هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: جانور نماها
پیام زده شده در: ۱۵:۲۴ جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۷
#13

پرنل فلاملold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۹ جمعه ۱۹ بهمن ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۵:۰۱ پنجشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۳
از نا کجا آباد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 171
آفلاین
کینگزلی کمی فکر کرد و گفت:
- خوب ، میتونی آخرین حموم عمرت روبکنی.
- خوب،پس لطف کنین و برین بیرون.
پرنل با پوزخندی گفت:
- که فرار کنین دیگه. . .
- چیز... نه باب ... فرار چیه؟... فرار کجا بود...
اما ورود ناگهانی یه هیپوگریف نذاشت آنتونین به حرفش ادامه بده:
- سلام دوستان،رفقا،یاران و....
- آهام....ایول باب،دمت گرم....تو دیگه کی هستی....خوب موقعی رسیدی.خوب دیگه خانوما برای مرگ آماده باشین.
کینگزلی و پرنل:
- رفیق میتونیم شروع کنیم، من مگس رو میخورم و تو جغد رو ...
- چی میگی آنتونین جون؟این چه کاریه؟مگه تو نمیدونی اونا دو تا خانوم با شخصیتن؟من بمیرم هم حاضر نیستم یه همچین کاری بکنم....
کینگزلی:
پرنل:
آنتونین:چی شده؟زده به سرت جاناتان؟
- نه،ولی میدونی؟من کاملا متحول شدم و به یه پسر خوب و سر به راه تبدیل شدم.ما میتونیم چهار نفری بریم پارک و از هوای پاکیزه و فضای تمیز اون مستفیض شیم و به فردا های بهتر فکر کنیم و همیشه به یاد داشته باشم که یک گریفندوری اصیل کسی رو نمیخوره و اینکه یه شاعری گفته: میازار جغدی که مگس کش است که روزی در افتی به پایش چو مرغی مگس خوار.....
- بد جوری متحول شدی باب.یه خورده زیادی متحول شدی.....
کینگزلی با خوشحالی گفت: خوب حالا که همه به خوبی و خوشی متحول شدن،بریم جمیعا خوش گذرونی.راستی آنتونی جون خونتون چیزی واسه خوردن پیدا نمیشه؟
پرنل از آشپزخونه با فریاد:
- چرا شکلی جونم.بیا ببین چه همه خوراکی.راستی آنتونین اینا که توی اون کابینتس و رنگش هی عوض میشه چیه؟
جاناتان:واستا منم اومدم.تنها خوری خیلی کار بدیه....
آنتونین:پس شما قصد ندارین منو به عنوان نهارتون میل کنین؟
- نه باب،این چه حرفیه.من و پرنل غلط بکنیم بخوایم چنین جسارتی به یه ناظر محترم بکنیم.اونا فقط شوخی بود.حالا ما میریم یه خورده این آشپزخونتون رو بخلوتونیم.شما هم به حمامتون برسین....
بعد از گفتن این حرف،کینگزلی پشت سر جاناتان از حموم به طرف آشپزخونه پرواز کرد....


گفتمش دل ميخري؟پرسيد چند؟
گفتمش دل مال تو تنها بخ�


Re: جانور نماها
پیام زده شده در: ۲۰:۲۳ پنجشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۷
#12

كينگزلي شكلبوتold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۹ یکشنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۰:۲۸ دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۷
از در به درم تو كوچه ها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 98
آفلاین
_باب سرعتو بيشتر كن اينطوري بهش نميرسيم ها
_اين ديگه اند سرعت منه بيشتر از اين نميتونم
_اي باب اين جوري تا بيست و چهار ساعت ديگه هم بهش نميرسييم
_پس ميام بغل تو
_

پنج دقيقه بعدكينگزلي در بغل پرنل
_واااااااااو!پيداش كردم پرنل!اونجاست يكم جلوتر
_شما زحمت نكش عزيزم يك ساعته دارم دنبالش ميكنم
_بوقي اون بالا نوشتيم پنج دقيقه بعد
_
پرنل:اهاي قلقلكم نده پاشو از رو من رسيديم
_باشه پري...پرنلي...پرفلي...فلفلي
_بس كن ديگه شکلی
_خب حالا يك سورپراز با هال واسه انتونين جون
_رفت تو خونش بزن بريم
_فقط بپا ايندفعه نخوري به در.بس...
_بوم...دوم...اخ
_واي چي شد پرفلي جونم؟
_هيچي بوقي تا سه نشه بازي نشه

در خانه ي انتونين
كينگزلي:خب حالا به نظر تو كجاست؟
_نميدونم.هيس...
_انگار از اون اتاق صداهايي مياد
_بزن بريم رفيق
_پرفلي جون اينجا حموم نيست؟
_اره.خوب جايي گيرش اورديم.من ميرم اين گوشه قايم ميشم .تو هم كه ميدوني چه كاربايد كني؟
_اره عزيز
و تا جايي كه توانست ولم صداش را بالا برد و گفت:اهوم...اهوم...سلام انتونين جون!
انتونين:اااااا!خانوم اينجا حموم مردونست
_ميدونم.اومدم بخورمت
انتونين: تو كوچول موچولو چه جوري ميخواي منو بخوري؟الان ميفهمي كي كي رو ميخوره
در همين حال پرنل كه قايم شده بود پشت انتونين ايستاد و گفت:ايندفعه نوبت من كه بخورمت.اماده ي بلاك شدن از اين دنيا باش
انتونين:وااااي ماماني!حمله ي زنان به حموم مردونه
كينگزلي و پرنل:
انتونين:حداقل بذارين اخرين حمومم رو بكنم


ویرایش شده توسط كينگزلي شكلبوت در تاریخ ۱۳۸۷/۲/۱۲ ۲۰:۲۹:۳۴
ویرایش شده توسط كينگزلي شكلبوت در تاریخ ۱۳۸۷/۲/۱۲ ۲۲:۰۳:۳۷


Re: جانور نماها
پیام زده شده در: ۱۶:۰۶ دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷
#11

پرنل فلاملold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۹ جمعه ۱۹ بهمن ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۵:۰۱ پنجشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۳
از نا کجا آباد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 171
آفلاین
پرنل نگاهی به دوست کوچولوی خودش انداخت و با ناراحتی گفت:
-کاش نمیومدی یا حداقل مثل آدم میومدی.آخه تو با خودت فکر نکردی یه مگس. . .
کینگزلی اخماش رو تو هم کرد و با عصبانیت گفت:
-اصلا تقصیر منه که به فکر دوستمم.خوب بود میذاشتم بخورنت؟؟؟
-آره،کینگزلی کوچولو راست میگه.پرنل جون انقدر خودت رو ناراحت نکن.فوقش ما دو تا لقمه واسه نهارمون داریم.
-دو تا؟آخه یه مرغه مگس خوار چه طوری میخواد یه جغد بخور؟
جاناتان نگاه عاقل اندر سفیهی به پرنل انداخت و گفت:
- قرار نیست که یه مرغ یه جغد رو بخوره.تقسیم عادلانه اینه که من تو رو بخورم و دالاهوفم دوستتو.
پرنل که دید موضوع داره خیلی جدی میشه داد زد:
-آی کمک،آهای ایها الناس. . .ملت کمک. . .
دالاهوف و جاناتان زدند زیر خنده.
-خودتو آخر عمری خسته نکن.این دور و ورا هیچگونه موجود زنده و غیر زنده ای چیدا نمیشه.
- دالاهوف جونم،جاناتان عزیزم،تو رو خدا. . .من جوونم،آرزو دارم. . .هنوز 601 سالم نشده. . .
-راست میگه پرنل،ما جوونیم بابا،عضو تازه واردیم.هنوز تعداد رولایی که زدیم رو همدیگه به ده تا هم نرسیده. . .ما میخوایم بشیم بهترین جادوگر سال.بعدش میخوایم با همه اعضای سایت دوس شیم.بعدش کاندیدای وزارت شیم.بعد رای بیاریم بشیم نفر اول و. . .
- بسه باب،سرم رفت.عجب پر حرفایی هستین.دالاهوف به حرف این دو تا کوچول گوش نده.من حسابی گشنمه.بیا زودتر بخوریمشون بریم دوباره شکار واسه شب. . .
پرنل و کینگزلی داشتن از ترس می لرزیدن و حسابی یخ کرده بودن.کینگزلی یواش در گوش پرنل گفت:
-حالا چی کار کنیم؟من دیگه . . .
. . .اما پرنل یهو نفهمید چی شد و بعد دید کینگزلی کنارش نیست.دور و ورش رو نگاه کرد.نگاهش به دالاهوف افتاد که دهتش میجنبه. . .
-نه. . .نخورش. . .وای،کینگزلی جونم. . .
از صدای جیغ و ویغ پرنل دالاهوف و جاناتان در حال کر شدن بودند.پرنل همین جوری جیغ و داد میکرد که نگاهش به گوشه اتاق افتاد و یه مگس رو دید که داره بهش چشمک میزنه(با توجه به این که بنده چشمان بسیار تیزبینی دارم) و فهمید دالاهوف دوستشو نخورده.میخواست خوشحال بشه که یهو یه صدای غریبه اومد:
- جاناتان. . .تو چی کار میکنی؟
جاناتان نگاهشو به یه قاب عکس دوخت و در حالی که ترس به هیکل قوی و بزرگش سایه انداخته بود جواب داد
_هیچی لئوپارد عزیز. . .اینا دوستامن،اومدن خونمون مهمونی. . .
-دروغ نگو.من که کر نیستم.صدای این خانوم ماشالا هزار ماشالا تا او سر شهر رفت و برگشت.واقعا نا امیدم کردی.تو مثلا نواده گریفندوری. . .
دالاهوف که هم نهارشو خورده بود،و هم نمی خواست وارد بازی پیچیده ای بشه گفت:
-خوب دیگه جاناتان جونم،من کار دارم باید برم.خیلی خوش گذشت.فعلا خداحافظ همگی. . .
و با یه حرکت پرشی از پنجره پرید بیرون.
لئو که خیلی از دست جاناتان ناراحت بود گفت:
-خانوم محترم،واقعا منو به خاطر این نواده ام ببخشید.قول میدم دیگه مزاحمتون نشه.حالا میتونین برین خونتون.
پرنل با خوشحالی کینگزلی رو صدا کرد و هر دو از آقای لئو تشکر کردند و از پنجره خونه بیرون رفتند.البته کینگزلی جاناتان رو از یاد نبرده بود و همین طور که از خونه گریفندور دور میشدند بهش زبون درازی میکرد.
-عزیزم انقدر خودتو خسته نکن.کسی نمیتونه اون زبون ریزه میزه تو رو ببینه. . .
کینگزلی زبونشو برد تو و با ذوق و شوق گفت:
- خوب حالا به نظر تو چی کار کنیم؟
- من فکر کنم جبران کردن محبتای یک مرغ مگس خوار عزیز خیلی میچسبه. . .
- ایول،کاملا موافقم.بزن بریم رفیق
سپس هر دو برای رسیدن حساب دالاهوف به پرواز خودشون ادامه دادند. . .


گفتمش دل ميخري؟پرسيد چند؟
گفتمش دل مال تو تنها بخ�


Re: جانور نماها
پیام زده شده در: ۲۰:۳۲ یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷
#10

جاناتان وایز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۰ یکشنبه ۹ دی ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۴۴ یکشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۷
از دفتر مدیریت هاگوارتز
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 37
آفلاین
پرنل و کینگزلی محو تماشای رفتن دالاهوف بودن که ناگهان چنگال هیپوگریفی از پشت جغد را اسیر کرد و این جاناتان بود که اومده بود زنجیره غذایی رو کامل کنه...
-پرنلللللللللللللللللللللللللللللللل...همس...نه ببخشید...دوست خوبم.
اما هیپوگریف دیگر دور شده بود و در دوردستها ناپدید میشد.
(در افکار کینگزلی)
-نه نه نه...این ...رسم ...رفاقت ....نیست.من باید پرنلو نجات بدم.ولی اون هیپوگریف کجا ندگی میکنه...آهان الان زنگ میزنم 118 جادوگر راهنما.
کینگزلی دستگاه ارتباط جادوگریشو بر میداره و شماره 118 رو میگره...
-بوووووووووقی...بوووووووووووووقی.....بوقیییییییییی...(شخصی با صدای نازک و کشیده)118 جادوگر راهنما...راهنمای 247 بفرمایید...
-الو...ببخشید من آدرس خونه این جاناتان هیپوگریفو میخواستم...
-یادداشت کنید.@#$@#$@#$@#$#@*******#$%^(آدرس خونه مردمو که پشت رول اعلام نمی کنن...دهه)
-خیلی ممنونم...فقط یه سوال مگه شما 118 جادوگر نیستید پس چرا شماره شما 247 هستش؟
-بوق ...بوق...بوق...(بوق اشغال)
-خیله خوب حالا وقتشه...
کینگزلی این را گفت و به سمت همونجا خونه جاناتان اینا پرواز کرد.
بعد از 22 ساعت و 48 دقیقه و 36 ثانیه پرواز بی وقفه به همونجا رسید.
-هن هن هن هن...(در حال نفس نفس زدن)
چون مگس بود به راحتی توانسا از سوراخ در عبور کند و وارد خانه شود.در خانه هیچ صدایی نمی آمد.تو گویی کسی در خانه کسی نبود.کینگزلی با خود اندیشید.
-حتما پرنلو یه جایی همین جاها گذاشته و رفته بازم شکار...آخه بیچاره پرنل خیلی که چاق نبود...اوهو.اوهو اهو...(گریه)
کینگزلی به آهستگی وارد هال خانه شد که کاملا تاریک بود...و ناگهان...
-هاهاهاهاهاها
چراغها روشن شدند و یک هیپوگریف و یک جغد و یک مرغ مگس خوار از تاریکی بیرون آمدند.
جاناتان رو به پرنل گفت:
-دستت درد نکنه پرنل چند وقتی بود هوس مگس کرده بودم.
آنتونین هم گفت:
-آره دستت درد نکنه
کینگزلی که پی به نقشه پلید آنها برده بود با ناامیدی فریاد زد:
-ای مگس فروشهای خائن...آآآآآآآه


و اکنون جاناتان وایز می رود تا جای خود را به جد بزرگ بدهد
شناسه بعدی من:
گودریک گریفیندور


Re: جانور نماها
پیام زده شده در: ۱:۰۰ یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷
#9

كينگزلي شكلبوتold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۹ یکشنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۰:۲۸ دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۷
از در به درم تو كوچه ها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 98
آفلاین
كينگزلي:مگس؟اخه چرا؟
پرنل:جون من بيا زنجيره ي غذاييمون كامل بشه
كينگزلي:دستت درد نكنه از خير جانورنما شدن گذشتم
_بشين سر جات.معجون امادست فقط كافيه كوفتش كني
_ عمرا اگه اين كار رو كنم
پرنل كه كم كم داشت جوش مياورد با عصبانيت گفت:تو اين كار رو ميكني
_
ولي پرنل در يك لحظه كه حواسه كينگزلي پرت بود معجون رو ريخت تو حلقش



كينگزلي احساس كرد ميخواد بالا بياره به سمت دستشويي پرواز كرد
كينگزلي:به!دستشويي!چه بويه خوبي ميده
تصميم گرفت از مواد درون دستشويي نوش جان كنه
با سرعت به سمتشون حركت كرد كه ناگهان پرنل مگس تپل مپل خوشگل رو تو يك شيشه زنداني كرد
كينگزلي: مگسمون كه كردي حالا نميذاري چيزي بخوريم؟
پرنل كه انگار هيچي نشنيده بود به دره بطري كه روي ميز بود اشاره كرد و به كينگزلي فهموند كه بايد اون رو بخوره
كينگزلي اول نميخواست اون معجون رو بخوره ولي وقتي مگس كشي كه تو دسته پرنل بود روديد حسابه كار دستش اومد



معجون رو كه خورد دوباره حالش بد شد اين شكلي
كينگزلي:ايول دوباره ادم شدم
_تو از همون اول ادم نبودي
_
كينگزلي:باز هم از اون معجون ها داري؟
_چيه خوشت اومد؟با چه سرعتي جذبه دستشويي شدي
كينگزلي: قهرم باهات
_اره هست.هر وقت كه بخواي.مياي بريم بيرون يك گشتي بزنيم؟
كينگزلي'با تو؟افتخار نميدم
پرنل:حالا ميبينيم
به طرف اتاثش رفت و دو بطري كه درونشان معجون بد رنگي بود را اورد
پرنل:بگير بخور
_دوباره؟



كينگزلي:واي پرنل جون چقدر غول پيكر شدي!!!
پرنل:فقط سرعت رو حال كن
و با شتاب به سمته پنجره رفت
كينگزلي:هي مواظب باش!پنجره بسته ست
دوم...بوم...اخ
پرنل:
كينگزلي:
كينگزلي به اطراف نگاه كرد و تصميم گرفت از طريق دودكش از خونه ي پرنل خارج بشه
كينگزلي:اه اه!چه هوايي!دلم دستشويي ميخواد
بعد با خوشحالی بالای کوچیکش رو به هم زد و پرواز کنان جلو رفت.پرنل هم که داغون شده بود روی دودکش خونشون نشست تا به بخت بد خودش فکر کنه.
کینگزلی همین جور که از پروازش لذت میبرد و سرخوش بود،یکدفه چشمش به یه مرغ مگس خوار افتاد.
كينگزلي كه انگار خشكش زده بود و نميتونست حركت كنه
كينگزلي:اي باب اينكه دالاهوفه
مرغ مگس خوار:ياهاهاها!الان ميخورمت
كينگزلي:نه دالاهوف جون.من جوونم!به جوونيم رحم كن .تازه عضوه سايت شدم
_الان از اين دنيا بلاكت ميكنم
اما یدفه اتفاق بد تری افتاد و چشم کینگزلی به جمال یک خفاش گرسنه روشن شد.
کینگزلی حسابی ترسیده بود و داشت غزل خداحافظی رو میخوند که یهو سر و کله پرنل پیدا شد.
كينگزلي:به به!پرنل جون!براي بكدفعه تو عمرم از ديدنت خوشحال شدم
پرنل:زورت به اين مگس رسيده؟ الان من هم ميخورمت
كينگزلي:
انتونين:ا....سلام ...كي گفته من ميخواستم اين مگس خوشگل رو بخورم؟فقط شوخي بود.خب من ديگه برم.چه جغده نازي هم هستي به به!باباي
و با سرعت باد جيم شد


ویرایش شده توسط كينگزلي شكلبوت در تاریخ ۱۳۸۷/۲/۸ ۱۵:۲۶:۰۴
ویرایش شده توسط كينگزلي شكلبوت در تاریخ ۱۳۸۷/۲/۸ ۱۶:۱۱:۰۵


Re: جانور نماها
پیام زده شده در: ۱۹:۱۶ جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۸۷
#8

پرنل فلاملold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۹ جمعه ۱۹ بهمن ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۵:۰۱ پنجشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۳
از نا کجا آباد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 171
آفلاین
از اون جایی که دیدم هیچ کس هنوز نقش مگس رو برنداشته،با نقش خودم پستیدم.امیدوارم هر چه زودتر مگس قصه هم پیدا بشه
______________

خیلی ناراحت بود.آخه چطور ممکن بود انقدر خنگ باشه.چطور چیز به این مهمی رو فراموش کرده بود.وای که چه قدر فراموشکار بود.از بچگیش فراموشکاری تو خونش بود.ولی دیگه نه در این حد . . .

پرنل روی دودکش خونشون نشسته بود.از شدت ناراحتی نمی دونست باید چی کار کنه.آخه خیلی وحشتناک بود.اصلا حواسش نبود که موقع گفتن ورد باید چشماش رو ببنده و به موجود مورد نظرش(همون ققنوس) فکر کنه.حالا کاش چشاش که باز بود به چیز دیگه ای نگاه میکرد.نه عکس جغد روی جلد کتاب جانوران جادوییش!
همین طور که به بد بختی هاش فکر میکرد،احساس ضعف و گرسنگی بهش غلبه کرد.از صبح تا بعد از ظهر یک جا نشسته بود.از بس که ذهنش مشغول بود.ولی خیلی عجیب بود.به جای این که بخواد هوس کیک و ساندویچ و چلو کباب و این جور چیزا بکنه،هوس یه چیز دیگه کرده بود. . . .

رو به روی پرنل یک چیزی شبیه مرغ مگس خوار داشت پرواز میکرد و بالاشو به هم میزد.پرنل یهو یه احساسی بهش دست داد.دلش میخواست بره و اون مرغ مگس خوار رو یه لپی قورت بده.چند بار به خودش گفت که این کار غیر ممکنه،اما. . . .

چند لحظه بعد یه جغد داشت تو هوا پرواز میکرد و یک مرغ مگس خوار از همه جا بی خیر رو مورد هدفش قرار داده بود و حسابی برای خوردنش دندون تیز کرده بود. . . یه مرغ چاق و چله. . .عجب کیفی میداد!
اما همین که خواست به طرفش پرواز کنه،مرغه غیبش زد.بعد از یکم جست و جو،کمی اون طرف تر مرغه رو در حالی دید که برای گرفتن یه مگس چاق و چله تقلا میکنه.موقعیت خوبی بود که پرنل بتونه اون رو بگیره و یه لقمه خوشمزه و چرب و چیلی نصیبش بشه.ولی . . .
دوباره یه اتفاقی غیر قابل پیش بینی افتاد.سر و کله یه خفاش ترسناک پیدا شد.خفاش یه راست به سمت مگس رفت و برای گرفتنش با مرغه به رقابت پرداخت.پرنل که از خفاشا میترسید خواست هر چه سریع تر از اون جا فرار کنه و از خیر اون مرغ بگذره.اما همین که چرخید تا به سمت خونه پرواز کنه،چشمش به یه هیپوگریف بزرگ افتاد. . .چیزی که بیشتر از خفاش اونو می ترسوند.یه هیپوگریف قوی که برای خوردن یه جغد سفید خوشمزه حسابی به داش صابون زده بود.وای خدا. . .عجب حادثه ای. . .


ویرایش شده توسط پرنل فلامل در تاریخ ۱۳۸۷/۲/۶ ۱۹:۲۰:۳۷

گفتمش دل ميخري؟پرسيد چند؟
گفتمش دل مال تو تنها بخ�


Re: جانور نماها
پیام زده شده در: ۱۳:۱۷ سه شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۷
#7

هانیبال لکترold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۷ دی ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۲ چهارشنبه ۶ مهر ۱۳۹۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 29
آفلاین
اون روزم مثل بقیه ی روزا توی هاگواتز روز خیلی خوبی بود.مملو از زیبایی وسرشار از جادو.وزیر افتاب نیمروزی توی محوطه قلعه دوتا از مرموز ترین دانش اموزان هاگواتز درحال قدم زدن بودند و از سراشیپی تپه به سمت دریاچه حرکت می کردند.....پچه های دیگه همیشه با فاصله ای معین از کنار این زوج عجیب و غریب رد می شدند و تا مجبور نبودند کلمه ای با انها صحبت نمی کردند.
پسر بزرگتر قدبلند ترهم بود و موهای سیاه پرکلاغی اش نرم و ابریشمی بود...تنومند محسوب می شد ولبخندش همیشه نمان کننده ی نیش های غیر طبیعیش بود.هیچکس جز هانیبال و مدیر مدرسه و معاون گروه نمی دانست که ساموئل یک خون اشام است البته او معمولا می توانست خودش را کنترل کند.. هانیبال از وقتی به مدرسه وارد شده بود درکنار ساموئل زندگی می کرد خوب به یاد داشت که وقتی کلاه اورا گیریفیندوری معرفی کرده بود کنار خون شام نشست و با یک نگاه به چشمان یکدیگر متوجه نقطه ضعف های هم شدند.نقطه ضعف بزرگی که برای هردو به یک چیز ختم می شد :انسان!
وحالا هانیبال که هم در حکم یک دوست خوب و درحکم یک نگهبان برای ساموئل بود دوشادوش او زیر افتاب به سمت دریا چه راه می پیمود.و چشمان البالویی رنگش در نور می درخشید .
ساموئل:- چی یه؟ این ماجرا فکرت رو خیلی مشغول کرده، بلاخره تصمیمتو گرفتی؟
هانیبال ناچار بود اعتراف کند:- اره!!یعنی نه!! ببین سام من خیلی دوست دارم انیماگوس بشم اما هنوز نمی دونم چی!
ساموئل: ببین انیماگوس شدن به همین راحتی که دیدی من تبدیل شدم نیست ....این برای من یه چیز فطری یه من انسان نیستم و این که تبدیل بشم توی خون منه!اما برای تو فرق می کنه بهت توصیه می کنم بری سراغ یه چیز قدرت مند اگر مثل من بخوای تبدیل بشی به یه خفاش خیلی وقتا کم می یاری!
هردو زیر سایه درختی در خنگی نشستند. هانیبال همچنان در فکر بود.
بلاخره سکوت رو شکست و بحث را ادامه داد: ببین ساموئل من می خوام گلوی تک تک اونهایی رو که خواهرمو کشتن رو با دستای خودم پاره پاره کنم. دوست دارم تیکه تیکه شون کنم. و این کارم می کنم باید به چیزی تبدیل بشم که توی این راه کمک حالم باشه،
بعد شروع کرد به بلند بلند فکر کردن: یه چیز قوی ....ویه چیز پرنده مثل خفاش...زیاد طول نکشید که ساموئل با همون لبخند زیرکانه روی صورتش در گوش هانیبال زمزمه کرد : تو عاشق گوشت ادمی نه؟
بعد به چهره ی مبهوت هانیبال چشمکی زد و ادامه داد: کمی فکر کن هانیبال از اون حیون خوشت می یاد دیروز تو کلاس جانور شناسی تنها تو و من تونستیم با هاش اشنا بشیم اونم مثل ما عاشق ادماست!
جرقه ای در ذهن هانیبا ل زده شد ،چرا به فکر خودم نرسیده بود؟ صبر کن تمام مدت تو فکرم بود اما اما.....
به سمت ساموئل برگشت و گفت: تو نابغه ای کنت!
ساموئل از جا برخاست و گفت: پاشو بریم من باید یه سری به کتابخونه بزنم کمی کمک لازم دارم نمی خوام بلایی سرت بیاد باید یه بار دیگه از همه چیز مطمئن بشم.
دست هانیبال را گرفت و با فشاری ساده اورا چند فوت از زمین بالا برد . و بعد هردو دوان دوان به سمت قلعه به راه افتادند .
......................................................
دوروز بعد
هانیبال بی حال از تلاش از کف کلاس خالی بلند شد زانو هاش گز گز می کرد نالید:- نمی تونم تمرکز کنم سام....فکر کنم برای امروز بسه!!
ساموئل اخمالو جواب داد: خیلی بی عرضه ای هانیبال؛ ازت بیشتر توقع داشتم! من دیدم تو چه کارایی می تونی با دستای خالی بکنی...فکر می کردم زودتر نتیجه بگیریم.ببینم تو مشکلت چی یه؟
هانیبال که زانو هاشو می مالید گفت: نمی دونم!!اما بی عرضه نیستم بذار دوباره امتحان کنم.
ساموئل برای باز هزارم با حوصله ادامه داد: ببین ازاول روی چیزی که می خوای به اون تغییر کنی متمرکز شو.ازاعماق وجودت اونو صدا بزن.سعی کن تو بدنت پیداش کنی.بعد وردو بگو ...اوکی حالا شروع کن!
هانیبال اروم نفس عمیقی کشید و چشماش رو بست از ته ذهنش شروع به کنکاش کرد .زمزمه کرد اون اینجاست ،اینجا.صورت کشیده واستوخوانی اش را به یاد اورد و اون بدن چرم پوش وبال های خفاشی براق ....چشماش سفیدی اون چشما هانیبال رو به سمت صورتی از کودکی و خواهرش می کشید. ورد رو اجرا کرد.درد توی کمرش پیچید تک تک استوخوان هایش داشت از هم باز می شد.
از ته دل نعره ای کشید و روی زمین افتاد. شش هاش پز از خون شده بود دوباره فریاد زد . خون شام به سمتش دوید و دستش را گرفت: هانیبال تو می تونی مقاومت کن!اروم نفس بکش .

هانیبال خودش را به سمت ساموئل کشید و در اغوششش افتاد می خواست بگوید این درد بی پایان را تمام کند اما فقط نعره ی دیگری کشید.صدای ترق و ترق بدنش را می شنید. انگشتانش که در انگشتان ساموئل گره شده بود جمع و سفت می شد.ساموئل رهایش کرد.ودورشد درد کم کم ارام شد . هانیبال احساس می کرد که ورد کریشو را رویش اجرا کرده اند دستانش کشیده و بدقواره شده بود.سرش را بلند کرد و در چشمان سیاه ساموئل نگاه کرد و .باتکانی ناگهانی از جا بلند شد.
ساموئل باشعف خاصی به تسترال زیبایی که رو به رویش نفس نفس می زد نگاه می کرد.
:تو موفق شدی!اوه نگاش کن ...پسر این خیلی محشره!!
وپوزه ی تستسرال(هانیبال)را نوازش کرد و ادامه داد:بالاتوتکون بده!!
هانیبال بال های چرمی وقویش رو باز کردو تکان داد.
ساموئل با شیطنت گفت: فکر کنم امشب برای تمرین مهارت پروازت بهتره یه چرخی تو جنگل ممنوعه بزنیم.
وهانیبال با رضایت خر خر کرد.
.............................................................
چند وقت بعد
یک تسترال و یک خفاش نسبتا بزرگ درکنار هم در اسمان زیر نور ملایم خورشید درحال پرواز بودند
که یهو خفاش(ساموئل) به سمت پایین شرجه زد .هانیبال مسیر اورا تا پایین با چشم تعقیب کرد ؛دید که خفاش و مرغ مگسخواری درحال کش مکش بر سر مگسی گنده و چاق هستند و درست مانند جستوجوگرایی که سوار برجارو دنبال اسنیچ می کنن اون دوتا هم با سرعت کنار هم پرواز می کنند وبرای به دست اوردن مگس به هم طعنه می زنند.
هانیبال با خود اندیشید: خدا رو شکر که من در بالای زنجیره غذایی قرار دارم و با لذت به تماشای این مسابقه برای بقا ادامه داد.
....................................................
خوب یه جورایی دنباله دارم شد
من با داش دالاهوف موافقم بهتره اسم اینجارو به کلاس زیست شناسی تغییر بدیم!


دستمالی کثیف....چ�


Re: جانور نماها
پیام زده شده در: ۲۳:۰۴ دوشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۸۷
#6

آنتونین دالاهوف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۱۱ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 2608
آفلاین
جان که حالا در هیبت یک هیپوگریف بر فراز شهر پرواز میکرد خیلی گرسنه ش شده بود،اول تصمیم گرفت به شکل معمولیش دربیاد و بره مثل آدم غذاشو بخوره ولی بعد پشیمون شد و تصمیم گرفت مثل یه هیپوگریف یه چیزی شکار کنه و بخوره،خوب اینم در نوع خودش یه تجربه بود.

همینجور چرخید و چرخید و چرخید و چرخید و چرخید...

جان:بابا سرم گیج رفت خب!

آهان باشه...خلاصه اینقدر چرخید تا یه جغد توپول مپل سفید رنگ روی دود کش یه خونه دید...با خودش گفت درسته این بعنوان غذا برای یه هیپوگریف خیلی کمه ولی بعنوان پیش غذا بد نیست پس حمله به سوی جغد :bat:

***********
از قضا جغده هم خودش یه جانورنما بود!:
پرنل زانوی غم بغل گرفته بود و روی دودکش خونشون البته در هیبت جدیدش یعنی جغد نشسته بود.خیلی ناراحت بود،چون دوس داشت بشکل ققنوس دربیاد نه یه جغد شوم!...همینجور داشت فکر میکرد که یه دفعه یه مرغ مگس خوار را دید که با فراغ بال و راحت داشت جلوش پرواز میکرد.تا چشمش به مرغه افتاد احساس کرد شکمش داره قار و قور میکنه...اول تصمیم گرفت بشکل اولیه ش دربیاد بره مثل آدم غذاشو بخوره ولی بعد تصمیم گرفت غذا خوردن در هیبت یه جغدو تجربه کنه...پس حمله به سوی مرغ مگس خوار :bat:

***********
از قضا مرغه هم خودش یه جانورنما بود!:
آنتونی بعد از اینکه یاد گرفته بود چطوری بدون اینکه وزارتخونه بفهمه و در واقع غیر قانونی یه جانورنما بشه خودشو بشکل مرغ مگس خوار درآورده بود و با کیف تمام در شهر پرسه میزد و حالشو میبرد.
خیلی دوس داشت فردا که میره هاگوارتز قیافه رفیقشو ببینه که وقتی بهش میگه از ساعت 8/30 تا 8/40 دقیقه صبح دستش تو دماغش بوده! چه شکلی میشه و آیا دو تا شاخ گنده در میاره؟ چون با خودش میگه: جلوی پنجره اتاقش اون موقع غیر از یه مرغ مگس خوار کس یا چیز دیگه ای نبوده که آخه!
تو همین فکرا بود که یه خرمگس چاق و چله رو دید که داشت با فراغ بال جلوش پرواز میکرد...خلاصه جونم براتون بگه:اینم شکمکش قیلی ویلی رفت و...حمله به سوی خرمگس :bat:
***********
از قضا مگسه هم خودش یه جانورنما بود!
........


***********
2 تا نکته:1-کسی که پستو ادامه میده باید مگس بشه!
2-عجب زنجیره غذائی ای شد! :هیپوگریفه دنبال جغده،جغده دنبال مرغه و مرغه دنبال مگسه!
***********
خودم میدونم ارزشی شد

-----------------
به جاناتان:

نقل قول:
مشکلی نیست میتونی بزنی فقط سوژه دادنش و مدیریت تاپیک با خودته !


نقل قول بالا مربوط به مجوزیه که ناظر یعنی استرجس برای زدن این تاپیک به من داد.
والا الان من نمیخوام اجباری بکنم ولی هدفم از زدن این تاپیک این بود که پستا دنباله دار باشن نه منفرد.

جاناتان عزیز پستای شما قابل احترامه و من نه میتونم پاکشون کنم نه از ناظر میخوام اینکارو بکنه فقط با توجه به اینکه داستان شما چند قسمتیه بنظر من اگه در قسمت کارگاه داستان نویسی برای سایت ارسال کنی بهتره.



Re: جانور نماها
پیام زده شده در: ۱۹:۲۷ دوشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۸۷
#5

جاناتان وایز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۰ یکشنبه ۹ دی ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۴۴ یکشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۷
از دفتر مدیریت هاگوارتز
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 37
آفلاین
سلام.به آنتونین دالاهوف عزیز:اون پستی که من زدم یه پست تکی و اختصاصی بود که به صورت یک داستان دنباله دار و چند قسمتی.در ادامه هم قسمت دومشو میزنم.چون من تمایل بیشتری به پستهای تکی دارم و از حرفات در پست اول این برداشتو داشتم که می تونیم پست تکی بزنیم به همین خاطر این رول رو زدم.حالا اگه نظرت اینه که حتما بایستی پستها ادامه دار زده بشن پستهایی رو که زدم حذف کن.ولی میخوام بهت بگم که این کارت درست نیست چون ایده هایی که هر کس توی ذهنش داره با بقیه متفاوته پس اجازه بده در این مورد من ایده مو پیاده کنم. چون فکر میکنم اگه بخونیش با من هم عقیده بشی که ایده بدی نیست.هرچند که احتیاج به تجزیه و تحلیل داستانی داره. البته باید یه نکته ای راجع به داستان بگم و اون اینکه اول قصد داشتم جانور نما یک هیپوگریف باشه و لی با یه کم تحقیق تصمیمی عوض شد و به خاطر جذابیت داستان اونو به گریفین(شیردال )تغییر دادم و سعی کردم در داستان اشتباهمو یه جورایی رفع و رجوعش کنم.ممنون.
وحالا ...
آنیماگوس-قسمت دوم
خلاصه قسمت قبل:در قسمت قبل جاناتان که ساکن خانه گریفیندوردر دره گودریک شده بود.با کتابی در مورد جانورنما ها برخورد کرد که در آن طرز آنیماگی شدن را توضیح داده بود.جاناتان مصمم شد که جانورنما شود به همین خاطر با جدیت مشغول خواندن کتاب شد.در این بین به فکر انتخاب جانوری که می خواست به آن تبدیل شود افتاد و هیپوگریف را انتخاب کرد.
و حالا ادامه داستان:
جاناتان کتاب را ورق زد تا به فهرست مواد مورد نیاز برای تهیه معجون آنیماگوس برسد.با دیدن آن صفحه سر جایش خشک شد.یک صفحه تمام فهرست مواد آن معجون بود...جاناتان پیش خود فکر کرد:
-حالا من باید چطور این همه عصاره و پودر و چیزای دیگه رو تهیه کنم...وااااای...نگاه کن...
زهر آکرومانتیولا....خو ن ری ام....پودر دندان اژدها.........اوه شاید بهتر باشه از خیرش بگذرم...
اما جاناتان واقعا قصد نداشت کنار بکشد.هیچگاه سختی کار باعث نشده بود جاناتان عقب نشینی کند.
-.......و آخرین ماده لازم یک تکه از بدن جانور مورد نظر...هوم اینم که مثل معجون مرکب پیچیده س با این تفاوت که آسونترین قسمتش همینه.
جاناتان به فکر فرو رفت.حالا چطور می توانست این مواد را جور کند.شاید از عطاری کوچه دیاگون...اما نه آنجا چنین چیزهایی نداشتند...کوچه ناکترن شاید...اما آنجا هم نه ،خطرناک بود.در همین افکار بود که ناگهان صدایی به گوشش خورد.
-آهای پسر...
جاناتان سرش را بلند کرد تا منبع صدا را پیدا کند.
-من اینجام...نهمین تابلو از ردیف پنجم.
نگاه جاناتان به سمت انبوه تابلوهایی رفت که بر روی دیوار اتاق مطالعه بود.این تابلوها احتمالا همه متعلق به اجدادش بودند اما به دلیل حفظ آرامش اتاق مطالعه صاحبانشان به آنها رفت و آمد نداشتند.جاناتان با تعجب به سمت تابلو رفت تا صاحب عکس را بهتر ببیند.صاحب آن پیرمردی با موهای پرپشت خاکستری و چشمهای درشت آبی رنگ بود.
-آه خوبه...دیگه نتونستم طاقت بیارم...اوه پسر جون لطفا تابلوی منو بیار پایین باهات حرف دارم...آه راستی من یکی از اجدادت هستم، لئوپارد مانفیوس...و اسم شما؟
جاناتان همانطور که سعی می کرد تا از نردبان بالا برود تا به تابلو برسد گفت:
-من هم جاناتان وایز هستم.
پیرمرد هنگامی که تابلو در دستان جاناتان قرار گرفت روی صندلی اش در نقاشی نشست و ادامه داد:
-خوبه..حالا آروم منو ببر روی میز مطالعه بذار طوری که بتونیم راحت با هم حرف بزنیم...اوه.باید منو ببخشی ولی من از روزی که اومدی مراقب کارهات هستم...خب میدونی من یه کم روی کارهای نواده هام حساسم.البته این فقط من نبودم...بگذریم ، همونجا خوبه.
جاناتان تابلو را روی میز گذاشت و به دسته ای از کتابها که روی هم چیده شده بود تکیه داد و خودش نیز روی صندلی روبروی تابلو نشست.لئوپارد شروع به صحبت کرد:
-اوه خب بذار قبل از هر چیز خودمو کامل معرفی کنم.من لئوپارد تادیوس مانفیوس هستم.البته تو می تونی منو لئو صدا کنی.من 212 امین نواده گریفیندور بزرگ هستم.بله ، بله.خب پسرم.شاید تعجب کنی که من با تو چه کاری می تونم داشته باشم.باید بگم که من متوجه شدم که تو می خوای تبدیل به یک جانورنما بشی...درسته؟
جاناتان کمی مکث کرد..نمی دانست باید حقیقت را بگوید یا نه؟اما هر چه بود او جدش بود و باید به او اعتماد می کرد پس سرش را به نشانه جواب مثبت تکان داد و گفت:
-بله...شما...ا...از کجا میدونین؟
-اووووه...پسر عزیزم نمی خواد نگران باشی.من نمیخوام سرزنشت کنم.اتفاقا برعکس میخوام کمکت کنم.اوه بله.تعجب کردی نه؟پس بذار قضیه رو برات روشن کنم.جانورنما بودن در خانواده گریفیندور از قدیم مرسوم بوده و می تونم بگم اکثر اجدادت هم جانورنما بودند.خود من هم همین طور..من یک پلنگ بودم...آه هیچ وقت اون روزا رو یادم نمیره...بگذریم.بله به همین خاطر من اومدم کمکت کنم تا این فرآیند رو به درستی بگذرونی و بتونی یه آنیماگی خوب بشی.اما قبل از همه چیز بگو ببینم پسرم تو قصد داری به چه حیوونی تبدیل بشی؟
جاناتان با کمی درنگ گفت:
-راستش من توی فکر هیپوگریف بودم.
- می تونم دلایل انتخابتو بدونم؟
-به خاطر این که هم قویه هم شجاعه هم پرواز می کنه و هم این که اسم گریفیندور از روی اون گرفته شده.
لئو با صدای بلندی خندید و گفت:
-هااهااا...ای پسر ابله مگه تو درس جانور شناسی رو نگذروندی؟نام خانوادگی گریفیندور از روی گریفین(شیردال) گرفته شده...هیپوگریف یه شاخه از خانواده گریفینه.
-چی؟...ولی من اصلا فکر نمی کردم گریفین وجود داشته باشه.فکر می کردم خیلی وقت پیش منقرض شده ن.
-نه پسر جون.اشتباه می کردی.هنوز هم میتونی گریفین پیدا کنی به شرطی که جای مناسب دنبالشون بگردی...خوب پس بذار یه کم از گریفینها بگم تا بدونی.تاریخ پیدایش این موجودات به اوایل زمانی که جادوگری پا گرفته بود بر میگرده.زادگاه اصلی شون یونانه ولی الان دیگه اونجا زندگی نمی کنن.جادوگرا از اونا برای محافظت گنجهاشون استفاده می کردن.به صورت گروهی زندگی می کنن و بسیار بسیار خطرناک هستن.حتی خطرناک تر از هیپوگریف...اونا فوق العاده شجاع وباهوشند و به هیچ جادوگری اعتماد ندارن مگه این که اول بهشون ثابت بشه خطری براشون نداره و دوم این که برای رام کردنشون به اندازه کافی شجاع باشه.در ضمن اگه دقت کرده باشی اکثر خانواده های نجیب زاده انگلستان از گریفین به عنوان نماد خانوادگیشون استفاده می کنن.روشنه؟
-بله ، کاملا...ولی من نمیفهمم چه فرقی میکنه من هیپو گریفو انتخاب کنم یا گریفین رو.
-پس بذار بیشتر برات توضیح بدم پسرجون.جد بزرگمون گودریک گریفیندور تونست یه گریفین ماده رو رام کنه.و بعد از مدتی خودش هم جانورنما شد...یه گریفین.و بعد با اون گریفین ماده ازدواج کرد و باید به اطلاعت برسونم که تو الان تنها نواده زنده گریفیندور نیستی.بلکه گریفیندور نوادگانی هم از جنس گریفین داره.
جاناتان که از شنیدن این اطلاعات شوکه شده بود به سختی به فکر فرو رفت تا بتواند حرفهای جدش را هضم کند.جاناتان رو به لئو کرد و گفت:
-پس یعنی شما فکر می کنین من باید گریفین رو انتخاب کنم؟
-نه نه نه نه...این تو نیستی که گریفینو انتخاب می کنی.این گریفینه که باید تو رو انتخاب کنه.فهمیدی؟تو باید شانستو و همچنین وجودتو امتحان کنی ببینی شایستگی لازمو برای این میراث بزرگ گریفیندور داری یا نه. باید به اطلاعت برسونم که فقط 20 نفر از 999 نفر نوادگان قبل از تو تونستن به این افتخار دست پیدا کنن.آه من خودم هم خیلی تلاش کردم ولی نتونستم...پس حالا آماده ای؟
-صبر کن.ولی به فرض این که من تونستم یه گریفین رو رام کنم.بقیه مواد این معجونو باید از کجا بیارم.
-هه هه هه...خوشبختانه در این مورد هم جد بزرگمون میراثی گذاشته.اگه به طبقه سوم این خونه بری ، سومین در از سمت چپ راهرو انبار مواد جادویی تمام نشدنیه که به دست خود گریفیندور ساخته شده و فقط نوادگانش بهش دسترسی دارن.کافیه دستتو به سمت در دراز کنی تا خودش برات باز بشه...اونجا هر ماده ای برای هر معجونی بخوای هست.
-یه مطلب مهم دیگه.تو نگفتی من باید گریفینها رو کجا پیدا کنم؟
-آه من چقدر خنگم...بله.وقتی که به طرف شمال دهکده حرکت کنی روبروت هفت تا کوه رو میبینی.اونی که از همه بلند تره و دقیقا وسطه کوهستان گریفینه.اونجا برادران ما یعنی نوادگان دیگر گریفیندور زندگی می کنن.برای پیدا کردنشون کافیه از کوه بالا بری اونها در بالا ترین غارهای کوه زندگی می کنند.در ضمن باید بگم که حتما باید شب به دیدنشون بری.چون طی روز همگی اونها به صورت دسته جمعی به شکار میرن و اگه برگردن و ببینن یه مهاجم توی لونه شونه مسلما از اونجا زنده بیرون نخواهی اومد.وقتی که به اونجا میری نباید هیچ چیزی با خودت ببری.منظورم فقط غذا و کتاب و این جور چیزا نیست ، نباید حتی چوب جادوت همرات باشه.باید طی این مدت به وسیله قلبت و نیروی درونیت دووم بیاری.تو باید مدت دو هفته بین اونها زندگی کنی و خودتو به اونها نشون بدی.باید کاملا مثل گریفینها زندگی کنی ، از غذاشون بخوری و مثل اونها بخوابی و حتی باید باهاشون به شکار بری.اگه بتونی توی شکار و زندگی کمکشون کنی و شجاعت و قدرتتو بهشون ثابت کنی قبولت میکنن.میدونی به همین خاطره که میگم اونا خیلی باهوشند...بله بعد از دو هفته اگه شایستگیشو داشته باشی اونها اون چیزیو که لازم داری یعنی یه تیکه از بدنشونو به تو خواهند داد و اگه موفق نشی باید قبول کنی که تلاشت توی این دو هفته به نتیجه نرسیده و برگردی.سوالی نیست؟
-چرا هست.آیا هیچ راه دیگه ای برای رسیدن به اون چیزی که من میخوام نیست؟
-البته که هست پسرم.شاید تو بتونی موی گریفین رو توی عطاری های دیاگون یا هاگزمید پیدا کنی.اما فکر می کنی با اون چیزی که گریفینها بهت میدن هم ارزشه؟هان؟
-راستش به نظرم نه...ارزشش یکی نیست.
-عالیه.پس همین امشب حرکت کن.خوبه؟
-چی...من...اما...من آمادگیشو ندارم.من....غافلگیرشدم.
-اوه بسه دیگه.همین الان بهت گفتم احتیاج به هیچی نداری.پس دیگه میخوای چیو آماده کنی؟در ضمن پسرم بذار یه نصیحتی بهت بکنم.اکثر موقعیت ها و شانسهای زندگی ما وقتی پیش میان که غافلگیر میشیم.خوبه دیگه.حالا من میرم.تو هم خوب به حرفای من فکر کن.انتخابتو بکن و یادت هم نره که تابلوی منو درست بذاری سر جاش.
لئوپارد این را گفت و از تابلو خارج شد.جاناتان به پرده سیاه تابلو خیره شده بود و غرق در افکار خود بود.دیدار کوتاهی که با جدش داشت او را تحت تاثیر قرار داده بود.او یک گریفین میشد.....از یک طرف این فکر او را می ترساند و از طرف دیگر عطش او را نسبت به جانورنما شده بیشتر میکرد.از طرف دیگر حس دیدن نوادگان دیگر گریفیندور او را مشتاق تر میکرد.عاقبت جاناتان تصمیم خود را گرفت.اگر قرار بود روزی شجاعتش در بوته آزمایش قرار گیرد آن روز امروز بود.او باید ثابت میکرد که فرزند خلف همان جد بزرگ بود و در شجاعت و هوش مانند او.پس ایستاد تابلو را برداشت و سر جایش گذاشت و سپس با قدمهای محکمی که حکایت از عزم راسخ او داشت حرکت کرد.و این آغاز سفر او در اولین امتحان بزرگ زندگی اش بود.
ادامه دارد....


ویرایش شده توسط جاناتان وایز در تاریخ ۱۳۸۷/۲/۲ ۱۹:۴۴:۱۵

و اکنون جاناتان وایز می رود تا جای خود را به جد بزرگ بدهد
شناسه بعدی من:
گودریک گریفیندور


Re: جانور نماها
پیام زده شده در: ۱۶:۱۸ دوشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۸۷
#4

هپزیبا اسمیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۰ سه شنبه ۲۷ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۵:۴۴ یکشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۷
از شیون آوارگان.
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 62
آفلاین
نفسم بند امده بود ...باور نمی کردم..همچین چیزی برایم غیر قابل درک بود ..به صورت یخ زده اش نگاه کردم و ارام ارام پرسیدم :چی گفتی؟
صورتش سرخ شده بود نفس نفس می زد .مصمم به چشم هایم نگاه کرد ،برق وحشتناک چشمانش دلم را زیرو رو می کرد هیچ گونه لرزشی در صدایش احساس نمی کرد صدایی که ارام ارام زمزمه کرد :چو،این تنها راه ماست که بوتنم برای همیشه از دستش خلاص شم..باور کن هممم چو تو نمی تونی منو درک کنی نه؟ این تنها راه منه و تنها راه تو اگر واقعا منو دوست داشته باشی.
به صورت سردش نگاه کرد ،ان چشمان سبز و موهای خوشحالت در میان صورت جذابش اکنون برایم عذاب اور بودند.با صدایی لرزان گفتم :سدریک ،تو مطمئنی که این تنها راهه ؟..خیلی ها مثله تو هستند سدریک .خیلی ها..
با همان صدای جدی حرفم را قطع کرد و با ارامشی که مرا به وجد می اورد گفت :چو چرا متوجه نیستی؟گرگینه بودن به مرگ نمیرسه اما داشتن بیماری شمبم که هرمون های گرگینه بودن را در مسیر منفی دنیا هدایت می کنه چیزی نیست که بشه به سادگی از کنارش عبور کرد...چو..اگر تو مخالف باشی من اصراری ندارم ولی اینو بفهم چو..حتی اگر بمیرم هم دوستت خواهم داشت.
هوا بشدت سرد بود گاز های خفتان اور در هوای سرد موج می زد ...هرمیون کنار ران و هری در کنار نیمکت چوبی باغ ایستاده بود و سعی می کرد ورد شماره ی 24 :مقابله با گرگینه هارا برایش توضیح دهد .با حسرت نگاه می کردم برف های سفید چمن های سبز باغ را پوشانده بودند و من فقط گریه می کردم.حس می کردم قطرات اشکم روی گونه های سرخ شده ام یخ می زند به چشمان با نفوذش چشم دوختم و گفتم :از کجا می دونی این تنها راهه؟
لبش را گزید و گفت : ریموس..اون بهم گفت چو..باور کن خطری تهدیدم نمی کنه!
وقتی این حرف را زد احساس می کردم تمام صورتم داغ شده است با عصبانیت فریاد زدم:سدریک خودت می دونی که جانور نما شدن..اون هم یک گرگ بودن...می تونه بیماریتو تجدید کنه..وهمین طور ..اگر به من..
با صدای گرمش بار دیگر سخنم را قطع کرد و گفت : چو مطمئن باش که خطری تورو تهدید نمی کنه مطمئن باش که اگر ایمان داشته باشیم این بیماری برطرف میشه..واگر من به یک جانور نمای گرگ تبدیل شوم..مطمئن باش که اختیار دارم و حتی گرگیگنه بودنم هم درمان می شود.
قلبم می تپید اگر نمی پذیرفتم ممکن بود برای همیشه سدریک را از دست دهم و اگر می پذیریفتم هم ممکن بود که برای همیشه او را به عنوان یک گرگ عاشق بپذیرم .!
_واقعا هیچ راه دیگه ای وجود نداره؟ تو الان در حین مسابقات جام اتش هستی سدریک ..می دونی که تا 2 هفته ی دیگه مرحله ی اخر ...
_اوه چو مطمئن باش اتفاقی نمی افته..بعد از اخرین مرحله..اگر زنده باشم این کارو انجام می دم..
اشک های یخ بسته را برروی گونه هایم احساس می کردم اورا در اغوش کشیدم و گفتم :قرار نیست هیچ بلایی سرت بیاد سدریک ..قرار نیست..خودت گفتی که اگه ایمان داشته باشیم هیچ اتفاقی نمی افته
خود را از اغوشم بیرون کشید و با صراحت گفت :باید برم
می توانستم ببینم که گریه می کند..اشک های سردش را می دیدم..اون نمی تونست به صورتم نگاه کند نمی توانست.

2 هفته بعد :مرحله ی سوم جام اتش
نمی توانستم انچه را که می شنیدم باور کنم .ممکن نبود که سدریک به یک گرگ همیشگی تبدیل شده باشد...بهترین دوست من با چشمان نافذش به من زل زده بود و زمزمه ی وحشتناک دامبلدور را می شنیدم که می گفت :اون برای همیشه به یک گرگ تبدیل شده است.
تصویر مبهمی از ریموس می دیدم که می خندید و می گفت : بهش اخطار داده بودم..گفته بودم ممکن است این اتفاق بیافتد
و بعد سایه ای از سیریوس که دیوانه وار می خندید :جانور نما بودن کار هر بذدلی نیست .
دامبلدور فریاد می کشید :هیچ راه بازگشتی نخواهد بود
ناگهان همه چیز تار شد..در میان خزه های مرطوب جنگل غلط می خوردم و از ته وجود جیغ می کشیدم ..قرص ماه در بالای سرم کامل شده بود و چشمان مبهم درختان را می دیدم.
به یک اهو حمله ور شدم و شروع به دریدن بدنش کردم با چشمان ملتمسانه از من می خواست که رهایش کنم اما دیوانه وار می غریدم..اما از ته دل از خود متنفر بودم صدایی را در اعماق وجودم می شنیدم :ولش کن..وحشی ولش کن
ناگهان چشمان سبزی را از میان درختان تاریک جنگل دیدم .،صدای پاهای اشنایی را که به طرفم می امد ..بی توجه به اهو تکه پاره شده به طرفش رفتم .پنجه هایم در میان گل های نرم فرو می رفت .
غریدم :سدریک
با غرشی وحشتانک به عقب پرتابم کرد و با سر به اهو اشاره کرد صدای مبهم انسانی سدریک از میان بدن یک گرگ کامل را شنیدم :من دارم می رم..برای همیشه...میرم تا از همه چیز خلاص شم...این اخرین دیدار ماست چو..خودت رو از همه چیز رها کن..به دنبال دلت برو و به ندای قلبت گوش بده .
نفس در سینه ام حبس شده بود احساس می کردم از میان چشمان حیوانی ام قطره های اشک بر روی پوست خشنم می چکد.پوزه اش را به پاهایم مالید و اخرین نگاه را انداخت و سپس دویـــــــــــد تا می توانست و در میان تاریکی جنگل محو شد

شتــــــــــــــــــرق
می گریستم ..چطور ممکن بود ؟این خواب به هیچ عنوان حقیقت نداشت .یعنی جانور نما شدن سدریک برروی سلول های بیماری و هورمون های گریگنه ای اثر منفی داشته و او برای همیشه به گرگ تبدیل شده و بعد از چند روز مرده؟ نــــــــــه سدریک هم اکنون در حال برگزاری مرحله ی سوم جام اتشه..هزارتویی که به جام میرسه..اوون به من قول داده که این کار را بعد از مسابقه انجام دهد..ممکن نیست ...با صدای بلند گریه می کردم .هپزیبا یک لیوان اب خنک برایم ریخت و با صدای ارام گفت : چی شده چو؟ چه خوابی دیدی؟
نمی توانستم حرف بزنم خیسی موهایم را حس می کردم روی صندلی کنار شومینه نشستم و فریاد زدم :باید برای مسابقه برسم...همین الان..من خواب موندم..سدریک..اون!!!!!!!!!!!!

در خوابگاه با شتاب باز شد و سوزان در حالی که نفس نفس می زد گفت :بیدار شید..قهرمان جام اتش برگشته
از شادی در پوست خود نمی گنجیدم .یعنی ممکن بود؟ سدریک در حالی که جام را در دست دارد وارد اتاق شود و بگوید که این جام متعلق به چو چانگ است؟اما بعد تردید وجودم را گرفت ..پس ان خواب چه بود؟؟؟از کجا معلوم که سدریک برنده ی بازی باشد
لباسم را پوشیدم و همراه هپزیبا به سالن عمومی رفتم.

هری خیس خیس و گل الوده جام اتش را در دست داشت .ناامیدانه اهی کشیدم .پس این سدریک نبود که برنده می شد .ویکتور با چشمان غضبناکش رفت تا لباسش را عوض کند..پس سدریک ..اون کجا بود؟
صدای گریه و زاری پدر و مادرش را می شنیدم .
_خانم دیگوری چه اتفاقی افتاده؟
من را در اغوش کشید و سخت گریه کرد.باورم نمی شد ،چطور ممکنه؟ تکانش می دادم :شما اشتباه می کنید ..سدریک زندس من مطمئنم
اما بعد صدای ارام و متین دامبلدور مرا ساکت کرد :دانش اموزان عزیز هری پاتر برنده ی جام اتش شد..ولی ما کسی را از دست دادیم که..
نتوانستم به بقیه صحبتش گوش کنم،سرم گیج رفت همه چیز را تار می دیدم و بعد از دقایقی.....

صبح بود و افتاب از میان پنجره چشمان خسته ی من را بار دیگر به روزی سرشار از غصه باز کرد ،نمی توانستم صحبت کنم..و فقط می اندیشیدم..به سدریک به کسی که امیدوار بود بعد از مسابقه درمان شود..اما خباثت اورا از زندگی برکنار کرد قبل از این که بیماری او را از پای در اورد.و به خوابی که دیده بودم به اخرین سخن سدریک دیگوری که می گفت :
این اخرین دیدار ماست چو
خودت رو از همه چیز رها کن
اخرین دیدار
به ندای قلبت گوش کن


ویرایش شده توسط هپزیبا اسمیت در تاریخ ۱۳۸۷/۲/۲ ۱۶:۲۰:۵۹

[size=small][b][color=00CC00]شناسه ی جدید مÙ







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.