طوفانی بود و آب خروشان دریا به شدت با صخره های ساحل برخورد میکرد و سپس چند متری به هوا میرفت و دوباره برمیگشت و همین عمل باز تکرار میشد انگار که دریا داشت می جنگید با صخره های ساحل
در یکی از صخره هایی که بسیار بلند و مستحکم بود دژ ترسناکی خود نمایی میکرد که به صورت خطرناکی در پرتگاهی ساخته شده اما با این حال بسیار استوار بود ... در آن تاریکی چندین لکه نورانی از داخل دژ خود نمایی میکرد...
از داخل صدای خنده های ترسناکی شنیده میشد هر از گاهی نیز صدای داد و فریاد نیز به آن افزوده میشد که ترسناکی آن شب را چندین برابر میکرد.

- اه به خوشکی شانس...
- حالا نوبت منه ...بده ببینم
- کی گفته نوبت منه ...
- دوستان من یه سر برم بیرون و بیام ، ترکیدم انقدر خوردم
با رفتن آن شخص بحث های آن دو بالا گرفت و چندین بار صدای ... گرومپ و شترق شنیده شد انگار که به کتک کاری کشیده شده بود...

بیرون از دژ رعد و برق نیز به هوا اضافه شده بود و صدایش ماننده شلاقی بود که بر زمین وارد میشد. در کنار در بسته دژ نگهبان به خوابی سنگین فرو رفته بود.


* ماموریت آغاز شد *


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۱۶ ۲۱:۳۹:۴۷


اوتو بگمن را من ساختم ...
كليك بنما


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۸:۲۵ پنجشنبه ۹ آذر ۱۳۸۵

ایگور کارکاروفold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۰۶ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 3124
آفلاین
خیانت عجیب!!!!


-رسیدم لندن،حتما با آلبوس میگم این دالاهوف رو اگر تونست نجات بده.فکر نکنم بتونه چون حتما تا الان مرده.

محفلی با سرعت به طرف اندک روشنایی که در آخر تونل بود میدوید.هر از گاهی می ایستاد و نفسی تازه میکرد و بعد با سرعت به راه خود ادامه میداد.حتی اینقدر ناتوان بود که نمیتوانست از جارویی که دالاهوف برای او گذاشته بود استفاده کند.از گذر زمان خوشش می آمد و به سرعت گذشتن دقایق.تا چند لحظه دیگر میتوانست دوباره استراحت کند و با مرگخوارانی که شکنجه داده بودنش به دوئل بپردازد.

دفعه بعدی که ایستاد به کار دالاهوف فکر کرد.خیلی به نظرش مشکوک بود.خیلی سریع کارها پیش رفته بود و دالاهوف خیلی مشکوک بود ولی باید به او اطمینان میکرد و با این امید دوباره شروع به دویدن کرد.

هنگامی که میدوید یاد زمان بچگیش در هاگوارتز افتاد،آن زمان که به شور و شوق میدوید و هرگز چنین لحظاتی بد و صاقت فرسایی را پیش بینی نمیکرد.زمانی که با دوستانش سر کلاس درس میرفت و آرزو داشت هر چه زودتر زمان بگذرد و او بزرگ شود.اگر آن موقع میدانست چه بلاهایی سرش می آمد هرگز چنین آرزویی نمیکرد.

زخمش در نسیم ملایمی که می وزید می سوخت.در گوشهایش،صدای وزوز میپیچید و چشمانش به سختی بالا و پایین میرفت.اشک در گوشه ای از چشمانش جمع شده بود و کم کم پایین می آمد.لحظات با سرعت به پیش میرفتند و او هنوز به آخر تونل نرسیده بود.

----------------------
-بلا،لرد گفت او وقتی به اینجا برسه صدای نم نم بارونی در میاد.همون لحظه باید دنبالش کنیم تا قرار گاه جدید محفل رو پیدا کنیم.
-خفه شو،خودم اینا رو میدونم مالدبر!!

(دالاهوف در حال شماردن پولهای پاچه خواریش بود)


ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۹ ۲۲:۳۵:۰۲

بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین



Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۷:۳۴ چهارشنبه ۸ آذر ۱۳۸۵

اسلیترین

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱:۴۹:۵۵ پنجشنبه ۵ تیر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 2606
آفلاین
خونهاي دلمه بسته سراسر اتاق را مزين كرده بود از نظر دالاهوف اين يكي از زيباترين صحنه هائي بود كه يك فرد ميتوانست در طول عمرش نظاره گر ان باشد....
يك محفلي بي ارزش در وسط اتاق به پشت نقش زمين شده بود به از خونهاي پخش زمين ميشد حدس زد كه از بيهوشيش ساعتها ميگذرد...
دالاهوف پشتش را گرفت و با يك حركت از زمين بلندش كرد/محفلي با ته مانده نيروي باقيمانده در بدنش چشمانش را گشود و به چشمان دالاهوف نگريست/درست متوجه نشد چه ديده!...ولي در دومين تلاشش چهره كج و معوج و بيروح انتوني را شناخت كه خيره به او مينگريست..
باورش نميشد كه چي ميبيند...به او گفته بودند دالاهوف فقط در مواقعي افتابي ميشود كه دستور مستقيما از خود لرد رسيده باشد كه در نتيجه يا موضوع بسيار بسيار حساس بود و يا لرد ميخواست اخرين تلاشش را به كار ببرد كه ببيند ان شخص حرف به درد بخوري براي زدن دارد يا ديگر وقت عجلش فرا رسيده....
خورشيد اخرين پرتوهاي خود را سخاوتمندانه نثار زمين ميكرد و با رفتنش باعث ميشد كه سوز و سرمائي عجيب و فراتر از جهان مادي در سلولهاي دژ مرگ سايه بگسترد...
صورت انتوني چند سانتيمتر بيشتر با محفلي فاصله نداشت و نفسهاي سردش باعث بيتابي محفلي شده بود...او ميدانست كه وقتي انتوني به سراغش امده يا بايد هر چه ميداند رو كند يا غزل خداحافظي را....اما نه او نميخواست بميرد او ميدانست كه حرفهايش ارزش زنده نگه داشتنش را دارد...
******
__من تمام اسامي مستعار محفليها را...
_خفه شو
_به خدا من حرفاي به درد بخوري براي ...
_گفتم خفه شو_بلاتريكس ميشه لطف كني و منو با دوست عزيزم تنها بزاري تا يه گپ مختصر با هو داشته باشيم...
برقي در چشمان بلا موج ميزند و ميگويد:البته با كمال ميل...خوش بگذره....
بلاتريكس از اتاق خارج ميشود و انتوني رو به محفلي ميكند و ميگويد:فقط ساكت باش و گوش كن ببين من اينقدر تو عمرم زير شكنجه ادم كشتم كه اگه اونا رو تبديل به دوزخي كرده بودم الان يه گردان و يا حتي يه لشكر دوزخي داشتم ولي الان پشيمونم دليلشم زني هست كه چند روز پيش زير شكنجه كشتم ولي.....انتوني سرش را پائين مياندازد و محفلي در كمال ناباوري ميبيند قطره اي اشك از چشمان او سرازير ميشود..ولي..ولي اون حامله بود من اينو بعد از مرگش فهميدم....من ديگه از سياهي متنفرم من ميخوام
تغيير رويه بدم....
محفلي:خيلي خوشحا....
_خفه شو/منظورم اين بود كه فقط گوش كن خلاصه من ميخوام گذشتمو جبران كنم.اولين اقدامم هم فراري دادن تو هست...هيچ كس بهتر از من دژ مرگ را نميشناسه...
سپس چوبدستيش را در مياورد و به طرف نقطه اي چند متر دورتر از پاي محفلي ميگيرد و ميگويد:الوهومورا....دريچه اي كه به نظر ميايد راهي به پائين سلول داشته باشد باز ميشود...
_تو ميتوني از اينجا فرار كني اين دريچه مستقيم به سمت بيرون دژ ميره...بدو بدو داره يه صداهائي مياد اره شبيه صداي پاي اربابه بدو برو...
_ولي اخه تو چي/ممكنه بكشنت
_من هر چي سرم بياد حقمه تو برو بدو...
محفلي به درون دريچه ميپره و در ان را ميبندد ولي همونجا منتظر ميمونه تا ببينه به سر انتوني چي مياد...گوششو تيز ميكنه تا همه چي را بفهمد....
ناگهان در سلول باز ميشه و شرمائي غير عادي به درون انجا دخول ميكند...و صدائي بسيار بيروح و وحشتناك چنين طنين مي افكند:انتوني اون كجاست؟
_انتوني در حالي كه به نشانه احترام به لرد خم شده ميگويد:جان نثارم ارباب...اون بيچاره همين الان كارش تموم شد نتونست بيشتر از اين سوراخ كردن جمجمه اش با يك ابزار مشنگي به نام مته را تحمل كند و منم غيبش كردم و به گورستان نزديك اينجا فرستادم....صدائي كه محفلي الان فهميده بود صداي لرد است گفت:
انتوني من نميتونم باور كنم يعني اين توئي كه داري به من دروغ ميگي...اين واقعا توئي؟توئي كه دروغ گفتن به منو مساوي با استحقاق مرگ زير كروشيو ميدانستي!
...سكوتي سنگين بر اتاق حكمفرما ميشود و لرد ادامه ميدهد:
خودت بگو ايا لايق همچين مرگي هستي؟
...لرد منتظر جواب انتوني نميشود و نعره ميزند:كروشيو...
و بعد رو به بلاتريكس و مالدبر ميكند و ميگويد:زود باشيد بايد هر چي زودتر اونو پيدا كنيد نميتونه زياد دور شده باشه...
محفلي به سرعت در حفره پائين ميرود و جيغهاي انتوني برايش گنگ تر ميشود وقتي به فاصله اي ميرسد ه ديگر ناله هاي انتوني را نميشنود يك جاروي پرواز را روبرويش مشاهده ميكند و با خود ميگويد:خدا از سر تقصيرات انتوني بگذرد اون بيچاره حتي پيش بيني اين را هم كرده كه من توان غيب و ظاهر كردن خودم به دليل جراحاتم را ندارم و اين جارو را اينجا گذاشته...
*********************
انتوني لباسش را ميتكاند و بلند ميشود و ميگويد:اربا جدي جدي داشتي منو ميكشتيها واقعا درد جان فرسائي بود...
لرد:براي صحنه سازي لازم بود در هر حال نميتونم بگم متاسفم ....
انتوني:ارباب اونو تعقيبش كردند؟ميدونن داره كجا ميره؟
لرد:اره كار بسيار خوب پيش ميره مالدبر و بلا دنبالشن....از اينا گذشته تو به خاطر اين نقشه بكرت مستحق يك پاداشي چي ميخواي؟
انتوني:ارباب براي من لذت بخش ترين چيزها در اين دنيا همراهي با شماست اگه اجازه بديد با هم به كافه تفريحات سياه بريم و يه نوشيئني بخوريم...شايد تونستم يه مرگخوار مونث را پيدا كنم و مطمئن بشم بعد از خودم ميتوانم خدمتگزار ديگري را از نسلم تفديم شما كنم...




Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۲۰:۱۳ سه شنبه ۷ آذر ۱۳۸۵

مالدبر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۶ سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۴ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۸۵
از همونجا که بقیه میایُن
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 324
آفلاین
مرد، بارها سر خود را به دیوار کوبید و آه و ناله سر داد.
صدایی در درونش میگفت:
_ نه... این در شان تو نیست... تو نباید تسلیم شی!
مرد، خود را محکم به دیوار کوبید.
جنونی ناگهانی بر درونش انداخته شده بود.
سرش را با آخرین توان خود، به دیوارهای سرد و خشمگین دژ میکبید و مانند گرگینه ای زخمی زوزه سر میداد.

دمادم صبح بود و صورت مرد پر از خون و زخم های رنگین و رقت انگیز شده بود.
برای صدمین بار، خود را به دیوار کوبید.
صدایی در ذهنش گفت:
_ الان درست میشم... الان آروم میشم... مقام من بالاتر ازین دیوانه...
خـــــــــــــرچ! خروچ!
با صد و یکمین ضربه، در نمور و چوبی سلول شکسته بود او با سرعت تمام در حال سقوط در خندق پر از آب روان دژ بود...
ناگهان خود را پرنده ای یافت که پرواز میکند... اما او داشت به آرامی پایین میرفت... و درست جلوی پای لرد تاریکیها فرو آمد.
ولدمورت، با صدای سردش گفت:
_ خوبه... خوبه... ازش حرف بکشین!
چندین مرگخوار برای شکنجه ی او جلو امدند... او دیگر نمیتوانست... باید کاری میکرد...


I Was Runinig lose







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.