هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۹:۰۱ جمعه ۱۰ اسفند ۱۳۸۶
#48

روبیوس هاگریدold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۸ دوشنبه ۶ اسفند ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۰:۱۹ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
از هاگوارتز ، کلبه ی خودم
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 157
آفلاین
آرایش گر : نه ! :no:
ولدی که چهره ای رمانتیک به خودش گرفته بود میگه : چــــــــرا عزیزم ؟!
آرایش گر : بازار کساده ، ماهی یه نفر میاد برای پیوند ، اگه من بیام دیگه باید در اینجا رو تخته کنم ، اصلا ولدی جونم خودت رو چرا ناراحت می کنی موهای دامبل که هست ریششم که هست برات پیوند میزنم مثل ماه شی .

دامبل عصبانی میشه و میگه : چرا از کیسه ی خلیفه می بخشی مگه خودت مو نداری ؟
آرایش گر : برای من فرقی نمی کنه ولدی جووووون اما همین الان یه مقاله خوندم که توش نوشته بود مو های افراد بالای صد سال خوش فرمی و حالت گیری خاصی داره .

ولدی : خاب ... خاب... حق با تو هستش ، من همیشه گفتم موهای دامبل بهترین بوده .

دامبلدور که چاره ای نداشت میگه باشه ولی به شرطی که از بین مرگ خوارات یک دماغ خوب هم برای من پیدا کنی چون دماغم یک سه و چهار باریه که شکسته ، ولدی هم قبول می کنه و میرن سراغ پیوند .

نیـــــــــــم ساعــــــــــت بعد -------- عمل پــیـــونــــــــد

دامبل به آرایش گر میگه : همشو کوتاه میکنی ؟
-آره دیگه اگه تازه همشو بزنم با ریشاتو شاید بازم واسه کله ی ولدی مو کم بیارم .
دامبل با شنیدن این جمله با یک حرکت غیر ورزشی دماغ ولدی رو گاز میگیره و میگه : من این موهامو با ریشامو از سن ده سالگی به بعد تا الان کوتاه نکردم اما الان به خاطر تو ... تویه کچل ، کچل ، کلاچه ، روغن کله پاچه موهامو بزنم .

آرایش گر یک دونه از اون پیش بند ها میبنده به گردن دامبل و شروع میکنه به چیدن موهاش .
دامبل : یک لحظه وایستا ببینم ... گفتی ریشمو میخوای کوتاه کنی ؟
آرایش گر: آره دیگه .
دامبل : گفته باشم ریشم از حالت آسلام در بیاد ، بروبچ محفلو میریزم اینجا ، در اینجا رو تخته کنن !!! :root2: :root2:
ولدی یه پس گردنی میزنه به دامبل و به آرایش گر میگه : تو کارتو بکن ، تکون خورد زنگ میزنم به برو بچ مرگ خوار بیان اینجا .



Re: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۲۰:۱۷ چهارشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۶
#47

الفیاس  دوج old2


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۵ چهارشنبه ۹ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۴:۱۴ یکشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 85
آفلاین
دامبلدور كه ديد اوضاع خرابه شروع كرد به صحبت كردن : آخه ولدي جون يه نگاه به خودت بنداز...
-آينه ها كه همه شكسته!
-خب ناسلامتي تو ولدمورتي درستشون كن...
ولدي يك آينه را درست مي كند اما مي تركد...
-خب اشكال نداره من برات توضيح ميدم چه شكلي هستي! اولا كلت تخم مرغيه, ثانيا دماغت كجه, ثالثا گوشات بزرگه, رابعا دهنت گشاده, خامسا ...
-خب بسه منظورت چيه؟
-منظورم اين كه كاشتن موي خالي كه فايده نداره, بايد هر تيكه از بدنت رو از يه جادوگر بگيري تا خوش تيپ بشي و من و محفلي ها يه دستي برات بالا بزنيم!
-ايول آلبوس جون حالا سريع موهات رو بده به من تا برم دماغ بلا رو بگيرم نه دماغ سيريوس بهتره!
آلبوس كه نمي خواست موهايش را از دست بدهد: نه تامي جون!!!! براي تو موهاي گريندل والد خوبه واقعا فتوژنيكت ميكنه!
آرايشگر:
-اما اون كه مرده!
-احمق همه ما مرديم!!!
-ااااااا...از كي تا حالا؟
-از وقتي ايرانسل اومده!
ولدي:
ولدي: پس من رفتم دنبال والد!
آلبوس:
ولدي: اما دامبل تو هم بايد با من بيايي تا بگي بعد از موي گريندل كيو انتخاب كنم. تو هم با يد با من بياي. ولدمورت به آرايشگر اشاره مي كند و ادامه مي دهد: اونجا بعد از اينكه موهاي گريندل جونو گرفتم برام پيوند ميزني!!!!!!


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


Re: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۸:۳۸ چهارشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۶
#46

باب آگدنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۳۹ جمعه ۱۳ آبان ۱۳۹۰
از گروه همیشه پیروز گریفیندور
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 527
آفلاین
برای فعال سازی و خاک گیری میتکانییییییییییم
_____________________
موضوع جدید:

در سلمانی باز شد.و مردی با کلاه سیاه وارد شد.

__ ها ها ها تو اینجا یگار میکنی تامی؟؟ تو که کچلی.میگم چرا این جوری شدی ؟اون کلاه مسخره چیه؟؟

لرد نگاه استکبارانه ای به آلبوس کرد و گفت:
من با این که این کلاه مسخره رو گذاشتم هم تو راه تمامی دخترا بهم نگاهای رمانتیک کردن. تو خودت چی میگی که همش این جا تلاپی و هنوز هم پشم و ریشت آویزونه؟

لرد مردی رو که روی صندلی نشسته بود رو با دستان توانمندش از صندلی انداخت و خودش رو صندلی نشست.
لرد:هوی یارو.من دیگه خسته شدم.برام باید مو بکاری.
سلمانی: آخه اگر من برای شما مو بکارم که دیگه وحشتناک نمیشی.اون وقت هیچ کس ازت نمیترسه.تو برا چی مو میخوای؟دیگه این کارا از شما گذشته.

لرد:میدونی من برا چی مو میخوام؟؟؟

و بعد کلاهش را برداشت.ناگهان نور کور کننده ای سلمانی را فرا گرفت.تمامی آینها شکست. شیشه با صدای پوففی تکه تکه شد.
لرد دوباره کلاهش رو گذاشت:

برای همین میخوام.کلم اینقدر کچله که اینهو آینس.تمامی نورهایی رو که میگیره رو بازتاب میکنه. یا برام مو میکاری یا یه جریوس ماکزیمم میزنم بری ته جهنم.

سلمانی: یا لرد من دارویی ندارم که کله شما رو مودار کنه.ولی میتونیم موهای یک نفر دیگه رو به موهاتون پیوند بزنیم.

لرد نگاهی به دامبلدور کرد:
دامبل:




Re: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۶:۳۹ چهارشنبه ۲۰ تیر ۱۳۸۶
#45

هرميون جين گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۷ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۰:۲۶ جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۹
از زمان های نه چندان دور
گروه:
کاربران عضو
پیام: 284
آفلاین
ولدمورت لگدي به پيتر زد.. پيتر با مغز خورد تو ديوار...ايول توهم ...مرسي قدرت
پيتر با زحمت از جا پاشد و عاجزانه.. به ولدي که بسيار غضب آلود بود نگاه کرد و گفت:ولدي جون ميشه منو از اين افتخار محروم کني که موهاتو درست کنم...وچشمانش را به اين حالت در آورد...
و لگد ديگري نوش جان کرد...در اينموقع بود که ساعت خواب شلمان به صدا در اومد...و شلمان همونجا خوابيد...واي ببخشيد داستان رو قاطي کردم بله ...در اينموقع بود که صداي قدم هاي فردي از پشت درهاي بسته به گوش رسيد....تق تق تق..پيتر..:به بالاي صندلي پريد وگلداني را به عنوان ميکرفون برداشت و فرياد زد:اونجا کيه کيه پشت او در کيه سايشو من ميبينم...

صداي کلفت و دو رگه ي مردي به گوش رسيد که سعي داشت صداي خود را نازک کند و با لحن مسخره اي گفت:منم مادرتون......وبا نعره اي ادامه داد:کي ميخواد با شه پيتر باز کن اين لامصبو(بابا بهروز وثوقي) ولدمورت به سرعت يک.پشه..پشت يه پرده قايم شد...مرد با لگد در رو وا کرد.و وارد شد.هيکل گلداني اش را رداي مشکي بلندي پوشانده بود دستمال يزدي به دور گردن داشت.دستي به سبيل هاي کلفتش کشيد وگفت:اين قرطي بازيا چيه مرد..چرا اداي ضيفه هارو در مياري؟بوي گل و بلبل مياد....اينجا چه خبره پيتر؟و انعکاس صدایش در فضا پیچید...اکووو اکووو اکوووو

پيتر که دست پاچه شده بود..همونجا رو صندلي دست به سينه نشست و زير لب گفت:ولدي من يه چک بخورم لو ميدم شرمنده ه ه.. ناگهان يکي از بلبل هاي روي سر ولدي شروع به جيغ جيغ کرد..ولدي با انگشتانش نوک پرنده را به هم چسباند..او در شرف خفه شدن بود..خفه شد..مرد..از قضا موقعي که ولدي دست خود را بالا اورده تا پرنده را بميراند...پرده حرکت کرده بود و اين از چشمان تيز بين..آن مرد مرسي هيکل دور نماند....,ولدي که از اين وضعيت هراس ناک خسته شده بود..از پشت پرده بيرون آمد..

مرد با ديدن ولدي به زمين افتاد و گفت:ارباب شما بوديد...من قصدي نداشتم...باور کنيد...با مردينانند اون پرنده ديگر اثري از گل و بلبل روي سر ولدي نبود چشمکي به پيتر زد و گفت:از مرگخوارا قديميه ..سوتي نده...ولدمورت صدايي صاف کرد و گفت:خب ديگه نکن لوس خودتو..پاشتو...مرد پاشد..به جونه بچه هام اين دامبل منو اغفال کرد ..ولدي ميدونم غصه نخور منم اومده بودم يه حالي از اين پيتر بگيرم الآنم ديگه ميخوام برم...

مرد که کرک و پرش ريخته بود گفت:حالا که تا اينجا اومديد..حيف اين تيپ به اين باحالي نيست بيايد مو هم بکاريد(بر وزن بیاید با طبیعت آشتی کنیم) ديگه...پيتر دست به کار شو..دانه ي سينره با چرک خيار و پرز گل عقاقي و تيغ کاکتوس با اون مواد اوليه رو قاطي کن.يه تيريپ شخصيت براي ولدي جون درست کن تا بر گردم..پيتر:
و ولدي با تمام توانش فرياد کشيد..نه ه ه ه ه ه ه


ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۲۰ ۱۶:۴۸:۴۷

ما به اوج باز می گردیم و بر تری گریفیندور را عملا ثابت می کنیم...منتظر باشید..


Re: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۷:۱۱ جمعه ۱۵ تیر ۱۳۸۶
#44

پروفسور سینیستراOld


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۲ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۶:۴۳ یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۱
از وقتی ایرانسل اومده!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 256
آفلاین
ناگهان روی سر ولد مورت انواع گلهای بنفشه و گل سرخ و گل های یاس شروع به رشد کردن می کندو بوی خوش آنها فضا را پر می کند . از پنجره های اتاق مرکز کاشت مو چند تا پروانه و بلبل وارد می شوند روی سر لرد می نشینند. فضای عطر آگین لرد را به حالت خلسه فرو می برد...

--------در رویاهای لرد ولدمورت----------


لرد از کنار جوی زلال رد می شود و پاهایش را در آب سرد و خنک فرو می برد. یک گل سرخ را می چیند را و با تمام وجود استشمام می کند.
-آه چقدر زندگی زیباست!!

در همین اثنا یک دختر چشم آهویی! به بالای چشمه می رود و به لرد لبخند می زند.لرد هم نیشش را با تمام وجود به این حالت باز می کند.
همون دختره چشم آهویی در حالی که از بالای چشمه آب بر می دارد یک کاغذ را توی آب ول می دهد. لرد ولد مورت هم کاغذ را از توی رودخانه بر می دارد و احساسی پروانه ای در او جریان پیدا می کند....قل ...قل ..قل!
کاغذ را باز می کند و نوشته ای با این مضمون می بیند.
شماره موبایل :
.... 091125
نا گهان احساس سردی می کند و دست به پیشانیش می کشد چیزی لزج در دستانش می آید. چشانش را باز می کند و یک بلبل را می بیند که با سرعت نور از تیر رس او خارج می شود. آوادا کداورای لرد به پاچه ی شلوار پیتر می خورد و دود می شود.

لرد : آه حداقل نذاشت شمار ه شو کامل ببینم!() یالا اینا رو از روی سر من وردار


ویرایش شده توسط پروفسور سینیسترا در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۱۵ ۱۸:۰۱:۲۲

ـ «خدا را دیدی؟»

ـ «خدا؟… دیوانه شده­ای؟… کجا ست؟»

ـ «همین که می­پرسی «کجاست؟»، یعنی نخواهی دید!… بگذریم!…»


Re: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۴:۵۵ پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۳۸۶
#43

آرتور ویزلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۳ پنجشنبه ۵ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۵:۲۳ جمعه ۲۹ بهمن ۱۳۹۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 390
آفلاین
لرد:پیتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر میکشمت.
پیتر: نه نه ارباب برای چی؟
لرد: قرار بود مو هامو درست کنی نه این که رو سرم باغچه درست کنی!
پیتر(در حالی که داره زهره ترک میشه): نه ارباب. اینا گلهای گوشت خوارند. برای مبارزه با محفلی ها بدرد می خورند.
لرد: من برای مبارزه با محفلی ها آواداکداورا رو دارم. زود این گلا رو از روی سرم بردار.
پیتر به فکر فرو میره. اگه با اسید از بین نرفتن شاید با باز از بین برن.برای همین میره و یه بطری مایع سفید کننده! میاره.
ارباب الان با یه شامپویه مخصوص این گلا رو از بین میبرم.
لرد: زود باش دیگه.
پیتر مایع سفید کننده رو گلها میریزه.
برای چندلحظه گلها از بین میرن.
پیتر: ارباب اون گلا رو برداشتم.
اما هنوز جملشو کامل نگفته بود که چیزه دیگری روی سر لرد شروع به رشد کرد.
...


ویرایش شده توسط آرتور ویزلی در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۱۴ ۱۸:۵۷:۰۵

عاقلان دانند...


Re: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۲:۱۵ پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۳۸۶
#42

سوروس اسنیپold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۰ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۰:۴۸ جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۸۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 94
آفلاین
موهای ولدی هر لحظه بزرگتر میشدن تا اینکه پیتر شروع به ریختن معجون ببو با شامپو پیاز و جعفری بر روی موهای لرد ولدی کرد.
پیتر:فکر کنم دیگه درست شد
در این حال تغییر شکل تار های موی لرد به طور خفنی آغاز شد و رنگ موی لرد به رنگ سبز تغییر کرد و پس از مدتی گل های گوشتخوار کوچکی بر روی تارهای موی ولدمورت جوانه زد.
پیتر:
ارباب:چی شد پیتر؟؟
پیتر که بسیار ترسیده بود:هیچی آخرشه فقط باید یه خورده موهای سرتون رو درست کنم اینجوری زشته برید تو خیابون
و به سمت قیچی باغبانی که در گوشه ای از مغازه بود رفت و اون رو برداشت و به طرف لرد رفت
لرد:با این؟؟
پیتر:قربان نترسید.از بس که موهاتون محکم و خوبه نمیشه با این قیچی معمولیا کوتاهش کرد
و شروع به قیچی کردن گل های گوشتخوار کرد اما هر گلی رو که قیچی میکرد یکی جاش در میومد
تو فکر پیتر:فقط با اسید میشه اینا رو کشت
پیتر:قربان میخوام یه خورده به سرتون جل(املای درستش رو بلدیم فقط دکمش رو تو کیبورد نداریم) بزنم فقط جلش مخصوصه ممکنه یه خورده سرتون بسوزه.
لرد:زود باش میخوام قیافه خوش تیپمو تو آینه ببینم
پیتر در حالی که یک شیشه پر اسید قوی در دست داشت به سمت گل های گوشتخوار رفت و روی گل ها خالی کرد.اما گل های گوشتخوار همه ی اسید ها رو بدون کوچکترین مشکلی نوش جان کردند.
پیتر:
گل های گوشتخوار: تصویر کوچک شده
لرد:پیتر احساس میکنم یه جونورایی رو سرم در حال راه رفتن هستن
پیتر: تصویر کوچک شده
در همین لحظه یکی از گل های گوشتخوار خم شد و درست مقابل چشمان لرد قرار گرفت:
لرد:تو کی هستی
گل گوشتخوار که به نظر میرسید قدرت تکلم داره:من لرد ولدمورتم
لرد:جییییییییییییییییییییغ
پیتر:جییییییییییییییییییغ
گل گوشتخوار جو گیر شده:جیییییییییییییییییغ


ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۱۴ ۱۳:۰۲:۲۹

تصویر کوچک شده


Re: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۶:۴۳ پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۳۸۶
#41

الیور وود قدیم


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۰ دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۴۱ یکشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۴
از دور
گروه:
کاربران عضو
پیام: 321
آفلاین
یا لطیف

پیتر با سرعت به اتاقش برگشت . نوشته ی روی کاغذ لحظه از ذهنش خارج نمی شد .
اضافه شدن هر يک از مواد چلغوز پرندگان، اَن آدميزاد و سرگين جانوران به معجون زيبايي مو سبب رشد غیر طبیعی مو و تغییر شکل اصلی تار های مو می شود.

پیتر در فکر فرو رفته بود که در اتاق با شدت باز شد و مردی با قیافه ای عجیب وارد اتاق شد .مرد شنل سیاه بلندی به تن داشت و کلاهش را تا روی بینی جلو کشیده بود . پیتر نگاهی به سر و وضع مرد انداخت و با عصبانیت گفت : مگه رو در ننوشته تعطیل !!! برو بیرون !
مرد کلاهش را برداشت .
پیتر : ها ! خوب نرو بیرون !
ولدمورت سرش را به طرف پیتر خم کرد و گفت : نگاه کن چه بلایی سر موهام آوردی .
پیتر سرش را به طرف لرد خم کرد و گفت : اتفاق خاصی که نیافتاده ، فقط قطر موهاتون یکم زیاد تر شده ، مده روزه ارباب !
لرد یقه ی پیتر را در دستش گرفت و گفت : یکم ؟! به این می گی یکم ؟! هر کدوم حد اقل به اندازه ی یه گالیون قطر دارن ! من تو رو می کشم !
پیتر : نه ارباب من درستش می کنم ! فقط یه محلول ببو به همراه شامپو پیاز و جعفری( ) می خواد ! دیگه درست می شه !


ویرایش شده توسط الیور وود در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۱۴ ۷:۱۶:۵۰

این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

«قیصر»


Re: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۰:۲۴ پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۳۸۶
#40

اما دابزold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۹ یکشنبه ۵ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۶:۲۲ سه شنبه ۹ دی ۱۳۹۳
از تالار هافلپاف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 457
آفلاین
پيتر: تصویر کوچک شده
- داری چيکار ميکني پيتر؟! ديگه نفسم بالا نمياد!
پيتر به معجون که حالا رنگ سبز چندش­آوری به خود گرفته بود نگاهي انداخت...
- خونسرد باش! هيچ اتفاقی نيفتاد ! شايد اينجوری خاصيت تقويت کنندگي هم پيدا کنه... تصویر کوچک شده
و به طرف ولدمورت گام برداشت.
- قربان، پيداش کردم!
- به نفعته اين يکي اثر کنه وگرنه...
- اثر ميکنه قربان ( ) !
پيتر يک کاسه بر روی سر ولدمورت گذاشت و اضافی موها را با افسون ناپديد کرد. اکنون نوبت استفاده از معجون رسيده بود!
همانطور که مايع غليظ و سبزرنگ بر روی موهاي ولدمورت جاری ميشد پيتر به آينه نگاه کرد و خود را در حالت ديد.
- تموم شد قربان!
ولدمورت که گويا مدل مويش را پسنديده بود با رضايت خاطر از جايش برخاست.
- چيه؟ چرا اينجوری نگاه مي­کني؟
- هيچي قربان! حالتون خوبه؟!!
ولدمورت نفس عميقي کشيد و جواب داد:
- هيچوقت به اين خوبی نبودم! فقط يادت باشه به هيچکس نگي من برای کاشت مو پيش تو اومدم، فهميدي؟
پيتر تعظيم کرد، ولدمورت ردايش را به دور خود پيچيد و از ساختمان خارج شد.
بلافاصله صدای قدم­هاي شتابزده­ی پسر در سالن پيچيد. او راه کتابخانه­ی سازمان را پيش گرفت و خيلي سريع مطلب مورد نظرش را يافت.
اضافه شدن هر يک از مواد چلغوز پرندگان، اَن آدميزاد و سرگين جانوران به معجون زيبايي مو سبب...
پيتر از خواندن ادامه­ی متن بازماند و ...



Re: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۲۲:۲۵ چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۶
#39

لاوندر براونold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۴ چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۷:۴۳ شنبه ۲۱ مهر ۱۳۸۶
از تو دفتر ِ مدیر ِ مدرسه!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 544
آفلاین
ادامه ی پست پرد فوت :
___________________

ولدمورت بار دیگر سرش را دست کشید.
_راستی ژل هم دارید؟؟؟!!!!!
_ اوه , قربان , جل یعنی ژل .... نه ولی باور کنید بهتر از اون رو دارم . تافت دارم , شامپوی حالت دهنده و ....
ولدی : نمیخوام !
او بلند شد و به طرف در رفت . با حالتی شق و رق در را باز کرد و در محکم به صورتش خورد . او دستپاچه شد و گالیونی از جیب خود در اورد و جلوی پیتر انداخت .
_ بیا , انم دستمزدت , جدا از اون عروسک قشنگ ....
و در مغازه را بست . داخل خیابان که قدم گذاشت دوباره به فکر دماغش افتاد . اینبار واقعا نمی توانست نفس بکشد .... به طرف شیشه ی مغازه برگشت و جا خورد .
موهایش بسیار بلند شده بود و به حدود دو متر میرسید و جلوی تمام صورتش را گرفته بود و نمی گذاشت نفس بکشد . ولدی داخل مغازه پرید و بنعره اید :
_ هوی پیتر ! بیا , بیا انو درستش کن .....
پیتر :
_ قربان شما دیگه چه جونوری..... یعنی چه گلی هستید که هیچ چیز بهتون نمیسازه !!!!
پیتر به طرف ولدی رفت و او را روی صندلی نشاند . ناگهان ....
پیتر :
او به سرعت به سمت دری رفت که ته سالن قرار داشت . تا در را باز کرد چشمش به معجون نقره ای رنگی افتاد .... معجون زیبایی مو , خودش بود ....
پیتر : قربان , باورتون نمیشه ! این معجون موهارو صاف و براق میکنه و برای خوش حالتی موهای شما بسیار مفیده .
دن دن درد !
پیتر بعد از تمام شدن پیام بازرگانی اش به سمت قفسه ها میره و ان معجون را برمیدارد و درش را باز میکنه .
_ اچو !
پیتر عطسه ی اهسته ای همراه با سیلی از اب بینی اش و اب دهانش را درون معجون میریزد .....


[font=Tahoma][size=large][b][color=3300FF]نیروی جوان > تفکر جوان > ایده های نو > امید ساحره ها و ج�







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.