هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۲۲:۲۰ جمعه ۱۷ فروردین ۱۳۸۶

مسعود--شكوري


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۴ پنجشنبه ۷ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۵۳ چهارشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۶
از همه ي ايران
گروه:
کاربران عضو
پیام: 69
آفلاین
بازی با کلمات

----------------------------------------------------------
صدای زن:تو مطمئنی می خوای در مورد این قضیه بنویسی...آخه ...
صدای مرد :خب میدونی فکر میکنم این اتفاق جالبی بوده که خانوم رولینگ از کنارش راحت گذشته.
ببینش...اینا دست نوشته هامه ...بخون:


((نور صحنه روشن می شود و اولین صحنه ی قرار گرفته در مقابل چشم تماشاگران سایه روشن چند نفر که در حال صحبت باهم هستند و البته در انتهای صحنه بر روی یک دست کاناپه نشستن و کل صحنه هم تصویری از یک دفتر ...شاید دفتری شبیه به دفتر مینروا مگ گونگال))

- ببینم لی لی هری کجاست؟

- بردمش پیش مادلی(شاید شفابخش استخدام در هاگوارتز که در حال حاضر خانوم پامفری عهده داره مسئولیتشه) و مینروا توی درمونگاه.

- خب اینجوری خیلی بهتره ... راحت تر می شه صحبت کرد.
((پیرمرد از زن رو برمی گرداند و نگاهش در بین او و مرد دیگری که در سمت چپ زن نشسته حرکت می کند )) خب جیمز...فکراتو کردی؟ راجبه اون پیشنهادی که بهت دادم.

- خب پرفسور من و لی لی خیلی به این موضوع فکر کردیم و یه...یه تصمیم نو تر گرفتیم ((در حالی که روی شونه ی مرد دیگری که در کنار او نشسته می زنه با لبخند نگاهی رضایت آمیز به او و لبخندی به زن که حالا اسمش لی لی هست می زنه و رو به پرفسور )) فکر کردیم شاید بهتر باشه که سیریوس این کارو بکنه.

- خب...البته فکر قشنگیه...اما فکر نمی کنی ممکنه براش خطرناک باشه..؟؟ سیریوس...میدونی که اگه ولدمورت بفهمه میاد سراغت.

- اوه دامبلدور...یعنی می خوای بگی من نمی تونم...میدونی که من پدرخونده ی هری هم هستم.

- نه سیریوس.منظور من این نبود. من میگم اینجوری ممکنه یه موقعی برات...

- من کاملا آماده ام دامبلدور.

- خب باشه. پس ... حالا که هم تو و هم جیمز و هم ...لی لی!!!؟؟؟ تو چی؟

- راستش پرفسور من هم همین عقیده رو دارم. راستش ما فکر کردیم این جوری کاملا ولدمورت و گمراه می کنیم. چون اون مطمئنا فکر می کنه شما رازدار هستی. این جوری خیلی از وقتش گرفته می شه.

- خب پس حالا که موافقید همتون...پس بهتره هرچه زودتر انجامش بدین. ...((دامبلدور با اشاره به دو مرد دیگر که تا حالا ساکت بودند )) ریموس...پیتر...بهتره شما هم بیاید. نباید موقع اجرای افسون کسی اینجا باشه.

- بله پرفسور....سیریوس جیمز لی لی امیدوارم موفق باشین.

- خب سیریوس امیدوارم درست اجراش کنی.

-ممنونم پرفسور.

- اااممم...پیتر میشه تو یه چند لحظه صبر کنی...
-اوه من...بل..بله...حتما جیمز.
((درحالی که دامبلدور و ریموس از در بیرون میرن لی لی به سمت پیتر میاد و اونو دعوت به نشستن در جایی بین خودش و جیمز و روبروی سیریوس که حالا دیگه ایستاده دعوت می کنه))

- ببین پیتر ما یه فکری کردیم. ...راستش می خواستیم...البته می تونی روش فکر کنی و حتی قبول هم نکنی ها...اما

- اما ما گفتیم بهت بگیم خیلی بهتره تا از قبل پیش بینی کنیم که قبول نمی کنی...

- اوه..مم..ممنون...خب...اون..اون کار...

- ببین ما ازت می...

-جیمز بزار من بهش بگم. ببین پیتر ما می خوایم به جای من تو رو رازدار کنیم.
((پیتر در حالی که نگرانی و یه شعف خیلی نامحسوس توی چهره اش و صداش بود سکسکه ای کرد))
- یعنی...یع...من...این...این ...

-ببین اصلا لازم نیست نگران باشی. هیچ کس جز من و سیریوس و لی لی از این قضیه خبر نداره و این جوری می شه به راحتی ولدمورت و کاملا گمراه کرد...

- در ضمن پیتر سیریوس هم خودشو به خاطر احتیاط و حفظ جون تو مخفی می کنه که ولدمورت و مرگ خوارا دنبال اون باشن تا تو.

- هم چنین من خودم یه جای امن برات سراغ دارم که می تونی اون جا مخفی شی.

-خ...خخخخ...خب .من.من اصلا نگررر..نگران نیستم....و...ووووقتی شما...ببگین همه چی حلله.

صدای زن: ببین به نظرت بهتر نیست برای خواننده ها جلوی هر کسی که می خواد حرف بزنه اسمشو هم بیاری...این جوری نمی شه به راحتی تشخیص داد که کی چی می گه
صدای مرد: خب راستش قصدم هم همینه...می خوام خواننده تلاش کنه و دقیق بشه تا خودش از لحن گفته ها بفهمه کی چی می گه.


-پس حالا که تو هم موافقی...((رو به جیمز و لی لی )) بهتره که شروع کنیم.

- خب پس بی زحمت برو و هری رو هم بیار و ...

- و تموم شد ارباب.
((جمله ی آخر پیتر در قهقهه ی مستانه ی دهشناکی فروخورده شد.))
- اوه تو کارتو خوب انجام دادی دم باریک. خیلی هم خوب.

- مم...ممنون ارباب...وظ...وظیففه ببود.

صدای زن: اوه نگاه کن ببین ساعت چنده....همین جوری نشستیم به خوندن یادمون رفت. مگه قرار نبود بریم تئاتر.
صدای مرد : اوه ... اوه راست می گی ...بریم.



باید نوشته مربوط به عکس باشه!!

ولی داستانت خودش خوب بود، ولی این چیزایی که پررنگ نوشتی یه خورده قاطی کرد، لازم نیست نشون بدی که یه ماگل داره درمورد اینا فکر میکنه، اینجا دنیای جادوگریه و ما میخوایم جادوگر باشیم! واسه همین از نظر یه ماگلی که کتاب میخونه یا فیلم میبینه بررسی نکن!!

دوباره بزن...تایید میشی حتما!

تایید نشد


ویرایش شده توسط SIB--سیب در تاریخ ۱۳۸۶/۱/۱۸ ۱۹:۳۹:۳۹
ویرایش شده توسط چو چانگ در تاریخ ۱۳۸۶/۱/۱۸ ۲۰:۳۸:۰۹
ویرایش شده توسط چو چانگ در تاریخ ۱۳۸۶/۱/۱۸ ۲۰:۴۰:۱۵

مذهبم ایران است
وجودم سهراب است
مکتبم باران است


Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۸:۴۱ پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۶

نارسیسا بلک old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۰ جمعه ۳ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۰۵ پنجشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۹
از قصر خانواده مالفوی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 100
آفلاین
- هری ... !
- آ .. آ ... آی
فریاد رون و سپس هری که صدای تلاپ سنگین و جیرینگ جیرینگ حبابهای شیشه ای زیر او بدرقه شان کرد، همه را هراسان ساخته و موجب شد دست از کار بکشند و با نگرانی به هری چشم بدوزند که با چهره ای در هم رفته در میان توده ای از شیشه های خورد شده که بخار ازشان بر می خاست، ولو شده بود و کمرش را می مالید.
- اوه متاسفم
جینی چشم غرّه ای به رون رفت و هری گفت:
- می تونی دفه بعد که باهام کار داشتی بیایی پیشم و آروم صدام کنی !
با کمک جینی که پیش امده و دستش را گرفته بود از جا برخاست و با دیدن چهره ی هرمیون ادامه داد:
- چیزی نیست هرمیون حالم خوبه !
- ولی ... حبابها
هری غافلگیر به زیر پای خود نگاه کرد و جینی با خشم گفت:
- رون ... ببین چیکار کردی
رون در حالی که تا بناگوش سرخ شده بود با دستپاچگی گفت:
- چی ز ... چیزی نشده، الان درستشون میکنم !
و مضطرب نگاهی به هرمیون انداخت که به یاد تلاشش برای تهیه معجون درخشان هفت رنگ در شرف گریستن بود.
- پس بی زحمت بخارشون رو هم از هوا جمع کن
جینی به فضای اطرافشان اشاره کرد که به لطف بخار های رنگین هر لحظه به رنگی در می آمد.
نویل زیر چشمی نگاهی به هرمیون انداخت و آهسته پرسید:
- سمی نیستن ؟!
آهی کش دار آمیخته به " نه " از جایی که هرمیون ایستاده بود به گوش رسید و او ادامه داد:
- ولی بهتره پنجره ها رو باز کنید، روی پوست بی تاثیر نیست.
دستانش را پیش آورد، هم اکنون همه به راحتی می توانستند درخشش رنگها را بر روی پوست دست او ببینند. غمگین گفت:
- روغن مادام پامفری تاثیر چندانی روش نداره !
نویل بلافاصله به سوی دو پنجره بسته اتاق رفت و پس باز کردن آنها هراسان به بازتاب تصویر چهره خود در پس شیشه کدرشان نگاه کرد ...


ادامه دارد !


ویرایش شده توسط نارسیسا بلک در تاریخ ۱۳۸۶/۱/۱۶ ۱۸:۴۶:۴۰

این نیز بگذرد !


Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۰۷ پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۶

نیوت اسکمندرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۶ سه شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۶:۵۹ یکشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۸۶
از دور دست ....
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 198
آفلاین
بازي با كلمات
اين هم داستانم در كارگاه نمايشنامه نويسي :
از خواب بيدار شد و ديد كه هيچ كس نيست و فهميد اتفاقي افتاده است . لباسهايش را پوشيد و از خوابگاه بيرون رفت . از مجسمه ي بانوي چاق , راه پله و سرسراي ورودي گذشت تا به سرسراي اصلي رسيد . در آنجا ناگهان شخصي بر صورتش بوسه زد و او را در آغوش كشيد . گفت :
- سلام هرميون . چي شده ؟ اينجا چه خبره ؟
هرميون كمي صبر كرد سپس گفت :
- سلام هري . خوبي ؟ تابستون چطوري طاغت آوردي ؟ موضوع رو به دورسلي ها گفتي ؟
- ممنون خوبم . تابستون يه ماه و نيم پيش دورسلي ها بودم و بعد رفتم خونه ي سيري ... يوس , اونجا خيلي شلوغ بود و بعد هم اومدم اينجا . منظورت موضوع سفره ؟ آره گفتم . اونا هم خيلي استقبال كردن . راستي رون كو ؟ رمز جديد چيه ؟
هرميون گفت :
بيا بشين صبحانه بخور . اگه نجمبي تموم مي شه .
تا او خواست روي صندلي بنشيند شخصي ديگر او را در آغوش كشيد و گفت :
- سلام هري . خوبي ؟ تمام شب منتظرت بودم . مي دوني چي شده ؟
هري گفت :
نه . چي شده ؟
رون آب دهانش را غورت داد و گفت :
- هيچي . فقط معلم دفاع در برابر جادوي سياه ريموس لوپين شده و معلم تغيير شكل هم مامان من شده .
هري كه يك ليوان آب كدو حلوايي را مي نوشيد با شنيدن اين حرف آن را سريع غورت داد و گفت :
- چي ؟ ... يعني چه خوب . راستي اينجا چه خبره ؟
هرميون گفت :
- به خاطر مرگ پروفسور دامبلدور اينجوري ش ...
رون وسط حرف هرميون پريد و گفت :
- اين نامه رو هم پروفسور مك گونگال داده .
هري با سرعت گفت :
بده ببينم .
رون نامه را به هري داد و هري آن را باز كرد و شروع به خواندن آن كرد :
هري پاتر عزيز سلام
از اين كه امسال هم به مدرسه ي علوم و فنون جادوگري هاگوارتز قدم گذاشته اي خوشحالم . مي خواستم به اطلاعتون برسونم كه مدير جديد كسي نيست جز پروفسور مينروا مك گونگال كه خود من هستم . برنامه ي درسي شما در زير نوشته شده اگه مي خواهيد آن را تغيير بدهيد به پروفسور مالي ويزلي مسؤول گروه گريفندور كه استاد جديد درس دفاع در برابر جادوي سياه هستند صحبت كنيد . در پاكت نامه ورق ديگري هست كه فكر كنم مايليد
آن را بخوانيد .
مدير مدرسه ي علوم و فنون جادوگري هاگوارتز م . مك گونگل
هري آن ورق كه بسيار قديمي و زهوار در رفته بود را در آورد و شروع به خواندن كرد :
اين وصيت نامه ي آلبوس دامبلدور است . هر كس از من بدي , بد اخلاقي و ناپسندي اي ديده يا شنيده به بزرگواري خودش ببخشه . از شما خواهشمندم كه اين اشيا كه همگي به من تعلق دارند را در اختيار هري پاتر جوان بگذاريد :
1- قدح انديش 2- چوبدستي
و تمام عكس هاي غورباغه ي شكلاتي اي كه من دارم و مقدار پولي كه در گرينگوتز شماره ي 794 دارم را به آقاي رونالد ويزلي و تمامي كتابهاي من را در اختيار سركار خانم دوشيزه هرميون گرنجر قرار دهيد . مقام مديريت مدرسه را نيز به پروفسور مينروا مك گونگل مي بخشم . اميد كه مرا مورد بخشش خود قرار دهيد .
آلبوس دامبلدور
آنها پس از اين كه متن وصيت نامه را چندين بار مرور كردند كمي گريه كردند و بعد هري با بغض تركيده پرسيد :
- راستي هرميون رمز تابلوي بانوي چاق چيه ؟ مي خوام يه چيري بهتون نشون بدم .
هرميون با صدايي كه كسي نشنود گفت :
- رمز تابلو آلبوس دامبلدور هست . مي خواي چي بهمون نشون بدي ؟
هري گفت :
- چيزي كه پروفسور دامبلدور به خاطر بدست آوردنش مرد . ولي اون چيز يه چيزه ديگه بود . و اون الكي مرد .
هرميون گفت :
- باشه بدو برو بيارش . چي ؟
هري گفت :
- بعد توضيح مي دم . فعلا خدا حافظ .
هرميون و رون با هم گفتند :
- خدا حافظ هري . تو كلاس مي بينيمت .

احساس میکنم این داستان در پست پایین دیده شده ... تایید نشد !!!(پادمور)


ویرایش شده توسط پرسي ويزلي در تاریخ ۱۳۸۶/۱/۱۶ ۱۴:۱۴:۰۰
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در تاریخ ۱۳۸۶/۱/۱۸ ۱۳:۳۰:۳۶


Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۸:۰۰ چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۸۶

پرد فوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ جمعه ۱۰ فروردین ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۵:۳۶ شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۶
از در به در!خوابگاه برای من جا نداشت!!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 136
آفلاین
صبح سر میز صبحانه شلوغ تر از همیشه بچه ها هجوم آورده بودند و برخلاف روز های قبلی بسیار سحرخیز شده بودند.اما تنها کسی که کنار میز قرار نداشت کالین بود که انگار از تمام قضایا عقب مانده بود.رومیزیه زیبایی روی میز گریفیندور کشیده شده بود و همه ی بچه ها امیدوار بودند کثیفش نکنند.
هری:واقعا که جالبه.تخم مرغ ها نپختن.
هرمیون:بهتره جواب این رو بدن که چرا نون ها امروز خمیر شدند!!
رون:و این که چرا چایی ها پر از تفاله است!
هری تخم مرغی را که کمی از ان را در دهان گذاشته بود می جوید اما انگار زیاد خوشش نمی آمد.
هری به هرمیون گفت:می دونی!میز اسلایترین امروز خیلی مرموزه.اصلا خنده ای در کار نیست!و هم چنین مسخره کردن من!
لحظه ای بعد نامه ای با ورق کاهی به طرف هری آمد و روی میز افتاد.هری عینک خود را که روی بینی اش قرار داشت کمی بالا داد،نگاهی به روی نامه انداخت که روی آن نوشته بود:
زودتر باز شود.
هرمیون در حالی که داشت قاشق چایی را با نیروی جادویی اش به هم می زد به کتابی که جلویش گذاشته بود نگاهی کوتاه انداخت و سپس رو به رون کرد و چشمکی زد.

هری نامه را باز کرد:
با سلام به آقای پاتر ،از شخص ذکر شده تقاضا داریم هر چه زودتر به پروفسور مک گانگال برای تحویل گرفتن محموله ای مهم مراجعه فرمایند.

هری کمی به نامه خیره شد سپس آن را بست.رون نامه را از لای انگشتان هری بیرون کشید تا آن را بخواند.رون مانند سگ ها نامه را بو می کشید و هرمیون و هری نزدیک بود از تعجب شاخ در بیاورند.
هرمیون:هری بهتره زودتر بری به دفتر.برای خودت می گم.
هری از روی صندلی بلند شد و شنلش را تکاند و پس از مدتی راه افتاد.
در راه به این فکر می کرد که آن وسیله ی مهم چیست؟آیا ربطی به پروفسور دامبلدور دارد یا....
وقتی نزدیک دفتر شد قلبش به شدت می تپید.در زد و داخل اما در اولین نظر فکر کرد کسی آن جا نیست .کمی دلخور شد و می خواست از در بیرون برود که دستی روی پشتش احساس کرد.

مک گانگال:هری.باید یه موضوع خیلی مهم رو باهات در میون بزارم.در اتاق ضروریات چیزی پیدا شده که مربوط به مادر و پدرت می شه.من وظیفه دونستم اونو بهت بدم.
او قاب عکسی کوچک را در آورد.هری می خواست آن را بگیرد اما پروفسور مک گانگال قاب عکس را کنار کشید و جلوی هری را گرفت.
هری:اما اون برای منه چرا نمی دینش؟
_می دم اما به شرطی که رازی رو که من در مورد این وسیله کشف کردم به کسی نگی!
_چی؟میشه بیشتر توضیح بدین دارم کم کم گیج می شم.
_این جعبه می تونه اعصاب ولدمورت رو تحریک کنه.این وسیله در زمان پدر و مادرت غدغن نبود اما حالا ممنوعه.یادت باشه در مواقع گرفتاری و مواقع اضطراری از اون استفاده کن.حالا می تونی بری!
هری ناباورانه به جعبه خیره شده بود.نمی توانست به خود بقبولاند که این سال ها پیش در دست پدر و مادرش بوده است.

بیشتر پستت دیالوگ بود ولی به خاطر داستانت تایید میشی ... امیدوارم توی ایفای نقش کمتر از دیالوگ استفاده کنی !!!
تایید شد(پادمور)


ویرایش شده توسط استرجس پادمور در تاریخ ۱۳۸۶/۱/۱۸ ۱۳:۳۶:۵۲


Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۰:۱۲ چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۸۶

نارسیسا بلک old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۰ جمعه ۳ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۰۵ پنجشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۹
از قصر خانواده مالفوی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 100
آفلاین
- هی شما دو تا ...
هری و جینی با فریاد هرمیون از جا پریدن و هرمیون در همان حال که یک دست به کمر زده و با دست دیگر با جادو نوارهای رنگی را بر فراز سر آنها معلق نگه داشته بود به آن دو نزدیک شد. با یک پا بر زمین ضرب گرفت و پس از آنکه هوا را با ناراحتی از بینی بیرون داد، گفت:
- معلوم هست چیکار میکنین؟
هری در حالی که با نگرانی به انبوه کاغذ ها بالای سرشان چشم دوخته بود، گفت: اِ ... ما ...
جینی بالافاصله گفت: داشتیم استراحت می کردیم
- می تونم بپرسم چی شما رو خسته کرده ؟
هری و جینی نگاهی به یکدیگر انداخته و سپس با احساس ندامت به دیوار و سقف مقابل خود چشم دوختن که تزئیناتش ناتمام مانده بود.
- اِ خب ...
هرمیون بی آنکه منتظر دفاع هری باشد، که با وجود من و من هایش به نظر می رسید چیزی برای گفتن ندارد، چوب دستی اش را که رو به بالا نگه داشته بود به آرامی پایین آورد و با باطل کردن جادو اجازه داد کوه کاغذ و زلم زیمبو ها بر سرشان فرو بریزد. او گفت:
- خستگیتون که در رفت اینها رو هم درست کنین.
و سپس به سوی نویل رفت که صورت گردش در اثر تلاش برای باز کردن گره گور چن نخ زر سرخ شده بود.


ادامه دارد ...

...........................................................

پ.ن: متاسفانه جای مناسبی برا این پیدا نکردم


این نیز بگذرد !


Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۹:۰۲ سه شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۸۶

پرد فوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ جمعه ۱۰ فروردین ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۵:۳۶ شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۶
از در به در!خوابگاه برای من جا نداشت!!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 136
آفلاین
بعد از کلاس گیاهشناسی که از نظر رون بسیار دشوار بود هری نگاهی به هرمیون انداخت و گفت:ساعتت چنده؟
_هر چی باشه وقت ناهاره و وقت رسیدگی به نامه ها.من که خیلی ذوق دارم قراره خاله ام برام یه هدیه بفرسته.
هری:خب رون تو میای؟
رون:ترجیح می دم نه.از اون روزی که مامانم برام یه نامه ی عربده کش فرستاد ذوقی برای رفتن به ناهار ندارم.
هرمیون در کنار هری راه می رفت.
هرمیون:هری تو ذوق زده نیستی؟
_چرا اما بیشتر علاقه به خوردن ناهار دارم چون واقعا امروز از توضیح های تکراری اسپراوت خسته شدم.
هری در سالن عمومی را باز کرد و داخل شد.صدای بچه ها و به هم خوردن قاشق چنگال ها در سالن پر شده بود.در آن میان میز گریفیندور با دانش آموزان گریفیندوری پر شده بود.
هرمیون:بیا بشینیم!5 دقیقه بیشتر به دادن نامه ها نمونده.هری بشقاب خود را پر از سالاد سبزیجات جنگلی کرد و روی آن طعم دهنده هایی ریخت.
هرمیون:بیا ببین جغد ها دارن میان!یوهو.
لحظه ای بعد نامه ای با کادو پیچی قرمز و سبز به عنوان هدیه ی کریسمس برای هرمیون آمده بود.هرمیون با شوق و ذوق در کادویش را باز کرد.
هرمیون:وای هری ببین.نگاه کن چه جالب یه کالسکه ی چینی بابانوئل.
هری:اره واقعا جذاب و جالبه!
در همان حال رون که پشیمان شده بود برگشت و کنار هری نشست.
هری ناامید شده بود که هدویک از راه رسیدکه نامه ای در دستش بود.
هری روی نامه را خواند:از طرف محفل ققنوس
رون و هرمیون با ناباوری به نامه نگاه می کردند.
رون:مطمئنی برای تو هری؟
_تعجبی نداره.انتظارش رو می کشیدم.
هری نامه را باز کرد.ابتدا چشمش به مهر محفل خورد که می درخشید و بعد به سراغ متن رفت:
هری عزیز سلام
می دانیم که در طول این تابستان،به تو خوش نگذشته است.فردا یکشنبه در دفتر دامبلدور حاضر باش.پیغام مهمی در انتظار توست.
یادت نرود دامبلدور جوجه ی جادویی دوست دارد.
قرار ما ساعت 5 بعد از ظهر.

هری نامه را بست و بدون این که حرفی بزند از سالن بیرون رفت.
هرمیون پس از چند لحظه شروع به دویدن کرد.راه هری را متوقف ساخت و پرسید:چه اتفاقی افتاده.
_مدرسه در خطره.
_یعنی؟......
و هر دو ناباورانه به یکدیگر خیره شدند.

داستانت ضعیف بود یه خورده....معمولا اینقدر دانش آموزا هیجان زده نمیشن واسه یه نامه....بهتر بود اینقدر هیجان نشون نمیدادی!!

تایید نشد


ویرایش شده توسط چو چانگ در تاریخ ۱۳۸۶/۱/۱۵ ۱۲:۱۹:۴۲
ویرایش شده توسط چو چانگ در تاریخ ۱۳۸۶/۱/۱۵ ۱۲:۲۰:۰۵


Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۸۶

لاوندر براونold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۴ چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۷:۴۳ شنبه ۲۱ مهر ۱۳۸۶
از تو دفتر ِ مدیر ِ مدرسه!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 544
آفلاین
ان روز صبح زود ، وقتی هری از خواب بیدار شد متوجه چیز عجیبی شد . هیچ کس داخل خوابگاه نبود . هری میدانست که چیزی شده است ، بلند شد و ردای مدرسه را پوشید ، تا قدم از در خوابگاه پسر ها بیرون گذاشت خرمن موی قهوه ای به سمتش امد و هرمیون او را در اغوش کشید . روز اول مدرسه بود و چون هری مجبور شده بود با اقای ویزلی به مدرسه بیاید ، در جشن اول سال حضور نیافته بود .
_ هرمیون ، چطوری ؟
هرمیون شانه های هری را گرفت و گفت :
_ وای هری ، باورم نمی هش که تونستی تابستون رو پشت سر بگذاری ! تو اسم رمز رو میدونستی ؟
_ نه ، مک گونگال دم در بود . میگم …… رون کو ؟
هرمیون به ان طرف سالن عمومی اشاره کرد . رون روی صندلی چپه شده و خوابیده بود . اب دهانش از طرفی اویزان بود و خر خر میکرد . هرمیون هری را کنار کشید و گفت :
_ ببینم ، با دروسلی ها چی کار کردی ؟
_ چند ماه اول رو اونجا بودم ، بعد رفتم خونه ی سیریوس .... اونجا دیگه مال منه اما دو روز بیشتر نشد که اونجا موندم . محفلی ها هم اونجا میومدن ولی همه اشون وحشت داشتند که هر لحظه همون طوری که دامبلدور گفت بلاتریکس یا نارسیسا اونجا پیداشون شه .
هرمیون با ناراحتی سرش را تکان داد . هری با کمک هرمیون از سالن عمومی شلوغ گذشت که همه مشغول خوردن بودند ( مراسم عزاداری برای دامبلدور بود ) . هری کنار هرمیون راه میرفت . برای صرف صبحانه کمی دیر شده بود اما هنوز هم میتوانستند استفاده ی مفیدی بکنند . هری وقتی کنار هرمیون نشست مشغول شد . هرمیون در مورد برنامه ی درسی صحبت میکرد و میگفت معلم ها با همون ترکیب هستند فقط دفاع در برابر جادوی سیاه با لوپین و تغییر شکل با تانکس است . هری بسیار تعجب کرد که تانکس با این سن کم معلم شده زیرا او میدانست که ولدمورت هم همین قصد را داشته . ناگهان جسم سنگینی روی هری افتاد . رون که هری را محکم بغل کرده بود داد زد :
_ هری ، کی اومدی ! من از دیشب منتظرت بودم ! اونو نخور منم میخوام !
رون اخرین استیکی را که مانده بود از دهان هری بیرون کشید و درسته قورتش داد . در دستش پاکت نامه ای قرار داشت . رون پاکت را جلو گرفت و گفت :
_ از طرف مک گو.نگال است .
هری نامه را گرفت . داخل نامه نوشته شده بود که هری باید چه درس هایی را بخواند و در اخر نوشته بود :
م.مک گونگال
مدیریت مدرس علوم و فنون جادوگری هاگوارتز .
_ چی ؟ مک گونگال مدیر شده !؟
_ فقط برای اینکه مدرسه بسته نشه . وصیت نامه ی دامبلدور رو هم پیداکردند که اونم همین رو خواسته . هری فکر کنم این وصیت نامه باشه .
هری کاغذ پوستی پاره پاره ای را از داخل پاکت بیرون اورد . هرمیون گفت :
_ پس واسه ی همین برای درسات بهت نامه داده . اون میخواسته تو وصیت نامه را بخوانی .
هری انرا خواند . دامبلدور خواسته بود که هری با تمام وجود سعی کند که جان پیچ ها را پیدا کند . دامبلدور هم لوپین را مامور کمک کردن به هری کرده بوده و ققنوسش را هم به هری بخشیده بوده ، قاب عکسی را که عکس خودش در قورباغه ی شکلاتی بوده را به رون بخشیده و چندین کتاب به هرمیون . در اخر هم به هری یاداوری میکنه که مواظب جان پیچ اخر باش .
هری به سرعت وصیت را روی میز انداخت . میخواست به طبقه ی بالا برود تا نامه ی ر.ا.ب را بیاورد و به رون و هرمیون نشان دهد . هری از هرمیون پرسید :
_ اسم رمز چیه ؟
او گفت :
_ اسم رمز آلبوس دامبلدور است !
اشک در چشمان هر دویشان جمع شد.

تایید شد!!!(پادمور)


ویرایش شده توسط استرجس پادمور در تاریخ ۱۳۸۶/۱/۱۵ ۱۰:۰۸:۰۳


Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۹:۱۰ سه شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۸۶

استرجس پادمور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۳ شنبه ۷ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۵۴:۲۱ دوشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۸
از یک جایی!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 3558
آفلاین
به نام دوست

با سلام

عکس هفته ...

دوستان تازه وارد توجه کنن فقط با توجه به عکس باید نمایشنامه بنویسن !!!

پیوست:



jpg  harry-potter-2.jpg (78.66 KB)
5955_4611dac2100b6.jpg 600X437 px


تو این سایت از نوجوانی بودیم تا الان ... خیلی وقت ها دلمون شکست خیلی وقت ها هم از خوشحالی نمیدونستیم چی کار بکنیم ... یادش بخیر ...

تصویر کوچک شده


Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۸:۰۸ دوشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۶

من دراکولا هستم


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۰ سه شنبه ۷ فروردین ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱:۱۴ سه شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 27
آفلاین
اتاق بوی نم و کهنگی عجیبی می داد . تمام روشنایی ان فقط از اتشی بود که در بخاری زبانه می کشید و تنها صدای موجود در اتاق صدای قل قل ارام و منظم محتویات پاتیل قرار گرفته برروی اتش بود . در نگاه اول اتاق بهم ریخته و دلگیر به نظر می رسید ،سایه ی تمام اشیاء برروی هم افتاده و رقصان و زنده جلوه می کرد . سوروس برروی پاتیل خم شده بود و به دقت به معجون ارزشمندش می نگریست ،مرد سخت در فکر بود . چرا دامبلدور از او درخواست کرده که چنین معجون سخت و پیشرفته و هولناکی بسازد ؛معجونی که نه اسمی داشت نه مخترعی و نه..........؛ سورس به طرف تکه پوست کهنه ای که روی میزش درست در جایی مقابل شومینه قرار داشت رفت . تکه کاغذی که تهیه ی همین معجون باستانی را شرح می داد . سورس تمام استعداد خود را در این دوماه به کار گرفته بود ،طبق اخرین دستور العمل های کاغذ معجون اماده و کامل و رنگ ان درست مانند خون یک تکشاخ نقره ای و درخشان به نظر می رسید.و زیر تمام خطوط دستورساخت معجون نوشته بود:- این معجون خطرناک است وتماس مستقیم ان با پوست خطر مرگ در پی دارد ؛ موارد استفاده :- نامعلوم .
سورس دوماه پیش این کاغذ را از دامبلدور گرفته و پروفسور به او گفته بود که در این شب ساعت هشت باهم ملاقات می کنند . هنوز چند دقیقه ای وقت داشت کاغذ پوستی و قلم پرش را که از پر کلاغ بود را برداشت و از روی نوشته های ورق پوستی کهنه نسخه ی دومی تهیه کرد . سوروس بعد از اتمام کارش به سمت تک کمد اتاق رفت کمدی که در بالای ان سر خفاشی برهمه جا نظارت می کرد ،خفاشی که بی شباهت به خود سوروس نبود . سه ضربه ی ملایم به در نواخته شد ،سورس از جاپرید ونا خوداگاه چنگی در موهای سیاه و لختش انداخت و بعد گفت :-بیاید داخل .
دمبلدور وارد شد ،ریش و موی بلندش برروی ان ردای سیاهی که به تن داشت تلاءلوی خاصی پیدا کرد ه بود.پیرمرد گفت:-سلام.سوروس معجون اماده است . و به طرف پاتیل داخل بخاری رفت . سوروس جواب داد:-بله رییس اماده اس یه سوال داشتم ......دامبلدور به دلایلی نذاشت اسنیپ جمله اش را کامل کند و در میان حرف اوگفت:-عالیه پروفسور من امشب باخودم یک مهمان اوردم ؛میهمانی که معجون به او تعلق داره . مردی از تاریکی گام به جلو گذاشت و اتش بخاری چهره اش را روشن کرد . چکمه های بلند و شلوار چسبی به پاداشت و زره محکمی به جای لباس به تن ؛ دو شمشیر به پشتش بسته بود و مو و چشمان درشت سیاهش حالت مخصوصی داشت . چهره ی سفیدش انگار از سنگ تراشیده شده بود و با صدای دورگه ای اولین کلماتش را به زبان اورد :- سلام . البوس وقتی نگاه سوروس را به میهمان دید گفت :- سوروس ایشون کنت دراکولا هستن و این معجون برای ایشون ساخته شده،(رو به کنت کردو ) معجون اماده اس پروفسورسوروس اسنیپ یکی از نوابغ در این رشته هستن . کنت نگاه عجیبی به سوروس انداخت و به جلورفت واسنیپ گفت :- اون معجون خطرناکه نباید باپوست تماس داشته باشه . کنت شمشیر هایش را از پشت کشید و سوروس نقش و نگار های عجیبی روی انها دید کنت شمشیر هارا داخل پاتیل فرو کرد . معجون جریق جریق صدا کرد و به رنگ قیر در امد و کم کم مثل سنگ سخت شد . کنت شمشیر هایش شمشیر هایش را بیرون کشید ورو به دامبلدور و سوروس کردو گفت:- بله پروفسور معجون کامله . بعد حالت نگاه کردنش و رنگ چشمانش تغییر کرد ؛به سوروس نگاه می کرد و گفت :- تو یه اصیل زاده نیستی . اسنیپ که انگار برق 220 ولت شهری بهش وصل شده جواب داد :- چی؟ این امکان نداره من یه اصیل زاده اسلایترینی هستم . کنت لبخندی زدکه دندان های نیش بلند و تیزش به نمایش در امد و پاسخ داد:- اون چیزی که من می بینم تو نمی بینی . خوب پروفسور دامبلدور من دیگه باید برم ماه داره دوره ی خودش رو کامل می کنه و من وقت زیادی برای نابودی اون حشره ی پیر ندارم .
دامبلدور گفت:- اوه البته.....کنت عزیز بریم به دفتر من تا در مورد پیوستن شما وگروهتون به محفل کمی صحبت کنیم و یک لیوان نوشیدنی بخوریم .
اسنیپ جلو دوید و گفت :- رییس من فکر می کردم که فقط لرد سیاه با خون اشامها مراوده داره ،یه خون اشام اصلا" قابل اعتماد نیست !
کنت با خشونت برگشت و صدای هیس هیس عجیبی از ته گلوش بیرون داد ودندان هایش را که حالا بلند تر از قبل شده بود را به سوروس نشان دادو گفت:- و یه مرگخوارم قابل اعتماد نیست سوروس من هرچی هستم مرگخوار نیستم (بازوهای عریانش را که خالکوبی هایی هم داشت نشان دادو ادامه داد)هیچی توی دنیا به اندازه ی یه مرگخوار غیرقابل اعتماد نیست من به هیچکدومشون اعتماد ندارم ؛مخصوصا" به تو . (به دامبلدور نگاه کردو) و دامبلدور به تو هم توصیه می کنم دست از این خوشبینیت بکش وگرنه یه روزی باعث مرگت می شه . دامبلدور که اوضاع رو اشفته می دید در پاسخ به کنت جواب داد :-نه کنت دراکولای عزیز ......سوروس کاملا" مورد اعتماد منه و حتی یکی از اعضای محفله ،اون چیزی در مورد شما نمی دونه . مهم نیست شما کار داری بهتره زودتر بریم . هردومرد به سمت در حرکت کردن ولی قبل از این که از در خارج بشن کنت برگشت و به سوروس اسنیپ نگاهی دوباره کرد و گفت :- من از هیچکس کار بدون مزد نمی خوام . کیسه ای پر از گالیون روی میز گذاشت و ادامه داد :- در ضمن بابت تهیه ی معجون ممنون . بعد انگشت اشاره اش را به سمت مرد گرفت و گفت:- و یادت باشه اگر دست از پا خطا کنی اولین نفری که جلوت سبز می شه منم.من بهت اعتماد ندارم پس خیلی مواظب خودتو اعمالت باش . کنت کاغذ پوستی که دستور ساخت معجون باستانی را در خود داشت لوله کردوبا خود برد و در را محکم پشت سرش بست و اسنیپ غرق در عصبانیت و هراس را در دخمه ی تاریک خودش تنها گذاشت.
.............................................................................
میدونم یه مقدار زیاد شد متاسفم

وری ول
تایید شد !!!(پادمور)


ویرایش شده توسط استرجس پادمور در تاریخ ۱۳۸۶/۱/۱۵ ۱۰:۰۵:۰۹


Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۶:۲۶ یکشنبه ۱۲ فروردین ۱۳۸۶

پرد فوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ جمعه ۱۰ فروردین ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۵:۳۶ شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۶
از در به در!خوابگاه برای من جا نداشت!!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 136
آفلاین
چندی بیش به مسابقات کوییدیچ هاگوارتز نمانده بود.همه ی تماشاچی ها با پرچم ها و وسایل تشویقی تیم خود روی صندلی ها مستقر شدند و پس از مدتی صدای بسیار خفیفی از ورزشگاه بر می خیزد.
هری:اصلا حال و حوصله ی جنجال رو ندارم.واقعا دیگه خسته شدم.
هرمیون از میان تماشاچیان پرچم گریفیندور را در دست خود همراه با نسیم تکان می دهد و طوری که هری حرفش را بشنود داد می زند:هری.فکر کنم پکری!چیزی نیست!فقط یه جن خاکی بود که از ورزشگاه ما سر در آورده بود!احتمالا مالفوی می خواست اعصابتو خورد کنه که نتونست!
هری به تماشاچیانی می اندیشید که عاجزانه خواستدار برد گریفیندور بودند.رون از پشت هری داد زد:مواظب تنه های مالفوی باش!اون بیش تر به جای به کار بردن تکنیک از زور بازوش استفاده می کنه!
با ورود داور به میدان ،مسابقه آغاز شد.هری بازیکنان گریفیندور را جمع کرد و گفت:بچه ها!جینی پچ پچ نکن!حرفم خیلی جدیه!ما باید با روی گشاده بریم تو رختکن نه با گریه و زاری!
و همه هم صدا با هم می خواستند داد بزنند گریفیندور اما این بار طرفداران تیم نیز با آن ها فریاد زدند:گریفیندور پیروز است!
ارنی مک میلان:بله!بالاخره بازی نهایی دو تیم گریفیندور و اسلایترین آغاز می شه و این صدای گوی هاست که در زمین مسابقه می چرخند!امیدواریم در این مسابقه اتفاق خاصی پیش نیاد!و این جینی ویزلیه که به عنوان مهاجم تیم این بار حاضر شده .اسلایترینی ها رو رد می کنه!فقط مالفوی مونده....
هری:جینی سرعتت رو کم کن!
_باشه !تکنیک رابن تول!
ارنی:و این گل اوله که گریفیندور به ثبت می رسونه!و حالا ضد حمله آغاز شد!مالفوی پاس میده به کرام!کرام داره میره جلو اما کسی نزدیکش نیست که بتونه پاس بده!تک روی می کنه و....حالا توپ میرسه به مدافع گریفیندور پاس می ده به جینی!
هری در همان حال به دنبال گوی زرین می شتابد:عجب گوی سمجی!هیچ چیز مانعش نیست!
رون:هری هرمیون اشاره می کنه گوی زرین رو با دست چپ بگیر!
_نگفت برای چی؟
_نه !ولی خودت می دونی کارش درسته!
ساعتی بعد:
ارنی از شدت خوش حالی بالا و پایین می پرد و تیمش را تشویق می کند:و این گریفیندوره که 50 به 39 قطعا برنده خواهد بود.
خون مالفوی کم کم به جوش می آید و تصمیم می گیرد هری را بزند.
در آسمان درگیری ای بین مالفوی و هری صورت می گیرد.هری سعی می کند فرار کند اما با مشت مالفوی بیهوش می شود.در حالی که هری داشت به زمین می افتاد چشمانش به آرامی باز می شوند و در همان حال گوش های هری می شنود:وقت مسابقه تمام است!گریفیندور56 به 47 برنده شد.
هری دست و پا زنان در هوا جاروی خود را می گیرد و فرود می اید.
در چشمان هرمیون اشک جمع شده بود.
هری داد زد:کاپ هاگوارتز برای ما شد هرمیون !
هری به سمت رختکن می رفت اما کسی با روی گریان نبود.جینی روی رون اب خالی می کرد و جرج هم به فرد معجون پرت می کرد.
همه از کار خود راضی بودند جز مالفوی!

فقط باید با توجه به عکسی که چند پست پایین تر داده شده نمایشنامه بنویسی
تایید نشد !!!!(پادمور)


ویرایش شده توسط استرجس پادمور در تاریخ ۱۳۸۶/۱/۱۴ ۹:۰۰:۴۳







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.