هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۴:۵۵ یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۶

تام ریدلold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۲ پنجشنبه ۶ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۵۳ پنجشنبه ۶ دی ۱۳۸۶
از آنگباند
گروه:
کاربران عضو
پیام: 151
آفلاین
« شما اجازه ورود به این انجمن را ندارید »
ایگور : هی بابا ؟؟ یعنی میشه یه روز منم مدیر بشم بتونم وارد این انجمن بشم؟
لرد : - ایگووووور ؟؟؟ کجایی ؟؟؟
بلیز : در بیا ... یالا تا نفهمیده !!
« شما خارج شدید ... از بازدید شما سپاسگزاریم ! سایت جادوگران آرزومند ساعات خوشی برای شما عزیزان می باشد »

ارباب با قدمهای سنگینی وارد زیر زمین سرد و تاریک دژ میشه و ایگور و بلیز رو میبینه که پای یک وسیله ماگولی نشستند .
- ببینم همه چیز مرتبه ؟؟
بلیز در حالی که سعی میکنه قبل از اینکه چشم ارباب به مانیتور بیوفته صفحه رو ببنده با وحشت شروع به صحبت میکنه :
- مممم .. ب .. بله قربان ! همه چیز رو به راهه
- خوبه ... آفرین میدونستم کارتون رو خوب میتونید انجام بدید .
- ارباب میخواید یه بازدیدی داشته باشید ؟؟
- هوووووم ! بدم نمیاد ...

« wcw.Morde Khor.boogh »

صفحه ای بالا میاد که در نقشه تمام دژ مرگ رو نشون میده .
جیییک ( صدای کلیک )
طبقه سوم : جسیکا پاتر همراه لنزی در حال یقل دو قل بازی کردن در سلول انتهای راهرو هستند .
جییییک
طبقه پنجم : ترانس فوووچ در حالی که شیرموزی در دست داره مشغول مطالعه کتاب کوزت و علی دایی پیره
جییییک
طبقه دهم : این طبقه شده است !!
بلیز : دهه چرا این طوری شد ؟؟؟
ایگور : حتما باز این دختره رفته دستشویی ! معلوم نیست اون جا چی کار میکنه ... نصف عمرش اونجاست !

لرد لبخند رضایتی از سیستم مخوفی که از سالها قبل برای احاطه بر زندانی های دژ مرگ ساخته شده بود بر لب داشت و از دیدن این تعداد زندانی احساس پلیدی در وجودش ووول ووول میخورد .

هوریس : قربان !! آب پرتقالتون رو اوردم ... یک نامه محرمانه هم از سوی اعضای بووقی محفل به دستمون رسیده .
- همه چی امنه هوریس ؟؟
- بله قربان گراپ رو گذاشتیم مسئول حراست از دژ ، هیچ بوووقی نمیتونه ازش رد بشه ، همه چی امنه ارباب !
لرد یک قلپ از آب پرتقالش رو میخوره و به نامه باز نگاه میکنه .
- خوبه ... این چرا بازه ؟؟؟ مثلا محرمانه بوده ؟؟
- ارباب یه وقت فکر نکنید من بازش کردما ... خودش باز شد !
ارباب نگاه خشنی به هوریس میندازه و نامه رو از روی سینی برمیداره.
- راستی ارباب یه چیزای ژیگولی هم از جی تی وی ایرا نسل واسمون فرستادن گفتن همین جوری خالی بندی برنده شدید بیاید جایزتونو ور دارید برید

لرد با خشانت تمام باقی پاکت رو جرواجر میکنه و به نامه نگاهی میندازه :
« از رئیس محفل جقنوس به ولدی ... پیام دریافت شد ؟؟
هووو ولدی این دختره ویولت رو که زندانی گرفتی ورش دار بیار تحویل بده ... بی شعور مگه نمیبینی کل ارتش ما همین یه عضومونه ؟؟ بیارش تحویل بده وگرنه نسل مون منقرض میشه اون وقت نمیتونی بیای ما رو بکشی حال کنیا ... آ قربون پسر ... بیارش بده ! وااای به حالت اگه یه مو از سرش کم بشه ... امشب ساعت ده شب باید وب بدی بفهمیم سالمه یا نه وگرنه »

بلیز : میخواید من جاش وب بدم ارباب ؟ خوشگلما

ولدی یه دستی به سر کچلش میکشه و چهره دومبول رو تصور میکنه که داره عین اون دستش رو به ریشای پشمالوش میکشه .
- ارباب چی دستور میدید ؟؟
- مشکوکیوس !! باید یه نقشه ای بکشیم ... باید اطلاعات غلط بهشون بدیم !!
بلیز : چی جوری ؟؟
ایگور : ها ؟؟ شی جوری یعنی ارباب ؟؟
لرد : خوب بوقیا شما باید رول من رو ادامه بدید توی سایت و بگید شی جوری !! از من میپرسی ؟؟



Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۶:۵۹ یکشنبه ۳ تیر ۱۳۸۶

سلسیتنا واربکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۷ دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۰:۰۶ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۲
از قبرستون!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 125
آفلاین
اعضای محفل ققنوس منتظر مرگی دردناک باشید.
باز هم مثل همیشه.مرگخوارا برنده میشن...
تق!آنتونین برگشت:کی بود زد پس کله من؟
ایگور که روی زمین نشسته بود و حموم آفتاب میگرفت( )گفت:من بودم!اولا که حواست رو بده به کارت.دوما که این تلافی اون کاری بود که با من کردی!سوما که خب بوقی تو که داری شعر میخونی حداقل درست و حسابی بخون!این که قافیه نداره!
در یک لحظه چهره آنتونین این طوری شد و ایگور که دید الانه که بغضش بترکه و در نتیجه دیوار صوتی رو خراب کنه با عجله حموم مموم(چی شد!)رو بی خیال شد و از جاش پرید:نه!آنتونین گریه نکن ببین عمو چقدر با نمکه!
و دومبول رو نشونش داد و لی آنتونین تا چشمش به دومبول افتاد از دیدن ریش و پشمش زهره ترک شد و با جیغی به بلندای جیغ سرژ کشید و همین لحظه سه تا محفلی شهید شدند!
(از اونجا که مرگخوارا به این صداها عادت دارن هیچ آسیبی بهشون نرسید!)البته اونایی که شهید شدند شانس آوردن چون مرگخوارا دیگه بیخیال مبارزه شده بودند و هرکدوم یه گوشه داشتند سماق میمکیدند و ارتش مرده ها به راحتی ول دادن دومبول داشتند محفل رو قلع و قمع میکردند.البته ایگور هر دو سه ثانیه یه بار واسه رئیس ارتش لاو میفرستاد به این حالت: و مرگخوارا با دیدن این صحنه حالشون دگرگون میشد به این حالت:
دومبول که دیگه فعل و انفعالات شیمیایی رو هم فراموش کرده بود(چه قدرتی که اون رو وادار به فراموش کردن اینجور چیزا کرده بود!)به یکی از اعضای محفل گفت:من فکر میکنم...
عضو محفل:مگه تو فکر هم میکنی؟
دومبول:خب آره!من فکر میکنم بهتره کم کم عقب نشینی کنیم!چون دارن دل و روده مونو میکشن بیرون!
سارا:عقب نشینی؟من هرگز به این ننگ تن در نمیدم که...آخ!فکر کنم حق با تو باشه!ملت عقب نشینی کنین!
ملت محفلی میرفتن که عقب نشینی کنن.همین لحظه یه چیزی(مثل سنگ)محکم خورد تو کله دومبول و باعث شد مخش تکون بخوره و بیاد سر جاش.ییهو به این فکر افتاد که چقدر این مرده ها براش آشنان!آیا این مردگان را جایی دیده بود آیا؟آیا میدانست چگونه آنها را تحت فرمان خود بگیرد آیا؟پاسخ این بود:خیر!
_:دِ در رو!!!


[url=http://i18.tinypic.com/62gd2fc.gif]عضو تیم پ


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۱:۰۳ یکشنبه ۳ تیر ۱۳۸۶

ایگور کارکاروفold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۰۶ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 3124
آفلاین
اعضای محفل ققنوس منتظر مرگی دردناک باشید

ایگور ایستاد و به صحنه نگاهی انداخت..محفلی ها در گوشه ورودی و مرگخواران رو به روی آنها بودند..او دوباره به زیر شنلش و به رو به بقیه گفت:

-صحنه را دیدم !الان بلند بشیم و دست و پایشان را ببندیم فکر کنم خیالمون راحت میشه..تازه لرد هم کلی بهمون جایزه میده!

کمی آنطرف تر،گوشه حیاط!
در حالی که مرگخواران سر نقشه صحبت میکردند محفلی ها هم بیکار نبودند.
-بچه ها!الان بلند میشیم و تا اونا بلند شدند دوئل رو شروع میکنیم..این بهترین راه حل است!

اعضای محفل بدون هیچ حرکت و حرفی ایستادند..مرگخواران هم که فکر میکردند در اوج پیروزی قرار دارند،ایستادند.

- (حالت چهره مرگخواران)
ناگهان نوری سبز رنگ از بغل ایگور رد شد..این به معنای شروع جنگ بود..ایگور چوبدستیش را در اورد و فریاد زد:

-کریشیو!
یکی از اعضای محفل بر روی زمین افتاد ولی زجرش زیاد طول نکشید چون الستور مودی با ضد طلسم او را راحت کرد..
هر کس با یک نفر دوئل میکرد..2 مرگخوار گوشه ای افتاده بودند و درد میکشیدند ولی محفلی ها هنوز اتفاقی برایشان نیفتاده بود..با خوشحالی ایستاده بودند و با آرزوی آزاد کردن زندانی شان میجنگیدند و در عوض مرگخواران نا امید طلسم های مختلفی روانه آنها میکردند ولی فعلا هیچکدام تاثیری نداشت..

-پررررف هیوووم،پرررف هیوووم(مثلا صدای خر و پف است )

همه دست از کار کشیدند و به دیوار خیره شده بودند..یعنی شخصی در پشت آن دیوار ها با آرامش در خواب بود؟

ناگهان ایگور با خوشحالی گفت،
-مردگان!ارتشی که لرد به ما داده بود.سلی بدو برو خبرشون کن!
او با سرعت به طرف پشت دیوار رفت و محفلی ها همچنان با قیافه ای مظلومانه صحنه را میدیدند و با ناراحتی به یکدیگر خیره شده بودند!

ارتش مردگان وارد شد و رییس آنها در جلوی همه قرار داشت..با زبانی خاص که هیچکس معنیش رو نفهمید به بقیه ارتش چیزی گفت..آنها هم به سراغ محفلی ها رفتند.
رییس مردگان دست ایگور را گرفت و به پشت دیوار برد!

-ولشون کن..اونا کارشون رو بلدند..بیا در مورد زندگی آینده حرف بزنیم..من خونه بزرگ میخواما!
- !

تق!دوباره همان صدای عجیب آمد و رییس مردگان ایستاد..
-در مورد اینها بعدا صحبت میکنیم..فعلا باید مواظب آنها باشیم!

هر دو دست به دست یکدیگر به طرف محفلی ها رفتند..ولی اگر میدانستند که این عشق و علاقه چقدر به ضرر آنها میشود هرگز به این کار تن نمیدادند!

-----------------------
ببخشید،یک مقدار طنزش کم شد..مجبور بودم سوژه رو درست کنم!در ضمن مرگخوار بعدی که میخواد داستان رو ادامه بده حتما به اتاق هماهنگی مراجعه کند!


ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۳ ۱۱:۱۴:۳۷
ویرایش شده توسط بورگین در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۱۱ ۱۰:۴۴:۲۷
ویرایش شده توسط بورگین در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۱۱ ۱۰:۴۶:۳۱

بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین



Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۴:۴۲ یکشنبه ۳ تیر ۱۳۸۶

اسلیترین

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱:۴۹:۵۵ پنجشنبه ۵ تیر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 2606
آفلاین
اعضای محفل ققنوس منتظر مرگی دردناک باشید
محفلیها که از چنگال مرگخواران گریخته بودند به سرعت میدویدند و آلبوس هم در تعقیب آنها بود!
آلبوس:جون مادرتون صبر کنید...منو وسط این بر بیابون تنها نذارید...به خدا دیگه ول نمیدم...
سارا در حالیکه میدوید:دروغ میگی...مرتیکه اندازه جد بزرگ من سن داری...با اون ریش و پشمات خجالت نمیکشی خودتو راحت میکنی مارو ناراحت؟
_بابا...داد/فغان من به کی بگم...دست خودم که نیست غیر ارادیه!
سارا:تا موقعی که دست از ول دادن بر نداری ما از دستت فرار میکنیم...چون تامین جانی نداریم...هر آن ممکنه خفه شیم!
آلبوس که در حال دویدن شبیهه قورباغه دیوانه(crazy frog/یک گیم کامپیوتری) شده بود گفت:باشه باشه یه لحظه صبر کنید من یه فکری دارم/سارا خطاب به بقیه محفلیها:وایسید ببینم این پیر خرفت چی میگه.....د بنال دیگه
آلبوس:هر چند باید غرورمو بشکنم ولی برای اینکه یه بار دیگه منو تو جمعتون قبول کنید پیشنهاد میدم مای بیبی ببندم تا در صورت بروز هر نوع اتفاق غیر منتظره ای! پوشک جلوی پخش گازهای سمی رو بگیره!
سارا:باشه قبوله
آلبوس که دو نقطه دی شده بود ادامه داد:پس بریم خونه دیگه دلم واسه مینروا یه ذره شده!
سارا:ای خاک به سرت کنن که تو آدم بشو نیستی...از پینوکیو یاد بگیر تو 28 قسمت آدم شد...آخه کته کله!فقط اومدی اینجا ول بدی بری؟پس ماموریتمون چی میشه مثلا قرار بود یکیو آزاد کنیما!
آلبوس:اوهوم...اوهوممم...راست میگیا انگار آزایمر گرفتم
سارا:ای درد بیدرمون...سرطان بگیری از دستت راحت شم/همین روزاس که ببرمت بذارمت خونه سالمندان خیال خودمو و خودتو راحت کنم!حالا هم خبر مرگت بیا برگردیم به محل استقرار مرگخوارا...من یه نقشه ای دارم که فکر کنم همون لحظه که اجراش کنیم اینا پا به فرار میذارن!
***************************
پیوز به ایگور:پیام امروز رو خوندی...._نه چی توش گفته؟..._گفته بر اساس آخرین نتایج تحقیقات دانشمندان میزان تولید گازهای سمی ناشی از ول دادنهای آلبوس مطابق با گازهای خردلی ای هست که عراق در جنگ علیه ایران استفاده میکرد!
ایگور:اوه...اوه!...پس باید به فکر ماسکهای ضد عملیات شیمیائی باشیم...
پیوز:آره
سلسیتنا:ایگور من یه نقشه ای دارم!
**************************
سارا به آلبوس:ما همینجا کمین میکنیم تا خفه نشیم مرگخوارا الان خوابن شنلشونم رو سرشونه هیچی نمیبینن تو برو هر موقع بهشون نزدیک شدی عملیاتو شروع کن....
آلبوس تا نزدیکی مرگخوارا رفت و سپس پشتشو به اونا کرد و شروع کرد به انتشار گازهای سمی از بین برنده لایه ازن!
مرگخوارا در حالی که فریاد میزدن:اکسیژن اکسیژن رو زمین دست و پا میزدن...
محفلیها هم خرسند از این پیروزی و با خیال راحت از بابت خفه شدن مرگخوارا یه جشن مختصر گرفتن بعدم همونجا خوابیدن!
*******************************************
ساعت 3 نصفه شب:
ایگور به سلسیتنا:ایول نقشت حرف نداشت...اونا نفهمیدن ما داشتیم فیلم بازی میکردیم و زیر شنلامون ماسک زده بودیم!




Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۹:۱۹ شنبه ۲ تیر ۱۳۸۶

پیوز قدیمی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۱ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۱:۱۸ جمعه ۲۸ تیر ۱۳۹۸
از توی دیوارای تالار هافلپاف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1513
آفلاین
اعضای محفل ققنوس منتظر مرگی دردناک باشید!

مرگخواران با شک نگاهی به پشت دیوار انداختند ! بار دیگر صدایی شنیده شد : خررررررررررررت !!!!!
محفلی ها :
دامبول :

پیوز گفت : « ایگی جون یک کاری بکن ... حتما جاسوسای محفلن ! از صداشون معلومه دیگه »
ایگور گفت : « کسی اونجاست ! »
صدایی نیومد. ایگور به رئیس مردگان گفت : « بهتره بریم پیداش کنیم ! »
سپس هر دو به سمت پشت دیوار رفتند. در همان حال محفلی ها عین کرم توی هم می لولیدند و دنبال جایی برای پنهان شدن می گشتند ! وقتی ایگور به پشت دیوار رسید گفت : « قایم شدن ... دارن قایم باشک بازی می کنن ... بهتره بریم پیداشون کنیم ! »
دامبول که از شوق قایم باشک به وجد آمده بود بلافاصله بعد از اینکه ایگور و سردسته مردگان کمی دور شدند دوید طرف دیوار و : « سوک سوک »
محفلی ها :
ایگور :
دامبول :
ناگهان صدایی بین قدقد ، هوهو و جیک جیک شنیده شد و هدی از پشت یک سنگ بیرون پرید و گفت : « دالی ! »
در این زمان که حواس ایگور به پرنده ی دبلاغ پرت شده بود دامبول با بقیه محفلی ها زدن به چاک و هدی هم پرواز کنان دور شد.
ایگور به فرمانده مردگان گفت : « باید حواسمون رو حسابی جمع کنیم ... »


ویرایش شده توسط پیوز در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۲ ۱۹:۴۸:۴۴

هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر کوچک شده






A Never Ending Story ...


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۲:۴۷ شنبه ۲ تیر ۱۳۸۶

ادوارد جکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۹ شنبه ۱۷ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۰:۰۴ سه شنبه ۶ شهریور ۱۳۸۶
از وسط سبيلاي هوريس كنار نيكي پلنگ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 356
آفلاین
محفلي ها منتظر مرگي دردناك باشند

همان هنگام درون دستشويي

ادوارد جك به ارامي درون دستشويي خفته و داره خواب افتابه ميبينه

ناگهان بي محابا در با صداي غيژ بلندي باز ميشه ادي كه از خواب پريده به بيرون نگاه ميكنه و در كمال وحشت يه مشت پشمو پيلو ميبينه كه رفته تو دماغش.

در همين هنگام افتابه مرلين نشان كنار دستشو ورميداره و به قصد كوبودندن تو سر هيولا بالا ميبره

(ناگهان همه چيز از حركت وايميسه:و مرلين بندري زنان وارد ميشه در حالي كه يه افتابه هم تو دستشو:افتابه هاي مرلين محكم با دوام و محافظ جان شما و به همون صورت كه وارد شده خارج ميشه)

در همين هنگام همه چيز به حالت عادي بر ميگرده و ادي شش هفتا ضربه محكم با افتابه توي سر هيولا ميزنه

_مرتيكه بيناموس حتي به من جنم نظر بد داري

و در حالي كه تنه هيولا رو از روي خودش كنار ميشه و پشماشو از تو دماغش در مياره با فرياد هاي هيولا...هيولا به سمت جايي كه ايگور و بقيه خوابن فرار ميكنه

فلش بك

محفلي ها ارام ارام و منظم پشت سر دومبل در حال حركتند ناگهان البي سر جاش متوقف ميشه:ملت من فكر كنم سغل سرد كردم(اسحال گرفتم)..بايد هرچه زودتر خودمو به يه دستشويي برسونم
ريموس:البوس تو چرا جديدا همش اسحال داري؟
_همش تقصير اين منيرواست دست پختش افتضاحه من مجبورم هر روز غذاي بيرونو بخورم

بعد از نيم ساعت كند و كاو جانانه بلاخره ملت محفلي موفق به يافتن يه گانه دستشويي دژ مرگ ميشن البته خبر ندارن كه در اين توالت ادوارد جك خفته است.

ريموس:البوس اونها اونجا يكي هست برو خودتو خالي كن
_ اي ول

پايان فلش بك

ادي دوان دوان در حالي كه تقريبا به مقصدش ميرسه داد ميزنه هيولا..بيناموس.....

در همين هنگام همه از خواب ميپرن و با نگاه مشكوكيوس به هم نگاه ميكنن توجه ايگور به ادي كه داره جيغ ويغ ميكنه جلب ميشه.

_ادي اروم باش ببينم چي ميگي كي بيناموسي كرده؟!
_ايگي جون يه هيولاي بي ناموس به من حمله كرد فكر كنم محفلي ها فرستاده بودنش
_چي كي جرات كرده همچين كاري بكنه بگو ببينم الان كجاسش
_تو دستشويي

ايگور به اتفاق سر دسته مردگان و ادوارد جك به سمت توالت روانه ميشن.

توالت به شدت به هم ريختست اما اثري از هيولا نيست در ضمن بوي خيلي بدي هم توي توالت پيچيده

سه سياه:
ايگور:ادي اينجا چي كار كرده....پيق..پيف
ادي:به خدا كار من نيست من دستشوييمو سالم نگه ميدارم
رئيس مرده ها:راست ميگن فلفل نبين چه ريزه بشكن ببين چه بويي داره ها

ايگي به همراه همسر تازش به خوابگاه بر ميگردن ادي هم دستشويي رو به به بارون ميكنه و ميره توش ميگيره ميخوابه.

يك ساعت بعد

محفلي حالا درست جايي رسيدن كه ميتونن مگخوارهاي در خواب رو به وضوح ببينن

البوس:ملت من ديگه نميتونم خودمو كنترل كنم
غييييييييييييييييييرررررررررررررررررررررر.........چلق
ملت محفلي:

در همين هنگام مرگخوارا از سر و صداي موجود از خواب بيدار ميشن.

ملت مرگخوار: پيف ... پيف چ بوي گندي
در همين هنگام پيوز نزديك ترين چيزي كه در دستش داره رو توي كله ايگور ميكوبه
ايگور:به خدا من بيگناهم

در همين هنگام پشت ديوار محفلي ها شاهد اين قضين
ريموس:اخي به خير گذشت
ناگهان
غييييييييييييييييررررررررررررررر....چلق
ملت محفلي:
البوس:

و همين ميشه كه توجه مرگخوارا به پشت ديوار جمع ميشه...
ايگور:صدا از اونجا مياد

_________________________________________________
من كيبردم خرابه غلط تايپي داره ببخشيد

ببخشيد پست بد بويي بود


ویرایش شده توسط ادوارد جک در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۲ ۱۲:۵۴:۰۰
ویرایش شده توسط ادوارد جک در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۲ ۱۳:۳۸:۲۳

روح جنمار قديم ميكند:

[url=http://ww


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۱:۴۴ شنبه ۲ تیر ۱۳۸۶

ایگور کارکاروفold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۰۶ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 3124
آفلاین
اعضای محفل ققنوس منتظر مرگی دردناک باشید!

رییس قبلیه مردگان به سمت ایگور آمد...حدودا قدش برابر خود ایگور بود ولی صورتش از گوشت ساخته نشده بود.استخوان های بدنش معلوم بود و فقط پارچه ای بر روی شکمشان بود تا صحنه بی ناموسی ایجاد نشود!! دستش به رنگ آبی کمرنگ بود ولی از حالت معمول بزرگتر به نظر میرسید...

سلسیتنا:آقا شما ناخن هات رو نمیگیری اون دنیا؟مریض میشی ها!ببین من کی بهت گفتم!اییییش!

رییس قبلیه که انگار نمیتوانست صحبت کند چشم غره ای به او رفت و دستش را دراز کرد تا با ایگور دست بدهد!

- !
رییس قبلیه به تمایل بیشتری دستش را دراز کرد و اینبار دستان ایگور را گرفت..انگار میخواست زنش شود...ایگور هم که نمیتوانست جلوی خود را بگیرد با صدای بلندی گفت:
-آنتونین بزن!

آنتونین هم که انگار منتظر این زمان بود به سرعت قابلمه ای برداشت و شروع کرد به زدن...ایگور و رییس قبلیه هم دست در دست هم به صورت بندری،کردی و شمالی می رقصیدند و لاو میترکوندند!کمی آنطرف تر ادوارد جک گوشه ای بندری میزد و آواز میخواند...

صد ها کلیو متر آنطرف تر،اعضای محفل که خود را برای حمله به خانه ریدل آماده حمله کرده بودند دور هم جمع شده بودند..روی زمین آفتابه ای قرار داشت که به نظر می آمد رمز تار است.

دامبلدور از دور به دوربین نزدیک شد و گفت:
-اگر فکر میکنید این رمزتار است اشتباه میکنید!!
او جلوتر رفت و آفتابه را برداشت و به سوی مرلینگاه رفت تا با مرلین خود راز و نیاز کند.!

دوربین برگشت ولی دیگر آثاری از محفلی ها نبود...آنها خود را در 5 کلیومتری دژ ظاهر کرده بودند..جلو تر ان نمیتوانستند آپارات کنند!

ورودی دژ مرگ..ساعت 2 شب!

دالاهوف و دوستانش خواب بودند..فقط ایگور با رییس قبلیه مردگان در صحبت بودند...از اونجایی که چند ساعت پیش بالاخره مردگان شروع به حرف زدن کرده بودند،ایگور با کمی صحبت فهمیده بود که آن فرد قبلا دختر بوده است!!

-آقا ایگور،این دوست شما ادوارد کجاست؟پیش بقیه خواب نیستا!
-آهان..اونو میگی؟اون عادت هست تو مرلینگاه میخوابه!آفتابه اش هم همونجاست!البته اونجا رو تزیین کردیم و جای خوشگلی شده!
-میشه بریم ببینیم؟
-خیر نمیشه متاسفانه!اونجا طوریه که فقط خودش میتونه بره توش!

-ولش،ما هم بهتر نیست بریم بخوابیم؟...فردا خیلی کار داریم!
- !

هر دو بلند شدند و هر کدام به سمت دوستانشان رفتند و و خوابیدند.


ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۲ ۱۱:۴۹:۵۸
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۲ ۱۱:۵۴:۰۵

بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین



Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۰:۳۰ شنبه ۲ تیر ۱۳۸۶

اسلیترین

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱:۴۹:۵۵ پنجشنبه ۵ تیر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 2606
آفلاین
اعضای محفل ققنوس منتظر مرگی دردناک باشید
دژ مرگ را سکوتی سنگین و فراگیر دربرگرفته بود...همه جا غرق در ظلمت شبانه و سکوت شبانگاهی بودند...خفاش ها مشغول شکار شبانه و مرگخوارها مشغول یه قل دو قل! و در این میان:
ناگهان صدائی آرامش شبانه جوخه را بهم زد:
بیبببببببببببببببببببببببببببببببببببببببب!
ادوارد:پیف پیف.....پیف....
سلسیتنا:ایششششششش...بی کلاس/ بی پرستیژ...
رباستین:کدوم پدر مادر صلواتی ول داد؟
پیوز:خدا رو شکر من روحم قوه بویائی ندارم!
آنتونین:من دیدم...خود نامردش بود...ایگور بود...این ناکس همیشه خودشو راحت میکنه ما رو ناراحت!نمیذاره دو ساعت بخوابیم برای ماموریت فردا آماده باشیم...بریزید سرش...
ایگور در حالی که عقب عقب میرفت گفت:یه لحظه...یه لحظه صبر کنید یه چیزی بگم:به جون مادرم من نبودم...یکی بادکنک بی تربیت گذاشته بود زیر من!
آنتونین:داره دروغ میگه...بگیرید این رعیت******را!
لبخند شیطانی بر لبان آنتونین نقش بسته بود...کسی چه میداند شاید اون بادکنک را زیر ایگور گذاشته بود...و باز هم شاید تلافی جفت پای چند روز پیش ایگور را در آورده بود!
*******************************
همه جوخه به جز ایگور که فرمانده شان بود و بر دوش خود سنگینی مسئولیت را حس میکرد در خواب بودند...او مشغول تفکر در مورد طرز محافظت از دژ و اقداماتی که باید انجام میداد بود...
ناگهان رشته افکارش گره خورد...و بعد پاره شد!
دلیلش نزدیک شدن موج عظیمی از سیاهی به سوی محل استقرار جوخه بود.
سیاهی ای فراگیر و عالمگیر که او را به شدت ترسانده بود و در این بین احساس کرد که شلوارش را خیس کرده!
همانطور که موج سیاه نزدیکتر میشد شلوارش بیشتر خیس میشد...
ایگور به نویسنده:گیر دادیا!
آهان باشه...خلاصه سایه های سیاه و مایل به سیاه و قرمز گل بهی!بر تمام محوطه استقرار جوخه افکنده شده بود...همه جا سیاه سیاه سیاه!!!شده بود...
ایگور به نویسنده:بابا یزید یه خرده روشن کن ببینیم چی به چیه!
باشه...در همین حین ماه از پشت ابرها بیرون آمد و نور نقره فام زیبائی را بر آنجا تاباند.
به لطف درخشش دوباره ماه ایگور توانست چهره لرد و عده کثیری از انسانهائی وحشتناک را در جلویش مشاهده کند...
ایگور تا لرد را دید نود درجه خم شد:ای جوووووووووونم!
لرد:پاشو ...پاشو...من خودم بچه شاخ آفریقام!..پاچه خواری نکن..منو سیاه نکن...فقط خوب گوش کن
ایگور:چشم...
_اینا که میبینی لشگری از مرده ها هستند که من بوسیله مهارتهای خاص خودم و ورد مخصوصم به آنها جان تازه ای بخشیدم تا تو رو در محافظت از دژ یاری کنند و حجت را بر تو تمام کرده باشم...تا بدونی که اگر ذره ای اهمال کاری در انجام وظایفت بکنی جلوی همه فلکت میکنم!
لرد این را گفت و سه یا چهار سوته غیب شد!




Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۶:۴۲ پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۶

اسلیترین

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱:۴۹:۵۵ پنجشنبه ۵ تیر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 2606
آفلاین
به دستور لرد:پایان ماموریت!
هوریس مانند افلیج های بی دست و پائی شده بود که حتی توانائی بر آوردن کوچکترین نیازهای روزانه خود را نداشت!
او پیر بود ولی در عین حال طراوتی محسوس هنوز در افکار و اعمالش دیده میشد بخصوص در مهمانیهائی که با حضور دانش آموزان عزیز کرده اش برگزار میکرد نشانه های یک پیرمرد شاداب سیرت و پر جنب و جوش در تک تک اعمال و گفتارش دیده میشد ولی احتمالا دیگر هیچ وقت آن شادابی گذشته را تجربه نخواهد کرد!...هیچ وقت...
دژ را سکوتی مرگبار و ترسناک فرا گرته بود تو گوئی حتی او هم مانند بقیه حواسش را به سلول کوچکی در طبقه 3 معطوف کرده بود که در آن نتیجه ماموریت مرگخواران رقم میخورد و این ارتباط مستقیم با راهکارهای آنها برای مجاب کردن هوریس به انجام خواسته لرد و همینطور میزان خود داری نفسانی هوریس داشت!
شاید اگر دالاهوف میدانست که آستانه صبر هوریس مانند شیشه بی حفاظی در مقابل تکه سنگی شکننده است با یک کروشیو دیگر به خواسته اش میرسید ولی ذهن او را چیز دیگری به خود معطوف کرده بود....تئودور/بورگین/مورگان و ایگور از دور نظاره گر قضیه بودند و در این میان بیشترین سهم اظطراب را تئودور نصیب خود کرده بود زیرا از طرف لرد مسئولیت داشت و نمیخواست بهیچ وجه به اعتماد لرد نسبت به خود خدشه ای وارد کند نمیتوانست مانند بقیه از دور شاهد ماجرا باشد مدام به داخل اتاق میرفت و از نزدیک قضیه را نظاره میکرد...ولی چیزی که از همه بیشتر او را زجر میداد این بود که دالاهوف بر روی صندلی ای لم داده بود ونگاهش به جائی خیره بود...هیچ عکس العمل خاصی نشان نمیداد و این برای تئودور که نگران انجام به موقع ماموریت بود کشنده بود...
ولی ناگهان آنتونین سکوت را شکست و گفت:خوب...فکر کنم باید آخرین حربه را بکار بگیرم احتمالا این پیر خرفت تحمل کروشیو بیشتر را نخواهد داشت...باید از راه دیگری وارد شد.
دالاهوف به بیرون از سلول رفت و پس از چند دقیقه با چمدانی برگشت!...طنابها را از دست و پای هوریس گشود...و با طلسمی از سر چوبدستیش مانند شلنگی آب به بیرون فوران کرد و اونو مستقیم به سمت صورت هوریس گرفت...پیرمرد بخت برگشته مانند روانی ها با تیک عصبی به هوش آمد و با تعجب اطرافش را مینگریست...دالاهوف اجازه داد چند دقیقه ای خوب نگاه کندتا یادش بیاید کجاست و قضیه از چه قرار است!
_خوب هوریس حالا که شعور و عقل و درکت سرجاش اومده خوب نگاه کن! دالاهوف طلسمی به سوی چمدان روانه ساخت...چمدان ترکید و محتویات آن به هر سو پخش شد...
ناگهان همه تصور کردند که دالاهوف دوباره به هوریس کروشیو زده....زیرا فریادهای گوشخراشی میکشید ولی نه دلیل این ضجه و فغان چیزی جز مدالها/لوحهای تقدیر و یادبود و سایر لوازم گرانبهائی که هوریس از بزرگان جامعه جادوگری به یادگار نگه داشته بود نبود!
...برای هر کسی چیزی در زندگی بسیار اهمیت دارد...کسی خانه اش..شخص دیگری گالیونهایش...دیگری اعتبار و مقامش در جامعه جادو گری...کسی جاروی پرنده گران قیمتش و یکی هم ممکن است مثل هوریس به یادگارهائی که از سرشناسان جامعه جادوگری از جوانی تابحال به یادگار نگه داشته است از همه بیشتر بها دهد!
...باور کردنی نبود ولی هوریس که نشانه های تیزبینی و ذکاوت از ترس آسیب به تنها چیزهائی که در زندگی ارضایش میکرد
در چهره اش مشهود بود قفل زبانش را گشود و گفت:باشه...باشه...قبوله هر کاری میخواهید انجام میدهم...فقط شما را به ریش مرلین قسم به اینها کاری نداشته باشید!
نشانه هاس سرور و شادمانی به چهره مرگخواران باز گشته بود ...دالاهوف با یه اشاره چوبدستی چمدان بهمراه محتویاتش را سر و سامان داد و آن را در گوشه ای گذاشت و رو به هوریس گفت:
به محض درست کردن معجون مرکب پیچیده اینها صحیح و سالم تحویلت خواهد شد!
...و هوریس مانند یک جنتلمن به اتاقی برده شد تا کار خواسته شده را انجام دهد...و البته معلوم نبود بعد از آن چه سرنوشتی در انتظارش است ولی حدس قرین به یقین این خواهد بود که چون از نظر لرد مهره سوخته ای به حساب می آمد و همینطور از چند و چون ماموریت تا حدودی اطلاع داشت در پایان چیزی جز آوداکداورا نصیبش نشود!
*****************
تئودور مانند فاتحان در مقابل لرد تعظیمی کرد و سپس رو به جانب مرگخواران کرد و بدون هیچ مقدمه ای گفت:کی حاضر است این معجون را به سلامتی لرد بخورد تا خود را برای انجام ماموریت بعدی آماده کند؟
_بلیز زابینی بدون هیچ مکثی به پیش تئودور رفت و شربت را لاجرعه بالا کشید...
همه منتظر نتیجه ماموریتهائی بودند که تابحال انجام داده بودند...آری گویا کارهایشان محلی از اعراب داشته است!...اجزای بدن بلیز به سرعت در حال تغییر و تحول بود و البته هیچ چشم تیزبینی نمیتوانست شباهات بسیار نزدیک او را که هر لحظه هم افزونتر میشد با آلبوس دامبلدور نادیده بگیرد!




Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۲۱:۱۲ چهارشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۶

تئودور نات


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۷ دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۳:۰۰ چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۸
از كنار بر بچ مرگ خوار
گروه:
کاربران عضو
پیام: 791
آفلاین
هوریس برای این شکنجه ها خود را آماده کرده بود .همیشه میدانست که بلاخره دست لرد و مرگخوارانش به او میرسد و میدانست بوسیله انها شکنجه میشد....او با اینکه سن زیادی داشت ولی فردی بود که اگر چیزی را نمیخواست بگوید به راحتی نمیگفت....او درد را میتوانست تحمل کند هر چند این درد زیاد باشد...او در جوانی هم مورد شکنجه قرار گرفته بود.....اما اکنون موضوع فرق میکرد.دیگر او پیر شده بود...دیگر ناتوان بود و مانند گذشته در مقابل شکنجه صبور نبود....هر چند شجاع نبود اما با این حال نمی خواست به اهداف شوم لرد سیاه کمک کند حیتی اگر بمیرد....
---------------------------------
دالاهوف چوبش را بطرف پیرمرد گرفت و وردی را زیر لب گفت. صدای هوریس بلند شد و تمام محوطه را صدای شیون درد ناک هوریس گرفته بود.صدای زجه های هوریس که مرگ بار بود و حکایت از زجر وحشتناکی را میداد.....دالاهوف چوبش را پایین اورد و کمی مکث کرد..
مورگان با تعجب گفت:انگار نمیخواد این کار رو انجام بده!
دالاهوف:انجام میده. باید بیشتر روش کار کنم .موردهایی داشتیم که تا چند روز هم مقاومت کردند!
بورگین:اما لرد گفت که باید این کار زودتر انجام بشه ما نمیتونیم صبر کنیم.
دالاهوف دوباره چوبش را بلند کرد و این بار طلسمی دیگر را روی هوریس انجام داد.
هوریس از درد به خود میپیچید و تمام وجودش را درد فرا
گرفته بود. گویی چاقو هایی اتشین در تمام قسمتهای بدنش فرو میکردند.در افکارش صدای شیون افرادی را میشنید که با صدای بلند جیغ میکشیدند و در خواست کمک میکردند .سرش از درد میخواست منفجر شود .دیگر طاقت نداشت انقدر درد در درونش بود که از درد بی حال شد و چشمانش بسته شد .و سرش بر روی شانه اش افتاد.
دالاهوف چوبش را پایین اورد و کار شکنجه را متوقف کرد.و با تعجب به هوریس نگاه میکرد .و با خود به این فکر میکرد که چرا هوریس اینقدر مقاومت میکند.بورگین با تعجب شروع به حرف زدن کرد و با صدایش دالاهوف را از افکارش بیرون کشید.
بورگین:این چش شد !نکنه مرد.
تئودور که تا این لحظه ساکت ایستاده بود و به هوریس و بقیه افراد نگاه میکرد با خونسردی گفت:نه فقط بی هوش شده اون طلسم کسی رو نمیکشه ....انتونین این روش به درد نمیخوره با زجر دادن این به حرف نمیاد .تو راه دیگه ای نداری!
انتونین کمی فکر کرد .او باید روش دیگری را انتخاب میکرد.........


ویرایش شده توسط تئودور نات در تاریخ ۱۳۸۶/۲/۲۶ ۲۱:۵۵:۱۰
ویرایش شده توسط تئودور نات در تاریخ ۱۳۸۶/۲/۲۷ ۵:۴۰:۳۰

گزیده ای از برداشتهایم...
جوانا کاتلین رولینگ،بعد از نوشتن کتاب هری پاتر و Ø







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.