هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۹:۵۷ چهارشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۶

مورگان الکتوold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۳ شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۳۰ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 622
آفلاین
دالاهوف که بدون شنلش نرم تر و سریعتر قدم بر میداشت وارد اتاق شکنجه شد ،بوی عرق و خون و بوی گندیدگی از دیوار های اتاق به مشام میرسیدند، به جز در ، هیچ پنجره و روزنه ای وجود نداشت تا این بوی ناخوشایند را دورکند.
اسلاگهورن با بدنی زخمی و خون آلود و ژاکتی مخملی و سبز رنگ ولی خونین و پاره پاره که روی پیژامه ی سفیدرنگش پوشیده در گوشه ای از اتاق با جسمی ناتوان افتاده بود.
دستانش باز بودند ولی آن قدر بی رمق بود که به هیچ وجه فکر فرار به ذهنش نمیرسید.این ناتوانی ناشی از کشیده شدن روی زمین وضربه خوردن تا حدی روی پیرمرد تاثیر گذاشته بود که بی خیال نسبت به اطراف ، سر بر جسد پوسیده ای که بوی نم و فساد را یکجا داشت ، گذاشته بود. توجهش به سرما نیز از بین رفته بود چرا که هوای سرد، در مقابل آینده و حال او چیزی به حساب نمی آمد.
دالاهوف با پوزخندی،رو به اسلاگهورن گفت:اسلاگهورن، دوست قدیمی... پیرمرد اعصاب خردکن... هیچ وقت فکر میکردی که اینجا باشی !
وقتی دالاهوف پاسخی نگرفت، ادامه داد:لرد سیاه از تو درخواستی داره و اون هم اینه که یه معجون براش درست کنی ،به همین سادگی!!نظرت چیه؟
دالاهوف برای لحظه ای در چشمان اسلاگهورن درخششی حاکی از توجه را دید ولی باز هم جوابی نشنید مطمئن بود که اسلاگهورن حرف هایش را شنیده ، پس با لحنی تحقیر آمیز گفت:حالا که نمی خوای همکاری کنی، بهتره ...که ...

بدن اسلاگهورن به جنب و جوش افتاد، خم میشد و دوباره کمرش را صاف می کرد ، همچون بندپایی ناچیز در خود می پیچید .انگار دستی نامرئی مچاله اش می کرد و سپس میرهاندش.اسلاگهورن دیگر شبیه هیچ انسان کاملی رفتار نمی کرد ، درد و رنج دنیا به یک باره به سراغش آمده بودند ... انگار در جهنم تاریکی، به نزد نگهبانان دوزخ، تاوان گناهانش را پس میداد... گناهانی که همیشه از به یاد آوریشان ، اندوهگین میشد... برای لحظه ای رها شد... شاید مرده بود و شاید فلج شده بود و هزاران شاید و شاید دیگر که در آن زمان ذهنش را مغشوش می کردند...ولی مهمترین چیز این بود که دیگر درد نمی کشید...

دالاهوف ، دست از شکنجه ی پیرمرد بینوا کشید،گرچه تمامی قربانیان را بیشتر شکنجه میداد ولی این مورد ، با بقیه فرق داشت..پیرمرد معجون ساز، به انگشتان و عقل و شعورش نیاز داشت تا بتواند دستور لرد را اجرا کند...
مرگخوار سیاهپوش به آرامی به سمت پیرمرد رفت، و تکانش داد تا بتواند چشمان دردکشیده اش را ببیند، با اولین تمرکز ،در ذهن بی حفاظ پیرمرد، متوجه شد که همچنان بر رای خود ، استوار است، گرچه ضعیف و ناتوان تر از قبل بود ولی همچنان به دامبلدور مرده، وفادار مانده بود... البته وفاداری اسلاگهورن قابل تحسین بود ولی دژ مرگ جای دیگری بود... جایی که نه وفاداری مهم بود و نه عشق و نه هیچ احساس دیگر...تنها هدف...

مرگخوار شکنجه گر ایستاد و برای دومین بار، با چوبدستی اش پیرمرد را نشانه رفت...


ویرایش شده توسط مورگان الکتو در تاریخ ۱۳۸۶/۲/۲۶ ۱۰:۵۰:۵۰
ویرایش شده توسط مورگان الکتو در تاریخ ۱۳۸۶/۲/۲۶ ۱۰:۵۳:۴۶
ویرایش شده توسط مورگان الکتو در تاریخ ۱۳۸۶/۲/۲۶ ۱۰:۵۷:۰۸

تصویر کوچک شده


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۹:۳۶ چهارشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۶

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲:۱۷ شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2599
آفلاین
خورشید آخرین تیرهای خواد را در داخل چله کمانش میگذاشت و به صورت انوار طلائی به سمت زمین روانه میساخت...آسمان رنگ زرد و سیاه و تاریکی به خود گرفته بود تو گوئی او هم میدانست باید در غم جادوگران سفید داخل دژ بنشیند!
برج و باروهای سر به فلک کشیده و عظیم و سنگی دژ مرگ هر چشمی را که بدان مینگریست خیره میکرد/داخل منطقه ای همیشه یخ زده و قطبی بنای این مکان ریخته شد مکانی که تبدیل به یکی از مخوف ترین بناهای جادوگران در طول اعصار شده بود و آوازه اش در جامعه جادوگران از شرق تا غرب عالم را تحت تاثیر گذاشته بود.
وقتی مانند حالا خورشید غروب میکرد بدون اغراق اینجا تبدیل به گوشه ای از جهنم بر روی زمین میشد...البته نه جهنمی پر از آتش بلکه جهنمی پر از سرما/انجماد/یخ زدگی/نفس های سرد مرگخواران و نفسهای بریده جادوگران اصطلاححا سفید!
حال بگذارید دژ را از منظر شخص بخت برگشته جدیدالورودی ببینیم که اولین باری بود که این مکان اهریمنی را میدید:
چشمانش طاقت باز ماندن نداشت بدنش در اثر کشیده شدن بر زمین زخمی شده بود و خون زیادی از او رفته بود...توان بدنش با توجه به اینکه او سن بالائی هم داشت به شدت افول کرده بود/میدانست آنهائی که برای بردنش آمیده اند کیستند ولی نمیدانست از او چه میخواهند!در طول مسیر انتقالش تا اینجا هر بار از آنها این سوال را پرسیده بود جوابی دریافت نکرده بود!فقط با خنجر تیز نگاه افرادی مواجه شده بود که با زبان بی زبانی او را تشویق به زبان در حلقوم نگه داشتن و خفه شدن میکردند...به آستانه جهنم موعود او یعنی دژ مرگ که رسیدند دیگر احتیاجی نبود که در اثر خون زیادی که از بدنش رفته بود چشمانش را به زور باز نگه دارد آنجا هر چشمی را خیره میکرد!
وحشت سراپای وجودش را گرفته بود...خدایا...آه خدایا...اینجا دیگر کجاست؟آیا من مرده ام و اینان فرشته های دوزخی هستند که دارند من را کشان کشان میبرند؟
به آستانه درهای دو تیکه و مهیب دژ که رسیدند یکی از مرگخواران چوب دستیش را به سمت بالا نشانه رفت و آنگاه مانند منور نور سبزی به آسمان شلیک کرد که به احتمال خیلی قوی برای رویت آن از سوی ماموران داخل دژ بود تا اجازه ورود به آنجا را به او بدهند...هوریس که نگریست متوجه شد آن نور سبزرنگ چیزی جز علامت شوم نبوده است...همیشه از بچگی پدر و مادرش بارها به او گفته بودند که اگر علامتی با این مشخصات در جائی دید از آن محل به سرعت بگریزد/بعدها که بزرگتر شد به دفعات مکرر این پیک مرگ را دیده بود ولی همیشه نصیحت مادر و پدر آویزه گوشش بود!!!
درها باز شد و آنها داخل شدند ولی ای کاش باز نمیشد که برای او همانند باز شدن درهای دوزخ بود!
وقتی کشان کشان از داخل محوطه دژ به سوی جائی که قرار بود شکنجه گاهش باشد میبردنش از محیط تیره و تار و سراسر پوشیده از علفهای هرز و نفرت انگیز آنجا چیزی که بیشتر ناراحتش میکرد ضجه و ناله هائی بود که از هر سو به گوش میرسید...او جادوگر خیلی شجاعی نبود طبق نصیحت پدرش همیشه سعی کرده بود سفید باشد ولی در عین حال محافظه کاری را از یاد نبرد/ولی همیشه قلب پاک و سفیدی داشت که در موقع دیدن رنج سایرین به شدت تپشش بالا میرفت و ضربانش مجال نفس کشیدن برایش باقی نمیگذاشت!
از حیاط وارد ساختمان اصلی شدند و او را به طبقه سوم بردند طبقه ای که سراسر سلولهای کوچک و تماما محصوری آنجا را فراگرفته بود...چند متری که به طرف جلو حرکت کردند ایستادند!صدای باز شدن دری آمد و ناگهان احساس کرد دست نیرومندی یقه اش را از پشت گرفت و به درون پرتابش کرد...احساس دردی عجیب در ناحیه سر کرد و دیگر هیچ چیزی ندید...
***************************************
ایگور کارکاروف/بورگین/تئودور نات و مورگان الکتو بالای بدن نیمه جان و سر از هوش رفته هوریس اسلاگهورن ایستاده بودند و او را مینگریستند هر کس نظری میداد و پیشنهادی میکرد تا بتوانند او را وادار کنند معجون مرکب پیچیده ای که شخص خورنده را به شکل دامبلدور در میاورد را برایشان آماده سازد....ولی خوب همه امیدها به دالاهوف ختم میشد جادوگر سیاه و مرگخواری که در پیشینه اش به دفعات شکنجه ماگلها و محفلیان دیده میشد و به شکنجه گر معروف بود...تئودور که مسئول رتق و فتق امور بود اطرافش را نگریست تا آنتونین را بیابد و بدو بگوید که کارش را شروع کند ولی هرچه بیشتر جستجو کرد کمتر یافت...تعجب میکرد چون تا همین لحظات آخری که هوریس را به داخل سلول انداخته بود آنتونین را دیده بود...ناگهان فهمید که احتمالا او کجا رفته است/رو به بورگین کرد و گفت:برو و به آنتونی بگو بیاید!
بورگین به بالاترین طبقه برج رفت و آنتونین را نگریست که سر را از پنجره به بیرون کرده بود و داشت دوردست ها را مینگریست...
پوزخندی زد و گفت:آنتونی نوبته توئه که بری؟
_باشه
_یه سوال میتونم بپرسم
_بپرس
_تو چرا همیشه قبل از شکنجه کردن به اینجا میای
_میخوام توی آرامش و سکوتش راحت فکر کنم
_به چی؟
_به شخصیت/خلقیات و جزئیاتی که از شکنجه شونده میدونم
_این کار چه لزومی داره؟
_باعث میشه راحت تر بتونم از زیر زبونش حرف بکشم یا مجبور به انجام کاریش بکنم
_ولی فکر نمیکنم این قضیه در مورد هوریس هم صادق باشه چون اون آدم زیاد شجاعی نیست با چند شکنجه کوچیک به حرف میاد
_اشتباه نکن درسته که شخصیت ترسو و بزدلی داره ولی همیشه دم خور آلبوس پیر بوده و با محفلیها/کارآگاهان وزارتخونه/شخص وزیر و بقیه سفیدها رفت و آمد داشته فکر کنم روی آرمانهاش زیاد ایستادگی کنه و به این راحتی کاری رو که ازش میخواهیم انجام نده!
_نظر بهتری برای به حرف آوردنش داری؟
_آره/همیشه شکنجه های فیزیکی اولین قدم هست ولی به خاطر داشته باش که ممکنه برای هوریس ضربه زدن به چیزهای مورد علاقش از شکنجه کردن خیلی بدتر باشه و آخرین قدمی باشه که بتونیم اونو وادار به انجام خواستش کنیم!
_یعنی نمیخوای الان بری و شکنجش کنی؟
_چرا گفتم که همیشه اولین قدم شکنجه های معمولیه پس منم از اون صرف نظر نمیکنم ولی در مورد هوریس با توجه به سنش و میزان فوق العاده اهمیتش برای لرد باید محتاط تر باشم تا آسیب جدی ای نبینه!
دالاهوف شنلش را درآورد و به سوی سلول هوریس روان شد...در حالی که افکار ضد و نقیض زیادی در ذهنش در جریان بود که مهمترینش حول علایق هوریس دور میزد...چیزی که دالاهوف عقیده داشت ممکن است در صورت ناموفق بودن شکنجه باعث شکسته شدن سد مقاومت هوریس پیر شود!...



Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۸:۲۳ یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۵

اوریک عجیب و غریبold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۷ یکشنبه ۱۴ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۶:۳۷ چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۵
از ار کاراژ بلر سگ کش
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 49
آفلاین
دژمرگ

هری و دوستانش به کمک تسترال ها خودشونو به اتاق مغزها رسوندن
همه جا در خاموشی فرو رفته و به جز صدای بهم خوردن دندونهای نویل صدای دیگه ای به گوش نمیرسه همه جا تارکه و فقط به لطف لوموس سر چوبدستی هری بقیه راه رو پیدا میکنند

با رد شدن از جلوی هر اتاق تردید میکنن تا عنوان که بالاش خودنمایی میکنه رو بهتر ببینن

اما انگار این اتاق اصلا وجود نداره ..اخه اتاق مغزها کجاست..

حتی صدای قدمهاشونم ملودی ناامیدی رو مینوازه

چن تا در دیگه به اخر راهرو نمونده که روی یه تابلو با رنگ فسفری نوشته شده

اتاق مغزها

هری در رو امتحان میکنه که ایا قفله یا نه با کمال تعجب میبینه که در با صدای غیژژ باز میشه همه جا تاریکه حتی تاریک تر از بیرون کمی صبر میکنن تا چشمانشون به اون تاریکی مطلق عادت کنه و بعد با لرز وارد میشند حتی ته دل هری هم نگرانه

هر لحظه انتظار این رو داشتند که چراغا روشن شه و کوهی از مرگخوارا رو جلو خودشون ببینن

روی هر شیشه رو با دقت میخوندند و چند بار تو ذهنشون مرور میکردند مغزهای اشنایی از اسم های اشنا پیدا کردند اما اونقدر وقت نداشتند که بخوان بیشتر به اونها فکر کنند

بلاخره پیدا شد صدای نفس های هری که تند تند بیرون تو میمد شنیده میشد دست دراز کرد تا گوی رو بداره که ناگهان یه دست از پشت زودتر از اون کار رو انجام داد و بعد ناگهان همه جا روشن شد

همون چیزی که هری نگرانش بود گروهی از مرگخوارا با قلدری جلوش نشسته بودند و ناگهان یک صدا با هم گفتند

_سلام هری!!


دلبستگی من به نیک بی سرو و ارشام خیلی بیشتر از اونبه که فکرشو میکنید

[b]


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۸:۵۳ شنبه ۲۳ دی ۱۳۸۵

سالازار اسلیترینold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۷ پنجشنبه ۱۴ دی ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۱:۳۰ شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۷
از پایان...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 122
آفلاین
<b>دژ مرگ</b>

قطرات خون و آب روی دیوارهای سنگی و سیاه سر میخوردند و بر روی زمین می چکیدند.از ظاهر آن مکان مشخص بود که از آن به عنوان یک شکنجه گاه و یا حتی یک قتلگاه استفاده میشد.
شش نفر را با زنجیرهایی بلند و محکم به دیوار ها آویخته بودند و سر و بدن آنها چوشیده از رگه های باریک خون بود.
سه موجود کریه المنظر که پوشیده ازخز های بنفش و زنده بودند یکی از آنها را باز کردند و روی زمین انداختند.یک زن نحیف با موهای بلوند روشن بود،هق هق میکرد و خود را به جلو میکشید.آن سه موجود زن را با دست به هم نشان میدادند و قهقه ای مستانه سر داده بودند.
مرد دیگری که روی دیوار بود با صدایی سرد و خسته نام زن را صدا میزد و هق هق میکرد.خنده ها بیشتر شد،اما ناگهان با باز شدن دری بزرگ و فلزی،صدای خنده خاموش شد.
موجودی با قیافه ای چندش آور و ترسناک با بینی بریده شده و چشمانی که خون از آنها می چکید در حالی که شنل پاره پاره و قرمزی به تن داشت به آرامی وراد شد.دست هایش را به هم کوفت و با صدایی غمگین تر و محزون تر از آن چند نفر گفت:
- دوستان من...خیلی ناراحت میشین وقتی بفهمین دوستای کوچولوی عزیزتون در راه این جا هستند...به زودی جشن مفصلی خواهیم داشت!
و با طرزی شیطانی لبخند زد.
مردی که طره موهای خیس و خونیش روی پیشانی بی رنگش ریخته شده بود با ناراحتی و عصبانیت ناله کرد و سعی کرد دستهایش را آزاد کند. لبخند موجود بیش تر شد و خون بیشتری دور کاسه چشمش حلقه زد.سپس با همان لحن غمگین گفت:
- باید به کوچولو خوش آمد گویی خوبی بگیم...باید از سازمان اسرار تا اینجا همراهیشون کنیم...
چشمان مردی که هنوز سعی داشت خود را آزاد کند از ترس گشاد شد و از اعماق وجودش فریاد کشید.

========================================
یک مقدار شفاف سازی کردم برای اینکه وقتی هری و بقیه میان با چه جوی رو به رو خواهند شد و اینکه وقتی به اونجا میرن با تله مواجه میشن...


نقدیوس !


ویرایش شده توسط بادراد ریشو در تاریخ ۱۳۸۵/۱۰/۲۶ ۱۳:۳۸:۰۵

[b]The sun enter


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۵:۳۰ چهارشنبه ۲۰ دی ۱۳۸۵

آرشام


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۵۹ چهارشنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۳۹ پنجشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۲
از دهکده ی هاگزمید
گروه:
کاربران عضو
پیام: 430
آفلاین
هاگوارتز
در افکار خود غرق بود که صدای رون او را از اعماق افکارش بیرون کشید: هری چی شده؟؟؟؟؟؟

رعشه بر سراسر بدنش حکم میراند و دندان هایش از شدت ترس،با سرعت زیاد به هم میخوردند و صدای تق تق آرام آن ها،به گوش میرسید.
هری:چیزی نیست.فکر کنم سرماخوردم.
و سپس به حالت همیشگی،نگاهی به رون کرد.امیدوار بود که رون منظورش را فهمیده باشد.

رون:بهتره بریم پیش پرفسور پامفری.شاید دارویی برای این سرماخوردگی وجود داشته باشه.
سپس دست هری را گرفت.به او در بلند شدن کمک کرد و با هم از در خوابگاه پسران،خارج شدند.

هری:صبر کنیم ؛هرمیون هم بیاد.حوصله ندارم دو باره داستان رو تعریف کنیم.
ران به سمت یکی از دختر های سال دومی رفت و با مهربانی،شروع به صحبت کرد:
-اگر میشه خانم گرنجر رو صدا کنید.بگید هری کارش داره.
دختر نخودی خندید و با عبور از در خوابگاه،ناپدید شد.

پس از ده دقیقه هرمیون با عجله از پله های خوابگاه دختران به پایین آمد و مستقیم به سمت هری رفت.
هرمیون:چی شده؟اتفاقی افتاده؟
رون:هر دوباره خواب دیده.
هری شروع کرد به توضیح دادن خواب و همان طور که حدس میزد،مجبور شد چند بار این خواب را تعریف کند.
در میان صحبت هایش،افراد موجود در تابلوها-بر روی دیوار-جملاتی را با صدای بلند بیان میکردند.

هری بعد از اینکه چند بار جمله ی -خدا شفات بده- را، از یک تابلو شنید،با عصبانیت به صاحب تابلو خیره شد.
مردی با پیراهن پزشکان،در پشت کوهی از کتب و مقالات غرق شده بود.در پشت سرش،یک محفظه ی شیشه ای پر از مایع سبز رنگ وجود داشت که در آن،مغز هایی شنا میکردند.
هری بلافاصله اتاق موجود در سازمان اسرار را شناخت.خیره شدنش به آن تصویر باعث شد تا هرمیون و رون نیز برگردند و به تصویر نگاهی بیندازند.چهره ی آن دو نیز پس از مدتی متعجب شد.
رون:شما در سازمان اسرار کار میکنید؟
مرد:کار میکردم!
هری:ایا از وجود اون پرده اطلاع دارید؟میدونید پشت پرده چه چیزی وجود داره؟
.....
---------------------------------------------
اگر کتاب پنج را به خاطر داشته باشید،یکی از اتاق ها که الف دالی ها به آن وارد شدند،اتاق مغز ها بود.که این اتاق خودش در سازمان اسرار بود.
فراموش نکنیم که داستان در دو زمان پیش میره.باید ماجراهای هاگوارتز رو به ماجرای دژ مرگ برسانیم(یعنی داستان را به پست چوچانگ که در صفحه ی قبلیه،برسونیم)



نقدکی شد !


ویرایش شده توسط بادراد ریشو در تاریخ ۱۳۸۵/۱۰/۲۶ ۱۳:۴۲:۲۵

[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۵:۲۶ سه شنبه ۵ دی ۱۳۸۵

ریموس لوپینold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۲ سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۷:۳۵ سه شنبه ۲ مهر ۱۳۸۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 604
آفلاین
هری خسته بود و به سوی تالار می رفت. وقتی به خوابگاه رسید خود را بر روی تخت خود انداخت و چشمانش را بست. اما این خواب به آن خوبی ها که فکر میکرد نبود.
خوابی میدید وحشتناک:

سیریوس را با دستان زنجیر شده به دیواری آویخته بودند. از چهره اش درد و رنج نمایان بود. هری نمیدانست چرا. اما ناگهان ولدمورت را دید که چوبدستیش به سوی او نشانه رفته و فریاد زد: کروشیو.
سیریوس از درد به خودش می پیچید. اما نمیتوانست کاری کند. دستانش بسته بود. نزدیک بود از درد بیهوش شود که ولدمورت چوبدستیش را به سوی دیگری گرفت به سوی زنی بسیار شبیه لونا لاوگود. هری بلافاصله او را شناخت. مادر لونا لاوگود. ولدمورت بار دیگر فریاد زد: کروشیو
زن بسیار سخت به خود پیچید. از درد تمام اجزای بدنش به لرزه افتاده بودند و نزدیک بود فریاد بزند. اما ولدمورت بار دیگر جهت چوبدستیش را عوض کرد و به سوی مردی درست در کنار مادر لونا گرفت. او پدر لونا بود. پدر لونا نیز مانند مادر لونا شکنجه شد. در همان لحظه زنجیرها باز شد و مرگخواران وارد شدند و هر یک از آنها را به سویی بردند.سیریوس را لوسیوس حمل میکرد. وارد دالان تاریکی شد و دری را باز کرد که بر روی آن عدد 17 به چشم میخورد.
ناگهان پیشانیش آتش گرفت و سردرد گرفت. از خواب پرید و خود را در محاصره ی دوستان خود دید. او فریاد زده بود و همه را ترسانده بود. اکنون هری باور داشت سیریوس زنده است.باید این موضوع را با هرمیون و رون در میان میگذاشت. اما صحنه ای را به یاد آورد که در آن ولدمورت پدر و مادر لونا را شکنجه میکرد.فکر نمیکرد دلش بخواهد به لونا بگوید که پدر و مادرش چگونه شکنجه میشوند ولی فکر میکرد لونا نیز خود را در این جنگ شریک میداند.
در افکار خود غرق بود که صدای رون او را از اعماق افکارش بیرون کشید: هری چی شده؟؟؟؟؟؟
-------------------------------------------------------
ببخشید اگه داستانو خراب کردم و کم شد. داستانی رو از قبل تهیه کرده بودم ولی ولدمورت زد و نصفش پرید

با اجازه

پستت يه ايراد داشت!
هري مارد لونا رو نديده بود! پس قطعا نمي تونست با اطمينان تشخيص بده كه خودشه!! و دوم اينكه پدر لونا زنده بود. و در نتيجه پشت پرده نبوده!
نفر بعدي كه ادامه ميده اين نكته رو در نظر بگيره كه پدر لونا زنده است!!

موفق باشي
آرامينتا ملي فلوا


ویرایش شده توسط ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۸۵/۱۰/۵ ۱۹:۲۵:۲۰
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در تاریخ ۱۳۸۵/۱۰/۷ ۱۶:۰۱:۴۸

تصویر کوچک شده


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۱:۴۰ سه شنبه ۵ دی ۱۳۸۵

old ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۴ شنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۸:۵۶ سه شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۸۵
از 127.0.0.1
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 82
آفلاین
هاگوارتز
_________________-
- نظر ت چیه؟
- من میگم این هم نقشه ی ولدمورته اون قبلا هم این کار رو کرده

- راست میگه هری . تازه تو که میدونی اسمش رو نبر اجازه نمیده تو به ذهنش دسترسی داشته باشی پس هر چیزی که تو اون خواب ها میبینی خودش داره نشونت میده

- آخه چرا؟ برای چی میخواد این ها رو من بدونم؟

- دیونه. تو واقعا اینقدر کم داری یا خودت رو زدی به نفهمی؟ هنوز بعد از 17 سال نفهمیدی ولدمورت میخواد تو رو بکشه؟ قبل از اینکه به دنیا بیای اون دنبال تو بود.

- آخه اون از نشون دادن چند تا آدم مرده به من دنبال چه نقشه ای

رون که حوصلش سر رفته بود لحن صداش رو تغییر دادو به ارامی گفت:

- هیچ کس از نقشه های لرد سیاه سر در نمیاره . چون لرد سیاه تنها کسی که میدونه داره چیکار میکنه


هری به ارامی خندید. ولی هرمیون به فکر فرو رفت

- تو راست میگی رون اون میدونه داره چیکار میکنه. این یعنی اون داره یه کاری میکنه . یا شاید هم یه کاری انجام داده

- ولی چرا این کار رو به من نشون میده . به منه چیه اون یه سری رو دستگیر کرده . فکر کرده من با دیدن قیافه ی سیریسو دوباره گول میخورم

هری داشت دروغ میگفت . خودش هم میدونت که ولدمورت چرا اون خواب رو نشونش داده. میدونست که ولدمورت فقط و فقط دنبال اونه . ولی متوجه نمیشد سیریوس چه ربطی به این نقشه داره . اون که به پشت پرده سقوط کرده و مرده بود. آیا مرده بود؟ هری تا حالا ندیده بود کسی در مورد اون پرده اطلاعات داشته باشه .
اون نقشه ی ولدمورت رومیدونست .ولدمورت میخواست اون رو مشکوک کنه و بکشونه به یه جای تا بعدا ترتیبش رو بده . هری نیازی به ذهن خوانی نداشت تا متوجه این نقشه بشه .

ولی به خوبی میدونست که باز هم گول ولدمورت رو میخوره و به همون کاری رو میکنه و همون جایی میره که اون میخواد



Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۱:۴۹ یکشنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۵

آرامينتا  ملي فلوا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ شنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۰:۱۶ دوشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۶
از اولين پله!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 173
آفلاین
هاگوارتز!


هري بر روي تختش دراز كشيد بود و داشت از پنجره بيرون را نگاه مي كرد. مي دانست كه نبايد به فكر سيريوس باشد، اما نمي توانست. خوابي كه ديده بود تمامي فكرش را در اختيار خود داشت.

ستاره ها به آرامي در حال خاموش شدن بودند. آسمان يك پارچه تاريك شده بود. صداي كشيدن شدن شي بر روي زمين سكوت خوفناك را مي شكست. پرده ي سياهي بر روي يك طاق نما ديده مي شد. در جلوي آن رداي سياه رنگي حركت مي كرد، گويي باد آن را به سمت مخالف پرده مي كشاند.
پرده هم از حركت ردا به خود لرزيد و لحظه اي بعد به نشانه ي تواضع در برابر قدرتش خميده شد و از نظر ناپديد گشت!
چند شبح از جايي كه پرده قرار داشت خارج شدند. حركتشان آهسته و منظم بود و همچون دسته اي از پرندگان مهاجر در كنار يكديگر.
به ناگاه لبه ي ردا بالا رفت. زنجيرهايي محكم و قطور به دور دستانشان بسته شد. مردي كه جلوتر از ديگران بود نگاهش را به سمت ردا گرفت. در چهره اش خشم و تنفري عميق به چشم مي خورد.
لحظه اي بعد درد صورتش را تسخير كرد.

هري با تكاني بيدار شد. بيرون از پنجره هنوز هم تاريك بود. به سختي بر روي تختش نشست و از ليوان كنارش كمي نوشيد.
اين دومين شب بود كه خواب سيريوس را مي ديد. يعني اون زنده بود!؟ يا شايد هم ولدمورت مي خواست او را دوباره به سازمان اسرار بكشاند؟
با اين فكر لرزه اي بر اندامش افتاد. مدت زيادي بود سعي مي كرد تا آن خاطره را از ذهنش براند. بايد قوي تر مي بود...شايد اين خواب بر اثر اتفاقاتي كه افتاده بود در ذهنش ايجاد مي شد.
بعد از مرگ دامبلدور گويا احساس تنهاييش نيز تشديد شده بود. حتما همينطور بود...اينها همه زاييده ي ذهنش بودند...


-----------------------------------------------------------------
خب..چون يك سال قبل از بردن اسيرها به دژه و هري خواب ديده بود ترجيح دادم نشون بدم كه قبلش ولدمورت اونها رو خارج كرده از پشت پرده. و كم كم مي خواد اين واقعيت رو به هري تفهيم كنه تا در نهايت اون رو به دژ بكشونه!!



Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۸:۰۴ شنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۵

آرشام


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۵۹ چهارشنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۳۹ پنجشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۲
از دهکده ی هاگزمید
گروه:
کاربران عضو
پیام: 430
آفلاین
یک سال قبل از بردن اسیران به دژ مرگ
هاگوارتز

ساعت 6 بعد از ظهر بود و هوا تا تاریکی کامل، فاصله ای نداشت. سه نفر در حالیکه لباس گرم بر تن داشتند،زیر درخت بلوط کنار دریاچه نشسته و به ساختمانی خیره شده بودند که دیگر عظمت سابق را نداشت.بر زمین های اطراف آن- که زمانی سراسر سبز بود-،بوته های خار، از میان برف ها سر را بیرون کشیده و به آسمان خاکستری مینگریستند گویی به انتظار دیدن نشان سیاه ایستاده اند.دیگر صدای دانش آموزان شادی که وقایع روز را برای همدیگر شرح میدادند،شنیده نمیشد و عده ی معدودی که برای گذراندن سال جدید آمده بودند نیز، طبق قوانین امنیتی،قبل از ساعت 2 بعد از ظهر به سالن عمومی خود میرفتند.
هرمیون:به نظرتون باید چیکار کنیم؟من هنوز شک دارم که اون خوابی که هری دیشب دیده در حقیقت نیز وجود داشته باشه
سپس سعی کرد با بندهای کفشش بازی کند تا مجبور نباشد به چشمان هری خیره بماند.
هری در حالیکه دو دستش را بر روی سر خود تکیه داده بود، شروع به صحبت کرد
-خودم هم شک دارم که اون خواب، واقعیت داشته باشه.شاید ولدمورت قصد داره تا منو برای چندمین بار فریب بده.
و با گفتن این جملات،روزی رو به یاد آورد که برای نجات سیریوس به وزارتخانه رفته بود.بغض گلویش را گرفت و مانند همیشه سرش را پایین اورد تا دریای اشک چشمانش، توسط دو دوستش دیده نشود.
رون که در تمام مدت این بحث ساکت بود،با دیدن حال هری سعی کرد تا موضوع را تغییر دهد و گفت:بهتره بریم به سالن اصلی.تا زمان شام میتونیم اونجا بمونیم.
و با اتمام جملاتش برخاست.هری و هرمیون نیز از او پیروی کردند و برخاستند.هری شنل نامرئی را بر سر خود کشید و در کنار آن ها،به سمت ساختمان هاگوارتز حرکت کرد.رون و هرمیون ارشد بودند و میتوانستند تا ساعت 9 شب در خارج از ساختمان،به بازرسی بپردازند ولی هری این اجازه را نداشت.
در سالن اصلی با صدای قیژژژ چرخید و باعث شد تا اساتیدی که در میز انتهایی نشسته بودند،سر ها را به سمت آن بچرخانند.اما با دیدن دو ارشد،دوباره مشغول صحبت شدند.فقط مک گونگال صورتش را برنگرداند.او درست به نقطه ای خیره شده بود که هری در آن ایستاده بود.مدتی را به همین شکل خیره شد.هرمیون و رون نیز که دستپاچه شده بودند به آن نقطه خیره شدند و از جای خودشان تکان نخوردند.سپس نگاهش را با خشم از هری برگرفت و به چشمان هرمیون روانه کرد و بعد از آن مشغول صحبت با هگرید شد.
سالن غذا خوری با سال های قبل هیچ فرقی نکرده بود و دوازده درخت کاج بزرگ،فرا رسیدن سال جدید را در چند روز آینده خبر میدادند.
هرمیون:رون حواست کجاست؟باید بریم و ترم پایینی ها رو به سالن بیاریم.مثلا ارشد هستیم.
رون:تو برو.من حال و حوصله ندارم.
هرمیون:من این کوتاهیت رو گزارش میدم.اگر مشکلی به وجود بیاد تنهایی نمیتونم حلش کنم.
رون:مشکلی به وجود نمیاد.خودت هم میدونی همه ی این قوانین مسخره ،الکیه.وزارتخونه میخواد بگه که یه کارهایی انجام میده.
با گفتن این جملات به همراه هرمیون حرکت کرد
هرمیون در حالیکه صدایش را پایین آورده بود گفت:هری تو بمون.ما الان برمیگردیم و چشمکی را نثار فضای خالی کرد.
هری بدون اینکه صدایی ایجاد کند بر روی صندلی نشست و به فکر فرو رفت.
صداهایی را که از پشت آن پرده شنیده بود و صحبت های لونا را به یاد آورد.لونا هم صدای پدر و مادرش را شنید بود.
خواب دیشبش حقیقت داشت و یا از نقشه های پلید لرد تاریکی سرچشمه میگرفت؟باید با کمک دو دوست دیگرش بر روی موضوع تحقیق میکرد.دوست نداشت که بار دیگر فریب بخورد

---------------------------------------------------------------
اول پست چوچانگ رو با دقت بخونید.
به اندازه ی یه روز روی این پستم فکر کردم.به نظرم این شکلی خیلی جالبه که داستان در دو زمان و در دو مکان جداگانه پیش بره.یکی در هاگوارتز که با وجود گسترش روز افزون تاریکی،هنوز پا برجاست و فضای داخلش همانند روزهای گذشته شاد است و دیگری در دژ مرگ که کاملا زیر نفوذ سایه هست.هر فردی میتونه هر کدام از این دو را ادامه بده.فقط در اولش با فونت متفاوت اعلام میکنه که کدوم مکان رو ادامه میده.


ماجرایی که در هاگوارتز رخ میدهد،باید با سرعت بیشتری پیش بره.چون یک سال فاصله ی زمانی میان وقایع وجود داره.
نویسنده ی بعدی میتونه خودش خوابی رو که هری دیده،در داستان به شکلی تعریف کنه.فقط اگر در این خواب سیریوس از هری تقاضای کمک بکنه و بگه من رو از این رنج نجات بده و ...خیلی بهتره(از خواب این شکلی برداشت بشه که سیریوس میتونه زنده باشه)
بعدش هری و هرمیون و رون به همراه عده ای از الف دالی ها و اعضای محفل بر روی این موضوع تحقیق میکنند و پی میبرند که میتوانند جسم و یا روح سیریوس را از پشت اون پرده خارج کنند.اما ولدمورت سریعتر عمل میکنه و هری مجبور میشه به دژ مرگ بره.
صحبت با ناظرین:من با پاک شدن پستم مشکلی ندارم.اگر دیدید تاپیک رو به خواب ابدی میبره و یا سوژه رو شهید کرده،پاکش کنید


ویرایش شده توسط آرشام در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۲۵ ۱۸:۱۰:۳۳

[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۲:۰۵ شنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۵

چو چانگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۰ دوشنبه ۱۵ تیر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۵:۲۷ دوشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۷
از کنار مک!!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1777
آفلاین
موضوع جدید!

در ورای سرزمین تاریکی، در واپسین لحظات شب، دژ مرگ در سکوتی بی انتها فرو رفته بود. سکوتی که همه می دانستند آرامش قبل از طوفان است، چرا که در فضای به ظاهر آرام آن، وحشتی عمیق نهفته بود!

ساکنان دژ می دانستند که بزودی قرار است اتفاقهایی بیفتد. قول آن پیشاپیش به آنها داده شده بود. حالا کم کم داشتند از انتظار خسته می شدند...و در عین حال مشتاق تر! می توانستند نزدیک شدن طعمه را حس کنند...نیروی عجیبش...تفاوتش با طعمه های همیشگی...چیزی قدرتمندتر که آن را از هرچیزی در این دنیا متمایز می کرد!!!


سکوت شب با صدای قدمهایی درهم شکست. می شد آن را بوضوع شنید. صدای قدمهای پرصلابت حاکی از اراده آهنین مرد بود. اراده ای که می توانست هر کسی و هرچیزی را به اطاعت از خود وادارد! درست همانطور که ساکنان رعب انگیز دژ مرگ را به اطاعت واداشته بود..

در همان حال که شنلش را بر برگهای پاییزی فروریخته بر زمین می کشید، دست دراز کرد و در را فشار داد. در با ناله آرامی باز شد و مرد را در دژ پذیرفت. پشت سر مرد موجودات غریبی می آمدند که بر دستانشان زنجیرهایی بسته شده بود که هرکدام را به نفر جلویی خود متصل میکرد. باقیمانده زنجیر در پشت آخرین نفر بر زمین کشیده می شد و صدایی ناله وار ایجاد می کرد. صورت همه افراد به طور عجیبی بی رنگ بود، صورتهایی تهی از زندگی.. اما حتی در آنها هم احساساتی وجود داشت.. احساس رنج، درد، ناامیدی، وحشت...


ساکنان دژ که رسیدن طعمه را دریافته بودند از لای در پدیدار شدند. در کنار اشتیاق بیش از حدشان، ترس نیز در چهره ها دیده می شد. هیچکدام علاقه ای به مردی که پیش رویشان بود، نداشت!
موجودی با قیافه ای چندش آور و ترسناک - بینی بریده شده و چشمانی که خون از آنها می چکید- به خود جرئت داد و بیرون آمد. در مقابل مرد زانو زد و گفت:
_ درود بر لرد سیاه...!! سرور همه تاریکی! قدرتمند ترین جادوگر دنیای سیاه و ارباب دژ مرگ!

لرد بی هیچ احساسی نگاهش کرد و گفت:
_میتونی بلند شی فیوری، من به چاپلوسها نیازی ندارم!

فیوری من و منی کرد و بلند شد. نگاهش از لرد به اسیرهای رنگ پریده افتاد. اشتیاق در چهره اش دیده می شد. زبانش را در آورد و گوشه لبش را لیسید. هیچوقت نتوانسته بود علاقه اش به رنج و اندوه را پنهان کند!

ولدمورت که چهره وی را زیر نظر داشت، با دیدن اشتیاق او گفت:
_اینها مال تو و دستیارانتد فیوری! مثل قبلیها نیستند...یه بار مردن و دوباره نخواهند مرد! میتونی تا دلت میخواد شکنجه شون کنی و رنجشونو بمکی! اما خودت خوب میدونی که کافیه یک لحظه از من سرپیچی کنی تا اونارو از تو بگیرم!
_بله ارباب!

ولدمورت به طرف اولین اسیر برگشت و چهره اش را خوب ورانداز کرد. طره موی سیاه ریخته بر پیشانیش حاکی از زیبایی زمان زنده بودنش بود. حالا شکسته شده بود و خشم و ناامیدی توام در صورتش دیده می شد. لرد خنده ترسناکی کرد و بلند گفت:
_آه بلک، پدرخوانده پسرک عزیز دامبلدور! بیچاره! پسرخونده ات چه رنجی میکشه وقتی ببینه روح سیریوس عزیزش اینطور شکنجه میشه! هنوزم دوستت داره نه؟ برای تو هرچیزی رو می پذیره...حتی مرگ!

دست بر پشت سیریوس نهاد و او را به جلو هل داد. زنجیرها بقیه ارواحی را که با سقوط پشت پرده تاق نمای تالار اسرار مرده بودند، به جلو کشیدند. لرد بار دیگر رویش را به طرف فیوری برگرداند و گفت:
_مواظب این جلویی باش، فیوری! بیشتر از همشون میتونه بهت غذا بده! پسرکی با زخمی روی پشونیش به دنبالش خواهد اومد...میخواد اونو از چنگ تو دربیاره...ولی تو اجازه نخواهی داد فیوری...مگه نه؟!

----------
شرمنده...یخورده زیادی زیاد شد!!


ویرایش شده توسط چو چانگ در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۲۵ ۱۲:۱۱:۲۱
ویرایش شده توسط چو چانگ در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۲۵ ۲۱:۳۰:۱۷

[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.