هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲:۵۷ یکشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۶
#67

لرد ولدمورت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۹ سه شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۵:۰۹ چهارشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۶
از خانه ریدل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 53
آفلاین
مقبره ای سفید...مقبره ای که مثل مهتاب میدرخشید...هوا تاریک بود ...آسمان پوشیده از ابرهای سیاه بود... قطرات نم نم باران زمین را نم کرده بود... مقبره درست در وسط فضایی پوشیده از چمن و در کنار قصر بزرگ هاگوازتز که با برج های بلند و مکرر خودنمایی میکرد و دریاچه ای تیره و وسیع... میدرخشید... مقبره ای که متعلق بود به آلبوس دامبلدور! نام او بزرگ روی سنگ مقبره حکاکی شده بود... و تاج گل سفید و کوچکی روی آن بود که هری پاتر عصر گذشته روی آن گذاشته بود به نیت احترام...

صدای خش خش بلند درختان سر به فلک کشیده جنگل ممنوعه مکررشنیده میشد... گاه گاهی صدای زوزه ای از جنگل ممنوعه منعکس میشد... قلعه در خواب بود... کمی آن طرف تر کلبه ای کوچک چوبی بود درست در انتهای راه وردی به قلعه و در مجاور جنگل ممنوعه که نوری از پنجره های آن سو سو میزد..که ناگاه خاموش شد... حالا حتی هاگرید...شکاربان هاگوارتز هم که یک دورگه غول و انسان بود به خواب رفته بود...
جغد ها با چشمان روشن خود حالا به تعداد زیاد در آسمان پرواز میکردند طوری که انگار چیزی در جنگل ممنوعه آنان را به وحشت انداخته بود...
شب عجیب و مرموزی بود...برای به وقوع پیوستن یک حادثه مرموز هم که قرار بود در آن شب انجام بشود... کاملا در ارتباط بود گویی که انگار زمین آسمان هم از حادثه ای که قرار بود رخ دهد آگاه بود... که این گونه تغییر کرده بود...
شاید سناتورها که در پیشگویی خود را برتر از همه میدانستند هم این واقع مرموز در این شب مرموز را پیشگویی کرده بودن زیرا تعدادی از آنها هی از جنگل سرک میکشیدن که ببیند چزی که برای خود پیشگویی کردند کی به وقوع می انجامد... و حالا به نظر بهترین زمان ممکن بود...

نور سبز رنگی از وسط جنگل ممنوعه به هوا رفت و در بالای مقبره پخش شد ونشان سیاه و شوم رو ایجاد کرد که آسمان پر ابر سیاه را روشن کرده بود وماری که از دهان جمجمعه ای بیرون میخزی را نشان میداد... سناتورها با دیدن نشان سیاه به جنگل ممنوعه گرختن و حالا آن ماجرای مرموز شروع شده بود...


تصویر کوچک شده


Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۴۲ یکشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۸۶
#66

نارسیسا بلک old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۰ جمعه ۳ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۰۵ پنجشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۹
از قصر خانواده مالفوی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 100
آفلاین
- هی شما دو تا ...
هری و جینی با فریاد هرمیون از جا پریدن و هرمیون در همان حال که یک دست به کمر زده و با دست دیگر با جادو نوارهای رنگی را بر فراز سر آنها معلق نگه داشته بود به آن دو نزدیک شد. با یک پا بر زمین ضرب گرفت و پس از آنکه هوا را با ناراحتی از بینی بیرون داد، گفت:
- معلوم هست چیکار میکنین؟
هری در حالی که با نگرانی به انبوه کاغذ ها بالای سرشان چشم دوخته بود، گفت: اِ ... ما ...
جینی بالافاصله گفت: داشتیم استراحت می کردیم
- می تونم بپرسم چی شما رو خسته کرده ؟
هری و جینی نگاهی به یکدیگر انداخته و سپس با احساس ندامت به دیوار و سقف مقابل خود چشم دوختن که تزئیناتش ناتمام مانده بود.
- اِ خب ...
هرمیون بی آنکه منتظر دفاع هری باشد، که با وجود من و من هایش به نظر می رسید چیزی برای گفتن ندارد، چوب دستی اش را که رو به بالا نگه داشته بود به آرامی پایین آورد و با باطل کردن جادو اجازه داد کوه کاغذ و زلم زیمبو ها بر سرشان فرو بریزد. او گفت:
- خستگیتون که در رفت اینها رو هم درست کنین.
و سپس به سوی نویل رفت که صورت گردش در اثر تلاش برای باز کردن گره گور چن نخ زر سرخ شده بود.


ادامه دارد ...

...........................................................


- هری ... !
- آ .. آ ... آی
فریاد رون و سپس هری که صدای تلاپ سنگین و جیرینگ جیرینگ حبابهای شیشه ای زیر او بدرقه شان کرد، همه را هراسان ساخته و موجب شد دست از کار بکشند و با نگرانی به هری چشم بدوزند که با چهره ای در هم رفته در میان توده ای از شیشه های خورد شده که بخار ازشان بر می خاست، ولو شده بود و کمرش را می مالید.
- اوه متاسفم
جینی چشم غرّه ای به رون رفت و هری گفت:
- می تونی دفه بعد که باهام کار داشتی بیایی پیشم و آروم صدام کنی !
با کمک جینی که پیش امده و دستش را گرفته بود از جا برخاست و با دیدن چهره ی هرمیون ادامه داد:
- چیزی نیست هرمیون حالم خوبه !
- ولی ... حبابها
هری غافلگیر به زیر پای خود نگاه کرد و جینی با خشم گفت:
- رون ... ببین چیکار کردی
رون در حالی که تا بناگوش سرخ شده بود با دستپاچگی گفت:
- چی ز ... چیزی نشده، الان درستشون میکنم !
و مضطرب نگاهی به هرمیون انداخت که به یاد تلاشش برای تهیه معجون درخشان هفت رنگ در شرف گریستن بود.
- پس بی زحمت بخارشون رو هم از هوا جمع کن
جینی به فضای اطرافشان اشاره کرد که به لطف بخار های رنگین هر لحظه به رنگی در می آمد.
نویل زیر چشمی نگاهی به هرمیون انداخت و آهسته پرسید:
- سمی نیستن ؟!
آهی کش دار آمیخته به " نه " از جایی که هرمیون ایستاده بود به گوش رسید و او ادامه داد:
- ولی بهتره پنجره ها رو باز کنید، روی پوست بی تاثیر نیست.
دستانش را پیش آورد، هم اکنون همه به راحتی می توانستند درخشش رنگها را بر روی پوست دست او ببینند. غمگین گفت:
- روغن مادام پامفری تاثیر چندانی روش نداره !
نویل بلافاصله به سوی دو پنجره بسته اتاق رفت و پس باز کردن آنها هراسان به بازتاب تصویر چهره خود در پس شیشه کدرشان نگاه کرد ...

ادامه دارد !

...............................................


- دابی !
بی تردید صدایی که پس از مورد خطاب قرار دادن نام یک جن خانگی که همچون سیستم حساس صوتی بر روی قفل های مشنگی کار می کند، به گوش می رسد؛ صدای شترق بلند ظاهر شدن آنها در برابر اربابشان است و دابی جن خانگی آزاد، همواره گوش به زنگ و در انتظار شنیدن این تُن صدای خاص و عزیز بود تا بلافاصله در برابر " هری پاتر قربانش " ظاهر شود !
هری تنها بر لبه تختش در خوابگاه نشسته و به مقابل خود جایی که انتظار داشت همچون گذشته دابی در آن نقطه ظاهر شود، چشم دوخته بود. ولی اینبار بر خلاف تصورش صدای شترق آشنا از پشت سرش به گوش رسید که موجب شد از جا پریده و سراسیمه به سوی تخت برگردد و شگفت زده به دابی چشم بدوزد که بر روی آن ایستاده بود و به نظر می رسید قادر به حفظ تعادل خود نیست. چشمهای درشت دابی در چشمخانه به گیجی می رقصید و در حالی که دستش را بر روی سرش گذاشته بود سعی کرد تا آنجا که می توانست خم شود، ولی این کارش باعث شد آن اندک تعادل را هم از دست داده و با سر از روی تخت بر زمین بیافتاد.
هری در حالی که او را بلند می کرد با نگرانی پرسید:
- حالت خوبه دابی؟!
- بله هری پاتر قربان ...
دابی نگاهی به هری انداخت که از این پاسخ ناخوشنود بود. بنابر این آن را تصحیح کرده و به آرامی گفت:
- نه … هری پاتر قربان.
- چه اتفاقی افتاده ؟
دابی شرمگین پاسخ داد:
- شما نباید نگران دابی باشید قربان
- آه دابی بگو ببینم چی شده، باز با کریچر دعوا کردین ... ولی مگه من شما رو از این کار منع نکرده بودم، تو رو نمی دونم اختیار کارهای تو دست خودت هست، ولی اون باید ...
- هری پاتر قربان، اون از آسیب رسوندن غیر عمدی منع نکردین و اون ...
هری با پی بردن به حقه ی کثیف کریچر شگفت زده به دابی نگاه و خشمگین جمله او را کامل کرد:
- و اون از هر فرصتی برای این کار استفاده میکنه
دابی سرش را پایین انداخت و هری اینبار با صدای بلند نام کریچر را به زبان آورد. پیش از آنکه بار دیگر غافلگیر شود، بلافاصله از روی تخت برخاسته و ایستاد. کریچر نیز به همان ترتیب ظاهر شد با این تفاوت که چهره اش از کینه ای عمیق در هم رفته بود، پیش از آنکه بگوید " با من کار داشتید، ارباب " برای ساختن زاویه سی درجه از قامت نحیف خود، خم شد. هری گفت:
- کریچر … خوب به حرفام گوش بده، از این به بعد تو و دابی و هر جن خونگی دیگه ای حق ندارید به عمد یا غیر عمد و یا به هر نحو قابل تصوری به هم آسیب برسونید … فهمیدی
با وجود نفرت و حس سرپیچی عمیق کریچر تعظیم کرد و نه چندان آهسته گفت:
- دو رگه کثیف
دابی گرفتار بین دو احساس، برای اطاعت از خواهش ارباب خود خواسته اش با وجود نیاز شدید برای مجازات کریچر، خودش را با صورت روی تخت انداخته و شروع به دست و پا زدن کرد.
- آروم باش دابی !
هری به سرعت دابی را برگردانده و در حالی که به کریچر چشم غرّه می رفت، گفت:
- می تونی بری کریچر
با رفتن او هری با ملایمت رو به دابی گفت:
- دابی می تونم خواهشی ازت بکنم
- هری پاتر قربان می تونه هزارتا خواهش بکنه … دابی همش رو انجام می ده قربان
- ممنونم دابی … اِ … راستش تولد یکی از بچه هاست، می خواستم بدونم ممکن یه کیک تولد برای … برای تقریبا ده نفر درست کنین
چشمان دابی درخشید و در حالی که شادمان دستانش را به هم می کوبید، گفت:
- البته قربان … برای کی می خواین قربان
- تقریبا دو روز دیگه
دابی در همان حال که تا سر زانو خم شده بود، غیب شد و هری آسوده از انجام وظیفه ای که بر عهده اش گذاشته بودن خود را طاق باز به روی تخت انداخت و در خیال به روز جشن و نحوه بر گزاری آن فکر کرد.


این نیز بگذرد !


Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۵۴ جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸۵
#65

گریفیندور

مرلین (پیر دانا)old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۸ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۲۲:۲۷:۴۸ پنجشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 1287 | خلاصه ها: 1
آفلاین
همين الان هدويگ كه الان اينجاست الان بهم خبر داد كه الان قراره الان از پيام امروز بيان مصاحبه كنن باهامون!

مرلين: كي؟؟
اسپروات: الان!

مرلين قبل از اينكه هيچ حركتي انجام دهد چوبدستي اش را بيرون آورد و ريشش را غيب كرد تا ديگر مورد سواستفاده سوژه اي نشود! سپس با حالتي ذوق ناك گفت: جدي ميگي؟؟ آخ جان جان جان! معروف شدم!‌ معروف شدم! :banana:

همه ارزشيان متحصن: واي واي چه بي پي جي كي رولينگ!‌

مرلين بعد از اينكه با يك ضربه اسپرواتي بر درخت پشت سرش نقش بست و با كاردك جمعش كردند موبايل خود را بيرون آورد و شماره اي را گرفت: ياور خودتي؟ همين الان با ميتي ميپري ميري چهار تا كاميون آفتابه قرمز مياري همينجا كه من هستم! چي؟ من كجام؟ مگه شمارم نيفتاده؟! اين سيستم جديد مخابراته بهش ميگن EEE يه چي تو مايه هاي اس ام اس! صاب موبايل هر جا باشه رو نقشه نشون ميده. فقط با 150 گاليون! داشتم چي ميگفتم؟ ها بدو بدو الان گزارشگرا ميرسن! بهترين وقت واسه تبليغاته!


----------

دو روز بعد!

---------


متحصنان از گرسنگي و تشنگي و بي غذايي مجبور به خوردن چيزهايي شدند كه نبايد، و اين در حالي بود كه نه از خبرنگاران پيام امروز خبري شد و نه از حتي يك رهگذر خشك و خالي!

مرلين رو به متحصنان گفت: داشتم ميگفتم. گيلدي رو به زور تبعيدش كردن! به زور هم برش ميگردونن! ما تعيين ميكنيم! ما ميزنيم! ما همه كار ميكنيم! هدويگ بپر برو ببين اين خبرنگارا چي شدن؟

هدويگ بال بال زد و رفت. فردايش بازگشت

- هوو هوو هوو هواووا!!

- نميگيرم چي ميگي؟ تو راهن؟ نزديكن؟ ايول!

- هوووووو!!

- خوب بابا پشت همين تپه هن؟ بچه ها آفتابه ها رو پياده كنين!

يك نفر هدويگ را قاپيد و به آشپزخانه صحرايي (شامل چند قطعه چوب داخل يك عدد توالت فرنگي + مقاديري آتش) برد تا غذايي بپزد دور هم بخوريم.


======

سه روز بعد!!

======

رژيم لاغري تضميني! با ما تحصن كنيد! لاغر شويد! لاغري در يك هفته! نمونه: پروفسور اسپروات قبل از تحصن، پروفسور اسپروات بعد از تحصن!


ديگر غذايي در آن اطراف نمانده بود.

دستشويي عمومي كنار جنگل ممنوعه عاري از هر گونه مواد خوراكي و غيرخوراكي شده بود.

به ناگاه چشمان مرلين به فردي آشنا افتاد كه از كلبه هاگريد بيرون آمد و به سمت هاگوارتز در حركت بود:


- اوووهووي!! اون كه گيلدي خودمونه!!


ویرایش شده توسط مرلین کبیر در تاریخ ۱۳۸۵/۱۱/۱۳ ۱:۱۱:۳۸
ویرایش شده توسط مرلین کبیر در تاریخ ۱۳۸۵/۱۱/۱۳ ۱:۱۵:۴۴

امضا چی باشه خوبه؟!


Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۴۴ پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۸۵
#64

پروفسور اسپراوتold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۳ جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۱:۲۶ دوشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۵
از هاگوارتز
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 378
آفلاین
مرلین با غرور سرش را از طوماری که در امتداد ریشش پایین آمده بود,بالا آورد!ولی تحصن کنندگان همچنان گنگ او را نگاه میکردند.یکی از آنها بالاخره به حرف آمد و گفت:
-گیلیدی کیه؟
مرلین در فکرش به خود گفت که از اعضای ارزشی بیش از این نمیشود انتظار داشت و سعی در ارائه توضیحی داشت که ناگهان صدای هو هویی از پشت جمعیت برخاست.در این لحظه مرلین انتهای ریش خود را از جیب خود درآورد و به عنوان نانچینکو آن را به صورت متحصنین می کوبید تا به منبع تولید صدا برود آنها نیز به محض استشمام بوی خوش آن از حال می‌رفتند .مرلین در کمال ناباوری توپی سبز را دید که در مرکز آن دایره ای سفید به چشم می‌خورد.صدای هوهو از آن توپ سفید بود.مرلین با احتیاط جلو رفت و خواست به آن دست بزند که ناگهان توپ سبز رنگ تکانی خورد و با داد فریاد گفت:
-چی کار میکنی مرلین؟
ریش مرلین به حالت معکوس سیخ شد و در حالی که در پشت ریش خود پنهان شده بود گفت:
-یا ریش خودم!!!تو کی هستی؟
-مرلین منم اسپی!یه جاسوس گرفتم!!هدویگ اومده بود بالای درخت نشسته بود داشت به حرفات گوش میداد.
پس از صاف شدگی دوباره ریش مرلین,تمامی حضار به همراه مرلین سعی بر این کردند که اسپراوت را متقاعد کنند که هدویگ از خود آنها هست و او را آزاد کند.هدویگ که پس از سه ساعت محبوس شدن در چنگال گوشتالود اسپی شبیه توپ باقی مانده بود سرانجام از هو هو دست برداشت.
پس از آن,مرلین و هدویگ به عنوان سردسته متحصصین به طرح ریزی نقشه‌های پلیدانه خود و چگونگی تحمل هوای سنگین و عطرآگین آن پرداختند.پس از ساعتی مرلین شروع به دادن دستورات به افراد کرد:
-هدویگ بشین بالای درخت نگهبانی بده,اسپراوت را در ورودی در محکم کیپ کنید تا عوامل بیگانه وارد نشوند. بونگا بونگا تو دستشویی ها را نظافت کن که وقتی خبرنگاران آمدند اینجا تمیز باشد...
- ولی باکومبا باکومبا من مهمان هستم!
-حرف نباشد..کاری که گفتم انجام بده وگرنه از گروه اخراج هستی(مرلین لحظه ای صبر کرد تا طعم اقتدار هیچ وقت نداشته را تجربه کند.)...بینز تو هم هوای عطرآگین اینجا را در خود محبوس کن تا در طول این مدت زیاد بهمان فشار نیاید.بقیه اعضای گرامی شما هم لطف کنید و بیایید اینجا کنار هم بنشینیم..آره خوبه....تحصن می‌کنیم‌م‌م‌م!!!
در این هنگام مرلین به یاد این موضوع افتاد که هنوز اکثر تحصن کنندگان گرامی گیلیدی را نمی‌شناسند.سعی در تفهیم این مورد را داشت که ناگهان هدویگ هوهویی کرد و آهسته به اسپراوت موردی را گفت.همه در اضطراب بودند و نفسها در سینه حبس شده بود تا ببینند چه مشکلی پیش آمده است.در این لحظه اسپراوت گفت:
-----------------------------------------------------------------------
هر کی گفت من چی گفتم؟


ویرایش شده توسط پروفسور اسپروات در تاریخ ۱۳۸۵/۱۱/۱۳ ۰:۴۱:۲۵

فریا


Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۴۰ پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۸۵
#63

گریفیندور

مرلین (پیر دانا)old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۸ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۲۲:۲۷:۴۸ پنجشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 1287 | خلاصه ها: 1
آفلاین
مكان- دستشويي عمومى

هواي خنك زمستاني، درختان همه شاداب. زندگي زيباست! آسمان نم نم مي گريد!

- بابا اينا چيه مينويسي ريشو، برو سر اصل مطلب !

- بار آخرت باشه به من ميگي ريشو! منو با بادراد يكي ميكني بوقي؟

- برو عمو!

- دهه! وايسا بينم كجا در ميري! دانش آموزم دانش آموزاي قديم! پرروگري در مياوردن سر حرفشون واي ميستادن.. حالا ملت بوق بوق ميكنن در ميرن!‌

كجا بوديم؟ هواي خنكو گفتم؟ زمستان؟ شاداب؟ نم نم؟ خوب خوب پس بريم سروقت دستشويي!

دستشويي عمومي امروز با نقش و نگاري تازه آزين شده بود. عده اى جگرطلا با اهداف كاملا روشن و واضح با پيف پاف چيزهاي عجيب غريبي روي در توالتها نوشته بودند. معلوم نبود چه كسي به آنها نوشتن ياد داده! بعضي حروف را جا انداخته اند؟:

دام ل ت متو وردار و برو!

رفيق بي ك ك م ر

دوربين روي يكي از اسپري نوشته هاي بي ناموسي زوم كرده بود كه به ناگاه مقدار زيادي ريش با مخلوطي از دو چشم سياه رنگ جلويش ظاهر شد.
مرلين كبير پس از چند سال به پاتوق خود سر ميزد.

- آهه! يادش بخير پاتر اينجا رو برا من ساخت. ببين چه به روزش آوردن. اين چيزا چيه روش نوشتن؟ خميردندون؟ اين تبليغات بي ناموسي چيه!

به آرامي درب يكي از توالتها را باز ميكند و در آن يك جسد معتاد ميبيند.

- اين چه وضعشه! اين مدرسه مگه مدير نداره؟ گارد امنيتي نداره؟ معتاد توش چيكار ميكنه؟

صداي خش خش درختان اطراف او را به خود آورد. زني مجهول الهويه همانند تارزان درخت به درخت به او نزديك ميشد.

آن زن فرياد زد: آ هاههاهاهاااااآآآ‌ بونگا بونگا!

- ها تو كه بيدي؟

- من به نمايندگي از قبيله فاج از قلب افريقا اومدم برا تحصن..

- ايول تو هم اومدي تحصن؟ ميبيني تو رو خدا، بازم به معرفت فاج! اين ارزشيا كه قرار بود بيان اينجا تحصن بگيرن هنوز نرسيدن اما تو از اون سر دنيا رسيدي!

در اين هنگام درب تك تك توالتها گشوده شد و معلوم الحالهايي با نامهايي كه بعدا در نمايشنامه هاي بعدي آورده خواند شد از آنها بيرون آمدند.

- مرلين ما يه روزه اينجا متحصن شديم! ما رو سر كار گذاشتي؟‌ يه روزه اينجا تحصن كرديم اما نه ميدونيم براي چيه و نه كسي فهميده!


مرلين كه از ديدن دوستانش ذوق مرگ شده بود طوماري قطور از ريشش بيرون آورد و به بالاي تپه سنگي رفت و شروع به خواندن كرد:

بدين طريق اعلام ميكنيم.

من مرلين كبير و جمعي از اُلما با نشان مخصوص حاكم بزرگ ميتي كماندار در اينجا تحصن كرده و تا بازگشت گيلدي كبير از تبعيد از اينجا خارج نميشويم!

وزارت مردان بايد تمامي موارد خواسته شده ما را كه ذيلا نوشته شده است برآورده كنند يا ما همچنان در اينجا ميمانيم!:

1- پاكسازي تالار تابلوها از تابلوهاي نا ناموسي، بدون ناموسي، عاري از ناموس و همچنين كم ناموسي!

2- بازگرداندن گيليدي بزرگ از فرانسيتي با جت سريع السير!

3- احداث بيست دستشويي عمومي در شهر براي بوجود آمدن پتانسيل لازم براي تحصن هاي آينده

4- تسليم كردن ولدمورت كه در پس چهره شخصي به نام كوييرل پنهان شده است!

5- گيليدي گيليدي حمايتت ميكنيم!


امضا چی باشه خوبه؟!


Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۰:۳۵ یکشنبه ۱۰ دی ۱۳۸۵
#62

پرسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۸ سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۱:۴۱:۰۸ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
از تو میپرسند !!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 3757
آفلاین
سلام

فکر کنم کل بر و بچه ها تصمیم گرفتن داستان رو بخونن تا اینکه بخوان بنویسن !
در هر صورت اگه میخواید تنبلی کنید باید منو تحمل کنید !!!
بالاخره بعد از مدت مدیدی بزارید یه رول بنویسیم !!

---------------------------------------------------------------------------------

پرسی با تعجب به سپر شیری رنگ نگاه کرد ، گویا داشت دور خودش میچرخید ! بالاخره بعد از مدت مدیدی سفید ها و سیاه ها از جنب و جوش دست برداشتند .
لرد سیاه که ترس رو در چهره یکایک حضار دید با صدای خشک و بیروحش که با سوهان برنده اش روح را سیقل میداد خنده ی طولانی ای سر داد و در حالی که به سمت دامبلدور میرفت گفت :
باز هم طلسم های بی مصرف باستانی !!!
دامبلدور ابرو هایش را در هم کشید و با لبخند دلنشینی گفت : آره تام ! همون طلسم هایی که تو ازشون تنفر داری ! و فی البداهه اضافه کرد : و همیشه ازشون شکست میخوری !
اینبار غرولند تلخی لبان لرد بزرگ را تسخیر کرد !
- درسته ! چون همیشه بی مصرف هستن ، طلسم ها مثل چاقو میمونن ، ولی متاسفانه یا خوشبختانه تو همیشه از فرسوده هاش استفاده میکنی !
دامبلدور عینکش را کمی جابجا کرد و : دقیقا ! کاملا درست گفتی تام ، میبینی من پیر شدم و میدونم جنس فرسوده و کهنه چه برتری نسبت به اجناس جدید تر و به اصطلاح مد تر داره !
لرد سیاه چوبدستی اش را بالاتر آورد و با انگشت سبابه اش دستی بروی کندکاری آن کشید و در حالی که دندان هایش را روی هم میفشرد ادامه داد :
نمیخوام از مثال های بیربط مشنگی استفاده کنم ، به شرطی که بتونی درست اون طلسم های مسخره رو با هم جفت کنی !
دامبلدور که به سمت پنجره چهار گوش کلبه میرفت بدون اینکه به چشمان لرد خیره شود گفت : اشتباه نکن تام ! مشنگ ها خیلی وقت ها درست میگن ! ؛ البته درست میگی باید برای استفاده از طلسم های باستانی یا به نظره تو اونها رو درست کنار هم چید ، ولی میدونی که من مشاطه ی خوبی هستم !!!
از پشت لرد سیاه صدای جنبشی محسوس بود ، ناگهان فریادی کلبه را در بر گرفت :
مرسموردرررررررر

=== گرد و غبار فضای کلبه را احاطه کرد ===

کلبه برای دومین بار با گرد و غباری که از کف آن برخواسته بود سفید پوش شده بود !
سر و صدا ها مجددا برخواسته بود صدای سرفه های پیاپی و گفتگو های غیر عادی ! ولی جنبشی در فضا احساس نمیشد ، شاید به این دلیل بود که ترس از برخورد به سپر به آنان مجال نمیداد !

مریدانوس با صدایی گرفته و حزن آلود گفت : چی شده ؟ پرفسور حالتون خوبه ؟
بعد از اندک زمانی باری دیگر گرد و غبار کف کلبه را در آغوش گرفت . مرگخواران دستمال های سفیدی رو از دهانشان باز کردند ، و در حالی که از شادی فریاد میزدند به چهره های منقلب یاران سپیدی نگاه میکردند !
تعدادی از آنان از جمله سارا ، استرجس و جسیکا در حالیکه گلوی خود را میفشردند زانو زده بودند .

تغییراتی از جمله دو نیم شدن پرده های سیاه ژنده و مهمتر از همه اینکه سپر دیگر وجود نداشت در کلبه دیده میشد .

لرد سیاه با لبخند تلخی فریاد زد :
دیدی پیرمرد خرفت ! طلسم باستانی و قدرتمند تو توسط دو تا از مرگخواران من از بین رفت ! اونم با طلسم نشان سیاهی !
مونتاگ ، ویزلی کارتون خوب بود !

====================================

خواهش میکنم ادامه بدید ! نمیدونم موضوع یه جوری هست اصلا نمیتونم خوب ادامه بدم ، شاید هم ربطی به موضوع نداشته باشه ! راستش کسی نمیتونه رول خودش رو به خوبی ادامه بده

با تشکر


چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری


Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۰:۲۱ شنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۵
#61

پرسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۸ سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۱:۴۱:۰۸ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
از تو میپرسند !!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 3757
آفلاین
پرسی که روی صندلی فکسنی زیر پنجره داغان و در ظلمات نشسته بود با صدایی سرد ولی مشتاق گفت : ارباب اگر اجازه بدید من انتخاب کنم .
لرد سیاه به آرامی خود را عقب کشید تا پرسی از نزدیک محفلیهای درد مند را مشاهده کند ؛ در حالیکه دستش را روی چانه اش میکشید گفت : شاید سارا ... نه مریدانوس !!
لرد سیاه شادمان لبخندی زد و چوبدستیش را به سمت قلبه مریدانوس نشانه گرفت - 3 2 ...
- صبر کن تام !!!
از بیرون کلبه صدای نفی دامبلدور طنین افکند ، لرد سیاه که تعجب کرده بود خود را بی اعتنا نشان داد و با خوشحالی گفت : به به خوشحالم که دوباره میبینمت دامبلدور ، فکر نمیکردم تا قبل از مرگ یکی از اعضای گروه سفیدت برگردی !
دامبلدور با همان حالت گرفته و صدای بی روح و سرد گفت : من برای اون دختر بچه کاری نکردم ! چون سرنوشتش مرگ رو به دست تو رقم زد ، ولی نمیزارم یکی از دوستانم رو از بین ببری !!!
لرد در حالیکه به آرامی به سمت دامبلدور قدم بر میداشت و با سردرگمی پرسید : دوستانت ؟ جالبه ! خیلی برام جالبه فکر نمیکردم غرورت اجازه بده که ارتش مسخرت رو دوستانت معرفی کنی !
دامبلدور لب به سخن گشود : من مثل ...
پرسی که بی تاب شده بود فریاد زد : بس کن دامبلدور ! ؛ ارباب اگر اجازه بدید من کلک این رو بکنم ! و با هیجان چوبدستی اش را از ردایش خارج کرد و به سمت مریدانوس رفت .
دامبلدور که بعد از مدت ها به وضوح خشم در چهره اش دیده میشد غرولندی کرد و گفت : برو عقب پرسی ! وگرنه ... و با نرمی چوبدستی اش را بیرون کشید و با سرعت نادری سپر مدافعی مقابل سفید ها و سیاه ها ایجاد کرد .
پرسی ...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

حالا دیگه خیلی جای اصل داستان داره نزدیک میشه منم نمیخوام زیاد وقتتون رو بگیرم ترجیح میدم ادامه داستان رو بخونم تا اینکه بنویسم .
پس ادامه بدید ...

با تشکر


چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری


Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۳۰ یکشنبه ۵ آذر ۱۳۸۵
#60

مالدبر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۶ سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۱۴ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۸۵
از همونجا که بقیه میایُن
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 324
آفلاین
در بین راه، ناگهان ولدمورت می ایستد و باعث میشود که بلیز با او برخورد کند.
بلیز هم پشت به لوسیوس می افتد و لوسیوس به بلا میخورد و بلا هم دستانش را باز و همه مرگخواران را به زمین می اندازد.
اما ولدمورت به انها توجهی ندارد و چهره ی سخت گرفته ی او نشان ازین میدهد که بر چیزی بسیار سخت تمرکز کرده است.
مرگخواران از جای خود بلند می شوند و ردایشنا را میتکانند.
بادراد در حالی که در حال تکان دادن ردایش است، ناگهان مانند ولدمورت چهره اش برهم میرود.
بلیز به سمت او میرود و شانه اش را تکان میدهد.
بادراد ناگهان به خود می آید و با صدایی گرفته میگوید:
_ ااارباب میگه که باید همه مون به سمت اون کلبه ی متروک بریم و اونو هم با خودمون ببریم و اصلا آرامششو به هم نزنیم چون یکی رو زیر فرمانش گرفته!
و با احتیاط دستش را به سمت کلبه ای متروک زیر تپه نشان میگیرد.
بلیز رو به او پرپر کنان میگوید:
_ اخه چرا؟؟
بادراد به سمت ولدمورت میرود و میگوید:
_ فقط اطاعت کن!
________________________
در همین هنگام، دامبلدور ناگهانی بلند میشود و با صدایی بیروح میگوید:
_ باید دنبال من بیاین!
چو نگران جلو میرود و میگوید:
_ اخه از کجا...
دامبلدور به او جواب نمیدهد و به سمت در میرود.
ملت محفل هم به دنبال او میروند.
در دفتر دامبلدور به آرامی بسته میشود و دنیا سیاه میشود...
________________________
بلیز: ساکت باشین رسیدن!
و پشت در مخفی میشود.
بیرون از کلبه، ملت محفل ایستاده و مردد مانده اند.
استرجس رو به دامبل میگوید:
_ ولی مطمینین...
دومبلول که هنوز جهره ی بیروحی دارد، میگوید:
_ فقط گوش کنین و برین تو!منم میرم کمک بیارم!
دامبل غیب میشود و ملت محفل تنها مقابل کلبه میمانند.
هدویگ رو به همه میگوید:
_ هیچ خطری تهدیدمون نمیکنه! فوقش عنکبوتا!
همه ی ملت یکی یکی بی اراده و مردد وارد کلبه میشوند.
بلیز که پشت در قایم شده، در را با صدای قیژ قیژ کنان میبندد و ملت محفل ناگهان متوجه میشوند چه اتفاقی افتاده.
ولدمورت از روی صندلی ای کهنه و درب و داغون بلند میشود و داد میزند:
_ دستونو بستونو!
همه محفلیها دست بسته روی زمین می افتند.
ولدمورت رو به هدوگی می افتد:
_ حالا توی تو عنکبوتا افتادین! بیصبرانه منتظر دامبلدورم تا بیاد و استعدادای سفیدشو ببینه! حالا کدومتونو برای مرگ انتخاب کنم؟ اوووم...


I Was Runinig lose


Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۶:۱۸ یکشنبه ۵ آذر ۱۳۸۵
#59

سارا اوانز old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۶ شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۴:۳۵ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از بالای سر جسد ولدی!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 993
آفلاین
محفلی ها با تعجب به علامت شوم حک شده بر دست پرسی می نگریستند. جو خفقان آوری به وجود آمده بود. اما می شد در آن شادمانی لرد و مرگ خوارانش را به وضوح حس کرد. ولدمورت نگاهی به محفلی ها افکند و با سردی بسیار گفت:
_کارشون دیگه تموم شده! بکشیدشون....
مرگ خواران که منتظر چنین لحظه ایی بودند چوب دستی ها را به سمت آن 4 محفلی گرفتند. سارا از روی زمین برخاست و نگاه معنی داری به آلیشیا،مریدانوس و آنیتا افکند.آنیتا نیز سرش را تکانی داد. سارا نیشخندی زد و گفت:
_کشتن یه محفلی به این سادگی ها نیست لرد سیاه.....
زابینی می رفت که اولین طلسم را روانه آن ها کند که در عرض چند ثانیه محفلی ها ناپدید شدند.زابینی به تعجب اطراف را نگریست اما ولدمورت پوزخندی زد و گفت:
_خیلی راحت تر از اون چیزیه که بتونی فکرشو بکنی!
فلوا قدمی به جلو برداشت و گفت:
_موضوع چیه؟ اونها کجا رفتن؟!
سامانتا ولدمورت پاسخ داد:
_اون پیرمرد هوای همه چیز رو داشته!
ولدمورت اشاره ایی به مرگ خوارانش کرد و به راه افتاد. حالا می توانست به خواسته اش به آسانی دست یابد و چیزی را که در پی آن بود، بدست آورد. آن ها به سرعت حرکت می کردند. هیچ کس در آن اطراف به چشم نمی خورد. همه جا در سکوت وهم انگیزی فرو رفته بود. حتی دیگر صدای پارس سگ نیز شنیده نمی شد.
کم کم از دور خانه هایی پدیدار گشت. لبخند سردی بر روی لبان ولدمورت نقش بست.

_-_-_-_-_-_-_-_-_

اتاق دامبلدور به نظر شلوغ می آمد. حالا چند گلدان و قفسه کتاب شکسته در آن نیز به چشم می خورد. هنوز افراد زیادی از موضوع مطلع نشده بودند. چند نفری از محفلی ها جسد دخترک بی گناه را از اتاق خارج کردند در حالی که به تلخی می گریستند.
_حالا باید چطوری این موضوع رو به پدر و مادر اون دختر اطلاع بدیم؟ وقتی همه از ماجرا با خبر بشن مطمئنا تأثیر بدی بروی والدین دانش آموزان خواهد گذاشت!
دامبلدور هم چنان آرام و خون سرد بروی صندلی همشگی اش پشت میز نشست و در جواب استرجس گفت:
_مردم باید با وضع جامعه کنار بیان و بفهمن که الان دیگه هیچ جا امن نیست! البته می دونم که اون اتفاقی که نباید بیافته دیر یا زود خواهد افتاد!
چو با نگرانی پرسید:
_حالا باید در مورد قدح چه کار کنیم؟ الان اونها دارن آزادانه هر کاری که می خوان رو اونجا انجام می دن!
دامبلدور سکوت کرد. قطعا او همیشه برای هر سوالی جوابی دارد اما در آن لحظه از جواب خود مطمئن نبود. آوریل در حالی که سرش را به علامت نفی تکان می داد گفت:
_نه! من که نمی تونم باور کنم که پرسی این کار رو کرده باشه!
دامبلدور لبخندی زد و گفت:
_من می دونستم که نباید زیاد به اون اعتماد کنیم. به همین خاطر اون رو فرستادم توی قدح تا زودتر بتونیم جاسوس رو از بین خودمون بیرون کنیم....فکر می کنم در آینده به حفظ اسرار بیش تری نیازمند باشیم.

حالا همه اعضا دور میز دامبلدور ایستاده و یا نشسته بودند. هیچ کس حرفی نمی زد. همه منتظر عکس العمل و یا دستوری از جانب دامبلدور بودند اما او در افکارات خود غرق شده بود و هیچ نمی گفت. شاید در ذهن خود مسیر مرگ خواران را دنبال می کرد.




Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۲۵ چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۸۵
#58

پرسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۸ سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۱:۴۱:۰۸ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
از تو میپرسند !!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 3757
آفلاین
سارا و آلیشیا به سرعت خودشون رو به نردبان رساندند و مریدانوس و آنیتا پشت کلبه مخفی شدند ، مخفی ولی گوش به زنگ !
سارا کمی عقب تر آمد و به پرسی گفت : پرسی ! مرگخوارا هستن ؟
پرسی از بالای نردبان کمی به جلو خم شد و با دقت نکرد و گفت : نه نه محفلی هستن !
سارا کمی از کلبه فاصله گرفت ، بلکه بتونه اون ها رو تشخیص بده ؛ مری و آنیتا که خیالشون راحت شده بود از مخفی گاهشون بیرون اومدن .
مریدانوس به سمت نردبان رفت و با دست چپش کمی خود را بالا کشید و گفت : فکر کنم هدویگ و استرجس اومدن !

***

سارا در حالی که موهای نامرتبش رو با دست حالت میداد خطاب به آنیتا گفت : من میرم به استقبالشون !
مریدانوس که آشفته شده بود به پرسی که در حال دیده بانی بود گفت : پس کجاان ؟ چرا غیبشون زده ؟
پرسی دستش را سایبان چشمانش قرار داد و دور تا دور محوطه رو با دقت نگاه کرد : نمیدونم ، الان که جلو مون بودن !
مریدانوس برگشت تا به آنیتا بگه : ... چی ؟
مری که تعجب کرده بود و کمی هم ترسیده بود برگشت و گفت : پرسی ... آنی و آلیشیا نیستن ؟

تکووووووووون نخور !!!

پرسی با صدای فریاد از جا پرید و از اون بالا پایین رو نگاه کرد و با تعجب دید که :
مرگخوارا آنیتا و آلیشیا رو گرفتن و سارا در حالی که چوبدستی مالفوی با حالت تهدید آمیزی پشتش بود تسلیم اونها شده بود !
به آرامی خم شد تا از دید آنان پنهان بماند که :
بیییییییییییییییییا بیرون ویزلی !
در حالی که عرق سردی صورت پرسی رو احاطه کرده بود بلند شد و در کمال نا باوری دید که لرد سیاه چوبدستیش رو بالا گرفته و قلبش رو نشونه گرفته !
- سریعتر بیا پایین ویزلی ! بیا ... نترس ... بیا و دوستات رو نجات بده !
پرسی که احساس بدی وجودش رو فرا گرفته بود آرام آرام از پله ها پایین آمد ، در همان حال دستش را از پشت وارد رداش کرد و چوبدستیش رو به آرامی بیرون کشید و ....
اکسپلیار موس !
گویا زمین با قدرت جاذبه پر قدرتی چوبدستی او را به سمت خود کشید ، برگشت و سامانتا را در حالی یافت که با چوبدستی او را نشانه گرفته بود ، آرام روی زمین سرد قدم برداشت و به سمت اسرا و مرگخوارا رفت .
لرد سیاه به سمت پرسی و اومد و گفت : آسیو چوبدستی


***
بگیرش !

پرسی با ناباوری چوبدستی اش را از دست لرد سیاه گرفت و عقب عقب رفت و چوبدستیش رو به سمت مرگخوارا گرفت و گفت : ولش کن زابینی !
زابینی که محکم دستان سارا رو از پشت گرفته بود حرکتی نکرد ، پرسی چوبدستی اش را بالاتر گرفت و گفت : گفتم ولش کن !
زابینی با بی میلی دستان سارا رو ول کرد و عقب عقب رفت .

سارا مچ دست راستش را با دست چپ گرفت و آرام مالش داد و با خوشحالی گفت : ممنون پرسی ، خیلی ممنون .
لبخند شیرینی در تک تک اندام صورت پرسی نقش بست و چوبدستی اش بالا گرفت و گفت :
کروشیو

نهههههههههههههههههههههههههههههههههه

سارا از درد به خودش پیچید و روی زمین زانو زد .
مریدانوس که متعجب شده بود با حیرت پرسید :
چیییییی ؟

لرد سیاه خنده خوفناکی کرد و به سمت محفلی ها برگشت و گفت :
بله ! درست متوجه شدید اون یکی از محبوبترین مرگخواران منه ! ، تنها کسی که رفتارش برام جالبه !
آلیشیا که با نفرت به پرسی نگاه میکرد گفت : مطمئنا یکی از نفرت انگیزترین خیانت کاران محفله !
پرسی دستش را روی بازوی دستش گذاشت و ...

============================================================

نمیدونم چطور شد
حالا ادامه بدید !


ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۱ ۱۹:۰۳:۰۹

چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.