هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۰:۰۶ سه شنبه ۱۹ تیر ۱۳۸۶

سلسیتنا واربکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۷ دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱:۰۶ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۲
از قبرستون!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 125
آفلاین
دامبلدور برگشت:بله دوشیزه لسترنج؟مشکل درسی دارید؟
بلاتریکس به رودولف اشاره کرد که مانتی رو کش بره و با لبخندی به درازای ریش دامبلدور گفت:خب...من...ما...یه مشکل کوچیک درسی...مواظب بچه ام باش خره!
جمله آخر رو وقتی رودولف داشت کله مانتی رو محکم میکشید گفت که البته دامبلدور با چشمای گردش بهش خیره شد:ببخشید چی گفتی؟
ایگور فوری ماسمالی کرد:منظورش اینه که اسم کتابی که ما توش به سوال برخوردیم این بود:مواظب بچه ام باش خره!
دامبلدور مانتی رو که تا نصفه بیرون اومده بود دوباره چپوند تو جیبش:خب سوالتون.
آنی مونی:چیمون؟
دامبل:سوال.سوالی که داشتید.
بلا در حالی که به رودولف اشاره میکنه که امشب مانتی قراره اون رو بخوره ادامه داد:بله.راستش ما سوالمون...سوالمون...
در این لحظه یک اتفاق تاریخی میفته که در کتاب های کهن تاریخی ثبت میشه.یه فکر بکر به ذهن بلیز خطور میکنه.بنابراین با حالتی شرمسارانه سرش رو پایین انداخت و رفت جلوی دامبلدور ایستاد و گفت:
_:بچه ها ببخشید ولی من دیگه نمیتونم طاقت بیارم.باید راستش رو بگم.
بی توجه به نگاه های خشانت بار بلا و فک افتاده ایگور و آنی مونی و موی جویده شده رودولف که مانتی داشت به حالت دو نقطه دی میخورد گفت:راستش پروفسور ما میخواستیم بگیم که به نظرتون اینطوری به خانوما کادو دادن یه ذره خز نشده؟!
دامبل:بله؟


[url=http://i18.tinypic.com/62gd2fc.gif]عضو تیم پ


Re: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۱۸:۵۱ یکشنبه ۱۷ تیر ۱۳۸۶

بلاتریکس  لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۰:۱۴ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 195
آفلاین
ملت اسلی درحالیکه از دردرسر جدیدی که بوجود آمده بود به شدت ابراز شادی و سرور میکردند به گروههای مختلف تقسیم شده و برای پیدا کردن مانتی و دوست گوشتخوارش در هاگوارتز پخش شدند.

تلاشهای رودولف برای اینکه با بلاتریکس در یک گروه قرار نگیرد بی نتیجه ماند و بلاتریکس به همراه رودولف و بلیز و ایگور وآنی مونی بطرف راهروی طبقه سوم حرکت کردند.

-رودولف...به محض اینکه مانتی رو پیدا کنم تو رو به خوردش میشدم.اصلا وجود تو برای این بچه بد آموزی داره.بی عرضه بار میاد.
-هر چی تو بگی عزیزم.
-هر چی نارسیسا و مادرم گفتن این رودولف درست بشو نیست بیا زن گری بک شو گوش نکردم...حالا حقمه..باید تحمل کنم....
- هرچی تو بگی عزیزم ...

بلیز و آنی مونی و ایگور از مقادیر زیادی پنبه در گوشهایشانم استفاده کرده بودند و خوشبختانه از شنیدن صحبتهای فوق خصوصی بلاتریکس و رودولف در امان ماندند.
توقف ناگهانی بلیز باعث شد بلا فعلا بحث با رودولف را فراموش کند.
-چی شد؟بچم در خطره..داری استراحت میکنی؟
بلیز با دقت به اطراف نگاه کرد.
-فکر میکنم یه صدایی شنیدم.
آنی مونی سرخ شد:چیزه..آخه من زیاد شام نخوردم .....فقط غذای ایوان و بلیز و رابستنو خوردم.اسنیپ هم دلش سوخت و نصف شامشو داد به من.بعد رفتم تالار گریف و غذای استرجس و یکی دونفر دیگه رو هم خوردم.همین.این طرفا غذا پیدا نمیشه؟.
-نه بابا...یه صدایی مثل صدای سوت بود.
- تو که درحالت عادی هم چیزی نمیشنوی..چه برسه به الان که پنبه تو گوشات گذاشتی.

بلیز با حرکت دست ایگور را ساکت کرد.حق با بلیز بود.صدای سوت نزدیک و نزدیکتر میشد.
هر پنج نفر پشت مجسمه شوالیه سیاه پنهان شدند.

-آنی مونی پات دیده میشه.توچرا نمیتونی قایم بشی؟اصلا تو برو بیرون.الان همه ما رو لو میدی.

آنی مونی توسط ملت خائن اسلی به وسط راهرو پرتاب شد.درست درهمین لحظه منبع صدای سوت رسید.

-اوه..مونتاگ..تو این وقت شب اینجا چیکار میکنی؟
آنی مونی زیر چشمی نگاهی به ملت اسلی کرد.چهار چوب دستی به طرز تهدید آمیزی بطرفش گرفته شده بود
.
-چیزی نیست پروفسور دامبلدور...من..من داشتم فکر میکردم بهتره هری پاترو پیدا کنم و کمی دلداریش بدم.آخه امروز روز مادره و اون بیچاره مادر نداره.وااای..چه فاجعه غم انگیزی.

پروفسور دامبلدوردستی به ریشش کشید و در حالیکه چیزهایی راجع به اشتباهات کلاه گروهبندی زمزمه میکرد دور شد.
ملت اسلی با دور شدن دامبلدور نفس راحتی کشیدند و از مخفیگاه خارج شدند.

-بهانه بهتری پیدا نکردی؟تو آبروی ملت اصیل و خشن اسلی رو بردی.
آنی مونی لبخندی زد.
-ممکنه...ولی عوضش مانتی و گل گوشتخوارو پیدا کردم.
ملت به اطراف نگاه کردند.
-کو..کجاست؟
آنی مونی به راهرویی که پروفسور دامبلدور وارد آن شده بود اشاره کرد.

-فکر کنم دامبلدور هدیه ای رو که میخواست به مک گونگال بده پیدا کرده..مانتی تو جیب چپش بود و گلی تو جیب راستش...
-بلاتریکس در حالیکه مراسم مخصوص اسلی ها(تو سر زدن)را اجرا میکرد به دنبال دامبلدور دوید...
-پرووووفسوووور...صبر کنین..من یه اشکال درسی دارم..اگه حل نشه امشب خوابم نمیبره..جون گودریک صبر کنین...
ملت اسلی هم با عجله به دنبال بلا رفتند.


عضو اتحاد اسلیترین

تصویر کوچک شده


Re: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۱۸:۰۴ یکشنبه ۱۷ تیر ۱۳۸۶

سوروس اسنیپold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۰ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۰:۴۸ جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۸۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 94
آفلاین
لرد همونطور که بسیار عصبانی بوده از تالار خارج میشه.
بلیز:خوشبختانه به خیر گذشت.ولی من آخر نفهمیدم این فاطی پاتر که لرد می گفت کی بود!!
بلا:ببینم رودلف تو چطور جرئت کردی روز زن رو فراموش کنی؟میکشمت؟آوادا...
به این ترتیب پس از سه ثانیه آرامش و سکوت تالار اسلیترین دوباره به حالت عادی بر میگرده

........................ساعت دو بعد از نصف شب.............................
صدایی از خوابگاه دختران به گوش میرسه
بلا:جیییییییییییییییییییییییییییییغ
بعدش صدایی از خوابگاه پسرا به گوش میرسه
رودلف:جیییییییییییییییییییییییغ !!عزیزم به ریش مرلین قسم انقدر مشغله کاری زیاد بود که یادم رفت.
بلا از درون تالار دختران:جیییییییییییییییییییییییغ رودلف میکشمت
رابستن که در اثر جیغ های متوالی بیدار شده بوده:می خواید من برم ببینم اوضاع تو خوابگاه دخترا چجوره.
رودلف:نخیر ،لازم نکرده خانم من اونجاست.خوش ندارم اونورا ببینمت
در حالی که رودلف حسابی غیرتی شده بوده دوباره صدایی از تالار دختران به گوش میرسه
بلا:ای ملت اسلی بلند شید وضعیت خطرناکه

........................5 دقیقه بعد تالار اسلی............................
ملت اسلی که پس از جیغ و داد های متوالی و هشدار بلا از خواب بیدار شدن و در اثر خمیازه دهنشون به اندازه دو متر باز بوده در وسط تالار جمع شدن. در همین لحظه بلا در حالی که خشم وجودش رو فرا گرفته میرسه
رودلف:من آماده شکنجه ام
بلا در حالی که داد میزده و بغضی در گلوش جمع شده:رودلف میکشمت،کو بچم؟کو مانتی عزیزم؟کجاااااااست؟
ملت:وای،مانتی گم شده
بلا در حالی که خیلی عصبانی بوده:از همین لحظه شروع بکنید به گشتن دنبال مانتی هرکی کم کاری بکنه خودم میکشمش.
بنابراین ملت اسلی در عملیات فوق انتحاری جستجوی برای یافتن مانتی رو در تالار اسلیترین شروع میکنن.که بلیز که کلا حس چنین کارهایی رو نداره به سمت تلوزیون(وسیله ای ماگلی) میره.
تو فکر بلیز:الان تلوزیون فیلمای بی نامووسی میزاره
و به این ترتیب تلویزیون رو روشن میکنه.اما قبل از اینکه بخواد شبکه رو تغییر بده خبری توجهش رو جلب میکنه
بلیز:ملت بیاید پیداشون کردم
ملت دور تلوزیون جمع میشن و تلوزیون عکس مانتی رو نشون میده که در حال خوردن یک جادوگره و گل گوشتخوار هم کنارش وایساده
گوینده اخبار:امروز صبح "مانتیمورت رودلف لسترانج" به همراه گل گوشتخوار همراهش سه نفر از مشتریان بی گناه را در دهکده هاگزمید درسته قورت دادند.مانتیمورت دلیل اینکه این چنین پرخاش گر شده را بی توجهی های پدرش "رودلف" نسبت به او میداند................
بلا بلند فریاد میزده:رودلف!!!می کشمت
گوینده:....این دو کودک پس دستگیری به کانون اصلاح و تربیت هاگزمید فرستاده شدند اما ساعاتی بعد در حالی که نصف جمعیت کانون را خورده بودند فرار کردند.طبق آخرین گزارشات رسیده این دو نفر آخرین بار اطراف مدرسه هاگوارتز دیده شدند
بلا:قبل از اینکه دامبل پیداشون کنه ،باید پیداشون کنیم؟
ملت اسلی:


تصویر کوچک شده


Re: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۰:۱۸ جمعه ۱۵ تیر ۱۳۸۶

رودولف لسترنجس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۲۴ سه شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۴۰ دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۷
از یک مکان مخوف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 351
آفلاین
رودولف اندکی در غور تفکرفرومیرود وبعد یکی ازاین لامپها بالای سرش روشن میشود:
-راستش مانتی داشت میرفت بیرون وآوازی درمورد آبنبات سفید میخواند...لرد مونداره...ای وای بدبخت شدیم مانتی لرد رو بجای آبنبات خورد!
همه ملت اسلی دودستی توی سرخودمیزنند واسنیپ برای دامبلدور که ازاین حرکت درکف مانده توضیح میدهد:
-این یک نوع مراسم سنتی است که ملت اسلی در روزهای مهم انجام میدهند وبیانگر دیدگاه روح بزرگ تالار اسلی درمورد بدیهای جهان است وبدین صورت ملت اسلی دودستی میزنند توی سر بدیهای جهان!!!
دامبلدور:
اعضای تالار اسلی به سرعت دورهم جمع میشوند تادرمورد این فاجعه تصمیم گیری کنند!
----حیاط قلعه----
-نون؟(ترجمه:داری چی میخوری مانتی؟)
-آبنبات نعنائی...میخوری؟
-نون!(ترجمه:خیلی دوست دارم مرسی!)
مانتی ازیک پاکت آبنبات یک مشت به گل گوشتخوار بلیزمیدهد وباهم مشغول تماشای کوئیدیچ میشوند:
-مانتی ورزش دوست داره...دنبال غذا دویدن مانتی دوست داره!
-نون!(ترجمه:منهم دوست دارم ولی دنبال کردن غذاهای پرنده واقعا کار سخت ودشواری است وباید برای خودمان یک جاروی پرنده بخریم چون معمولا بازیکنان کوئیدیچ لذیذترهستند!!!)
-گلی-نام خودمانی گل گوشتخوار بلیز-بیا بریم هاگزمید...مانتی خوراکیهای درحال خرید دوست داره!
-نون!!!(ترجمه:بزن بریم)
------داخل تالار------
اعضای اسلی هنوز دورهم جمع شده اند ولی هدف اصلی تقریبا فراموش شده است چون ملت خشانت پرور اسلی مشغول تماشای دعوای خانوادگی رودولف وبلاتریکس هستند
-که حالا روززن یادت میره؟
-عزیزم ببخشید مشغله فکریم زیاد بود یادم رفت!
-یک مشغله فکری نشونت بدم...کروشیو!
-الهی!
ملت اسلی مشغول فیلم برداری با موبایلهای خود ازاین صحنه های زیبا هستند...عده ای مشغول درست کردن بی تربیتی فیل میباشند وعده ای دور گوشی nokia n95 یکی از اعضای تالار جمع شده اند:
ملت دور گوشی:اوووووووو تکنولوژِی!!!
فرد گوشی دار:
در همین احوالات دامبلدور که سرانجام از وحشی بازیهای این جمعیت خسته شده است بلندمیشود که برود:
-من رفتم!
ملت اسلی: خوب برو!
دامبلدور با دلی شکسته وقلبی چسب زخم زده تالار اسلی را ترک میکند وملت اسلی بشدت ناراحت میشوند:
ملت اسلی:
در همین احوالات ناگهان آنی مونی از جای خود بلندمیشود:
-ماچکارمیکنیک؟ماازهدف خود دورمانده ایم...مالردخویش رااز دست داده ایم...مانتیمورت لردرابجای آبنبات خورده!ماباید به کمک لرد برویم...ماباید لردخودرا نجات بدهیم...ماباید آخ!!!!
-من از سخنرانی های زیادی خوشم نمیاد،دفعه دیگه هم این پشمک رو بیارید تو تالار میدم مانتی بخورتتون!
ملت همه به لردسیاه که درپارچه سفیدی پیچیده شده خیره میشوند...یعنی مانتی لرد را نخورده؟پس لرد کجابود؟


ویرایش شده توسط رودولف در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۱۵ ۲:۲۰:۱۷

بزودی در این مکان یک امضایی بگذاریم که ملت کف کنند!!!


Re: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۱۶:۴۸ پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۳۸۶

سوروس اسنیپold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۰ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۰:۴۸ جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۸۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 94
آفلاین
ملت اسلی در حال تفکر بودند که چطور این عملیات فوق غیر ممکن رو در روز روشن جلوی چشم دامبل انجام دهند که ناگهان که در یک لحظه لرد به هوش آمد
لرد:ای ملت عقل کل،منو نمیتونید ببرید.برید اسنیپ رو بیارید.من خوب بشم پدر اینی که پیشنهاد داد منو ببرید در میارم.
و دوباره در حالی که دستش رو روی قلبش گذاشته بود به حالت اول بر میگرده.ملت اسلی پارچه ای بر روی لرد میکشن و به سرعت به سمت دخمه اسنیپ میرن.
....................در راه....................
در حالی که ملت اسلی میدویدند تا خودشون رو به دخمه اسنیپ برسونن دمبلدور در حالی که لبخندی بر لب داشته جلوشون ظاهر میشه
دامبل:چه عجله ای،آقای زابینی میتونم بپرسم با این عجله کجا میرید.
بلیز که خیلی ترسیده:همش تقصیر ایناست،آقا ما از اولم گفتیم این کارو نکنیم.
دامبل:کدوم کار؟؟
رودلف:میدونید یعنی چیزه.....امروز روز زنه شما چیزی کادو گرفتید
دامبل:من هرگونه ارتباطم رو با مینروای عزیزم.یعنی چیزه با خانم مک گونگال تکذیب میکنم.چطور جرئت می کنید به من همچین تهمت بزرگی بزنید.
ملت اسلی:
دامبل:خوب من خیلی کار دارم.شما چرا وایستادید برید به کارتون برسید دیگه.
ملت پس از عبور از دامبل در به سرعت حرکت میکنن تا به دخمه میرسن و بدون هیچ در زدنی وارد دخمه میشن و اسنیپ رو در حالی که بر روی صندلی نشسته و پاهاش بر روی میز انداخته میبینن.اسنیپ به سرعت خودشو جمع و جور میکنه.
اسنیپ:کی گفته بدون در زدن بیاید داخل؟؟50 امتیاز از گریفیندور کم میشه.
بلیز:راستش ...راستش....
اسنیپ در حالی که سراسیمه شده.:ذهنتو خوندم بدویین بریم ببینم چی کار میتونم براتون بکنم.
و به این ترتیب اسنیپ ملت اسلی به سمت تالار میرن
................................درون تالار........................
ملت به سرعت وارد تالار میشن و پس از دیدن تالار به این شکل در میان
اسنیپ:سلام جناب دامبلدور اینجا چی کار می کنید.
دامبلدور در حالی که بر روی یکی از صندلی ها لم داده بوده و هیچ اثری از پارچه و لرد نبوده جواب میده:بله بچه ها گفتن روز زنه،من هم گفتم حالا که اوونا قضیه من و مک گونگال رو میدونن بیام باهاشون مشورت کنم که بره مینروا چی بخرم
ملت در به این طرف و اوون طرف نگاه میکردن و دنبال لرد بودن.
بلیز:ببخشید جناب دامبلدور شما یک چیز سفید ندیدید
آلبوس:نه
در همین لحظه بلا در حالی که به دنبال لرد میگشته یک فکری بهذهنش خطور میکنه و به طرف رودلف میره
بلا:ببینم رودلف تو میدونستی روز زنه بره من هیچی نخریدی.مانتی کجایی بیای حساب این باباتو برسی؟؟
بلا در حالیکه صداش رو آروم تر میکنه که دامبلدور نشنوه ادامه میده:کو مانتی!!!نکنه لرد رو خورده باشه؟؟


ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۱۴ ۱۷:۵۹:۰۶
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۱۴ ۱۸:۰۱:۲۶

تصویر کوچک شده


Re: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۱۴:۱۵ پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۳۸۶

بلاتریکس  لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۰:۱۴ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 195
آفلاین
لرد با دیدن این صحنه واقعا حالش بد شد.

-نه...شماها چیکار دارین میکنین؟جلونیایین..میکشم همتونو...آواداکداورام آماده اس....کافیه یک قدم دیگه جلوتر بیایین...آوادا....

لردفرصت نکردجمله اش را تمام کند.دستش را روی قلبش(یا جاییکه اصولا باید قلب میبود)گذاشت و روی زمین افتاد.

ملت اسلی سراسیمه بطرف لرد دویدند.
رودولف درحالیکه مانتی از موهایش آویزان شده بود با ترس و لرز سرش را روی قلب لرد گذاشت.

-دیپ دیش...دیپ دیش...دیپ دیریش....تلق..تولوق..بمب..

-اینجا به جز صدای تپش قلب هر صدایی میاد. به نظر من لرد سکته کرده.
بلاتریکس مانتی را به همراه یک دسته مو از سر رودولف جدا کرد.
-نه..به نظر من شوکه شده.چشماشو بین..بازه.
بلیز اشک ریزان چشمان لرد را بست.
-ای..لرد...سرورم..ارباب جان...زنده ای؟هورکراکسی چیزی نداری تو جیبت؟

لرد عکس العملی نشان نداد.
ملت اسلی متوجه بودند که در صورتیکه بلایی به سر لرد بیایید با ملت مرگخوار طرف خواهند بود.

مانتی از فرصت استفاده کرد و یکی از پاهای لرد را تا زانو درسته قورت داد و بلافاصله دچار حالت تهوع شد...
-ماااااااامااااان....

بلاتریکس پای لرد را از دهان مانتی خارج کرد.
-عزیزم چند بار باید بهت بگم اول جورابشو در بیار.میکروب داره.

بلیز قلب و مغز و فشار خون و قند و چربی خون لرد را کنترل کرد.
- من که سر در نیاوردم..تنها راهش اینه که فورا ببریمش سنت مانگو..

بلاتریکس پای بلیز را به مانتی نشان داد.
- چی داری میگی؟سرمونو بندازیم پایین بریم سنت مانگو بگیم ببخشید لرد سیاه حالش بده.کمی سکته کرده یا یه همچین چیزی.میشه معاینه اش کنین؟

آناکین به لرد نگاهی کرد.

-به نظر من همینجا هم میشه معالجه اش کرد..
-منظورت پامفریه؟اون جز دو سه تا گل و گیاه چیزی بلد نیست.میزنه لرد جامعه رو میکشه.
-نه منظورم پروفسور اسنیپه..اون معجون ساز فوق العاده ایه..حتما میدونه باید چیکار کنه.

بلیز که در حال فرار از دست مانتی بود فریاد زد:نه...نمیشه.پروفسور اسنیپ معلوم نیست این وریه یا اون وری.محفلیه یا مرگخوار.

بلاتریکس به آناکین کمک کرد که لرد را از روی زمینبلند کند.
- فعلا که این وریه..یعنی طرف ماست..تا فرصت هست باید ببریمش پیش اسنیپ..ولی مشکل اینجاست که چطوری؟؟؟

ملت اسلی:


ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۱۴ ۱۴:۲۱:۰۵

عضو اتحاد اسلیترین

تصویر کوچک شده


Re: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۱۳:۱۲ پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۳۸۶

اسلیترین

ایوان روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۲:۴۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
پیام: 1363
آفلاین
بلیز:لرد اون به شما خیانت کرد...
آنی مونی:ببخشید ارباب،من از شما خوشتیپ تر بودم!
لرد میخواست همه را بکشد!دستش را به طرف چوب دستی اش برد تا همه طلسم کند که ناگهان صدایی از دور دست گفت:آواداکداوارا....
لرد فریادی کشید و از جا پرید.احساس کرد که محکم به کف سنگی زمین خورده است.آرام چشمانش را باز کرد و خود را در وسط تالار اسلیترین در میان موجی از اسلیترینی های متعجب یافت!لرد چند لحظه همان جا کف تالار فکر کرد و بعد با حرکتی سریع از جا بلند شد.
رودولف که دستی به چانه اش میکشید گفت:ارباب،فکر کنم کابوس میدیدین.توی خواب مدام فریاد می کشیدین!
لرد دستی به سرش کشید و بعد از اینکه مطمئن شد از موهای جلف آنی مونی بر روی سرش خبری نیست گفت:آره چیز مهمی نبود.یه کابوس معمولی بود.
سلسیتنا در حالی سعی میکرد خنده اش را مخفی کند گفت:ببخشید لرد راستی فاطی کیه؟
لرد:اهم...اهم....اهم...!فاطی؟فاطی کیه؟دیگه نشنوم کسی این اسم رو جلوی من ببره ها!هر کی این اسم رو بیاره یه هفته شکنجه اش میدم!
لرد بعد از این سخنرانی کوتاه و پر جذبه نگاهی به اطراف انداخت تا به یاد بیاورد چه زمانی است و قرار بود چه کاری انجام دهد.بلا در حالی که با عصبانیت به رودولف حالی میکرد نخندد به لرد گفت:لرد شما گفته بودین میخواین چیز مهمی رو به ما بگین.ولی وقتی اومدین تالار از بس خسته بودین خوابتون برد.
لرد میخواست دستی به سرش بکشد ولی متوجه شد که دستش از دفعه قبل روی سرش باقی مانده!برای همین دستش را به سرعت پایین آورد و گفت:آهم آره.شما هم برین جمع بشین وسط تالار،من میرم یه آبی به دست و صورتم میزنم بعد میام براتون سخنرانی میکنم!
همه بچه ها در وسط تالار جمع شدند و به لرد که به سمت دستشویی های تالار میرفت نگاه می کردند.آنی مونی با تعجب گفت:بچه ها به نظرتون لرد حالش خوبه؟
مانتی که در بغل رودولف بود و با علاقه به موهای آنی مونی نگاه می کرد گفت:عمو لرد مریض بود.
و بعد گاز بزرگی به موهای آنی مونی زد!بلاتریکس هم گفت:آره به نظرم لرد حالش بده.باید چیکار کنیم بچه ها؟...
لرد که سرش را تا گردن دورن آب یخ فرو برده بود و حسابی خواب از سرش پریده بود از دستشویی بیرون آمد تا به طرف تالار برود که در کمال تعجب صحنه ای عجیب را مشاهده کرد.لشکری از اسلیترینی ها با پارچ های اب قند و باد بزن و انواع شربت ها و داروهای گوناگون به سمتش در حرکت بودند...!


ویرایش شده توسط ایوان روزیه در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۱۴ ۱۳:۵۶:۲۱

تصویر کوچک شده


Re: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۱۱:۱۱ پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۳۸۶

اسلیترین، مرگخواران

بلیز زابینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۴۲ چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
از یخچال خانه ریدل
گروه:
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 1707
آفلاین
همون لحظه صدای جیغ و داد فاطی به گوش میرسه و بلافاصله در باز میشه. فاطی پاتر گریان وارد میشه و پشت سرش هم رابستن در حالی که جای تک تک انگشتای فاطی پاتر در یک طرف صورتش به رنگ قرمز دیده میشه نمایان میشه.
فاطی: جیییییییییییغ یکی بدادم برسه! مامانی بابایی!

لرد با دیدن این صحنه طاقت نمیراه و لنگه دمپایی خود را درآورده و به سمت رابستن هجوم میاره و شروع میکنه به کتک زدن اون!
لرد: حالا با فاطیم؟ بله؟
رابستن: ارباب اا؟ شمایین! این موها ... آخ نزن! به جان شما من فکر کردم دختره نفسش گرفته!

در طرفی دیگر:
بلیز: این آقائه که داره رابستن رو میزنه و خودشو تیپ لرد درست کرده کیه؟ همه موهاش ریخته تو صورتش! معلوم نیست!
رودولف: هوم تا حالا ندیدمش مال این دور و ورا نیست!
بلا: داره رابی رو میزنه بریم کمک رابی!
همه بچه های اسلیترین به علت ناآگاهی از هویت واقعی آن شخص موقشنگ چوبدستی های خود را کشیده و با جیغ و داد به سمت لرد هجوم میبرند!!!

در سویی دیگر آنی مونی که در اثر طلسم مشغول گیج زدنه در گوشه تالار ظاهر میشه در سویی دیگر فاطی پاتر هنوز در حال فرار است و چون حواسش به پشتشه آنی مونی رو نمیبینه و ...
- بووووووووووووووووووووووووم!
فاطی پاتر می ره تو بغله آنی مونی و با هم میخورن زمین و برای اولین بار فاطی و آنی مونی همدیگر رو میبینن!
فاطی: وای یک اسلیترینی کچل! من کچلا رو دوست دارم!
آنی مونی: منم هر کی که منو دوست داشته باشه دوست دارم!

در همون لحظه پدر و مادر فاطی به اضافه سکینه دور آنی مونی و خود فاطی جمع میشن.
فاطی: مامان من همینو پسندیدمش! هم کلش براقه تازه تو ... هم مو نداره! تازه تو حراجم هست بیست درصد تخفیم میدن ساخت چینم هست! اون لرد بوقی رفته مو کاشته خیلی جلف شده من آنی مونی رو میخوام! من میخوام شوهرم کچل باشه! من بچه های کچل میخوام!
آنی مونی و فاطی:bigkiss:

در سویی دیگر:
لرد به شدت اسلیترینی های یاغی را مورد ضرب و شتم قرار داده.
اسلیترینی ها: ارباب ما شما رو نشناختیم! ما رو عفو کنید! فکر کردیم یک گریفیه که با لباس مبدل وارد شده!
لرد: یعنی چی نشناختین؟ یعنی دمپایی منو ندیدید؟ همتونو شکنجه میکنم! شماها مایه ننگ منید ای بی ناموسای بوقی... تا یک سال حق ندارید غذا بخورید! یک ماهم حق ندارید بخوابید من شما رو به حبس ابد در دژ محکوم ... ماااااا!!!

همون لحظه چشم لرد به آنی مونی با شکل و شمایلی جدید می افته که دست در دست فاطی پاتر مشغول راز و نیاز هستند و پدر و مادر آنی مونی به شدت با پدر و مادر فاطی وارد صحبت شدن!
بابای آنی مونی: بله مسئله یک عمر زندگیه باید دقیق تصمیم گیری بشه!
بابای فاطی: آنی مونی واقعا جوان لایقیه!

لرد
بلیز: ارباب فاطی بهت خیانت کرد!
- کروشیووووووو!
- آینه! آخ!
ادامه دارد ....


ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۱۴ ۱۱:۲۰:۱۴



Re: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۱۰:۲۲ پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۳۸۶

آناکین مونتاگ old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۲ شنبه ۷ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۰۰:۲۴ چهارشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۹
از 127.0.0.1
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1402
آفلاین
لرد به شدت مشغول فکر کردن برای مو هاش بود فاطی پاتر و رابستن هم به شدت مشغول راز نیزا و ملت هم به شدت مشغول دید زدن و .... ( همه چیز تحت شدت زیادی انجام میشد)

در این جو پر فشار لرد نگاهش به آنی مونی میافته که به فرمان لرد توی آشپزخونه تالا مستقر شده و الان از زیر کار در رفته داره از پنجره دختر های توی حیاط قلعه رو دید میزنه ( تکذیب میشه) . البته چیزی که توجه لرد رو به خودش جلب کرده مو های به شدت خفن توپ و باحال و اند مدل و ... برادر آنی مونی بود ( مدل ورسوس)
لرد با خودش:
هوم این مو ها به درد این بوقی نمیخوره . باید یه جوری این موها رو ازش بگیرم و روی سر خودم قرارشون بدم . فهمیدیم باید چیکارش کنم
پایان لرد با خودش:دی

لرد: ای آنی مونی زود میری اون طرف تالار چوب دستی منو بر میدرای میاری

آنی مونی : چشم

دقیاقی بعد آنی مونی رفته و چوب دستی رو آورده و صحنه های بالای ۱۸ سال ذکر شده در تالار رو هم مشاهده کرده و میخواد این ها رو از لرد مخفی کنه و لرد هم میتونه ذهن خوانی کنی و خلاصه به شدت دردسر شده ( ریش مرلین لعنتت کنن رابستن با این دردسری که درست میکنی . به زن مردم چیار داری تو ؟)

خلاصه لرد چوبدستی رو تحویل میگیره و در یک عملیات انتهاری یه جوری آنی مونی رو طلم میکنه که ملت یه ماه تو کف بمونن و با یه جادویی که نمیدونم چی بود همه مو هخای این بدبخت بی نوای بیچاره ی مظلوم رو میکنه میچسبونه تو سر خودش و با یه سینی چای میپره وسط تالار یهو



Re: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۲۲:۱۵ چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۶

رابستن لسترنجold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۶ چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۵۲ یکشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۶
از آمپول می ترسم !!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 649
آفلاین
چند دقیقه بعد داخل تالار اسلی :
ملت جمع شدن و لرد پشت تریبون رفته و در حال سخنرانی میباشد ، لرد : این موضوع بسیار مهم است .حتی از کشتن پشمک و کله زخمی و نابودی محفل هم مهم تر میباشد .
ملت با تعجب به هم نگاه میکنن ، صدای زمزمه بلند میشه ، لرد : حضار گرامی لطفا خفه . حقیقتش من دیروز دندونم درد گرفت پاشدیم رفتیم دندون پذشکی...
بلیز : ارباب به سلامت باد ولی اون دندون پزشکیه نه دندون پذشکی.
لرد : جرویس ! کجا بودم ؟ آهان ...بعدش یه دختری رو از پشت مشاهده نمودم رفتم جلو سلام فرمودم ، جواب من را داد ، عرض کردم نام مبارک جنابعالی چست گفت فاطی ...فاطی پاتر ! خلاصه این که ما عاشق شدیم وفاطی هم یه ساعت دیگه میاد این جا واسه خواستگاری.
رابستن: ولی ارباب شما نباید عاشق بشین ، شما تنها چیزی که حالیتون نمیشه عشقه ، این خلاف قوانین رول پلیینگه !
لرد : رول پلیینگ دیگه سیخی چنده؟ من الآن عاشق شدم ومی خوام ازدواج کنم! حرفیه ؟
رابستن : ما چاکریم .
بدین سان ریک از ملت اسلی وظیفه ای را بر عهده اش گذاشتند تا این که وقتی زنگ در به صدا در آمد تالار عین دسته ی گل شده بود .

چند دقیقه بعد :
مادر و پدر فاطی ،سکینه پاتر واصغر پاتر ، روی مبل نشسته و به صورت دو نقطه دی دراومدن .
ولدی بسیار مظلومانه سرخود را پایین انداخته و در آشپرخانه قرار داشت و آماده بود تا برای مهمانان چایی ببرد .
بلا : فاطی جان تشریف نمی آرن .
سکینه پاتر : تو راه بود الآن دیگه میرسه ...بفرمایین اینم عکسش !
ملت اسلی دور بلا جمع میشن تا عکس را مشاهده بفرمایند .
_ اه اه عجب ایکبیریه !
_ خدا نکنه لرد خر بشه با این ازدواج کنه !
_ لرد زن ذلیل میشه وبعد هرچی این بگه لرد هم میگه چشم !
_ نچ نچ عجب خوشگله !
_ رودولف جان شما چیزی گفتی ؟
_ راستی رابستن کو ؟
ایوان این راگفت و به اطراف نگاه کرد ، بلافاصله ملت اسلی پا میشن تا دنبال رابستن بگردن ، تک تک اتاق هارا شروع به گشتن نمودند از اون ور لرد داخل آشپرخانه قرار داشت وآماده بود تا چایی بیاورد ، درهمان حال آینه ای از جیبش در آورد وبه صورتش خیره شد و کله ی کچلش به شکل عجیبی توی ذوقش زد ، یاد خاطرات تلخ گذشته افتاد و غمگین شد .

فلاش بک ، جوانی ولدی :
ملت : اه بچه ها اون کچله رو نگاه کنین .
ولدی : برو بچه ! من لرد ولدمورت هستم ! خلی خفن هستم ! همه باید از من بترسید ، الان با کمرنبد سیاهتون میکنم !
سپس کمربندش را در آورد تا آن ملت را به خاک وخون کشد ولی به محض این که کمربندش را درآورد شلوارش پایین افتاد .
ملت :
پایان فلش بک .

ولدی باخودش گفت : من هر طور شده باید واسه خودم مو درست کنم .
سپس از روی غریزه دستش را داخل جیبش کرد که ناگهان متوجه شد که چوبدستی اش در آنسوی تالار است ،ولدی : وای اگه الآن برم چوبم رو وردارم که ننه بابای فاطی منو میبینن وشاید از کله ی کچلم خششون نیاد ...چه خاکی تو سرم بریزم ؟

در آنسوی تالار:
صداهای مشکوکیوسی از اتاقی می آمد ، بلیز در را باز کرد وملت رابستن وفاطی رو دیدن که شدیدا در حال راز ونیاز بودن

ادامه دارد...


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۱۳ ۲۳:۰۹:۵۷








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.