هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۷:۴۷ شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۶
#31

آراگوکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۰ پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۱:۴۴ جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۸۷
از خوابگاه دختران بنا به دلایلی!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 214
آفلاین
ملت : جییییییغ!عنکبوت ... پشمک ... جمجمه! جیییییغ!
آراگوگ که داشت چوبش رو در میاورد تا جنگ رو حمایت کنه یهو میپره روی یک ساحره!
زاخاریاس که سعی داشت آراگوگ رو بلند کنه متوجه میشه که آراگوگ دختره رو با تار به خودش چسبونده!!
زاخار : تصویر کوچک شده چه میشه کرد... بلند شو باب !
آراگوگ هم در حالی که ساحره بیچاره که هی جیغ میزد به پشتش چسبیده شروع میکنه به دویدن!
ملت :

از اون طرف جولیا داشت رو یک پشمک نقاشی آلبوس رو میکشید و از اون طرف هم ماندی داشت روی دیوار شعار " جادوگران برای همه به یک اندازه" رو مینوشت.

لرد ولدمورت یک طلسم به سوی یکی از وسایل شهر بازی فرستاد که یهو یک صدایی باعث جلب توجه تمامی مرگ خواران شد...!

عر عر عر عر عر عر عر!
ملت محفلی عر عر کنان در حالی که پشت یک وانت نشسته بودن جلوی ورودی شهر بازی پیاده میشن !
ریموس کوچولئه : ا ا ا ! بچه ها ... فانفاره فانفاره... بدوئین بدوئین
ملت مرگ خوار :

از اون طرف آلبوس که اسب های متحرک شهر بازی رو میبینه به این صورت در میاد : تصویر کوچک شده هوراااااا!
و بندری زنان به طرف اسب ها میره که یکم ارضا بشه !!

در اون طرف هم باقی محفلیا که درکشون اندازه کرم خاکیه میفهمن که رئیسشون رفته شروع میکنن به ماغ کشیدن و عر عر کردن و خلاصه جو رو خراب کردن.

از طرفی مانی که اعصابش خورد شده اول میره به محفلیا پوزه بند میزنه بعد با یک تیکه چوب اونا رو میبره آغول تا یکم ساکت بشن

لرد : شهر بازی رو بسوزونین!!! یوهاهاها...
ملت : جیییییییییییغ!


ویرایش شده توسط آراگوگ در تاریخ ۱۳۸۶/۶/۱۰ ۱۸:۲۰:۰۴
ویرایش شده توسط آراگوگ در تاریخ ۱۳۸۶/۶/۱۰ ۱۸:۲۵:۰۳
ویرایش شده توسط آراگوگ در تاریخ ۱۳۸۶/۶/۱۰ ۱۸:۳۱:۴۱

وقتی �


Re: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۷:۳۶ شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۶
#30

تام ریدلold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۲ پنجشنبه ۶ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۵۳ پنجشنبه ۶ دی ۱۳۸۶
از آنگباند
گروه:
کاربران عضو
پیام: 151
آفلاین
تصویر کوچک شده





پست آغازین جنگ !!


مکان : جنب بزرگراه نواب
لرد در حالی که با هیجان خاصی در حال صحبت با زاخاریاس هست با دست به نقشه محل جنگ اشاره میکنه .
- ببین باید از در اصلی وارد بشید و با خبر من علامت شوم رو ظاهر کنید و بعد ...
مانداگاس : ارباب جووون هورکراکس هات بیخیال شوو ... سی بار نقشه رو واسمون تعریف کردی
لرد نگاه " حیف بهت احتیاج دارم وگرنه میدونستم چی کارت کنمی " میندازه و دهنش رو باز میکنه حرفی بزنه که ناگهان ...

بوووووووووووووووق ... زارت زووورت ! شتلق !!!
سالازار یک چشمش رو باز میکنه و به صحنه تصادفهای پی در پی نگاه میکنه .

بووووووووووووق ... دیـــــــــــشـــــــت دوووووف !!
اییییییییییییی ... بوووووووووق .. دیییییییییییییینگ !!

جولیا : اووووه اوووه ! چی شد اینجا ؟!
ببوببوببو ببو ببو ببو :
- ( راننده پراید بزن بغل )
ببو ببو ببو ببو
همه ماشینا چون پراید هستن میزنن بغل
مامور اهنمایی و رانندگی : آقای لرد شما باید مبلغ تمام این خسارات رو بدید ... اینم صورت حسابتون !
مانداگاس : جوووون ؟؟ ماااااااااااا ... چرا ؟
مامور کلاهش رو برمیداره و ادامه میده :
- چون شما دقیقا بغل بزرگراه در حال قدم زدن بودید و ملت با دیدن شما گرخیدن و این تصادف وحشتناک رو ایجاد کردید .
ایییییییییییییی ... دوووووووووف !!
آراگوگ یه تار کلفت میندازه و کل ماشینها رو میکشه گوشه اتوبان تا خسارتهای بیشتری به بار نیاد .

جولیا : اقا دربست شهربازی ...

یک ساعت و دو دقیقه و سه ثانیه بعد
مکان : شهربازی ویزاردلند

- آقا نکن ... آقا جووون چی کار میکنی ؟؟ نکن آقا ...
- جیییییییییییییییغ ... ای مرتیکه بی ناموس چی کار میکنی ؟؟
- آقا هوووول ندید ...

مامور فروش بلیط جلو میاد و فریاد میزنه :
- آقایون خانوما آروم حیوان ... به دلیل تکمیل ظرفیت شهربازی متاسفانه باید منتظر باشید فعلا ...
- جییییییییغ ... آقا نکن ! هول نده ...
- آقا خوب راست میگه دیگه ... نکن ! الان جا باز میشه همتون میرید داخل !

دو ساعت و سه دقیقه بعد
زاخاریس یک بستنی و یک پشمک از بوفه کش میره و به سمت مکان مشخص شده حرکت میکنند .
آراگوگ : بچه ها این جا چقدر باحال بوده ... اون چیزه چیه داره رو هوا؟؟ روی تار عنکبوت داره راه میره ؟؟
سالازار : آیکیوت اندازه تارهات بیشتر نیست ... به اون میگن ترن هوایی

زاخی : بچه ها همین جا باید صبر کنیم ... رسیدیم انگار !
ماندی : خوب من برم یه چرخ بوقی بزنم تا ارباب دستور حمله رو بده
جولیا : آیییییییی ...
ماندی : چی شد عزیزم ؟
جولیا : سووووخت !! میشوژه !!
ماندی : چی ؟؟
جولیا : وقتش شده انگار ...
سالی : الان وسط این جمعیت وقت گیر اوردی؟؟
جولیا : وقت جنگ منظورمه

لحظه ای بعد علامت شوم بالای سر جمعیتی که در حال فرار بودند ظاهر شده بود .



Re: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۷:۳۸ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۵
#29

رابستن لسترنجold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۶ چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۷:۵۲ یکشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۶
از آمپول می ترسم !!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 649
آفلاین
داستان جدید

ــ آخ جون میریم شهر بازی !
ــ بچه آروم بگیر انقدر هم جیغ و ویغ نکن ببینم ...عزیزم آماده شدی ؟
ــ آره .
بدین ترتیب کل خانواده ی سه نفره از خونه می زنن بیرون و به سمت شهربازی راه می افتن . خانواده ی یاد شده خانواده ای هستند عبارتند از : بلا ، رودولف و مانتی . البته به غیر از این ها عموی مانتی یعنی رابستن به علاوه ی گل گوشتخوار ، گیاه دست آموز خانواده هم همراه با آن ها به شهر بازی می رود .

چند دقیقه بعد ، داخل شهر بازی .
صدای جیغ ملت موسیقی متن را فراگرفته می باشد . بلا در حال خوردن پشمکی می باشد و رودولف داره به ساحره های جوان داخل شهربازی نگاه می کنه که رابستن میاد جلوش .
رودولف : ای بابا بیا کار بذار فیض ببریم .
رابستن : خب...من یه صحبتی با بلاتریکس داشتم.
رودولف که تسلیم شده : باشه باشه .
مانتی یه مشت می زنه به باباش و در حالی که به ترن هوایی اشاره می کنه میگه : بابایی اون چیه ؟
رودی : چی ؟
مانتی : اون بزرگه .
رودی : ها اون...ترن هواییه .
مانتی با لحنی ملتمسانه : می ریم سوارش بشیم ؟
رودی با قاطعیت : نــــــه ! خطرناکه ! بذار بریم اون اسبارو سوار شو ، ببین چقدر خوشگله ...
مانتی در حالی که پاشو روی زمین میزنه و جیغ می کشه : من ترن هوایی می خوام ! من ترن هوایی می خوام !
رودولف محکم می زنه توی گوش مانتی و با عصبانیت می گه : پسر لوس ننر ! الآن بر می گردیم خونه .
بلا با لحن تهدید آمیزی به رودولف میگه : به چه حقی می زنی تو گوش بچه ؟
شترق !
و بدین سان رودولف جواب خویش را می گیرد و همراه با مانتی و رابستن و گل گوشتخوار با اکراه به سمت ترن هوایی میره . مانتی با خوش حالی جلوتر از باباش راه می ره . بلا هم به دلیل نامعلومی به سمتی از شهربازی که برادران زیادی در آن تجمع کرده بودند رهسپار می شه .
چند دقیقه هنگام خرید بلیت :
رودولف : آقا سه تا بلیت بده .
مانتی : برای چی سه تا ؟ خودت نمی خوای بیای بابایی ؟
رودولف : آقا ...چار تا بلیت بده .
بلیت فروش چهار تا بلیت می ده دست رودولف و میگه : یک گالیون .
رودولف در حالی که صداش در سرتاسر مملکت شهر بازی می پیچه : یک گالیون ؟
ملت با تعجب به رودولف نگاه می کنن ، رودولف هم متوجه این قضبه می شه وصداشو میاره پایین : مطمئنی یک گالیون ؟ من همین یه ماه پیش با خانوم بچه ها اومدم پنج سیکل بود که .
بلیت فروش : می خوای بخواه نمی خوای برو رد کارت ملت تو صف منتظرن .
بدین سان رودولف یک گالیون از جگرش جدا می کنه ومی ده به بلیت فروش ، رابستن هم عین بوق وایستاده بود فقط به این صورت : رودولف وبلیت فروش رو نگاه می کرد .

چند دقیقه بعد داخل ترن هوایی .
مانتی با خوش حالی : چرا راه نمی افته ؟
رودولف با آزرده خاطری : الآن راه می افته .
صدای غرشی شنیده و ترن هوایی به حرکت درآمد .
مانتی : آخ جون راه افتاد !
رودولف : خدا رحم کنه .
چهره های سه نفر داخل ترن :
رابستن :
رودولف :
مانتی :
گل گوشتخوار :
ترن داشت به صورت وارونه حرکت می رکد که یهو برق شهربازی می ره و ترن به صورت ثابت باقی می مونه .


ادامه دارد ...




Re: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۳:۳۸ یکشنبه ۵ آذر ۱۳۸۵
#28

سارا اوانز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۶ شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۳۵ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از بالای سر جسد ولدی!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 993
آفلاین
این داستان ادامه پست سنت مانگو می باشد و در این تاپیک دیگر ادامه نخواهد داشت!(ادامش یه جای دیگس!!)

بعد از ظهری آفتابی بود. بیمارستان سنت مانگو مثل همیشه شلوغ و پر سر و صدا بود. اما ولدی در یک اتاق ساکت با خیال راحت نشسته بود و در حال دیدن فیلم مورد علاقه اش " آرایشگاه زیبا " بود که به تازگی در آن بازی کرده بود. 5 مرگ خوارش را نیز به زور پای تلوزیون نشانده بود!
مرگ خوارا:
ولدی:
ناگهان در اتاق زده میشه و سارا در حالی که یک سینی پر از قرص و آمپول به همراه یک پارچ قرمز رنگ توی دستش بود میاد تو!
ولدی که تا اون زمان به این حالت بوده با اومدن سارا خودشو جمع و جور می کنه. می ره روی یه صندلی میشینه و یه قیافه این جوری به خودش می گیره!
ولدی:
_برنامه امروز چیه؟؟
سارا یه نگاهی به ولدی که از بس خودشو گرفته بود داشت می ترکید و یه نگاهی هم به مرگ خوارا که خیلی خوشحال بودن از دست ولدی راحت شدن میندازه.
_می خوام بریم شهربازی ویزاردلند!
_من باید مرگ خوارامو با خودم ببرم! تنها هیچ جا نمی آم!
سارا دوباره یه نگاهی می اندازه به مرگ خوارا که حالا داشتن با ایهام و اشاره می گفتن نه، تو رو خدا، ما نمی خواییم بیایم!
_باشه...فقط هزینه اومدنشون با خودشونه! وزارت فقط برای مریض بودجه می ده!
ولدی:
_ای ول وزارت! اشکال نداره قبول می کنیم....میان همشون میان!
بلیز:
_ارباب، فکر نمی کنید یه چند وقتی می شه که حقوق ما رو ندادید؟!
ولدی عصبانی می شه و چوب دستی شو میگره طرف بلیز و میگه:
_کارد بخوره به اون شیکم! همین 2 3 روز پیش بود که صندوق قرض الحسنه مرگ خوارا رو خالی کردید! یکی بزنم اون چشات در بیاد؟
بلیز:
بالاخره به هر زوری شده ولدی مرگ خوارا رو راهی کنه، چون ولدی حق داشت یه دفعه با سارا می رفت دیگه بر نمی گشت!
راه افتادن! از خیابونها گذشتن تا بالاخره وسایل بازی غول پیکر شهر بازی از دور پدیدار شد. وقتی به نزدیکی درب اونجا رسیدن ولدی به لوسیوس اشاره کرد که بره براش پشمک بخره! لوسیوس که می خواست مقاومت کنه و نره با دیدن چوب دستی ولدی راضی شد و رفت براش خرید!
وارد محوطه شدند. خورشید در حال غروب کردن بود و منظره قشنگی را بوجود آورده بود. صدای موزیک اکشنی همه جا پخش شده بود که همه رو به وجد می آورد.
اونها از جلوی دکه های اسباب بازی و کلبه های بازی و مسابقه رد می شدند. ولدی حسابی جو گیرز شده بود. آخه تو عمرش غیر از سیاهی و تاریکی چیزی ندیده بود بچم!
_من می خوام سوار اون چیز گرده خیلی بزرگه بشم! بعد هم سوار اون که شبیه باسیلیسکه هی این ور اون ور میره!
_این ها همشون اسم دارن! اون که می گی گرده اسمش چرخ و فلکه و اون هم باسیلیسکه سالازار نیست ترن هواییه!
_خیله خب بابا...حالا این برا ما کلاس می زاره که مثلا اسم اینا رو می دونه! هرچی می خواد باشه!
حالا مرگ خوارا یکی یکی عاشق وسایل بازی شده بودن:
_منم می خوام سوار شم! یا لا....یالا!
بالاخره می رن بلیط می گیرن و ولدی و 5 تا مرگ خواراش می دوئن طرف چرخ و فلک! حالا سر جا دعوا شده بود:
_ من می خوام کنار ولدی بشینم! برو اون ور!
_نخیر....من معاونشم...من باید کنارش باشم!
_نه این حقه منه! من از همه بیش تر بهش وفادار بودم! من معاون چند تا ولدی بودم! برید کنار....
5 نفری ریخته بودن روی یه صندلی که کنار ولدی بشینن ولی ای دل غافل که ولدی اون وسط له شد!
سارا یه داد از اون داد باحالا می زنه که باعث میشه مرگ خوارا برن کنار و ولدی به این صورت می یاد بیرون!
_حد رو رعایت کنید! خانمها یه طرف آقایون یه طرف!
آرامینتا و بلاتریکس یک طرف میشینن! و بلیز و بادراد هم یک طرف! لوسیوس بد بخت هم چون معاون ولدی نبوده میشینه کف زمین! سارا یه نگاهی این جوری میندازه بهشون و می گه:
_خب پس من کجا بشینم؟؟
آرامینتا و بلاتریکس:
بعد یه ذره جمع و جور تر میشین و سارا کنارشون میشینه! دستگاه به راه می افته! وقتی که خیلی بالا میرهن ولدی از یه طرف خم میشه که پایینو ببینه:
_اااا اینجا چقدر بلنده! چه باحاله!
و گردن باداراد میگیره تا بلندی رو نشونش بده! اما از شانس بد، بادراد که از ارتفاع می ترسیده جیغ بنفشی می کشه!
کم کم ولدی دیگه خیلی داشته خم میشده که یه دفعه بلا می گه:
_ارباب خدای نکرده زبونم لال یه کم دیگه خم شید نفله شدید ها؟ از اینجا بیافتید مردنتون حتمیه! دیگه حتی به هورکراکس ها هم کاری نداره! جونتونو ایکی ثانیه میگیره!
ولدی یه نموره می ترسه و مثل بچه آدم میشینه روی صندلی!
خلاصه اونها خیلی از چرخ و فلک لذت می برن! در اون بین هم ولدی پشمکشو تموم می کنه! حالا نوبت ترن بود! سارا قبل از سوار شدن بهشون هشدار می ده که خیلی خطرناکه و ممکنه یه حوادثی براشون پیش بیاد اما گوش اونها بدهکار نبود و تنها بادراد سوار نشد!
_من می مونم اینجا براتون دست تکون می دم!
اونها سوار می شن..... ولدی کمربندشو نمی بنده!
_من نمی افتم....این که اصلا خطرناک نیست.... من می تونم خودمو نگه دارم!
و لج می کنه و راحت روی صندلی لم می ده و منتظر میشه که راه بیافته.....
اما چشتون روز بد نبینه، کمر بند نبستن ولدی همانا و میون زمین و هوا شدن هم همانا!
_یکی این کمربند لامسبو ببنده! دستام کنده شد....
این ترن هواییه غول پیکر برعکس می شد و همراه با اون داد و فریاد های ولدی هم 5 برابر می شد. تا بالاخره وایستاد.
ولدی:
_تا تو باشی که به حرف من گوش بدی!
وقتی از ترن پیاده شدن رفتن که برن طرف رستوران تا شام بخورن که یه دفعه اون بچه هایی که عمرشون توی شهربازی گذشته رو دیدن که 24 ساعته اونجا تلپ بودن! و برای همدیگه دست تکون دادن....
اون روز روز خوبی بود و ولدی جدا از ترن هوایی بهش خوش گذشت. در راه برگشت:
_راستی بچه ها می دونستید چوب دستیم الکیه! سنت مانگو همه چوب دستی ها رو از مریضا جمع می کنه!
مرگ خوارا که کلی با اون چوب دستی الکی چوب خشک مورد تهدید قرار گرفته بودن به این حالت به دوربین نگاه میکنن :

این داستان ادامه دارد خفن تر.........


ویرایش شده توسط سارا اوانز در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۵ ۱۴:۰۴:۱۹
ویرایش شده توسط سارا اوانز در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۵ ۱۴:۰۵:۰۹


Re: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۶:۴۲ جمعه ۹ تیر ۱۳۸۵
#27

ایوان چمبرزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۳۰ پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳۴۸
آخرین ورود:
۹:۴۲ یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 72
آفلاین
گودزيلا...گودزيلا
هوكي با افه بسيار زياد مدريت ميدوئه جلو:چي شده؟
ريوني اول برميگرده مك بومو نشون ميده كه استخوان يكي از ريوني ها را دهن كشيده و گوشتشو قورت داده و بعد هم غش ميكنه
هوكي:
مك بون:شالله اين البوس موافقت بكنه من برم ريون چه قدر خوشمزن
هوكي:
مك بون:تو هم خوشمزه بهنظر مياي
هوكي:
مك بون:بيا جلو ببينم كوچولو
هوكي: باب ناسلامتي تو ناظري يه كم مراعات بكن زدي اين ريوني بدبختو خوردي
ريوني كه غش كرده بود به هوش مياد ميگه:بابا يه ادم مرده اين قدر راحت دارين در موردش حرف ميزنينا
در همين موقع ماموران وزارت ميرزن تو كه در صدرش ارتيكوس دامبلدور و توماس جانسون به همراه وزيره محترمه
بلمد گويه جادويي:به هوكي اخطار ميشود دستها را روي سر گذاشته و بدون هيچ مقاومتي به سوي ماشينهاي پليس بيايد
هوكي با ترس و لرز جلو ميره و ميگه:بابا ناظر خودتون خوردش به من چه
توماس:شما مگه مدير اينجا نيستين پس مسئولش شمايين
هوكي:بابا اون زمان كه ميگفتم مديرم هيچ كس توجه نميكرد نه اقا من ميدر اينجا نيستم
توماس:اما يان تاپيكو كه شما زدين پس در قبالش مسئولين
هوكي:مكبونم ناظر اينمجاست پس در غبال اينجا مسئوله
توماس:اين حيوونكي ازارش به يه مورچه هم نيمرسه
تازه معلومه شما از اين بيچاره سو استفاده كردين كار ازش كشيدين غذا هم بهش ندادين كه اين طوري گرسنه شده
هوكي:
توماس:
مك بون از اون پشت ميگه:توماس اين جنه خوشمزه است
توماس:تا حالا امتحان نكردم
هوكي:
اين داستان ادامه دارد......................


[img]http://


Re: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱:۲۹ جمعه ۹ تیر ۱۳۸۵
#26

هوكيold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۳ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۱:۲۹ چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۹
از مغازه‌ي لوازم جادوي سياه هوكي
گروه:
کاربران عضو
پیام: 271
آفلاین
با تشكر از مك بون و فلور و لوكاس به خاطر فعال كردن اين تاپيك
---------------------------
هوكي خسته، هوكي تنها، به سيل ريوني هاي حمله ور كه جاري شده، خيره شده. يكي از اونا پيش دستي مي كنه و زود تر از بقيه: پاق، دام، دوم، پوم، پام پوم پيش
همه دستاشونو ميارن جلو، بعضيا كف و بعضيا پشت دستاشونو نشون ميدن. ريوني كتك‌زن: چرا تطاول مي كنين؟ كارتون بكنين ديگه، بزنين.
يكي از ملت ريوني: خودت گفتي پام پوم پيش
ريوني كتك‌زن: بابا ايكيلو اون صداي كتك زدن من بود.
همان يكي از ملت ريوني: اهان. بر و بچ بزنين ديگه
-: صبر كنيد.
صداي رساي(!) هوكي به گوش ميرسه: شما اجازه نداريد منو بزنين، من رئيس اين شهربازيم، اصلا بايد برين از اين جا بيرون.
-: چي ميگه؟ برو بابا! كي گفته تو رئيس اينجايي؟
هوكي: والا پشمي(مراد همون پشمالو هستش) سه تا پست قبل گفته. خودشم من اين تاپيك رو زدم.
-: خب دليل نميشه كه، زدي كه زدي...
هوكي:ا؟ باشه نشونتون ميدم، به ناظر اينجا ميگم تاپيك رو قفل كنه اون وقت جايي پيدا نمي كنين پست بزنين!!
لوكاس همين طوري حيرت زده داره نيگا ميكنه.
ريوني اوّلم به رويوني دوّم: راس ميگه ها، مي گم ولش كنيم...
ريوني دوم به ريوني چهارم: راس ميگه ها، منم ميگم ولش كنيم...
ريوني چهارم: بابا من نبودم كه بايد به ريوني سوم ميگفتي
ريوني دوّم: نه، ريوني سوم و هشتم رفته‌ن سوار يگانه دستگاه اين شهربازي بشن.
ريوني چهارم: اهان... و رو به ريوني پنجم: راس ميگه ها، منم ميگم ولش كنيم...
.
.
ريوني آخر منهاي يكم به ريوني آخرم: راس ميگه ها، منم ميگم ولش كنيم...
ريوني آخرم به ريوني اولم: راس ميگه ها، منم ميگم ولش كنيم...


««در آنسوي شهربازي»»

مك بون داره چرخ و فلك رو كه دو تا سرنشين داره مي چرخونه.
ريوني سوم: مي گم اين هوكي فكرش خوب كار ميكنه ها
ريوني هشتم: چطور مگه؟
ريوني سوّم: بين از چه جونوري داره استفاده مي كنه، اون همه هم لازم نيست پو- مـــااا، اين چرا اين جوري مي كنـ.
ريوني هشتم: آآآ
-: قرچ خرچ خورچ... عجب خوشمزه بودنا، يعني منم يه زماني ريون بودم اين طوري خوشمزه بودم؟
..........................................


به سراغ من اگر می آیید، نرم و اهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من...


Re: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۹:۵۴ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۸۵
#25

لوك


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۳۰ پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳۴۸
آخرین ورود:
۱۷:۱۵ دوشنبه ۹ مرداد ۱۳۸۵
از يه جاي خوش آب و هوا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 24
آفلاین
در شهر بازي دوباره با قيژ قيژ بلندي باز ميشه و يه مرد چهار شونه و قد بلند و هيكلي كه قدش بخ دو متر ميرسه وارد ميشه.
لوك:سلام ببخشيد اينجا شهربازيه؟
هوكي:بله قربان فقط هنوز دستگاهاش راه نيافتاده ميتونيد پشت سره اينا وايستيد سوار مك بون پشمالو اولين جانور چرخ و فلكي بشيد.
لوك:چقدر بايد پول بديم؟
هوكي:چون افتتاحيه شهربازيه اصلا لازم نيست پول زيادي بديد فقط 7686 گاليون
لوك:ولي من فقط دو گاليون دارم اونم ماامنم داده گفته برو بستني بخر.
هوكي:خب تو پولتو بده به من و مك بون پشمالو ما برات ميكاريم فردا بيا يه درخت پول دراومده(روباه مكار گربه نره در پينوكيو)
لوك:مرسي تو چقدر خوبي هوكي جون بيا اينم دو گاليون.
مك بون در اون طرفه شهربازي مشغول سوار كردن بچه هاس.
لوك:بيا اينم دو گاليون.

فردا صبح

لوك:سلام هوكي چه خبر درخت پولم در اومد؟
هوكي:كدوم درخت پول؟
لوكي:من ديروز بهت سكه دادم قرار شد برام درخت پول دربياري.
هوكي:نه همچين خبرايي نبود.
لوك:تو يه شيادي دزد قاتل حسابتو ميرسم
هوكي:برس ببينم چجوري ميرسي.
لوك:

نيم ساعت بعد

لوك در يه طرفه شهربازي وايستاده و هوكي رو از پا به يه چوب آويزون كرده و يه دونه از اينا هم دستشه
بالاي چوب يه تابلو گنده زده شده.

زورآزمايي با چوب بيسبال تنها دو گاليون

لوك:بدوييد كي ميخواد نفر اول باشه.
بچه هاي ريونكلا دوباره از دره شهربازي ميريزن تو و ميان به سمت هوكي...



Re: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۵:۰۹ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۸۵
#24

فلور دلاکورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۱۴ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۳:۰۹:۳۰ یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۸
از پاریس
گروه:
کاربران عضو
پیام: 973
آفلاین
هوکی اندر احوال ذکر شده داره با خودش مثلا فکر می کنه!
هوکی: ارباب پشمالو من فهمید بلدی ارباب برو ببینم چند مرد حلاجی!

و پشمالو با سر و صدای زیاد در شهر بازی رو باز می کنه و ناگهان ملت ریونکلایی که معلومه اردو دوست می باشند و همیشه در حال اردو و تفریح هستن و با شعار معروف آپنیتا دوستی ها نباید خراب بشه حمله می کنن تو!

هوکی:

ادی و آنیتا که سر دسته می باشن و مثلا سرگروه هستن در جلوی صف البته اگه بشه گفت صف ایستادن و می گن

خب ما دیشب باغ وحش بودیم امروز شهر بازی فردا کلبه ی کنار جنگل پس فردا....

هوکی: ارباب اینارو از کجا اوردی؟ ارباب اینا عجب عتیقه ارباب اینا چه حال دارن!

پشمالو با خوشحالی از اینکه تونسته خودی نشون بده حال کرده و آوریل و ققنوس رو دوشش گذاشته و داره براشون در نقش چرخ و فلک می چرخه!

و بقیه بچه های ریون با گریه و زاری دارن جیغ جیغ و گریه می کنن

هوکی: واقعا اینا هیچی


ویرایش شده توسط فلور دلاكور در تاریخ ۱۳۸۵/۴/۸ ۵:۱۹:۱۶

دلبستگي من به جادوگران و اعضاش بيشتر از اون چیزی که فکرشو میکنید


Re: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۲۲:۵۲ چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۸۵
#23

مك بون پشمالو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۳۰ پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳۴۸
آخرین ورود:
۱۳:۱۳ سه شنبه ۱۴ مهر ۱۳۸۸
از پيش چو !
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
و اما بشنويد از شهربازي !

شهربازي مثل تمام روزاي سال خالي خالي بود ... مهم نبود چه فصلي از ساله ... حتي تابستون هم كه تموم پارك ها و شهر بازي ها پر از آدم بود شهر بازي ويزاردلند خالي خالي بود !
هوكي درون دفتر مديريت پارك نشسته بود و زير لب شعر مي خوند :
ژوكر غريبه است .... پوكر هم تنهاست !
ژوكر : پوكر مياي با هم ازدواج كنيم !
پوكر : چرا كه نه ... چه شوهري بهتر از تو !!!

قيييييژژژژ ...
صداي باز شدن در آهني پارك هوكي رو از اين تفكرات مايوسانه بيرون مياره !





- ببخشيد دفتر مديريت پارك كجاست ؟!
مامور بليط فروشي :
:-SS


- هووومك، يعني اينقدر من ترسناكم !
دوربين وارد دفتر مديريت پارك ميشه ... هوكي پشت به دوربين نشسته و اصلا متوجه اون نيست ... چند لحظه بعد ! ( براي بار هزارم :‌بيرون هالي ويزارد از دوربين استفاده نكنين ! ) !
چند لحظه بعد ...
هوكي هم به سرنوشت مامور بليط فروشي دچار ميشه !

چيليك !! ( صداي ريختن آب روي صورت كسي كه بيهوش شده ! ) !
هوكي ... نترس منم دوست قديميت !
هوكي : رون، چرا اين شكلي شدي‌ ؟!
( مطمئنم اينجا براتون اين سوال پيش اومد كه هوكي چجوري فهميد مك بون پشمالو همون رون ويزليه .... هوووم خودمم جوابي ندارم براش بذارين رو حساب هوش بالاي جن هاي خونگي !! ) !
رون : قصه اش مفصله !
هوكي : مهم نيست ... به هر حال خوشحالم اومدي منو ببيني !
رون : زرشك ... كي خواست ترو ببينه !!... دنبال كار مي گردم ! ... از وقتي شخصيت مو عوض كردم با اين قيافه ي خوشگل هيچ جا بهم كار نميدن !
هوكي : جييگر ولي من به تو كار مي دم !
رون : نميدي!
هوكي : من هوكيم .. نميد يكي ديگه اس !
رون : خب بهتره از اين به بعد ديالوگامو به اسم مك بون پشمالو بنويسم !
هوكي : خب چي كار بلدي بكني !
مك بون پشمالو : خيلي كارا ....





------------
ادامه دارد ...
مي تونين تو شهر بازي از من به عنوان چرخ و فلك استفاده كنين !


ویرایش شده توسط مك بون پشمالو در تاریخ ۱۳۸۵/۴/۷ ۲۲:۵۵:۰۹
ویرایش شده توسط مك بون پشمالو در تاریخ ۱۳۸۵/۴/۷ ۲۲:۵۷:۴۱


تصویر کوچک شده

رون ويزلي !
___________________


Re: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۲۳:۲۸ چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۵
#22

هوكيold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۳ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۱:۲۹ چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۹
از مغازه‌ي لوازم جادوي سياه هوكي
گروه:
کاربران عضو
پیام: 271
آفلاین
صدايي از همان نزديكي ها: كات
دراكو: اه! بازم چرا؟ اه... هر كاري مي كنيم مي گه كات
صدا: خب عزيز دلم، رولينگ اومده گفته اون چهار نفر، پتيگرو و لوپين و پاتر و پديا، با بلك خودشون رو به صورت آنيماگوس ثبت نشده در آوردن. اگه شما هم بكنين هم جلبه(بر وزن جذبه) اون از بين ميره، هم يه كار معمول ميشه ديگه...
دراكو: مرسي، لطف داري...
صدا: خب. از اول شروع مي كنيم، از چن ثانيه قبلش برين...
3، 2، 1 شروع مي كنيم...
دراكو: بچه ها من ديگه باهاتون نميام. من وزير مردميم، خودشم تو تاپيك وزارت مثه اين كه قرار شده به همراه ارتش وزارت با سفيدا باشم...مخصوصا كه لرد عوض شده. حالا خودتون هر كاري دلتون مي خواد بكنين ديگه...
و راهش رو مي گيره و در راستاي مخالف ميره...
همه به هم ديگه نگاه مي كنن. كسي حرفي نمي زنه، ژهمه حيرت زده‌ن... تا اين كه صداي ترمز وحشتناكي به گوش مي رسه...
يه موتور گازي به طرز جذّابي جلوشون مي پيچه و دو نفر از پشتش مي پرن پايين. هر دو يه كلاه كاسكت دارن و كاپشن چرم سياه پوشيده‌ن... :ايست، پليس اتوبان
-: كات
بليز: اهههه... اببا تو هم گير دادايا، يه بار رون تو پستش گفت تو هم هي داري تكرار مي كني. ول كن ديگه مسخره شد...
صدا: خب چيكار كنم غير طبيعي عمل مي كنين عزيزان دلم. حالا اين دو نفر با كاپشن و كلاه كاسكت اومده‌ن مي گن پليسيم، حالا همينشون مونده تفنگ بكشن... بابا سايت هري پاتريه بايد شما جادوگر باشين، حالا بايد ردا بپوشين، خودشم با جارو بياين، خودشم بگين مامورين وزارت... من خسته شدم از بس اشكالاتون رو گفتم يه خورده خودتون بگيرين ديگه. اه...
دو نفر: پس ما بريم اون جوري باييم ديگه...
-: شروع مي كنيم... 3، 2، 1...
ملت تروريست ايستاده‌ن و دارن به هم نگاه مي كنن. جاده تو سكوت كامل فرو رفته. خورشيد به نقطه اوج خودش رسيده و جوانان فصه ما دارن عرق مي ريزن. خيابون صحراييه و تك و توك مي شه چن تا كاكتوس ديد...
بليز: بسه ديگه اين قدر فضاسازي نكنين، رول پليينگه ها...
بيـــب، بوق... توده‌ي جوان سياه مي پرن كنار جاده، و يه شورلت طويل زرشگي با سرعت رد مي شه. توش =يه كابوي نشسته و كلاه كابويي داره... عجيبه نه؟
از اون ور دو تا جارو در افق رويت مي شن. با سرعت دارن جلو ميان و در نهايت با همون سرعت در عرض يه ثانيه جلوي اين چن نفر مي چرخن و ترمز مي گيرن...: ايست. شما دستگيريد، ماموران وزارت اتوبان،ا... نه همون مامورين وزارت دارن حرف مي زنن، مي تي كومان، احترام بگذاريم...
اين چن نفر تعظيم مي كنن...
-: خب حالا سوار پين ببريمتون، چون سايت هري پاتريه نمي تونيم از دستبند استفاده كنيم...
و تروريست هاي مخوف پشت چوب هاي جارو مي شينن و در افق هاي دوردست و كرانه‌هاي بيكران آسمان رهسپار مي شن...

امّا بشنويد از شهر بازي..............................................
-------------------
بابا موضوع رو اين قده منحرف و تكراري نكنيد، الان حالا كيي مياد باز اين مرگخوارا رو برميگردونه به شهربازي... موضوع رو عوض كنين، خودشم به اسم تاپيك توجه كنين لطفا!!


به سراغ من اگر می آیید، نرم و اهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من...







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.