هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۱۹:۲۵ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۶

بارتی کراوچold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ پنجشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۳۲ یکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۲
از مرلینگاه شوری خانه ریدل
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1556
آفلاین
خب سلام . به علت اينكه من بازم يه تازه واردم مي خواستم به عرضتون برسونم كه من از موضوع كل اين داستان اخير شما كه توش داستان مي زنين خبر بخصوصي ندارم و از چند داستان قبل نشستم خوندم و حالا ميخ وام كه ادامه بدم . پس اگه مشكلاتي درش پيش اومد به بزرگي و اصالت خودتون ببخشينم !

******************************************

دم در آشپزخونه :
همه ي اسلي ها جمع شدن و دارن فكر مي كنن چجوري درو باز كنن تا كسي بيدار نشه كه ...
- شماها اينجا چيكار مي كنين ؟
رودلف با خود گفت :
- بدبخت شديم . فيلچ رسيد !
آنتوني به رودلف گفت :
- بلا تو رو مي كشه . وقتي بفهمه بجاي اينكه غذاي اونو بخوري مياي غذاي چند تا جنو مي خوري
اسلي ها به سرعت بازمي گردند و با قيافه ي متعجب بارتي روبرو مي شوند و يك صدا فرياد مي زنن :
- ...
- بچه ها ! داد نزنين . الان فيلچ مياد .
- باشه .
و به آرامي ولي با خشانت زياد بر سر بارتي فرياد زدند :
- تو اينجا چيكار مي كني ؟ ترسوندي هممونو . الان يه فص مي زنيمت تا آدم شي و بفهمي كه ديگه از اينكارا نكني !
- نه ! كسي توي تالار نيست براي من غذا درست كنه . براي همين داشتم از گشنگي غش مي كردم كه يه دفعه يه فكري به سر سلسي زد و به من گفت كه بيام و از اينجا غذا بگيرم و براي اونم ببرم حالا شماها اينجا چيكار مي كنين ؟ شما هم دارين از گشنگي مي ميرين ؟
رودلف به حالت سوت زنان در آمد و گفت :
- من ؟ من كه غذايهاي بلا رو يم خورم و هيچ مشكلي ندارم . اين بيچاره ها كه هيچ كسيو ندارن به من گفتن بيام فرماندشون بشم تا بتونن يكم غذا بخورن . حالا تو هم بيا با ما تا بتونيم يكم غذا براي خودمون بگيريم !
- باشه .
و آنتوني در را به آرامي باز كرد و تا چشم رودلف به ته مانده ي موجود از غذاها افتاد به سرعت به سمت آنها حمله ور شد و شروع كرد به خوردن ( رودلف به غذاها حمله كرد ) . رابستن گفت :
- هي تئو . اين آشغالاي غذاهاي گريفه . بيا بريم از توي يخچال غذا برداريم .
رودلف تا كلمه گريف را شنيد هر چي در دهان داشت را به بيرون پاشيد و گفت :
- عجب خفتي ! حالا بايد ته مونده ي غذاي اونا رو مي ذاشتن اين جلو تا من بخورم ؟
بارتي از فرصت استفاده كرد و گفت :
- پس تو غذاي بلا رو نخوردي ؟ من مي رم يكم غذا براي خودم و سلسي بردارم و يه سري هم به بلا مي زنم !
رودلف كه از گشنگي چيز ديگر نمي شنيد گفت :
- خب ديگه . بريم يكم غذا بخوريم . افراد حمله !
ناگهان ايگور غش كرد و از حال رفت ...

******************************************

اگه بلند شد به اصالت و خشانت خودتون ببخشينم


ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در تاریخ ۱۳۸۶/۵/۲۷ ۲۰:۱۱:۲۶


Re: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۰:۵۶ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۶

آناکین مونتاگ old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۲ شنبه ۷ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۰۰:۲۴ چهارشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۹
از 127.0.0.1
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1402
آفلاین
-مانتی آدامس دوست داره

بلا: کوفت . بگیر بکپ بچه .

یه بوق توی خوابگاه دختاری اسلی : اوی بلا این بچت رو ساکت کن میخوایم بخوابیم . ما که مثل تو بیکاریم نیستیم فردا باید بریم سرکلاس
بلا:- کریشی

- مانتی پشمک دوست داره

بل تو فکرش ا: میکشمت رودلف !!!!!!! مگه از روز اول قرار ندش خودت مراقب بچه باشی !!! چرا اناختیش بیخ ریش من !!!!

یه بوق دیگه: بلا جون رودلف بدون صدا فکر کن میخوای بخوابیم ! راستی تو از کی تا حالا ریش داری؟

کریشیو
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کمی آن طرف تر . یعنی خیلی آن طرف تر نزدیک آشپزخانه
گروای از افراد به شدت در حال آهسته حرکت کردن هستن

- داریم بهش میرسیم . مراقب باشید فیلیچ نیاد.

- فیلیچ مشکلی ینست . اون گربشه که تا بوی غذا میشنوه!!!!! پیداش میشه

- رودلف ما که برای غذا دزدین به آشپزخونه نمیریم !!!!

رودلف: از طرف خودت حرف بزن ! من گشنمه

- بگذار به بلا بگم! حالا دست پخت بلا رو ول میکنی غذای چند تا جن رو میخوری؟

- همتون ساکت. رسیدیم دیگه . همه میدونید نقشه چیه؟ خراب کاری نکنید ها



Re: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۵:۰۴ یکشنبه ۲۴ تیر ۱۳۸۶

اسلیترین

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲:۴۹:۵۵ پنجشنبه ۵ تیر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 2606
آفلاین
ملت اسلی یه چیزی عینهو تلسکوپ هابلو گذاشتن و همگی چار چشمی توش خیره شدن و دارن مانتی و گلی رو دید میزن:
بلا:ای قربون بچم برم..مردی شده واسه خودش...دیگه باید واسش آستین بالا بزنم...بلیز کی بیائیم خواستگاری؟
_خواستگاری کی؟
_گلی دیگه خنگه
_آهان...وقت گل نی
بلا تبدیل میشود به:دراکولا(چکش)...بلیز جان گفتی کی؟...بلیز دو نقطه دی میشود:_من که چیزی نگفتم...فقط میخوام یه چیزی بگم ولی میترسم...من اینجا تامین جانی ندارم
بلا:خوبه خوبه واسه من ادا مدا در نیار بنال کاریت ندارم...
بلیز تمام شهامت موجود در اندرون وجودش را یکجا جمع میکند...
سلسیتنا:بلیز چرا قرمز شدی؟
_دارم شهامتمو جمع میکنم
رابستن:اینقدر زور نزن زورخونه همون بغله!...و به دستشوئی اشاره میکند....خلاصه بلیز بالاخره بحرف میاد:
_اوهوم...اوهوم....چیزه...یعنی اینکه...منظورم اینه که:از کجا معلوم مانتی گلی رو نخوره؟
بلا مجددا تبدیل میشود به دراکولا :وا مگه بچه من آدم خواره بوقی؟
_خوب ببین الان چطوری داره لباشو میخوره!.......بوق...بوق...........بوقققققققققققققققققققققققققق
نویسنده:بابا نصفه شبه کیه داره اینقدر بیز میزنه؟
بلا:آنتونین خاک به سرت کنن...اقلا ایگور رفت تالار همسایه بیناموس شد...تو دیگه چرا؟
آنتونین:کمال همنشین در من اثر کرد!
بلا:ببند اون نیشتو....ملت بگیرید این رعیت پدر سوخته رو!
آنتونین دو تا پا داشت دستاشم گذاشت رو زمین و چهار دست و پا شروع کرد به فرار
ملت اسلی:....و در پیشاپیش آنها بلا یا همون دراکولا ::root2:
بالاخره آنتونین در دام اسلایها(وایکینگها) افتاد....بلا:حالا چیکارش کنیم؟
بلیز:من میگم بندازیمش گربه بخوره
ایگور:گربه چیه این فنریر گری بک مستحق تره
سلسیتنا:نجینی هم شاید گرسنش باشه
آنتونین:بابا مگه خیرات پخش میکنید؟
در این لحظه مانتی و گلی خسته از راز و نیازهای بسیار وارد میشوند....مانتی:مامان بلا من گرسنمه
گلی:منم گرسنمه
بلا:یافتم!
رودولف:عزیزم حتما منظورت اینه که آنتونینو بدیم اینا بخورن؟
بلا:آره
رودولف:آخه هانی مگه نمیدونی آنتونین افکار مالیخولیائی داره سال به سال حموم نمیره که سیاه! بمونه...بچمون مسموم میشه!
آنتونین دو نقطه دی میشود.
********************
بلا و رودولف و بلیز یه جلسه سه نفره تشکیل دادن....بلا:یه عروسی ای واسه بچم بگیرم که نگو و نپرس یه هفته کل هاگوارتزو غذا میدم....رودولف که میدونه تامین مالی قضیه با خودشه مشغول تو سر زنون میشه...


ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۲۴ ۷:۳۷:۳۰



Re: تالار خصوصی اسلیترين
پیام زده شده در: ۲:۴۷ یکشنبه ۲۴ تیر ۱۳۸۶

رودولف لسترنجس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۲۴ سه شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۴۰ دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۷
از یک مکان مخوف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 351
آفلاین
-مانتی میخواد تشکیل خانواده بده...مانتی همسر میخواد!!!
ملت اسلی به سرعت در پناهگاههای جیبی خود مخفی میشوند تا از خشم وحشتناک بلاتریکس در امان باشند...بلاتریکس بعدازاینکه رودولف راکه سعی دارد از پنجره به بیرون بپرد میگیرد باخشم و خشانت غیرقابل تصوری به وی-رودولف-نگاه میکند:
-
-مامان!!!
درحالی که رودولف سعی میکند از دست بلاتریکس فرار کند،ملت اسلی که از بس ازاین صحنه های تکراری فیلم گرفته اند بدور دراکو تجمع پیدا میکنند ودراکو از خاطراتش در کویر میگوید:
-یکروز مادرکویر بودیم...همکارمن تئودولیت-نوعی دوربین مخصوص نقشه برداری که تنظیم کردنش نوعی بدبختی بالقوه است- را داد دست من وخودش میر-وسیله ای خفن-را برداشت ورفت بالای کوه... بعد من تئودولیت را تنظیم کردم وشروع کردم به یادداشت کردن مختصاتی که همکارم میگفت که یکدفعه صدایش قطع شد وبعد صدای فریاد وحشتناکی بگوش رسید...
ملت اسلی:
-بعدش من چوبدستی ام رابرداشتم وبه سراغش رفتم ودیدم که یک اژدهای نورماندی به وی حمله کرده است....وتا حدودی وی را بلعیده...خلاصه بایک ورد ساده اژدهارانابود کردم ودوستم را نجات دادم!!!
ملت اسلی:
دراکو:
ملت اسلی،که از داشتن چنین قهرمانی بخود میبالند بشدت دراکو را تشویق میکنند...خواهران گروه اسلی به طرز خاصی به وی نگاه میکنند و بیناموسی بسان مه در تالار موج میزند-بابا جمله!!!
درهمین هنگام بلیزبه سمت دراکو میرود:
-راستی دراکو...وقتی داشتی میرفتی چوبدستی ات راجاگذاشتی
ما برایت نگهش داشتیم بیا...چرا اینجوری نگاه میکنی؟
ملت اسلی:
دراکو:عجب هوای خوبی!
-مانتی همچنان زن میخواد...اصلا مانتی گلی رو میخواد!!!
بلیز: موافقم مبارک باشه!!!
ملت اسلی: سنگ دل!!!
گل گوشتخوار بلیز که از این همه محبت بلیز بشدت بدبخت شده است درحالی که همانند ابربهار-البته بصورت رگبار شدید-گریه میکند از تالار بیرون میرود ومانتی هم دنبال اومیرود:
-گلی شکست!!!(ترجمه:دل گل گوشتخوار بلیزشکست!!!)
ملت اسلی:
بلاتریکس،که سرانجام موفق شده است 254853565تا نفرین کروشیو رادرعرض یک دقیقه به رودولف بزند روی صندلی کنار شومینه مینشیند ورودولف به سرعت به سمت او میدود:
-خسته نباشی عزیزم!!!
ملت اسلی:ایشششش زن ذلیل
بلاتریکس بعدازاینکه مجددا بطور خشانت باری به رودولف نگاه میکند تلفن همراه خودرابیرون میاورد وشماره لرد جامعه را میگیرد:
-لرد کجایی که مانتی رو کشتن!!!
لرد پشت تلفن:
------------------------------
یک صحنه عاشقانه/حیاط قلعه
------------------------------
مانتی دراین سوی حیاط وگلی درآن سوی حیاط بسر میبرند.
فاصله منکراتی کاملا رعایت شده ومطابق استانداردهای جهانی است ومهر اعتباری حضرت کالین رابرخود دارد.
مانتیمورت خیلی رمانتیک بنظر میرسد:
مانتیمورت رمانتیک:
گلی رمانتیک:


ویرایش شده توسط رودولف در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۲۴ ۲:۴۹:۴۵

بزودی در این مکان یک امضایی بگذاریم که ملت کف کنند!!!


Re: تالار خصوصی اسلیترين
پیام زده شده در: ۲۳:۲۱ شنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۶

سلسیتنا واربکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۷ دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱:۰۶ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۲
از قبرستون!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 125
آفلاین
در این لحظه باز صحنه اسلوموشن میشه(کپی رایت بای رابی!)در گشوده میشود،همه به حالت دو نقطه دی منتظر ظهور سرور سروران،سیاه سیاهان،قدرتمند قدرتمندان،نیرومند نیرومندانن که کسی نیست جز...
_:آلبوس...
دوستان اشاره میکنن که بلاتریکس با توجه به این توصیفات میخواد من رو شهید کنه و من هم همینجا همه چی رو تکذیب میکنم!به من چه دامبل به حالت زیر نویس اومده تو؟!
دامبل میاد تو.اطارفش نیرو خفنیوس میغره،هوا بارانی میشود،چشمان آلبوس از خشم همچون چراغ تریلی 18 چرخ میگردد و با خشمناکانه ترین حالت ممکن به حالت دو نقطه دی در میاید!:عزیزان من!فرزندان من.پیش از آن که همه شما را به درجه رفیع شهادت نائل کنم به زبون آدمیزاد بگید شمشیر گودریک گریفندور کجاس؟
سالن در سکوت فرو میره.از اونجا که همه میدونن از یه کلمه از دهنشون در بیاد به حوری های خوشگل تو آسمون میپیوندن لام تا کام حرف نمیزنن و همینطوری به هم نگا میکنن و به این شکل در میان.
بلیز:چه هوای خوبیه.
ایوان:آره چه بوی خوبی هم پیچیده.
رابستن:آره شبیه بوی توالته.صد بار به این بلا گفتم آت و آشغال نریزه تو سوراخ توالت.چی ریختی بلا؟
در این هنگام آمپر وجود بلا میرسه به بالای نقطه جوش.یه لامپ دو واتی هم بالای سر دامبل روشن میشه:پس تو دستشوییه.هان؟
در این بخش رابستن برای این که از هم نشینی با حوری ها نجات پیدا کنه برای اولین بار توی عمرش فکر میکنه:نه دامبل جونم.شمشیر...شمشیر توی...شمشیر توی...فهمیدم.شمشیر توی معده آنی مونیه.بیرونم نمیاد!
آلبوس با لبخند ملیحانه پس گردن آنی مونی رو میگیره و در حالی که داره اون رو بیرون میبره میگه:فرزندم.من بیرونش میارم...!
><><><<><><><><><
طفلی آنی مونی چقدر مظلومه!آخی!دلم براش سوخت!


[url=http://i18.tinypic.com/62gd2fc.gif]عضو تیم پ


تالار خصوصی اسلیترين
پیام زده شده در: ۱۸:۲۹ پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۶

رابستن لسترنجold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۶ چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۵۲ یکشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۶
از آمپول می ترسم !!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 649
آفلاین
صحنه اسلوموشن میشه .
در تالار در حال باز شدن می باشد که آنی مونی مرد از جان گذشته تالار جلوی در می پره ومانع ورود دامبل میشه .
آنی مونی در حالی که به در تکیه داده تا در باز نشه فریاد میزنه : نهههه ! بچه ها بیاین کمک !
ملت اسلی با سرعت میان به کمک آنی مونی تا مبادا دامبل وارد تالار بشه ، همه به جز بلاتریکس که با این حقیقت تلخ رو به رو شده بود که شمشیر گریفندور رو نمی شه تو حلق هیچکی فرو کرد برای همین به سراغ چاه توالت مختلط اسلایترین رفته بود تا شمشیر را در چاه فرو کند .

در سمت دیگر
ملت همچنان به در فشار میارن ، تا این که صدایی از اون ور در شنیده میشه : بابا من دراکوئم باز کنید درو !
رابستن : راس میگه ما آیفون تصویری داریم .

چند دقیقه بعد
دراکو : به قول شاعر گفتنی ...رفته بودم مرلینگاه ولی برگشتم هنوز تو مرلینگاه به من میگن سرلشگر .
ملت :
در همین لحظه بلا وارد صحنه میشه و در حالی که عرق پیشونیش رو با پشت دست پاک میکنه میگه : بالاخره درستش کردم ! کردمش تو سوراخ ...شمشیرو فرستادم تو چاه توالت .
ملت :
تق تق تق ! ( صدای فردی ه داره در تالار رو میزنه )
رابستن : حتما اینم لرده...بیا تو ارباب .
در تالار باز میشه .

ادامه دارد...


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۲۱ ۱۸:۴۹:۲۰



Re: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۱۷:۳۵ پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۶

اسلیترین، مرگخواران

بلیز زابینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۴۲ چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
از یخچال خانه ریدل
گروه:
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 1707
آفلاین
همون لحظه در اتاق کار دامبل
مینروا رو تخت خوابیده و اونور تخت یه چیزی داره عین کرم زیر ملافه وول میخوره! ابتدا به صورت گوله از این ور به اونور میره. سپس زیر تخت میره و از اون طرف در میاد! بعد دوباره میره زیر ملافه و سرانجام در کنار شصت پای مینروا میاد بالا به صورتی که شست پای مینروا در دماغش فرو میره!

آلبوس: آخ ... پس شمشیر رو کجا گذاشتم؟
مینروا: خر پف ... خر پف!
آلبوس: مینروا .. من میترسم! شمشیر گودریک گم شده! مینروا بلند شو!
مینروا: ششش بگیر بخواب! خر پف .. خر پف!

چند لحظه بعد در خواب آلبوس!
همه جا تاریکه و باد شدیدی میوزه و هی رعد و برق میشه! همون لحظه خواب آلبوس شروع به لرزیدن میکنه و کمی اونورتر آتشفشانی شروع به فوران میکنه. روح گودریک به خواب آلبوس اومده!

گودریک: هی پشمک! جهنم به بهشت اعلام جنگ کرده و الان سالازار با یک هنگ سرباز داره به سمت دروازه های بهشت میاد! شمشیرمو بده که شرایط خطیر و وقت تنگ است!
آلبوس: ببخشید سرورم گمش کردم!
گوریک: چی؟ تو چی کارش کردی؟ یه بار دیگه تکرار کن!
آلبوس: تت پته تت پته!

گودریک یه دور آلبوس رو در خواب چپ و راست میکنه.
آلبوس
گودریک: ای خائن کثیف! شمشیر منو گم کردی؟ بیست و چهار ساعت بهت وقت میدم شمشیر رو پیدا کنی و تو خواب بهم تحویلش بدی وگرنه .....

بلافاصله صدای طوفان و آتشفشان و رعد و برق با قهقه های گودریک در هم آمیخته شده و در گوش آلبوس میپیچه و آلبوس با فریادی از خواب میپره و عرق ریزان به سمت لباساش میره تا برای جستجوی شبانه آماده بشه و در همان حال سعی میکنه خاطرات خود را مرور کنه!

خاطره آلبوس: من امروز با یه ساحره ملاقات کردم که *** سانسور*** بعد اون دو تا ساحره تو دفترم با من *** سانسور*** بعد یک بار برادر حمید به دفترم اومد که که من حواسم به زمین بود ولی *** سانسور**** ولی تا اون موقع شمشیر پیشم بود! تا اینکه سر و کله همون کاکتوس پیدا شد که داشت راجع به کارای مامان باباش *** سانسور**** حرف میزد! آوووو یافتم!

در تالار اسلی!
- محکم بگیریدش وول نخوره!
- بابا بخدا نمیره تو ... ولم کنین دارم خفه میشم! خخ خخ!
- ولش کنید فایده ای نداره!
همه بی خیال آنی مونی میشن و آنی مونی در حالی که داره به شدت سرفه میکنه کنار یه تپه از اسلیترینی هایی می افته که به وضع اون دچار شدن.

بلا: فایده نداره شمشیر تو حلق هیچ کدومشون جا نمیشه! پس باید حالا روی بلیز امتحان کنیم!
بلیز: کاملا موافقم حالا نوبتیم باشه نوبت بلیزه .. هان؟ چی؟ نه اصلا من از همون اولشم مخالف بودم که شمشیر رو تو حلق بچه ها قایم کنیم ... آخ بلا ولم کن نمیخوام! نههههه

همون لحظه در تالار باز میشه و ایگور میپره تو.
ایگور: دامبل داره میاد قایمش کنید! من میرم سرشو گرم کنم!
بلافاصله همه خونسردی خودشونو از دست میدن و شروع به جیغ کشیدن میکنند و سعی میکنند با دست به دست کردن شمشیر ، آن را از خودشون دور کنند. اما فایده ای نداره ...


ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۲۱ ۱۸:۱۱:۳۶
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۲۱ ۱۸:۱۸:۰۰



Re: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۱۷:۱۵ پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۶

بلاتریکس  لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۰:۱۴ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 195
آفلاین
ایگور امیدورام مرلین کبیر تو رو به سزای اعمالت برسونه...رفتی اون یکی تالار بیناموسی بهت سرایت کرد.
-------------------------------------------------------------
در حالیکه هری پاتر ازجلوی دوربین رد میشد بلا با عصبانیت مانتی را از دامبل گرفت.

-بچه کدومه پروفسور؟این فقط یک گل رزقشنگه.حرف هم نمیزنه.
دامبل با تعجب نگاهی به مانتی کرد.

-این؟گل رز؟این یه کاکتوس بیریخته که با صدای وحشتناکش یه ساعته داره از تالار شما به من اطلاعات میده..راستی ببینم.این بچه چی میگه؟ مگه خوابگاههای شما مختلطه؟

بلا به بقیه ملت اسلی چشمکی زد.
-نه پروفسور..شما نه که هزارو پونصد سالتونه.نمیبینین.این یه گل رزه که ما برای درس گیاهشناسیمون پرورش دادیم.مگه نه بچه ها؟
ملت اسلی: :no:

بلیز حس کرد که در صورت عدم همکاری با بلا ممکن است آن شب مجبور به خوابیدن با مانتی بشود.
-بله پروفسور.حالا که دقت میکنم به نظر منم این فقط یک گل رزه.شما خسته شدین..خیلی خوابتون میاد...احتیاج به استراحت دارین.خوااااب...خواااااب

بلیز درحالیکه که با صدای خواب آورش این کلمه را تکرار میکرد دامبل را بطرف دفتر کارش هدایت کرد.
ملت اسلی نفس راحتی کشیدند.بلا یک پس گردنی محکم به ایگور زد.
-ای بوقی...این حرفا چیه یاد بچم دادی؟خوبه نیم ساعت پاتو گذاشتی تو تالار مردم. بیناموسی یاد بچم میدی؟

مانتی خمیازه ای کشید.ملت اسلی به سرعت به تالار برگشتند چون هر لحظه ممکن بود اثر هیپنوتیزم ناقص بلیز از بین برود.
جلوی در تالار هری پاتر برای بار سوم از جلوی دوربین رد شد و ملت اسلی فرصت را غنیمت شمرده و با همکاری هم کله زخمی را از طبقه سوم روی مک گونگال پرتاب کردند.ازجزئیات این حادثه اطلاعات زیادی در دسترس نیست.
-مانتی شمشیر دوست داشت...شمشیر برق زد.مانتی امشب با شمشیر سربلیز قطع کرد...
ملت اسلی متوجه شیء براقی شدند که از جیب مانتی(که اندازه آن مجهول است)بیرون آمده بود.

-مانتی؟اون چیه پسرم.بده مامان ببینه.
مانتی شیء براق را به سختی از جیب خارج کرد.و برق از سر ملت اسلی پرید.
-شمشیر گودریک گریفیندور؟این دست تو چکار میکنه بچه؟

در حالیکه بلا مشغول توجیه مانتی بودملت اسلی سرگرم اجرای مراسم (تو سر زنان)شدند.

-پسرم..ببین..این جیزه..به این نباید دست زد..برو با باسیلیسکت بازی کن خوب.

بلیز مثل همیشه فوق العاده ترین پیشنهاد را داد.
-بچه ها..ما باید اینو ببریم به دامبل پس بدیم و ازش عذرخواهی کنیم.اینجوری فکر میکنن ما شمشیرو دزدیدیم. بایدبگیم مانتی بچس..نمیفهمه..خوشش اومده شمشیرو برداشته.

- چی داری میگی تو؟ یادت رفته؟این بچه نیست .گل رزه.یه راه دیگه پیدا کنین.
همه ملت اسلی به جز ایگور به فکر فرو رفتند.


عضو اتحاد اسلیترین

تصویر کوچک شده


Re: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۱۳:۳۸ پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۶

ایگور کارکاروفold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۳ شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۰۶ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 3124
آفلاین
عرق بر روی صورت دامبلدور جمع شد و شر شر به زمین ریخت!

-من تالار اسلی دوست داشت..من مامان بلا دوست داشت!من اون کارهایی که بابا و مامان تو رختخواب انجام داد خواست..من ایگور خواست!من یک بلیز خواست تا بزنم تو سرش!(جمیعا همه جملات :)(نکته:چشم بلا رو دور دیدیم بی ناموسی نوشتیم)

دامبلدور که باز با تعجب به مانتی خیره شده بود و با صدایی آرام و نازک گفت:

-این تونست حرف بزنه؟من مینروا خواست..نه چیزه!یعنی مینروا کجایییی!؟بیا ببین شوهرتو بی ناموسی کردن رفت!بوووق!
-ساکت شو دامبل!از تالار میری بیرون یا مانتی رو بزنم تو سرت؟
-مانتی کیه؟هان؟مانتی کیه؟بدون اجازه من بچه وارد کردید تو مدرسه؟مگر اینجا قزوین است؟گیر کالین بیفتی اشکتو ببینم!واییییییی!
-آقا دامبلدور تشریف ببرید بیرون..میریزیم سرت ها!
-اولا آقا نه خانم!من 80 درصد دخترم!دوما که مثلا من بهترین جادوگر زمان هستما!چرا با من اینجوری صحبت میکنی؟اییییش!

هری پاتر از جلو دوربین رد شد و به از صفحه کنار رفت و دوربین رو صورت متعجب اسلیترین ها زوووم کرد!(اینم تیکه هری پاتری،گیر ندید دیگه ها)
-پس یعنی..یعنی تو دختری دامبلدور؟
-بعلههههه!
-من دامبل خواست..مامان بلا نخواست..دامبل دختر هست..من باید سر و سامان بگیرم..دامبل دامبل
ملت تالار همه به این صورت ()به مانتی و دامبل نگاه کردند و محکم به کف دست زدند رو پیشونیشون!

-------------------
ملت سعی کنید رول کوتاه بزنید!


بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین



Re: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۱۴:۰۸ سه شنبه ۱۹ تیر ۱۳۸۶

سوروس اسنیپold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۰ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۰:۴۸ جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۸۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 94
آفلاین
دامبلدور:درسته خیلی خزه ....(دامبلدوور در حالی که مانتی رو که تقریبا تا آرنج رودلف تو حلقش بوده دوباره میکرده داخل جیبش)اووووه آقای رودلف انقدر مخمل رو اذیت نکنید خیلی حساسه.
ملت:مخمل
بلا:چطور جرئت میکنی به فرزند عزیزم بگی مخمل،ای پشمک بی شعور.
دامبلدور به طور خفنی که انگار باورش نمیشده الان بلاتریکس با اوون بوده:خانم لسترنج معنی این حرفا چی بود؟
بلیز:دقیقا ما مشکلمون همینه یعنی ما معنی این جمله رو تو کتاب "مواظب بچم باش خره" نمیدونیم
بلا در حالی که سعی میکرده خودشو آرووم کنه:بله دقیقا همینه
ایگور:ولی جناب دامبلدوور واقعا این نوع هدیه دادن خز شده.
دامبلدور در حالی که با دستش مانتی رو که تو جیبش بوده نوازش میکرده:خودم هم میدوونم ولی مینروا همیشه دوست داشت یکی از اینا داشته باشه و من حالا دارم این رو میبرم که بهش هدیه بدم.اووون از دیدن مخمل خیلی خوشحال میشه و تا آخر عمر ازش مواظبت میکنه.شاید مخمل بتونه جای بچه ای که همیشه آرزوشو داشت پر کنه
از اونجا که حرف های دامبل فوق تکان دهنده بوده همه خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بودند البته به غیر بلاتریکس.
ملت: تصویر کوچک شده
بلا:
بلیز در حالی که به سختی حرف میزده:میگم بلا،حالا نمیشه مانتی رو بی خیال شی؟
بلا: (متاسفانه در نشان دادن خشم بلا در این قسمت ناتوانیم)
دامبل:می دونید این مخمل خیلی باهوشه ،اما تنها مشکلی که داره به من میگه پشمک و همش از عموش که اسمش لرد هست حرف میزنه و اینکه مامانش و باباش خیلی به عموش احترام میزارن
ایگور:تاحالا که در مورد اسم پدر و مادرش چیزی نگفته؟؟
دامبل:نه
ملت اسلی: تصویر کوچک شده
در همین لحظه رودلف در حالی که مانتی رو کاملا از جیب دامبلدور خارج کرده عقب میره و اوون رو پشت سرش قایم میکنه
دامبلدور:خوب من دیگه برم مینروا منتظرم هست.
دامبلدور روش رو از ملت اسلی برمیگردونه و ملت منتظر بودن که دامبلدرو آخرین گامها رو به سمت اتاق طی کنه تا به تالارشون برن و بازگشت مانتی رو جشن بگیرن.
دامبلدور در آستانه در بوده که ناگهان آناکین صداش میزنه و دامبلدور دوباره به طرف ملت اسلی بر میگرده.
آناکین:چیزه جناب دامبلدور، من امشب غیر از غذای کل بچه های تالار خودمون دیگه هیچی نخوردم .میگم اگه میشه یخورده از غذای امشبتون به من هم بدید.
دامبلدور:باشه،یک ساعت دیگه بیا دفتر من کمی غذا برات نگه میدارم.
ناگهان نگاه دامبلدور به رودلف میفته که مانتی از سر و کولش بالا میرفته.
دامبلدور:ببخشید مثل اینکه مخمل پیش شما جا مونده جناب رودلف.
دامبلدور به طرف رودلف میره و مانتی رو ازش میگیره.که ناگهان مانتی به حرف میاد
مانتی:مانتی عمو پشمک دوست نداره.مانتی مامان بلاتریکس دوست داره.
دامبلدور:


ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۱۹ ۱۵:۲۸:۳۸

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.