هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: بحبوحه ای در سیاهی
پیام زده شده در: ۱۴:۵۳ شنبه ۲۹ دی ۱۳۸۶
#16

باب آگدنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۳۹ جمعه ۱۳ آبان ۱۳۹۰
از گروه همیشه پیروز گریفیندور
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 527
آفلاین
ای لرد به امید این که از ما قبول کنی.
برای لرد و تمامی مرگخواران همیشه پیروز.
اشتباه من؟اشتباه من؟تو چطور میتونی اینو بگی؟ در تمام اون روزهایی که تو بخاطر اون اشتباه و خودخواهی کثیفت تو اون آزکابان نشسته بودی و آب خنک میخوردی این من بودم که داشتم زیر شکنجه و ناسزاهای لرد له میشدم. من. منی که تو این ماها یک خواب خوب هم نداشتم یک پلک روهم دیگه نزاشتم.اون وقت تو..تو...

اشک از چشمانش جاری شد.دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره.اینهمه روزها بامیدش نشسته بود و حالا این جوری شد؟ دستانش میلرزیدند.با نامیدی به سمت صندلی چوبی رفت و به آرامی نشست.

لوسیوس رویش را به وی کرد و با پرخاش گفت:

تو زندان نشسته بودم و آبخنک میخوردم؟؟؟ آره.اتفاقا به چندتا از دیوانه سازها هم گفته بودم بیان تو سلولم پارتی راه بندازیم.تو دیگه چرا؟؟؟تو دیگه چرا اینو میگی؟منو باش فکر میکردم....

__ تو بیخود فکر میکردی.....

نارسیسا بلند شد.تمامی وجودش میلرزید.

__ تو بیخود فکر میکردی....تو و اون اربابت باعث تمام اینایین.شما پسرمو از من گرفتید....شما...

چوبش را گرفت.دستش را بالا برد و لوسیوس را هدف قرار داده و تصمیم گرفت برای آخرین بار اسم این ورد را بگویید :آواداکدابرا
نور سبزی خانه را روشن کرد و چندی بعد این جسد لوسیوس بود که بر پایش افتاده بود.

هق هق گریه نارسیسا تمام خونه را فرا گرفت. گونهایش از اشک خیس و دلش از غم پر بود.
ولی این تنها غم نبود.نفرت هم بود دلسوزی هم بود.

غم از دست دادن پسرش،نفرت از شوهرش که وی را تنها گذاشته و وی را مقصر مرگ دراکو میدانست و دلسوزی برای خودش. خودش که لوسیوس را قهرمان قصه هایش میدانست.خودش که تمامی این روزها،تمامی این روزهای خائن با یاد آوردن اسمی که حال برایش معنی نداشت آرامی داده بود.خودش که هنوز بعد از عمری شوهرش را نشناخته بود.افسوس که نشناخته بود.
افسوس که نشناخته بود.


ویرایش شده توسط باب آگدن در تاریخ ۱۳۸۶/۱۰/۲۹ ۲۲:۴۹:۳۲
ویرایش شده توسط باب آگدن در تاریخ ۱۳۸۶/۱۰/۲۹ ۲۲:۵۶:۰۵



Re: بحبوحه ای در سیاهی
پیام زده شده در: ۱۷:۵۹ شنبه ۲۲ دی ۱۳۸۶
#15

سارا اوانز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۶ شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۴:۳۵ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از بالای سر جسد ولدی!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 993
آفلاین
با احترام تقديم به همه محفلي ها و ياران سفيد!

_ چي گفتي؟
_ ارباب مارو عفو كنيد!
_ يعني...يعني خانه ريدل از دست رفت؟
_ اونا ظرف يك ساعت خانه ريدل رو تصرف كردند...ارباب ما رو ببخشيد!

ولدمورت بروي صندلي كنار شومينه نشست... چهره اش از درماندگي زياد حكايت مي كرد... با خشم به بليز كه بروي زمين زانو زده بود و سرش پايين بود مي نگريست:
_فقط چند ساعت اونجا رو ترك كردم! ببينيد چي كار كرديد؟ از اول هم نبايد شما رو به عنوان مرگ خوار مي پذيرفتم...اين از تو كه معلوم نيست داستان زندگي خودتو از راديو محفل پخش كردي يا داستان اون دختره رو! اونم از آگدن خرفت كه هنوز سواد خوندن نداره!

بليز سكوت كرد... حق با لرد سياه بود... ولدمورت پرسيد :
_ حالا اون موقع كي نگهبان خانه ريدل بوده؟
_ بارتي كراوچ و ايگور كاركاروف!
_ كجان؟
_ ايگور كه رفته تو دفتر مديريتش توي هاگوارتز قايم شده هيچ كس رو هم اونجا راه نمي ده! بارتي هم معلوم نيست كجاست... ما حدس مي زنيم محفلي ها به عنوان اسير گرفته باشنش!

ولدمورت خشمگين از روي صندلي بلند شد و نعره كشيد :
_ مرگ خواراي بوقي ارزشي! همتون بريد بيرون! بريد تنهام بزاريد... خانه اجدادي من رو به دست اونا سپرديد...شما لياقت در كنار من بودن رو نداريد...همتون يه مشت ترسوي مفت خوريد!

بليز كه سر تا پايش مي لرزيد تنها به سرعت توانست اتاق را ترك كند. بايد چه ميكرد؟ تنهايي كه كاري از دستش ساخته نبود...سايرين نيز همه سوراخ سمبه اي پيدا كرده و خود را از نظر ها پنهان كرده بودند... آخر ولدمورت حقيقت را مي گفت... كدام يك از آنان حاضر شده بودند در زمان حمله محفل به خانه ريدل قدم جلو بگذارند و از ارباب خود دفاع كنند؟؟
هيچ كدام...آخر آن ها در حد همان توصيفات ولدمورت بودند...!!

خانه اربابي مالفوي ها هنوز از فرياد هاي ولدمورت مي لرزيد... ديگر كاري از دستش بر نمي آمد!



Re: بحبوحه ای در سیاهی
پیام زده شده در: ۱۸:۱۶ یکشنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۶
#14

پرسی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۸ سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۱:۲۱:۵۷ یکشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۹
از تو میپرسند !!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 3757
آفلاین
با احترام تقدیم به لرد سیاه

باران شروع به باریدن کرده بود . باد چنگ می انداخت و تنها خواسته اش این بود که زمین را از جا بکند ، درختان پوسیده و کهن به جان یکدیگر افتاده بودند . از جنگل صدای شیون زنی که با عجز و لابه خواستار جلوگیری از مرگ تنها فرزندش بود به گوش می رسید ؛ غرش باد آوازهای خاموشی را افسار گسیخته کرده بود و رشته های عریض باران آسمان تیره را به زمین گل آلود می دوخت . برق کماکان در حال کشیدن نقشه مورد نظرش روی آسمان بود و مادامی که ایده اش درست از آب در نمی آمد با رعد ناراحتی خود را نمایان میکرد .

دو جادوگر ردا سیاه و چوبدستی به دست ، ماندانگاس فلچر را به اعماق جنگل می بردند . او شنل خاکستری رنگی به دور گردنش پیچیده و کیف دستی رنگ و رو رفته زنانه ای از پشتش آویزان بود . بی اعتنا به باد و بوران و جادوگر و جنگل و درختان تهدید کننده و چوبدستی و مرگ ، پاهای لختش را به آب می زد و قد و هیکل متناسب و کوتاهش را با قدم هایی آهسته و کوتاه به جلو می کشید و زیر چشمی جادوگر قد بلندی را که کنار او راه می رفت و چوبدستی ای که اندازه گردنش بود و از آن چکه چکه آب می آمد تماشا می کرد .

جادوگر همراهش ، پرسی ویزلی از او کینه ای عمیق و نفرت انگیز در دل داشت و در تمام مسیر با حرف های نیش دار و ناسزاهای مورد علاقه اش او را می آزرد .

« فقط به خاطر لرد سیاه ... شک نکن که فقط به خاطر لرد سیاه بود که حاضر نشدم چوبدستی رو به زحمت بندازم و یه باریکه پرتوی سبز رنگه مامانیش رو به خاطر تو حروم کنم ... حیف که میخوایم جای اون احمقه ابله رو پیدا کنیم و گرنه اصلا علاقه ای به این ندارم که کودنی مثل تو رو دنبال خودمون این ور و اون ور بکشیم ... حیف ! حیف که این آخرین باری هست که کسی رو لو میدی !! »

جادوگری که کمی جلوتر حرکت میکرد ، با صدای خش دار و کشداری ماندانگاس را مورد خطاب قرار داد و با بی میلی گفت : شرط می بندم که الان به تنها چیزی که فکر میکنی اینه که سریع تر ما رو به خواستمون برسونی و متواری بشی و روز از نو حقوق وزارت از نو ؛ حیف ... حیف که هیچ احساس گناهی توی وجودت راه نداره ... تو هم مثل اون سیریوس بلک بزدل ... یا سارا اوانزه خاله زنک باز ؛ میخوای که سریعتر اونو لو بدی و تق ! غیب شی دانگ !

ساعتی بعد

- همین جاست !

پرسی که با شگفتی کلبه محقر و کوچکی را می نگریست با لحن دل نشینی گفت : امیدوارم که راست گفته باشی عزیزم ! و گرنه فکر نمیکنم که برای لرد خوشایند باشه و نیم نگاهی به جادوگر مقابلش کرد و ادامه داد : اینطور نیست بلیز ؟

جادوگری که نامش بلیز بود ، سری تکان داد و با حرکت ملایم چوبدستی اش درب اتاق را در هم کوبید و وارد کلبه شدند ... دقایقی که گویا به ساعت ها می انجامید از کلبه خارج شدند ... ماندان نه ! این بار کسی که در تیر رس چوبدستی پرسی بود ، آلبوس دامبلدور بود ... قدرتمند ترین جادوگر قرن !

باد با زوزه های دردناکش درب کوچک تک پنجره چوبی کلبه را در هم کوبید ، موهای موج دار ماندانگاس در رژه باد میرقصیدند و چشمان نیمه بازش گرد و غباری که از پنجره وارد کلبه میشد را رویت میکرد و دهان بازش نشان از اعتراض بود ، شاید اعتراض به آخرین تهدید های سرد و خشک پرسی ... جسم بی ارزشش روی کف پوش اتاق بی حرکت مانده بود و روحش در دنیایی دیگر سیر میکرد ... او مرده بود !


چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری


Re: بحبوحه ای در سیاهی
پیام زده شده در: ۱۵:۴۶ دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۶
#13

دیوید پاتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۹ چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۶:۳۷ پنجشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۳
از آزکابان فرار کردم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 97
آفلاین
لرد کمی جلو آمد و مستقیم روبروی سلستینا ایستاد. سلستینا نفس سرد لرد را بر روی صورتش احساس می کرد.
لرد: من از اولش هم می دونستم که تو رو نباید بفرستم.
قلب سلستینا در پشت میله های زندان سینه اش به شدت می تپید.
لرد: می دونی ما می تونستیم از اون هم استفاده کنیم؟
طپش قلب سلستینا تند تر شد.
لرد: می دونی الان همه رفتند که اونو نجات بدن.
اخم های سلستینا به خاطر تعجب کمی در هم رفت.
لرد: پرسی الان در خطره و به نظر من تو [داد می زند] مسئولش هستی.
سلستینا نفسش را خالی کرد: اما ارباب
لرد: خفه شو. من حتی می دونم که آمبریج رو کشتی.
سلستینا: اما ارباب اون می خواست جیغ بزنه و همه رو خبر کنه.
لرد: یعنی تو نمی تونستی دهنش رو ببندی؟ ما الان نیمفادورا رو می خوایم و پرسی که گرفتار شده.
سلستینا: یک لحظه اجازه بدید ارباب.
سلستینا برگشت و ...


[c


Re: بحبوحه ای در سیاهی
پیام زده شده در: ۹:۱۲ شنبه ۹ تیر ۱۳۸۶
#12

سلسیتنا واربکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۷ دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱:۰۶ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۲
از قبرستون!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 125
آفلاین
جین دولورس آمبریج به قتل رسیده است.رنگ سلستینا به سفیدی گچ شد...
رابستن با چشمانی گرد شده از سلستینا پرسید:تو اون رو کشتی؟احمق میدونی اگه لرد بفهمه حسابت با کرام الکاتبینه؟آخه چرا همچین کار احمقانه ای کرد؟
سلستینا با عصبانیت گفت:چیکار میتونستم بکنم؟اون خپل همینطوری زل زده بود به من و ...
سوزش دستش اجازه ادامه حرف زدن به او نداد و رابستن هم دستش سوخته بود پوزخندی زد و به سلستینا گفت:تو مُردی خانوم کوچولو!لرد ازمون خواسته برگردیم.
رابستن که دید چیزی نمانده سلستینا پس بیفتد فوری ادامه داد:البته ممکن هم هست کار دیگه ای داشته باشه ها!شاید فقط خواسته ما رو ببینه.
رابستن خودش هم فهمید چه حرف نامربوطی زده و بدون حرف دیگری ناپدید شد و سلستینا هم بلافاصله ناپدید شد و به این اندیشید که چگونه میتواند برای لرد توضیح دهد که عامل دستگیری یکی از مرگخوارانش است؟
/./././././././././././.
لرد با صدای سرد و بیروحش دستورات جدیدی را به مرگخواران داد:خب.رابستن.رودولف و بلا میرن تا تانکس رو بیارن و در این میون از حمایت فورتسکیو برخوردارن.حسن مصطفی،رباستین لسترنج و سامانتا ولدمورت میرن تا پرسی رو نجات بدن.در ضمن ایگور و آنتونین و تئودور هم میرن به کلبه ایگور و منتظر کاراگاهان میشن.و تو سلستینا.همینجا میمونی تا من یه سری سوال ازت بپرسم.
همه با صدای پاقی ناپدید شدند و سلستینا لرزان و رنگ پریده به لرد نگاه کرد...


[url=http://i18.tinypic.com/62gd2fc.gif]عضو تیم پ


Re: بحبوحه ای در سیاهی
پیام زده شده در: ۲۰:۰۶ جمعه ۸ تیر ۱۳۸۶
#11

ایگور کارکاروفold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۳ شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۰۶ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 3124
آفلاین
-ببین پرسی،بعد از ورود تو به دسته مرگخواران،پدر و مادرت حسابی خجالت زده شدند و الان هم یکجای نا معلوم زندگی میکنند!اگر میخواستی جاسوسی کنی برای چی خبر ندادی؟حداقل به من میگفتی!
-یکدفعه ای شد قربان،کاش میتوانستم جبران ... .
-ساکت،چجوری این مشکل را حل کنیم؟حالا هیچکی حرفتو باور نمیکنه!

بوومب!

صدایی وحشتناک از بیرون دفتر وزیر بلند شد و مردی با صدای لرزان و بلند گفت:
-قربان،داولیش طلسم شد!من اشتباهی او را یه جای مرگخوار گرفتم و طلسمش کردم!

وزیر با خشونت ایستاد و در جواب او گفت:
-باشه،اگر پادوردش را بلد نیستی،ببرش سنت مانگو!سریع باش!به دو نفر هم بگو بیان اینجا کارشون دارم!

او دوباره مقابل پرسی نشست و گفت:
-همه صحبت هات و خبرهایی رو که داری اول برای من و بعد برای پیام امروز میگی!شاید بتوان کاری کرد!
-قربان،من پیشنهاد دیگه ای دارم!چطوره محل اختفای کارکاروف رو بهتون بگم و وقتی دستگیرش کردید،جامعه جادوگری دوباره به من اعتماد میکنند!

وزیر با حرکت سر موافقت کرد و پرسی آدرس را به او داد..بعد از ده دقیقه توضیحات تمام شد و وزیر با دو نفر کارگاه دیگر به طرف آدرس پیش رفتند!

-پرسی ببخشید!ولی مجبورم!
او رفت و با وردی در را قفل کرد!حالا پرسی تنها در اتاق بسته نشسته بود...!


ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۸ ۲۰:۱۶:۲۷

بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین



Re: بحبوحه ای در سیاهی
پیام زده شده در: ۱۹:۲۲ جمعه ۸ تیر ۱۳۸۶
#10

پرسی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۸ سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۱:۲۱:۵۷ یکشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۹
از تو میپرسند !!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 3757
آفلاین
این را گفت و پرسی را کشان کشان به سمت دفتر وزیر سحر و جادو برد !

در دفتر وزیر

اسکریم جیور : شاید غیر منتظره اومدم ، ولی خوب میخواستم ببینم برای چی ! چرا تو به سمت ا ... ا ... اسمشو نبر رفتی ؟ من که به اندازه کافی حامی تو بودم !

پرسی که فرصت را مناسب میدید ، در حالیکه به آرامی نشان سیاه روی دستش را نوازش میکرد ، گفت : جناب وزیر ، معلومه که شما بهترین و بزرگترین حامی من بودید و هستید ، ولی من میخواستم که بتونم درست و حسابی جاسوسی کنم ، باید وزارت سحر و جادو از همه کارهای اونها خبر داشته باشه ! ولی میبینید که گیر افتادم !

وزیر سحر و جادو ...


چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری


Re: بحبوحه ای در سیاهی
پیام زده شده در: ۱۶:۴۱ چهارشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۶
#9

پرسی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۸ سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۱:۲۱:۵۷ یکشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۹
از تو میپرسند !!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 3757
آفلاین
چند آرور همزمان به سمت پرسي هجوم بردند ؛ بعد از گذشت زمان کوتاهي پرسي با حالت عجيبي وسط سالن اصلي وزارت ايستاده بود ، گويا طناب هاي ضخيم نامرئي سراسر بدن او را احاطه کرده بودند .
مودي که چهره اش راضي تر از چند دقيقه قبل به نظر ميرسيد ، با صداي بم و کشداري گفت : بهتر شد ، شکلبوت ! لطفا !
کينگزلي که هنوز بهت زده بود ، به آرامي به سمت پرسي ويزلي رفت و همراه با چند تن از آرور هاي ديگر او را به سمت زندان اضطراري وزارت بردند ؛ بعد از گذشت زمان کوتاهي وزير سحر و جادو سراسيمه وارد سالن اصلي وزارت خانه شد ، با صداي بلندي که به فرياد کودکانه شباهت داشت ، گفت : صبر کنيد !

نگاه همه حاضران به سمت وزير سحر و جادو سوق داده شد ، او کمي جلوتر آمد ، از کنار کينگزلي گذشت و مقابل پرسي قرار گرفت .
اسکريم جيور : آزادش کنيد ؛ ميخوام که صحبتي با ويزلي داشته باشم !
مودي با عصبانيت در حالي که ميلنگيد به سمت وزير آمد و با صداي رسايي گفت : روفوس ! اون رو در حال ارتکاب جرم دستگير کردم ، فکر نميکنم نيازي باشه که به غير از دادگاه عالي ، در دفتر خودت باهاش صحبت کني !

اسکريم جيور بر خلاف چهره بشاش و سر حال هميشگي اش ، اين بار بسيار مضطرب و سراسيمه بود ؛ الستور ، فراموش نکن که ويزلي دستيار وزير جادوگريه ! و مدت زيادي که در وزارت کار ميکنهفکر نميکنم مشکلي داشته باشه !

اين را گفت و ...


چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری


Re: بحبوحه ای در سیاهی
پیام زده شده در: ۶:۵۴ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۸۶
#8

پرسی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۸ سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۱:۲۱:۵۷ یکشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۹
از تو میپرسند !!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 3757
آفلاین
یک مقدار ویرایش شد !

برای اینکه یه مقدار موضوع جمع و جور واضح تر بشه من ترتیب گفتگو ها رو عوض میکنم و یک موضوع واحد درست میکنم ...


پرسی بی دفاع در مرکز توجه هزاران کاراگاه قرار داشت ، چه اتفاقی از این بدتر ! تنها چیزی که در آن لحظه به ذهنش خطور میکرد این بود که به لرد سیاه خبر دهد ؛ دستش را به آرامی به سمت بازویش آورد و نشان سیاه را لمس کرد .


خانه ریدل ها ...
لرد سیاه : فورتسکیو ویزلی الان خبر داد که توی وزارت گرفتار شده ، سریعتر به تابلوت بره ، من امروز به تانکس نیاز دارم .
فورتسکیو تعظیمی کرد و با صدای پاق خفیفی آپارت کرد .
آرامینتا که گویا منتظر اتمام ملاقات لرد سیاه و فورتسکیو بود با شنیدن صدای آپارات با عجله وارد اتاق لرد سیاه شد .
آرامینتا : لرد سیاه ، متوجه شدید که ؟ حالا دستور چی هست ؟
لرد سیاه با صدای کش داری گفت : به مرگخوارا خبر بده که سریعتر برگردند !


وزارتخانه ...
کینگزلی که پشت الستور ایستاده بود با صدای زیر و بمی که تنها الستور قادر به شنیدن آن بود گفت : ولی مودی ، این که برودریکه !

مودی لبخندی زد که باعث کج و کوله تر شدن صورتش شد ؛ چوبدستی اش را بلند و کرد و گفت : تغییر شکل بده !

با اینکه جمعیت کثیری در سالن اصلی وزارت جمع شده بودند ولی سکوت مرگباری سالن طویل وزارت رو دربر گرفته بود ؛ لحظه ای نفس ها در سینه حبس ، صدای قرچی به گوش رسید و برودریک بود شروع به لرزش کرد ، کلاهش از روی صورتش افتاد ، زخم روی گونه اش از بین رفت ، موهای خاکستری رنگش به رنگ قهوه ای روشن متمایل شد !

تا اینکه بله ! اکنون تنها آثاری که از برودریک مانده بود ، کلاه رنگ و رو رفته و بارانی ضخیمش بود ، پرسی ویزلی با دهان باز بین جمعیت چند هزار نفری جادوگر بی سلاح ایستاده بود . چه اتفاق غیر منتظره ای ! پرسی ویزلی ، منشی دون پایه وزیر سحر و جادو به عنوان یک مجرم دستگیر شده بود .

تنها چیزی که به او امید میداد این بود که مطمئنا با خبری که برای لرد سیاه فرستاده بود مرگخواران به سمت خانه ریدل ها رهسپار شده بودند و دیگر شاهد گرفتاری آنان نبود ! کاش میتوانست خودش هم آپارات کند .

مودی با صدای گرفته ای فریاد زد : دستگیرش کنید !



شما میتونید این موضوع رو بنویسد که چطور پرسی دستگیر میشه ، و هم میتونید از خانه ریدل ها ادامه بدید که چطور مرگخواران برمیگردند و چه صحبتهایی بینشون در خانه ریدل ها رد و بدل میشه و ...

موفق باشید


چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری


Re: بحبوحه ای در سیاهی
پیام زده شده در: ۲۱:۱۰ جمعه ۱۸ خرداد ۱۳۸۶
#7

سلسیتنا واربکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۷ دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱:۰۶ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۲
از قبرستون!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 125
آفلاین
((تو باید به کمک مرگخوارای من بری و جای تانکس رو بهشون بگی.))
فورتسکیو با تعجب پرسید:ولی خب چرا جاش رو بگم لرد؟چرا خودم اون رو نیارم؟
لرد با لحن ملایمی گفت:برای این که تو در نظر دیگران یه مرده هستی ابله!
فورتسکیو این بار با تعجب بیشتری پرسید:خب من میتونم معجون...
لرد که کم کم داشت حوصله اش سر میرفت گفت:تو هنوز یه جسم ناقص داری و تا یه ماه دیگه زودتر قدرتمند نمیشی.چطور کسی که هنوز جسم اصلیش رو نداره میخواد تغییر شکل بده؟
فورتسکیو دیگر چیزی نگفت و به توضیحات لرد گوش فرا داد...
====
سلستینا به سرعت میدوید که ناگهان کسی او را صدا کرد:خانم آمبریج؟
سلستینا با بیچارگی برگشت.باب آگدن رو به روی او بود.هردو با کنجکاوی دیگری را برانداز میکردند.سلستینا داشت از خود میپرسید که آیا او لوسیوس مالفوی است یا خیر؟اگر اشتباه میکرد تمام ماموریت به همراه زندگی او به انتها میرسید.پس از مکثی به اندازه یک ابدیت باب آگدن به آرامی پرسید:واربک؟
سلستینا نفسی آسوده کشید.هم به خاطر این که مجبور نشده بود خود قدم پیش بگذارد و هم به خاطر این که بالاخره یک انسان آشنا یافته بود.در حالی که از ته دل خوشحال بود با بد خلقی گفت:رابستن.شاید من آمبریج واقعی بودم.اون وقت همه چی خراب میشد.مواظب باش لطفا!
رابستن اخم کرد.از این که یک تازه وارد به او تذکر دهد هیچ خوشش نمیامد.قبل از آن که او اعتراض کند صدایی طنین انداز شد:توجه!توجه!هیچ کس حق خروج از وزات خانه را ندارد.همه افراد حاضر باید در سالن عمومی جمع شوند.این اعلام یک وضعیت اضطراری است.جین دولورس آمبریج به قتل رسیده است.رنگ سلستینا به سفیدی گچ شد.
====
همان لحظه.برخورد مودی و پرسی:
مودی نگاهی مشکوک به او انداخت:پس دولورس به قتل رسیده.تو میدونی کی این کار رو کرده بود؟
پرسی با لکنت گفت:ن...ن...نه.نمیدونم.
مودی با لبخندی وسیع فریاد زد:اکسپلیارموس!ولی من میدونم پرسی ویزلی!
پرسی بی دفاع در مرکز توجه هزاران کاراگاه قرار داشت...


ویرایش شده توسط سلسیتنا واربک در تاریخ ۱۳۸۶/۳/۱۸ ۲۱:۱۴:۰۵
ویرایش شده توسط سلسیتنا واربک در تاریخ ۱۳۸۶/۳/۱۸ ۲۱:۲۹:۵۶

[url=http://i18.tinypic.com/62gd2fc.gif]عضو تیم پ







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.