هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۰:۰۶ سه شنبه ۵ تیر ۱۳۸۶

سیریوس بلکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۳ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۳:۰۹ سه شنبه ۷ اسفند ۱۳۸۶
از بارو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 100
آفلاین
-هری ، حالت خوبه هری ؟
این صدای هرمیون بود که هری پاتر را صدا می زد . هری پاتر بر روی تخت درمانگاه خانوم پامفری دراز کشیده بود چون بر اثر اتفاقاتی که چند روز پیش برایش افتاده بود سخت زخمی شده بود .
- هری بلند شو !؟
هری پاتر دستی بر روی چشمانش کشید ، سرش گیج میرفت و بدحال بود اما چشمانش را باز کرد و به اطراف نگاه کرد ، دور و برش شلوغ بود اما در آن میان اولین چهره ای را که دید چهره ی هرمیون بود که با نگرانی اسم او را صدا می زد .
دستش را به تخت تکیه داد و با حرکتی بر روی تخت نشست ، به دست چپش نگاه کرد که باند پیچی شده بود ، کم کم داشت یادش می آمد که چند روز قبل چه اتفاقی برایش پیش آمده بود – دامبلدور...جنگل... کوه....غول ...
در این افکار فرو رفته بود که صدای خانوم پامفری او را از این حال هوا بیرون آورد .
- هری دهانتو باز کن و این شربتو بخور ؟
هری بدون هیچ درنگی دهانش را باز کرد و خانوم پامفری هم شربت را در دهان هری ریخت سپس رو به هری کرد و گفت : دیگه مرخصی، میتونی بری خابگاهت ولی برای چند روز زیاد فعالیت نکن ؟
سپس دستی به صورت هری کشید و هری را از روی تخت پایین آورد . رون جلو آمد و زیر کتف هری را گرفت تا در راه رفتن به او کمک کند ولی هری با زحمت گفت : مرسی رون خودم میتونم بیام .

خواب گاه پسران

رون به هری نگاه کرد و گفت ، زود باش تعریف کن چه اتفاقی برات افتاد که این جوری زخمی شدی و دستت شکست ؟
هری لبخندی زد و گفت باشه بهت می گم سپس از جایش بلند شد و گفت :
- دوشنبه ی این هفته دامبلدور به من گفت گراوپ از جنگل هاگوارتز فرار کرده و رفته پیش غول های دیگه ولی اون میخواد گراوپ رو بر گردونه دوباره تو جنگل و از من خواست که باهاش برم دنبال گراوپ چون اون با من آشنا تره راحت تر می تونه برش گردونه برای همین من هم قبول کردم تا باهاش برم .
- خوب حالا کجا رفتین ؟
هری در حالی که داشت سرش را می خوارند گفت : ما با یه رمز تاز به میانه های یک کوه بلند رفتیم ، دامبلدور به من گفت که غول ها توی جنگلی که در دره ی پشت این کوه هست زندگی می کنند .
ما پعد از یک روز کوه نوردی و ... به دره ای که غول ها اونجا زندگی می کردند رسیدیم . اون دره همون طور که هاگرید می گفت بود و یک غول کنار دریاچه ای نشسته بود و غرش می کرد و از دیگران می خواست که برای خودش و زنش غذا بیارن. ما یک روز تمام غول ها رو زیر نظر داشتیم تا اینکه دیدیم گراوپ هم مانند غول های دیگه داره برای غول رئیس غذا میاره و در میان غول ها زندگی می کنه .
ما صبح روز چهار شنبه آماده شدیم تا بریم پیش رئیس غول ها ، دامبلدور هم یک شمع رو طوری جادو کرده بود که هیچ وقت خاموش نشه .
دامبلدور به من گفت که با هم این شمع رو بالا نگه می داریم و فقط هم به رئیس شون نگاه می کینم و از جادو هم استفاده نمی کنیم تا اونا به ما حمله نکنن .
رون دست هایش را روی دهانش گذاشت و نا باورانه پرسید :
- رفتین کنارشون ؟
هری همون طور که سرش را به عنوان تایید تکون می داد گفت :
- ما جلو رفتیم و شمع رو که به عنوان هدیه بود جلوش گذاشتیم و بعد یکی دو قدم عقب اومدیم . رئیس غول ها غرشی کرد و هدیه را برداشت و تکونش داد ولی وقتی دید خاموش نمی شه خوشحال شد و لبخند ی بر صورتش نقش بست .
بعد دامبلدور خودشو معرفی کرد ولی غول چون چیزی نمی فهمید غرشی کرد و غولی را صدا زد ، غول هم غرشی کرد و به سمت ما آمد و گفت : م..م..ن ....می مه مم ...چی...شما... گفت ....(من می فهمم شما چی میگین )
ما بهش گفتیم ما فرد اول صبح پیش رئیس می آییم با هدیه ای دیگه . اون هم غرشی کرد و این موضوع رو به غول رئیس خبر داد . غول بزرگ هم سرش را به نشانه ی تایید تکان داد .
رون که از تعجب دهانش باز مانده بود گفت : بعد چی شد ؟
هری گفت : همه چیز خوب پیش می رفت که ...
- چی شد ؟ چه اتفاقی براتون افتاد ؟!
- از بد شانسی ما وقتی داشتیم از کوه بالا می رفتیم تا یه جایی برای خواب پیدا کنیم چوب دستی دامبلدور شکست و همه چی خراب شد چون ما دیگه نمی تونستیم هدیه ای رو برای رئیس غول ها تهیه کنیم .
رون بلافاصله گفت : چرا دامبلدور از چوب دستی تو استفاده نکرد ؟
هری لبخندی زد و گفت : همین کار هم به ذهن ما هم رسید اما جادو اثر نداشت .
- رون که کوسنی را در بقل کرفته بود گفت : خوب فرداش چی کار کردین .
هری گفت : مجبور شدیم بدون هدیه بریم پیش رئیس غولها و تقاضا مونو ازش بخواهیم اما و قتی که جلو رفتیم دیدیم که رئیس غول چهار زانو نشسته و منتظر هدیه است .
دامبلدور به آرامی رو به غولی که زبان ما را می فهمید گفت : ما نتونستیم هدیه ای رو برای رئیستون بیاریم ، ولی اگه در خواست ما را عملی کنین به شما چندین هدیه می دهیم .
غول ، چند غرش پشت سر هم کرد و موضوع را به اطلاع رئیسشون رسوند .
غول رئیس غرشی بلند کرد و از جاش بلند شد و دستش رو به طرف من دراز کرد و من رو در دستاش گرفت
و من رو بر عکس همون طور که شمع رو گرفته بود گرفت و بعد غرشی کرد و چیزی به غولی که در بغلش بود گفت و غولی که زبان ما را می فهمید گفت : ما این رو هدی ... دان...س..ت....( ما هری رو به عنوان هدیه بر می داریم )
ناگهان دامبلدور چوب دستی شکسته اش را در آورد و بلند فریاد زد : نه...
وبعدش هم من فقط یک لحظه فهمیدم با مخ رفتم تو زمین و بعد دیگه چیزی نفهمیدم .
رون که داشت لبه های کوسن را گاز می زد گفت : تموم شد ...!!!

خب پستت خوب بود...ولی دیالوگها و داستان تقریبا میشه گفت کپی کتاب پنج بود! ولی چون چیزای دیگه ای هم داشت...تاییدمیشه!
ولی سعی کن کپی کتاب نباشه بلکه بیشتر از کتاب الهام گرفته باشی!

منظور رون چی بود تو دیالوگ آخر!؟ یه جوری بود انگار هری رو صحنه نمایش داره نمایش بازی میکنه و رون هم پرده ها رو میکشه میگه تموم شد
یه جورایی مشکوک بود کلا این سطر آخر!

حرف خاصی ندارم...

تایید شد!


ویرایش شده توسط چو چانگ در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۵ ۱۴:۰۸:۳۲

[color=0033CC]چقدر غمناک است وقتی ققنوس تنها دوست او بر بالای سرش م�


Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۲۰:۲۶ دوشنبه ۴ تیر ۱۳۸۶

لاوندر براونold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۴ چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۷:۴۳ شنبه ۲۱ مهر ۱۳۸۶
از تو دفتر ِ مدیر ِ مدرسه!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 544
آفلاین
با سلام . این برای عکس جدید ( غوله ) است .
__________________

انروز هری از صبح حال خوشی نداشت . بازی کوییدیچ نزدیک بود و او باید در برابر تیم هافلپاف بازی میکرد . هنوز هم راضی نبود که تغییر کلی در کادر تیم و اعضای ان بدهد . هری به ژامبون های روی میز که روبرویش قرار داشت نگاهی انداخت . رون گفت :
_ هری , یک چیزی بخور ..... چرا این طوری شدی ؟
هری سرش را بلند کرد . رون همان لحظه که قیافه ی او را دید گفت :
_ باشه . هیچی نخور .... ولی حروم هم نکن ! بده من بخورم.... راستی , اگه خواستی اعضای تیم رو عوض کنی من هم کمکت میکنم .
با این حرف هری قوت قلب گرفت . صاف نشست و ژامبونش را از دست رون بیرون کشید . وقتی بالاخره صبحانه اشان را خوردند , هری بلند شد و هر سه به طرف در سرسرا رفتند . هری نگاهی سرسری به بیرون انداخت . ولی بعد بلافاصله خشکش زد . رون و هرمیون به او برخوردند . هری دوباره سرش را برگرداند .
_ چی شد ؟
_ اون جا رو !
هری اشتباه نمی کرد چیزی داشت درختان را به شدت تکان میداد . هرمیون نفسش را در سینه حبس کرد و گفت :
_ مگه هاگرید گراوپ و زنش رو نبرده بود ماه عسل !؟
هری سرش را تکان داد . امکان نداشت ماه عسل انها یک روز طول بکشد . با توجه به هیکل اندو این امر اصلا امکان پذیر نبود . هری زیر لب به دونفر دیگر گفت :
_ بهتره یه نگاهی بندازیم !
انها با هم به راه افتادند . مغز هری از کار افتاده بود . در واقع حوصله نداشت که انجا را ببیند . نمی دانست چطور سه ثانیه ی پیش از ته دل میخواست راز ان را کشف کند ! بالاخره به نزدیکی کلبه ی هاگرید رسیدند . هری دستش را سایبان چشمانش کرد و داخل درختان جنگل را نگاه کرد . هیچ چیز جز تاریکی نمیدید .
_ بیاید ....
او دوباره دلش میخواست بفهمد که چه چیزی پرندگان را انطور میترساند . وقتی وارد جنگل شدند صدایی نمی شنیدند .تا اینکه صدای غرشی مانند غرش دایناسور شنیدند . هری ایستاد . رون گفت :
_ ترو ریش مرلین بیاید برگردیم .....
اما هری جلو تر رفت . تکان خوردن چیزی را بین درختان احساس کرده بود . یک لحظه گمان کرد اراگوگ را دیده است ولی بلافاصله خاطره ی چال کردن او در ذهنش نقش بست .
_ نـــــــــــــــــــــــــه !
هری چوبدستی اش را از جیب شلوارش در اورد . چیزی او را سر و ته نگه داشته بود . رون و هرمیون را دید که با وحشت به او نگاه میکردند ولی اندو نیز برعکس و وارانه بودند . هری سرش را بالا اورد و به پاهایش که به سمت هوا بود نگاه کرد . غولی در مقابل خود دید که با دست عظیمش او را نگه داشته بود . کلاه بوقی ( یه چیزی تو مایه های کلاه حسن کچل ) به سر داشت که رنگها ی رنگین کمان را نشان میداد .
غول چشمان سبز درشتی داشت و دماغش کوفته ای بود . چندتار موی بود روی چشمانش افتاده بود . بدنش سبز کم رنگ بود و با صدای بلندی که به شدت گوشخراش بود نعره میزد . هری نیز نعره زد :
_ ولم کن ! ولم کن نفهم ! تو کی هستی ؟!
غول با ناراحتی نعره زد . هری احساس حمماقت میکرد . چطور میتوانست از شر یک غول خلاص شود در حالی که رون و هرمیون هر دو مثل برق گرفته ها خشک شده بودند ؟! هری صدای هرمیون را شنید که می گفت :
_ اون واقعا شبیه گراوپ است ! اون خیلی شبیه گراوپ است !
غول هری را مثل نمکدان تکان داد .
_ اوهو ! کمک - به - چرا - ول کن - منو -
ژامبون ها در بدن هری بالا و پایین میرفتند . هری میتوانست به خوبی احساس کند که ژامبون ها تا گردنش بالا امده اند .
صدای نعره ای به گوش رسید و هری تالاپی روی زمین افتاد. یک لحظه گمان کرد چند نفر با هم نعره زده بودند .
سرش گیج میرفت . وقتی به دنبال منبع صدا میگشت هرمیون او را عقب کشید . هری دید که غول به سمت درختان جنگل میدود .... او به صورت زیگزاگی میدوید . هری دور و بر را نگاه کرد بلکه چیزی ببیند که نگهان متوجه شد یک سانتور به طرف انها می اید . درواقع ین سانتور بسیار بزرگ بود و تقریبا هم قد هاگرید و شاید حتی بلند تر بود . سانتور هیکلی قوی داشت و بدنش قهوه ای و روی ان پر از موهای بلند قهوه ای رنگ بود . او به انها نگاهی انداخت و بعد گفت :
_ حالتون خوبه ؟
صدای او بسیار عجیب بود . درست مثل اینکه دو صدای مختلف با هم حرف بزنند .هرمیون با ترس و لرز گفت :
_ اون .... اون چی بود ؟
هری بلافاصله فهمید که چرا هرمیون موقع صحبت کردن با سانتور سعی میکرد هر چه از او دور تر باشد . هری پوزخندی زده بود چرا که تصویر امبریج در ذهنش نقش بسته بود که سانتورها او را میبردند . وقتی از شر افکار خود خلاص شد سانتور به سمتی نگاه کرد که غول رفته بود و ارام و شمرده با همان صدای دوتایی گفت :
_ اون پسر گراوپ بود . اسمش شجریان *است . اون فقط چند روزش است . هاگرید نمیخواست اون رو با خودشون ببرند . بنابراین من , الفرد خویی , که رئیس قبیله ی سانتور ها هستم از اون مراقبت میکنم . شما هم بهتره دیگه این جارو ترک کنید .
هری برای اخرین بار به رد پای شجریان نگاه کرد و قلبش در سینه فرو ریخت ! پسر گراوپ ؟ رون زیر لب گفت :
_ همینو کم داشتیم .... حالا حتما باید به این یکی هم انگلیسی یاد بدیم یا خدا کنه که نخواد راه رفتن و زندگی رو بهش یاد بدیم یا واسه اش به خاستگاری بریم .
------------------------------------------
* = دلیل اینکه این اسم رو انتخاب کردم اینه که اولا اسمی به ذهنم نمیرسید . دوم اینکه صدای پسر گراوپ خیلی بلند بوده و اونم صداشو می نداخته سرش رو درختارو از جا میکنده .

بدبخت شجریان...! حالا مجبور که نبودی اسم بذاری آخه

سوژه خوب بود...قشنگ هم نوشته بودی!!

فقط...فکر کنم ویرایش زیر پست قبلیتو نخوندی! چون "است" ها همچنان به جاش بود و درست نشده بود! مثلا:

اسمش شجریان است . اون فقط چند روزش است .
که میتونه بشه:
اسمش شجریانه. اون فقط چند روزشه.

ها یه پیشنهاد! وقتی نقطه یا علامت تعجب یا علامت سوال(هرچی!) آخر جمله ات رو میذاری، بین علامت و آخرین کلمه ی جمله فاصله نذار! ببین منظورم اینجوریه:
ارام و شمرده با همان صدای دوتایی گفت :
میبینی؟ بین "گفت" و دو نقطه یدونه فاصله اومده! این فاصله با وجود کوچک و کم بودنش، میتونه به ساختار پست آسیب بزنه... اینطوری که، وقتی علامت مورد نظر میفته به آخر سطر، بخاطر همین یه فاصله میره به سطر بعدی! مثلا به سطر اول نوشته ات نگاه کن! نقطه افتاده به سطر دوم! این زیاد جالب دیده نمیشه!
میدونم چیز خیلی کوچیکی بود و زیاد هم مهم نبود ولی وقتی اینجوری میشه پست یه جورایی ناجور درمیاد!
(در کل خلاصه بگم، هیچ جا بین علامت های نگارشی و کلمه قبل از اون فاصله نذار!)

صدای او بسیار عجیب بود . درست مثل اینکه دو صدای مختلف با هم حرف بزنند .
این جمله کلی باحال بود من خیلی خوشم اومد! میشه گفت توصیف دورگه بودن صدا بود! یعنی آدم میتونه سطر بعدش هم بیاد بگه: با همان صدای دورگه گفت...
که یه جور زیبانویسی در ادبیاته!

یه چیزی به ذهنم رسید...مگه تو کتاب پنج گفته نشده بود که سانتورها با گراوپ کنار نمیومدن!؟ حالا چطور شده گراوپ ازدواج هم کرده بچه دار هم شده سانتورا هیچی بهش نگفتن!؟
به نظرم اگه این قسمت رو یه خورده توضیح میدادی که چطور سانتورها از این قضیه ناراحت نیستن، این شک و شبهه رو برطرف میکرد!

راستی...خیلی جالب از ژامبونها تو قسمتهای مختلف پست استفاده کرده بودی! آفرین!


ویرایش شده توسط چو چانگ در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۵ ۱۳:۴۹:۳۳
ویرایش شده توسط لاوندر براون در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۵ ۱۷:۴۳:۰۳

[font=Tahoma][size=large][b][color=3300FF]نیروی جوان > تفکر جوان > ایده های نو > امید ساحره ها و ج�


Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱:۱۳ دوشنبه ۴ تیر ۱۳۸۶

وریتیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۷ یکشنبه ۲۵ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۱:۲۹ سه شنبه ۲۰ شهریور ۱۳۸۶
از كوچه دياگون.پاتيلدرزدار
گروه:
کاربران عضو
پیام: 24
آفلاین
سالن عمومي گريفندور شلوغ تر از هميشه بود همه دانش آموزان در باره ي اتفاقي كه شب گذشته رخ داده بود صحبت مي كردند و هري تعجب مي كرد كه چطور حادثه به اين سرعت تغيير كرده بود و تقريبا به اتفاق ديگري تبديل شده بود
- ما بايد به فكر قولمون هم باشيم
اين صداي هرميون بود
هري با حواس پرتي گفت : قول؟ آهان آره باشه
رون كه رنگ چهره اش به طرز هشداردهنده اي تغيير كرده بود با احتياط پرسيد: منظورت از قول چه؟
هرميون : منظورم قولمون به هاگريده همون كه باعث شد نتونيم بازي كوئيديچ رو ببينيم
هري كه تازه متوجه شده بود منظور هرميون چيست با تعجب نگاهي به رون انداخت و بعد از چند ثانيه گفت:
-هرميون ما الان بايد نگران هاگريد باشيم نه داداشش!مطمئنم اگر گراوپ چند روزي آموزش نبينه تاثيري در پيشرفت زبانش نداشته باشه! يعني مي خواهم بگم كه ... خوب من فكر نكنم كه يك غول 5/4 متري احتياج چنداني به زبان انگليسي داشته باشه.
- احمق نشو هري! اولا كه ما نمي تونيم براي هاگريد كاري بكنيم و من مطمئنم كه بلايي سر هاگريد نمي آد. آمبريج ديشب يك گروه از كاركشته ترين ياران خودش را آورد اينجا تا شايد بتواند هاگريد را دستگير بكند كه نتوانست. بعدشم فكر كردي من خيلي دوست دارم برم اونجا و به يك غول آموزش بدم ؟ نه ابدا نمي خواهم اين كار را بكنم ولي به هر حال ما وظيفه داريم در غياب هاگريد يك سري به دوست كوچولومون بزنيم؟ نظر تو چيه رون؟
رون كه به نظر مي رسيد زبانش به دهانش چسبيده به زحمت گفت: من كه هيچ دوست ندارم برم توي اون جنگل.ولي فكر نكنم راه ديگري باشه؟ نه؟
سپس ان ها بلند شدند و به سمت خوابگاهشون رفتند

با وجود تلاش بي اندازه رون براي به تاخير انداختن ملاقاتشان با گراوپ هرميون ديشب با عصبانيت به آن دو گفته بود كه بهتر است خودشون را آماده كنند زيرا او ديگر هيچ بهانه اي را نمي پذيرد و در هر صورت فردا به ديدين گراوپ مي رود چه آنها بيايند چه نيايند و هري كه دچار بي خوابي شده بود از پشت پرده هاي تختش ناله هاي رون را مي شنيد و كلماتي مثل:‌غول.وحشي و... را در ميان آنها تشخيص داد.
صبح زود هر سه در هواي مرطوبي كه اصلا دلچسب نبود از سرسراي ورودي خارج شدند و به سمت جنگل ممنوعه به راه افتادن البته راه رفتن برايشان سخت بود زيرا هر سه زير شنل نامرئي بودند وقتي به ابتداي جنگل رسيدند رون گفت : به نظرتون بهتر نيست اين زير بمونيم شايد موجودات اينجا از ديدنمون خوشحال نشوند.
هرميون و هري از پيشنهاد رون استقبال كردند و به راهشان در جنگل ادامه دادند . خورشيد به طور كامل طلوع نكرده بود و درختان بلند و انبوه جنگل هم مانع از ورود اندك نور موجود مي شدند صداهاي عجيب و ترسناكي از دور و نزديك به گوش مي رسيد به نظر مي رسيد موجودات جنگل كم كم از خواب بيدار مي شوند آنها چوب دستي خود را بيرون آورده بودند و با احتياط در جنگل پيش مي رفتند بعد از نيم ساعت راه رفتن هري گفت : به نظرم بايد اين نزديكي ها باشد نه هرميون؟
-آره دفعه پيش هم تقريبا نيم ساعت طول كشيد تا رسيديم
هري: خوب چه جوري بايد گراوپ را صدا بزنيم؟
رون با ناراحتي گفت: چه طوره صدامون رو مثل هاگريد كلفت كنيم و بگيم گري كوچولو داداشي من بيا اينجا عزيزم ....برو بابا من كه اونو صدا نمي كنم.
هري پوزخند زد و گفت باشه خودم اين كار رو مي كنم سپس شنل را از سرش برداشت و با صداي نسبتا بلندي گفت:
گراوپ...گراوپ
تنها چند ثانيه طول كشيد تا صداي پاهاي گراوپ را از پشت سرشان شنيدند ولي هري قبل از اينكه بتواند برگردد ابتدا صداي جيغ هرميون را شنيد و سپس دستي غول پيكر پاهاي او را گرفت و از زمين بلند كرد.عينك هري از چشمهايش افتاد و با توجه به قد گراوپ او نمي توانست رون و هرميون را ببيند فقط صداي جيغ هرميون را مي شنيد كه اكنون با قدرت كمتري به گوش مي رسيد.هري كه احساس مي كرد بايد فرياد بزند تا رون و هرميون صدايش را بشنوند گفت: هرميون مي شود به جاي جيغ زدن يه فكري بكني و قبل از اينكه اين يه بلايي سرم بياورد من را بياري پايين؟
- آره.آره . ولي نمي دونم چه كاري بايد بكنم صبر كن
گراوپ من هرميم اومدم تا تورو ببينم ...گراوپ هاگريد من را فرستاده تا بهت بگم...بگم كه اون تورو خيلي دوست داره و به زودي به ديدنت مي آد!!!
هري احساس كرد قدرت دستان گراوپ كمتر شد بعد او دست ديگرش را جلو آورد و هري را در كف دست خود قرار داد هري احساس مي كرد درون وان بزرگي خوابيده است.گراوپ به سختي نشست و هري را روي زمين قرار داد بعد سر بزرگش را جلوتر آورد و به هرميون گفت: هرمي هاگر كجا؟
-اا؟ من نمي دونم گراوپ.ولي اون زود بر مي گرده
گراوپ بدون اينكه ديگر به آنها توجهي كند ايستاد و به راه افتاد
زمين زير پاي آنها تا چند لحظه مي لرزيد
هري : متشكرم هرميون . حالا مي تونيم به هاگريد اين مژده هم بديم كه گراوپ معني عشقم مي فهمه
هرسه با خنده به راه افتادند
در راه رون كه اكنون صدايش باز شده بود و واضح به گوش مي رسيد گفت: زيادم بد نبود نه؟
هرميون: اگر جاي هري اون بالا بودي يا جاي من از فاصله 2 متري باهاش صحبت مي كردي الان اينو نمي گفتي.
رون سرخ شد و ديگر تا زماني كه براي صرف صبحانه به سرسرا بازگشتند حرفي نزد

خوب بود...تایید میشه!

فقط یه چیزی دیالوگها بهتره گفتاری باشن...دیالوگ نوشتاری میتونه پست رو یخورده کسل کننده کنه! مثلا به جای این:

به نظرتون بهتر نيست اين زير بمونيم شايد موجودات اينجا از ديدنمون خوشحال نشوند.

میشه نوشت:

به نظرتون بهتر نيست اين زير بمونيم شايد موجودات اينجا از ديدنمون خوشحال نشن

تایید شد!


چوي عزيز از راهنماييت ممنون...خودم هم مشكل داشتم موقع نوشتن
مرسي


ویرایش شده توسط چو چانگ در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۴ ۱۳:۱۰:۲۳
ویرایش شده توسط وریتی در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۴ ۱۴:۱۰:۰۶


Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۲۲:۰۹ یکشنبه ۳ تیر ۱۳۸۶

کیمیا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۵ یکشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۱:۵۵ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۸۶
از هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
پیام: 9
آفلاین
---------------------------------------------------------------------------چوي عزيز اين هم دوميش.---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- هري . رون و هرميون و ديگر دانش آموزان سال پنجم فردا امتحان سمج دفاع در برار جادوي سياه را داشتند و همه داشتند جزوات دفاع در برابر جادوي سياه را مي خوانندند و عده اي هم در گوشه سالن عمومي در حال تمرين به صورت عملي آن بودند خلاصه آنقدر مشغول بودند كه تا ساعت 3و4 نصفه شب بيدار بودند هرميون كه روي كاناپه جلوي شومينه چرت مي زد .خلاصه بالاخره يجوري شب رو به صبح رسوندن. -------------------------------------------------- فردا صبح خروس خون همه از خواب پريدن تا هم آماده بشن براي صبحانه و هم يك دور ديگه سرسري يك نگاهي به جزوه هاشون بندازند.بعد همه براي صبحانه به سرسراي ورودي رفتند و بعد از آنجا به كلاسها براي رفع اشكال رفتند كه مسئول امتحانات به كلاس آنها رفت و به آنها گفت :( امتحانات عملي امسال با سال هاي گذشته فرق داره پس شما بايد بدونين كه امسال به هركدوم از شما ها يك نامه ميديم كه توي اون نامه نوشته ه هركس توي امتحان عملي بايد چه كار انجام بده .موفق باشيد) و بعد از كلاس بيرون رفت. -------------------------------------------------------------- همه از اين حرف تعجب كردن و براي آغار امتحان همه به سرسرا رفتند تا نوبتشان شود . ولي نمي چي شد كه به حروف الفبا صدا نكردند و اول از همه نوبت هري بود وقتي كه هري وارد اتاق شد يك پير زن جلوي هري را گرفت و يك جعبه را جلوي هري گرفت هري يك پاكت را از داخل جعبه برداشت و ب سراغ يكي از ممتحنين رفت روفت و پاكت را به دست آن مرد داد آن مرد هم همينكه در پاكت را باز كرد و گفت :(اي بد شانس . امتحان تو روبرويي با يك حيوان جادويي است و بايد عكس العمل تو را بيازماييم .پس برو جلوي اون در.بعد همه ممتحنين را صدا زد و گفت كد 222)همه سر ها به طرف هري برگشت ------------------- چون هري نمي دانست اوضاع از چه خبر است به جلوي آن در رفت وناگهان آن در باز شد و يك غول از آنجا بيرون آمد و پاهاي هري را گرفت و او را سر و ته نگه داشت كه همه ممتحنين به آن غول غار نشين حمه كردند و غول ناگهان هري را رها كرد و هري با سر به زمين خورد در همين لحظه بود كه از خواب پريد و ديد كه روي كاناپه جلوي شومينه به خواب رفته بود .پس شد آنچه شد ------------------ راستي داستان فرعي melonia_N.M هم قشنگ بود اميد وارم موفق شوي ------------------------------------------------------------ با تقديم احترامات به چو اول که ایضا ویرایش پست قبلیت! بعد هم...سوژه ات خوب بود ولی میتونست بهتر هم پرداخت بشه...لازم نیست حتما اینقدر خلاصه بشه میشه یخورده طولانی ترش هم کرد! مثلا با اضافه کردن یکی دو پاراگراف دیگه هم پست زیاد طولانی نمیشه هم میشه قشنگ و به مقدار کافی توضیح داد! وقتی برای بازی با کلمات تایید شدی دیگه دوباره همینو نزن...چون این پست اگه قرار بود تایید بشه، به دلایلی که بالا گفتم تایید نمیشد...واسه همین لطفا یکی جدیدشو بزن! مرسی!


ویرایش شده توسط چو چانگ در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۴ ۱۳:۱۶:۲۱
ویرایش شده توسط چو چانگ در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۴ ۱۴:۴۹:۲۷



Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۹:۲۷ یکشنبه ۳ تیر ۱۳۸۶

کیمیا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۵ یکشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۱:۵۵ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۸۶
از هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
پیام: 9
آفلاین
هري براي بار آخر پس از مرگ دامبلدور به خانه خاله اش باز گشته بود ودر انتظار نامه رون بود تا او را به پناهگاه دعوت كند. حدود پنج روز از برگشتن هري به خانه خاله اش مي گذشت اما هري از اتاقش بيرون نمي آمدوخاله و شوهر خاله اش براي بيرون آوردن او از اتاقش هيچ علاقه اي نشان نمي دادند وهري از آنها بسيار متشكر بود چون مي خواست تنها در باره كارهاي آينده اش يعني پيدا كردن جان پيچ ها و درس خواندن سال آخر در مدرسه اي كه ديگر در آن دامبلدور تنها آرامش بخش هري وجود نداشت فكر كند .اما هري هر لحظه كه در اين باره فكر مي كرد بغض گلويش را مي گرفت و اشك از چشمانش جاري مي شد.با خود فكر مي كرد كه چرا دامبلدور او را با طلسم قفل بدن جادو كرد مگر هري نمي توانست به او كمك كند يا نمي خواست به هري هيچ آسيبي برسد چون هري تنها اميد جامعه جادوگري بود.هري حدود دو ساعت در روز پنجم به اين موضوع فكر كرده بود كه ناگهان حس كرد دست راستش مي سوزد ميسوزد به دستش نگاه كرد نوشته روي دستش داشت كمرنگ تر مي شد اما سوزش دستش مربوط به آن نوشته نبود مربوط به هدويك جغد هري بود كه برايش نامه آورده بود و به دست هري نوك مي زد . هري با عجله نامه را از پاي هدويك باز كرد ودر اين هنگام به هدويك گفت : هدويك يه لحظه صبر كن شايد لازم بشه جواب اين نامه رو ببري. هري اين را گفت و نامه را باز كرد دستخط خرچنگ قورباغه رون بود كه نوشته بود: هري وسايلتو جمع كن بابام از وزارتخونه يه ماشين گرفته گفته حدود ساعت شش مياد دنبالت. هري به ساعت نگاه كرد ساعت پنج نيم بود هري هل شد بلند شد تا وسايلش را جمع جوركند اما يادش آمد كه از روزي كه آمده اصلا چمدانش را باز نكرده بود و همه وسايلش داخل چمدانش بود خيالش راحت شد نشت تا بقيه نامه را بخواند. هري . هرميون هم اينجاست. راستي عروسي بيل وفلور هم دو هفته ديگه ست .هل نكن اگه كه فكر ميكني رداي شب قديميت خوب نيست بيا اينجا مامانم برات ميدوزه يا ميريم به كوچه دربه داغون شده دياگون. خب ديگه خدافظ تا شب .مي بينمت. هري يكبار ديگر نامه را از اول تا آخر خواند و خنده بر روي لبش نشت پس بيل خوب شده بود. هري نامه رو كنار گذاشت و هدويك را داخل قفس گذاشت و به هدويك گفت. گفت نيم ساعت ديگه مي ريم پناهگاه پس فعلا اين تو باش. هري اين را به هدويك گفت ودر قفس و بست و به طبقه پايين رفت تا به خاله و شوهر خاله اش بگويد كه دارد ساعت شش مي رود و احتمالا ديگر هرگز به آنجا بر نمي گردد. وقتي كه هري وارد هال شد سلام كرد همه از جا پريدند . هري گفت ببخشيد من مي خواستم بگم كه من ساعت شش دارم مي رم و احتمالا ديگه به اينجا بر نمي گردم خدافظ. عمو ورنون گفت: به به. به به چشممون به جمالتون روشن شد. حالا كجا ميري ؟و چرا اينقدر ناراحتي . نه اينكه برامون مهم باشه ها نه فقط از روي كنجكاوي. هري گفت: ميرم خونه دوستم رون ويزلي وناراحتيمم براي اينكه كه دامبلدور مرده. هري اين جمله را با بغض گفت و با عجله به سوي در رفت تا در را باز كند چون زنگ به صدا در آمده بود.همين كه هري در را باز كرد آقاي ويزلي راديد كه با لبخند گفت سلام هري عجله كن هري گفت چشم و با عجله به سوي اتاقش رفت تا چمدانش و قفس هدويك را بياورد. هري به زحمت آنها را برداشت چون هردويشان سنگين بودند و تازه هري بايد جا رويش را هم با خود مي برد كه آقاي ويزلي وارد اتاقش شد و گفت: هري اونها رو بزار زمين. همين كه هري اونها رو زمين گذاشت و دهانش را باز كرد تا بگويد براي چه . آقاي ويزلي آنها را غيب كرده بود هري گفت: -وسايلم كو . - آقاي ويزلي گفت تو پناهگاه حالا هم زود باش بريم . هري هم را افتاد و آقاي ويزلي هم به دنبالش رفت هري هم پله ها را دوتا يكي پايين آمد و گفت : خدافظ عمو. خاله و دادلي .خدافظ خونه. و رفت. همين كه هري پايش را داخل آشپزخانه پناهگاه گذاشت رون .هرميون وجيني با جيغ و ويغ از او استقبال كردند. خانم ويزلي هم مانند هميشه به او نگاه كرد و گفت : واي هري تو اين پنج روز چند كيلو لاغر شدي. هري خنديد و گفت :راستي بيل كجاست ؟ همه باهم گفتند :سر كاره. ناگهان رون دست هري را گرفت و با عجله به اتاق پرسي برد. هري گفت :اينجا واسه چي . رون گفت : تو كه ديگه برنمي گردي خونه خالت پس همه ما به اين نتيجه رسيديم كه تو اينجا پيش ما زندگي كني. هري گفت آخه كه رون دهنش را با طلسم صدا خفه كن جادو كرد و شروع كرد به خنديدن ولي دوباره طلسم را باطل كرد كه هري پرسيد: مگه اجازه داريم جادو كنيم . رون گفت : آره ديگه و خنديد . اين دو هفته مثل برق گذشت و هري همين كه چشم بر هم زد ديد كه داخل يك تالار بزرگ در عروسي بيل و فلور شركت ميكند. كه خواهر هاي عروس و داماد ساقدوش بودند با لباس صورتي و طلايي. هري چشم ديگري بر هم زد.يك هفته ديگر هم گذشت و ديدكه چهار جغدي براي هر كدامشان يك بسته خيلي بزرگ آورده بود هر جغد جلوي يكي از آنها فرود آمد و پايشان را بالا گرفتند تا در آن پول بريزند . هري گفت: اين ديگه چيه. رون گفت: روش جديد خريد كتابهاست ديگه لازم نيست كه بريم كوچه دياگون كتابها رو ميارن تو خونه تحويل مي دن حالا زود باش بيست گاليون بنداز تو كيف چرميش و كتاباتو از پاش وا كن . همين كه همه جغد ها رفتند ناگهان چهار جغد ديگر وارد آشپزخانه شدند و دوباره هركدام جلوي يكي نشستند. رون گفت :واي مدالان. همه با عجله پاكت ها را باز كردند در دست هرميون و رون مدال هاي ارشدي بود و در دست هري مدال كاپيتاني كوييديچ . و در دست جيني هم مدال معاونت ارشدها قرار داشت كه مدالي جديد بود. چند هفته بعد هري در قطار سريع وسيرهاگوارتز بود. و چند ساعت بعد هم در ايستگاه هاگوارتز بودند و هري گوشش را تيز كرد و صداي دلنشين و آشناي ها گريد را شنيد كه ميگفت سال اوليها از اين طرف .سپس همه سوار كالسكه ها شدندو كالسكه ها به سوي قلعه رهسپار شدند هري در اين هنگام با خود گفت كه اين مدت چه زود گذشت. كه ناگهان كالسكه ها جلوي در قلعه ايستادند و همه وارد قله شدند و پس از آن وارد سرسرا شدند اولين چيزي كه توجه هري را به خود جلب كرد تابلوي بسيار بزرگ دامبلدور در بالاي صندلي خالي مدير بود. واسلاگهورن هم در پشت ميز نشسته بود و يك خانم هم كه هري نمي شناخت پشت ميز نشسته بود كه هري با خود گفت احتمالا معلم دفاع در برابر جادوي سياه است. پس از اينكه همه نشستند ناگهان صداي آشناي دامبلدور از داخل تابلو گفت سلام به همه دانش آموزان چه جديد و چه قديمي تمام بچه ها تحت تاثير قرار گرفته بودند ولي تابلوي دامبلدور ادامه داد رفتن به جنگل ممنوع براي همه دانش آموزان ممنوعه حالا مراسم گروه بندي. و مانند هميشه پروفسور مك گونگال چهار پايه و كلاه گروه بندي را آورد و كلاه دهانش را باز كرد و همان شعر سال قبل را خواند و همه برايش كف زدند و پروفسور مك گونگال ليست اسامي را بالا آورد و نامها را يكي يكي خواند . همين كه هري نگاهش به سال اوليها افتاد با تعجب گفت : اينها تعدادشون نصف سال قبل نيست؟ هرميون گفت خيليها حاضر نشدن امسال بچه ها شو نو به مدرسه بفرستند. پس از اينكه گروه بندي تمام شد. دامبلدور گفت : امسال ما از تدريس پروفسور سيليسيا واندرتان در درس دفاع در برابر جادوي سياه بهره مند مي شويم. و حالا وقت غذاست. ميز پر از غذا هاي رنگارنگ شد ولي تغيري هم در آن به وجود آمده بود آن هم اينكه غذا و دسر باهم بر سر ميز مي آمد م مدت بيشتري هم بر روي ميز مي ماند. حالا هري براي خوردن غذا اشتها داشت هري براي خود سوپ و مرغ سو خاري كشيد و براي دسر هم بستني كاكائويي خورد. و بعد از چند دقيقه كه همه غذايشان را خوردند و بشقابها پاك و تميز شدند دامبلدور گفت : حالا وقت خوابه. هرميون و رون سال اوليها را راهنمايي كردند و زماني كه جلوي بانوي چاق رسيدند هرميون گفت: سالازروه. اين رمز جديد بود و بانوي چاق در را باز كردوهمه وارد سالن عمومي شدند ولي هري خيلي زود به خوابگاه رفت و خوابيد.---------------------------------------------------------------------------------------------------------------چوي عزيز ( چون من به قوانين شما زياد آشنا نيستم و از اين عكس هم هيچي نفهميدم البته اگر اشكالي نداشته باشه مي خوام دوتا داستان بنويسم يكي اين و ديگري در باره عكس خواهش مي كنم يكي از اين دو تا را تا ئيد كن.) -------------------------------------------------------------------------------- با سپاس فراوان صبر کن وقتی بازی با کلمات تایید شدی اینجا پست بزن..وقتی با هم بزنی فقط وقتت هدر میره!


ویرایش شده توسط رز در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۳ ۲۱:۲۱:۳۰
ویرایش شده توسط چو چانگ در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۴ ۱۳:۰۷:۵۳



Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۲:۱۱ یکشنبه ۳ تیر ۱۳۸۶

لاوندر براونold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۴ چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۷:۴۳ شنبه ۲۱ مهر ۱۳۸۶
از تو دفتر ِ مدیر ِ مدرسه!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 544
آفلاین
با سلام خدمت چوی عزیز .
این نمایشنامه مال اون عکس قبلی است .
چون خودت نبودی پرفسور کوییرل نقدش نکرد .
ولی یکی دیگه هم واسه عکس جدید ( اون غوله ) میذارم .
با تشکر .

__________________

_ هری , میتونی بهش بگی که دیگه نمیخوای باهاش دوست باشی . خودت که میدونی , چو منطقی است .
هری با ناراحتی هوا را از بینی خود خارج کرد . چنان خشمی در رگ هایش جریان داشت که میتوانست همان جا یک نفر را بکشد . هری چو را بسیار دوست داشت ولی وقتی او را دیده بود که با دشمن خونین او مالفوی در حیاط مدرسه قدم میزده , هیچ علاقه ای نسبت به او نداشت . در واقع هری از او متنفر شده بود و با خود فکر میکرد که چقدر احمق بوده است که به چو دلبسته است . او بسیار رفیق باز است و به دنبال اشخاص مهم و پولدارو معروف میرود . اول سدریک , بعد هری و حالا هم مالفوی . تازه هری میدانست که قرار بود راجر او را دعوت به یک نوشیدنی بکند !!!!
هری بلافاصله چشمش به چو افتاد . هری قلبش را گرفت . فکر نمی کرد که چنین پیش بیاید . دلیل خشمش نسبت به چو تنها سر این موضوع نبود که او را با مالفوی دیده بود . هری فهمیده بود چو برای اینکه روی دوست هایش را کم کند با هری دوست شده بود . او گفته بود که هری را عاشق خودش میکند و حالا هم انصافا موفق شده بود . ولی هری به خود دلداری داد :
_ تو عاشقش نبودی ....
یک لحظه که هری سرش را بلند کرد او را دوباره دید . هرمیون هری را از پشت هل داد تا به چو نزدیکتر شود و وقتی هری محکم به او برخورد کرد کتاب های چو از دستش افتاد . به سرعت غلطی زد و بلند شد . چو احمقانه روی زمین افتاده بود . هری گفت :
_ حواست کجا بود ؟ پیش مالفوی ؟
چو با دهان باز گفت :
_ عوض عذر خواهی ....
_ مگه من به تو خوردم ! چه پررو !
چو از زمین بلند شد . چوبدستی اش را در اورد و گفت :
_ اکسیو .
بلافاصله کتاب ها به دست او برگشتند و چو با لحن خشنی گفت :
_ گفتی من حواسم به کی بود ؟
هری گفت :
_ معمولا حواست به کیه ؟
چو با بدجنسی گفت :
_ به تو !
هری داد زد :
_ من میدونم چو ! میدونم که به زودی باید باهام بهم بزنی چون با مالفوی دوست شدی ! اره , خب اون خیلی پولدار است ! تازه ابروهاش هم از ابروهای من کم پشت تره ! ( با توجه به عکس ) .خوبه ! میتونی بری به دوستات بگی که شرط بندی رو بردی ! حالا سر چی شرط بسته بودی ؟
چو دمق شد و گفت :
_ سر یک قورباغه ی شکلاتی !
هری چنان فریاد زد که شیشه های سرسرا لرزید . او در ان لحظه فقط میخواست کسی را خفه کند . خودش را میدید که کنار یک مساوی بزرگ ایستاده و یک قورباغه ی شکلاتی را در طرف دیگر مساوی میدید !
هری در ان موقع میفهمید که قاتل ها هم با انسان های معمولی فرقی ندارند . او خیلی راحت ممکن بود کسی را خفه کند . ولی هرمیون و رون او را از پشت گرفتند و چو رفت . هری با این همه باز هم ته دلش چو را دوست داشت ....

-------------------
ببخشید که خیلی بد بود .

جدی دوست داشت!؟

ایول سوژه ات خوب بود کلی هم هری پاتری بود! حال نمودیم!

"هری قلبش را گرفت"
چجوری قلبشو گرفت!؟ آدم نمیتونه قلبشو بگیره ولی دل آدم میتونه بگیره! پس فکر کنم " دل هری گرفت" بهتر باشه!

قورباغه شکلاتی خیلی باحال بود! به خصوص اون مساوی! من کلی حال کردم با اونجا! تام و جری یادم افتاد همونجا که تام، جوجه اردکو مساوی یه مرغ برشته پادار میبینه!hammer:

یه موضوع دیگه! اینجارو ببین:
خودت که میدونی , چو منطقی است .
اره , خب اون خیلی پولدار است !

اینجا جمله یه کم ناملموس شده...به جای "است" میشه از یه "ه" استفاده کرد!! اینجوری:
خودت که میدونی , چو منطقیه .
اره , خب اون خیلی پولداره!

و یکی هم اینجا:
با خود فکر میکرد که چقدر احمق بوده است که به چو دلبسته است .

به نظرت "است" اولی اضافی نیست؟ شاید این قشنگتر باشه:
با خود فکر میکرد که چقدر احمق بوده که به چو دلبسته است .

حرف خاص دیگه ای ندارم! خوب بود! بازم پست بز
ن!


ویرایش شده توسط چو چانگ در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۴ ۱۴:۴۶:۰۹

[font=Tahoma][size=large][b][color=3300FF]نیروی جوان > تفکر جوان > ایده های نو > امید ساحره ها و ج�


Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۰:۱۴ یکشنبه ۳ تیر ۱۳۸۶

saye


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۲۷ شنبه ۲۶ خرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۸:۵۸ یکشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۸۷
از جزیره ی آدمخورا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 7
آفلاین
-------------------------------------------------------------اين داستان رو فقط براي خنده نوشتم و ارزش ديگه نداره و شايد در نظر بعضيها بي مزه باشه. البته به عكس جديد يه ربطايي داره.
(( داستان فرعي))
هري ورون توي باغ بزرگ ويزلي در كنار استخر كه تازه اونو تميز كرده بودند دراز كشيده بودند وآفتاب مي گرفتند رون در حالي كه عينك آفتابي جديدشو كه هري براش از مغازه مگلي خريده بود زده بود به هري گفت:به نظرت تا 3 روز ديگه كه عروسي بيله برنزه ميشيم هري جونم.
هري در حالي داشت به پشت مي خوابيد گفت :چرا كه نه عزيز جون راستي به فرد گفتي برامون لوسيون برنزه كننده بگيره اين يكي داره تموم ميشه .
-آره گفتم ماركه نيوا بگيره خوبه گلم.
-خوبه جونم بيا يه كم روغن بچه بمال به پشتم.
درحالي كه رون داشت پشت هري رو مي ماليد هرميون با جسم يابي كنار اونا ظاهر شد:
-پاق
رون:اوا …هرميون بند دلم پاره شد خواهر
هرميون در حالي كه چپ چپ به اونا نگاه مي كرد گفت:به جاي اين قرطي بازيا بلند شين برين يه سر به محفل ققنوس بزنيد اونجا كارتون دارن.
-هري در حالي كه داشت به بدنش با روغن مي زد گفت:وا…خوب چرا بهم اس ام اس نمي زنن من كه شمارمو به لوپين دادم. و در همون حال به رون گفت:مرده شورتو ببرن
باز زير بغلتو نزدي.
در هين حال بود كه خانم ويزلي با فرياد داخل باغ اومد و گفت :واي بچه ها غول زير شيرواني فرار كرده و داره مي ياد پايين فرار كنيد.
هري تازه در حال بلند شدن از زمين بود كه ناگهان حس كرد داره به حالت برعكس به هوا مي ره به سرعت سرشو برگردوند وبا ديدن غول كه اونو بلند كرده بود گفت:واي..چندش منو بگذار زمين .
وطلسم غول كشي رو كه لوپين بهش ياد داده بود اجرا كرد وغول كه در حال مرگ بود هري رو رها كرد وهري كه با مخ به زمين خورد عقلش اومد سره جاش.

وای چه اواخواهر شدن همه

الان من نقد کنم!؟
واسه خندیدن همینجوری خوب بود نسبتا ولی از نظر هری پاتری بودن....!!!!

حرف خاصی ندارم بگم...هم خوبی داشت هم بدی ولی فکر میکنم بهتره نقد نکنم!


ویرایش شده توسط چو چانگ در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۴ ۱۳:۲۲:۵۵



Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۹:۵۳ یکشنبه ۳ تیر ۱۳۸۶

saye


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۲۷ شنبه ۲۶ خرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۸:۵۸ یکشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۸۷
از جزیره ی آدمخورا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 7
آفلاین
مسئول عزيز توضيح منو در زير داستان بخونيد.با تشكر!
----------------------------------------------------------------------------
هري به همراه رون و هرميون در كنار جاده زيبايي كه تابلوي دره گودريك در كنارش خود نمايي ميكرد ظاهر شدند.هرميون آن طرف جاده را نشان داد و رو به هري گفت:واي بايد همين جا باشه.
هري به سمتي كه هرميون نشان داد نگاه كرد در مقابل او خانه نيمه خرابه و متروكي قرار داشت.با ديدن ساختمان گويي دستي نامري گلويش را فشار داد با صداي آرام رو به رون وهرميون گفت:آره طبق گفته هاي لوپين همين جاست و قبر پدر و مادرم پشت ساختمونه.
پس به سمت خانه حركت كرد و رون و هرميون كه با ديدن چهره هري ناراحت شده بودند به دنبالش راه افتادند.اطراف ساختمان خانه با بوته هاي بلند پوشيده شده بودهري درحالي كه داشت از ميان بوته بزرگي رد مي شدناگهان ايساد وبه رون و هرميون گفت:هي بچه ها اونجا رو نگاه كنيد.
درقسمتي از پشت ساختمان دو مرد بودند يكي كوتاه وخپل كه با حالتي جانور مانند در حال جستجو بين خاك بود وديگري قد بلند با موهاي روغن زده كه از دو طرف صورتش آويخته بود. هري با ديدن او نفرت تمام وجودش را پر كرد.آن مرد كسي نبود جز اسنيپ و ديگري پيتر پتي گرو.اسنيپ بالاي سر پيتر ايستاده بود وبا حالت هميشگي به پيتر گفت: لرد سياه با فرستادن تو موش كثيف ميخواست كار من زودتر انجام بگيره ولي اين جور كه به نظر ميرسه تو هم مثله پاتر به هيچ دردي نمي خوري.
هري زير لب زمزمه كرد:خائن
وبه سمت اسنيپ حمله كرد اما در ميانه راه رون وهرميون به زحمت موفق شدن هري رو نگه دارن .هري كه شدت براي رهايي بازوانش از دست آن دو تقلا مي كرد به آنها گفت:ولم كنين بزارين خودم بكشمش.
اسنيپ كه بر اثر صدا متوجه آنها شد به سمت آن سه برگشت وگفت:هري پاتر الان داشتم راجع به تواناييهاي تو با پيتر حرف مي زدم حتما اومدي تا قبر پدر از خود راضي ومادر گندزادتوببيني حيف كه من سعادت كشتنشونو نداشتم.
هري كه از شدت عصبانيت در حال انفجار بود با قدرتي عجيب رون و هرميون را عقب زد و در حالي كه به سمت اسنيپ ميرفت چوبدستي اش را بيرون كشيد ولي قبل از اينكه كاري انجام بده اسنيپ وپيتر به همراه شئ براقي كه از زمين پيدا شده بود نا پديد شدند.
----------------------------------------------------------------------------------
يه توضيح كوچولو براي مسئول تائيد:من ديشب كه اومدم تصوير جديد هنوز گذاشته نشوده بود به همين دليل راجع عكس قبلي نوشتم !اكه ميشه همين رو قبول كنيد! با تشكرا

هوم عیبی نداره ولی دیگه یدونه بسه دو تا نزن!
نسبتا پست خوبی بود....اندازش هم مناسب بود...
یه پیشنهاد!
دیالوگها رو تو یه خط جدید بنویس! مثلا اینطوری:

ناگهان ايستاد وبه رون و هرميون گفت:
- هي بچه ها اونجا رو نگاه كنيد!

یکی هم متن گفتاری و نوشتاری رو قاطی نکن...میتونه از کیفیت پست کم کنه! مثلا اینجا این مشکل رو داشت:
چوبدستي اش را بيرون كشيد ولي قبل از اينكه كاري انجام بده اسنیپ و پیتر به همراه......ناپدید شدند.

در زمینه پاراگراف بندی پست خیلی خوبی شده بود!!!

و آخرین حرف این که...تند نویسی بعضی وقتها باعث میشه بعضی حروف و فاصله ها جا بیفتن! و در نتیجه بعضی جاهای پست نامفهوم بشه! بهتره یکی دوبار آخرسر پست رو بخونی تا اینجور اشکالهای کوچیک اصلاح بشه!

تایید شد! میتونی معرفی شخصیت بکنی!


ویرایش شده توسط melonia_N.M در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۳ ۱۰:۱۱:۰۷
ویرایش شده توسط چو چانگ در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۴ ۱:۵۷:۱۴



Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۲:۴۶ یکشنبه ۳ تیر ۱۳۸۶

چو چانگ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۰ دوشنبه ۱۵ تیر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۵:۲۷ دوشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۷
از کنار مک!!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1777
آفلاین
عکس جدید!

عکس!

یه توضیحی راجع به این بدم...
اونی که خیلی گنده ست و سمت چپ تصویره و یه کیسه هم دستشه رو میتونین هر غولی تصور کنین... از هاگرید و گراوپ گرفته تا گرگ رئیس قبیله غولها...!

اونی هم که سر و تهه(!) و سمت راسته هم هری پاتره! (میتونه جیمز پاتر هم باشه...اگه کسی سوژه جالبی واسش سراغ داره!)

دیدم نقاش یخورده زیادی ناشی بوده گفتم یه توضیحی بدم


[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]


Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۲۱:۱۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۸۶

کیمیا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۵ یکشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۱:۵۵ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۸۶
از هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
پیام: 9
آفلاین
هري براي بار آخر پس از مرگ دامبلدور به خانه خاله اش باز گشته بود ودر انتظار نامه رون بود تا او را به پناهگاه دعوت كند. حدود پنج روز از برگشتن هري به خانه خاله اش مي گذشت اما هري از اتاقش بيرون نمي آمدوخاله و شوهر خاله اش براي بيرون آوردن او از اتاقش هيچ علاقه اي نشان نمي دادند وهري از آنها بسيار متشكر بود چون مي خواست تنها در باره كارهاي آينده اش يعني پيدا كردن جان پيچ ها و درس خواندن سال آخر در مدرسه اي كه ديگر در آن دامبلدور تنها آرامش بخش هري وجود نداشت فكر كند .اما هري هر لحظه كه در اين باره فكر مي كرد بغض گلويش را مي گرفت و اشك از چشمانش جاري مي شد.با خود فكر مي كرد كه چرا دامبلدور او را با طلسم قفل بدن جادو كرد مگر هري نمي توانست به او كمك كند يا نمي خواست به هري هيچ آسيبي برسد چون هري تنها اميد جامعه جادوگري بود.هري حدود دو ساعت در روز پنجم به اين موضوع فكر كرده بود كه ناگهان حس كرد دست راستش مي سوزد ميسوزد به دستش نگاه كرد نوشته روي دستش داشت كمرنگ تر مي شد اما سوزش دستش مربوط به آن نوشته نبود مربوط به هدويك جغد هري بود كه برايش نامه آورده بود و به دست هري نوك مي زد . هري با عجله نامه را از پاي هدويك باز كرد ودر اين هنگام به هدويك گفت : هدويك يه لحظه صبر كن شايد لازم بشه جواب اين نامه رو ببري. هري اين را گفت و نامه را باز كرد دستخط خرچنگ قورباغه رون بود كه نوشته بود: هري وسايلتو جمع كن بابام از وزارتخونه يه ماشين گرفته گفته حدود ساعت شش مياد دنبالت. هري به ساعت نگاه كرد ساعت پنج نيم بود هري هل شد بلند شد تا وسايلش را جمع جوركند اما يادش آمد كه از روزي كه آمده اصلا چمدانش را باز نكرده بود و همه وسايلش داخل چمدانش بود خيالش راحت شد نشت تا بقيه نامه را بخواند. هري . هرميون هم اينجاست. راستي عروسي بيل وفلور هم دو هفته ديگه ست .هل نكن اگه كه فكر ميكني رداي شب قديميت خوب نيست بيا اينجا مامانم برات ميدوزه يا ميريم به كوچه دربه داغون شده دياگون. خب ديگه خدافظ تا شب .مي بينمت. هري يكبار ديگر نامه را از اول تا آخر خواند و خنده بر روي لبش نشت پس بيل خوب شده بود. هري نامه رو كنار گذاشت و هدويك را داخل قفس گذاشت و به هدويك گفت. گفت نيم ساعت ديگه مي ريم پناهگاه پس فعلا اين تو باش. هري اين را به هدويك گفت ودر قفس و بست و به طبقه پايين رفت تا به خاله و شوهر خاله اش بگويد كه دارد ساعت شش مي رود و احتمالا ديگر هرگز به آنجا بر نمي گردد. وقتي كه هري وارد هال شد سلام كرد همه از جا پريدند . هري گفت ببخشيد من مي خواستم بگم كه من ساعت شش دارم مي رم و احتمالا ديگه به اينجا بر نمي گردم خدافظ. عمو ورنون گفت: به به. به به چشممون به جمالتون روشن شد. حالا كجا ميري ؟و چرا اينقدر ناراحتي . نه اينكه برامون مهم باشه ها نه فقط از روي كنجكاوي. هري گفت: ميرم خونه دوستم رون ويزلي وناراحتيمم براي اينكه كه دامبلدور مرده. هري اين جمله را با بغض گفت و با عجله به سوي در رفت تا در را باز كند چون زنگ به صدا در آمده بود.همين كه هري در را باز كرد آقاي ويزلي راديد كه با لبخند گفت سلام هري عجله كن هري گفت چشم و با عجله به سوي اتاقش رفت تا چمدانش و قفس هدويك را بياورد. هري به زحمت آنها را برداشت چون هردويشان سنگين بودند و تازه هري بايد جا رويش را هم با خود مي برد كه آقاي ويزلي وارد اتاقش شد و گفت: هري اونها رو بزار زمين. همين كه هري اونها رو زمين گذاشت و دهانش را باز كرد تا بگويد براي چه . آقاي ويزلي آنها را غيب كرده بود هري گفت: -وسايلم كو . - آقاي ويزلي گفت تو پناهگاه حالا هم زود باش بريم . هري هم را افتاد و آقاي ويزلي هم به دنبالش رفت هري هم پله ها را دوتا يكي پايين آمد و گفت : خدافظ عمو. خاله و دادلي .خدافظ خونه. و رفت. همين كه هري پايش را داخل آشپزخانه پناهگاه گذاشت رون .هرميون وجيني با جيغ و ويغ از او استقبال كردند. خانم ويزلي هم مانند هميشه به او نگاه كرد و گفت : واي هري تو اين پنج روز چند كيلو لاغر شدي. هري خنديد و گفت :راستي بيل كجاست ؟ همه باهم گفتند :سر كاره. ناگهان رون دست هري را گرفت و با عجله به اتاق پرسي برد. هري گفت :اينجا واسه چي . رون گفت : تو كه ديگه برنمي گردي خونه خالت پس همه ما به اين نتيجه رسيديم كه تو اينجا پيش ما زندگي كني. هري گفت آخه كه رون دهنش را با طلسم صدا خفه كن جادو كرد و شروع كرد به خنديدن ولي دوباره طلسم را باطل كرد كه هري پرسيد: مگه اجازه داريم جادو كنيم . رون گفت : آره ديگه و خنديد . اين دو هفته مثل برق گذشت و هري همين كه چشم بر هم زد ديد كه داخل يك تالار بزرگ در عروسي بيل و فلور شركت ميكند. كه خواهر هاي عروس و داماد ساقدوش بودند با لباس صورتي و طلايي. هري چشم ديگري بر هم زد.يك هفته ديگر هم گذشت و ديدكه چهار جغدي براي هر كدامشان يك بسته خيلي بزرگ آورده بود هر جغد جلوي يكي از آنها فرود آمد و پايشان را بالا گرفتند تا در آن پول بريزند . هري گفت: اين ديگه چيه. رون گفت: روش جديد خريد كتابهاست ديگه لازم نيست كه بريم كوچه دياگون كتابها رو ميارن تو خونه تحويل مي دن حالا زود باش بيست گاليون بنداز تو كيف چرميش و كتاباتو از پاش وا كن . شما در تاپیک بازی با کلمات تایید نشدید.بعد از تایید میتونید دوباره این پست رو ارسال کنید تا خوانده و در صورت لزوم تایید بشه.موفق باشی


ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۲ ۱۴:۰۳:۰۹








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.